چـکـامـهـ زار 🌘📜
455 subscribers
540 photos
75 videos
10 files
367 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
چقدر جای شکر است الله را هزاران مرتبه شکر که بالاخره جنگ‌ تمام شد.
اما خوشبخت ترین اشخاص هم همان هایی هستند که در راه الله به شهادت رسیدند
گفتم خوشبخت هستند چون الله متعال در قرآن فرموده که: ‏« وَلا تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْیَاءٌ وَلَکِنْ لا تَشْعُرُونَ». البقرة/154.
ترجمه: و به آنها که در راه خدا کشته می‏شوند، مرده نگویید! بلکه آنان زنده‏ اند، ولی شما نمی‏فهمید!
و باز هم‌ جای شکر است که کفار شکست خوردند.
( و مَا کَانَ ربُّک نَسیَّا )
"و پروردگار تو هرگز فراموشکار نبوده است."❤️‍🩹

الحمدلله.

الله اکبر.🤍


#دوشیزه_سادات
4
[وَيَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ ﴿۴﴾بِنَصْرِ اللَّهِ يَنْصُرُ مَنْ يَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ ﴿۵﴾]- روم

(و در چنين روزى مؤمنان شادمان شوند به نصرت الهى، كه هر كس را بخواهد يارى می‏كند، و او پيروزمند مهربان است)

#تاریکی_بکام
2
https://t.me/AFZALY_42/56

دوستا لایک کنید تشکر❤️
1
اگر مرتکب گناهی شدی استغفار کن...
گناه با استغفار بهتر از گناهِ با تکبر است!!💯
و بدان که مبارزه با نفس برای ترک گناه و معصیتی که می‌خواهی از آن توبه کنی برای نفس سخت است، ولی خداوند متعال با بندگانِ راستگوی خود است با آن هایی که برای رام کردنِ نفس در اطاعت خداوند و پرهیز از نافرمانی خدای متعال با خود مجاهدت می‌کنند  . . . 🪶🕊🌿
و یکی از نشانه‌های محبت خداوند به شما، استقامت شماست برای توبه بعد از هر گناهی... پس ثابت قدم باش 💗🌼!

💙🦋›↷
2👍1
« سبزند آرزوها، در برگ‌هایِ زردم »
1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
با تکان دادن مروه از فکر بیرون آمدم که گفت: خو حالی تو در کدام خیال به سر میبری؟ گفتم: هیچ چیزی نیست. _خوو خی خدا حافظت جانم مقصد متوجه سرک و موتر ها باشی. در این روز ها زیاد تصادف میشه. گر چی میفهمم که انقدر برکت نمانده خو خیر دگه. ههههه گفتم: برو دیوانه…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_ششم
ناشر: #دوشیزه_سادات

چشمان خود را باز کردم نور بسیار زیاد بود با چند بار  باز و بسته کردن چشمانم درست می‌توانستم بیبینم. در اتاق شفاخانه بودم دیدم که در دستم کنول است یک دستم هم گچ گرفته شده و سرم هم بنداژ پیچ است یعنی چی چه اتفاق افتاده؟
من در کجا هستم؟
هزاران سوال در فکرم می گذشت و خیلی هم ترسیده بودم.
همان وقت بود که تک تک شد و صدای یک پسر آمد که اجازه می‌خواست تا داخل شود
زود لباس های خود را دیدم که لباس شفاخانه در تنم بود بر سرم دست زدم که چادر بر سر دارم یا نه الله را شکر کردم لباسم درست است ولی چادر نه!
یک نگاهی به اطراف انداختم در سر چوکی یک چادر افتاده با بسیار جان‌ کنی چادر را گرفتم و بر سر خود پیچاندم چون برقه نبود مجبوری چادر را قسمی بر سر کردم که با یک طرف دیگر اش رویم را بپوشانم اما نشد که نشد رویم را به همان حالت اش گذاشتم و
بلند گفتم: بفرمایید؟
دو پسر با قد بلند و رسا و همینطور شیک و جذاب داخل شدند از لباس های که بر تن داشتند و سر و روی شان معلوم میشد که خوب پولدار هستند.
وای کلثوم از دست تو در همینجا هم از اسکن کردن نمی مانی توبه استغفرالله.
پسر اولی سلام داد و به بسیار مهربانی احوالم را جویا شد منم به آرامی جواب شان را دادم بعد از اون پسر دومی که بسیار مغرور تر از اولی معلوم میشد و واقعاً مثل دیو بود با اخم پرسید: خوب هستید؟
منم گفتم: الحمدلله شکر است. ولی من اینجا چطور آمدیم یعنی یک دفعه یی چی شد که سر حد من به شفاخانه کشیده شد و شما کی هستيد؟
پسر دومی همینطور با اخم که داشت گفت: متأسفانه یک حادثه رخ داد....
من شما را با موتر زدم ولی زیاد آسیب ندیدین حالا هم اگر کدام شماره از فامیل تان در ذهن تان است لطفاً بگید تا به تماس شویم.
چند دقیقه در فکر فرو رفتم یعنی چی من حادثه کردیم چطور؟
شماره تیلفون.. هر چی فکر میکردم مغزم کار نمیکرد باید شماره کی را بتم مادرم؟ نی مادرم در وظیفه است به تشویش می شوند. از برادر هایم را بتم؟ نی از اونا هم نمی‌شود اونا هم در وظیفه هستند.اوففف یا الله چیکار کنم خود تان یک راه و چاره برم بسنجین چی کار کنم؟ چی کار؟؟ با صدای اون پسر از فکر برامدم که پسر اولی گفت خواهرکم شماره کسی در یادت نیست؟ منم چون ترسیده بودم به عجله  گفتم نخیر است شماره فلوران  که در ذهنم بود را دادم  از طرف شفاخانه به تماس شدند.
1👍1
نیم ساعتی گذشته بود و از فلوران تا هنوز خبری نبود من هم که خیلی ترسیده بودم پسر اولی گفت: میشود معرفی شویم؟ منم یک دل را صد دل کرده گفتم: حتماً.
  باز هم به بسیار آرامی و صدای که مهربانی در آن موج میزد گفت: من عمر هستم‌ و به او پسر مغرور و دیو مانند که در بیرون بود گفت: او هم برادرم دیان است.
و شما؟
من هم گفتم: ام کلثوم هستم‌.
که باز آوازش برامد و گفت: چه نام زیبایی داری! منم گفتم: تشکر بسیار زیاد اسم شما هم زیباست. دوباره لب زد و گفت: تشکر میکنم خواهرکم البته
به یک باره گی خواهر میگم خفه خو نمی‌شوی؟ گفتم نخیر چرا خفه شوم. و پرسید به چیزی نیاز نداری می خواهی خوراکی چیزی برایت بگیرم؟
در حالیکه از گرسنه گی کم مانده بود ضعف کنم ولی باز هم خود را کنترول کردم و به آرامی گفتم: نخیر تشکر.
در همان وقت بود که پسر مغرور دیو  وارد شد  با چند خریطه که در دست داشت به سوی من آمد و گفت: این ها را بگیر حتماً گرسنه هستی. منم که حک و پک مانده بودم دید که حیران ماندیم کمی نزدیک شد و خریطه ها را بر سر میز پهلوی تخت گذاشت  از این فاصله می توانستم بوی عطری را که زده بود استشمام کنم این بو آشنا بود...
رایحه ای از اسطوخودوس
    زنبق، آمبریت، گلابی
     خس‌خس، چوب درخت سدر
عطر: Dior Homme Intense (دیور هوم اینتنس)
معلوم می شود در انتخاب عطر سلیقه خوبی دارد یکی از عطر هایی است که عاشقش استم
  این عطر واقعاً خیلی عالی و تلخ است همچنین یکی از عطر های مشهور جهان است  هر کس هم قادر به خرید کردن چنین عطرِ نیست. یک بار دیگر معلوم‌ شد که پولدار تر از چیزی اند، که فکر اش را می‌کردم، ولی اخلاق که ندارد چی استغفرالله یا الله.
تمام فضای اتاق را بوی عطرش گرفته بود در همان لحظه بود که آواز تیلفون برامد برای برادرش(عمر) زنگ بود کوتاه یک با اجازه گفت و اتاق را ترک کرد. من ماندم و این پسر مغرور که حالی اسمش را می فهمیدم (دیان)
چندین بار اسمش را ناخودآگاه زیر زبانم تکرار کردم چون‌ در جایی این اسم را خوانده بودم  اسمش عربی است
کمی فکر کردم جایی خوانده بودم که چی معنا می‌دهد چون اسم‌خاص است! بعد از کمی چرت زدن بلاخره به یادم آمد معنایش...
دیان Diyyan : نامیست پسرانه با ریشه عربی که قاضی، داور، حاكم، پاداش دهنده، و فرمانده معنا میدهد.
الحق که چهره عبوس اخمو و پیشانی ترش اش خیلی هماهنگی دارد با اسم اش.
دید که خریطه ها را ندیدم  با صدای مردانه اش گفت: داخل خریطه غذا هست بیبین یک بار.
با اخم گفتم: لازم نبود.
ناحق زحمت کشیدید گرسنه نیستم.
و اما قر و قور معده ام آبروی که داشتم را برد اوفففف اوففف زود دل خود را محکم گرفتم. آخ معده جانم آبرو نگذاشتی برایم. با زیر چشم کمی بالا را دید زدم دیدم که آقای دیو خنده خود را مهار دارد. خودش به پا خواست و نزدیک من آمد از بین خریطه غذایی را که آورده بود بیرون کرد و گفت: بگیر بخور. تاجاییکه می دانم قبل از تصادف از مکتب رخصت شده بودی حتماً گرسنه هستی....
🥰4
این هم یک قسمت طولانی تقدیم شما
منتظر نظریات تان هستم🫠
🥰3
Forwarded from 🧸⟧.‌.•‌⃟•.‌.❴𝙽𝙸𝙲𝙴 𝚂𝚃𝙾𝚁𝚈❵.‌.•‌⃟•.‌.⟦🎬 (ـہـہــ۸ــہــ𝙰𝙼𝙸𝚁ـہـہــ۸ــہــ)
بیایم اختلات 👇🫶

.
🥰2
اشخاصی وجود دارند که هر گناهی را انجام می‌دهند ولی بعدش میگن دل مان پاک است.
به سوی هر نامحرم نگاه می‌کنند...
هر قسم پروف های نامناسب و استوری های نامناسب می‌گذارند بعدش میگن دل پاک باشد
پاک بودن دل مهم است
بی حجابی می‌کنند و باز هم میگن که دل پاک مهم است.
ولی واقعاً نمی‌دانم آیا دل های شما بیشتر از دل رسول الله (ص) پاک است؟
آیا دل های تان بیشتر از اصحاب رسول الله(ص) پاک است که وقتی نامحرمی را می‌دیدند چشمان خود را فرو می گرفتند؟
آيا دل های شما پاک تر از همسران پيغمبر مان است که در آن زمان حجاب را رعایت می‌کردند؟
نه!
نیست.
پس نا حق خود را به این چیز ها بازی ندهید.
من تا حال نه آیتی و نه حدیثی را نخواندیم که گفته شده باشد گناه انجام دهید ولی مهم دل تان است که پاک باشد.
اگر شما چنین حدیث و یا آیتی دارید پس بگید تا من هم بفهمم.
حدیثی است که گفته شده :
"إِنَّمَا الْأَعْمَالُ بِالنِّيَّاتِ، وَإِنَّمَا لِكُلِّ امْرِئٍ مَا نَوَى."
(صحيح البخاري 1)
ترجمه: "ارزش اعمال به نیت‌ها بستگی دارد و هر فرد برای نیتی که داشته است، اجر می‌گیرد."
ولی این نیت فقط در کار های است که در مورد الله متعال صدق کند نه چیزی دیگری.
هر کاری را که انجام‌ میدهید فقط نیت کنید که بخاطر رضای الله آن‌را انجام می‌دهید.

والسلام.

#دوشیزه_سادات
1
و یک گپ دیگر اینکه هر کس که پروف، متن و یا استوری هایم را می‌بینه ملا خطاب می‌کند
گر چی عادت کردیم چون خودم را هم وقتی می‌بینند میگن که ملا هستی.
ولی مه ملا نیستم فقط در مورد احکام الله متعال و دینم کمی بیشتر می‌دانم همین قدر و بس.
اینقدر ملا ملا خطاب نکنید😑
گر چی دوست دارم ولی فعلاً در جایگاه اش نرسیدیم.
هر شخص که پروف اسلامی و استوری های اسلامی می‌گذاره و یا هم
متن های اسلامی
فقط چون در مورد دین اش میدانه ملا گفته نمیشه.
ولی متأسفانه در عصر امروزی همه همین قسم اند یک شخص را با این مشخصات که بیبینند زود ملا خطابش می‌کنند.

ولی خواهشاً شما ها اینطوری نباشید😑
اینقدر ملا نگید😒
5
#حرف_بزنیم

سوالی داشتین بپرسید 😊

سوالی داشتم میپرسم 🙃
Forwarded from 🧸⟧.‌.•‌⃟•.‌.❴𝙽𝙸𝙲𝙴 𝚂𝚃𝙾𝚁𝚈❵.‌.•‌⃟•.‌.⟦🎬 (ـہـہــ۸ــہــ𝙰𝙼𝙸𝚁ـہـہــ۸ــہــ)
دوستا از فردا شب استوری و کلیپ میگذارم نظر خو بدن چی مدل استوری میخاین
Anonymous Poll
35%
عاشقانه❣️
37%
گنگ☠️
7%
طنز🤣
22%
همه 😐
😐4
💞فضیلت صلوات درشب وروز جمعه💞

پیامبر ﷺ فرمودند:
💖در روز و شب جمعه بر من صلوات بفرستید، و هر کس بر من صلوات بفرستد، خداوند ۱۰ بار بر او صلوات می‌فرستد.» [رواه بيهقی/5994]💖


💞اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّد، كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيْمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد
اللَّهُمَّ بَارِكْ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّد، كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيْمَ وَعَلَى آل إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد💕
6
ولی باور کنید اگر پسر بودم همه‌ی نماز هایم را در جماعت ادا میکردم.
چه کیفی می‌دهد 🫠
امروز وقتی آواز قرائت ملا های مسجد را می‌شنیدم اصلاً از لذت اش تعریف کرده نمی‌توانم.
اما اشخاص زیادی هستند که قدر چنین لذت و نعمت را نمی دانند.

#دوشیزه_سادات
5
قال رسول الله ﷺ:  «مَنْ قَرَأَ سُورَهَ الْکَهْفِ فِی یَوْمِ الْجُمُعَهِ أَضَاءَ لَهُ مِن النُّورِ مَا بَیْنَ الْجُمُعَتَیْنِ».
رسول الله ﷺ فرمودند:  کسی که سوره کهف رادر روز جمعه  بخواند (به برکتش)  بین دو جمعه برایش نوری روشن می گردد.
📚مستدرک -۳۳۴۹ 📚الترغیب و الترهیب-۷۳۶


تا حال به این فکر کردین که چرا چنین حدیثی گفته شده؟

ولی برای تان پیشنهاد می‌کنم سوره کهف را با ترجمه اش بخوانید!🫠
واقعاً لذت دیگری دارد این که بدانی الله متعال چی گفته و چرا گفته.
همه ما ها الحمدلله قرآن می‌خوانیم ولی کم پیش می آید تا با ترجمه اش آنرا بخوانیم.


#دوشیزه_سادات
4
چـکـامـهـ زار 🌘📜
نیم ساعتی گذشته بود و از فلوران تا هنوز خبری نبود من هم که خیلی ترسیده بودم پسر اولی گفت: میشود معرفی شویم؟ منم یک دل را صد دل کرده گفتم: حتماً.   باز هم به بسیار آرامی و صدای که مهربانی در آن موج میزد گفت: من عمر هستم‌ و به او پسر مغرور و دیو مانند که در…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_هفتم
ناشر: #دوشیزه_سادات

بعد از مکث کوتاهی دوباره گفت: نکند از من خجالت می کشی ؟
با اعصبانیت گفتم: از چه کسی باید خجالت بکشم؟
با خنده خبیثانه یی گفت: اگر آنقدر گستاخ هستی که در حضور من هیچ شرم نداری، پس باید گفت، تو دختر نیستی مادیان هستی.
آنقدر از حرفش آتش گرفته بودم که به هر زحمتی بود از جا بر خاستم و به حالت تهدید آمیزی به سویش رفته و گفتم: اگر جرأت داری یکبار دیگر این را بگو تا حسابت را کف دستت بگذارم.
دیگر اینکه شما چطور جرعت می‌کنید اینطور عامیانه با من صحبت کنید؟
در همان حال درد شدید سرم باعث شد تا دوباره بر لبه تخت بنشينم. در آن میان نگاهم به او افتاد، همانطور که به من نزدیک می شد گفت: ببخشی اشتباه کردم،حرفم را پس می گیرم، ماده گرگی، نه مادیان.از درد به  خود پیچیدم و گفتم: افسوس که در بد شرایطی با شما بر خوردم، والا به تو ثابت می کردم که چه هستم.
همراه با پوزخند گفت: به قول قدیمی‌ها اگر نمیریم،نه پیریم.( اگر مرگ به سراغمان نیاید پیر نيستيم ) فرصت برای اثبات همه چیز است.
با اعصبانیت گفتم: لا حول ولا.
دوباره با صدای که جدیت در آن موج میزد گفت: من... مکثِ کرد و دوباره ادامه داد:
بابت این تصادف واقعاً معذرت میخواهم.
در دلم گفتم:حالی خو تصادف را کردی دگه
دست و سر مه  شکستاندی معذرت خواهی ات چی درد من را دوا می کند. ولی اعصبانیت خود را مهار کردم بلند تر گفتم:
__ منم معذرت میخواهم راستش گناه منم بود متوجه نبودم.
همان لحظه فلوران با شتاب داخل اتاق شد با عمر نام...
آمد و مرا در آغوشش گرفت بعد از اینکه دید احوالم خوب است شروع کرد به توبیخ کردن
دیدم بدون نفس پشت سر هم حرف زده میره و آبروی که حداقل کمی مانده بود برایم پیش او مغرور خان نچسب همان را هم از بین می برد.
گفتم فلوران لطفاً آرام باشید یک دقیقه نفس بگیرین اینجا دو نفر دیگر هم است.
کمی‌ مکث کرد یک نفس عمیق گرفته و با بسیار جدیت گفت: متوجه بودم روی خود را برگرداند و یک نگاه به آنان انداخت و گفت خوب میشه یکی درست توضیح بدهد که این حادثه چطور رخ داد اگر خواهر مرا خدای نکرده کدام چیز دیگر میشد چی؟
دیدم برادرش (عمر) کاملاً حیران مانده بود و اون پسر دیو مانند هم آرام بود.
منم چهره خود را کمی عاجز کردم و گفتم: راستش من از مکتب به طرف خانه می آمدم چون در راه  بیکار بودم بعضی لغات که بود گفتم پس بیا که این هاره یک مرور کنم اصلاً حواسم به سرک نبود که دفعتاً... تصادف شد.
فلوران رو به اون ها کرد و  گفت: خوب حواس خواهر من نبود پس حواس شما  کجا بود؟
پسر دیو مانند گفت: راستش گناه من هم بود و واقعاً معذرت می خواهم. آنقدر به آرامی و عاجزی معذرت خواست که اول ماتم برد تا پیش تر چه چیز های که نمی‌گفت مره و حالی عاجزی این را نگاه کن حتی اگر سنگ هم می بود نرم میشد ولی خُب متأسفانه فلوران اصلاً.
برادرش( عمر) گفت: من هم بابت این تصادف معذرت میخواهم و خوب حالی تصادف شده و نمی‌شود کاریش کرد بهتر است فراموش کنیم و در ضمن هر کاری که از دست ما ساخته است لطفاً بگید.
فلوران گفت: و شما کی باشید؟
عمر گفت: من عمر هستم و این هم دیان یعنی برادر بزرگش هستم.
فلوران اهمی کرد.  عمر گفت: و شما؟
_من هم فلوران خواهر بزرگ کلثوم هستم. در همان لحظه اشخاصی داخل اتاق شدند که فقط یک شخص برایم آشنا بود و دیگران را حتی در رویا هم ندیده بودم.
حارث پیش آمد و مرا در آغوشش گرفته گفت مگر چی شد به یکباره گی چرا متوجه نمی باشی می‌فهمی که چقدر ترساندی ما را؟
با لحن عاجزانه گفتم ببخشید که به تشویش تان ساختم اصلاً به شما کی خبر داد؟
فلوران گفت: فکر نکردی که تو تصادف می‌کنی و منم به هیچ کس چیزی نمی‌گم؟
گفتم: خاا خیر باشد حالی گذشت.
3👍1