Forwarded from Harf Chat
بینی عمل کرده . لب های پروتز . موهای رنگ شده . صورت لیفت شده . اندامی که با لباس های باز و نازک به نمایش گذاشته شده و طرز صحبتی که اصلا شایسته تو نیست...
دخترم ...
حیف تو نیست...
چرا نمی گذاری کسی عاشق طرز فکر تو شود...
عاشق اخلاق و طرز نگاه تو به جامعه...
عاشق مهربانی و صداقت تو...
عاشق شخصیت تو، هنر تو و دانش تو ...
چرا خودت را عروسکی در دستان بقیه نشان دادی و خود را چون کالایی بی ارزش معرفی کردی ...؟
اگر هم هزاران افغانی برای به دست آوردنت خرج کنند باز هم بی ارزش شده ای...
ارزش هیچ انسانی با پول اندازه گیری نمی شود ...
تو لایق چشمهای هرزه نیستی....
لیاقت تو گنج درون توست که با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست...
بینی عمل کرده . لب های پروتز . موهای رنگ شده . صورت لیفت شده . اندامی که با لباس های باز و نازک به نمایش گذاشته شده و طرز صحبتی که اصلا شایسته تو نیست...
دخترم ...
حیف تو نیست...
چرا نمی گذاری کسی عاشق طرز فکر تو شود...
عاشق اخلاق و طرز نگاه تو به جامعه...
عاشق مهربانی و صداقت تو...
عاشق شخصیت تو، هنر تو و دانش تو ...
چرا خودت را عروسکی در دستان بقیه نشان دادی و خود را چون کالایی بی ارزش معرفی کردی ...؟
اگر هم هزاران افغانی برای به دست آوردنت خرج کنند باز هم بی ارزش شده ای...
ارزش هیچ انسانی با پول اندازه گیری نمی شود ...
تو لایق چشمهای هرزه نیستی....
لیاقت تو گنج درون توست که با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست...
🔥3❤🔥1
🔥2
Forwarded from Harf Chat
خاورمیانه را به تقلید چشمان شرقی تو ساخته اند اندوهگین، خسته و زیبا…
🫀🥹
خاورمیانه را به تقلید چشمان شرقی تو ساخته اند اندوهگین، خسته و زیبا…
🫀🥹
❤🔥1
الا ای دلبر کابل کجایی
ز هجرت جانم رسید بر لب کجایی
کجایی با دوری ما در چه حالی
در چه جالی در چه جایی تو کجایی ..
#غایب_نویس🖋
ز هجرت جانم رسید بر لب کجایی
کجایی با دوری ما در چه حالی
در چه جالی در چه جایی تو کجایی ..
❤️🔥🕊🤭برای دوشیزه سادات عزیزم
#غایب_نویس🖋
❤🔥2❤1🥰1
رمان: #حیات_عشق
نویسنده: #بهشت_ماندگار
قسمت: #سوم
پرنیان آرام کنار گوشم نجوا کرد:
_ _ _وای نهیر، احساس میکنم دارم عاشق میشوم.
با شنیدن صدای پرهیجانش، ریز خندیدم. عبوس خان كه متوجه خندههای ریز و پنهانی ما شد، اخمهايش را در هم كشيد، با همان لحن خشک و جدیاش رو به ما گفت:
_ _ _چی خبر است آنجا؟ مجلس عروسیست یا صنف درسی؟
سریع صاف روی چوكي نشستيم، لبخندم را قورت دادم و پرنيان با صدای آرامی گفت:
_ _ _چیز خاصی نیست استاد، معذرت میخواهیم.
نگاهش را از ما برداشت و با همان چهرهی جدی و عبوس، به تخته برگشت.
هوسي دوباره با شيطنت به آرامي نجوا كرد:
_ _ _اوه، چه خشن!
پرنيان لب هايش را به حالت غنچه درآرود و با ناز و غمزه لب زد:
_ _ _من خشن دوست دارم.
با آنکه داشتم از خنده میترکیدم، اما از ترس چهرهی درهم عبوسخان، لب فروبستم و سکوت کردم.
با پایان ساعات درسی، زمان رخصتی فرا رسید و همه با شتاب از صنف بیرون زدند.
هوسی و پرنیان با دیدن رانندههایشان، با من خداحافظی کردند و از مکتب خارج شدند.
کمکم حیاط خالی میشد و شاگردان یکییکی به خانه میرفتند.
کنار درب خروجی مکتب، روي صندلي لم دادم، مثل قلدرهايي كه انگار دنيا زير پايشان است.
با خونسردي آدامسي از جيبم درآوردم و در دهانم گذاشتم؛
مزهاش شيرين بود، اما نه به اندازه حسي كه از تمرد در آن لحظه داشتم.
مادرم هميشه ميگفت:
«نهیر، کمی مثل دخترها رفتار کن!
با ناز، با لطافت، نه اینطور قلدر و یکدنده!»
اما مگر میشد از من انتظار نداشت که خودم نباشم؟
من همان نهیری بودم که نه با ناز، که با اخم و لجبازی، جایم را در دنیا باز میکردم.
در همان لحظه، استاد عبوس هم قصد رفتن کرد.
هنگام گذر از مقابلم، نگاهی تیز و کوتاه به من انداخت؛ با دیدن او، پوقانهای که از آدامس در دهانم درست کرده بودم با صدایی ترکید.
وحشتزده سریع صاف نشستم، آدامس را قورت دادم و وانمود کردم که هیچ اتفاقی نیفتاده.
اما نگاه سرد و نافذش انگار همه چیز را دیده بود...
عبوس خان، همانطور كه از مقابلم مي گذشت، لبخندی محو گوشهی لبانش نشست، و با همان نگاه برقدار از در گذشت.
متعجب به حرکاتش خیره مانده بودم که صدای نگهبان بلند شد:
ـ «دختر خانم، رانندهات آمد.»
از جا بلند شدم، بکس مکتبم را روی شانه جابهجا کردم و از مکتب بیرون زدم.
سوار موتر شدم ودر صندلی عقب جلوس كردم. راننده، بیآنکه نگاهی بیندازد یا حرفی بزند، آرام ماشین را به حرکت درآورد.
نگاهم را به سمت پنجره گرداندم.
دلم میخواست شیشه را پایین بکشم و بگذارم نسیم غروب صورتم را نوازش دهد...
شیشه را بهآرامی پایین کشیدم و نسیم خنک عصرگاهی به صورتم وزید، گویی دست نوازشی از دل آسمان بر گونههایم نشست.
چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم...
انگار فقط همین باد بود که میفهمید درونم چقدر آشفته و خسته است.
میخواستم برای لحظاتی کوتاه، حس رها بودن را تجربه کنم؛
بیقید، بیمرز، بیهیچ بند و زنجیری...
همچون پرندهای که برای اولینبار از قفس پَر میکشد،
فقط باد بود و من... و آرزوی پرواز.
راننده با نرمی گفت:
_ _ _نهیر خانم، اگر این بار آقا بفهمند که دوباره در جاده شیشه را پایین کشیدید، حتما من را از کار خواهند برکنار کرد.
چشمانم را در حدقه دور دادم و با لبهایی آویزان، بیحوصله شیشه را بالا کشیدم.
مگر چه اشکالی داشت؟
فقط میخواستم کمی آزاد باشم،
باد به صورتم بخورد و دلام سبک شود.
نه بار سنگین حرف مردم، نه قید و بندهای خانواده...
فقط یک لحظه راحتی، همین.
چه زندگی غمانگیزی داشتم...
در خانوادهای به دنیا آمده بودم که تنها معیارشان، اسم و رسم و دارایی بود.
نه دل، نه رؤیا، نه آزادی...
با توقف ناگهانی ماشین، از خلسهی خیالهایم بیرون کشیده شدم.
ماشین جلوی خانهای ایستاد که به زبان مردم، «کاخ سفید سلطانزادهها» نامیده میشد.
نگهبانان در را گشودند و موتر وارد منزل شد.
خوب... به این کاخ خوش آمدید؛
خانهای که از درون بیشتر شبیه زندان است.
بکس را گرفتم و بیدرنگ از ماشین پیاده شدم.
چون ساعت سه عصر از مکتب رخصت میشدم، در خانه همه در آن وقت خواب بودند.
خوشبختانه هنگام ورودم با هیچیک از آنها روبرو نمیشدم. به سوی اتاقم قدم برداشتم، جایی که آرامش کمی نصیبم میشد و میتوانستم از تمام دنیای بیرون دور شوم.
در را باز کردم و نور ملایم خورشید که از پنجره به داخل میتابید، فضای اتاق را گرم کرده بود.
لباسی راحت پوشیدم و روی تخت افتادم، در دل به این فکر میکردم که شاید روزی عشق واقعی هم به زندگیام سر بزند...
نویسنده: #بهشت_ماندگار
قسمت: #سوم
پرنیان آرام کنار گوشم نجوا کرد:
_ _ _وای نهیر، احساس میکنم دارم عاشق میشوم.
با شنیدن صدای پرهیجانش، ریز خندیدم. عبوس خان كه متوجه خندههای ریز و پنهانی ما شد، اخمهايش را در هم كشيد، با همان لحن خشک و جدیاش رو به ما گفت:
_ _ _چی خبر است آنجا؟ مجلس عروسیست یا صنف درسی؟
سریع صاف روی چوكي نشستيم، لبخندم را قورت دادم و پرنيان با صدای آرامی گفت:
_ _ _چیز خاصی نیست استاد، معذرت میخواهیم.
نگاهش را از ما برداشت و با همان چهرهی جدی و عبوس، به تخته برگشت.
هوسي دوباره با شيطنت به آرامي نجوا كرد:
_ _ _اوه، چه خشن!
پرنيان لب هايش را به حالت غنچه درآرود و با ناز و غمزه لب زد:
_ _ _من خشن دوست دارم.
با آنکه داشتم از خنده میترکیدم، اما از ترس چهرهی درهم عبوسخان، لب فروبستم و سکوت کردم.
با پایان ساعات درسی، زمان رخصتی فرا رسید و همه با شتاب از صنف بیرون زدند.
هوسی و پرنیان با دیدن رانندههایشان، با من خداحافظی کردند و از مکتب خارج شدند.
کمکم حیاط خالی میشد و شاگردان یکییکی به خانه میرفتند.
کنار درب خروجی مکتب، روي صندلي لم دادم، مثل قلدرهايي كه انگار دنيا زير پايشان است.
با خونسردي آدامسي از جيبم درآوردم و در دهانم گذاشتم؛
مزهاش شيرين بود، اما نه به اندازه حسي كه از تمرد در آن لحظه داشتم.
مادرم هميشه ميگفت:
«نهیر، کمی مثل دخترها رفتار کن!
با ناز، با لطافت، نه اینطور قلدر و یکدنده!»
اما مگر میشد از من انتظار نداشت که خودم نباشم؟
من همان نهیری بودم که نه با ناز، که با اخم و لجبازی، جایم را در دنیا باز میکردم.
در همان لحظه، استاد عبوس هم قصد رفتن کرد.
هنگام گذر از مقابلم، نگاهی تیز و کوتاه به من انداخت؛ با دیدن او، پوقانهای که از آدامس در دهانم درست کرده بودم با صدایی ترکید.
وحشتزده سریع صاف نشستم، آدامس را قورت دادم و وانمود کردم که هیچ اتفاقی نیفتاده.
اما نگاه سرد و نافذش انگار همه چیز را دیده بود...
عبوس خان، همانطور كه از مقابلم مي گذشت، لبخندی محو گوشهی لبانش نشست، و با همان نگاه برقدار از در گذشت.
متعجب به حرکاتش خیره مانده بودم که صدای نگهبان بلند شد:
ـ «دختر خانم، رانندهات آمد.»
از جا بلند شدم، بکس مکتبم را روی شانه جابهجا کردم و از مکتب بیرون زدم.
سوار موتر شدم ودر صندلی عقب جلوس كردم. راننده، بیآنکه نگاهی بیندازد یا حرفی بزند، آرام ماشین را به حرکت درآورد.
نگاهم را به سمت پنجره گرداندم.
دلم میخواست شیشه را پایین بکشم و بگذارم نسیم غروب صورتم را نوازش دهد...
شیشه را بهآرامی پایین کشیدم و نسیم خنک عصرگاهی به صورتم وزید، گویی دست نوازشی از دل آسمان بر گونههایم نشست.
چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم...
انگار فقط همین باد بود که میفهمید درونم چقدر آشفته و خسته است.
میخواستم برای لحظاتی کوتاه، حس رها بودن را تجربه کنم؛
بیقید، بیمرز، بیهیچ بند و زنجیری...
همچون پرندهای که برای اولینبار از قفس پَر میکشد،
فقط باد بود و من... و آرزوی پرواز.
راننده با نرمی گفت:
_ _ _نهیر خانم، اگر این بار آقا بفهمند که دوباره در جاده شیشه را پایین کشیدید، حتما من را از کار خواهند برکنار کرد.
چشمانم را در حدقه دور دادم و با لبهایی آویزان، بیحوصله شیشه را بالا کشیدم.
مگر چه اشکالی داشت؟
فقط میخواستم کمی آزاد باشم،
باد به صورتم بخورد و دلام سبک شود.
نه بار سنگین حرف مردم، نه قید و بندهای خانواده...
فقط یک لحظه راحتی، همین.
چه زندگی غمانگیزی داشتم...
در خانوادهای به دنیا آمده بودم که تنها معیارشان، اسم و رسم و دارایی بود.
نه دل، نه رؤیا، نه آزادی...
با توقف ناگهانی ماشین، از خلسهی خیالهایم بیرون کشیده شدم.
ماشین جلوی خانهای ایستاد که به زبان مردم، «کاخ سفید سلطانزادهها» نامیده میشد.
نگهبانان در را گشودند و موتر وارد منزل شد.
خوب... به این کاخ خوش آمدید؛
خانهای که از درون بیشتر شبیه زندان است.
بکس را گرفتم و بیدرنگ از ماشین پیاده شدم.
چون ساعت سه عصر از مکتب رخصت میشدم، در خانه همه در آن وقت خواب بودند.
خوشبختانه هنگام ورودم با هیچیک از آنها روبرو نمیشدم. به سوی اتاقم قدم برداشتم، جایی که آرامش کمی نصیبم میشد و میتوانستم از تمام دنیای بیرون دور شوم.
در را باز کردم و نور ملایم خورشید که از پنجره به داخل میتابید، فضای اتاق را گرم کرده بود.
لباسی راحت پوشیدم و روی تخت افتادم، در دل به این فکر میکردم که شاید روزی عشق واقعی هم به زندگیام سر بزند...
❤3🔥1
کسی بیاید که من را از بند این همه فشار و قید آزاد کند،
کسی که با حضورش آرامش به قلبم بیاورد و زندگیام را رنگی تازه ببخشد.
کسی که بیهیچ قید و شرط، تنها به خاطر خودم دوستم بدارد.
چه خیالهایی میبافتم،
رویای آزادی و عشقی که شاید هرگز نصیبم نشود،
اما دلم، باز هم به آنها دل خوش کرده بود،
چون تنها امیدم بود در این دنیای سرد و بیرحم.
زمان حال:
با سردرد عجیبی پلک گشودم، نگاهم آرام به اطراف چرخید و وقتی فضای اتاق را دیدم، فهمیدم در بیمارستان هستم. دستم را به سمت سرم بردم و ناگهان سوزش شدیدی در ناحیه پشت دستم احساس کردم.
سيروم به دستم وصل است. با تعجب صاف نشستم و نگاهم به مادر يوسف افتاد که مقابل بستر روی صندلی نشسته و کتابی در دست دارد؛ تمام حواسش به خواندن کتاب معطوف است.
صدایی گرفته از گلوی خستهام بیرون آمد که ناگهان نگاهش به من افتاد.
با شتاب از جایش بلند شد و به سمت من آمد. کنارم نشست و پرسيد:
_ _ _خدارا شكر به هوش آمدی دخترم، خوبی؟ جایات درد نمیکند؟
مهربانیاش مرا یاد مادرم میاندازد. با لبخند تلخي سری به نشانهی نه تکان دادم. نفس عمیقی کشید و بار دیگر با مهربانی لب به سخن گشود:
_ _ _دکتران گفتند به خاطر نخوردن غذا ضعف کردهای، آه... ببين سيروم هم تمام شده، بگذار برایت غذا بیاورم.
از جا بلند شد و به سمت میزی که کنار بسترم قرار دارد رفت.
خریطهای سفید رنگ را گرفت و کنارم نشست.
از درونش آب مالته و فلافل بیرون كشيد.
برای لحظهای حس كردم قلبم ایستاد؛
یوسف...
هنوز به یاد دارد که آب مالته همراه با فلافل دوست دارم؟
يعني او خريده، مگر نه؟
قطرهای اشک، بیصدا از گوشه چشمم جاری شد و با بغضی پر از شوق، به آن دو خیره ماندم.
دل، دوباره مملو از پروانههایی شد که در رقصی بیپایان به پرواز درآمدهاند.
با هیجان، فلافل را به دست گرفتم و همچون گرسنگانی که روزها چشمانتظارند، گازی بزرگ از آن زدم.
مادر يوسف با دیدن من، آب مالته را هم باز کرد و به دستم داد.
با لبخندی نرم گفت:
_ _ _نميدانستم چه دوست داري، دل نادل اين دو را خريده بودم.
با شنیدن این حرف، تمام هیجانم خاموش شد و از دستم رفت.
لقمهام را با سختی قورت دادم،
يعني يوسف، اينها را نخريده؟
با بغض، بسته را روی میز گذاشتم و گفتم:
_ _ _تشكر، زحمت کشیدید.
_ _ _زحمت چی دخترم؟ بخور تا جان بگیری.
_ _ _خوردم، سیر شدم.
لبخند محوی بر لب نشاند و آهسته گفت:
_ _ _درست است دخترم، هر طور که راحتی.
در همين لحظه، در اتاق به آرامی گشوده شد و مردی با روپوش سفید به همراه یوسف داخل شد.
با دیدنش، انگار دوباره آتشی درون سینهام شعلهور شد؛ قلبم بیمحابا بر سینهام کوبید، بیتوجه به آبرویی که شاید در خطر بود.
او، بیهیچ سلام یا نگاهی، در گوشهای از اتاق ایستاد؛ اخمهایش در هم و نگاهش سرد، مستقیم به دکتر دوخته شد.
ادامه دارد...
کسی که با حضورش آرامش به قلبم بیاورد و زندگیام را رنگی تازه ببخشد.
کسی که بیهیچ قید و شرط، تنها به خاطر خودم دوستم بدارد.
چه خیالهایی میبافتم،
رویای آزادی و عشقی که شاید هرگز نصیبم نشود،
اما دلم، باز هم به آنها دل خوش کرده بود،
چون تنها امیدم بود در این دنیای سرد و بیرحم.
زمان حال:
با سردرد عجیبی پلک گشودم، نگاهم آرام به اطراف چرخید و وقتی فضای اتاق را دیدم، فهمیدم در بیمارستان هستم. دستم را به سمت سرم بردم و ناگهان سوزش شدیدی در ناحیه پشت دستم احساس کردم.
سيروم به دستم وصل است. با تعجب صاف نشستم و نگاهم به مادر يوسف افتاد که مقابل بستر روی صندلی نشسته و کتابی در دست دارد؛ تمام حواسش به خواندن کتاب معطوف است.
صدایی گرفته از گلوی خستهام بیرون آمد که ناگهان نگاهش به من افتاد.
با شتاب از جایش بلند شد و به سمت من آمد. کنارم نشست و پرسيد:
_ _ _خدارا شكر به هوش آمدی دخترم، خوبی؟ جایات درد نمیکند؟
مهربانیاش مرا یاد مادرم میاندازد. با لبخند تلخي سری به نشانهی نه تکان دادم. نفس عمیقی کشید و بار دیگر با مهربانی لب به سخن گشود:
_ _ _دکتران گفتند به خاطر نخوردن غذا ضعف کردهای، آه... ببين سيروم هم تمام شده، بگذار برایت غذا بیاورم.
از جا بلند شد و به سمت میزی که کنار بسترم قرار دارد رفت.
خریطهای سفید رنگ را گرفت و کنارم نشست.
از درونش آب مالته و فلافل بیرون كشيد.
برای لحظهای حس كردم قلبم ایستاد؛
یوسف...
هنوز به یاد دارد که آب مالته همراه با فلافل دوست دارم؟
يعني او خريده، مگر نه؟
قطرهای اشک، بیصدا از گوشه چشمم جاری شد و با بغضی پر از شوق، به آن دو خیره ماندم.
دل، دوباره مملو از پروانههایی شد که در رقصی بیپایان به پرواز درآمدهاند.
با هیجان، فلافل را به دست گرفتم و همچون گرسنگانی که روزها چشمانتظارند، گازی بزرگ از آن زدم.
مادر يوسف با دیدن من، آب مالته را هم باز کرد و به دستم داد.
با لبخندی نرم گفت:
_ _ _نميدانستم چه دوست داري، دل نادل اين دو را خريده بودم.
با شنیدن این حرف، تمام هیجانم خاموش شد و از دستم رفت.
لقمهام را با سختی قورت دادم،
يعني يوسف، اينها را نخريده؟
با بغض، بسته را روی میز گذاشتم و گفتم:
_ _ _تشكر، زحمت کشیدید.
_ _ _زحمت چی دخترم؟ بخور تا جان بگیری.
_ _ _خوردم، سیر شدم.
لبخند محوی بر لب نشاند و آهسته گفت:
_ _ _درست است دخترم، هر طور که راحتی.
در همين لحظه، در اتاق به آرامی گشوده شد و مردی با روپوش سفید به همراه یوسف داخل شد.
با دیدنش، انگار دوباره آتشی درون سینهام شعلهور شد؛ قلبم بیمحابا بر سینهام کوبید، بیتوجه به آبرویی که شاید در خطر بود.
او، بیهیچ سلام یا نگاهی، در گوشهای از اتاق ایستاد؛ اخمهایش در هم و نگاهش سرد، مستقیم به دکتر دوخته شد.
ادامه دارد...
🔥3❤1
كاش میشد درخت بودم، كاش تكه سنگی
در اعماق اقيانوس بودم، كاش میتوانستم حيوانى در دشتهاى سرسبز و آزاد باشم. نمیدانم؛ كاش میشد هر چيز عجيبی باشم جز، یک زن در دل خاورميانه!
در اعماق اقيانوس بودم، كاش میتوانستم حيوانى در دشتهاى سرسبز و آزاد باشم. نمیدانم؛ كاش میشد هر چيز عجيبی باشم جز، یک زن در دل خاورميانه!
🔥1🕊1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
كاش میشد درخت بودم، كاش تكه سنگی در اعماق اقيانوس بودم، كاش میتوانستم حيوانى در دشتهاى سرسبز و آزاد باشم. نمیدانم؛ كاش میشد هر چيز عجيبی باشم جز، یک زن در دل خاورميانه!
و ای کاش های که ای کاش باقی ماند..
اما تو همین باش همین که هستی باش تو زیبا اصیل استی …
و زیبایی درون تو را هیچ تشبیه به دیگران نیست ..
و همین زن بودنت در دل خاورمیانه است که تورا پاک اصیل نگه داشته و چون کوهی استوار …
و همین زن بودنت در دل خاور میانه است که تو را یاد می دهد چگونه از سختی ها از امتحانات الله منان سر بلند سر افراز بلند بشوی🫠❤️🔥
#_صهراوی
اما تو همین باش همین که هستی باش تو زیبا اصیل استی …
و زیبایی درون تو را هیچ تشبیه به دیگران نیست ..
و همین زن بودنت در دل خاورمیانه است که تورا پاک اصیل نگه داشته و چون کوهی استوار …
و همین زن بودنت در دل خاور میانه است که تو را یاد می دهد چگونه از سختی ها از امتحانات الله منان سر بلند سر افراز بلند بشوی🫠❤️🔥
#_صهراوی
❤🔥2❤1
Forwarded from Harf Chat
دوستت دارم نه مثل داستان های ساده ،
بلکه مثل خاورمیانهای که هر روز با اشتیاق به صلح چشم میدوزد.
🫀🥹
دوستت دارم نه مثل داستان های ساده ،
بلکه مثل خاورمیانهای که هر روز با اشتیاق به صلح چشم میدوزد.
🫀🥹
😐3🔥1
میگفت ..
تو یک دختر افغان استی که هنوز عاشق فرهنگ ان قدیم خود است..🔥🇦🇫
تو یک دختر افغان استی که هنوز عاشق فرهنگ ان قدیم خود است..🔥🇦🇫
❤3🕊2
Forwarded from اصــلاحِ قــلبهــا🤍 (𝓏𝒶𝒽𝒪..ོ)
پشت پردهی نخواستنها
گاهی آنچه میخواهی،
نردبانیست رو به سقوط…
و آنچه از آن میهراسی،
پُلیست به سوی نجاتت.
دلگیر نباش از درهایی که بسته ماندند،
شاید اجابتِ نشدن، همان اجابت پنهان بود.
خدا همیشه میبیند آنچه تو نمیبینی…
و میداند، آنگاه که تو فقط میخواهی.
پس آرام بگیر…
در آغوش حکمتی که از عشق زاده شده است
﴿وَعَسى أَن تَكرَهوا شَيئًا وَهوَ خَيرٌ لَكُم، وَعَسى أَن تُحِبّوا شَيئًا وَهوَ شَرٌّ لَكُم، وَاللَّهُ يَعلَمُ وَأَنتُم لا تَعلَمونَ﴾
📖 سوره بقره، آیه ۲۱۶
«چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، در حالیکه خیرِ شما در آن است؛ و چه بسا چیزی را دوست بدارید، در حالیکه شرّ شما در آن است ،و خدا میداند و شما نمیدانید.»
🔥2❤1
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى םבםב وَعَلَى آلِ םבםב ، كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيْمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد🫀🖇️
اللَّهُمَّ بَارِكْ عَلَى םבםבٍ وَعَلَى آلِ םבםב ، كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيْمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد🫀🖇️
❤️🤍•
اللَّهُمَّ بَارِكْ عَلَى םבםבٍ وَعَلَى آلِ םבםב ، كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيْمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد🫀🖇️
❤️🤍•
❤5
و اه از ان حس !
که نمیدانی چیت شده و فقط گریه میکنی ..🔥
متنفر از این حس
که نمیدانی چیت شده و فقط گریه میکنی ..🔥
متنفر از این حس
🔥4
از هياهوي دنيا گريختم،
به كوچه هاي ساكت كتاب.
آنجا كه كلمات، آرام تر از حقيقت اند.
🌱🤍.
به كوچه هاي ساكت كتاب.
آنجا كه كلمات، آرام تر از حقيقت اند.
🌱🤍.
❤3💔1🍓1
تاب مهمترین بازی یک بچهست. یک نفر که دوستش داری همیشه پیشت است که هلت بده و مراقبت باشد. وابسته میشی به تاب. اما یکباره بزرگ میشی. دیگه پاهایت به زمین میرسند. حالا باید تنها بری بشینی رویش و با پاهایت خودت را آرام هل بدی. دلت نمیخواهد اما در مغزت حک شده که یک نفر باید مراقبت باشد.
🔥3
حس ناامیدی از اینجا نشأت میگیرد که آدم نمیداند چرا میجنگد، و حتی نمیداند اصلا باید بجنگد یا نه.
#دوشیزه_سادات
#دوشیزه_سادات
🔥4❤🔥1
Forwarded from Harf Chat
*هر انسانی را که خداوند زنی،*
*چه بهحیث مادر یا دختر یا خانم و یا خواهر نصیب کرده است،*
*بداند که این موجود عطوفت، برکت و هدیهی الهی است و خانهای که در آن زنی حضور دارد، آن محیط، نظرگاه خداست.*
*هر انسانی را که خداوند زنی،*
*چه بهحیث مادر یا دختر یا خانم و یا خواهر نصیب کرده است،*
*بداند که این موجود عطوفت، برکت و هدیهی الهی است و خانهای که در آن زنی حضور دارد، آن محیط، نظرگاه خداست.*
💯3