چـکـامـهـ زار 🌘📜
454 subscribers
540 photos
75 videos
10 files
367 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
#_از امروز !

امروز، روزی بود که هیچ‌چیز سر جایش نبود. از صبح با دلی گرفته وارد مدرسه شدم، سردرد داشتم و جانم درد می‌کرد. حوصله نداشتم حتی به کسی لبخند بزنم. آرام نشسته بودم و سعی داشتم با قلمم چیزی بنویسم، شاید کمی از آن شلوغی ذهنم را پاک کنم.

اما ناگهان هم‌صنفی‌ام بی‌اجازه قلمم را گرفت. چیزی نگفتم، شاید چون خسته بودم. اما وقتی دیدم آن را به کسی دیگر داده، دیگر نتوانستم تحمل کنم. رفتم پیش آن دوست، گفتم "بده!" و او با سردی گفت: "من از تو نگرفتم که به تو پس بدهم!"

حرفش مثل سیلی خورد به صورتم. بغضی در گلویم گره خورد و فریاد زدم. عصبانی بودم، اما نه فقط از او، از خیلی چیزها... از دردهایی که توی دلم مانده بود.

ناگهان چشمم افتاد به شیشه‌ی صنف. مشت کردم، و زدم. شیشه شکست… و دستم هم. انگار با آن شیشه، تکه‌ای از دلم هم شکست. استاد آمد، چند حرف زد، رفت. اما من ماندم با دستی زخمی و ذهنی پر از آشوب.

آن لحظه فهمیدم که عصبانیت، دشمنی‌ست که بیشتر از همه به خودت ضربه می‌زند.
#_صهراوی🕊
❤‍🔥41
.

تابِ آن ندارد کس،غمگسار ما باشد
کاشکی فلک چندی سازگار ما باشد:)
.
🔥52
من شيفته‌ى احترامم؛
حتی وسط بحث حتی در سخت‌ ترين لحظه‌ها،
حتی در بدترين دعواها...


#دوشیزه_سادات
🕊51
ساعت دوازده شب بود که از خانه همسایه‌شان صدای جیغ آمد، خیلی ترسید و با خود عهد کرد که دیگر در اتاق تنهایی نمی‌خوابد.... اما صبح که شد دوباره همان آش و همان کاسه!
فقط با این تفاوت‌که دیگر دروازه اتاق را قفل نمی‌کند🥲😁
😁4
با کسی که دوستش را با تیر می‌زند، دوست نشوید؛ چون او ناگزیر کمانش را به‌سمت شما نیز خواهد گرفت!

ادهم شرقاوی
رمان: #حيات_عشق
نويسنده: #بهشت_ماندگار
قسمت‌: #ششم

سه سال قبل:

روزها یکی پس از دیگری می‌گذشت و کم‌کم به امتحان سالانه نزدیک می‌شدیم.
شب و روزم به درس خواندن سپری می‌شد. وای به حال‌ام اگر نمره‌ای کم می‌آوردم!

با بدنی خسته و خواب‌آلود از جا برخاستم، که نگاهم به ساعت افتاد و چشمانم از تعجب گشاد شد.
آه، نهیرِ کودن!
دقیقا باید در امتحان عبوس خان دیر برسم!

سریع خودم را به حمام رساندم و با چند مشت آب، صورتم را شستم.
با عجله یونیفرمم را پوشیدم و از خانه بیرون زدم.
برخلاف همیشه، آن روز به‌جای راننده، پسر مامايم مقابلم ایستاده بود.
متعجب، با ابروهایی درهم کشیده نگاهش کردم که بی‌مقدمه گفت:
_ _ _امروز من می‌رسانمت.

اگر دیرم نشده بود، همان‌جا حسابش را می‌رسیدم که دیگر حتی فکر هم نکند به جای راننده من ظاهر شود.
بی‌حرف سوار شدم و در صندلی عقب نشستم.
او پشت فرمان نشست و با طعنه گفت:
_ _ _من راننده شخصی‌ات نیستم!

لبخند کجی زدم و زیر لب زمزمه کردم:
_ _ _اما فی‌الحال که همینی!

پوزخندی حرص‌آلود زد و بی‌هیچ حرفی موتر را به حرکت درآورد.

با توقفش مقابل ساختمان مکتب، بی‌درنگ پیاده شدم.
بکس را محکم در آغوش گرفتم و به‌سوی دروازه دویدم.
هنوز وارد نشده بودم که به یاد آوردم صنف ما در طبقه چهارم است...
نفسم را با حسرت بیرون دادم.
اصلاً مگر من در زندگی طالع داشتم؟
نه... هیچ‌وقت نداشتم!
چنان با شتاب به‌سوی صنف درسی‌ام دویدم که چند بار تا آستانه‌ی زمین خوردن پیش رفتم.
نفس‌نفس می‌زدم و قلبم انگار می‌خواست از سینه بیرون بپرد.وقتی بالاخره با تمام تلاش‌های شبانه‌روزی‌ام به درِ صنف رسیدم، در باز بود و... هیچ‌کس داخل نبود!
نگاهم با تعجب دور تا دور صنف چرخید.
نکند صنف را تغییر داده‌اند؟ نکند اينقدر دیر آمده‌ام كه همه رفته‌اند؟
قلبم بی‌وقفه می‌تپید و اضطراب مثل موجی از سر تا پایم می‌گذشت.
در همان حال كه ذهنم غرق حدس و نگرانی بود، ناگهان صدایی از پشت سرم بلند شد.
برگشتم، خاله بود—زنی که همیشه مشغول پاک‌کاری اتاق‌هاست.
با لحن مهربان و آشنایش گفت:
_ _ _دخترم، استادتان امروز به‌خاطر هوای خوب، شا گردان را به بام برده‌اند.

سری به نشانه تشکر تکان دادم و با شتاب به‌سوی پله‌ها روانه شدم.
آه، امان از دست این عبوس خان!
انگار درست همين روزی که من مثل دیوانه‌ها دویده‌ام تا به صنف برسم، تصمیم گرفته به بام برود!
واقعاً عجيب است؛ از ميان این‌همه روز، باید امروز را انتخاب می‌کرد؟
آن هم با وجود صنفی مرتب و مجهز!
انگار لج داشت با من...
نفس‌نفس‌زنان نگاهم را به پله‌هایی که هنوز پیش رويم بود دوختم.
هشت طبقه...
لعنت به این شانس!
با حرص پایم را روی اولین پله کوبیدم و با جيغي خاموش، دوباره راه افتادم.
زير لب غر زدم:
_ _ _عبوس خان، عوضي، روزی ببينمت، حسابت را مي‌رسم!

با بدن خيس از عرق و صورتی سرخ و برافروخته، بالاخره قدم به بام گذاشتم.
نسيم خنكی به صورتم خورد، اما عطش و خستگی درونم را آرام نكرد.
نگاهم به اطراف چرخيد؛ همه هم‌صنفی‌هايم آرام در گوشه‌ای نشسته و مشغول نوشتن روی کاغذهای سفيد بودند.
امتحان آغاز شده بود...
و من دقيقا دير رسيده بودم.
از حرص دندان‌هايم را به هم فشردم.
نگاهم روی او قفل شده بود؛ درست بالای سر يكي از دخترها خم شده و با لبخندی كمرنگ با او صحبت مي‌كرد.
چي ميشد اگر همين حالا موهايش را بكشم و با همان صداي بلندي كه بعضی وقت‌ها خودم را هم مي‌ترساند، بگويم:
"چرا بايد روي بام بيآيي؟!"
ولی خب... نهير كوچولوي درونم گفت:
«آبرويت را جمع كن دختر، امتحان است نه ميدان جنگ!»
صحبتش كه تمام شد نگاهش به من افتاد؛
نگاهي به ساعتش انداخت و با اشاره‌ي چشم و ابرو فهمانيد که دير آمده‌ام.
با نيشخندي در دل، نگاهم را از او دزديدم.
حالا خوب است گفت كه دير آمده‌ام، ورنه من خودم نميدانستم!
با قدم‌هایی آرام، طوري كه انگار تازه از بيمارستان مرخص شده‌ام، به سوي هم‌صنفي‌هايم رفتم و گوشه‌اي نشستم.
چندی نگذشت که عبوس خان با برگه‌های سوال و ورق پاسخ‌ها به سمتم آمد.
بدون آنکه چیزی بگوید، آن‌ها را مقابلم گذاشت.
نگاهي به سوالات انداختم و كم كم شروع به حل كردن كردم.
لحظاتي بعد، با حل شدن همه سوالات، با لبخند رضايت مند از جا بلند شدم.
با ديدن اطراف، تازه متوجه شدم كه جزء من همه رفته اند.
ورق را تحويل عبوس خان دادم و با خوشحالي به سمت صنف روانه شدم.


روز ها گذشت و بلاخره امتحانات سالانه ما اتمام يافت.
شروع فصل زيباي بهار بود، فصل كه خيلي دوستش دارم.
🔥3
سوار موتر شدم، راننده به سمت مكتب حركت كرد.
امروز قرار بود نتايج ما اعلان بشود.
با توقف موتر مقابل مكتب، با ذوق و شوق پیاده شدم. وارد مكتب كه شدم با ديدن پرنيان و هوسي جيغم به هوار رفت. هردو را در آغوش كشيدم و راهي صالون اصلي شديم.
طبق معمول همه در صف هاي خود ايستاده بودند.
من نيز در صف مربوط به صنف خود ايستادم و تا شروع شدن سخنراني آدامسي در دهن گذاشتم.

با آغاز سخنرانی مدیر مکتب، دست‌پاچه آدامس را از دهانم بیرون آوردم.
نگاهم به دختر روبرویم افتاد. لبخندی شیطنت‌آمیز زدم و آدامس را بی‌صدا روی موهایش چسباندم.
لحظه‌ای بعد، با تعجب رُخش را به سمتم گرداند.
بی‌هیچ توضیحی، کف دستم را آرام پشت سرش زدم و زمزمه کردم:
_ _ _سرِ خود را بچرخان، سخنرانی را گوش کن.

و لبخندم گسترده‌تر شد...

آخر سر، بعد از کلی حرف‌های تکراری و وقت‌گیر، مدیر سر کَل بالاخره شروع کرد به اعلام نتایج.
چون ما صنف یازدهم بودیم و قرار بود امسال وارد صنف دوازدهم بشویم، نمرات از سمت ما شروع شد.
مثل همیشه با صدای بلند گفت:
_ _ _اول نمره صنف یازدهم، نهیر سلطان‌زاده.

با غرور و اعتماد به نفس به سمت ستيج روانه شدم،
قلبم پر از امید و چشمانم برق می‌زد.
می‌دانستم که زحماتم بی‌نتیجه نمانده است.
هر قدمم پر از شادی و رضایت بود،
و لبخندی آرام روی لبانم نقش بست.
با آنکه هر سال در رتبه اول قرار می‌گرفتم،
اما برای خانواده‌ام کافی نبود.
امیدوار بودم روزی بتوانم دلشان را شاد کنم،
و ای کاش آن روز زودتر می‌رسید...
با لبخندی که سعی داشتم عمیق نباشد و اعتماد به نفسم را حفظ کنم،
تقدیرنامه‌ام را از دستان مدیر گرفتم.
تشکری کوتاه کردم، هرچند تمام زحمات از خودم بود، اما خب،
درست وقتی می‌خواستم از سن پایین بیایم، صدای آشنایی کنارم پیچید:
_ _ _تبریک باشد، دختر لجباز!

رخم را به سوی آواز چرخاندم و ناگهان با صورت دل‌فریبش روبرو شدم.
زیبایی‌اش واقعاً خیره‌کننده بود.
برای نخستین بار، گونه‌هایم از خجالت گل انداختند.
بی‌آنکه جوابی بدهم، سریع به صف برگشتم.

زمان حال:

با برخورد نور خورشيد به پلك هايم، چشمانم را باز كردم.
صبح شده است و نور افتاب از پنجره هايي شيشه اي به درون اتاق مي تابد.

ادامه دارد...
🔥3
رمان: #حيات_عشق
نويسنده: #بهشت_ماندگار
قسمت: #هفتم

از جا بلند شدم، دستی به چشمان خسته‌ام کشیدم و روی تخت را آرام صاف کردم؛
به سمت حماميكه درون اتاق وجود دارد، قدم گذاشتم.
وارد دستشويي شدم و صورتم را شستم. با ديدن صورت بی‌رنگ و روحم در آينه، دلم گرفت؛
انگار تمام غصه‌های دنيا در نگاهم جمع شده بودند.
چشم‌هايم بی‌فروغ، پوست صورتم خسته و بی‌جان...
لبخندی تلخ زدم و زير لب گفتم:
«اين واقعاً منم؟
نهيري‌ كه يك لحظه هم دست از خنديدن نمي‌كشيد؟
نهيري‌ كه با شيطنت‌هايش همه را مي‌خنداند و انرژي مي‌داد؟
حالا شده تني خسته، با چشماني پر از درد و سكوت...
دلم براي خودم تنگ شده، براي همان نهير شاد و بي‌پروا.»

از دستشویی بیرون شدم، چادرم را بر سر انداختم و آهسته از اتاق بیرون رفتم. امروز، روز رفتن است...
باید این خانه را ترک کنم.
اما کجا بروم؟ مگر منِ بی‌پناه جایی برای رفتن دارم؟

نفسی عمیق کشیدم و پله‌ها را یکی‌یکی پایین آمدم. سکوت همه‌جا را فرا گرفته است، صدای قدم‌هایم روی سنگفرش پله‌ها بیشتر به گوش می‌رسد.

مادر یوسف، تنها در صالون نشسته است؛ کتابی در دست دارد و عینک ظریفی روی چشمانش.
آه... هنوز اسمش را هم نمی‌دانم!
با تردید چند قدم جلوتر رفتم. وقتی متوجه حضورم شد، سرش را بالا گرفت.

_ _ _صبحتان بخیر.

لبخند مهربانی زد و گفت:
_ _ _صبح تو هم بخیر دخترم. خوب خوابیدی؟

_ _ _بله، به لطف شما.

کنارش نشستم. با لحنی آرام گفت:
_ _ _یوسف طبق معمول زود بیدار شد و صبحانه‌اش را خورد. حرير می‌خواست بیدارت کند، اما نگذاشتم. حالا برایت صبحانه می‌آورم.

_ _ _نه، نه... اصلاً زحمت نکشید.

میان حرفم آمد و با لبخندی گفت:
_ _ _بس کن دخترم، چه زحمتی؟

از جا برخاست و با آرامش به سمت مطبخ رفت.
در اين چند دقيقه كه تنها ماندم، ذهنم بی‌اختیار به گذشته پر كشيد...
آه، چه روزهای شيرينی بودند آن روزها؛
روزهایی كه خنده از لب‌هايم جدا نمی‌شد و دل‌نگرانی‌هايم در حد نمره امتحان یا خراب شدن ناخن‌هايم خلاصه می‌شد...

سه سال قبل:

صبح روز جمعه بود و در خانه بودم.
از اتاق بیرون آمدم و آرام به سمت صالون رفتم. مادرم با تلفن در حال صحبت با مادربزرگ بود.
بی‌صدا کنارش نشستم و نگاه به صفحه‌ی تلویزیون دوختم.
چند دقیقه نگذشته بود که مادرم نگاهم کرد و گفت:
_ _ _باز که اینجا نشستی، دخترم!

نفس کلافه‌ای کشیدم.
همین بود دیگر!
در آن خانه اگر می‌نشستی، ایراد بود؛ اگر می‌ایستادی، باز هم ایراد!
حرف بزنی، می‌گفتند پررو شده‌ای؛ سکوت کنی، می‌پنداشتند که دلگیری.
نه راهی برای خودم داشتم، نه جایی برای آرام بودن.
ناگهان حواسم به صحبت‌های مادرم جلب شد كه با لحنی تحسین‌آميز گفت:
_ _ _آها، راست می‌گويی مادرجان. شوهرش هم آدم بسيار با شخصيتی است. خوش‌به‌حال آن دختر!

ابروهايم ناخودآگاه درهم رفت.
باز هم همان حرف‌ها...
باز هم مقايسه‌هايی كه هيچ‌وقت تمامی نداشت.

_ _ _اين‌طور دخترا واقعاً بخت و اقبال دارند. والا، همين‌طور نشست و يك شوهر به اين خوبي نصيبش شد!

نفسم را كلافه بيرون دادم...
انگار خوشبختی فقط در ازدواج با "شوهر خوب" خلاصه می‌شد!
پس تلاش‌ها، درس‌خواندن‌ها، آرزوها... هيچ؟
شوهر؟
آه... فقط گمان می‌کردند كه بزرگ‌ترین آرزوی هر دختری، ازدواج است.
انگار هدف زندگی‌مان فقط پوشیدن لباس سفید و گفتن «بله» باشد!
متنفر بودم ازين تصور که یک دختر، همیشه باید زیر سایه‌ی یک مرد باشد...
نه، من برای خودم رویاهایی داشتم—بزرگ‌تر، روشن‌تر، آزادتر.
می‌خواستم روی پاهای خودم بایستم، بی‌نیاز از تکیه بر کسی، مستقل و محکم.
ای کاش می‌شد...
ای کاش دنیایی بود که در آن، ارزش دختران را به توانایی‌شان می‌سنجیدند، نه به حلقه‌ای در دست یا نام مردی در شناسنامه‌شان.
اما امان ازین جامعه‌ای که هنوز هم دختر را نیمه‌ای ناقص می‌بیند، تا وقتی کسی نباشد که نامش را به او گره بزند.
ای کاش می‌فهمیدند، دختری که روی پای خودش می‌ایستد، قوی‌تر از هزار مردی‌ست که سایه‌اش را به رخ می‌کشد.

با صدای مادرم از میان افکارم بیرون آمدم.
_ _ _نهير! هي دختر؟!

گفتم:
_ _ _آه بله مادر؟

گفت:
_ _ _وای نهیر! دختر عمه‌ات را ببین! چه شانسی داشته!

سکوت کردم و او دوباره ادامه داد:
_ _ _می‌دانی با چه کسی ازدواج کرده؟ با یک پسر پولدار و سرشناس!

آه خوب به من چي؟!
حالم از این نگرش سطحی و محدودشان به هم می‌خورد.
برای‌شان تنها ثروت و شهرت طرف مقابل اهمیت دارد، بس!

_ _ _تو هم بنشین همین‌طور! درس می‌خوانم و به فلان مقام می‌رسم! اما سرانجام وقتی مكتب را تمام کنی، باز هم در خانه محبوس خواهی شد!
🔥31
اگر لحظه‌ای دیگر می‌نشستم، حتماً حال‌ام بهم می‌خورد؛
پس با بهانه‌ی داشتن درس، بی‌درنگ روانه‌ی اتاقم شدم.
وارد اتاقم شدم و خودم را روی تخت انداختم.
فردا، به‌خاطر آغاز فصل بهار، قرار بود همراه با اعضای مكتب به پیک‌نیک بروم.
لبخندی کمرنگ روی لب‌هایم نشست،
با این فکر که شاید فردا کمی خوشحالي واقعي را تجربه كنم.

فردای آن روز، لباسی بهاری با دامن بلند زردرنگ بر تن کردم که گل‌های ریز و سفیدی بر آن نقش بسته بود. آرایشی ملایم و ساده به چهره‌ام زدم، آن‌قدر كه به چشم كسي نیاید؛ عطر دلخواهم را به خود زدم و آماده شدم. ساعت شش صبح بود و معمولاً در این وقت همه خواب بودند.
با عجله و قدم‌هایی بلند از خانه بیرون زدم.
راننده بیچاره، با چهره‌ای خسته و خواب‌آلود، مثل همیشه کنار ماشین ایستاده بود.
وقتی مرا دید، سریع در را باز کرد.
سوار شدم و به سمت مقصد حرکت کردیم.
راننده مقابل مدرسه توقف کرد و من با شوق و ذوق وارد ساختمان شدم. به سمت صنف حرکت کردم که ناگهان به کسی برخورد کردم. با غيظ رخ‌ام را به سمت آن فرد برگرداندم و چهره عبوس خان را دیدم.
يخنقاق سفيد برتن داشت و آستين هايش را تا آرنج قاط زده بود.
آه كه عجب دلفريب شده بود.
سريع نگاهم را دزدیدم و با "ببخشيد" كوتاهي روانه صنف شدم.
با دیدن پرنیان و هوسی، لبخند پررنگی روی لب‌هایم نشست و با شوق خودم را در آغوش‌شان انداختم.
پس از کلی جیغ و خنده‌های بی‌وقفه، بالاخره همه باهم از صنف بیرون شدیم و در صحن حویلی، منتظر حرکت ایستادیم.
در همین لحظه، استاد عبوس با همان چهره‌ی جدی همیشگی‌اش از مقابلمان عبور کرد.
دخترها چنان غرق تماشایش شدند که انگار صحنه‌ی فیلمی رمانتیک در برابرشان پخش می‌شود.
لبخند شيطنت‌آميزی روی لب‌های پرنیان نشست و زیر گوشم زمزمه کرد:
_ _ _آه ببين جمال الخلوق نيز آمد.

دقيقاً همان لحظه‌اي بود كه ذهنم ناخودآگاه به سمت سريال حضرت يوسف رفت؛ همان صحنه‌ی معروف كه زنان مصر در برابر زيبايي‌اش چنان مات شده بودند كه ميوه به جاي دست‌شان را بريدند و حتي نفهميدند!
اينجا هم انگار وضع چندان فرق نداشت...
دخترها با دهان‌های نيمه باز و چشم‌های برق‌زننده، گويی حواس‌شان از زمين و زمان پرت شده بود.
في‌الحال، فقط يك چاقو كم بود تا صحنه‌ی تاريخ تكرار شود!
هوسی آدامسش را پوف كرد، صدای تركيدنش با خنده‌ی شيطنت‌آميزش همراه شد.
با نگاهی پر از شیطنت گفت:
_ _ _قسم مي‌خورم كم مانده او را قورت بدهند!

و صداي خنده هر سه‌مان به هوا رفت.
سوار اتوبوس مکتب شدیم و هر سه‌ در آخرین ردیف جا گرفتیم.
هوسی، طبق معمول، موبایلش را به اسپیکر وصل کرد و آهنگ پرشور و شادی پخش شد؛ یکی از همان موزیک‌هایی که آدم را ناخودآگاه به رقص می‌اندازد.
پرنیان با خنده گفت:
_ _ _آغاز مستیِ بهاری!

خنديدم و سوتي زدم.


«يوسف»
سوار اتوبوس شدم و روی صندلی کنار راننده نشستم.
صدای خنده‌اش از دور به گوش می‌رسید و دلم می‌خواست لحظه‌به‌لحظه نگاهش کنم.
دختر عجیبی بود...
طاقتم طاق شد، رخ‌ام را به سمتش برگرداندم.
او روی صندلی ایستاده بود و همراه با آهنگ یکجا حرکت می‌کرد، مثل اینکه دنیا برایش می‌رقصد.
موهای خرمایی‌اش از زیر شالش بیرون زده بود.
ای وای وقتی می‌خندید...
کومه‌اش چقور می‌افتاد و چال گونه‌اش نمایان می‌شد،
که دل آدم را می‌برد!
سریع نگاهم را دزدیدم و به روبرو دوختم.
آه، يوسف!
از چه آواني این‌گونه بی‌حیا شده‌ای؟
امان ازين دختر!
دختر عجیبی بود،
واقعاً بسیار عجیب!
گرچه لبخند همیشه بر لب داشت،
اما در عمق چشم‌های قهوه‌ای‌اش غمی پنهان بود؛
یک تنهایی عمیق و بی‌کلام.

چیزی که هیچ‌کس به راحتی نمی‌دید،
اما من... من آن را حس می‌کردم.
پشت آن لبخندهای بی‌وقفه،
پشت آن شیطنت‌های ظاهری،
دلِ کوچکی پنهان بود، پر از درد و بغض،
گویی که هر لحظه در حال شکست خوردن بود اما کسی نمی‌دید.
تا زمانی که به مقصد رسیدیم، خنده‌اش بند نمی‌آمد.
نهیرِ لجباز!

«نهير»
با توقف اتوبوس، به سوی در خروج دویدم و از همه زودتر پیاده شدم.
باد بهاری به صورتم خورد و نسیم خنکی از میان درختان عبور کرد، جان تازه‌ای به روحم بخشید.

ادامه دارد...
2🔥1🥰1
دختر که باشی، یک بار در ذوقت بخورد دیگر مثل قبل صمیمی نمی‌شوی.
🔥3❤‍🔥2🕊1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
دختر که باشی، یک بار در ذوقت بخورد دیگر مثل قبل صمیمی نمی‌شوی.
دختر که باشی، از آدمایی که دوستشان داری خیلی زود ناراحت میشی.
🔥3❤‍🔥2🕊2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
دختر که باشی، از آدمایی که دوستشان داری خیلی زود ناراحت میشی.
دختر که باشی، ممکن است پشت لبخند قشنگت، کلی بغض پنهان باشد.
🕊3❤‍🔥2🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
دختر که باشی، ممکن است پشت لبخند قشنگت، کلی بغض پنهان باشد.
دختر که باشی، باید هزار تا نقش بازی کنی؛ قوی، خوشحال، بی‌تفاوت…
❤‍🔥2🔥2🕊1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
دختر که باشی، از پسرایی که بلدن قشنگ حرف بزنند می‌ترسی.
دختر که باشی، نگرانِ همه آدمای مهم زندگیت میشی به جز خودت.
❤‍🔥3🔥1🕊1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
خب دیگر دختر بودن این سختی ها را دارد.
سکوت کردم!
چون هر حرفی اینجا گناه شمرده می شد🔥

#_صهراوی🕊
2