چـکـامـهـ زار 🌘📜
454 subscribers
540 photos
76 videos
10 files
367 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
چـکـامـهـ زار 🌘📜 pinned «شنبه ۱۴۰۴/۳/۳۱ 2025/6/21 این روز و تاریخ را دوست می‌دارم!🫀🩵 الحمدلله»
« وَآتَاكُمْ مِنْ كُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ ۚ »

+یادت نره برای چیزای که حالا داری یک روزی دعا کردی و آرزویش را داشتی.
💯4
-
ـ امام حسن بصری رحمه الله می‌فرمایند:
وقتی دیدم مردم از خالقشان راضی نیستند، مطمئن شدم که از مخلوقی مانند خودشان هم خشنود نخواهند شد!

(حلیة الأولیاء: ۶/ ۳۰۵)📚🤍🦋
🔥4
سلام محبوبِ من
زندگی همین است.
شب گریه می‌کنیم و صبح می‌خندیم
و هیچکس هم این را به روی دیگری نمی‌آورد...
🔥1
خب، خب رمان داریم
گر چه خبر داشتین
ولی دلم خواست اینجا هم نشر بشه
پس با حمایت های تان انگیزه نشر را دهید خواهشاً! 🎀


امشب دو قسمت را نشر می‌کنم.🌸
رمان_بانوی_حلال‌کُـش
نویسنده_حسنا_سادات
قسمت_اول

امتحانات پایان‌نامه‌ام تمام شده بود و تنها چیزی که باقی مانده بود، گرفتن مدرک کارشناسی در رشته‌ی طراحی مد بود. وقتی به تاریخ آن روز نگاه انداختم، دلم به تپش افتاد؛ باورم نمی‌شد که این چهار سال چنین زود و بی‌صدا گذشته باشد. گویی دیروز بود که با شوقی کودکانه قدم به محوطه‌ی دانشگاه گذاشتم، دل‌خوش به آینده‌ای که هنوز شکل نگرفته بود. حالا اما، ایستاده بودم بر آستانه‌ی فارغ‌التحصیلی، با کوله‌باری از خاطرات، تجربه‌ها و رؤیاهایی که به جانم گره خورده بود.
هنوز ذهنم درگیر نتیجه‌ی امتحانات و نمرات نهایی بود که بی‌اختیار در دل خاطراتی دور سرخوردم؛ خاطراتی که طعم تغییر، تحول داشتند. چهار سال پیش، هم‌زمان با آغاز دانشگاه، یکی از مهم‌ترین فصل‌های زندگی‌ام ورق خورد؛ زمانی که پدرم به‌دلیل مأموریتی دولتی به هرات منتقل شد و من ناچار شدم از کابل، از خانه، از همه‌ی آنچه برایم آشنا و عزیز بود، دل بکنم.
پدرم در وزارتخانه‌ی دولت کار می‌کرد و به‌عنوان یکی از مشاوران ارشد، مأموریت مهمی برای اجرای پروژه‌ای توسعه‌ای در هرات داشت. پروژه‌ای در زمینه‌ی بهبود زیرساخت‌های شهری و پیشبرد اقتصاد منطقه. از نگاه پدرم، این یک فرصت بزرگ شغلی بود، اما برای من و خانواده‌ام، نوعی کوچِ ناگزیر بود؛ کوچ از خیابان‌هایی که در آن‌ها قد کشیده بودم، از مدرسه‌ی قدیمی، از دوستان هم‌دل، از کافه‌ای که گوشه‌ی دنجش برایم پناهی بود در روزهای ابری.
دلم با کابل بود، با صدای اذان مسجد شاه‌دو شمشیره، با هوای سرد سحرگاهی که از پنجره‌های کلاس به صورتم می‌خورد، با کتاب‌فروشی سر چهارراهی که هر بار بی‌اراده می‌رفتم و دفتر خاطرات تازه‌ای می‌خریدم، فقط برای نوشتن چند جمله.
با وجود تمام این دلبستگی‌ها، زندگی گاهی بدون مشورت با دل، تصمیم می‌گیرد. من هم چاره‌ای جز پذیرش نداشتم. آن روزها، در سکوت، چمدان‌هایم را بستم؛ نه فقط با لباس و کتاب، که با ترس‌ها و دلتنگی‌هایم. نمی‌دانستم این کوچ، چه مسیری را پیش پایم خواهد گذاشت، اما امید داشتم که از دل ناآشنایی‌ها، روشنایی تازه‌ای سربرآورد.
😍2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمان_بانوی_حلال‌کُـش نویسنده_حسنا_سادات قسمت_اول امتحانات پایان‌نامه‌ام تمام شده بود و تنها چیزی که باقی مانده بود، گرفتن مدرک کارشناسی در رشته‌ی طراحی مد بود. وقتی به تاریخ آن روز نگاه انداختم، دلم به تپش افتاد؛ باورم نمی‌شد که این چهار سال چنین زود و بی‌صدا…
شاید از خود بپرسید این دختری که چنین با شور از گذشته‌اش سخن می‌گوید، کیست؟ من، ماه‌نورم. دختری از تبار پشتون، از خاندان اچکزی. دختر نازدانه و یگانه‌ی سمیع‌الله اچکزی؛ مردی که روزگاری نامش در میان بزرگان قوم با احترام برده می‌شد. او پیش از آن‌که زندگی‌اش را جدا از پدربزرگم بسازد، در کنار او در خانه‌ی آبا و اجدادی می‌زیست. اختلاف‌ها و دلخوری‌هایی که ریشه در پیچیدگی‌های روابط خانوادگی داشت، سبب شد که پدرم راه خود را جدا کند و برای خانواده‌اش جهانی نو بسازد.
من در کابل به دنیا آمدم و همان‌جا قد کشیدم، در خانه‌ای که نیمی از ریشه‌هایش در خاک افغانستان بود و نیم دیگرش در سرزمین ایران. مادرم، سپیده، بانویی فارسی‌زبان و زاده‌ی ایران است. قصه‌ی آشنایی او و پدرم، قصه‌ای‌ست که می‌توان از آن هزار داستان نوشت؛ پدرم در یکی از سفرهای کاری‌اش به ایران با مادرم آشنا شد. آن‌ها در دل دشواری‌ها و مخالفت‌ها، دانه‌ی عشق را کاشتند و با امید، آن را به ثمر رساندند.
می‌دانم که در بسیاری از خانواده‌های فارسی‌زبان، وصلت با پشتون‌ها، به‌ویژه آن سال‌ها، به‌سادگی پذیرفته نمی‌شد. اما مادرم همیشه با لبخند می‌گفت: «عشق، مرز نمی‌شناسد.» و پدرم، با صبر و پایمردی، دل مادرم را به دست آورد. حاصل این عشق، من و برادرم هلال بودیم؛ دو فرزند از دو ریشه، اما با قلبی واحد.
شاید بپرسید چرا نام‌های ما رنگ و بوی پشتون بودن را ندارد؟ راستش، مادرم از همان روزهای نخست به نام‌های «ماه‌نور» و «هلال» دل بسته بود. پدرم نیز به احترام او، این نام‌ها را در شناسنامه‌مان ثبت کرد. با این حال، در خانه، مرا «سپوژمی» صدا می‌زد؛ می‌گفت: تو چون ماه در شب تار می‌تابی، و چه نامی زیباتر از سپوژمی برای دختر روشنای زندگی‌ام؟
در دل جامعه‌ای که برای دختران راه تحصیل، اغلب ناتمام می‌ماند، من خوش‌شانس بودم. پدرم برخلاف بسیاری از مردان قوم‌مان، باور داشت که دختر باید بیاموزد، بداند، و خودش راهش را برگزیند. در سایه‌ی این اعتماد، من به دانشگاه رفتم، درس خواندم و اکنون در آستانه‌ی دریافت مدرکم ایستاده‌ام؛ دختری که به‌جای ازدواج زودهنگام، آینده‌ای روشن‌تر را برای خود ساخت.

ادامه دارد...
🥰41
چـکـامـهـ زار 🌘📜
دختر که باشی، نگرانِ همه آدمای مهم زندگیت میشی به جز خودت.
فقط باید دختر باشی تا بفهمی، خشک کردن موی بلند چقدر سخته.
💯9😁4
گر همی‌خواهی که بفروزی چو روز
هستی همچون شب خود را بسوز

هستیت در هست آن هستی‌نواز
همچو مس در کیمیا اندر گداز.

مولانا .
🕊3
و در آخر، قول ها فقط حرفن..

🤍
🔥1
Forwarded from مکتب روشنایی
هرکی زبانش نرمه دلش گرم نیست
و هرکی اخلاقش تنده دلش سخت نیست.


زود قضاوت نکنید، شاید پشت یک اخلاق تند قلبی مهربان نهفته باشد.
و گاهی در پسِ زبانی نرم اخلاقی گندیده پنهان باشد.
🔥2
Forwarded from 🖤
بین تمام جنگیدن هات،تو حق داری خسته بشی و چند روزی استراحت کنی
اما........!
حق نداری خسته باقی بمونی و کم بیاری
تو به تک تک اهدافت یک "بهش رسیدم"بدهکاری!

Serat🦋
🔥2
This media is not supported in the widget
VIEW IN TELEGRAM
🔥1
Forwarded from حُزنْ نٰامَه🔥💌
حرف !
بسیار 🔥اما شنونده ای خوب کم…


و«چه شنونده ای بهتر از الله🕊»
5🔥1
Forwarded from . (حسنیٰ🌱)
گاهی کسانی می‌گویند:

"نوشتن چه فایده دارد؟ مگر به جایی می‌رسی از نوشتن؟"


و من لبخند می‌زنم. چون می‌دانم:
نوشتن، فقط برای رسیدن به شهرت یا پول نیست.
نوشتن، گاهی یعنی جان دادن به دردهایی که نمی‌شود گفت.
یعنی زنده نگه‌داشتن صداهایی که خاموش شده‌اند،
یعنی ثبت رنج‌ها، امیدها، و رؤیاهایی که هیچ‌کس نخواست بشنودشان.
من می‌نویسم، نه برای این‌که حتماً کسی تشویقم کند،
بلکه چون با نوشتن خودم را پیدا می‌کنم،
خودم را نجات می‌دهم.
اگر قرار باشد "فایده" تنها معیار باشد،
شاید خیلی چیزها بی‌فایده‌اند:
آغوش مادر، اشک یک عاشق، یا دعای شبانه‌ی یک انسان تنها...
اما همه‌ی این‌ها، زندگی‌اند.
و من، تا وقتی زندگی می‌کنم، خواهم نوشت.
حتی اگر صدایم به گوش کسی نرسد.

و بله...
من شاید یک نویسنده باشم،
اما هنوز گاهی در برابر توهین و بی‌احترامی، نمی‌توانم خودم را کنترل کنم.
در آن لحظه‌ها فراموش می‌کنم که نوشتن، صبر و وقار می‌خواهد.
فراموش می‌کنم که حالا شاید یک نویسنده‌ی موفق نباشم،
اما "یک نویسنده" هستم.
در مسیرم، در تلاشم، و در حال رشد.


#حسنیٰ🌱
🥰2🔥1
Forwarded from 𐙚 🪷گل کویر (.)
مثلاً یک دختر،
به‌خاطر خانواده‌اش از تمام خواسته‌هایش می‌گذرد:
از آرزوهایش، امیدهایش، آزادی‌اش... حتی عشقش.

اما سوال این‌جاست:
آیا همان خانواده، حاضر است برای او از چیزی بگذرد؟
آیا می‌تواند نادیده بگیرد حرف مردم را؟
تحمل کند قضاوت‌های بی‌رحمانه را؟
آیا حاضر است آزادی‌اش را بفهمد، نه محدودش کند؟
دختر فقط وظیفه‌اش گذشت نیست...
گاهی نوبت خانواده‌ است که بفهمد، بایستد، و همراه شود.

حیف که هرگز...
نه حاضرند بفهمند،
نه می‌خواهند همراه شوند.
دختر را تنها با معیار سکوت و اطاعت می‌سنجند،
نه با آرزوهایش، نه با دلش، نه با حقی که دارد.

او می‌گذرد، می‌سوزد، دم نمی‌زند...
و خانواده؟
با افتخار می‌گویند: «دختر خوب ماست!»
غافل از این‌که "دختر خوب‌شان"،
در درون، هر روز کمی بیشتر می‌میرد.

#بهشت_ماندگار
2🔥2💔1
Forwarded from .
امشب،
به اندازه هزار سال،
دلم گرفته...

نکنه دلم برای کسی تنگ شده
که اصلاً نباید…؟
💔4🔥2
زیبایی 💐🌚
🥰1🕊1
Forwarded from . (حسنیٰ🌱)
وقتی صحبت از الله می‌شه...
واقعاً از الله می‌ترسی یا از او وحشت داری؟
تو "ترس" و "وحشت" را چی‌طور معنی می‌کنی؟
فرق‌شون از نگاه تو چیه؟
اولین کسی که جواب درست یا خاصی بده،
جوابش را به‌نام خودش در قالب پست در کانال منتشر می‌کنم!
🕊️ منتظر جواب‌های متفاوت‌تان هستم...
شاید حرف تو، دل یکی دیگه را روشن کنه.
5