چـکـامـهـ زار 🌘📜
455 subscribers
540 photos
75 videos
10 files
365 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
میگفت ..
تو یک دختر افغان استی که هنوز عاشق فرهنگ ان قدیم خود است..🔥🇦🇫
3🕊2
هوس، به نابودی می افکند..

🤍
🔥4💯2
Forwarded from اصــلاحِ قــلب‌هــا🤍 (𝓏𝒶𝒽𝒪..ོ)
پشت پرده‌ی نخواستن‌ها


گاهی آنچه می‌خواهی،
نردبانی‌ست رو به سقوط…
و آنچه از آن می‌هراسی،
پُلی‌ست به سوی نجاتت.

دلگیر نباش از درهایی که بسته ماندند،
شاید اجابتِ نشدن، همان اجابت پنهان بود.
خدا همیشه می‌بیند آنچه تو نمی‌بینی…
و می‌داند، آن‌گاه که تو فقط می‌خواهی.

پس آرام بگیر…
در آغوش حکمتی که از عشق زاده شده است

﴿وَعَسى أَن تَكرَهوا شَيئًا وَهوَ خَيرٌ لَكُم، وَعَسى أَن تُحِبّوا شَيئًا وَهوَ شَرٌّ لَكُم، وَاللَّهُ يَعلَمُ وَأَنتُم لا تَعلَمونَ﴾
📖 سوره بقره، آیه ۲۱۶
«چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، در حالی‌که خیرِ شما در آن است؛ و چه بسا چیزی را دوست بدارید، در حالی‌که شرّ شما در آن است ،و خدا می‌داند و شما نمی‌دانید.»
🔥21
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى םבםב  وَعَلَى آلِ םבםב ، كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيْمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد🫀🖇️

  اللَّهُمَّ بَارِكْ عَلَى םבםבٍ وَعَلَى آلِ םבםב ، كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيْمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد🫀🖇️

❤️🤍
5
《فَقيرٌ لستُ أملِكُ غيرَ قلبي.》
فقیرم، جز قلبم چیزی ندارم.
3🔥1
و اه از ان حس !
که نمیدانی چیت شده و فقط گریه میکنی ..🔥
متنفر از این حس
🔥4
از هياهوي دنيا گريختم،
به كوچه هاي ساكت كتاب.
آنجا كه كلمات، آرام تر از حقيقت اند.

🌱🤍.
3💔1🍓1
تاب مهم‌ترین بازی یک بچه‌ست. یک نفر که دوستش داری همیشه پیشت است که هلت بده و مراقبت باشد. وابسته می‌شی به تاب. اما یکباره بزرگ میشی. دیگه پاهایت به زمین می‌رسند. حالا باید تنها بری بشینی رویش و با پاهایت خودت را آرام هل بدی. دلت نمی‌خواهد اما در مغزت حک شده که یک نفر باید مراقبت باشد.
🔥3
حس ناامیدی از این‌جا نشأت می‌گیرد که آدم نمی‌داند چرا می‌جنگد، و حتی نمی‌داند اصلا باید بجنگد یا نه.

#دوشیزه_سادات
🔥4❤‍🔥1
Forwarded from Harf Chat

*هر انسانی را که خداوند زنی،*
*چه به‌حیث مادر یا دختر یا خانم و یا خواهر نصیب کرده است،*
*بداند که این موجود عطوفت، برکت و هدیه‌ی الهی‌ است و خانه‌ای که در آن زنی حضور دارد، آن محیط، نظرگاه خداست.*
💯3
Forwarded from Harf Chat

سلام بر شما دوشیزه سادات.
یک سوال داشتم
چرا این‌قدر مغرور استین واقعاً نمی‌دانم از بس که خودتان غرور زیاد دارین ادمین های تان هم همین رقم است طرف خودتان رفتند
شما خودتان عالمة دین استین باید بدانید غرور زیاد خوب نیست.
فکس مثل استاد های ریاضی واری.
یکم غرور تان را کم کنید
حالا شاید بگید مه خو مغرور نیستم
پس از اشخاص کانال بپرسید استین یا نه!
Forwarded from Harf Chat

همراي ايشان موافق استم 😁
ادمين جديدتان هم خيلي مغرور است😐
بانو بهشت
اصلا جواب كسي ره نميته 😒
😐3😁1
Forwarded from Harf Chat

موافق هستم
شما حتی چندین بار جره کدین د گروه چت
کسی که میگه تو میگین شما بگو یا هم..
زیاد است...

حقاً که مغرور هستین
حالا خو خوبس قبلاً حتی جواب پسرای کانال را اصلاً نمی‌دادین اما حالا یکم بسیار کم‌ خوب شدین
جواب پسرا را نمیتین اما با دخترا خیلی راحت خنده و مزاق می‌کنین.
فکر نمی‌کنید تبعیض قائل میشین؟!
😐1
Harf Chat
‌ سلام بر شما دوشیزه سادات. یک سوال داشتم چرا این‌قدر مغرور استین واقعاً نمی‌دانم از بس که خودتان غرور زیاد دارین ادمین های تان هم همین رقم است طرف خودتان رفتند شما خودتان عالمة دین استین باید بدانید غرور زیاد خوب نیست. فکس مثل استاد های ریاضی واری. یکم…
در قدم نخست (بیادر /خواهر ) نه چندان محترم ..
شما کمی طرز صحبت کردن تان را یاد بگیرید..
و دوم اگرشخصی میل سخن گفتن با دیگران را ندارد مغرور نیست کمی همان لای کتاب را باز بکنید از بجای اینکه به مغرور بودن کسی حرف بزنید بروید کمی مطالعه بکنید ..
کتاب های روانشناسی را بیشتر بخوانید کمک میکند برایتان برای شناخت افراد..
دوما همین شما را چی که مغروز بود نبود هر چی هستیم بنده الله هستیم و برده تو نه !از این حرف زدنت که معلوم میشود این حرف مغرور بودن بیشتر به خودت می اید ….
سوما .دیگر ادمین ها را نمیدانم اما من میل سخن گفتن زیاد با کسی را ندارم !
و چهارم .شما دوشیزه سادات را مغرور بگویید پس خودتان را نمیدانم چی میگویید..
تا حال تو کدام نویسنده ای دیده ای که با ممبر های خود بحرفد؟نه
پس چنین بانوی نویسنده توانا را چطور میتوانی مغرور بگویی.. کمی چشمانت را باز بکن و بیبین …
و هرکسی که با مخاطب خود نمیخواهد حرف بزند لطفا لقب مغرور بودن را برایش نزنید…
و همین شما ها با این قضاوت بیجای تان واقعا متاسف هستم …
و شما بجای دقت کردن در رفتار انسان ها کمی همان شخصیت رفتار خود را درست بسازید !

والسلام
🔥31
Harf Chat
‌ سلام بر شما دوشیزه سادات. یک سوال داشتم چرا این‌قدر مغرور استین واقعاً نمی‌دانم از بس که خودتان غرور زیاد دارین ادمین های تان هم همین رقم است طرف خودتان رفتند شما خودتان عالمة دین استین باید بدانید غرور زیاد خوب نیست. فکس مثل استاد های ریاضی واری. یکم…
می‌دانید؟ من یک‌بار دیگر هم این حرف را گفته بودم، اما حالا دوباره برای‌تان می‌گویم:
در روزهای اولی که با دوشیزه سادات آشنا شدم، من هم مثل شما فکر می‌کردم که شاید مغرور باشد.
ولی وقتی کمی گذشت و بیشتر شناختمش، فهمیدم که نه، اصلاً غرور را نمی‌شناسد.

شما باید شکرگزار باشید که چنین بانویی، با وجود مصروفیت‌هایش، هنوز هم پاسخ پیام‌های‌تان را می‌دهد.
من نویسندگانی را دیده‌ام که حتی یک رمان درست‌وحسابی هم ننوشته‌اند، ولی آن‌قدر خودشان را بالا گرفته‌اند که گویی از آسمان افتاده‌اند!

اما دوشیزه سادات، با آن‌همه قلم زیبا و رمان‌ دل‌نشینش، هنوز هم متواضع است، فروتن است، و با مهربانی جواب‌تان را می‌دهد.
و این، خودش یک هنر است؛ هنری که هر کسی ندارد.
💯3❤‍🔥1🕊1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
می‌دانید؟ من یک‌بار دیگر هم این حرف را گفته بودم، اما حالا دوباره برای‌تان می‌گویم: در روزهای اولی که با دوشیزه سادات آشنا شدم، من هم مثل شما فکر می‌کردم که شاید مغرور باشد. ولی وقتی کمی گذشت و بیشتر شناختمش، فهمیدم که نه، اصلاً غرور را نمی‌شناسد. شما…
و ماند موضوع مغرور بودن ادمین ها
نخیر اصلا هیچ کدام شان مغرور نیستند
فقط باید کمی همرایشان آشنا شوید تا بدانید ...!
من که بیخی 🤦‍♀
دوست هایم میگویند
که اصلا غرور ندارم باز شما امدین میگین که ادمین ها مغرور استند
😫😂😂🤦‍♀
😁6🌚1
رمان: #حيات_عشق
نويسنده: #بهشت_ماندگار
قسمت‌: #چهارم

با صدای آرام و جدی داکتر، نگاهم را از یوسف گرفتم و به سمت او چرخاندم.
داکتر نگاهی گذرا به برگه در دستش انداخت و با لحنی آرام گفت:
_ _ _حال‌شان بهتر شده، اما نیاز به مراقبت و تغذیه مناسب دارند.

بعد، با نرمی سيروم را از دستم جدا کرد و آرام از اتاق خارج شد.
چند لحظه بعد، يوسف هم بی‌هیچ کلامی دنبالش رفت.
بی‌رحم!
حتی اجازه نداد چند لحظه‌ دل سیر نگاهش کنم.

با کمک مادر يوسف از تخت پایین آمدم.
همان‌ دم نگاهم به لباسم افتاد؛ بلوز و شلواری راحتی بر تن دارم.
مادر يوسف، حجاب سیاهي از داخل خریطه بیرون کشید و به دستم داد.
با "تشكر" خفيفي از دستش گرفتم و آرام آن را به تن کردم و با هم از اتاق بیرون رفتیم.
فی‌الحال کجا بروم؟
نه پول دارم، نه جایی برای پناه، نه جایی که برگردم.
خاک بر سر این عقل که این‌قدر بی‌فکر است.
چی می‌شد اگر همان طلاهایی که مادرم برايم داده بود را برداشته بودم؟
امان از اين عقلم كه بعداً به كار ميافتد.
هنگامی که به سالن مرکزی شفاخانه رسيديم، نگاهم بی‌اراده در میان ازدحام، روي قامت آشنايي نشست.
يوسف...
در کنار حسابدار ایستاده و آرام با او سخن می‌گوید، بی‌آنکه ذره‌ای از صلابت همیشگی‌اش کم شده باشد.
صدایش را نمی‌شنوم، اما نگاهش را، آن نگاه سرد و محكم را با تمام جانم حس می‌کنم؛
و من، در سکوت، مات و مبهوت خیره‌اش مانده‌ام؛
سخنش با حسابدار که پایان یافت، قدم‌هایش را به‌سوی ما برداشت.
تا نگاهمان در هم گره خورد، نگاهش را با شتاب دزدید؛
آن‌چنان که انگار دیدنم زخمی کهنه را تازه کرده باشد.
دلگیر شدم، بی‌آنکه حتی کلمه‌ای میان‌مان رد‌ و بدل شود.
بي آنكه نيم نگاهي به من بي اندازد، رو به مادرش کرد و با صدایی آرام و بی‌احساس گفت:
_ _ _برویم؟

مادرش سری به علامت تأیید تکان داد و بازویم را به نرمی کشید.
متعجب از رفتارش، کمی خجل‌زده زیر لب زمزمه کردم:
_ _ _تشکر بابت تمام زحماتی که کشیدید... حالا هم، خودم جایی برای رفتن پیدا می‌کنم.

_ _ _این چه حرفی‌ست دخترم؟... امشب را با ما می‌آیی، تا ببینیم فردا خدا چه می‌خواهد.

_ _ _نه، واقعاً ضرور نیست...

میان حرفم پرید و با قاطعیت گفت:
_ _ _نمی‌خواهم هیچ حرفی بشنوم! امشب مهمان خانه‌ی مایی، همین و بس!

ناچار سکوت کردم و حرفش را پذیرفتم.
اصلاً مگر راهی جز این دارم؟ مگر پناهی برای رفتن باقی مانده؟
گاهی آدمی حتی برای لج‌بازی هم باید پشتوانه‌ای داشته باشد، و من تهی‌تر از آنم که مخالفتی کنم.
بدبخت تر از آنم...

همراه با مادر یوسف قدم‌زنان از شفاخانه خارج شديم.
بی‌هیچ حرفی، سوار موتر شدم و در صندلی عقب جلوس كردم.
موتر مشکی‌رنگ و بزرگ است، از آن‌هایی که بیشتر شبیه ماشین سیاستمدارهاست تا وسیله‌ای برای جابه‌جایی روزمره.
ساكت و بي حرف به او خيره مانده‌ام، اويكه همانند تنديس پشت فرمان نشسته و حرفي نميزند.
اخم‌هایش چنان عمیق است که انگار سال‌هاست با لبخند قهر کرده.
آن‌قدر جدی و بی‌احساس به نظر می‌رسد که حتی سکوتش هم آزارم می‌دهد.
نه نگاهی، نه کلامی... گویی من اصلاً در این دنيا وجود ندارم.
بغضم گرفت.
چرا این‌قدر عصبی است؟
برای اینکه من قرار است به خانه‌اش بروم؟
یعني در اين سال ها اينقدر از من زده شده؟
اينقدر كه حتي نميخواهد نگاهم بكند؟
دوباره یاد روزهایی افتادم که با نگاه‌های پر از عشق و محبت، دلم را می‌ربود.


سه سال قبل:

صبح روز بعد از خواب برخاستم و راهی حمام شدم.
هوا رو به سردی می‌رفت.
یونیفرم مكتبم را به تن کردم و طبق معمول به خود رسیدم.
با توجه به هوایی که نوید باران را می‌داد، کت نیمه‌بلندی به رنگ سیاه همراه با موزه های هم‌رنگ پوشیدم.
عطر مورد علاقه‌ام که بوی رز داشت را نیز زدم.
از اتاقم بیرون آمدم و به سمت مطبخ راه افتادم.
ساعت هفت صبح بود و طبق روال همه مشغول صرف صبحانه بودند.
با یک «صبح بخیر» کوتاه، در کنار میز نشستم.
پدربزرگ، مانند همیشه با اخمی عمیق و جدیتی خاص پرسید:
_ _ _درس‌هایت چطور پیش می‌رود؟

عادت کرده بودم؛ این سؤال هر صبح تکرار می‌شد.
_ _ _خوب است.

او با "اهوم" کوتاه پاسخ داد و به خوردن ادامه داد.
از آنجا که تنها دختری بودم که در خانواده درس می‌خواندم، همیشه باید بهترین می‌شدم.
اگر پدرم نبود، هرگز اجازه نداشتم تحصیل کنم.
تك دختر فامیلم بودم.
پدرم همیشه به‌خاطر کارهایش در سفر بود و مادرم خانه‌دار بود.
بعد از صرف صبحانه، سوار ماشین شدم و راننده سمت مكتب حرکت کرد.
3🔥2