Harf Chat
سلام خدمت بانو سادات من یک دختر استم خیلی علاقه به نویسنده گی دارم و خیلی دلم میخایه یک کانال داشته باشم میشه همرایم کمک کنین ؟
وعليكم السلام
حتما چرا که نه، تا جائیکه بتوانم کمک میکنم.
حتما چرا که نه، تا جائیکه بتوانم کمک میکنم.
Forwarded from Harf Chat
Harf Chat
#سوال_هفته ✍بد ترین افرادی که باید از آنها دوری کنیم به نظر شما چه کسانی اند ؟
شما جواب دهید بعداً شاید منم جواب دادم.🫠
Harf Chat
سلام خواهر جان ببخشید یک سوال داشتم شما با خوش نویسی چه نسبتی دارین؟
من منظور این محترمه را نگرفتم ؟
اگر هستید واضح بگویید منظور تان از خوش نویس کی است بانو دوشیزه سادات است؟
اگر هستید واضح بگویید منظور تان از خوش نویس کی است بانو دوشیزه سادات است؟
Forwarded from Harf Chat
هیچکس چهره و قیافش رو انتخاب نکرده،
محل به دنیا اومدنش رو انتخاب نکرده،
رنگ پوستش رو انتخاب نکرده،
مدل چشم هاش رو انتخاب نکرده،
عینکی بودن یا نبودن رو انتخاب نکرده،
کوتاه و بلند بودن قدش رو انتخاب نکرده،
ولی کسی که بابت این چیزها دیگران رو مسخره میکنه و آزار میده؛ شعور نداشتن رو انتخاب کرده...
هیچکس چهره و قیافش رو انتخاب نکرده،
محل به دنیا اومدنش رو انتخاب نکرده،
رنگ پوستش رو انتخاب نکرده،
مدل چشم هاش رو انتخاب نکرده،
عینکی بودن یا نبودن رو انتخاب نکرده،
کوتاه و بلند بودن قدش رو انتخاب نکرده،
ولی کسی که بابت این چیزها دیگران رو مسخره میکنه و آزار میده؛ شعور نداشتن رو انتخاب کرده...
💯4😁1
Harf Chat
سلام خواهر جان ببخشید یک سوال داشتم شما با خوش نویسی چه نسبتی دارین؟
خوب اگر منظور شما مربوط به دست نویس هایم است !
«سلام بر شما، خوشنویسی یکی از علاقهمندیهای من است و گهگاهی تمرین هم میکنم. ارتباطم با آن بیشتر از سر ذوق و عشق به زیبایی واژههاست.»
«سلام بر شما، خوشنویسی یکی از علاقهمندیهای من است و گهگاهی تمرین هم میکنم. ارتباطم با آن بیشتر از سر ذوق و عشق به زیبایی واژههاست.»
❤2😁1😍1
Harf Chat
سلام خواهر جان ببخشید یک سوال داشتم شما با خوش نویسی چه نسبتی دارین؟
و اگر منظور تان بانوی خلاقم «دوشیزه سادات است که باید بگویم»
بانوی خوشذوق و هنرمند، دوشیزه سادات عزیز،
خطوطش نه تنها کلمات را زیبا میسازند، بلکه جان کاغذ را نیز معنا میبخشند. خلاقیتش، آیینهایست از دل لطیف و اندیشهی بلندش
🫠❤️🔥
بانوی خوشذوق و هنرمند، دوشیزه سادات عزیز،
خطوطش نه تنها کلمات را زیبا میسازند، بلکه جان کاغذ را نیز معنا میبخشند. خلاقیتش، آیینهایست از دل لطیف و اندیشهی بلندش
🫠❤️🔥
❤🔥1🥰1
Forwarded from 𐙚 🪷گل کویر
🔥3🥰1💯1
مـــاهسخــــــن...💌📚
مادر همیشه میگفت: نرقص، آرام بگیر، خانمتر باش، آرام باش و گوشهی آرام بگیر؛ جهان کمی شلوغ است برای آدمهای حساس...! حالا فهمیدم مادر میگفته : آرام بگیر... دنیا جای رسیدنها نبود! پس، دو دستی دلت را محکم بگیر؛ هرکجا نرقص و مرو که گلستان تو نیست. مبادا دامنِ…
و شاید مادران از همان ابتدا میفهمیدن🔥🤝
🔥4
Forwarded from Harf Chat
اسلام علیکم رحمت الله وبرکاته به بانوی قشنگترینم
امید که خوب صحتمند باشی
گلم رومان حیات عشق را نشر نمیکنین دیگ؟
اسلام علیکم رحمت الله وبرکاته به بانوی قشنگترینم
امید که خوب صحتمند باشی
گلم رومان حیات عشق را نشر نمیکنین دیگ؟
وعليكم السلام عزیز جان.
الحمدلله
انشاءالله ک شما هم خوب باشید.
رمان چون قرار است PDF شود بابت او نشر نمیشه.
الحمدلله
انشاءالله ک شما هم خوب باشید.
رمان چون قرار است PDF شود بابت او نشر نمیشه.
Forwarded from Harf Chat
نگـو مــلا نیـســـتـــم ...
واضـح بـگــو مسلـمـان نیـســتــم
زیـࢪا
اطـا؏ــت از اوامــر الــلـــه فـقــط بـرا؎
مـلا هـا نیـسـت 🙂🖤 .!
نگـو مــلا نیـســـتـــم ...
واضـح بـگــو مسلـمـان نیـســتــم
زیـࢪا
اطـا؏ــت از اوامــر الــلـــه فـقــط بـرا؎
مـلا هـا نیـسـت 🙂🖤 .!
💯4
Forwarded from Harf Chat
احترام گذاشتن نشانه شخصیت یک انسان است چی از لحاظ رفتار ی چی از لحاظ گفتار ی زمانیکه شخصیت نداشته باشی انسانیت زیر پا کرده بی احترامی میکنی پس به هیچ عنوان احترام گذاشتن از روی نیاز نیست بلکه ذات انسان نشان میده
احترام گذاشتن نشانه شخصیت یک انسان است چی از لحاظ رفتار ی چی از لحاظ گفتار ی زمانیکه شخصیت نداشته باشی انسانیت زیر پا کرده بی احترامی میکنی پس به هیچ عنوان احترام گذاشتن از روی نیاز نیست بلکه ذات انسان نشان میده
Forwarded from Harf Chat
در مورد عشق گفتن
بیبینید همه اینرا میدانیم زمانیکه شخصی عاشق میشه اولين چیزی که میبینه چهره یا صورت طرف مقابل است.
بابت همین الله گفته زینت تان را پنهان کنيد چهره هم در جمله زينت میره.
اولش خود شما تا اینکه شخصی را نبینید قادر نمیشین همراهش ازدواج کنین.
درست است که اخلاق و غیره ....
مهم است ولی همه میدانیم که چهره در اول فهرست قرار داره.
در مورد عشق گفتن
بیبینید همه اینرا میدانیم زمانیکه شخصی عاشق میشه اولين چیزی که میبینه چهره یا صورت طرف مقابل است.
بابت همین الله گفته زینت تان را پنهان کنيد چهره هم در جمله زينت میره.
اولش خود شما تا اینکه شخصی را نبینید قادر نمیشین همراهش ازدواج کنین.
درست است که اخلاق و غیره ....
مهم است ولی همه میدانیم که چهره در اول فهرست قرار داره.
Harf Chat
#سوال_هفته ✍بد ترین افرادی که باید از آنها دوری کنیم به نظر شما چه کسانی اند ؟
جواب من: از همهی آدم ها باید دوری کرد.
چـکـامـهـ زار 🌘📜
شاید از خود بپرسید این دختری که چنین با شور از گذشتهاش سخن میگوید، کیست؟ من، ماهنورم. دختری از تبار پشتون، از خاندان اچکزی. دختر نازدانه و یگانهی سمیعالله اچکزی؛ مردی که روزگاری نامش در میان بزرگان قوم با احترام برده میشد. او پیش از آنکه زندگیاش را…
رمان_بانوی_حلالکُـش
نویسنده_حسنا_سادات
پارت_سوم
در ذهنم تصویر میساختم از لحظهای که وارد کابل میشوم و چهرهی خانوادهام از دیدنم غرق شگفتی میشود. فکر میکردم مادرم، با لبخندی پر اشک، مرا در آغوش میگیرد و پدر، با همان نگاه پرغرورش، سرش را به نشانهی رضایت تکان میدهد. دلتنگی در این یکماه برایم آسان نبود، اما باید تحمل میکردم. میدانستم مسیر زندگی، همیشه هموار نیست. هرچند گاهی دلتنگی چنگ میزد به دلم، اما حضور سها، آنچنان دلگرمکننده بود که نبودنِ خانواده را ـ هرچند نه کامل ـ قابل تحمل میساخت.
سها برایم تنها یک دوست نبود؛ رگ و ریشهی وجودم بود. گویی روحی در دو تن داشتیم. بدون آنکه کلمهای بگویم، از رنگ صورتم میفهمید چه حالی دارم. در چشمهایم میخواند که دلشاد استم یا دلنگران.
با اینهمه، چیزی در دلام آرام نمیگرفت. حس عجیبی داشتم، گویی این سفر، سرآغاز تحولی بزرگ در زندگیام خواهد شد. حس، همانند نسیمی بود که پیش از طوفان در هوا میپیچد. ناپیدا، اما هشداردهنده.
نگاهم به سها افتاد که کنارم ایستاده بود. آشکارا ناراحتی در چهرهاش دیده میشد. نکند فکر کرده میخواهم او را تنها بگذارم؟ چطور ممکن بود؟ مگر میتوانستم این همه سال رفاقت را جا بگذارم؟
صدایش آمد؛ همان لهجهی شیرین هراتی، با لحنی آمیخته به اندوه:
ـ هاله... درسخو خلاص کردی، میری پس کابل؟
لبخندی زدم و آهسته گفتم:
ـ چرا ناراحت هستی، قرار است تو هم همراه من بیایی.
با تعجب گفت:
ـ کجا؟ نه! مه که نمیام. کجا مام بیام؟
با اخم ساختگی، آرام و جدی گفتم:
ـ نخیر خانم، قرار است با من بیایی و جای هیچ اعتراضی هم نیست.
سها زیر لب گفت:
ـ نوچ، نوچ... مه اصلن جایی نمیرم.
لبخندم محو شد، اما لحنم همچنان نرم و محکم بود:
ـ این تصمیم من است، وقتی گفتم همراه من میآیی، یعنی میآیی.
سها میخواست چیزی بگوید که با شور گفتم:
ـ پس تصمیم گرفته شد! فردا میرویم کابل. زود برو وسایلت را جمع کن.
لبخند کمرنگی نشست گوشهی لبهایش. دلش پر از شوق بود، اما سعی میکرد پنهانش کند. گفت:
ـ خودت میبُری و خودت هم میدوزی! مه که نگفتم میام...
لبخندزنان، نیمنگاهی به او انداختم:
ـ وقت را هدر نده. وقتی گفتم میآیی، یعنی تصمیم نهایی گرفته شده. دیگر جای بحث نیست. حالا هم لطفاً برو وسایلت را جمع کن، من کار دارم.
سها چشمسفیدی نثارم کرد و رفت تا وسایلش را جمع کند. اما لبخند زیر لبش را دیدم. دلش با من بود.
سها، از همان کودکی پدرش را از دست داده بود و همیشه در کنار مادرش زندگی کرده بود. تنها یک برادر داشت که از نظر اخلاق و نگرش، زمین تا آسمان با او فرق داشت. پدر و مادرش، تنها فرزندان خانوادههای خود بودند؛ به همین دلیل، پشتوانهی فامیلی نداشتند و تنها تکیهشان به یکدیگر بود.
مادر سها به سرطان مبتلا شد و در نهایت، همین بیماری جانش را گرفت. بعد از مرگ مادر، برادرش که دلبستگی چندانی به خانواده نداشت، خانه را فروخت و تصمیم گرفت از افغانستان برود. بدون آنکه دستی به پشت خواهرش بگذارد یا نگاهی به سرنوشت او بیندازد. سها ماند؛ تنها، بیسرپناه، و سردرگم در برابر دنیایی بیرحم.
در همان روزها بود که من، تصمیم گرفتم نگذارم او تنها بماند. سها تنها دوستم نبود؛ خواهر نانوشتهام بود. کسی بود که رنجهایش برایم آشنا بود. نمیتوانستم تماشاگر تنهاییاش باشم.
او را با خود به خانه بردم. خانوادهام، هرچند ابتدا کمی مردد بودند، اما در نهایت پذیرفتندش. و از همان روز، سها شد یکی از ما. شد خواهرم. شد نیمهی دیگر زندگیام.
بعد از آن نه تنها من که برای هلال هم یک خواهر دلسوز و مهربان شد. هلال همیشه وقتی میخواست کاری را انجام بدهد اول با سها در مورد آنکار صحبت میکرد و اگر سها درست بودن کار را تائید نمیکرد هلال هم انجامش نمیداد.
نویسنده_حسنا_سادات
پارت_سوم
در ذهنم تصویر میساختم از لحظهای که وارد کابل میشوم و چهرهی خانوادهام از دیدنم غرق شگفتی میشود. فکر میکردم مادرم، با لبخندی پر اشک، مرا در آغوش میگیرد و پدر، با همان نگاه پرغرورش، سرش را به نشانهی رضایت تکان میدهد. دلتنگی در این یکماه برایم آسان نبود، اما باید تحمل میکردم. میدانستم مسیر زندگی، همیشه هموار نیست. هرچند گاهی دلتنگی چنگ میزد به دلم، اما حضور سها، آنچنان دلگرمکننده بود که نبودنِ خانواده را ـ هرچند نه کامل ـ قابل تحمل میساخت.
سها برایم تنها یک دوست نبود؛ رگ و ریشهی وجودم بود. گویی روحی در دو تن داشتیم. بدون آنکه کلمهای بگویم، از رنگ صورتم میفهمید چه حالی دارم. در چشمهایم میخواند که دلشاد استم یا دلنگران.
با اینهمه، چیزی در دلام آرام نمیگرفت. حس عجیبی داشتم، گویی این سفر، سرآغاز تحولی بزرگ در زندگیام خواهد شد. حس، همانند نسیمی بود که پیش از طوفان در هوا میپیچد. ناپیدا، اما هشداردهنده.
نگاهم به سها افتاد که کنارم ایستاده بود. آشکارا ناراحتی در چهرهاش دیده میشد. نکند فکر کرده میخواهم او را تنها بگذارم؟ چطور ممکن بود؟ مگر میتوانستم این همه سال رفاقت را جا بگذارم؟
صدایش آمد؛ همان لهجهی شیرین هراتی، با لحنی آمیخته به اندوه:
ـ هاله... درسخو خلاص کردی، میری پس کابل؟
لبخندی زدم و آهسته گفتم:
ـ چرا ناراحت هستی، قرار است تو هم همراه من بیایی.
با تعجب گفت:
ـ کجا؟ نه! مه که نمیام. کجا مام بیام؟
با اخم ساختگی، آرام و جدی گفتم:
ـ نخیر خانم، قرار است با من بیایی و جای هیچ اعتراضی هم نیست.
سها زیر لب گفت:
ـ نوچ، نوچ... مه اصلن جایی نمیرم.
لبخندم محو شد، اما لحنم همچنان نرم و محکم بود:
ـ این تصمیم من است، وقتی گفتم همراه من میآیی، یعنی میآیی.
سها میخواست چیزی بگوید که با شور گفتم:
ـ پس تصمیم گرفته شد! فردا میرویم کابل. زود برو وسایلت را جمع کن.
لبخند کمرنگی نشست گوشهی لبهایش. دلش پر از شوق بود، اما سعی میکرد پنهانش کند. گفت:
ـ خودت میبُری و خودت هم میدوزی! مه که نگفتم میام...
لبخندزنان، نیمنگاهی به او انداختم:
ـ وقت را هدر نده. وقتی گفتم میآیی، یعنی تصمیم نهایی گرفته شده. دیگر جای بحث نیست. حالا هم لطفاً برو وسایلت را جمع کن، من کار دارم.
سها چشمسفیدی نثارم کرد و رفت تا وسایلش را جمع کند. اما لبخند زیر لبش را دیدم. دلش با من بود.
سها، از همان کودکی پدرش را از دست داده بود و همیشه در کنار مادرش زندگی کرده بود. تنها یک برادر داشت که از نظر اخلاق و نگرش، زمین تا آسمان با او فرق داشت. پدر و مادرش، تنها فرزندان خانوادههای خود بودند؛ به همین دلیل، پشتوانهی فامیلی نداشتند و تنها تکیهشان به یکدیگر بود.
مادر سها به سرطان مبتلا شد و در نهایت، همین بیماری جانش را گرفت. بعد از مرگ مادر، برادرش که دلبستگی چندانی به خانواده نداشت، خانه را فروخت و تصمیم گرفت از افغانستان برود. بدون آنکه دستی به پشت خواهرش بگذارد یا نگاهی به سرنوشت او بیندازد. سها ماند؛ تنها، بیسرپناه، و سردرگم در برابر دنیایی بیرحم.
در همان روزها بود که من، تصمیم گرفتم نگذارم او تنها بماند. سها تنها دوستم نبود؛ خواهر نانوشتهام بود. کسی بود که رنجهایش برایم آشنا بود. نمیتوانستم تماشاگر تنهاییاش باشم.
او را با خود به خانه بردم. خانوادهام، هرچند ابتدا کمی مردد بودند، اما در نهایت پذیرفتندش. و از همان روز، سها شد یکی از ما. شد خواهرم. شد نیمهی دیگر زندگیام.
بعد از آن نه تنها من که برای هلال هم یک خواهر دلسوز و مهربان شد. هلال همیشه وقتی میخواست کاری را انجام بدهد اول با سها در مورد آنکار صحبت میکرد و اگر سها درست بودن کار را تائید نمیکرد هلال هم انجامش نمیداد.