چـکـامـهـ زار 🌘📜
454 subscribers
540 photos
75 videos
10 files
367 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
خدایا،
من نمی‌دانم، اما تو می‌دانی.
نمی‌بینم، اما تو روشنی راهی.
گاهی گم می‌شوم، دل‌گیر و خسته،
نمی‌دانم قدم بعدی‌ام کجاست...
اما تو می‌دانی، تو می‌بینی،
و فقط تویی که حال دلم را بی‌هیچ کلامی می‌فهمی.
4❤‍🔥1🍓1
این لینک ناشناس اصلاً برای من خوب نیست
من فضولم، میفهمین فضول.
هی خودم‌را میخورم که این کیه به‌من پیام داده... 😭
😁4
برمی‌آید همه چیز از همه!

#دوشیزه_سادات
🔥2💯2
بلاهای سیه را جمع کردند
ازان زلف پریشان آفریدند

#صائب_تبریزی
❤‍🔥2🔥2
چیزی نمانده از جگرِ ما که سال‌هاست
‏دندانِ صبر بر سرِ دندان فشرده‌ایم!
🔥2❤‍🔥1
Forwarded from عالم افکارم 🎀
همه با یار خوش و من به غم یار خوشم
سخت کاری‌ست ولی، من به همین کار خوشم...
🔥21
Forwarded from عالم افکارم 🎀
سرش گیج می‌رفت و دلش آشوب می‌شد. اندیشید: لابد شروع دیوانگی این طور است.
🌚3❤‍🔥2
شنبه
۱۴۰۴/۳/۳۱

2025/6/21

این روز و تاریخ را دوست می‌دارم!🫀🩵


الحمدلله
🌚2🙈1


من جز برای تو نمیخواهم خودم را
ای از همه من‌هایِ من بهتر، منِ تو ...

🔥2❤‍🔥1

تویی
از
هر
دو
عالم
آرزویم...!

- جامی
❤‍🔥2


کدام بود این آینده؟
کدام بود که بهترین روزهای عمر را
حرام دیدارش کردم؟



This media is not supported in the widget
VIEW IN TELEGRAM
امشب ۳۱ جوزا، آخرین شب بهار است.
و من فکر نمی‌کردم هیچ وقت سال 1404 اینطوری پیش برود الله تا آخرش بخیر کند همین :)
3🔥2
چـکـامـهـ زار 🌘📜 pinned «شنبه ۱۴۰۴/۳/۳۱ 2025/6/21 این روز و تاریخ را دوست می‌دارم!🫀🩵 الحمدلله»
« وَآتَاكُمْ مِنْ كُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ ۚ »

+یادت نره برای چیزای که حالا داری یک روزی دعا کردی و آرزویش را داشتی.
💯4
-
ـ امام حسن بصری رحمه الله می‌فرمایند:
وقتی دیدم مردم از خالقشان راضی نیستند، مطمئن شدم که از مخلوقی مانند خودشان هم خشنود نخواهند شد!

(حلیة الأولیاء: ۶/ ۳۰۵)📚🤍🦋
🔥4
سلام محبوبِ من
زندگی همین است.
شب گریه می‌کنیم و صبح می‌خندیم
و هیچکس هم این را به روی دیگری نمی‌آورد...
🔥1
خب، خب رمان داریم
گر چه خبر داشتین
ولی دلم خواست اینجا هم نشر بشه
پس با حمایت های تان انگیزه نشر را دهید خواهشاً! 🎀


امشب دو قسمت را نشر می‌کنم.🌸
رمان_بانوی_حلال‌کُـش
نویسنده_حسنا_سادات
قسمت_اول

امتحانات پایان‌نامه‌ام تمام شده بود و تنها چیزی که باقی مانده بود، گرفتن مدرک کارشناسی در رشته‌ی طراحی مد بود. وقتی به تاریخ آن روز نگاه انداختم، دلم به تپش افتاد؛ باورم نمی‌شد که این چهار سال چنین زود و بی‌صدا گذشته باشد. گویی دیروز بود که با شوقی کودکانه قدم به محوطه‌ی دانشگاه گذاشتم، دل‌خوش به آینده‌ای که هنوز شکل نگرفته بود. حالا اما، ایستاده بودم بر آستانه‌ی فارغ‌التحصیلی، با کوله‌باری از خاطرات، تجربه‌ها و رؤیاهایی که به جانم گره خورده بود.
هنوز ذهنم درگیر نتیجه‌ی امتحانات و نمرات نهایی بود که بی‌اختیار در دل خاطراتی دور سرخوردم؛ خاطراتی که طعم تغییر، تحول داشتند. چهار سال پیش، هم‌زمان با آغاز دانشگاه، یکی از مهم‌ترین فصل‌های زندگی‌ام ورق خورد؛ زمانی که پدرم به‌دلیل مأموریتی دولتی به هرات منتقل شد و من ناچار شدم از کابل، از خانه، از همه‌ی آنچه برایم آشنا و عزیز بود، دل بکنم.
پدرم در وزارتخانه‌ی دولت کار می‌کرد و به‌عنوان یکی از مشاوران ارشد، مأموریت مهمی برای اجرای پروژه‌ای توسعه‌ای در هرات داشت. پروژه‌ای در زمینه‌ی بهبود زیرساخت‌های شهری و پیشبرد اقتصاد منطقه. از نگاه پدرم، این یک فرصت بزرگ شغلی بود، اما برای من و خانواده‌ام، نوعی کوچِ ناگزیر بود؛ کوچ از خیابان‌هایی که در آن‌ها قد کشیده بودم، از مدرسه‌ی قدیمی، از دوستان هم‌دل، از کافه‌ای که گوشه‌ی دنجش برایم پناهی بود در روزهای ابری.
دلم با کابل بود، با صدای اذان مسجد شاه‌دو شمشیره، با هوای سرد سحرگاهی که از پنجره‌های کلاس به صورتم می‌خورد، با کتاب‌فروشی سر چهارراهی که هر بار بی‌اراده می‌رفتم و دفتر خاطرات تازه‌ای می‌خریدم، فقط برای نوشتن چند جمله.
با وجود تمام این دلبستگی‌ها، زندگی گاهی بدون مشورت با دل، تصمیم می‌گیرد. من هم چاره‌ای جز پذیرش نداشتم. آن روزها، در سکوت، چمدان‌هایم را بستم؛ نه فقط با لباس و کتاب، که با ترس‌ها و دلتنگی‌هایم. نمی‌دانستم این کوچ، چه مسیری را پیش پایم خواهد گذاشت، اما امید داشتم که از دل ناآشنایی‌ها، روشنایی تازه‌ای سربرآورد.
😍2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمان_بانوی_حلال‌کُـش نویسنده_حسنا_سادات قسمت_اول امتحانات پایان‌نامه‌ام تمام شده بود و تنها چیزی که باقی مانده بود، گرفتن مدرک کارشناسی در رشته‌ی طراحی مد بود. وقتی به تاریخ آن روز نگاه انداختم، دلم به تپش افتاد؛ باورم نمی‌شد که این چهار سال چنین زود و بی‌صدا…
شاید از خود بپرسید این دختری که چنین با شور از گذشته‌اش سخن می‌گوید، کیست؟ من، ماه‌نورم. دختری از تبار پشتون، از خاندان اچکزی. دختر نازدانه و یگانه‌ی سمیع‌الله اچکزی؛ مردی که روزگاری نامش در میان بزرگان قوم با احترام برده می‌شد. او پیش از آن‌که زندگی‌اش را جدا از پدربزرگم بسازد، در کنار او در خانه‌ی آبا و اجدادی می‌زیست. اختلاف‌ها و دلخوری‌هایی که ریشه در پیچیدگی‌های روابط خانوادگی داشت، سبب شد که پدرم راه خود را جدا کند و برای خانواده‌اش جهانی نو بسازد.
من در کابل به دنیا آمدم و همان‌جا قد کشیدم، در خانه‌ای که نیمی از ریشه‌هایش در خاک افغانستان بود و نیم دیگرش در سرزمین ایران. مادرم، سپیده، بانویی فارسی‌زبان و زاده‌ی ایران است. قصه‌ی آشنایی او و پدرم، قصه‌ای‌ست که می‌توان از آن هزار داستان نوشت؛ پدرم در یکی از سفرهای کاری‌اش به ایران با مادرم آشنا شد. آن‌ها در دل دشواری‌ها و مخالفت‌ها، دانه‌ی عشق را کاشتند و با امید، آن را به ثمر رساندند.
می‌دانم که در بسیاری از خانواده‌های فارسی‌زبان، وصلت با پشتون‌ها، به‌ویژه آن سال‌ها، به‌سادگی پذیرفته نمی‌شد. اما مادرم همیشه با لبخند می‌گفت: «عشق، مرز نمی‌شناسد.» و پدرم، با صبر و پایمردی، دل مادرم را به دست آورد. حاصل این عشق، من و برادرم هلال بودیم؛ دو فرزند از دو ریشه، اما با قلبی واحد.
شاید بپرسید چرا نام‌های ما رنگ و بوی پشتون بودن را ندارد؟ راستش، مادرم از همان روزهای نخست به نام‌های «ماه‌نور» و «هلال» دل بسته بود. پدرم نیز به احترام او، این نام‌ها را در شناسنامه‌مان ثبت کرد. با این حال، در خانه، مرا «سپوژمی» صدا می‌زد؛ می‌گفت: تو چون ماه در شب تار می‌تابی، و چه نامی زیباتر از سپوژمی برای دختر روشنای زندگی‌ام؟
در دل جامعه‌ای که برای دختران راه تحصیل، اغلب ناتمام می‌ماند، من خوش‌شانس بودم. پدرم برخلاف بسیاری از مردان قوم‌مان، باور داشت که دختر باید بیاموزد، بداند، و خودش راهش را برگزیند. در سایه‌ی این اعتماد، من به دانشگاه رفتم، درس خواندم و اکنون در آستانه‌ی دریافت مدرکم ایستاده‌ام؛ دختری که به‌جای ازدواج زودهنگام، آینده‌ای روشن‌تر را برای خود ساخت.

ادامه دارد...
🥰41