چـکـامـهـ زار 🌘📜
455 subscribers
540 photos
75 videos
10 files
367 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
رب من ..
خودت رحم بکن بر حال دل حزین من🔥
#_صهراوی🕊
🕊31
میگفت ؛
من انقدر که بدی دیدم بد نبودم🔥
❤‍🔥3
گفتم: «نرو»… نگاهم نکرد،
رفت و سکوت، تمام جهانم شد.
دست‌هایم پر از خواهش ماند،
لب‌هایم پر از حرف‌هایی که
هیچ‌وقت گفته نشد.

دیوارها شنیدند،
اما آدم‌ها نه...
پنجره باز بود،
اما آسمان بسته.

نه کسی برگشت،
نه خاطره‌ها رفتند.
ماندم
میان راهی بی‌انتها،
که نه آغازش من بودم
و نه پایانش بازگشت تو.

کاش فقط یک‌بار،
یکی از میان این همه روزهای بی‌لبخند
واقعی نمی‌بود.

#-صهراوی🕊
❤‍🔥2
گفتند: چرا این‌گونه عاشق وطن شده‌ای؟
گفتم: چون پدرم آن را با غیرت، با افتخار، با خون دل به من آموخت.


#بصیره_ابراهیم‌خیل
❤‍🔥5
چـکـامـهـ زار 🌘📜
چه زیبا گفته .. این پدر بود برایم آموخت که چگونه عاشق وفادار به وطن باشم 🫠🇦🇫..
و اما زنان افغانستان همانند کابل
آواره اما استوار
کابل شاد آواره چون کوهی استوار …
حال زنان شان را شاید توانست با این جمله خلاصه کرد🇦🇫🌚🔥

#_صهراوی🕊
🔥3
نو جوانم ..
اما نگار هزار ساله ام
از بس زود فهمیدم
زندگی همیشه برای ما مهربان نیست..
#_غایب‌نویس🖋
🔥2
زن خاور میانه نمادی از «پایداری،صبر،رنج ،قدرته سکوت است🌚💫

#_صهراوی🕊
4🥰1💯1
Forwarded from Harf Chat

چي يك قلمي دارد اين بانو بهشت 🫠🫀
خواهشا بيشتر نشر كنيد
😁2🔥1🥰1
Harf Chat
‌ چي يك قلمي دارد اين بانو بهشت 🫠🫀 خواهشا بيشتر نشر كنيد
ممنون شما.
حتما، ازين ببعد كوشش ميكنم بيشتر نشر بسازم. ❤️💋
4🔥1🍓1
﴿وَعَسَىٰ رَبُّنَا أَن يُبْدِلَنَا خَيْرًا مِّنْهَا﴾ [القلم: ۳۲].
«امید است که پروردگارمان چیزی بهتر از آن را نصیب‌مان کند».


با این آیه، آتش حسرت همۀ این‌ها را خاموش سازید:
هر فرصتی که از دست دادید،
هر شغلی که از آن کنار گذاشته شدید،
هر کسی که دوستش داشتید و در میانهٔ راه رهایتان کرد،
و هر دوستی که فکر می‌کردید صادق و زیباست؛ اما در واقع گرگ درنده‌ای در لباس میش بود!
آنچه را که خدا از شما گرفت، از روی حکمتی بود و آنچه را که برایتان باقی گذاشت، از سر رحمتی.
اگر حکمتش را فهمیدید، شکر کنید و اگر نفهمیدید، صبر داشته باشید!
همهٔ تقدیرهای خدا خیر است، اگرچه که در ظاهر دردآور باشد!

د. ادهم شرقاوی
خلیل الرحمن خباب

#پیام‌هایی_از_قرآن
🔥2
زمانی که جوان بودم؛
فکر می‌کردم پول
مهم‌ترین چیز در زندگی است،
الان که پیر شدم
مطمئنم همین‌طور است!

#اسکار_وایلد

پ.ن حق گفتند 😐
😁2💯1😐1
به ابو حازم رحمه الله گفته شد: «ای ابو حازم، دارایی تو چقدر است؟» گفت: دارایی من دو چیز است و تا زمانی که آن‌ها را دارم از فقر نمی‌ترسم، گفتند : و آن‌ها کدام‌اند؟ گفت: «یقین من به خداوند و ناامیدی از آنچه که در دست مردم است»
3
Forwarded from Harf Chat

بینی عمل کرده . لب های پروتز . موهای رنگ شده . صورت لیفت شده . اندامی که با لباس های باز و نازک به نمایش گذاشته شده و طرز صحبتی که اصلا شایسته تو نیست...

دخترم ...
حیف تو نیست...

چرا نمی گذاری کسی عاشق طرز فکر تو شود...
عاشق اخلاق و طرز نگاه تو به جامعه...
عاشق مهربانی و صداقت تو...
عاشق شخصیت تو، هنر تو و دانش تو ...

چرا خودت را عروسکی در دستان بقیه نشان دادی و خود را چون کالایی بی ارزش معرفی کردی ...؟
اگر هم هزاران افغانی برای به دست آوردنت  خرج کنند باز هم بی ارزش شده ای...
ارزش هیچ  انسانی با پول اندازه گیری نمی شود ...
تو لایق چشمهای هرزه نیستی....
لیاقت تو گنج درون توست  که با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست...
🔥3❤‍🔥1
آشوب درونش را نه کلمات می‌توانست بیان کند و نه فریادها...

#داستایوفسکی
🔥2
Forwarded from Harf Chat

خاورمیانه را به تقلید چشمان شرقی تو ساخته اند اندوهگین، خسته و زیبا…
🫀🥹
❤‍🔥1
الا ای دلبر کابل کجایی
ز هجرت جانم رسید بر لب کجایی
کجایی با دوری ما در چه حالی
در چه جالی در چه جایی تو کجایی ..

❤️‍🔥🕊🤭برای دوشیزه سادات عزیزم


#غایب_نویس🖋
❤‍🔥21🥰1
رمان: #حیات_عشق
نویسنده: #بهشت_ماندگار
قسمت: #سوم

پرنیان آرام کنار گوشم نجوا کرد:
_ _ _وای نهیر، احساس می‌کنم دارم عاشق می‌شوم.

با شنیدن صدای پرهیجانش، ریز خندیدم. عبوس خان كه متوجه خنده‌های ریز و پنهانی ما شد، اخم‌هايش را در هم كشيد، با همان لحن خشک و جدی‌اش رو به ما گفت:
_ _ _چی خبر است آنجا؟ مجلس عروسی‌ست یا صنف درسی؟

سریع صاف روی چوكي نشستيم، لبخندم را قورت دادم و پرنيان با صدای آرامی گفت:
_ _ _چیز خاصی نیست استاد، معذرت می‌خواهیم.

نگاهش را از ما برداشت و با همان چهره‌ی جدی و عبوس، به تخته برگشت.
هوسي دوباره با شيطنت به آرامي نجوا كرد:
_ _ _اوه، چه خشن!

پرنيان لب هايش را به حالت غنچه درآرود و با ناز و غمزه لب زد:
_ _ _من خشن دوست دارم.

با آن‌که داشتم از خنده می‌ترکیدم، اما از ترس چهره‌ی درهم عبوس‌خان، لب فروبستم و سکوت کردم.
با پایان ساعات درسی، زمان رخصتی فرا رسید و همه با شتاب از صنف بیرون زدند.
هوسی و پرنیان با دیدن راننده‌هایشان، با من خداحافظی کردند و از مکتب خارج شدند.
کم‌کم حیاط خالی می‌شد و شاگردان یکی‌یکی به خانه می‌رفتند.
کنار درب خروجی مکتب، روي صندلي لم دادم، مثل قلدرهايي كه انگار دنيا زير پاي‌شان است.
با خونسردي آدامسي از جيبم درآوردم و در دهانم گذاشتم؛
مزه‌اش شيرين بود، اما نه به اندازه حسي كه از تمرد در آن لحظه داشتم.
مادرم هميشه مي‌گفت:
«نهیر، کمی مثل دخترها رفتار کن!
با ناز، با لطافت، نه این‌طور قلدر و یک‌دنده!»
اما مگر می‌شد از من انتظار نداشت که خودم نباشم؟
من همان نهیری بودم که نه با ناز، که با اخم و لجبازی، جایم را در دنیا باز می‌کردم.

در همان لحظه، استاد عبوس هم قصد رفتن کرد.
هنگام گذر از مقابلم، نگاهی تیز و کوتاه به من انداخت؛ با دیدن او، پوقانه‌ای که از آدامس در دهانم درست کرده بودم با صدایی ترکید.
وحشت‌زده سریع صاف نشستم، آدامس را قورت دادم و وانمود کردم که هیچ اتفاقی نیفتاده.
اما نگاه سرد و نافذش انگار همه چیز را دیده بود...
عبوس خان، همان‌طور كه از مقابلم مي گذشت، لبخندی محو گوشه‌ی لبانش نشست، و با همان نگاه برق‌دار از در گذشت.
متعجب به حرکاتش خیره مانده بودم که صدای نگهبان بلند شد:
ـ «دختر خانم، راننده‌ات آمد.»

از جا بلند شدم، بکس مکتبم را روی شانه جابه‌جا کردم و از مکتب بیرون زدم.
سوار موتر شدم ودر صندلی عقب جلوس كردم. راننده، بی‌آنکه نگاهی بیندازد یا حرفی بزند، آرام ماشین را به حرکت درآورد.
نگاهم را به سمت پنجره گرداندم.
دلم می‌خواست شیشه را پایین بکشم و بگذارم نسیم غروب صورتم را نوازش دهد...
شیشه را به‌آرامی پایین کشیدم و نسیم خنک عصرگاهی به صورتم وزید، گویی دست نوازشی از دل آسمان بر گونه‌هایم نشست.
چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم...
انگار فقط همین باد بود که می‌فهمید درونم چقدر آشفته و خسته‌ است.
می‌خواستم برای لحظاتی کوتاه، حس رها بودن را تجربه کنم؛
بی‌قید، بی‌مرز، بی‌هیچ بند و زنجیری...
همچون پرنده‌ای که برای اولین‌بار از قفس پَر می‌کشد،
فقط باد بود و من... و آرزوی پرواز.
راننده با نرمی گفت:
_ _ _نهیر خانم، اگر این بار آقا بفهمند که دوباره در جاده شیشه را پایین کشیدید، حتما من را از کار خواهند برکنار کرد.

چشمانم را در حدقه دور دادم و با لب‌هایی آویزان، بی‌حوصله شیشه را بالا کشیدم.
مگر چه اشکالی داشت؟
فقط می‌خواستم کمی آزاد باشم،
باد به صورتم بخورد و دل‌ام سبک شود.
نه بار سنگین حرف مردم، نه قید و بندهای خانواده...
فقط یک لحظه راحتی، همین.
چه زندگی غم‌انگیزی داشتم...
در خانواده‌ای به دنیا آمده بودم که تنها معیارشان، اسم و رسم و دارایی بود.
نه دل، نه رؤیا، نه آزادی...
با توقف ناگهانی ماشین، از خلسه‌ی خیال‌هایم بیرون کشیده شدم.
ماشین جلوی خانه‌ای ایستاد که به زبان مردم، «کاخ سفید سلطانزاده‌ها» نامیده می‌شد.
نگهبانان در را گشودند و موتر وارد منزل شد.
خوب... به این کاخ خوش آمدید؛
خانه‌ای که از درون بیشتر شبیه زندان است.
بکس را گرفتم و بی‌درنگ از ماشین پیاده شدم.
چون ساعت سه عصر از مکتب رخصت می‌شدم، در خانه همه در آن وقت خواب بودند.
خوشبختانه هنگام ورودم با هیچ‌یک از آن‌ها روبرو نمی‌شدم. به سوی اتاقم قدم برداشتم، جایی که آرامش کمی نصیبم می‌شد و می‌توانستم از تمام دنیای بیرون دور شوم.
در را باز کردم و نور ملایم خورشید که از پنجره به داخل می‌تابید، فضای اتاق را گرم کرده بود.
لباسی راحت پوشیدم و روی تخت افتادم، در دل به این فکر می‌کردم که شاید روزی عشق واقعی هم به زندگی‌ام سر بزند...
3🔥1