چـکـامـهـ زار 🌘📜
457 subscribers
540 photos
76 videos
10 files
367 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
Harf Chat
‌ سلام خواهر جان ببخشید یک سوال داشتم شما با خوش نویسی چه نسبتی دارین؟
و اگر منظور تان بانوی خلاقم «دوشیزه سادات است که باید بگویم»


بانوی خوش‌ذوق و هنرمند، دوشیزه سادات عزیز،
خطوطش نه تنها کلمات را زیبا می‌سازند، بلکه جان کاغذ را نیز معنا می‌بخشند. خلاقیتش، آیینه‌ای‌ست از دل لطیف و اندیشه‌ی بلندش
🫠❤️‍🔥
❤‍🔥1🥰1
Forwarded from 𐙚 🪷گل کویر
می‌دانی اصل موضوع چیست؟
تو از همان ابتدا هم لیاقت داشتنم را نداشتی.

#بهشت_ماندگار
🔥3🥰1💯1
Forwarded from Harf Chat

اسلام علیکم رحمت الله وبرکاته به بانوی قشنگ‌ترینم

امید که خوب صحتمند باشی

گلم رومان حیات عشق را نشر نمیکنین دیگ؟
وعليكم السلام عزیز جان.

الحمدلله
ان‌شاءالله ک‌ شما هم خوب باشید.

رمان چون قرار است PDF شود بابت او نشر نمیشه.
Forwarded from Harf Chat


نگـو مــلا نیـســـتـــم  ...
واضـح بـگــو مسلـمـان نیـســتــم
زیـࢪا
اطـا؏ــت از اوامــر الــلـــه فـقــط بـرا؎
مـلا هـا نیـسـت 🙂🖤  .!
💯4
Forwarded from Harf Chat

احترام گذاشتن نشانه شخصیت یک انسان است چی از لحاظ رفتار ی چی از لحاظ گفتار ی زمانیکه شخصیت نداشته باشی انسانیت زیر پا کرده بی احترامی میکنی پس به هیچ عنوان احترام گذاشتن از روی نیاز نیست بلکه ذات انسان نشان میده
Forwarded from Harf Chat

در مورد عشق گفتن

بیبینید همه این‌را می‌دانیم زمانیکه شخصی عاشق میشه اولين چیزی که می‌بینه چهره یا صورت طرف مقابل است.
بابت همین الله گفته زینت تان را پنهان کنيد چهره هم در جمله زينت میره.

اولش خود شما تا اینکه شخصی را نبینید قادر نمیشین همراهش ازدواج کنین.
درست است که اخلاق و غیره ....
مهم است ولی همه می‌دانیم که چهره در اول فهرست قرار داره.
چـکـامـهـ زار 🌘📜
شاید از خود بپرسید این دختری که چنین با شور از گذشته‌اش سخن می‌گوید، کیست؟ من، ماه‌نورم. دختری از تبار پشتون، از خاندان اچکزی. دختر نازدانه و یگانه‌ی سمیع‌الله اچکزی؛ مردی که روزگاری نامش در میان بزرگان قوم با احترام برده می‌شد. او پیش از آن‌که زندگی‌اش را…
رمان_بانوی_حلال‌کُـش
نویسنده_حسنا_سادات
پارت_سوم


در ذهنم تصویر می‌ساختم از لحظه‌ای که وارد کابل می‌شوم و چهره‌ی خانواده‌ام از دیدنم غرق شگفتی می‌شود. فکر می‌کردم مادرم، با لبخندی پر اشک، مرا در آغوش می‌گیرد و پدر، با همان نگاه پرغرورش، سرش را به نشانه‌ی رضایت تکان می‌دهد. دلتنگی در این یک‌ماه برایم آسان نبود، اما باید تحمل می‌کردم. می‌دانستم مسیر زندگی، همیشه هموار نیست. هرچند گاهی دلتنگی چنگ می‌زد به دلم، اما حضور سها، آن‌چنان دلگرم‌کننده بود که نبودنِ خانواده را ـ هرچند نه کامل ـ قابل تحمل می‌ساخت.

سها برایم تنها یک دوست نبود؛ رگ و ریشه‌ی وجودم بود. گویی روحی در دو تن داشتیم. بدون آن‌که کلمه‌ای بگویم، از رنگ صورتم می‌فهمید چه حالی دارم. در چشم‌هایم می‌خواند که دل‌شاد استم یا دل‌نگران.

با این‌همه، چیزی در دل‌ام آرام نمی‌گرفت. حس عجیبی داشتم، گویی این سفر، سرآغاز تحولی بزرگ در زندگی‌ام خواهد شد. حس، همانند نسیمی بود که پیش از طوفان در هوا می‌پیچد. ناپیدا، اما هشداردهنده.

نگاهم به سها افتاد که کنارم ایستاده بود. آشکارا ناراحتی در چهره‌اش دیده می‌شد. نکند فکر کرده می‌خواهم او را تنها بگذارم؟ چطور ممکن بود؟ مگر می‌توانستم این همه سال رفاقت را جا بگذارم؟

صدایش آمد؛ همان لهجه‌ی شیرین هراتی، با لحنی آمیخته به اندوه:

ـ هاله... درس‌خو خلاص کردی، میری پس کابل؟

لبخندی زدم و آهسته گفتم:

ـ چرا ناراحت هستی، قرار است تو هم همراه من بیایی.

با تعجب گفت:

ـ کجا؟ نه! مه که نمیام. کجا مام بیام؟

با اخم ساختگی، آرام و جدی گفتم:

ـ نخیر خانم، قرار است با من بیایی و جای هیچ اعتراضی هم نیست.

سها زیر لب گفت:

ـ نوچ، نوچ... مه اصلن جایی نمی‌رم.

لبخندم محو شد، اما لحنم همچنان نرم و محکم بود:

ـ این تصمیم من است، وقتی گفتم همراه من می‌آیی، یعنی می‌آیی.

سها می‌خواست چیزی بگوید که با شور گفتم:

ـ پس تصمیم گرفته شد! فردا می‌رویم کابل. زود برو وسایلت را جمع کن.

لبخند کمرنگی نشست گوشه‌ی لب‌هایش. دلش پر از شوق بود، اما سعی می‌کرد پنهانش کند. گفت:

ـ خودت می‌بُری و خودت هم می‌دوزی! مه که نگفتم میام...

لبخندزنان، نیم‌نگاهی به او انداختم:

ـ وقت را هدر نده. وقتی گفتم می‌آیی، یعنی تصمیم نهایی گرفته شده. دیگر جای بحث نیست. حالا هم لطفاً برو وسایلت را جمع کن، من کار دارم.

سها چشم‌سفیدی نثارم کرد و رفت تا وسایلش را جمع کند. اما لبخند زیر لبش را دیدم. دلش با من بود.


سها، از همان کودکی پدرش را از دست داده بود و همیشه در کنار مادرش زندگی کرده بود. تنها یک برادر داشت که از نظر اخلاق و نگرش، زمین تا آسمان با او فرق داشت. پدر و مادرش، تنها فرزندان خانواده‌های خود بودند؛ به همین دلیل، پشتوانه‌ی فامیلی نداشتند و تنها تکیه‌شان به یکدیگر بود.

مادر سها به سرطان مبتلا شد و در نهایت، همین بیماری جانش را گرفت. بعد از مرگ مادر، برادرش که دلبستگی چندانی به خانواده نداشت، خانه را فروخت و تصمیم گرفت از افغانستان برود. بدون آن‌که دستی به پشت خواهرش بگذارد یا نگاهی به سرنوشت او بیندازد. سها ماند؛ تنها، بی‌سرپناه، و سردرگم در برابر دنیایی بی‌رحم.

در همان روزها بود که من، تصمیم گرفتم نگذارم او تنها بماند. سها تنها دوستم نبود؛ خواهر نانوشته‌ام بود. کسی بود که رنج‌هایش برایم آشنا بود. نمی‌توانستم تماشاگر تنهایی‌اش باشم.

او را با خود به خانه بردم. خانواده‌ام، هرچند ابتدا کمی مردد بودند، اما در نهایت پذیرفتندش. و از همان روز، سها شد یکی از ما. شد خواهرم. شد نیمه‌ی دیگر زندگی‌ام.
بعد از آن نه تنها من که برای هلال هم یک خواهر دل‌سوز و مهربان شد. هلال همیشه وقتی می‌خواست کاری را انجام بدهد اول با سها در مورد آن‌کار صحبت می‌کرد و اگر سها درست بودن کار را تائید نمی‌کرد هلال هم انجامش نمیداد.
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمان_بانوی_حلال‌کُـش نویسنده_حسنا_سادات پارت_سوم در ذهنم تصویر می‌ساختم از لحظه‌ای که وارد کابل می‌شوم و چهره‌ی خانواده‌ام از دیدنم غرق شگفتی می‌شود. فکر می‌کردم مادرم، با لبخندی پر اشک، مرا در آغوش می‌گیرد و پدر، با همان نگاه پرغرورش، سرش را به نشانه‌ی…
رمان_بانوی_حلال‌کُـش
نویسنده_حسنا_سادات
پارت_چهارم

همین‌طور که مشغول بستن چمدانم بودم، دستانم از هیجان و اضطراب می‌لرزید. ذهنم آشفته بود و درگیر هزار فکر و خیال نمی‌دانستم آینده چه چیزی برایم در آستین دارد. انگار داشتم پا به فصلی تازه از زندگی‌ام می‌گذاشتم؛ دنیایی ناآشنا که شاید خیلی چیزها را تغییر می‌داد، حتی خودم را. شاید هم همه‌چیز همان‌طور که بود، باقی می‌ماند. اما در دل‌ام حسی پنهان می‌گفت که زندگی، آرام‌آرام دارد به سوی مسیری تازه روان می‌شود؛ مسیری که پایانش برایم روشن نبود.

همه‌چیز را برای سفر آماده کردم و با سها راهی شدیم. به کابل رسیدیم، شهری که شلوغی‌اش بی‌وقفه می‌تپید و هیاهویش در رگ‌هایش جریان داشت. کابل برایم غریبه شده بود؛ خیابان‌های پر ازدحام، ساختمان‌های بلند و آدم‌هایی که هرکدام دنیایی در دل داشتند. شهری که سال‌ها پیش آن را ترک کرده بودم، حالا چهره‌اش تغییر کرده بود. منِ برگشته از غربت، خود را غریبه‌ای می‌دیدم در زادگاه خویش.

نگاهم در ازدحام آدم‌ها گم شد. گفتم:

ـ سها... اینجا خیلی تغییر کرده‌است.

سها نگاهی لبخندآلود به من انداخت و گفت:

ـ چیه؟ فکر می‌کردی بعد از این همه سال هیچی تغییر نکرده باشه؟

لبخند از لبم جدا نمی‌شد. هنوز هم هیجان‌زده بودم. بالاخره بعد از یک‌ماه، قرار بود دوباره خانواده‌ام را ببینم. هیچ احساسی در دنیا نمی‌توانست این خوشی را از من بگیرد. اما از نیرنگ تقدیر بی‌خبر بودم. نمی‌دانستم که دیگر نه خانه‌ای در کار است، نه خانواده‌ای...

سها گفت:

ـ ماهی، به خدا خاله‌جان از دست تو دلخور می‌شن که بی‌خبر برگشتی کابل.

در دل، از شوق دیدار خانواده‌ام لبخند می‌زدم و با بی‌خیالی گفتم:

ـ اگر خبرشان می‌کردم که دیگر سورپرایز نمی‌شد! تو هم بی‌خود دلواپس نباش.
Forwarded from Harf Chat

🕯 نیکیِ بی‌منت، نشانه اخلاص است❕️ 
پس بهترین عمل آن است که نه برای نمایش باشد، نه برای انتظار جبران، بلکه فقط برای رضای و خشنودی خالق یکتاﷻ.
دوست دارید رمان به نشر برسه هر شب؟
Anonymous Poll
60%
بلی
40%
خیر
Harf Chat
‌ در مورد عشق گفتن بیبینید همه این‌را می‌دانیم زمانیکه شخصی عاشق میشه اولين چیزی که می‌بینه چهره یا صورت طرف مقابل است. بابت همین الله گفته زینت تان را پنهان کنيد چهره هم در جمله زينت میره. اولش خود شما تا اینکه شخصی را نبینید قادر نمیشین همراهش ازدواج…
زمانی‌که کسی عاشق می‌شود، اگر عشقش واقعی باشد، نباید دلیلی برای آن وجود داشته باشد.
شما گفتید چهره در فهرستِ دل‌باختگی‌ست؛
اما اگر کسی تنها شیفته‌ی زیبایی شود، آن‌گاه که این جمال رنگ ببازد، عشق چه خواهد شد؟
آیا آن‌هم محو می‌شود؟

از نظر من، عشق واقعی آن است که نه چهره، نه سیرت، نه ثروت و نه هیچ چیز ظاهری، دلیلش نباشد.
ما باید بی‌دلیل دوست بداریم، بی‌چشم‌داشت مهر بورزیم.
عشق، زمانی واقعی‌ست که بی‌دلیل باشد.
وگرنه علاقه‌ای مشروط است، نه عشقی جاودانه.
2💯1
سلامٌ لِلذَینَ اَحَبَّهُم عَبَثاً

سلام
به کسانی که بیهوده
دوستشان داشتیم..
❤‍🔥2🔥21
مغزهای کوچک
و
زبان های دراز
!
💯5🔥2