چـکـامـهـ زار 🌘📜
اینجا که شنیده نمیشود اما خواندهام که شعر دوست داری پس فور کن تا مهمان چند بَیت شعر قشنگ بشوی از سمت من. جوین باشید...!
چشمهایش، آن نگاهِ بیقرارش را بگو
آن حیا، آن صورتِ زیبا، نگارش را بگو
موی مشکی، چشمِ آهو، قدِ بالا و بلند
آه، آن لبهای سرخ چون انارش را بگو
چیدنی، بوییدنی، چون نوبرانه در بهار
صد هزاران عاشقِ چشمِ انتظارش را بگو
پر شد از گلهای قرمز، دشتِ سبزِ دامنش
دشت دامانی که دارد، لالهزارش را بگو
روسری وا کرد وشهری مست و مدهوشش شدند
بوی گیسو، بوی عطرِ نوبهارش را بگو
در تصاحب کردنش جنگی به راه افتاده است
لشکری از کشتههای بیشمارش را بگو...!
https://t.me/Taknevis_1
آن حیا، آن صورتِ زیبا، نگارش را بگو
موی مشکی، چشمِ آهو، قدِ بالا و بلند
آه، آن لبهای سرخ چون انارش را بگو
چیدنی، بوییدنی، چون نوبرانه در بهار
صد هزاران عاشقِ چشمِ انتظارش را بگو
پر شد از گلهای قرمز، دشتِ سبزِ دامنش
دشت دامانی که دارد، لالهزارش را بگو
روسری وا کرد وشهری مست و مدهوشش شدند
بوی گیسو، بوی عطرِ نوبهارش را بگو
در تصاحب کردنش جنگی به راه افتاده است
لشکری از کشتههای بیشمارش را بگو...!
https://t.me/Taknevis_1
Telegram
تـک نویــس
مـینـویسـم تا خـودم را در میـان سـطرها پیـدا کـنـم....
مالکِ_کانال...
نساء_عاصی...
ناشناسِ من
https://t.me/HarfChatBot?start=406499f60f5d
مالکِ_کانال...
نساء_عاصی...
ناشناسِ من
https://t.me/HarfChatBot?start=406499f60f5d
💘3🙈1
🍓2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
اینجا که شنیده نمیشود اما خواندهام که شعر دوست داری پس فور کن تا مهمان چند بَیت شعر قشنگ بشوی از سمت من. جوین باشید...!
چنان بر روی صورت ریختی موی پریشان را
که گویی ماه را یک هالهی مبهم بغل کرده
https://t.me/ManDarMianVazeha
که گویی ماه را یک هالهی مبهم بغل کرده
https://t.me/ManDarMianVazeha
Telegram
در سایهٔ سکوت
هر واژه، قطرهایست از وجودم؛
که از دل میچکد و جان مینویسد.
در دلِ این خاموشی،
واژهها هستند که ناگفتهها را
فریاد میزنند.
که از دل میچکد و جان مینویسد.
در دلِ این خاموشی،
واژهها هستند که ناگفتهها را
فریاد میزنند.
🌚1🍓1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
اینجا که شنیده نمیشود اما خواندهام که شعر دوست داری پس فور کن تا مهمان چند بَیت شعر قشنگ بشوی از سمت من. جوین باشید...!
مثل خورشیدی، ولی نه،ماه می آید به تو
چشم های قهوه ای والله می آید به تو!
منکه رعیت زاده ام، آهی ندارم در بساط
تو ولی از نسل خانی، شاه می آید به تو
یوسفی گم گشته ام، کنعان نمی آید به من
از عنایات زلیخا شاه می آید به تو!
هم تو می خواهی خودت را هم من، اما این وسط
بی تعارف واژه "خودخواه" می آید به تو
با حجاب از دید من- هرچند زیبایی ولی
روسری انگار با اکراه می آید به تو!
گرچه شاعر عاشق موی بلند مشکی است
قهوه ایِ روشنِ کوتاه می آید به تو...
https://t.me/half_blood_breen_baik
چشم های قهوه ای والله می آید به تو!
منکه رعیت زاده ام، آهی ندارم در بساط
تو ولی از نسل خانی، شاه می آید به تو
یوسفی گم گشته ام، کنعان نمی آید به من
از عنایات زلیخا شاه می آید به تو!
هم تو می خواهی خودت را هم من، اما این وسط
بی تعارف واژه "خودخواه" می آید به تو
با حجاب از دید من- هرچند زیبایی ولی
روسری انگار با اکراه می آید به تو!
گرچه شاعر عاشق موی بلند مشکی است
قهوه ایِ روشنِ کوتاه می آید به تو...
https://t.me/half_blood_breen_baik
Telegram
زادهِ خیال…
میراث ما به جهان نبشتههای مان خواهد بود…
🌚2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
اینجا که شنیده نمیشود اما خواندهام که شعر دوست داری پس فور کن تا مهمان چند بَیت شعر قشنگ بشوی از سمت من. جوین باشید...!
گر ز چشمانت بگويم شعر بیپايان شود
گر ز موهايت بگويم رازِ شب عنوان شود
گر بگويم از جمالت ماه رسوا میشود
میرود تا پشت ابری در خفا پنهان شود
https://t.me/AwayGomNam
گر ز موهايت بگويم رازِ شب عنوان شود
گر بگويم از جمالت ماه رسوا میشود
میرود تا پشت ابری در خفا پنهان شود
https://t.me/AwayGomNam
Telegram
💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ گُمنَام💐
جَهِشِ دِل / آوَاِیِ گُمنَام
اینجا دل میجهد تا خاموش نماند؛
آوا اگرچه گمنام است،
اما حقیقتِ جان را نجوا میکند.
مالک _ کانال..
آوَاِیِ گُمنَام..
آغاز فعالیت..
1404 / 8 / 19..
اینجا دل میجهد تا خاموش نماند؛
آوا اگرچه گمنام است،
اما حقیقتِ جان را نجوا میکند.
مالک _ کانال..
آوَاِیِ گُمنَام..
آغاز فعالیت..
1404 / 8 / 19..
🌚2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
اینجا که شنیده نمیشود اما خواندهام که شعر دوست داری پس فور کن تا مهمان چند بَیت شعر قشنگ بشوی از سمت من. جوین باشید...!
توصیفِ تـو اینگونہ تَوان گُفت:
تـو ختمِ تمامِ دِلبَرانے جانا...
https://t.me/linkasia0_9
تـو ختمِ تمامِ دِلبَرانے جانا...
https://t.me/linkasia0_9
Telegram
نبضِ واژهها…
مکانی برای ارامش درونم 🫠
🍓2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
اینجا که شنیده نمیشود اما خواندهام که شعر دوست داری پس فور کن تا مهمان چند بَیت شعر قشنگ بشوی از سمت من. جوین باشید...!
کافرم در عشق امّا ای سیَه گیسو بدان..
مستیِ چشمَت مرا روزی مسلمان میکُند..
https://t.me/sokoot_dar_miyan_sotour
مستیِ چشمَت مرا روزی مسلمان میکُند..
https://t.me/sokoot_dar_miyan_sotour
Telegram
سکوتی، در میان سطور
اینجا صدایی نیست...
اما، هر واژه، طنین یک حقیقت است.
در میان سطرهای آرام و ژرف، سکوتی جاریست، که بیشتر از فریاد معنا دارد.
اما، هر واژه، طنین یک حقیقت است.
در میان سطرهای آرام و ژرف، سکوتی جاریست، که بیشتر از فریاد معنا دارد.
🌚2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
اینجا که شنیده نمیشود اما خواندهام که شعر دوست داری پس فور کن تا مهمان چند بَیت شعر قشنگ بشوی از سمت من. جوین باشید...!
این غزل هایی که می گویم همه مال شماست!
شعرهایم طالب توصیف احوال شماست!
مهربانی می چکد از گوشه ی لبخندتان
از همین رو چشم من پیوسته دنبال شماست!
من شما را دوست دارم! مانده ام تنها ولی
عذر می خواهم! ولی... آن هم ز اهمال شماست!
سلطه دارید این چنین سرسخت بر اشعار من
بیت و مصراع و تخلص زیر چنگال شماست!
در تمام فال ها نامی ست نیکو از شما
اسم و رسمی از کدام عاشق در اقبال شماست؟
گوش هاتان تیز گردانید بر اشعار من ؛
ای شمایی که غزل هایم در اشغال شماست !
من نمی دانم چرا این روزها عاشق شدم ؟
من که تقصیری ندارم این ز اغفال شماست
https://t.me/Pezhvak_17
شعرهایم طالب توصیف احوال شماست!
مهربانی می چکد از گوشه ی لبخندتان
از همین رو چشم من پیوسته دنبال شماست!
من شما را دوست دارم! مانده ام تنها ولی
عذر می خواهم! ولی... آن هم ز اهمال شماست!
سلطه دارید این چنین سرسخت بر اشعار من
بیت و مصراع و تخلص زیر چنگال شماست!
در تمام فال ها نامی ست نیکو از شما
اسم و رسمی از کدام عاشق در اقبال شماست؟
گوش هاتان تیز گردانید بر اشعار من ؛
ای شمایی که غزل هایم در اشغال شماست !
من نمی دانم چرا این روزها عاشق شدم ؟
من که تقصیری ندارم این ز اغفال شماست
https://t.me/Pezhvak_17
Telegram
پژواك𓋜
Iɴᴀʟʟᴀʜᴀ Mᴀᴀ`s Sᴀʙɪʀᴇᴇɴ.. 🦢
ㅤㅤ
Iɴᴀʟʟᴀʜᴀ Mᴀᴀ`s Sᴀʙɪʀᴇᴇɴ.. 🦢
ㅤㅤ
🍓2💘2🌚1
تمام.
دخترهای قشنگی را که دیدم، نظر به همان شعر فرستادم؛ و آنانی را که هنوز ندیدهام، به امید روزی که ببینم و برایشان واژه و اشعار زیباتری بفرستم.
زیبایی فقط در چهره نیست؛ گاهی در طرز حرفزدن، در مهربانی، در سکوت و حتی در شیوهای که کسی دل دیگران را آرام میکند، پنهان است. برای همین، هر کسی را که بهنظرم زیبا آمد، نه تنها به خاطر چهرهاش، بلکه به خاطر حس خوبی که به من داد، در میان این اشعار جا دادم.
دخترهای قشنگی را که دیدم، نظر به همان شعر فرستادم؛ و آنانی را که هنوز ندیدهام، به امید روزی که ببینم و برایشان واژه و اشعار زیباتری بفرستم.
زیبایی فقط در چهره نیست؛ گاهی در طرز حرفزدن، در مهربانی، در سکوت و حتی در شیوهای که کسی دل دیگران را آرام میکند، پنهان است. برای همین، هر کسی را که بهنظرم زیبا آمد، نه تنها به خاطر چهرهاش، بلکه به خاطر حس خوبی که به من داد، در میان این اشعار جا دادم.
💘3🌚2💔1🍓1🙈1
💯3🍓3🙈1
Forwarded from واژههایِ درمانگر🫀💙 (Sarah mojadidi)
به مناسبت مودِ سر حالم، این پیام را فاروارد بزنید چینل های قشنگ تان، یکی از قشنگترین متنهایتان ره فور میزنم اینجا و با صدایم میخوانم.
جاین هم میشمممم😁
جاین هم میشمممم😁
🕊3
چـکـامـهـ زار 🌘📜
Photo
شب است؛ و خلوتِ تنهایی با خویش. از پشت پنجره به بیرون خیره شدهام. آسمان، سرمهای و آرام است و ابرهای قشنگی در دلش پراکندهاند؛ گویی تکههایی از خیالاند که در پهنای آسمان سرگردان ماندهاند. ماه نیز امشب مهمانشان شده؛ گاهی از پشت ابرها سرک میکشد و دوباره پنهان میشود.
نسیم خنک و ملایمی میوزد و پرده را آرام تکان میدهد. در این هوای گرم تابستان، همهچیز آنقدر آرام و زیباست که باید دلم بخواهد از این شب لذت ببرم؛ اما افکار و خیالاتم جای دیگری سیر میکنند؛ جایی دورتر از این پنجره، دورتر از این شب و حتی دورتر از خودم.
چشمهایم به آسمان دوخته شده، اما ذهنم در آیندهای نامعلوم پرسه میزند. به فردایی فکر میکنم که نمیدانم چه چیزی برایم در آستین دارد؛ به راهی که هنوز آغاز نشده و مقصدی که هیچ تصویری از آن ندارم.
و میان همهی این فکرها، یک پرسش مدام در ذهنم تکرار میشود:
تا کی قرار است اینقدر بیحوصله و کسل باشم؟
تا کی هرگاه از دنیا، از آدمها و حتی از خودم خسته شدم، به عالم خواب پناه ببرم؟
اصلاً آدم از خواب هم خسته نمیشود، وقتی خواب تنها راه فرار از فکرهایش باشد؟
گاهی وقتی به کهنسالان نگاه میکنم، حیرت میکنم. آنان سالها بیشتر از ما زندگی کردهاند؛ خستگیهای بیشتری دیدهاند، غمهای بیشتری کشیدهاند و بار روزگار را بیشتر بر دوش گرفتهاند، اما از بسیاری از جوانان امروز باحوصلهتر و آرامترند. مینشینند، قصه میگویند، چای مینوشند، لبخند میزنند و برای سادهترین چیزها هنوز شوق دارند.
پس حکمتش چیست؟
ما جوانیم و آنان کهنسال؛ اما گاهی انگار جایمان عوض شده است. آنان با تمام خستگیِ سالهایشان، هنوز دلشان برای زندگی میتپد و ما با تمام جوانیمان، گاهی حتی حوصلهی خودمان را هم نداریم.
شاید جوانی فقط به عددِ سالهای عمر نیست. شاید جوانی همان شوقیست که آدم برای فردا در دل دارد؛ همان ذوقی که باعث میشود برای دیدن یک روز تازه بیقرار باشی. و چه غمانگیز است وقتی آدم هنوز در آغاز راه است، اما از ادامه دادن خسته شده باشد.
ماه دوباره از پشت ابرها بیرون میآید و نور کمرنگش روی شیشهی پنجره مینشیند. من هنوز همانجا ایستادهام؛ نه عجلهای برای خواب دارم و نه میلی برای برگشتن از این خلوت. فقط میخواهم کمی بیشتر به آسمان نگاه کنم و بگذارم این شب، بیآنکه چیزی از من بخواهد، کنارم بماند.
شاید بعضی شبها قرار نیست به نتیجهای برسند؛ شاید فقط آمدهاند تا آدم چند لحظه از شلوغی دنیا فاصله بگیرد و صدای خودش را بشنود.
و من امشب، میان سکوت آسمان و هیاهوی ذهنم، هنوز دنبال پاسخی برای خودم میگردم؛ پاسخی برای این بیحوصلگی، این خستگیِ بیدلیل و این حس عجیبی که نمیدانم از کجا آمده است.
نسیم همچنان میوزد، ابرها آرامآرام از کنار ماه عبور میکنند و من هنوز پشت پنجرهام؛ با هزار فکر در سر و هزار سؤال بیجواب در دل.
#دوشیزه_سادات
نسیم خنک و ملایمی میوزد و پرده را آرام تکان میدهد. در این هوای گرم تابستان، همهچیز آنقدر آرام و زیباست که باید دلم بخواهد از این شب لذت ببرم؛ اما افکار و خیالاتم جای دیگری سیر میکنند؛ جایی دورتر از این پنجره، دورتر از این شب و حتی دورتر از خودم.
چشمهایم به آسمان دوخته شده، اما ذهنم در آیندهای نامعلوم پرسه میزند. به فردایی فکر میکنم که نمیدانم چه چیزی برایم در آستین دارد؛ به راهی که هنوز آغاز نشده و مقصدی که هیچ تصویری از آن ندارم.
و میان همهی این فکرها، یک پرسش مدام در ذهنم تکرار میشود:
تا کی قرار است اینقدر بیحوصله و کسل باشم؟
تا کی هرگاه از دنیا، از آدمها و حتی از خودم خسته شدم، به عالم خواب پناه ببرم؟
اصلاً آدم از خواب هم خسته نمیشود، وقتی خواب تنها راه فرار از فکرهایش باشد؟
گاهی وقتی به کهنسالان نگاه میکنم، حیرت میکنم. آنان سالها بیشتر از ما زندگی کردهاند؛ خستگیهای بیشتری دیدهاند، غمهای بیشتری کشیدهاند و بار روزگار را بیشتر بر دوش گرفتهاند، اما از بسیاری از جوانان امروز باحوصلهتر و آرامترند. مینشینند، قصه میگویند، چای مینوشند، لبخند میزنند و برای سادهترین چیزها هنوز شوق دارند.
پس حکمتش چیست؟
ما جوانیم و آنان کهنسال؛ اما گاهی انگار جایمان عوض شده است. آنان با تمام خستگیِ سالهایشان، هنوز دلشان برای زندگی میتپد و ما با تمام جوانیمان، گاهی حتی حوصلهی خودمان را هم نداریم.
شاید جوانی فقط به عددِ سالهای عمر نیست. شاید جوانی همان شوقیست که آدم برای فردا در دل دارد؛ همان ذوقی که باعث میشود برای دیدن یک روز تازه بیقرار باشی. و چه غمانگیز است وقتی آدم هنوز در آغاز راه است، اما از ادامه دادن خسته شده باشد.
ماه دوباره از پشت ابرها بیرون میآید و نور کمرنگش روی شیشهی پنجره مینشیند. من هنوز همانجا ایستادهام؛ نه عجلهای برای خواب دارم و نه میلی برای برگشتن از این خلوت. فقط میخواهم کمی بیشتر به آسمان نگاه کنم و بگذارم این شب، بیآنکه چیزی از من بخواهد، کنارم بماند.
شاید بعضی شبها قرار نیست به نتیجهای برسند؛ شاید فقط آمدهاند تا آدم چند لحظه از شلوغی دنیا فاصله بگیرد و صدای خودش را بشنود.
و من امشب، میان سکوت آسمان و هیاهوی ذهنم، هنوز دنبال پاسخی برای خودم میگردم؛ پاسخی برای این بیحوصلگی، این خستگیِ بیدلیل و این حس عجیبی که نمیدانم از کجا آمده است.
نسیم همچنان میوزد، ابرها آرامآرام از کنار ماه عبور میکنند و من هنوز پشت پنجرهام؛ با هزار فکر در سر و هزار سؤال بیجواب در دل.
#دوشیزه_سادات
😭2💘2🌚1🤝1