واقعاً هیچ چیزی نمیتواند به اندازهی احساس نزدیک شدن به کلام خداوند دل آرام کند. هر باری که یک آیه را حفظ میکنی، انگار یک گام دیگر به او نزدیکتر میشوی. آن لحظه که کلمات قرآن در قلبت نقش میبندد، دنیای بیرون از تمام سختیها و پیچیدگیهایش محو میشود و فقط آرامش و نور خداوند باقی میماند.
بهطور طبیعی، مسیر حفظ قرآن سخت است و نیاز به تلاش و صبر فراوان دارد، اما وقتی میبینی که با هر آیه و هر صفحه پیش میروی، یک احساس رضایت در درونت شکل میگیرد که هیچچیز دیگری نمیتواند جایگزین آن شود.
امیدوارم که این مسیر پر برکت برای همهمان هموار باشد و انشاءالله بتوانیم از قرآن بهره کامل ببریم و آن را به قلبهایمان بسپاریم. لطفاً برایم دعا کنید که خداوند به من توفیق حفظ قرآن را بدهد تا در این راه پر خیر و برکت که قدمگذاشتمام موفق شوم.
دعا کنید که همهمان در این مسیر نورانی ثابت قدم باشیم. آمین (:
بهطور طبیعی، مسیر حفظ قرآن سخت است و نیاز به تلاش و صبر فراوان دارد، اما وقتی میبینی که با هر آیه و هر صفحه پیش میروی، یک احساس رضایت در درونت شکل میگیرد که هیچچیز دیگری نمیتواند جایگزین آن شود.
امیدوارم که این مسیر پر برکت برای همهمان هموار باشد و انشاءالله بتوانیم از قرآن بهره کامل ببریم و آن را به قلبهایمان بسپاریم. لطفاً برایم دعا کنید که خداوند به من توفیق حفظ قرآن را بدهد تا در این راه پر خیر و برکت که قدمگذاشتمام موفق شوم.
دعا کنید که همهمان در این مسیر نورانی ثابت قدم باشیم. آمین (:
#حسنا_سادات
❤9👍1👌1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
با شیطنت گفتم: بیارید یک سوته یا خمچه را که میده کنیم سر مهسا جان! لمر فهمید و خنده خود را مهار داشت ولی مهسا گفت: چطور؟ چرا؟ _ _ _ برای اولین بار نام جای رفتن گرفته شده و بانو مهسای عزیز پا پس کشیدن! هههههههه! با اخم گفت: متأسف هستم برای تان! _ _ _ نباش مضر…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_چهل_و_ششم
ناشر: #دوشیزه_سادات
حرکت کردیم به سمت همان کوچه
کوچه که نگم پس کوچه بگم بهتر است از دست تنگی اش!
دیوارهای بلند دو طرفش مثل غولهای خاموشی هستند که آسمان را پوشانده اند. نور کمرنگ چراغهای سرک، زحمت زیادی به خود نمیدادند که این تاریکی را پس بزنند. حس ناخوشایندی در دلم پیچید.
هوا سنگین است. هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودیم که حس کردم صداهای قدمهایمان دیگر تنها نیستند.
و بعد، درست وسط کوچه، دو مرد جلویمان سبز شدند.
قدمی ایستادم. دستم ناخودآگاه کیفم را محکمتر گرفت. نگاهشان پر از بیادبی است. لمر کمی عقبتر ایستاد، نفسش را در سینه حبس کرد. یکی از آن دو نفر، با چهرهای نامرتب با قد متوسط و موهای ژولیده، و لبخندی مسخره، به سمت ما آمد.
"کجا به این عجله، خواهرها؟"
چشمهایم بیاحساس روی صورتشان سر خورد. لمر کنارم ایستاد، حس کردم ترسیده. یکی از آنها، با قد متوسط و موهای ژولیده، جلوتر آمد و پوزخندی زد.
"برو کنار." صدایم آرام اما محکم بود.
مرد اول نیشخندی زد، جلو آمد و دستش را به سمتم دراز کرد.
اشتباه بزرگی کرد.
بهسرعت یک قدم عقب گذاشتم، اما نه از روی ترس… بلکه برای حمله.
تق!
پای راستم را بالا بردم و با تمام قدرت، یک لگد مستقیم به قفسهی سینهی مرد زدم. قدرت ضربه آنقدر زیاد بود که چند قدم عقب پرت شد و با پشت روی زمین افتاد. نفسش به خسخس افتاد، سینهاش بالا و پایین میشد.
مرد دوم که این صحنه را دید، با عصبانیت جلو پرید تا بازویم را بگیرد، اما قبل از اینکه دستش به من برسد، با سرعت چرخیدم و زانوی پایم را مستقیم در شکمش فرو بردم.
"آخ!" صدای خفهی نالهاش بلند شد. دستش را روی شکمش گرفت و از درد خم شد، اما من رهایش نکردم. کیفم را بلند کردم و با یک حرکت چرخشی، گوشهی محکم آن را محکم به صورتش کوبیدم!
"راه را باز کنید." باز هم صدایم آرام، ولی محکم بود.
اولی که تازه به خودش آمده، جلو پرید تا دستم را بگیرد. اما قبل از اینکه بتواند به من نزدیک شود، تمام بدنم مثل یک موج حرکت کرد.
دست راستم را محکم مشت کردم، کیفم را تاب دادم و با نیرویی که حتی خودم هم انتظارش را نداشتم، محکم به شکمش کوبیدم.
"آخ!" صدای ضجهی مرد در کوچه پیچید. بدنش مثل یک پارچهی مچاله شده خم شد، دستش را روی شکمش گرفت و عقب رفت.
نفسم را تنظیم کردم. کفشهایم روی زمین سفت کوچه ثابت شدند. اگر دوباره نزدیک میشدند، دوباره ضربه میزدم. این را هم من میدانستم، هم آنها.
بلند گفتم "میخواهید راه را ببندید؟
پس حالا با درد کنار بروید!"
یکی از مردها که هنوز گیج بود، ناسزایی گفت و اخم کرد، اما دیگر جرئت نزدیک شدن نداشت. نگاهی به دوستش انداخت که هنوز از درد به خودش میپیچید.
نفس عمیقی کشیدم.
"دیگر سد راهمان نمیشوید، درست است؟" صدایم آرام بود، اما چیزی در آن بود که باعث شد مرد اول، حتی بدون اینکه جواب بدهد، قدمی به عقب بردارد.
یکی از مردها هنوز روی زمین افتاده و به سختی نفس میکَشَد. دومی به دیوار تکیه داد، و نالهکنان صورتی را که حالا زخمی شده، در دست گرفته.
یکی از آنها گفت"دختر محجبهای مثل تو نباید..." حرفش را کامل نکرد. خودش هم فهمید که ادامه دادنش فایدهای ندارد.
لبخند کجی زدم.
و گفتم:"فکر کردید چون محجبهام، ضعیفم؟" صدایم آرام اما برنده بود.
"پس حالا یادتان بماند که یک دختر محجبه، نه تنها از خودش دفاع میکند، بلکه اگر لازم باشد، زمینگیرتان هم میکند."
نگاه آخرم را به آنها انداختم، بعد دست لمر را گرفتم و بدون یک لحظه تأخیر، از کنارشان گذشتم.
لمر کنارم قدم برداشت، ولی هنوز با دهانی باز و چشمانی گرد به من نگاه میکرد. حتی به عقب نگاه نکردم. این آدمها ارزشش را نداشتند.
اما نمیدانستم که… کسی در سایهها، همهی این صحنه را تماشا کرده بود.
چیزی در گوشهی چشمانم تکان خورد. یک نفر آنجا بود.
قد بلند، با شانههایی پهن، دستانش در جیبهایش بود، اما چشمانش در تاریکی برق خاصی داشتند.
چشمهایش با دقت به من دوخته شده. انگار که صحنهی مقابلم را بررسی میکرد.
نگاه کوتاهی به او انداختم. حتی پلک هم نزدم.
او به آرامی لبخندی کج زد.
"جالب بود !
و عجیب آشنا !..."
بعد، همانطور که آمده بود، در سایهها ناپدید شد.
من هم فقط راهم را گرفتم و رفتم.
بعد از اینکه اون دو نفر را زدم، لمر هنوز هم در شوک بود. نمیتوانست باور کنه. با قدمهای لرزان کنارم میآمد و هر لحظه نگاهش به من بود. بالاخره نتوانستم سکوت کنم و ازش پرسیدم:
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_چهل_و_ششم
ناشر: #دوشیزه_سادات
حرکت کردیم به سمت همان کوچه
کوچه که نگم پس کوچه بگم بهتر است از دست تنگی اش!
دیوارهای بلند دو طرفش مثل غولهای خاموشی هستند که آسمان را پوشانده اند. نور کمرنگ چراغهای سرک، زحمت زیادی به خود نمیدادند که این تاریکی را پس بزنند. حس ناخوشایندی در دلم پیچید.
هوا سنگین است. هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودیم که حس کردم صداهای قدمهایمان دیگر تنها نیستند.
و بعد، درست وسط کوچه، دو مرد جلویمان سبز شدند.
قدمی ایستادم. دستم ناخودآگاه کیفم را محکمتر گرفت. نگاهشان پر از بیادبی است. لمر کمی عقبتر ایستاد، نفسش را در سینه حبس کرد. یکی از آن دو نفر، با چهرهای نامرتب با قد متوسط و موهای ژولیده، و لبخندی مسخره، به سمت ما آمد.
"کجا به این عجله، خواهرها؟"
چشمهایم بیاحساس روی صورتشان سر خورد. لمر کنارم ایستاد، حس کردم ترسیده. یکی از آنها، با قد متوسط و موهای ژولیده، جلوتر آمد و پوزخندی زد.
"برو کنار." صدایم آرام اما محکم بود.
مرد اول نیشخندی زد، جلو آمد و دستش را به سمتم دراز کرد.
اشتباه بزرگی کرد.
بهسرعت یک قدم عقب گذاشتم، اما نه از روی ترس… بلکه برای حمله.
تق!
پای راستم را بالا بردم و با تمام قدرت، یک لگد مستقیم به قفسهی سینهی مرد زدم. قدرت ضربه آنقدر زیاد بود که چند قدم عقب پرت شد و با پشت روی زمین افتاد. نفسش به خسخس افتاد، سینهاش بالا و پایین میشد.
مرد دوم که این صحنه را دید، با عصبانیت جلو پرید تا بازویم را بگیرد، اما قبل از اینکه دستش به من برسد، با سرعت چرخیدم و زانوی پایم را مستقیم در شکمش فرو بردم.
"آخ!" صدای خفهی نالهاش بلند شد. دستش را روی شکمش گرفت و از درد خم شد، اما من رهایش نکردم. کیفم را بلند کردم و با یک حرکت چرخشی، گوشهی محکم آن را محکم به صورتش کوبیدم!
"راه را باز کنید." باز هم صدایم آرام، ولی محکم بود.
اولی که تازه به خودش آمده، جلو پرید تا دستم را بگیرد. اما قبل از اینکه بتواند به من نزدیک شود، تمام بدنم مثل یک موج حرکت کرد.
دست راستم را محکم مشت کردم، کیفم را تاب دادم و با نیرویی که حتی خودم هم انتظارش را نداشتم، محکم به شکمش کوبیدم.
"آخ!" صدای ضجهی مرد در کوچه پیچید. بدنش مثل یک پارچهی مچاله شده خم شد، دستش را روی شکمش گرفت و عقب رفت.
نفسم را تنظیم کردم. کفشهایم روی زمین سفت کوچه ثابت شدند. اگر دوباره نزدیک میشدند، دوباره ضربه میزدم. این را هم من میدانستم، هم آنها.
بلند گفتم "میخواهید راه را ببندید؟
پس حالا با درد کنار بروید!"
یکی از مردها که هنوز گیج بود، ناسزایی گفت و اخم کرد، اما دیگر جرئت نزدیک شدن نداشت. نگاهی به دوستش انداخت که هنوز از درد به خودش میپیچید.
نفس عمیقی کشیدم.
"دیگر سد راهمان نمیشوید، درست است؟" صدایم آرام بود، اما چیزی در آن بود که باعث شد مرد اول، حتی بدون اینکه جواب بدهد، قدمی به عقب بردارد.
یکی از مردها هنوز روی زمین افتاده و به سختی نفس میکَشَد. دومی به دیوار تکیه داد، و نالهکنان صورتی را که حالا زخمی شده، در دست گرفته.
یکی از آنها گفت"دختر محجبهای مثل تو نباید..." حرفش را کامل نکرد. خودش هم فهمید که ادامه دادنش فایدهای ندارد.
لبخند کجی زدم.
و گفتم:"فکر کردید چون محجبهام، ضعیفم؟" صدایم آرام اما برنده بود.
"پس حالا یادتان بماند که یک دختر محجبه، نه تنها از خودش دفاع میکند، بلکه اگر لازم باشد، زمینگیرتان هم میکند."
نگاه آخرم را به آنها انداختم، بعد دست لمر را گرفتم و بدون یک لحظه تأخیر، از کنارشان گذشتم.
لمر کنارم قدم برداشت، ولی هنوز با دهانی باز و چشمانی گرد به من نگاه میکرد. حتی به عقب نگاه نکردم. این آدمها ارزشش را نداشتند.
اما نمیدانستم که… کسی در سایهها، همهی این صحنه را تماشا کرده بود.
چیزی در گوشهی چشمانم تکان خورد. یک نفر آنجا بود.
قد بلند، با شانههایی پهن، دستانش در جیبهایش بود، اما چشمانش در تاریکی برق خاصی داشتند.
چشمهایش با دقت به من دوخته شده. انگار که صحنهی مقابلم را بررسی میکرد.
نگاه کوتاهی به او انداختم. حتی پلک هم نزدم.
او به آرامی لبخندی کج زد.
"جالب بود !
و عجیب آشنا !..."
بعد، همانطور که آمده بود، در سایهها ناپدید شد.
من هم فقط راهم را گرفتم و رفتم.
بعد از اینکه اون دو نفر را زدم، لمر هنوز هم در شوک بود. نمیتوانست باور کنه. با قدمهای لرزان کنارم میآمد و هر لحظه نگاهش به من بود. بالاخره نتوانستم سکوت کنم و ازش پرسیدم:
❤15👍1🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
با شیطنت گفتم: بیارید یک سوته یا خمچه را که میده کنیم سر مهسا جان! لمر فهمید و خنده خود را مهار داشت ولی مهسا گفت: چطور؟ چرا؟ _ _ _ برای اولین بار نام جای رفتن گرفته شده و بانو مهسای عزیز پا پس کشیدن! هههههههه! با اخم گفت: متأسف هستم برای تان! _ _ _ نباش مضر…
"چی شده، لمر؟ چرا اینقدر آرام استی؟"
نفس عمیقی کشید و با یک حالت تعجبآلود گفت:
"کلثوم، من همیشه میدانستم که تو بکس یاد داری، اما هیچ وقت فکر نمیکردم که تو اینقدر جدی باشی. همیشه فکر میکردم تو فقط یک دختر محجبهای که دنبال درس و زندگی آرام میری."
چشمانش هنوز از تعجب پر بود. من سرم را پایین انداختم و گفتم:
"بله، بکس یاد دارم. یاد گرفتم که باید از خودم دفاع کنم. هیچ وقت نمیگذارم کسی به من توهین کند، حتی اگر محجبه باشم."
کمی سکوت کرد و بعد گفت:
"یعنی تو از قبل میدانستی که باید از خودت دفاع کنی؟"
گفتم:
"بله، لمر. برای من این چیز عادی است.
یاد گرفتم که همیشه باید آماده باشم. هیچ وقت نباید بگذاری کسی برایت بیاحترامی کند. چون ارزش تو خیلی والا تر از چیزی که فکر میکنی است"
"همه همیشه ظاهر را میبینند. اما در حقیقت، محجبه بودن من به معنی ضعیف بودن نیست. باید یاد بگیری که برای خودت بجنگی."
کمی فکر کرد و بعد گفت:
"حالا که فکر میکنم، میبینم که هیچ وقت نباید ظاهر کسی را قضاوت کرد. تو خیلی قویتر از چیزی هستی که فکر میکردم."
لبخند زدم و گفتم:
"دقیقا، مهم اینست که همیشه قدرت واقعی خودت را بشناسی. نباید بگذاری کسی به تو بیاحترامی کند."
لمر سرش را تکان داد و گفت:
"کلثوم، امروز ازت یک درس بزرگ گرفتم. همیشه باید به خودم ایمان داشته باشم."
_ _ _ هممم همیشه به خودت ایمان داشته باش. مهم اینست که هر لحظه آماده باشی، لمر."
گفت:
"حالا میفهمم. هیچ وقت قدرت واقعی خودم را دست کم نگیرم.
کلثوم میدانی تو واقعاً خیلی خوشبخت هستی که همچین خواهر و برادر های داری که همیشه مثل کوه پشتت اند و همیشه ازت حمایت میکنند حتماً در این عرصه هم خیلی حمایتت کردند!
_ _ _ بلی میدانم واقعاً الحمدلله! وقتی فاميل با درک داشته باشی دنیا برایت گل گلذار میباشد.
ولی تو هم داری که!
ماشاءالله فامیل تو هم خیلی روشن فکر هستند.
پوزخندی سر داد و گفت: راستش تو از هیچ چیز فامیل ما درست خبر نداری!
_ _ _ چطور؟
_ _ _ اصلاً،تا حال به این فکر نکردی که حتی یکی از برادر هایم نمیفهمیدند مه در کجا زندهگی میکنم!
کمی مکث کردم بعد گفتم: راستش لمر این تو استی که اینطوری فکر میکنی در اصل زمانیکه ما جدیداً اینجا آمدیم لالا فرهانت از همه چیز با خبر بود چون لالا حارث همراه مان است دلش جمع بود و دیان هم همیشه احوال ترا از من میگیرد!
میدانی پسرا و مردا شخصیت خیلی پيچيده دارند! در فکرت میباشند بدون اینکه ترا باخبر بسازند و یا اینکه حتی تو باخبر باشی دوستت میداشته باشند ولی فقط با کار های شان ابراز میکنند نه با زبان!
آنها به آسانی احساسات خود را بروز نمیدهند باز برای خواهر خود خو اصلاً!
لمر با تعجب گفت: واقعاً؟
یعنی از اول از همه چیز با خبر بودند هر دو؟!
_ _ _ بلی عزیز من!
ولی یک سؤال دارم میان لالا فرهان و لالا دیانت مشکلی است؟ به گفته مردما میانه شان شکر آب است؟
_ _ _ خوب...
راستش کلثوم میدانی
زمانیکه لالا دیان خارج رفت و دوباره برگشت کاملاً یک آدم دگه شد از همه چیز و همه کس دور شد!
حتی از رَب خود!
حتماً تا حال به این فکر کردی که لالا دیان و لالا فرهان حتی سلام نمیدهند به يکديگر و سلام همدیگر خود را علیک همچنان نمیگیرند!
چون....
وقتی لالا دیان از خارج با سر و وضع نامناسب برگشت میدانی که لالا فرهان در مورد دین و احکامش خیلی توجه دارد!
لالا فرهان هر کاری کرد ولی او دوباره سر به راه نشد!
از همان روز لالا فرهان گفت: هر گاه سر به راه شدی او وقت بیا که صحبت کنیم در غیر او حتی رخ ات را در رخ ام نزنی!
حالا هم که همديگر را میبینند میدانم که هر دو خیلی مشتاق صحبت با همدیگر اند ولی در ننگ گیر آمدند!
و خوب راستش لالا دیان نسبت به قبل خیلی هم تغییر کرده او با هر کس مثل تو رفتار نمیکنه حالا شاید تو فکر کنی کار هایش احمقانه و خیله گی شده اما او در اول چنین نبود این را هم من و هم خودت میدانیم!
او پیش دیگرا خیلی سنگین و مغرور است!
اما وقتی تو میباشی کاملاً شخصی دیگری میشود!
وقتی مه به طرفش میبینم کاملاً یک آدم دگه است!
و این را بدان که او هم عاشقت شده و است!
تو کاملاً متفاوت هستی برایش!
با شنیدن این حرفا مات ام برد!
یک سرفه کوتاه کرده گفتم: واقعاً،از هیچ چیز با خبر نبودیم!
_ _ _ ههههه نه دگه خوب همه فامیل ها و همه افراد چیزی که در ظاهر میبینند را باور میکنند از نظر دیگرا مه خیلی دختر خوشبختی هستم که چنین برادر های زیبایی دارم ،چنین ثروتی داریم! ولی از اصل داستان بیخبرند!
نفس عمیقی کشید و با یک حالت تعجبآلود گفت:
"کلثوم، من همیشه میدانستم که تو بکس یاد داری، اما هیچ وقت فکر نمیکردم که تو اینقدر جدی باشی. همیشه فکر میکردم تو فقط یک دختر محجبهای که دنبال درس و زندگی آرام میری."
چشمانش هنوز از تعجب پر بود. من سرم را پایین انداختم و گفتم:
"بله، بکس یاد دارم. یاد گرفتم که باید از خودم دفاع کنم. هیچ وقت نمیگذارم کسی به من توهین کند، حتی اگر محجبه باشم."
کمی سکوت کرد و بعد گفت:
"یعنی تو از قبل میدانستی که باید از خودت دفاع کنی؟"
گفتم:
"بله، لمر. برای من این چیز عادی است.
یاد گرفتم که همیشه باید آماده باشم. هیچ وقت نباید بگذاری کسی برایت بیاحترامی کند. چون ارزش تو خیلی والا تر از چیزی که فکر میکنی است"
"همه همیشه ظاهر را میبینند. اما در حقیقت، محجبه بودن من به معنی ضعیف بودن نیست. باید یاد بگیری که برای خودت بجنگی."
کمی فکر کرد و بعد گفت:
"حالا که فکر میکنم، میبینم که هیچ وقت نباید ظاهر کسی را قضاوت کرد. تو خیلی قویتر از چیزی هستی که فکر میکردم."
لبخند زدم و گفتم:
"دقیقا، مهم اینست که همیشه قدرت واقعی خودت را بشناسی. نباید بگذاری کسی به تو بیاحترامی کند."
لمر سرش را تکان داد و گفت:
"کلثوم، امروز ازت یک درس بزرگ گرفتم. همیشه باید به خودم ایمان داشته باشم."
_ _ _ هممم همیشه به خودت ایمان داشته باش. مهم اینست که هر لحظه آماده باشی، لمر."
گفت:
"حالا میفهمم. هیچ وقت قدرت واقعی خودم را دست کم نگیرم.
کلثوم میدانی تو واقعاً خیلی خوشبخت هستی که همچین خواهر و برادر های داری که همیشه مثل کوه پشتت اند و همیشه ازت حمایت میکنند حتماً در این عرصه هم خیلی حمایتت کردند!
_ _ _ بلی میدانم واقعاً الحمدلله! وقتی فاميل با درک داشته باشی دنیا برایت گل گلذار میباشد.
ولی تو هم داری که!
ماشاءالله فامیل تو هم خیلی روشن فکر هستند.
پوزخندی سر داد و گفت: راستش تو از هیچ چیز فامیل ما درست خبر نداری!
_ _ _ چطور؟
_ _ _ اصلاً،تا حال به این فکر نکردی که حتی یکی از برادر هایم نمیفهمیدند مه در کجا زندهگی میکنم!
کمی مکث کردم بعد گفتم: راستش لمر این تو استی که اینطوری فکر میکنی در اصل زمانیکه ما جدیداً اینجا آمدیم لالا فرهانت از همه چیز با خبر بود چون لالا حارث همراه مان است دلش جمع بود و دیان هم همیشه احوال ترا از من میگیرد!
میدانی پسرا و مردا شخصیت خیلی پيچيده دارند! در فکرت میباشند بدون اینکه ترا باخبر بسازند و یا اینکه حتی تو باخبر باشی دوستت میداشته باشند ولی فقط با کار های شان ابراز میکنند نه با زبان!
آنها به آسانی احساسات خود را بروز نمیدهند باز برای خواهر خود خو اصلاً!
لمر با تعجب گفت: واقعاً؟
یعنی از اول از همه چیز با خبر بودند هر دو؟!
_ _ _ بلی عزیز من!
ولی یک سؤال دارم میان لالا فرهان و لالا دیانت مشکلی است؟ به گفته مردما میانه شان شکر آب است؟
_ _ _ خوب...
راستش کلثوم میدانی
زمانیکه لالا دیان خارج رفت و دوباره برگشت کاملاً یک آدم دگه شد از همه چیز و همه کس دور شد!
حتی از رَب خود!
حتماً تا حال به این فکر کردی که لالا دیان و لالا فرهان حتی سلام نمیدهند به يکديگر و سلام همدیگر خود را علیک همچنان نمیگیرند!
چون....
وقتی لالا دیان از خارج با سر و وضع نامناسب برگشت میدانی که لالا فرهان در مورد دین و احکامش خیلی توجه دارد!
لالا فرهان هر کاری کرد ولی او دوباره سر به راه نشد!
از همان روز لالا فرهان گفت: هر گاه سر به راه شدی او وقت بیا که صحبت کنیم در غیر او حتی رخ ات را در رخ ام نزنی!
حالا هم که همديگر را میبینند میدانم که هر دو خیلی مشتاق صحبت با همدیگر اند ولی در ننگ گیر آمدند!
و خوب راستش لالا دیان نسبت به قبل خیلی هم تغییر کرده او با هر کس مثل تو رفتار نمیکنه حالا شاید تو فکر کنی کار هایش احمقانه و خیله گی شده اما او در اول چنین نبود این را هم من و هم خودت میدانیم!
او پیش دیگرا خیلی سنگین و مغرور است!
اما وقتی تو میباشی کاملاً شخصی دیگری میشود!
وقتی مه به طرفش میبینم کاملاً یک آدم دگه است!
و این را بدان که او هم عاشقت شده و است!
تو کاملاً متفاوت هستی برایش!
با شنیدن این حرفا مات ام برد!
یک سرفه کوتاه کرده گفتم: واقعاً،از هیچ چیز با خبر نبودیم!
_ _ _ ههههه نه دگه خوب همه فامیل ها و همه افراد چیزی که در ظاهر میبینند را باور میکنند از نظر دیگرا مه خیلی دختر خوشبختی هستم که چنین برادر های زیبایی دارم ،چنین ثروتی داریم! ولی از اصل داستان بیخبرند!
❤13👍1👎1🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
با شیطنت گفتم: بیارید یک سوته یا خمچه را که میده کنیم سر مهسا جان! لمر فهمید و خنده خود را مهار داشت ولی مهسا گفت: چطور؟ چرا؟ _ _ _ برای اولین بار نام جای رفتن گرفته شده و بانو مهسای عزیز پا پس کشیدن! هههههههه! با اخم گفت: متأسف هستم برای تان! _ _ _ نباش مضر…
مه تک دختر مادرم هستم خیلی ها فکر میکنند چون تک هستم همه چیز مادرم هم مه هستم ولی...
_ _ _ ولی چی دیوانه جان خوب هستی دگه!
_ _ _ نمیدانم ولی حس میکنم بیشتر از دختر شان پسران خود را دوست دارند!
_ _ _ همه گی چنين فکر میکنند!
_ _ _ چون گاهی فامیلت کار های میکنند و حرف های میگن که همچین حس میکنی و همچین افکاری در ذهنت پیدا میشه!
_ _ _ خوب دگه بگذریم همه این ها درس است برای مان!
حالا زیاد احساساتی نشو هله بریم!
_ _ _ ههههه
اما واقعاً خیلی عالی لت و کوب کردی به گفته خودت او کله یابو ها را ههههه!
_ _ _ حق شان از او بیشتر بود خو خیر دگه.
_ _ _ وای کمی دگه میزدی جنازه شان می افتاد.
_ _ _ خوب دگه خیر بیا که زودتر بریم گر چی تمامش بخاطر خودت بود که گفتی از این میان بُر بریم انتیک خدا !
_ _ _ من غلط کردم درست شد؟
_ _ _ هههه ها درست شد
و ها لمر در مورد این موضوع به هیچکس چیزی نگی!
بهتر است بین خودمان بماند!
_ _ _ هممم درست است هر چی تو بگی!
ادامه دارد...
_ _ _ ولی چی دیوانه جان خوب هستی دگه!
_ _ _ نمیدانم ولی حس میکنم بیشتر از دختر شان پسران خود را دوست دارند!
_ _ _ همه گی چنين فکر میکنند!
_ _ _ چون گاهی فامیلت کار های میکنند و حرف های میگن که همچین حس میکنی و همچین افکاری در ذهنت پیدا میشه!
_ _ _ خوب دگه بگذریم همه این ها درس است برای مان!
حالا زیاد احساساتی نشو هله بریم!
_ _ _ ههههه
اما واقعاً خیلی عالی لت و کوب کردی به گفته خودت او کله یابو ها را ههههه!
_ _ _ حق شان از او بیشتر بود خو خیر دگه.
_ _ _ وای کمی دگه میزدی جنازه شان می افتاد.
_ _ _ خوب دگه خیر بیا که زودتر بریم گر چی تمامش بخاطر خودت بود که گفتی از این میان بُر بریم انتیک خدا !
_ _ _ من غلط کردم درست شد؟
_ _ _ هههه ها درست شد
و ها لمر در مورد این موضوع به هیچکس چیزی نگی!
بهتر است بین خودمان بماند!
_ _ _ هممم درست است هر چی تو بگی!
ادامه دارد...
❤11👍5❤🔥1🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✨ تنها چند روز تا رمضان… ✨
چقدر زود میگذرد روزها… عطر رمضان کمکم در هوا پیچیده، صدای مناجاتها نزدیکتر شده، و دلها بیقرارتر…
ماه عاشقی در راه است!
ماه شبهای نورانی، ماهی که اشکها رنگ توبه میگیرند، دعاها مستجاب میشوند و دلها به خدا نزدیکتر میشوند.
اگر قرار است تغییر کنیم، اگر قرار است از نو متولد شویم، این فرصت طلایی در راه است…
از همین حالا، دلهایمان را آماده کنیم برای مهمانی پروردگار. خدایا، اگر لایق نیستیم، لایقمان کن… اگر آماده نیستیم، آمادهمان کن…
اللهم بلّغنا رمضان، لا فاقدين ولا مفقودين. ❤️✨
#_رمضان
چقدر زود میگذرد روزها… عطر رمضان کمکم در هوا پیچیده، صدای مناجاتها نزدیکتر شده، و دلها بیقرارتر…
ماه عاشقی در راه است!
ماه شبهای نورانی، ماهی که اشکها رنگ توبه میگیرند، دعاها مستجاب میشوند و دلها به خدا نزدیکتر میشوند.
اگر قرار است تغییر کنیم، اگر قرار است از نو متولد شویم، این فرصت طلایی در راه است…
از همین حالا، دلهایمان را آماده کنیم برای مهمانی پروردگار. خدایا، اگر لایق نیستیم، لایقمان کن… اگر آماده نیستیم، آمادهمان کن…
اللهم بلّغنا رمضان، لا فاقدين ولا مفقودين. ❤️✨
#_رمضان
❤6❤🔥1👍1
•🌻🍃•
باورکنید،اینعصر،عصرِپنهانشدن
است،نهخودنماییکردن...
وایمنترینمؤمن،دراینروزهایِپُرازفتنه
وپُرهیاهو،گُمشدهترینِآنهاست💛❄️،،
باورکنید،اینعصر،عصرِپنهانشدن
است،نهخودنماییکردن...
وایمنترینمؤمن،دراینروزهایِپُرازفتنه
وپُرهیاهو،گُمشدهترینِآنهاست💛❄️،،
❤7❤🔥1👍1
در مورد دلهای مردم، از خدا بترسید.
چیزی که در قلبتان ندارید را به زبانتان نگویید، دستی که قصد دارید رهایش کنید را نگیرید و هیچ مسیری را بدون داشتن قصد جدی و محکم نروید.
وقتی قصد وفاکردن ندارید، به دروغ قول ندهید و در دل هیچکسی شمعی را روشن نکنید که میخواهید آن را دوباره خاموش نمایید.
شاید مسیر او این نبود، اما او این راه را تنها با این امید همراه شما طی کرد که با هم به آخر میرسید!
وقتی رؤیای کسی را نابود میکنید، در حقیقت زندگی او را نابود کردهاید.
شکستن قلب صدایی مانند شکستن استخوان ندارد، اما درد بسیار سخت و جانکاهی دارد!
✍ ادهم شرقاوی
چیزی که در قلبتان ندارید را به زبانتان نگویید، دستی که قصد دارید رهایش کنید را نگیرید و هیچ مسیری را بدون داشتن قصد جدی و محکم نروید.
وقتی قصد وفاکردن ندارید، به دروغ قول ندهید و در دل هیچکسی شمعی را روشن نکنید که میخواهید آن را دوباره خاموش نمایید.
شاید مسیر او این نبود، اما او این راه را تنها با این امید همراه شما طی کرد که با هم به آخر میرسید!
وقتی رؤیای کسی را نابود میکنید، در حقیقت زندگی او را نابود کردهاید.
شکستن قلب صدایی مانند شکستن استخوان ندارد، اما درد بسیار سخت و جانکاهی دارد!
✍ ادهم شرقاوی
❤5👍1
غم انگیز ترین قسمت زندهگی مان آنجاست که...
زندهگی را که ما داریم چیزی نیست جز نمایش!
از خوراک مان گرفته اِلا پوشاک، دوست داشتن و رفاقت و دیگر چیز های مان.!
در این عصر هیچ کس زندهگی سالمی ندارد!
همه افکار و کار های مان اینست تا موعودی پیش بیاید و ما شروع کنیم به نمایش دادن چیز های مان!
این عصر...
عصر نمایش است.!
از این بیش چیزی دیگری نیست.
والسلام.
#دوشیزه_سادات
زندهگی را که ما داریم چیزی نیست جز نمایش!
از خوراک مان گرفته اِلا پوشاک، دوست داشتن و رفاقت و دیگر چیز های مان.!
در این عصر هیچ کس زندهگی سالمی ندارد!
همه افکار و کار های مان اینست تا موعودی پیش بیاید و ما شروع کنیم به نمایش دادن چیز های مان!
این عصر...
عصر نمایش است.!
از این بیش چیزی دیگری نیست.
والسلام.
#دوشیزه_سادات
❤5👏1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
مه تک دختر مادرم هستم خیلی ها فکر میکنند چون تک هستم همه چیز مادرم هم مه هستم ولی... _ _ _ ولی چی دیوانه جان خوب هستی دگه! _ _ _ نمیدانم ولی حس میکنم بیشتر از دختر شان پسران خود را دوست دارند! _ _ _ همه گی چنين فکر میکنند! _ _ _ چون گاهی فامیلت کار های…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_چهل_و_هفتم
ناشر: #دوشیزه_سادات
دانشگاه:
هوسی: وای وای بانوی محجبه ما با این استایل چقدر زیبا شده!
رنگ حجاب و چادر و نقابت خیلی زیباست!
با شرم گفتم: الاا خواهرم نگو میشرمم انی!
همه شروع کردن به خندیدن!
دوباره ادامه دادم: تشکر چشمانت زیباست گر چی هر روز همین استایلم است هههههه!
هوسی : ها خو مگم هر روز خیلی حجاب های زیبا با رنگ های زیبا میپوشی
خانم محجبه شیک و مدرن هههه
دل آدم را حتی با همین حجابت هم میبری!
خندیده گفتم: وای امان از دست شما ها!
خوب دگه هم حجابم را میکنم و هم استایل خود را میزنم!
کسانی که فکر میکنند با حجاب استایل شان خراب میشه سخت در اشتباهند!
هم میشه استایل مدرن زد و هم حجاب کرد!
فریال: بلی بلی مثل ما ههههه
فقط یک نقاب نمیزنیم اونش هم دگه روا باشد ههههه!
گفتم: بلی بلی مردم چی بگوید شما را !
فرح با لهجه هراتی که خیلی شیرین حرف میزند گفت: میگوم دخترا چند ماه میشه از امدن شما باز رخصتی ها شروع میشه هیشتنه یک چکر جانانه برم!
همه گی نیش شان تا بنا گوش باز شد!
همه موافقت کردن و باز هم فقط من ماندم! به طرف من
دیده گفتند: کلثوم نظر تو چیست؟
سکوت کردم تا کمی جان به لب شوند!
مهسا: اففف کلثوم بگو دگه!
_ _ _ خیلی خوب!
نظریه بسیار نیکِ است!
بیازو ما هم نديديم درست جا های هرات را !
فقط باید از بالا جای اجازه بگیرم!
همه شان شروع کردن به خوشحالی و کف زدن!
عجب دیوانه هایی هستند !
ولی باز هم شکر که هستند!
فرح: پس آخر هفته برنامه میچینم تا در باغ خود ما بریم!
گفتم: شما باغ هم دارین؟
_ _ _ ها ديوانه جوو او هم باغی که یکبار بیبینید دل شما نمیشه ازش خارج بشيد!
لمر: وای وای مشتاق دیدارش شدم!
ما هم باغ داریم ولی در کابل است!
اونجا را هم بیبینید دل تان را میبرد!
انشاءالله کابل که آمدین مهمان من!
هوسی با مزاح گفت: با شنیدن این حرفت حتماً کابل میآییم ههههه!
لمر: حتماً انشاءالله.
گفتم: خوب دگه پس شما برنامه تان را بسازید بعد احوال بتین!
فرح: ها والا
ولی خدا کنه برار مه رفیق ها خو دوباره جمع نکنه!
گفتم: چطور؟
_ _ _ خب برار مه رفیق خیلی داره!
دیان خودی چند نفر دگه هم رفیق هایو هستن!
حتی مه که فکر میکنم یوسف هم شاید رفیق یو باشه!
گفتم: جدی میگی؟
_ _ _ هممم چون برار مه به روسیه هم رفت و امد داره!
وختی خودی هم گپ میزدن مه بفهمیدم!
هوسی: خوب خیر در روزی که ما میریم شاید نباشند!
فرح: ها دگه مه ای گپ ها همیته بگفتم چون بعضی وقتا همگی نا به همو باغ جمع میشن!
گفتم: انشاءالله ما که رفتیم نباشند!
فریال: ای بابا که باشند چی میشه؟
فقط که هیچ ندیدیم شان یا فقط دیان شان ما را هیچ ندیدن!
لمر: ها باشند هنوز خوب ساعت ما بیشتر تیر میشه هههههه!
یکی در شانه اش زده گفتم: آفرین چشم سفید جان!
مهسا: ای بابا اینها هم راست میگن اینطوری بیشتر خوش میگذرد یگان بازی هم کنیم بیخی عالی میشه!
ههههههه.
گفتم: هی خدا دگه!
الله هدایت تان کند!
همه شان بلند گفتند آمین!
گفتم: ثم ثم ثم آمین!
خیلی خوب بریم صنف حتماً درس تمام شد!
از دست شما ها از درس هم ماندم!
اگر در امتحان نمره کم بگیرم من میدانم و شما!
هوسی: وای اسم امتحان را نیار!
افففف حالی در امتحان کدام گِل را در سر خود کنیم؟
با مزاح گفتم: هوسی جان اینه پیشرفت کردی به جای خاک گِل در سر میکنی آفرین ههههه!
_ _ _ هههههه!
خدا نزنیت کلثوم مه چی میگم تو چی میگی!
همه شان را بیم امتحان گرفت!
گفتم: خوب دگه در روز های درسی که که درس گریزی کنی همینطور بیم میگیرد تان!
مهسا: اففف کلثوم نمک پاش نتی انی!
خندیده گفتم: ای بابا انقدر نمک از کجا کنم که پاش بتم هههه!
زخم های تان خو یکی دوتا نیست!
همه شروع کردن به خنديدن!
همینطور رفتیم داخل صنف.
اما ای کاش اصلاً نمیرفتم!
وقتی داخل شدم اولین شخصی را که دیدم دلم یکبار دیگر رفت!
دلبر چشم سیاه!
با این استایل شیک باز هم فقط دل من را نه بلکه دل همه دختران صنف را ربوده!
بلوز گلو بالا به رنگ سفید با کرتی و پتلون کریمی سِت! و کرمچ های سفید!
ناخودآگاه زیر لب گفتم: تبارک الله!
از همان استایل های است که دوست دارم.
یادم باشد این تیپ لباس پوشیدن را هم به آن چه از او در ذهن دارم اضافه کنم.
آه درویش کن چشمانته دختر ديوانه!
خیلی خوب وجدان جان آرام باش درويش کردم چشمانم را.
لا حول ولا قوة إلا بالله.
یا الله خودت کمکم کن من اینطوری نبودم!
حالا چرا؟
واقعاً ديوانه میشم!
از پیش چشمانش گذشتم از زیر چشم دیدم که او هم خیره من را تماشا دارد ولی زود رفتم و در چوکی اخیر نشستم!
راوی:
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_چهل_و_هفتم
ناشر: #دوشیزه_سادات
دانشگاه:
هوسی: وای وای بانوی محجبه ما با این استایل چقدر زیبا شده!
رنگ حجاب و چادر و نقابت خیلی زیباست!
با شرم گفتم: الاا خواهرم نگو میشرمم انی!
همه شروع کردن به خندیدن!
دوباره ادامه دادم: تشکر چشمانت زیباست گر چی هر روز همین استایلم است هههههه!
هوسی : ها خو مگم هر روز خیلی حجاب های زیبا با رنگ های زیبا میپوشی
خانم محجبه شیک و مدرن هههه
دل آدم را حتی با همین حجابت هم میبری!
خندیده گفتم: وای امان از دست شما ها!
خوب دگه هم حجابم را میکنم و هم استایل خود را میزنم!
کسانی که فکر میکنند با حجاب استایل شان خراب میشه سخت در اشتباهند!
هم میشه استایل مدرن زد و هم حجاب کرد!
فریال: بلی بلی مثل ما ههههه
فقط یک نقاب نمیزنیم اونش هم دگه روا باشد ههههه!
گفتم: بلی بلی مردم چی بگوید شما را !
فرح با لهجه هراتی که خیلی شیرین حرف میزند گفت: میگوم دخترا چند ماه میشه از امدن شما باز رخصتی ها شروع میشه هیشتنه یک چکر جانانه برم!
همه گی نیش شان تا بنا گوش باز شد!
همه موافقت کردن و باز هم فقط من ماندم! به طرف من
دیده گفتند: کلثوم نظر تو چیست؟
سکوت کردم تا کمی جان به لب شوند!
مهسا: اففف کلثوم بگو دگه!
_ _ _ خیلی خوب!
نظریه بسیار نیکِ است!
بیازو ما هم نديديم درست جا های هرات را !
فقط باید از بالا جای اجازه بگیرم!
همه شان شروع کردن به خوشحالی و کف زدن!
عجب دیوانه هایی هستند !
ولی باز هم شکر که هستند!
فرح: پس آخر هفته برنامه میچینم تا در باغ خود ما بریم!
گفتم: شما باغ هم دارین؟
_ _ _ ها ديوانه جوو او هم باغی که یکبار بیبینید دل شما نمیشه ازش خارج بشيد!
لمر: وای وای مشتاق دیدارش شدم!
ما هم باغ داریم ولی در کابل است!
اونجا را هم بیبینید دل تان را میبرد!
انشاءالله کابل که آمدین مهمان من!
هوسی با مزاح گفت: با شنیدن این حرفت حتماً کابل میآییم ههههه!
لمر: حتماً انشاءالله.
گفتم: خوب دگه پس شما برنامه تان را بسازید بعد احوال بتین!
فرح: ها والا
ولی خدا کنه برار مه رفیق ها خو دوباره جمع نکنه!
گفتم: چطور؟
_ _ _ خب برار مه رفیق خیلی داره!
دیان خودی چند نفر دگه هم رفیق هایو هستن!
حتی مه که فکر میکنم یوسف هم شاید رفیق یو باشه!
گفتم: جدی میگی؟
_ _ _ هممم چون برار مه به روسیه هم رفت و امد داره!
وختی خودی هم گپ میزدن مه بفهمیدم!
هوسی: خوب خیر در روزی که ما میریم شاید نباشند!
فرح: ها دگه مه ای گپ ها همیته بگفتم چون بعضی وقتا همگی نا به همو باغ جمع میشن!
گفتم: انشاءالله ما که رفتیم نباشند!
فریال: ای بابا که باشند چی میشه؟
فقط که هیچ ندیدیم شان یا فقط دیان شان ما را هیچ ندیدن!
لمر: ها باشند هنوز خوب ساعت ما بیشتر تیر میشه هههههه!
یکی در شانه اش زده گفتم: آفرین چشم سفید جان!
مهسا: ای بابا اینها هم راست میگن اینطوری بیشتر خوش میگذرد یگان بازی هم کنیم بیخی عالی میشه!
ههههههه.
گفتم: هی خدا دگه!
الله هدایت تان کند!
همه شان بلند گفتند آمین!
گفتم: ثم ثم ثم آمین!
خیلی خوب بریم صنف حتماً درس تمام شد!
از دست شما ها از درس هم ماندم!
اگر در امتحان نمره کم بگیرم من میدانم و شما!
هوسی: وای اسم امتحان را نیار!
افففف حالی در امتحان کدام گِل را در سر خود کنیم؟
با مزاح گفتم: هوسی جان اینه پیشرفت کردی به جای خاک گِل در سر میکنی آفرین ههههه!
_ _ _ هههههه!
خدا نزنیت کلثوم مه چی میگم تو چی میگی!
همه شان را بیم امتحان گرفت!
گفتم: خوب دگه در روز های درسی که که درس گریزی کنی همینطور بیم میگیرد تان!
مهسا: اففف کلثوم نمک پاش نتی انی!
خندیده گفتم: ای بابا انقدر نمک از کجا کنم که پاش بتم هههه!
زخم های تان خو یکی دوتا نیست!
همه شروع کردن به خنديدن!
همینطور رفتیم داخل صنف.
اما ای کاش اصلاً نمیرفتم!
وقتی داخل شدم اولین شخصی را که دیدم دلم یکبار دیگر رفت!
دلبر چشم سیاه!
با این استایل شیک باز هم فقط دل من را نه بلکه دل همه دختران صنف را ربوده!
بلوز گلو بالا به رنگ سفید با کرتی و پتلون کریمی سِت! و کرمچ های سفید!
ناخودآگاه زیر لب گفتم: تبارک الله!
از همان استایل های است که دوست دارم.
یادم باشد این تیپ لباس پوشیدن را هم به آن چه از او در ذهن دارم اضافه کنم.
آه درویش کن چشمانته دختر ديوانه!
خیلی خوب وجدان جان آرام باش درويش کردم چشمانم را.
لا حول ولا قوة إلا بالله.
یا الله خودت کمکم کن من اینطوری نبودم!
حالا چرا؟
واقعاً ديوانه میشم!
از پیش چشمانش گذشتم از زیر چشم دیدم که او هم خیره من را تماشا دارد ولی زود رفتم و در چوکی اخیر نشستم!
راوی:
❤13
چـکـامـهـ زار 🌘📜
مه تک دختر مادرم هستم خیلی ها فکر میکنند چون تک هستم همه چیز مادرم هم مه هستم ولی... _ _ _ ولی چی دیوانه جان خوب هستی دگه! _ _ _ نمیدانم ولی حس میکنم بیشتر از دختر شان پسران خود را دوست دارند! _ _ _ همه گی چنين فکر میکنند! _ _ _ چون گاهی فامیلت کار های…
یوسف نشسته و به کلثوم نگاه میکند که در حال گپزدن با دوستانش است. کلثوم با همان انرژی همیشه، پر از اشتیاق و حرفهای پرجنب و جوش. اما یوسف حس میکند که دیگر آن شور و هیجان گذشته را نسبت به او ندارد.
شاید بخاطر این باشد که کلثوم اصلاً توجهی نمیکند برایش!
ذهنش هنوز به لحظهای که با لمر در کتابخانه روبرو شد، مشغول است.
یک نگاه، یک لبخند، و آن سکوتی که در دلش میماند. وقتی به کلثوم نگاه میکند، هیچ چیزی نمیبیند. اما وقتی به یاد لمر میافتد، تمام بدنش داغ میشود. انگار یک چیزی در درونش جا به جا شده. هیچ توضیحی برای این احساس ندارد. فقط میداند که دیگر نمیتواند از آن نگاه، از آن لحظه فرار کند.
یوسف سرش را پایین میاندازد، دستهایش را در جیبش فرو میکند و به زمین نگاه میکند. یک سوال بیجواب به ذهنش میآید:
"نکند اشتباه کردهام؟ نکند کسی که واقعاً باید دنبالش میبودم، از اول کلثوم نبوده؟"
یوسف بیاختیار در دلش تردید میکند. در حالی که نگاهش به لمر میافتد، چیزی در دلش روشن میشود. حس میکند که لمر، با آن نگاه ساده و بدون هیچگونه هیاهویی که همیشه همراهش است، شاید همان کسی باشد که واقعاً به او تعلق داشته باشد.
یک نفس عمیق میکشد. در حالی که هنوز نمیتواند این احساس را کاملاً درک کند، به خودش میگوید که شاید وقتش رسیده که در برابر قلبش تسلیم شود. و این بار، به جای دنبال کردن چیزی که فقط در ظاهر جذاب بود، باید به چیزی توجه کند که در درونش رخ میدهد. لمر، شاید همان کسی باشد که به دنبالش بود.
بخاطر اینکه بیشتر از این دو دل نشود میرود و به کلثوم همه چیز را میگوید ترس اینکه بجای کلثوم عاشق لمر شده باشد در جانش رخنه میکند!
ولی این را هم قبول کرده نمیتواند که عاشق لمر شده!
آخر چگونه قبول کند یوسف با آن همه عظمتش بخاطر کلثوم از اون سر دنیا آمد و حالا به جای کلثوم عاشق لمر شده؟
قبول کردنش مگر آسان است؟
کلثوم:
سرم پایین است اما آمدن کسی را حس کردم صدای قدم هایش بعدش سکوت!
از پا هایش شروع کردم به دید زدن کرمچ های سفید پسرانه، در اول فکر کردم دیان است ولی آهسته آهسته چشمانم را که بلند کردم دیدم نه او نیست!
یوسف است! ولی این هم خیلی استايل شیکی زده!
کاملاً مثل دیان فقط، این همیشه سیاه پوش است!
به آرامی گفتم: بفرمایید کاری داشتین؟
لبخند محوی زده گفت: خوب یک چیزی میخواستم بگویم!
_ _ _ گوشم با شماست!
آستین هایش را بالا زده وقتی دقت کردم نه دگه
این خالکوبی هم دارد!
باز چطور این خالکوبی هایش چَت و پَت است!
حالا حالا ها درست باورم شده ميره که واقعاً مافیا است!
ولی آخر مافیا اینجا چی بد میکند؟
همینطور در ذهنم با خود حرف میزدم با صدای یوسف از فکر برآمدم!
مه در یک قسمت درس مشکل دارم میشه کمکم کنی؟
خودش سن الاغ ملا نسردین را داره حالی آمده از منی که تازه کار هستم کمک میگیره!
وقتی لمر به یادم آمد گفتم: ببخشيد من کمی مصروف هستم دگه اینکه در مورد این درس خیلی نمیدانم
ولی لمر خیلی عالی یاد داره میتوانید از او کمک بگيريد!
در چهره اش تغییراتی را حس کردم خشک گفت: درست است تشکر.
مه هم مثل خودش خشک گفتم: خواهش.
ولی نرفت دوباره گفت: کلثوم میخواهم همراهت در موردی چیزی صحبت کنم!
فهميدم که موضوع جدی شد گفتم درست است بریم بیرون!
****
خوب گوشم با شماست!
دستش را بین موهای چنگ چنگی اش فرو برده و با لحن تندی گفت: چهل بار گفتیم که شما نگو فقط یوسف بگو!
مثل شوک دیده گی ها شدم برای یک لحظه!
با خشم گفتم: اوهوی متوجه حرف زدنت باش تو حق نداری با من اینطوری صحبت کنی!
لبخند زده گفت: حالی شد!
میدانی عاشق همین با دل و جرئت بودنت شدیم اینکه حرفت را مستقیم میگی بدون ترس!
و باز هم شوک!
این بار ولتاژ اش خیلی خیلی بالا بود!
با لکنت گفتم: چ..چچ...چی؟
عاشق؟
عاشق چی؟
در مورد چی صحبت میکنی؟
_ _ _ کلثوم خود را قسمی نگیر که کاملاً بیخبر بوده باشی!
این چی میگه یا الله! سرم داغ آمد!
گفتم: ببین یوسف مه واقعاً نمیفهمم در مورد چی گپ میزنی!
_ _ _ میگم عاشقت هستم فهمیدن و درک کردنش انقدر برایت مشکل است؟
بخاطر اینکه کمی توجه کنی حتی به دوستت نزدیک شدم!
چرا اینطوری میکنی؟
تو میفهمی مه بخاطر تو از چی ها دست کشیدم؟
_ _ _ ت...تو چی میگی؟
عاشق؟
او هم عاشق مه؟
تو بخاطر مه به لمر نزدیک شدی؟
من...منظورت از دست کشیدن چیست؟
باز هم دستان خود را در موهایش فرو برده و این طرف و آن طرف تند تند به قدم زدن شروع کرد!
_ _ _ بلی عاشقت شدیم از همان بار اولی که یک سال قبل در رستورانت دیده بودمت!
شاید بخاطر این باشد که کلثوم اصلاً توجهی نمیکند برایش!
ذهنش هنوز به لحظهای که با لمر در کتابخانه روبرو شد، مشغول است.
یک نگاه، یک لبخند، و آن سکوتی که در دلش میماند. وقتی به کلثوم نگاه میکند، هیچ چیزی نمیبیند. اما وقتی به یاد لمر میافتد، تمام بدنش داغ میشود. انگار یک چیزی در درونش جا به جا شده. هیچ توضیحی برای این احساس ندارد. فقط میداند که دیگر نمیتواند از آن نگاه، از آن لحظه فرار کند.
یوسف سرش را پایین میاندازد، دستهایش را در جیبش فرو میکند و به زمین نگاه میکند. یک سوال بیجواب به ذهنش میآید:
"نکند اشتباه کردهام؟ نکند کسی که واقعاً باید دنبالش میبودم، از اول کلثوم نبوده؟"
یوسف بیاختیار در دلش تردید میکند. در حالی که نگاهش به لمر میافتد، چیزی در دلش روشن میشود. حس میکند که لمر، با آن نگاه ساده و بدون هیچگونه هیاهویی که همیشه همراهش است، شاید همان کسی باشد که واقعاً به او تعلق داشته باشد.
یک نفس عمیق میکشد. در حالی که هنوز نمیتواند این احساس را کاملاً درک کند، به خودش میگوید که شاید وقتش رسیده که در برابر قلبش تسلیم شود. و این بار، به جای دنبال کردن چیزی که فقط در ظاهر جذاب بود، باید به چیزی توجه کند که در درونش رخ میدهد. لمر، شاید همان کسی باشد که به دنبالش بود.
بخاطر اینکه بیشتر از این دو دل نشود میرود و به کلثوم همه چیز را میگوید ترس اینکه بجای کلثوم عاشق لمر شده باشد در جانش رخنه میکند!
ولی این را هم قبول کرده نمیتواند که عاشق لمر شده!
آخر چگونه قبول کند یوسف با آن همه عظمتش بخاطر کلثوم از اون سر دنیا آمد و حالا به جای کلثوم عاشق لمر شده؟
قبول کردنش مگر آسان است؟
کلثوم:
سرم پایین است اما آمدن کسی را حس کردم صدای قدم هایش بعدش سکوت!
از پا هایش شروع کردم به دید زدن کرمچ های سفید پسرانه، در اول فکر کردم دیان است ولی آهسته آهسته چشمانم را که بلند کردم دیدم نه او نیست!
یوسف است! ولی این هم خیلی استايل شیکی زده!
کاملاً مثل دیان فقط، این همیشه سیاه پوش است!
به آرامی گفتم: بفرمایید کاری داشتین؟
لبخند محوی زده گفت: خوب یک چیزی میخواستم بگویم!
_ _ _ گوشم با شماست!
آستین هایش را بالا زده وقتی دقت کردم نه دگه
این خالکوبی هم دارد!
باز چطور این خالکوبی هایش چَت و پَت است!
حالا حالا ها درست باورم شده ميره که واقعاً مافیا است!
ولی آخر مافیا اینجا چی بد میکند؟
همینطور در ذهنم با خود حرف میزدم با صدای یوسف از فکر برآمدم!
مه در یک قسمت درس مشکل دارم میشه کمکم کنی؟
خودش سن الاغ ملا نسردین را داره حالی آمده از منی که تازه کار هستم کمک میگیره!
وقتی لمر به یادم آمد گفتم: ببخشيد من کمی مصروف هستم دگه اینکه در مورد این درس خیلی نمیدانم
ولی لمر خیلی عالی یاد داره میتوانید از او کمک بگيريد!
در چهره اش تغییراتی را حس کردم خشک گفت: درست است تشکر.
مه هم مثل خودش خشک گفتم: خواهش.
ولی نرفت دوباره گفت: کلثوم میخواهم همراهت در موردی چیزی صحبت کنم!
فهميدم که موضوع جدی شد گفتم درست است بریم بیرون!
****
خوب گوشم با شماست!
دستش را بین موهای چنگ چنگی اش فرو برده و با لحن تندی گفت: چهل بار گفتیم که شما نگو فقط یوسف بگو!
مثل شوک دیده گی ها شدم برای یک لحظه!
با خشم گفتم: اوهوی متوجه حرف زدنت باش تو حق نداری با من اینطوری صحبت کنی!
لبخند زده گفت: حالی شد!
میدانی عاشق همین با دل و جرئت بودنت شدیم اینکه حرفت را مستقیم میگی بدون ترس!
و باز هم شوک!
این بار ولتاژ اش خیلی خیلی بالا بود!
با لکنت گفتم: چ..چچ...چی؟
عاشق؟
عاشق چی؟
در مورد چی صحبت میکنی؟
_ _ _ کلثوم خود را قسمی نگیر که کاملاً بیخبر بوده باشی!
این چی میگه یا الله! سرم داغ آمد!
گفتم: ببین یوسف مه واقعاً نمیفهمم در مورد چی گپ میزنی!
_ _ _ میگم عاشقت هستم فهمیدن و درک کردنش انقدر برایت مشکل است؟
بخاطر اینکه کمی توجه کنی حتی به دوستت نزدیک شدم!
چرا اینطوری میکنی؟
تو میفهمی مه بخاطر تو از چی ها دست کشیدم؟
_ _ _ ت...تو چی میگی؟
عاشق؟
او هم عاشق مه؟
تو بخاطر مه به لمر نزدیک شدی؟
من...منظورت از دست کشیدن چیست؟
باز هم دستان خود را در موهایش فرو برده و این طرف و آن طرف تند تند به قدم زدن شروع کرد!
_ _ _ بلی عاشقت شدیم از همان بار اولی که یک سال قبل در رستورانت دیده بودمت!
❤14
چـکـامـهـ زار 🌘📜
مه تک دختر مادرم هستم خیلی ها فکر میکنند چون تک هستم همه چیز مادرم هم مه هستم ولی... _ _ _ ولی چی دیوانه جان خوب هستی دگه! _ _ _ نمیدانم ولی حس میکنم بیشتر از دختر شان پسران خود را دوست دارند! _ _ _ همه گی چنين فکر میکنند! _ _ _ چون گاهی فامیلت کار های…
بلی به لمر نزدیک شدم ولی فقط بخاطر تو!
مه برایت مگر نگفته بودم که بزرگ مافیا هستم بخاطر تو دست کشیدم از اون کار ها میدانی؟
ظالم چرا اینطوری میکنی با عاشقت؟
_ _ _ بیبین تو حتی درست چهره مرا ندیدی!
درست را در جایش بگذار اصلاً چهره مرا ندیدی!
عاشق چی شدی؟
لبخند تلخی زد: بلی ندیده ام ولی هميشه که چهره مهم نیست!
من عاشق شخصیتت، عاشق این رفتار هایت شدیم، عاشق محجبه بودنت!
منی که از خالقم در این مدت دور شده بودم حالا بخاطر تو دوباره حس نزدیکی دارم برایش!
تو باعث خیلی تحولات در من شدی!
مات و مبهوت ماندم حالا برای این چی بگویم؟
اصلاً اگر بگویم فایده ای دارد؟
دوباره گفت: من نمیخواهم تو همین حال برایم جواب دهی!
همه فکر هایت را کن بعد جواب بده.
بعد گفتن این حرف راه خود را گرفته و از پیش چشمانم ناپدید شد!
من ماندم با عالم افکار در سرم!
سرم خیلی داغ آمده و دردش هم شدید تر شده!
رفتم روی چوکی نشستم سخت به آب نیاز دارم ولی اصلاً حوصله نیست!
تا کانتین را کی برود!
سرم را میان دستانم گرفته میفشارم تا حداقل کمی از دردش کاهش،کند.
_ _ _ چی شده؟
خوب هستی؟
سرم را بلند کردم دیان است!
ادامه دارد...
مه برایت مگر نگفته بودم که بزرگ مافیا هستم بخاطر تو دست کشیدم از اون کار ها میدانی؟
ظالم چرا اینطوری میکنی با عاشقت؟
_ _ _ بیبین تو حتی درست چهره مرا ندیدی!
درست را در جایش بگذار اصلاً چهره مرا ندیدی!
عاشق چی شدی؟
لبخند تلخی زد: بلی ندیده ام ولی هميشه که چهره مهم نیست!
من عاشق شخصیتت، عاشق این رفتار هایت شدیم، عاشق محجبه بودنت!
منی که از خالقم در این مدت دور شده بودم حالا بخاطر تو دوباره حس نزدیکی دارم برایش!
تو باعث خیلی تحولات در من شدی!
مات و مبهوت ماندم حالا برای این چی بگویم؟
اصلاً اگر بگویم فایده ای دارد؟
دوباره گفت: من نمیخواهم تو همین حال برایم جواب دهی!
همه فکر هایت را کن بعد جواب بده.
بعد گفتن این حرف راه خود را گرفته و از پیش چشمانم ناپدید شد!
من ماندم با عالم افکار در سرم!
سرم خیلی داغ آمده و دردش هم شدید تر شده!
رفتم روی چوکی نشستم سخت به آب نیاز دارم ولی اصلاً حوصله نیست!
تا کانتین را کی برود!
سرم را میان دستانم گرفته میفشارم تا حداقل کمی از دردش کاهش،کند.
_ _ _ چی شده؟
خوب هستی؟
سرم را بلند کردم دیان است!
ادامه دارد...
❤17❤🔥1
این دو بیت از خواجوی کرمانی را همیشه به یاد داشته باش:
ای دل صبور باش و مخور غم که عاقبت
این شام صبح گردد و این شب سحر شود
ای دل صبور باش و مخور غم که عاقبت
این شام صبح گردد و این شب سحر شود
👍3❤🔥2
حرف و دلیل که زیاده ،
اما کی دیگه حوصلهی بحث کردن داره،
همون هیچی نگفتن بهتره انگار .
حرف و دلیل که زیاده ،
اما کی دیگه حوصلهی بحث کردن داره،
همون هیچی نگفتن بهتره انگار .
❤5👍4
دیشب در انستا یک ویدویو را دیدم در مورد اجابت دعاهای ما که خیلی تاثیر گذار بود برایم بگذارید در قالب متن برایتان بفرستم.
❤4
بسم الله الرحمن الرحیم
دعا کردن در اسلام یک عمل روحانی است که به انسان آرامش و امید میدهد. اما اجابت دعا در سه حالت مختلف میتواند باشد:
1. حالت اول: زمانی که دعا میکنیم: "یا الله، برای من یک لک افغانی پول بده!" و بلافاصله دعای ما اجابت میشود. در این حالت، خداوند همان چیزی را که از او خواستهایم، به ما میدهد. این اجابت، نشان از رحمت و فضل الهی است و گاهی چیزی که خواستهایم، در مسیر خیر و سعادت ما قرار دارد.
2. حالت دوم: زمانی که دعا میکنیم: "یا الله، برای من یک لک افغانی پول بده!" ولی دعای ما در همان لحظه اجابت نمیشود. ممکن است در آن روز حادثهای برای ما پیش آید که خداوند از آن محافظت میکند؛ مانند حادثهی ترافیکی که ممکن بود ما را دچار زیان مالی و جانی کند، یا هم دزد به خانهمان بیاید و هر آنچه داریم ببرد. یا حتی ممکن است از بیماریای رنج ببریم که درمانش هزینه بر باشد، ولی الله از آن بیماری نجاتمان میدهد. این نوع اجابت، به شکلی دیگر صورت میگیرد که ممکن است ابتدا قابل درک نباشد، اما در نهایت به خیر و صلاح ما ختم میشود.
3. حالت سوم: در این حالت، دعای ما در این دنیا اجابت نمیشود، اما الله سبحانهوتعالی پاداش آن را در روز قیامت به ما میدهد. در اینجا، پاداش و اجر دعاها و اعمال خوب ما در آخرت به ما داده خواهد شد، حتی اگر در این دنیا به نتیجهی مورد نظر دست نیافتهایم.
خداوند متعال همیشه برای بندگان خود بهترینها را میخواهد. ما به عنوان بندگان، باید در دعا کردن صبر و ایمان داشته باشیم، زیرا نمیدانیم چه چیزی برایمان بهتر است و الله سبحانوتعالی همیشه بهترین راه را برای ما در نظر میگیرد.
اللهم آمین
دعا کردن در اسلام یک عمل روحانی است که به انسان آرامش و امید میدهد. اما اجابت دعا در سه حالت مختلف میتواند باشد:
1. حالت اول: زمانی که دعا میکنیم: "یا الله، برای من یک لک افغانی پول بده!" و بلافاصله دعای ما اجابت میشود. در این حالت، خداوند همان چیزی را که از او خواستهایم، به ما میدهد. این اجابت، نشان از رحمت و فضل الهی است و گاهی چیزی که خواستهایم، در مسیر خیر و سعادت ما قرار دارد.
2. حالت دوم: زمانی که دعا میکنیم: "یا الله، برای من یک لک افغانی پول بده!" ولی دعای ما در همان لحظه اجابت نمیشود. ممکن است در آن روز حادثهای برای ما پیش آید که خداوند از آن محافظت میکند؛ مانند حادثهی ترافیکی که ممکن بود ما را دچار زیان مالی و جانی کند، یا هم دزد به خانهمان بیاید و هر آنچه داریم ببرد. یا حتی ممکن است از بیماریای رنج ببریم که درمانش هزینه بر باشد، ولی الله از آن بیماری نجاتمان میدهد. این نوع اجابت، به شکلی دیگر صورت میگیرد که ممکن است ابتدا قابل درک نباشد، اما در نهایت به خیر و صلاح ما ختم میشود.
3. حالت سوم: در این حالت، دعای ما در این دنیا اجابت نمیشود، اما الله سبحانهوتعالی پاداش آن را در روز قیامت به ما میدهد. در اینجا، پاداش و اجر دعاها و اعمال خوب ما در آخرت به ما داده خواهد شد، حتی اگر در این دنیا به نتیجهی مورد نظر دست نیافتهایم.
خداوند متعال همیشه برای بندگان خود بهترینها را میخواهد. ما به عنوان بندگان، باید در دعا کردن صبر و ایمان داشته باشیم، زیرا نمیدانیم چه چیزی برایمان بهتر است و الله سبحانوتعالی همیشه بهترین راه را برای ما در نظر میگیرد.
اللهم آمین
#حسنا_سادات
❤13❤🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
بلی به لمر نزدیک شدم ولی فقط بخاطر تو! مه برایت مگر نگفته بودم که بزرگ مافیا هستم بخاطر تو دست کشیدم از اون کار ها میدانی؟ ظالم چرا اینطوری میکنی با عاشقت؟ _ _ _ بیبین تو حتی درست چهره مرا ندیدی! درست را در جایش بگذار اصلاً چهره مرا ندیدی! عاشق چی شدی؟…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_چهل_و_هشتم
ناشر: #دوشیزه_سادات
_ _ _ خوبم تشکر!
دست به سینه ایستاد شده گفت: ظاهراً که اینطوری معلوم نمیشه!
بوتل آبی که در دستش بود را پیش کرده گفت: بیا کمی آب بخور!
نگاهش را خواندن سخت است. جدی است، اما در عمق آن یک چیزی پنهان شده. نگرانی؟ شاید. ولی چرا باید برای من نگران باشد؟
_ _ _ نه او از خودت است دهنی میشه!
با لحن تندِ گفت: گفتم بگیر!
اصلاً حوصله بحث با این نیست پس قبول کردم!
گلویم هم خشکشده در نهایت، بوتل را از دستش گرفتم و جرعهای نوشیدم.
سردی آب در مغز استخوان هایم رخنه کرد!
همین که خواستم بوتل را پس بدهم، احساس کردم چیزی روی مچ دستم لغزید. آستینم کمی بالا رفت. قبل از اینکه کاری کنم، چشمهای دیان به آن خیره شد.
چهرهاش در یک لحظه تغییر کرد. نگاهش جدیتر شد، اخمهایش درهم رفت. حس کردم که عضلات فکش منقبض شد. فوراً دستم را عقب کشیدم و آستینم را درست کردم، اما فایدهای نداشت. او دیده بود. و از حالتش معلوم بود که این مسئله به مذاقش خوش نیامده.
ناگهان دوباره با غضب گفت:چرا اینقدر بیپروا استی؟
چرا لباس پوشیدنت را بلد نیستی دختر کودن؟
صدایش آرام، اما پر از سرزنش است. انگار واقعاً از چیزی که دیده بود ناراحت شده باشد. چشمانش را از من گرفت و نفس عمیقی کشید، به نظرم خودش را کنترل میکرد.
دستم را مشت کردم، نمیخواستم چیزی بگویم.
حیران ماندم این چی میگه؟
کودن؟
کودن گفتنش که به یادم آمد خود را کنترول کرده نتوانستم!
_ _ _ تو مرا کودن گفتی؟
تو کی باشی هه؟
لباس هایم مثل هميشه است.
کودن هم خودت هستی!
_ _ _ دیگر نبینم حجاب با همچین آستین هایی بپوشی!
نگاه کردم به آستین هایم فقط کمی زیادی باز است او هم فقط در هنگام بالا کردن دستانم!
گفتم: چی کرده خوب کمی باز است آستین هایم!
_ _ _کمی؟ به نظر تو کم است!
_ _ _ در وقت نوشیدن آب وقتی دست هایم را بلند کردم آستین هایم هم بالا پرید او هم برای اولین بار!
اصلاً بگذر خیلی خوب بحث را تمام کن دگه!
و ها تو کی باشی،که بالای حجاب مه گپ بزنی هه؟
اصلاً چرا برایت مهم است؟
فقط،که اصلاً از دیگر دخترا را ندیدی تا حال!
_ _ _ تو با ديگران فرق داری!
چی؟
این....
این حرفش یعنی چی؟
من باید این حرف را چه تعبیر کنم؟
مکث کرد بعد بدون اینکه جواب دیگر سؤال هایم را دهد
گفت: بوتل آب را بده!
_ _ _ نمیدهم دهنی شده!
با زور بوتل را از دستم قاپید!
چشمهایم گرد شد مانند توپ تنيس: چی میکنی نخور میگم دهنی است صبر برایت دگه میگیرم!
بدون اینکه توجه کند بوتل آب را سر بالا کرد!
بعد گفت: تشنه بودم نمیشد که صبر کنم!
جرعهای دیگر نوشید، آرام و بدون عجله، قسمیکه عمداً میخواست مرا حرص بدهد.
_ _ _ولی او خو دهنی شده بود!
سرش را کمی عقب برد و بعد با همان لحن مغرورش گفت:
«مهم نیست.»
_ _ _لا حول ولا قوة إلا بالله
خیلی
_ _ _ سرت درد میکند؟
آخر چرا اینطوری رفتار میکند؟
چرا انقدر خود را نگران من میگیرد؟
یعنی واقعاً حسی دارد در مقابلم؟
در جواب سؤالش گفتم: هممم درد دارد او هم بد رقم!
_ _ _میخواهی خانه برسانمت؟
_ _ _ نه خودم میرم تشکر.
_ _ _ لج نکن وسایلت را بگیر بیا منتظر استم!
از طالع مه امروز موتر را هم نیاوردیم!
اگر قبول نکنم از سر درد اینجا جان خواهم داد پس بهتر است که قبول کنم دنیا به جانم نرسد!
_ _ _ درست است.
رفتم تا وسایل های خود را بگیرم مهسا با کنجکاوی گفت: چی شده کلثوم یک ساعت است گمی کجا بودی؟
با بی حوصله گی گفتم: مهسا بیخیال بعداً گپ میزنیم مه فعلاً خانه میرم خوب نیستم!
تشویش در جانش پیدا شد وارخطا گفت: چرا چی شده ترا ؟
_ _ _ سرم درد میکند.
خانه میرم.
_ _ _ ولی با کی؟ صبر کن یکجا بریم.
_ _ _ نه حالا تو به بهانه من درس گریزی نکن با دیان میرم خودش گفت!
با لحن مضرانه گفت: جان جان!
_ _ _ بلا بلاا کم افکار منحرف را به ذهنت جا بتی مه رفتم!
_ _ _ چشم بانوی من.
_ _ _ چشم شما بی بلااا.
رفتم قبل اینکه در سِت عقب بنشینم و همان دیالوگ تکراری( مگر راننده شخصی ات استم که اونجا مینشینی بیا در پیش رو بنشین) را بشنوم خودم مستقیم در سِت پیش رو جا خوش کردم.
او هم بدون کدام حرف اضافی شروع کرد به رانندگی میدانست که اصلاً حوصله بحث کردن همراهش را ندارم!
سرم را تکیه داده چشمانم را بستم!
بعد چند دقیقه و یا ساعت دوباره چشمانم را باز کردم
چیزی درست برایم معلوم نمیشه! کمی چشمانم را مالش دادم تا که درست باز شود.
دیدم در پارکينگ بلاک هستیم یعنی خانه رسیدیم پس چرا بیدارم نکرده!
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_چهل_و_هشتم
ناشر: #دوشیزه_سادات
_ _ _ خوبم تشکر!
دست به سینه ایستاد شده گفت: ظاهراً که اینطوری معلوم نمیشه!
بوتل آبی که در دستش بود را پیش کرده گفت: بیا کمی آب بخور!
نگاهش را خواندن سخت است. جدی است، اما در عمق آن یک چیزی پنهان شده. نگرانی؟ شاید. ولی چرا باید برای من نگران باشد؟
_ _ _ نه او از خودت است دهنی میشه!
با لحن تندِ گفت: گفتم بگیر!
اصلاً حوصله بحث با این نیست پس قبول کردم!
گلویم هم خشکشده در نهایت، بوتل را از دستش گرفتم و جرعهای نوشیدم.
سردی آب در مغز استخوان هایم رخنه کرد!
همین که خواستم بوتل را پس بدهم، احساس کردم چیزی روی مچ دستم لغزید. آستینم کمی بالا رفت. قبل از اینکه کاری کنم، چشمهای دیان به آن خیره شد.
چهرهاش در یک لحظه تغییر کرد. نگاهش جدیتر شد، اخمهایش درهم رفت. حس کردم که عضلات فکش منقبض شد. فوراً دستم را عقب کشیدم و آستینم را درست کردم، اما فایدهای نداشت. او دیده بود. و از حالتش معلوم بود که این مسئله به مذاقش خوش نیامده.
ناگهان دوباره با غضب گفت:چرا اینقدر بیپروا استی؟
چرا لباس پوشیدنت را بلد نیستی دختر کودن؟
صدایش آرام، اما پر از سرزنش است. انگار واقعاً از چیزی که دیده بود ناراحت شده باشد. چشمانش را از من گرفت و نفس عمیقی کشید، به نظرم خودش را کنترل میکرد.
دستم را مشت کردم، نمیخواستم چیزی بگویم.
حیران ماندم این چی میگه؟
کودن؟
کودن گفتنش که به یادم آمد خود را کنترول کرده نتوانستم!
_ _ _ تو مرا کودن گفتی؟
تو کی باشی هه؟
لباس هایم مثل هميشه است.
کودن هم خودت هستی!
_ _ _ دیگر نبینم حجاب با همچین آستین هایی بپوشی!
نگاه کردم به آستین هایم فقط کمی زیادی باز است او هم فقط در هنگام بالا کردن دستانم!
گفتم: چی کرده خوب کمی باز است آستین هایم!
_ _ _کمی؟ به نظر تو کم است!
_ _ _ در وقت نوشیدن آب وقتی دست هایم را بلند کردم آستین هایم هم بالا پرید او هم برای اولین بار!
اصلاً بگذر خیلی خوب بحث را تمام کن دگه!
و ها تو کی باشی،که بالای حجاب مه گپ بزنی هه؟
اصلاً چرا برایت مهم است؟
فقط،که اصلاً از دیگر دخترا را ندیدی تا حال!
_ _ _ تو با ديگران فرق داری!
چی؟
این....
این حرفش یعنی چی؟
من باید این حرف را چه تعبیر کنم؟
مکث کرد بعد بدون اینکه جواب دیگر سؤال هایم را دهد
گفت: بوتل آب را بده!
_ _ _ نمیدهم دهنی شده!
با زور بوتل را از دستم قاپید!
چشمهایم گرد شد مانند توپ تنيس: چی میکنی نخور میگم دهنی است صبر برایت دگه میگیرم!
بدون اینکه توجه کند بوتل آب را سر بالا کرد!
بعد گفت: تشنه بودم نمیشد که صبر کنم!
جرعهای دیگر نوشید، آرام و بدون عجله، قسمیکه عمداً میخواست مرا حرص بدهد.
_ _ _ولی او خو دهنی شده بود!
سرش را کمی عقب برد و بعد با همان لحن مغرورش گفت:
«مهم نیست.»
_ _ _لا حول ولا قوة إلا بالله
خیلی
_ _ _ سرت درد میکند؟
آخر چرا اینطوری رفتار میکند؟
چرا انقدر خود را نگران من میگیرد؟
یعنی واقعاً حسی دارد در مقابلم؟
در جواب سؤالش گفتم: هممم درد دارد او هم بد رقم!
_ _ _میخواهی خانه برسانمت؟
_ _ _ نه خودم میرم تشکر.
_ _ _ لج نکن وسایلت را بگیر بیا منتظر استم!
از طالع مه امروز موتر را هم نیاوردیم!
اگر قبول نکنم از سر درد اینجا جان خواهم داد پس بهتر است که قبول کنم دنیا به جانم نرسد!
_ _ _ درست است.
رفتم تا وسایل های خود را بگیرم مهسا با کنجکاوی گفت: چی شده کلثوم یک ساعت است گمی کجا بودی؟
با بی حوصله گی گفتم: مهسا بیخیال بعداً گپ میزنیم مه فعلاً خانه میرم خوب نیستم!
تشویش در جانش پیدا شد وارخطا گفت: چرا چی شده ترا ؟
_ _ _ سرم درد میکند.
خانه میرم.
_ _ _ ولی با کی؟ صبر کن یکجا بریم.
_ _ _ نه حالا تو به بهانه من درس گریزی نکن با دیان میرم خودش گفت!
با لحن مضرانه گفت: جان جان!
_ _ _ بلا بلاا کم افکار منحرف را به ذهنت جا بتی مه رفتم!
_ _ _ چشم بانوی من.
_ _ _ چشم شما بی بلااا.
رفتم قبل اینکه در سِت عقب بنشینم و همان دیالوگ تکراری( مگر راننده شخصی ات استم که اونجا مینشینی بیا در پیش رو بنشین) را بشنوم خودم مستقیم در سِت پیش رو جا خوش کردم.
او هم بدون کدام حرف اضافی شروع کرد به رانندگی میدانست که اصلاً حوصله بحث کردن همراهش را ندارم!
سرم را تکیه داده چشمانم را بستم!
بعد چند دقیقه و یا ساعت دوباره چشمانم را باز کردم
چیزی درست برایم معلوم نمیشه! کمی چشمانم را مالش دادم تا که درست باز شود.
دیدم در پارکينگ بلاک هستیم یعنی خانه رسیدیم پس چرا بیدارم نکرده!
❤12
چـکـامـهـ زار 🌘📜
بلی به لمر نزدیک شدم ولی فقط بخاطر تو! مه برایت مگر نگفته بودم که بزرگ مافیا هستم بخاطر تو دست کشیدم از اون کار ها میدانی؟ ظالم چرا اینطوری میکنی با عاشقت؟ _ _ _ بیبین تو حتی درست چهره مرا ندیدی! درست را در جایش بگذار اصلاً چهره مرا ندیدی! عاشق چی شدی؟…
به طرفش نگاه کردم در حال کتاب خواندن است چشمان سیاهش را از کتاب سوق داد به من!
_ _ _ بیدار شدی؟
نه پس تا هنوز خواب استم عجب سوال های بپرسد اینم!
_ _ _ اهممم چقدر وقت میشه رسیدیم؟
_ _ _ شاید دو ساعت!
چی؟
یعنی دو ساعت است که خواب کردیم ای وای!
_ _ _ چرا بیدارم نکردی؟
لبخندی زد: همینطوری!
آه ظالم امان از دست این لبخند هایت!
بعدش ادامه داده گفت: تشویش نکن خودم هم مصروف بودم به کتاب اشاره کرد!
_ _ _ نه تشویش که ندارم.
کتاب چی را میخوانید؟
با لبخند کج و شیطانی گفت: مربوط خُردترک ها نمیشه!
حالی یک چیز خوبش نثارت کرده بودم!
_ _ _ خیر باشد تشکر بابت اینکه رساندین من را فعلاً وقت تان خوش.
_ _ _ خواهش میکنم. همچنان.
از موتر پائین شدم و به طرف خانه حرکت کردم حس میکنم چیزی فراموشم شده!
ولی چی؟
خوب خیر بگذریم.
نزدیک دروازه رسیدم ای وای!
کیفم نیست!
کلید ها!
لا حول ولا قوة إلا بالله حتماً در موتر فراموشش کردم!
با دَوش دوباره رفتم به سمت لِفت!
نیست!
رفته حالی چه خاکی را در سر کنم؟
کمکم امیدی نبود تا...
ناگهان آوازش آمد!
رخم را دور دادم خودش است با همان لبخند کج و دست چپ در جیب!
کیف هم در دست راستش است با لبخند کجش،گفت: دنبال این میگردی؟
گفتم: بلی ها خیر بنگرید که آورديد پیش تر رفتم تا کیف را از دستش بگیرم ولی او دُور تر رفت و کیف را هم در عقبش پنهان کرد!
گفتم: چیکار میکنی؟
خوب بده کیف را!
با شیطنت گفت: نه نمیشه!
بی حوصله گفتم: اون وقت چرا؟
دست خود را بر سر شکمش گذاشته مالش داد بعد گفت: گرسنه هستم!
با پوزخند گفتم: خوب که چی؟
میگی چیکار کنم؟
میخواهی شماره رستورانت را بدهم برایت و یا اینکه خودم زنگ زده آردر بدهم هه؟
با همان لبخند کج جواب داد: نه هیچ کدام!
یک لا حول زیر لب گفتم!
_ _ _ پس چی؟
_ _ _ میخواهم خودت برایم غذا بپزی!
هه!
دگه چی؟
_ _ _ جناب سرت خو در جایی نخورده؟
_ _ _ نه.
بپزی کیفت را بدست میاری ورنه دیگر مربوط من نمیشود!
آه یا الله صبر بده.
_ _ _ خیلی خوب چی میخواهی بپزم؟
با چهره متفکر گفت: امممم!
کدام غذا را عالی پخته میتوانی؟
با پوزخند و چهره مغرور گفتم: همه چیز!
_ _ _ وای وای!
انقدر اعتماد به نفس که داری پس برایم آی خانم بپز!
_ _ _ چی؟!
_ _ _ چی،چی؟!
گفتم آی خانم پخته کن برایم!
نکند پختن این را یاد نداری؟
_ _ _ نخیر یاد دارم الحمدلله ولی او نمیشه خمیر کار داره هزار و یک رقم مواد کار است در او!
_ _ _ خیر است لیست بده برایت آماده میکنم هزار و یک رقم مواد را!
_ _ _ لا حول ولا قوة إلا بالله.
_ _ _ انقدر لا حول نکن!
_ _ _ اگر لا حول نکنم حالا اینجا اینطوری سالم نبودی!
_ _ _ هههههه وای ترسیدم خانم شجاع!
_ _ _ باید هم بترسی!
_ _ _ هله دگه پس لیست را آماده کن زود زود.
یا الله در عجب دردسری افتاده ام!
****
با ناباوری به دیان خیره شدم. کیفم را محکم در دستش گرفته و با خیال راحت کنار آشپزخانه ایستاده. هرچند بار که دست دراز کردم تا بگیرمش، پس کشید و با خونسردی گفت:
«اول آیخانم بپز، بعدش کیفت را میتم.»
نفس عمیقی کشیدم تا آرام بمانم. «دیان، این کار درست نيست. تو حق نداری مرا مجبور بسازی!»
لبخند کجی زد و شانه بالا انداخت. «گرسنه هستم. آیخانم پخته کن، بعد هر چی گفتی.»
دستم را مشت کردم و با ناراحتی گفتم: «این کار زورگویی است.»
با بیخیالی تکیه داد به دیوار. «هر چی که میخواهی نامش ره بگذاری، بگذار، اما حقیقت این است که تا وقتی آیخانم پخته نشه، کیفت هم دستت نمیرسه.»
دندان روی لبم فشردم و آهسته از کنارش گذشته رفتم سمت آشپزخانه.
لیست را آماده کرده دادم برایش،گفتم زود بیاری اگر ناوقت کنی آی خانمی در کار نیست!
_ _ _ دل تان جمع بانو تا پانزده دقیقه آماده میشوند!
_ _ _ انشاءالله.
گفت: بیا تا او وقت تو هم در آشپزخانه وسایل دیگر را آماده کن.
_ _ _ درست است شما برو دگه هله.
آه حالی لمر شان هم میآیند!
_ _ _ نمیآیند دلت جمع هنوز وقت است.
بعدش،خارج شد از خانه.
با ناراحتی خمیر را روی میز گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. هنوز حرصم نسبت به دیان از بین نرفته، اما چارهای نیست. باید آیخانم میپختم تا کیفم ره بگیرم.
به دیان نگاه کردم که با خیال راحت نشسته.
به طرفم دیده گفت: میخواهم بلند بلند بگویی که چیکار میکنی!
_ _ _ ها تنها همین کارم پس مانده!
چرا؟
میخواهی یاد بگیری؟
_ _ _ هممم میخواهم یاد بگیرم چون اولین غذایی است که پختنش را یاد ندارم!
اوهی دا بله خوشحالی!
_ _ _ یعنی دگه پختن همه غذا ها را بلدی؟
_ _ _ بلی صاحب بلد استم!
در دل گفتم ماشاءالله.
_ _ _ بیدار شدی؟
نه پس تا هنوز خواب استم عجب سوال های بپرسد اینم!
_ _ _ اهممم چقدر وقت میشه رسیدیم؟
_ _ _ شاید دو ساعت!
چی؟
یعنی دو ساعت است که خواب کردیم ای وای!
_ _ _ چرا بیدارم نکردی؟
لبخندی زد: همینطوری!
آه ظالم امان از دست این لبخند هایت!
بعدش ادامه داده گفت: تشویش نکن خودم هم مصروف بودم به کتاب اشاره کرد!
_ _ _ نه تشویش که ندارم.
کتاب چی را میخوانید؟
با لبخند کج و شیطانی گفت: مربوط خُردترک ها نمیشه!
حالی یک چیز خوبش نثارت کرده بودم!
_ _ _ خیر باشد تشکر بابت اینکه رساندین من را فعلاً وقت تان خوش.
_ _ _ خواهش میکنم. همچنان.
از موتر پائین شدم و به طرف خانه حرکت کردم حس میکنم چیزی فراموشم شده!
ولی چی؟
خوب خیر بگذریم.
نزدیک دروازه رسیدم ای وای!
کیفم نیست!
کلید ها!
لا حول ولا قوة إلا بالله حتماً در موتر فراموشش کردم!
با دَوش دوباره رفتم به سمت لِفت!
نیست!
رفته حالی چه خاکی را در سر کنم؟
کمکم امیدی نبود تا...
ناگهان آوازش آمد!
رخم را دور دادم خودش است با همان لبخند کج و دست چپ در جیب!
کیف هم در دست راستش است با لبخند کجش،گفت: دنبال این میگردی؟
گفتم: بلی ها خیر بنگرید که آورديد پیش تر رفتم تا کیف را از دستش بگیرم ولی او دُور تر رفت و کیف را هم در عقبش پنهان کرد!
گفتم: چیکار میکنی؟
خوب بده کیف را!
با شیطنت گفت: نه نمیشه!
بی حوصله گفتم: اون وقت چرا؟
دست خود را بر سر شکمش گذاشته مالش داد بعد گفت: گرسنه هستم!
با پوزخند گفتم: خوب که چی؟
میگی چیکار کنم؟
میخواهی شماره رستورانت را بدهم برایت و یا اینکه خودم زنگ زده آردر بدهم هه؟
با همان لبخند کج جواب داد: نه هیچ کدام!
یک لا حول زیر لب گفتم!
_ _ _ پس چی؟
_ _ _ میخواهم خودت برایم غذا بپزی!
هه!
دگه چی؟
_ _ _ جناب سرت خو در جایی نخورده؟
_ _ _ نه.
بپزی کیفت را بدست میاری ورنه دیگر مربوط من نمیشود!
آه یا الله صبر بده.
_ _ _ خیلی خوب چی میخواهی بپزم؟
با چهره متفکر گفت: امممم!
کدام غذا را عالی پخته میتوانی؟
با پوزخند و چهره مغرور گفتم: همه چیز!
_ _ _ وای وای!
انقدر اعتماد به نفس که داری پس برایم آی خانم بپز!
_ _ _ چی؟!
_ _ _ چی،چی؟!
گفتم آی خانم پخته کن برایم!
نکند پختن این را یاد نداری؟
_ _ _ نخیر یاد دارم الحمدلله ولی او نمیشه خمیر کار داره هزار و یک رقم مواد کار است در او!
_ _ _ خیر است لیست بده برایت آماده میکنم هزار و یک رقم مواد را!
_ _ _ لا حول ولا قوة إلا بالله.
_ _ _ انقدر لا حول نکن!
_ _ _ اگر لا حول نکنم حالا اینجا اینطوری سالم نبودی!
_ _ _ هههههه وای ترسیدم خانم شجاع!
_ _ _ باید هم بترسی!
_ _ _ هله دگه پس لیست را آماده کن زود زود.
یا الله در عجب دردسری افتاده ام!
****
با ناباوری به دیان خیره شدم. کیفم را محکم در دستش گرفته و با خیال راحت کنار آشپزخانه ایستاده. هرچند بار که دست دراز کردم تا بگیرمش، پس کشید و با خونسردی گفت:
«اول آیخانم بپز، بعدش کیفت را میتم.»
نفس عمیقی کشیدم تا آرام بمانم. «دیان، این کار درست نيست. تو حق نداری مرا مجبور بسازی!»
لبخند کجی زد و شانه بالا انداخت. «گرسنه هستم. آیخانم پخته کن، بعد هر چی گفتی.»
دستم را مشت کردم و با ناراحتی گفتم: «این کار زورگویی است.»
با بیخیالی تکیه داد به دیوار. «هر چی که میخواهی نامش ره بگذاری، بگذار، اما حقیقت این است که تا وقتی آیخانم پخته نشه، کیفت هم دستت نمیرسه.»
دندان روی لبم فشردم و آهسته از کنارش گذشته رفتم سمت آشپزخانه.
لیست را آماده کرده دادم برایش،گفتم زود بیاری اگر ناوقت کنی آی خانمی در کار نیست!
_ _ _ دل تان جمع بانو تا پانزده دقیقه آماده میشوند!
_ _ _ انشاءالله.
گفت: بیا تا او وقت تو هم در آشپزخانه وسایل دیگر را آماده کن.
_ _ _ درست است شما برو دگه هله.
آه حالی لمر شان هم میآیند!
_ _ _ نمیآیند دلت جمع هنوز وقت است.
بعدش،خارج شد از خانه.
با ناراحتی خمیر را روی میز گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. هنوز حرصم نسبت به دیان از بین نرفته، اما چارهای نیست. باید آیخانم میپختم تا کیفم ره بگیرم.
به دیان نگاه کردم که با خیال راحت نشسته.
به طرفم دیده گفت: میخواهم بلند بلند بگویی که چیکار میکنی!
_ _ _ ها تنها همین کارم پس مانده!
چرا؟
میخواهی یاد بگیری؟
_ _ _ هممم میخواهم یاد بگیرم چون اولین غذایی است که پختنش را یاد ندارم!
اوهی دا بله خوشحالی!
_ _ _ یعنی دگه پختن همه غذا ها را بلدی؟
_ _ _ بلی صاحب بلد استم!
در دل گفتم ماشاءالله.
❤11👍3
چـکـامـهـ زار 🌘📜
بلی به لمر نزدیک شدم ولی فقط بخاطر تو! مه برایت مگر نگفته بودم که بزرگ مافیا هستم بخاطر تو دست کشیدم از اون کار ها میدانی؟ ظالم چرا اینطوری میکنی با عاشقت؟ _ _ _ بیبین تو حتی درست چهره مرا ندیدی! درست را در جایش بگذار اصلاً چهره مرا ندیدی! عاشق چی شدی؟…
ولی بلندتر گفتم: خوب است یاد داشته باشید به خودتان به درد میخورد.
نمیدانم که چرا شما پسرا از کار خانه انقدر می شرمید!
_ _ _ چطور؟
_ _ _ خوب هلال را که میشناسی؟
_ _ _ ها.
_ _ _ وقتی مادرم به او کاری را میگفت خود را در زمین و زمان میزد ولی کار را نمیکرد چرا؟
چون میگفت کار دختر هایت است!
ولی یک روز چنان قدر ما در سرش آمد که بعدش خودش با شوق کار میکرد.
یعنی کار کردن دختر و پسر ندارد!
کار،کار است.
بعضی ها را بیبینید دختر ندارن و فقط پسر دارند اگر او مادر تبعیض میان اولاد هایش قائل نباشد حالا که دختر ندارد پسر خود را سر کار میکند.
من دیدیم مادری را که دختر نداشته ولی بالای پسرانش چنان سیاست دارد که همه کار های خانه را پسرانش میکنند از ظرف شستن شروع تا دیگر کار ها.
ولی خوب البته مادری را هم دیدیم که اصلاً سیاستِ بالای فرزند خود نداشته و فقط پسر خود را در بالا سر مینشاند فقط،همین قدر میماند که غذا را هم در دهانش تخته کند!
با این حرفم خندهی کرد!
دوباره ادامه داده گفتم:
کار دختر و پسر نمیشناسد.
گر چی باز هم این ما هستیم که این تفاوت ها را در میان آوردیم!
باز هم همه اش گناه خودمان است!
خوب خیر دگه بگذریم.
به طرفش نگاه کردم آنقدر با دقت به حرف هایم گوش داد که حتی لحظه ای شرمیدم.
_ _ _ قسمیکه خودت گفتی کار پسر و دختر نمیشناسد آدمی است دیگر چه دختر چه پسر باید همه کاره باشد!
یعنی هم کار های خانه را یاد داشته باشد و هم از بیرون چون به فايده خودش است.
روزی نه روزی حتماً محتاج میشود.
مثلاً پسرانی که حتی یک تخم پختن را بلد نیستن وقتی در خانه تنها میمانند و خواهر و مادر شان نمیباشد حیران میمانند که چی کار کنند حالا که یک تخم پختن ساده را یاد ندارند،و باز هم فقط یک کار میماند اینکه از رستورانت آردر بتن!
بعدش با شیطنت گفت: ولی همه پسرا مثل هم نیستن!
البته مثل من. چشمکی نثارم کرد!
با پوزخند گفتم: همم راست میگی!
دوباره گفت: خوب حالا بگو چیکار میکنی چیکار نمیکنی!
با اعتراض گفتم: اگر نه بگذر زود زود پخته کنم که گرسنه هستی.
_ _ _ نه!
مشکلی نیست هله گوشم با توست.
_ _ _ خیلی خوب
«گوش کن که بفهمی، آیخانم درست کردن آسان نیه.»
مه هم کم کم لهجه ام هراتی شده هههه.
لبخند زد. «گوشهایم با توست، استاد.»
چشم غرهای رفتم و آستینم را بالا زدم البته خیلی خیلی کم. «اول از همه، آرد، نمک و آب را یکجا میکنیم تا یک خمیر نرم جور شود. بعدش خوب ورز میدهیم تا به دست نچسبه.»
دیان با کنجکاوی نگاه دارد. «یعنی خودت خمیر هم میکنی؟»
نگاه تندی به او انداختم. «اگر تو مجبورم نمیساختی، هیچوقت! ولی حالی که چاره ندارم، بلی، خودم خمیر میکنم گر چی میشه که از بازار هم خمیر آماده گرفت ولی معمولاً ما خود مان خمیر میکنيم.»
_ _ _ تو پختن این را از کجا یاد گرفتی؟
_ _ _ تا حال چیزی نمانده که پختنش را یاد نداشته باشم!
_ _ _ اوه اوه ماشاءالله.
خوب است پس خانم خانه خوبی میشی!
با این حرفش عصابم رو به شارتی رفت!
_ _ _ بیبین یک دختر برای اینکه خانم خانه خوبی باشد این چیز ها را یاد نمیگيرد این را در مغزت جا بده!
با نیشخند گفت: پس برای چی یاد میگیرد؟
_ _ _ خود شما بخاطر چی آشپزی را یاد گرفتی؟
_ _ _ اممم شاید بخاطر این باشد که دوست داشتم.
یا هم اینکه روزی اگر ضرورت شد به گفته مردم عام ما خر خود را از لای کشیده بتوانم.
با گفتن این متل اش خنده خود را مهار نتوانستم شروع کردم به قهقهه زدن.
وای خدا لای گفتنش را بعد بیبین کم ماند بمیرم از دست خنده!
به طرفش نگاه کردم عجیب و غریب نگاه دارد طرف من!
خنده ام را متوقف کرده گفتم: چی گپ است؟
اینطوری نگاه نکن نگاهت هشتاد کیلو وزن دارد ورش دار از سرمان!
این بار او شروع کرد به قهقهه.
دوباره با جدیت گفت: خوب نگفتی از کجا یاد گرفتی پختن این را؟
_ _ _ ما در خانه از این چیز ها خیلی میپزیم.
آی خانم را معمولاً کسانی که در تخار و اینجا ها هستند پخته میکنند یعنی این غذا مربوط اونجا میشود.
چون مادر جانم از تخار است ما هم از ایشان یاد گرفتیم پختنش را!
با تعجب گفت: مادرت از تخار است؟
گفتم: هممم از تخار هستند چطور؟
_ _ _ هیچ همینطوری پرسيدم.
مه هم دیگر چیزی نگفتم.
بعد از ورز دادن، خمیر را کنار گذاشتم تا کمی استراحت کند به گفته مردم عام دَم بگیرد.«حالی وقتش است که مواد داخلی ره آماده کنیم.»
پیاز را توته کردم و با روغن در دیگ انداختم. بوی خوشی در آشپزخانه پیچید...
***
بعد از آماده شدن موادش
خمیر را برداشتم و به چند قسمت تقسیم کردم. هر قسمت را نازک پهن کردم و مقداری از مخلوط گوشت را وسطش گذاشتم. بعد، خمیر را با دقت رول کردم، مثل یک لولهی نازک، و بعدش پیچ دادم تا به شکل حلزونی دربیاید.
نمیدانم که چرا شما پسرا از کار خانه انقدر می شرمید!
_ _ _ چطور؟
_ _ _ خوب هلال را که میشناسی؟
_ _ _ ها.
_ _ _ وقتی مادرم به او کاری را میگفت خود را در زمین و زمان میزد ولی کار را نمیکرد چرا؟
چون میگفت کار دختر هایت است!
ولی یک روز چنان قدر ما در سرش آمد که بعدش خودش با شوق کار میکرد.
یعنی کار کردن دختر و پسر ندارد!
کار،کار است.
بعضی ها را بیبینید دختر ندارن و فقط پسر دارند اگر او مادر تبعیض میان اولاد هایش قائل نباشد حالا که دختر ندارد پسر خود را سر کار میکند.
من دیدیم مادری را که دختر نداشته ولی بالای پسرانش چنان سیاست دارد که همه کار های خانه را پسرانش میکنند از ظرف شستن شروع تا دیگر کار ها.
ولی خوب البته مادری را هم دیدیم که اصلاً سیاستِ بالای فرزند خود نداشته و فقط پسر خود را در بالا سر مینشاند فقط،همین قدر میماند که غذا را هم در دهانش تخته کند!
با این حرفم خندهی کرد!
دوباره ادامه داده گفتم:
کار دختر و پسر نمیشناسد.
گر چی باز هم این ما هستیم که این تفاوت ها را در میان آوردیم!
باز هم همه اش گناه خودمان است!
خوب خیر دگه بگذریم.
به طرفش نگاه کردم آنقدر با دقت به حرف هایم گوش داد که حتی لحظه ای شرمیدم.
_ _ _ قسمیکه خودت گفتی کار پسر و دختر نمیشناسد آدمی است دیگر چه دختر چه پسر باید همه کاره باشد!
یعنی هم کار های خانه را یاد داشته باشد و هم از بیرون چون به فايده خودش است.
روزی نه روزی حتماً محتاج میشود.
مثلاً پسرانی که حتی یک تخم پختن را بلد نیستن وقتی در خانه تنها میمانند و خواهر و مادر شان نمیباشد حیران میمانند که چی کار کنند حالا که یک تخم پختن ساده را یاد ندارند،و باز هم فقط یک کار میماند اینکه از رستورانت آردر بتن!
بعدش با شیطنت گفت: ولی همه پسرا مثل هم نیستن!
البته مثل من. چشمکی نثارم کرد!
با پوزخند گفتم: همم راست میگی!
دوباره گفت: خوب حالا بگو چیکار میکنی چیکار نمیکنی!
با اعتراض گفتم: اگر نه بگذر زود زود پخته کنم که گرسنه هستی.
_ _ _ نه!
مشکلی نیست هله گوشم با توست.
_ _ _ خیلی خوب
«گوش کن که بفهمی، آیخانم درست کردن آسان نیه.»
مه هم کم کم لهجه ام هراتی شده هههه.
لبخند زد. «گوشهایم با توست، استاد.»
چشم غرهای رفتم و آستینم را بالا زدم البته خیلی خیلی کم. «اول از همه، آرد، نمک و آب را یکجا میکنیم تا یک خمیر نرم جور شود. بعدش خوب ورز میدهیم تا به دست نچسبه.»
دیان با کنجکاوی نگاه دارد. «یعنی خودت خمیر هم میکنی؟»
نگاه تندی به او انداختم. «اگر تو مجبورم نمیساختی، هیچوقت! ولی حالی که چاره ندارم، بلی، خودم خمیر میکنم گر چی میشه که از بازار هم خمیر آماده گرفت ولی معمولاً ما خود مان خمیر میکنيم.»
_ _ _ تو پختن این را از کجا یاد گرفتی؟
_ _ _ تا حال چیزی نمانده که پختنش را یاد نداشته باشم!
_ _ _ اوه اوه ماشاءالله.
خوب است پس خانم خانه خوبی میشی!
با این حرفش عصابم رو به شارتی رفت!
_ _ _ بیبین یک دختر برای اینکه خانم خانه خوبی باشد این چیز ها را یاد نمیگيرد این را در مغزت جا بده!
با نیشخند گفت: پس برای چی یاد میگیرد؟
_ _ _ خود شما بخاطر چی آشپزی را یاد گرفتی؟
_ _ _ اممم شاید بخاطر این باشد که دوست داشتم.
یا هم اینکه روزی اگر ضرورت شد به گفته مردم عام ما خر خود را از لای کشیده بتوانم.
با گفتن این متل اش خنده خود را مهار نتوانستم شروع کردم به قهقهه زدن.
وای خدا لای گفتنش را بعد بیبین کم ماند بمیرم از دست خنده!
به طرفش نگاه کردم عجیب و غریب نگاه دارد طرف من!
خنده ام را متوقف کرده گفتم: چی گپ است؟
اینطوری نگاه نکن نگاهت هشتاد کیلو وزن دارد ورش دار از سرمان!
این بار او شروع کرد به قهقهه.
دوباره با جدیت گفت: خوب نگفتی از کجا یاد گرفتی پختن این را؟
_ _ _ ما در خانه از این چیز ها خیلی میپزیم.
آی خانم را معمولاً کسانی که در تخار و اینجا ها هستند پخته میکنند یعنی این غذا مربوط اونجا میشود.
چون مادر جانم از تخار است ما هم از ایشان یاد گرفتیم پختنش را!
با تعجب گفت: مادرت از تخار است؟
گفتم: هممم از تخار هستند چطور؟
_ _ _ هیچ همینطوری پرسيدم.
مه هم دیگر چیزی نگفتم.
بعد از ورز دادن، خمیر را کنار گذاشتم تا کمی استراحت کند به گفته مردم عام دَم بگیرد.«حالی وقتش است که مواد داخلی ره آماده کنیم.»
پیاز را توته کردم و با روغن در دیگ انداختم. بوی خوشی در آشپزخانه پیچید...
***
بعد از آماده شدن موادش
خمیر را برداشتم و به چند قسمت تقسیم کردم. هر قسمت را نازک پهن کردم و مقداری از مخلوط گوشت را وسطش گذاشتم. بعد، خمیر را با دقت رول کردم، مثل یک لولهی نازک، و بعدش پیچ دادم تا به شکل حلزونی دربیاید.
❤11👍2❤🔥1