چـکـامـهـ زار 🌘📜
455 subscribers
540 photos
75 videos
10 files
367 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رفتم وضو گرفته نمازم را ادا کردم، در اتاق نشسته بودم که آواز عایشه آمد: __ کلثوم بیاا دگه هله که افطاری آماده می کنیم نمی فهمم چی میکنی تو در همان بالا ؟ با صدای بلند و رسایم گفتم: اینه آمدم. عایشه برزخی به طرفم‌ دیده گفت :_ چی میکردی همین تو در بالا هاا؟…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.

نویسنده: #دوشیزه_سادات 
ادامه قسمت:# اول
ناشر: #دوشیزه_سادات


خوب دگه عصر هم جایش را به شام داد.  افطاری هم آماده شد و با شوخی های برادرایم و آزار دادن های شان افطار کردیم. بعد از افطار نماز شام را با جماعت دادن پدرم ادا کردیم. نماز همه که تکمیل شد دوباره سر سفره برگشتیم و دوباره مضریت های برادر های محترمم عود کرد برادر های منم که مضر مضر یک دقیقه آرام نمی گیرد شان.
حمزه که مضریت های اش شروع شده بود رو به عایشه کرد و گفت: او مردنی گک چطور استی؟
عایشه هم با چهره اخمی گفت: مادر بچه تان را بگین که آرام باشه حوصله نیست
تو خودت کجا چاق و چله استی که آمدی مره میگی.
مادرم: خیر است آرام باشین حالی شوخی داره دگه
عایشه _  هاا این شوخی های از اینا هم که هیچ تمامی نداره.
حمزه دوباره با مضریت گفت: او عایشه قاق چیلی چقه تو گپ میزنی. روزه گرفته نمی توانی نگیر جبر نیست سرت هههه
_ خوب است دگه سیاه مارک خوب میکنم. اصلاً به تو مربوط نميشه.
_ جان مقبولک بنداز چَک ات را در حالی که عایشه میخواست دست خود را در دست بلند شده حمزه بزند حمزه دوباره دست خود را پشت گوش اش برد و دست عایشه همینطور معلق در هوا ماند
خانه از فرط فشار خنده های ما به سرحد انفجار رسيد. و اما عایشه برزخی به سوی حمزه دید و گفت: سیاه مار و با یک ژست خاص چشمان قهوه یی خود را برگرداند.
خُب غذا خوردن هم همراه با بگو مگو های خواهرا و برادرایم تمام شد.
❤‍🔥3👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل. نویسنده: #دوشیزه_سادات  ادامه قسمت:# اول ناشر: #دوشیزه_سادات خوب دگه عصر هم جایش را به شام داد.  افطاری هم آماده شد و با شوخی های برادرایم و آزار دادن های شان افطار کردیم. بعد از افطار نماز شام را…
اوففف...... و متأسفانه وقت ظرف شستن مه شد او هم بعد از افطاری فقط کسانی که ظرف می شویند  وضعیت مرا درک می‌کنند.
به سوی ظروف  همین که می دیدم سرم ضعف می آمد. ظرف ها را شستم صافی شان هم کردم و در جا های شان گذاشتم بلاخره شکرر که تمام شد.
و همینطور شب هم جایش را به سحری داد.
این بار  از صدای عایشه خبری نبود ولی با صدای دلنشین مادر جانم  از خواب بیدار شدیم
رفتم وضو گرفتم یک دو رکعت نماز تهجد خواندم بعد اش همه گی سر سفره سحری جمع شدند سحری را نوش جان کردیم دوباره همه رفتند تا نماز صبح را ادا کرده بخوابند.
نماز صبح را ادا کردم بعد اش شروع کردم به تلاوت قرآن کریم
مریم مزاحم دوباره آمد و گفت: آخر نمی‌دانم تو که جز جز قرآن را حفظ استی حالا چرا از روی میخوانی؟
خواندن قرآن را تمام کرده گفتم: درست است که حفظ استم ولی اینطوری لذت دیگر دارد.
گفت: درست است
وقت رفتن به سوی زندان شده
یونیفرم مکتبم را پوشیدم  و حرکت به سوی مکتب، باید به درس هایم بیشتر توجه کنم تا که بعداً برایم سخت نشود.
رو به مادرم کرده گفتم خوب مادر جان مه رفتم الله حافظ تان.
_ برو جان مادر موفق باشی خدا ذهنت را روشن کنه.
_ آمین مادر جان.
صنف:                                  
                                   
اووفف..... حالی این دری را هم باید بخوانم های خدا جان خودتان کمکم کنین دیگر تا در ارزیابی نمره کامل بگیرم
مروه(هم صنفیم): اوهو چقدر خواندی فیلسوف صاحب این را هم من هم خودت می فهمیم که نمره کامل میگیری در ارزیابی هایت باز چرا خود را انقدر کَل و کور داری
_ اوفف مرو خوو استرس دارم میگم غلط نشود از پیشم.
_ ها این استرس را خو باید من داشته باشم.
_ خوو دگه تو را همينطور بَلا زده نه درس می خوانی نه استرس چیزی می داشته باشی! واقعاً حیران استم بر تو.
_  خو دگه همینطور خوبش نیست شاه جان بی‌خیال این گپ ها باش البته میفهمم که تو خانم فیلسوف نمی توانی بی خیال باشی همیشه باید در درس ها اول باشی وگرنه زهره تَرق میشی.
_  اولاً تو شاه گفتن را از کجا یاد گرفتی پسرا واری شاه گفته میروی؟ دوماً خوو خودت که میفهمی دیگه باز چرا مره میگی؟
_ اولاً که خوب میکنم که شاه میگم دوماً تا که کمی تغییر کنی دختر حاجی ولی قسمی که میبینم آدم شدنی نیستی توو.
_  ههههه خدا نزنیت بیزو آدم شدنی نیستم آدم یکتا بود که الله مغفرتش کرد هههههه.
_ صحیح است تو بردی من تسلیم.
_  هاا دگه من همیشه برنده می باشم شاه...
بیبین منم خودت واری کردی حالی این شاه در دهنم من هم نشست. همین متل ما درست است که میگن با ما نشینی ما شوی با دیگ نشینی سیاه شوی واقعاً حالا به حقیقت این موضع پی بردم.
_ ها اعتماد به سقف تره مه میداشتم حالی با داعش همرای قاشق جنگ میکردم باز چطور خوبش متل هم میگی مادر کلان های ما واری هههه.
_  ههههه کشتی مه با این گپ هایت خوب نداری دیگر من را واری اعتماد به نفس گناه من چیست. دیگر اینکه حالی یک چند سخن خوبش نثارت کرده بودم.
مرو خیره یک دقیقه آرام باش چقدر گپ میزنی آرام که استاد آمد.
مروه چهره خود را به دلش جگر خون گرفته و گفت: خا صحیح است قدر حرف های مرا نمی دانی توو. باز از حالت جگر خونی دوباره درآمد حیران مانده بودم به این دختر
گفت: کلثوم خیره در وقت ارزیابی کمکم کن خیر است.
_ دیگه چطور استی چند می دهی؟
_ خا تو کمکم کن باز گپ میزنیم.
_  به چشم.
استاد: کلثوم و مروه زیاد قصه میکنین مقصد خدا کنه در ارزیابی سوال ها را درست جواب بتین.
_  نی استاد جان یک سوال از کتاب بود اون را پرسان می کرد.
_  صحیح است خودت را خو میفهمم که لایق استی خدا کند مروه جواب داده بتوانه وگرنه نمره اش صفر است.
_  دیدی مروی دیوانه حالی بگیر بیشتر قصه کن.
_  خیره ام‌ کلثوم من جان‌ من کمکم بکنی‌.
_   صحیح است یک کاری می کنم در حقت کم‌ چاپلوسی کن.
چشم‌ های خود را قسمی دور داد طرفم که حتی خودش را هم خنده گرفت!
❤‍🔥2
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.

نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_دوم
ناشر: #دوشیزه_سادات


زنگ ساعت اخیر هم به صدا درآمد و رخصت شدیم الحمدلله.
مروه: خا کلثوم عید خوش برایت میخایم.
___ همچنین جانم
می‌دانم که دق میشی پشتم ولی تحمل کن دگه هههه
از خنده کم ماند که منفجر شود.
با مروه خداحافظی کرده و رفتم به سوی خانه
بعد اینکه لباس های راحتی ام را بر تن کردم آواز بلای جانم آمد
مریم: کلثوم هله بیا که پاک کاری داریم زود جمع شود اینجا بیخی دلم را گرفته.
رفته و گفتم: خا درست است بلای جان بگین چی کنم  برای تان؟
____ بیا مه شیشه ها را پاک می‌کنم تو خشک شان کن.
گفتم: درست است.
ولی نمی‌دانم چرا با این همه پولی که داریم الحمدلله یک خدمتکار نمی‌گیریم حداقل بخاطر این روز ها.
فلوران گفت: نه که مادرم خیلی خوش داره درست است که پولدار استیم شکر ولی خود ما بهتر است کنیم.
فقط سرم‌ را تکان دادم و هیچ چیز نگفتم.
چند روز بعد:                         
                         بلاخره عید آمد....
عیدی که برای خوشحالی تمام مسلمانان آمده....
  عیدی که باعث می شود همه مسلمانان که با هم قهر استند آشتی کنند.....
عید همه ما...
عیدی که برای خوشحالی....
و همدلی....
ما آمده است.

_ بیا دیوانه عید مبارکی کنیم.این مریم بود که با شور و هیجان به طرفم آمده و گفت. 
منم گفتم: مریم جان چرا دیوانه میگی  بیا عیدت مبارک روزه و نماز گرفته گی و نگرفته گیت قبول.
مریم با تعجبی که در چهره اش موج میزد گفت:_ از خودت همچنان چطور که تو مرا مریم جان خطاب کردی؟
با یک لبخند گفتم:_ من‌ همیشه ترا مریم جان خطاب می‌کنم عزیزم هله عیدی مرا بتی زودد.
_ آهان حالی معلوم‌ شد که تو چطور انقدر ناز میتی مرا.
برو دیوانه یکی باشد به خودم عیدی بده.
_ هی خداا دیگه دیگرا خواهر دارن ما هم خوش استیم که خواهر داریم متأسف استم برایت.
_  تو باش تو اول از پیش لالا حارث شان عیدی بگیریم باز گپ میزنیم.
_ با خوشحالی گفتم پس صحیح است.
همینطور همرای پدر جان و مادر جانم و دیگه خواهرا و برادرهایم  هم عید مبارکی کردیم. و بلاخره نوبت عیدی گرفتن رسید.
رو به لالا حارث کردم و با یک لبخند زیبا گفتم:_ حارث جان لالای جذاب من چطور استین؟
بسیار بی تفاوت گفت:_ شکر است خوب استم.
گفتم:_ منتظر استیم...
خود را بی خبر گرفته گفت: منتظر چی؟
مریم گفت: عیدی.
دوباره خود را به بی خیالی زدند و گفتند:خاا مه پیسه ندارم که عیدی بتم این چطور میشه؟
منم که چشم سفید آدم گفتم: خاا شما پیسه ندارین که عیدی بتین؟ مارا بازی میتین شما؟
آواز حمزه برامد که گفت:  نی داره داره حارث جان عیدی میته برتان.
گفتم: خوو لالا حارث خو بی ازو عیدی میتن شما هم میتین مقصد.
حمزه که می‌خواست خود را از عیدی دادن خلاص کند گفت: نی دگه حارث از طرف من هم برتان میته.
حارث: خو بچیم دگه چطور استی مقصد حمزه را نمانین بگیرین از پیشش عیدی.
من‌ گفتم: صحیح است اول شما بتین باز حمزه جان هم میتن.
لالا حارث گفت: صحیح است بیاین که عیدی تان را بتم.
_ بعد از اینکه عیدی گرفتیم از هر دو طرف تشکری کردیم و
در آغوش گرفتیم شان و یک بوسه از گونه شان هم گرفتیم.
_ تا چی وقت پیسه باشد که اینطور کار ها را بکنین؟
لالا حارث بود که این سخن را گفت.
با اخم‌گفتم: خا لالا جان مطمئن استین که تنها وقتی پول می‌دهید ما تشکری می کنیم و در آغوش می گیریم تان؟
دوباره قسمی که از هیچ چیز خبر نداشته باشد گفت:_ هاا؟ من خو چیزی نگفتیم شما چیزی شنیدین؟
گفتم:_ نه نشنیدیم گوش های ما هم که کر است. با یک ژست خاص چشم های خود را برگرداندم. که صدای لالا حارث آمد:( جان اِی) تو این طرف.. چشم برگرداندن را هم یاد داشتی؟
فقط یک لبخند ملیح کردم به سوی شان.
از اتاق می‌خواستم خارج شوم که مادرم گفت: بچیم برین لباس‌ های تان را بپوشین که خانه بی بی و عمیت شان برویم.
با خوشحالی گفتم صحیح است مادر جان.
پیش خواهرانم رفتم و گفتم:وای بلاخره روز موعود فرا رسید.
مریم: دوباره چی گپ است؟
مادرم میگن که آماده شوین عید گشتک میریم.
_صحیح است پس کلثوم تو بیاا که مو های تو را من  اول جور کنم که از دست این مو های تو به خودم اصلاً وقت نمی ماند.
_ من چطور کنم دیگر مادرم را میگم بگذاريد قیچی کنم مو هایم را نمی گذارد. میگن هر وقت‌ که عروسی کردی بعد اش می توانی هر کاری خواستی کنی. دیگر اینکه
ظرف هایم مانده به شستن اون را چطور کنم؟
مریم که در دلش قند آب میشد گفت: خی برو زود بشور باز بیا خی تا او وقت مه خود را آماده میکنم.
منم گفتم: صحیح است  خی تو خود را تا او وقت آماده کن من هم زود می آیم.
رفتم زود زود ظرف هاره شستم و جمع شان کردم!
و رفتم پیش مریم دیدم که وقت خود را آماده ساخته بود.
و خیلی هم مقبول شده بود او هم بدون فیشن فقط با یک جلای لب.
گفتم ماشاءالله نظر نشی مقبولک.
به سویم لبخند زد و گفت بیا دیوانه که خودت را هم کمی مقبول کنیم.

ادامه دارد....
5
این هم ادامه قسمت اول
و شروع قسمت دوم
تقدیم شما عزیزان
منتظر نظریات تان هستم❤️
3
This media is not supported in the widget
VIEW IN TELEGRAM
رئالی ها..🤍🤕🤧😝
چیز ببخشيد شما ها نه!
بارسایی ها...❤️💙🙃😁🤭
مبارک تان باشد🥳🤚
😏
کانال قشنگی است 😊
😁21
3
چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ بعد از اینکه عیدی گرفتیم از هر دو طرف تشکری کردیم و در آغوش گرفتیم شان و یک بوسه از گونه شان هم گرفتیم. _ تا چی وقت پیسه باشد که اینطور کار ها را بکنین؟ لالا حارث بود که این سخن را گفت. با اخم‌گفتم: خا لالا جان مطمئن استین که تنها وقتی پول می‌دهید ما تشکری…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.

نویسنده:
#دوشیزه_سادات 
قسمت:
#_سوم
ناشر:
#دوشیزه_سادات



مرا هم موهایمه جور کرد چون مو هایم بسیار زیاد بلند (دراز) است همیشه می بافمش  مادرم هم خوش ندارن که باز باشد من خودم هم دلم را تنگی میگیره در باز بودن شان. مو هایم را دو چوتی خار ماهی کرد با موهایی که چتری مانند جدیداً قیچی کرده بودم خیلی زیباا میگفت. چون چشم هایم کمی کشیده است و خُب جلد سفید دارم موی چتری مقبول میگه برم به گفته فامیل محترمم به مثل چینائی ها یا کوریایی ها می شوم .
مریم که دوباره مضریت هایش شروع شده بود گفت: _ آبجی اینور و نگاه خوب است تو هم مقبول شدی کوریایی گککک.
مگم خدا کند با حجاب که می‌کنی خراب نشود موهایت
منم به کوریایی برش گفتم: کام سا میده.( تشکر).
نه دلت جمع فقط در راه حجاب می‌کنم جایی که می‌رویم نامحرم‌ ندارند.
مریم گفت: صحیح است.
بیاا فهمیدیم که کوریایی یاد داری.
منم گفتم: خاا شکرر خی که فهمیدی اونیی جانن.
  با قهر گفت: نگفته بودم مرا به این نام ها صدا نکن؟
_ خوو حالی چی است خوش هم باش که به کوریایی خواهر میگم برت.
آواز عایشه آمد که: اووو موش و پشک نمیرین لباس های تان را بپوشین حالی مادرم می آیه سر و صدا میکنه هله بخیزین.
گفتم: به چشمم ملکه مننن.
مریم: _ چاپلوسی را بیبین.
با یک ژست خاص گفتم:_جان عزیز من کافر هر که را در کیش خود  پندارد. سحر می خواست جواب من‌ را بدهد که عایشه باز سر و صدایش برامد من هم بگریز که نمی گریزی فرار کردم. رفتم لباس های خود‌ را هم بر تن کردم. پیش آیینه سر تا پا خود را اسکن کردم پیراهن و کرتی کوبای با چادر هم رنگش و کرمچ های سفید  عینک های سیاه با ساعت وای که چه محشر کردم با عطر که عاشق بوی اش بودم یک دوش گرفتم و
رفتم پیش خواهران محترمم.  گفتم اینه من چطور شدیم؟
فلوران: خوبشش شدی.
عایشه: هاا مقبول شدی نام خداا.
همگی شان لباس هایم را تبریکی دادن و گفتن که مقبول شدیم نظر نشوم الاا....
و در این وسط مریم دوباره  با مضریت گفت: یاا خداا در خانه ما کوریایی هم بوده ما خبر نی.
با اخم گفتم: ديگران خواهر دارن منم خواهر دارم.
بیبین انی چقدر خوشبخت استی که یک خارجی را می بینی.
مریم : بله بله...
🥰21👍1
فلوران: آرام نمی شوین باز هم شروع کردین شما دو نفرر؟
مه و مریم: نی نی ماا چپ‌
شدیم.
فلوران:آماده شدین؟
بریم پایین عکس گرفتن.
گفتم: هاا بریم عایشه کجا است؟
مریم: به نظرم پایین است.
__ سحر چی؟
سحر( خانم حارث)
___ سحر هم در پایین است
_ خاا بریم‌ خی.
رفتیم‌ یک چند عکس جدایی گرفتیم هر کدام ما که البته نا گفته نماند واقعاً در اکت کردن و عکس گرفتن استعداد خاص خود را داریم خدا دادی است دگه چطور کنیم. بعداً یکجایی با هم خواهرانه عکس گرفتیم و تمام.
این مثل یک رسم یا عادت است هر وقت که بخواهیم جایی برویم عکس گرفتن یکی از کارهای واجبی ما است چطور کنیم دیگه.
مریم: کلثوم زود بیا که وقت عکس فامیلی است.
مه:  آمدم.
یک چند عکس فامیلی هم گرفتیم. و پیش به سوی عید گشتک...
پدرم: اول خانه بی بی جان تان میریم بعد از او باز خانه عمیت شان.
حارث: درست است.
حتی در داخل موتر هم ما را آرام نمی گیرد از یک طرف آهنگ است و همه گی به مرض استوری گرفتن دچار می‌شوند تا بعداً استوری بگذارند! و از طرفی دیگر همینجا هم شوخی ها و آزار دادن های برادران و خواهرانم ادامه دارد.
ولی واقعاً خیلی دوست دارم! این خانواده پر جمعیت را.
این خواهران شوخ را.
این برادران مضر را.
و سخت وابسته شان هم استم.
1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
فلوران: آرام نمی شوین باز هم شروع کردین شما دو نفرر؟ مه و مریم: نی نی ماا چپ‌ شدیم. فلوران:آماده شدین؟ بریم پایین عکس گرفتن. گفتم: هاا بریم عایشه کجا است؟ مریم: به نظرم پایین است. __ سحر چی؟ سحر( خانم حارث) ___ سحر هم در پایین است _ خاا بریم‌ خی. رفتیم‌…
*


حارث: _ پایین شوید رسیدیم
گفتم:_  چقدر زود رسیدیم.
مریم گفت: _ خاا دلت بود یک ساعت بعد برسی؟؟
دوباره با اخم‌ گفتم:_ لا حول ولاا توو باز شروع کردی؟
مریم:_ بریم بریم زیاد گپ نزن.
من _ به چشم بانوی من
مریم:_  چشم دور دادن را نگاه کن توبه کردیم از دست تو دختر.
با خنده گفتم _  توبه تان قبول درگاه الله باشد.
و الفرار .
آواز سحر می آمد که می گفت _ یاا الله این بنده ات در وقت عقل توضیح کردن کجاا بود؟
از دور صدا کردم: رفته بود که خودت را پیدا کنه. و قهقهههه زود بالا رفتم که هنوز هم در صف سلام علیکی ایستاد ماندم مریم هم آمد یا الله شما نجاتم بتین از دست از این دگه..
آمد و یک راست در پهلوی من ایستاد شد یک لبخند خبیثانه زد به سویم و پای خود را بر سر پایم گذاشته  فشار داد که جیغ مه هم در آسمان رسید همه گی مرا تماشا داشتن.
مریم با بسیار بی خیالی گفت: _ اممم‌ را کمی کشاله دار گفت و بعد:
کلثوم خوب استی حالی چرا آوازت را بلند میکنی ناشنوا ساختی همگی مارا با این صدایت.
مادرم:_ کلثوم راست میگه جان مادر چی شد یک دفعه؟
مریم طوری خود را بی خبر گرفته بود که حیران ماندم رو به مادرم کردم و گفتم: هیچ یک چیز بسیار سخت و سنگین پایم را به شدت فشار داد.
_ چی میگی بچیم چی پایت را فشار داد؟
مادرم حیران مانده بود که این چی میگه دوباره گفتم:چیزی نیست مادر جان چیزی نیست.
بعدش رو به مریم کرده گفتم: یک‌ چیز را می‌دانی؟
__ نه بگو که بدانم
__ وقتی که ترا میبینم خدایی به یاد روباه می‌افتم از بس که مکار استی. چشمان خود را برگرداندم از کاری خیلی نفرت دارد. از اعصبانیت زیاد سرخ گشته بود ولی هیچ چیز نگفت!
و خُب همین قدر شد که با جیغ مه صف کمی خلوت شد سلام علیکی و عید مبارکی با بی بی جانم و عمیم شان کردیم.
عمیم: اوو خدا که عروس مه آمده ماشاءالله همه گی تان چقدر مقبول شدین.
عمیم سه پسر کوچک دارد و وقتی که ما را میبینند همیشه عروس خطاب ما می‌کنند
مه: تشکرر عمه جانم یکی خو عروس شما هیچ معلوم نشد یک بار مه میشم یکبار عایشه یکبار هم که مریم. هیچ معلوم نیست.
عمیم دوباره گفت: خاا یعنی هر سه شما استین.
مه: صحیح است خی هههه
عمیم: بریم داخل که چای بخورین.
_ درست است.
1
یک پیاله چای با کلچه که خودشان پخته کرده بودن گرفتم بعداً مریم را گفتم:
مریم....
_ چی میگی؟
از اون یک حلقه برایم بده
_ اون چی است؟
آه یا الله خودت صبر عطا کن خوب نام اون را نمی دانم مچم گوش فیل میگین سلای قاضی میگین یا سرای قاضی میگین خو من نامش را درست نمی فهمم. دیدم که از فرط خنده به سرحد انفجار رسیده بود  یک چُندی از پایش گرفتم که آخخش تمام جا را گرفت و باز هم تمام نگاه ها به سوی ما بود.
آواز مادرم برامد : باز چی شد که صدای تان تمام جا را گرفته؟
گفتم: چیزی نیست مادر جان شما به قصه های شیرین تان ادامه بتین.
آهسته به مریم گفتم: این هم کُفت کاری که با من کردی خواهرک مقبولم. مريم یک نگاه اعصاب خرابش را هدیه کرد برایم و روی خود را بر گرداند. آهسته پیش گوشش گفتم: نزن به دروازه کس با انگشت که نزند به دروازه ات با مشت.
مریم با اعصبانیت که داشت گفت:_ خاا باز خانه که رفتیم برایت نشان می دهم.
در دل خود گفتم _ یا الله خودت خیر مه پیش کن دگه.
خُب از اونجا خدا حافظی کرده برامدیم و پیش به سوی خانه دیگر عمیم وقتی که اونجا رسیدیم اولین نفر زهرا آمد و بغلم کرد یک چند تا در پشتم هم زد که گفتم وعلیکم السلام زهرا جان عید خودت هم مبارک باشه.
زهرا :_ خاا جناب سلام علیکم عید شما مبارک باشد
_ وعلیکم السلام‌ دختر خوب عید خودت هم مبارک باشه چطور استی خوب استی رمضان بخیر گذشت؟
بخیر باشی شاه گفت که..


ادامه دارد.....
1
این هم یک قسمت طولانی تقدیم شما
منتظر نظریات تان هستم🫠
1🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
یک پیاله چای با کلچه که خودشان پخته کرده بودن گرفتم بعداً مریم را گفتم: مریم.... _ چی میگی؟ از اون یک حلقه برایم بده _ اون چی است؟ آه یا الله خودت صبر عطا کن خوب نام اون را نمی دانم مچم گوش فیل میگین سلای قاضی میگین یا سرای قاضی میگین خو من نامش را درست نمی…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.

نویسنده:
#دوشیزه_سادات 
قسمت:
#_چهارم
ناشر:
#دوشیزه_سادات


عمیم آمد و گفت: شما دختر عمه و دختر ماما یکی دیگر را که بیبینین دیگرا یادتان میره؟
_ نی عمه جانم مگر میشه شما فراموش ما شوید عید مبارکی کردیم و داخل خانه شدیم با زهرا یک چند دقیقه  خنده و مزاق کردیم.
زهرا جان مرا بیکار گیر کرد و باز شروع کرد در باره بی تی اس..( بی تی اس باند و یا گروه پسرا است که خواننده و دانسر استند در کوریا )
زهرا: کلثوم عکس های جدید بی تی اس را دیدی؟
_نی بچیش می‌فهمی که من دست کشیدیم از این چیز ها.
با لحن شوخی گفت:_ باش خی که مه بیارم نشانت بتم.
گفتم: __  یا الله خودت هدایت کن بنده هایت را مه چی میگم‌ دنبوره ام‌ چی میگه!
عکس هاره آورد کمی اختلاط کردیم بالای عکس و ویدیو های بی تی اس یک گپ او می‌گفت در باره شان یک گپ من!
البته مه می‌گفتم که نکو دیگر نبین همین ها را ولی مگر او رها کردنی بود تمام تیلفونش پر بود از عکس و ویدیوهای شان به یاد قدیم های خودم افتادم قبلاً ها منم همينطور بودم!
وای دگه دوران جاهلیت عکس و ویدیوی چند تا پسر نامحرم‌ را نگهدار  و بیست و چهار ساعت به طرف شان نگاه کن و یا آهنگ های شان را گوش بده در حالیکه آنها حتی نمیفهمند که یکی اینجا کشته و مرده شان وجود دارد.
به جز اینکه غرق در گناه شوی دیگر هیچ سودی برایت ندارند.
البته  از برکت آشنا شدن با آنها زبان کوریایی را یاد گرفتم و خوش‌حال استم که حداقل یک فایده برایم رسانده توانستند
ولی باز هم الحمدلله شکر که زود برامدم از او دوران.
سر وصدای فلوران بلند شد!
اوو معتاد های بی تی اس بجای اینکه یکی دیگر را دیدین بنشینین سر یگان چیز خوب اختلاط کنین نشستین و بالای ازونا اختلاط دارین، باز ملا صاحب تو چطور رفتی و پسرای نامحرم را نگاه می‌کنی هه؟
زهرا: وی نگین بی تی اس مره چیزی. دگه این که ما دیگر گپ نداریم به گفتن.
بعدش با شوخی گفتم: دیدن نامحرم‌ گناه دارد ولی به جز از مقبول هایش ههههههه
همه گی را خنده گرفت!
دوباره‌ با جدیت گفتم مه خو سابق بود که کشته و مرده اینا بودم ( بی تی اس) حالی الحمدلله الله را هزار مرتبه شکر که هدایت شدیم و دگه در قصه شان نیستم.
فلوران رو به دیگرا کرده گفت: راست میگه ولا تا چند سال قبل را کشته و مرده شان بود ولی حالی حتی تلویزیون درست تماشا نمی‌کنه آهنگ گوش نمی‌کنه ولی خب انقدر سختی هم خوب نیست دگه!
گفتم: به شما سختی است اما به من آسانی.
عایشه گفت: حالی خو ماشاءالله حافظ قرآن است باید هم که دوری کند از این چیز ها.
مه فقط سکوت کرده و گوش می‌کردم به سخنان شان.
دیری نگذشت که دوباره‌ موضوع بحث شان عوض شد الحمدلله.
3
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل. نویسنده: #دوشیزه_سادات  قسمت:#_چهارم ناشر: #دوشیزه_سادات عمیم آمد و گفت: شما دختر عمه و دختر ماما یکی دیگر را که بیبینین دیگرا یادتان میره؟ _ نی عمه جانم مگر میشه شما فراموش ما شوید عید مبارکی کردیم…
رو به زهرا کرده گفتم: خا خانم جان پیش تر شما چی گفتین که غیر از او نامحرمانو دگه بحث نداری که صحبت کنیم بالایش
مطمئن استی؟
_ هاا دگه خو تو بگوو در باره چی گپ بزنیم؟
حالی یک چند کلمه خوبش نثارت کرده بودم.
_ نی خیر است خواهر مقبولم او گپهای خوبت را پیش خودت نگهدار. راستی از حسنا خبر داری؟
_ هاا صبح مسج کرده بود عید مبارکی کردیم.
_ خاا یک به ما بیچارا کسی مسج نمیکنه دو تا دخترای کاکا یکجا شدن منی بیچاره را به کل فراموش کردن.
_ جان جان تو خودت کجا مسج میکنی که ما کنیم برت عزیز دل. خاا خیر بگذریم نا حق عید مارا نگذار که در جنگ سپری کنیم.
_ صحیح است حالی چرا زود قهر میشی بریم او اتاق یک چند قطعه عکس بگیریم.
_ بریم.
یک چند عکس گرفتیم و وقت رفتن فرا رسید.
زهرا: کلثوم خانه حسنا شان میرین؟
نمی دانم ولا خانه اونا زیادی دور است فکر نکنم که برویم.
_ خاا صحیح است.
موذیانه پرسیدم: چطور که پرسیدی؟
گفت: هیچ همینطوری.
گفتم: درست است.
زهرا را در  آغوشم گرفتم و خدا حافظی کردیم با همه گی. بعد از او چند جای دیگر مانده بود که اونجا هم باید می‌رفتیم.
بعد از او هم دوباره به طرف خانه.
_ وای چقدر زود گذشت عید گشتک ما حالی دیگر نوبت مردم است که بیاین عیش و نوش کنند. و منم جانم می برآید ظرف شسته.
مریم گفت: _ چقدر نالیدی کلثوم خوو تو هم رفتی عیش و نوش کردی دیگر چه می خواهی انقدر گپ‌ میزنی. یک دو دقیقه گپ نزنی نمیگن که لال استی.
_اولاً به شما مربوط نميشود دوماً  این  باز کدام دیالوگ رمان جدیدت است؟
_ هاا همینطور است زورت بدهد.
منم به آرامی گفتم: سکوت می کنم که این سکوت منطقی تر است.
فلوران: اوو موش و‌ پشک باز شروع کردین شما؟
  در جواب شان گفتم نخیر ختم کردیم.
دوباره گفت: خاا شکر که ختم کردین کدام سپاره قرآن کریم را ختم کردین؟ این دیگر طعنه بود. در حالی که خنده گرفته بود مرا  گفتم:  منظورم جر و بحث مه و مریم بود.
_ خاا شکر خی.
مریم دَیک را بیار که کمی رقص کنیم.

_حالی اگر یک حدیث بگم بر ازینا باز مرا ملا ملا میگن. باش کمی حرص شان را در بیاریم منم که مضر صدای خود را کمی بلند کردم و گفتم:
الغِنَاءُ یُنبِتُ النِفاق في القَلب کَما یُنبِتُ المَاءُ الزَرعَ‌.
(موسیقی، نفاق را در قلب می‌رویاند، همان‌طور که آب، گیاه را می‌رویاند.")
عایشه هم‌ بخاطر تشویق کردن مه گفت: آفرین. آفرین.
من هم خود را کمی بالا بالا کردم.
حالا تا شمارش معکوس ۳،۲،۱،.
بود که فلوران شروع کرد: اوو دختر اوو آرام نمی شینی حالی یک چیز خوبش گفته بودمت. رو به مریم کرد و گفت: مریم روشن کن دَیک را
منم که می فهمیدم فول قهر است گفتم: جان حالی چرا زود قهر میشین.
با اعصبانیت گفت: کلثوم آرام نمی نشینی.
گفتم: _ خاا کاربر مورد نظر در حالت سکوت قرار گرفت.
دوباره صدای مریم برآمد: الهی شکررر.
_ بلا بلا تو باز شروع کردی؟
_ نوچچ.
قرار سنگین در جایم نشستم.

ادامه دارد....
5
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رو به زهرا کرده گفتم: خا خانم جان پیش تر شما چی گفتین که غیر از او نامحرمانو دگه بحث نداری که صحبت کنیم بالایش مطمئن استی؟ _ هاا دگه خو تو بگوو در باره چی گپ بزنیم؟ حالی یک چند کلمه خوبش نثارت کرده بودم. _ نی خیر است خواهر مقبولم او گپهای خوبت را پیش خودت…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.

نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_پنجم
ناشر: #دوشیزه_سادات

خود من هم کدام ملای اصیل نیستم ولی بیشتر اوقات کوشش می‌کنم تا دور باشم از این چیز ها
نمی دانم چرا به این مردم وقتی یکی دو کلمه از اسلام‌ و از حق  می‌گی و یا وقتی حجابت را درست رعایت می کنی ترا زود ملا ملا خطاب می‌کنند در حالی‌که تو فقط از امر الله متعال پیروی می‌کنی و فقط و فقط خوبی آنها را می خواهی نه چیز دیگری. همین سخن ها باعث می‌شود که دل آدم بگیرد و دیگر اصلاً در کار شان دخالت  نکنی حتی قبول می‌کنی که سرت دَین شان بماند اما راه درست را نشان آنها ندهی. واقعاً درک کردن این بشر خیلی مشکل است.
واقعاً که راست گفتند: در این عصر راضی کردن یک کافر به اینکه مسلمان شود خیلی ساده و آسان تر از این شده است که یک مسلمان را به دین و عقاید خودش راضی بسازی!
دَیک را روشن کردن و آهنگ پلی شد فلوران و مریم در میدان وارد شدند مادرم هم یک گوشه به آرامی نگاه داشت
منم به حیث یک سمبول خاموش نشسته بودم و البته عایشه هم همرایم بود
آهسته آهسته‌ ینگه جانم هم پیوست در جمع شان.
رقص شان که تمام شد گفتم: قسم خورده گی ها واری تا که آهنگ را تمام‌ نکردین نه نشستین دیگر.
فلوران در حالی که مانده شده بود و نفس نفس می زد گفت: عزیز من میگن یک کار را که شروع میکنی تا ختمش باید ایستاده گی کنی.
گفتم: بلی بلی همینطور است.
مادرم گفت: یک آهنگ بگذارین که ام کلثوم رقص کند.
گفتم: مامی جان هیچ حوصله نیست مه چَک چَک والا استم یک خدمت میکنم بر تان کافی است دگه.
فلوران باز چهره خود را قهر گرفته گفت: اوو دختر نمی خیزی هله مریم هر دوی تان در میدان درآیید اینه مه هم آهنگ را پلی کردم هله دگه.
این مردم را چیزی نمیشه گفت دگه. گفتم‌ پس مادرم دایره بزند در او رقص می‌کنم
_ بشین دیوانه حالی فقط که اینجا نا محرم باشد فقط ما استیم هله برخیز دیگر.
1👍1