وعده کردم که به تو سر نزنم
برسم تا دم در ،در نزنم
قول دادم به غزلهای خودم
زل به چشمان تو دیگر نزنم
مطمن باش خیالت راحت
گله ای از تو به دفتر نزنم
این چه رسمیست که باید یک عمر
حرف خود را به تو اخر نزنم
برو ای عشق برو تا دیگر
روی دستان تو پرپر نزنم.
برسم تا دم در ،در نزنم
قول دادم به غزلهای خودم
زل به چشمان تو دیگر نزنم
مطمن باش خیالت راحت
گله ای از تو به دفتر نزنم
این چه رسمیست که باید یک عمر
حرف خود را به تو اخر نزنم
برو ای عشق برو تا دیگر
روی دستان تو پرپر نزنم.
🔥2❤1
هر آدمی قرار نیست یه قسمتی از آیندهی تو باشه، بعضی از آدما میان تا فقط درسهایی تو زندگیت باشن .
- مازیتوفسکی؛
🔥2❤1
Forwarded from منارة الهدی
قسمت دوم: موسی در کاخ فرعون
صندوق کوچک موسی علیهالسلام، بر امواج رود نیل روان بود. خداوند خود نگهبان او بود. جریان آب، صندوق را آرامآرام به سوی باغهای کاخ فرعون برد.
خادمان کاخ، آن را دیدند و نزد آسیه – همسر فرعون – آوردند. آسیه با نگاهی پرمهر به نوزاد نگریست و گفت:
«این کودک، روشنی چشم من و توست، او را نکشید، شاید برای ما سودی داشته باشد، یا او را فرزندی بگیریم.»
فرعون که قلبی سنگی داشت، در برابر مهربانی همسرش سکوت کرد. و بدینگونه، موسی علیهالسلام در خانه دشمن خود پرورش یافت، در حالی که هیچکس نمیدانست این نوزاد همان کسی است که روزی تاج فرعون را در هم خواهد شکست.
اما کودک، هیچ زنی جز مادر خود را شیر نمیگرفت. فرعون دستور داد دایههایی از میان زنان مصر بیاورند، ولی موسی لب بر شیر هیچکدام نگشود.
در همین هنگام، خواهر موسی که از دور همه چیز را میپایید، گفت:
«میخواهید شما را به زنی راهنمایی کنم که میتواند این کودک را شیر دهد و از او به نیکی مراقبت کند؟»
فرعون پذیرفت. بدینگونه، خداوند وعدهاش را راست گردانید و مادر موسی دوباره کودک خود را در آغوش گرفت، بیآنکه کسی بداند.
> فَرَدَدْنَاهُ إِلَىٰ أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهَا وَلَا تَحْزَنَ
(قصص: ۱۳)
«پس او را به مادرش بازگرداندیم تا چشمش روشن شود و اندوهگین نگردد.»
در کاخ فرعون، موسی علیهالسلام رشد کرد. نیرومند، باهوش و استوار. و خداوند او را برای رسالتی بزرگ آماده میکرد...
#موسی
#فرعون
#قرآن
صندوق کوچک موسی علیهالسلام، بر امواج رود نیل روان بود. خداوند خود نگهبان او بود. جریان آب، صندوق را آرامآرام به سوی باغهای کاخ فرعون برد.
خادمان کاخ، آن را دیدند و نزد آسیه – همسر فرعون – آوردند. آسیه با نگاهی پرمهر به نوزاد نگریست و گفت:
«این کودک، روشنی چشم من و توست، او را نکشید، شاید برای ما سودی داشته باشد، یا او را فرزندی بگیریم.»
فرعون که قلبی سنگی داشت، در برابر مهربانی همسرش سکوت کرد. و بدینگونه، موسی علیهالسلام در خانه دشمن خود پرورش یافت، در حالی که هیچکس نمیدانست این نوزاد همان کسی است که روزی تاج فرعون را در هم خواهد شکست.
اما کودک، هیچ زنی جز مادر خود را شیر نمیگرفت. فرعون دستور داد دایههایی از میان زنان مصر بیاورند، ولی موسی لب بر شیر هیچکدام نگشود.
در همین هنگام، خواهر موسی که از دور همه چیز را میپایید، گفت:
«میخواهید شما را به زنی راهنمایی کنم که میتواند این کودک را شیر دهد و از او به نیکی مراقبت کند؟»
فرعون پذیرفت. بدینگونه، خداوند وعدهاش را راست گردانید و مادر موسی دوباره کودک خود را در آغوش گرفت، بیآنکه کسی بداند.
> فَرَدَدْنَاهُ إِلَىٰ أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهَا وَلَا تَحْزَنَ
(قصص: ۱۳)
«پس او را به مادرش بازگرداندیم تا چشمش روشن شود و اندوهگین نگردد.»
در کاخ فرعون، موسی علیهالسلام رشد کرد. نیرومند، باهوش و استوار. و خداوند او را برای رسالتی بزرگ آماده میکرد...
#موسی
#فرعون
#قرآن
❤1
naked truth about me is that
I do hurt people with My behaviour.
I do hurt people with My behaviour.
🌚3
Forwarded from منارة الهدی
امام بربهاري -رحمة الله عليه- میفرماید:
و بدان -الله رحمتت کند- یقیناً علم به زیاد بودن روایت و کتب نیست؛ همانا عالم کسی است که از علم و سنتها پیروی کند؛ و اگرچه قلیل العلم و کُتُب باشد؛ و هرکس با کتاب و سنّت مخالفت کند، او صاحب بدعت است، اگرچه علم و کتب زیادی داشته باشد
📚 [شرح السنة؛ ص ١٠٤]
و بدان -الله رحمتت کند- یقیناً علم به زیاد بودن روایت و کتب نیست؛ همانا عالم کسی است که از علم و سنتها پیروی کند؛ و اگرچه قلیل العلم و کُتُب باشد؛ و هرکس با کتاب و سنّت مخالفت کند، او صاحب بدعت است، اگرچه علم و کتب زیادی داشته باشد
📚 [شرح السنة؛ ص ١٠٤]
❤1
با او فقط شوخی داشتم، اما او جدی گرفت.
با جدیت نگاهم کرد و گفت:
میدانی؟ بعضی وقتها با خودم فکر میکنم... این دختری که خودش رمانهای عاشقانه مینویسد، متنهای احساسی مینویسد، به درد دل دوستانش گوش میدهد و نصیحتشان میکند… حتی من، خودم هر چی در دلم بود برایت گفتم، میدانی که یک مدتی با کسی در ارتباط بودم...
چطور این دختر خودش تحت تأثیر قرار نمیگیرد آخر هر کی باشد دلش میخواهد که او هم همانند دوستانش باشد یکی را داشته باشد...
اما این را خوب بدان، من هیچوقت از تو چنین توقعی ندارم که با کسی در رابطه باشی، و باور دارم که نبودی، نیستی و نخواهی بود.
شاید بگویی: «خودش در ارتباط بوده، حالا آمده مرا نصیحت میکند!»
اما برایم مثل خواهری. نه فقط به خاطر آنچه هستی، بلکه به خاطر آنچه که نیستی!
نمیخواهم وارد این رابطهها شوی، نمیخواهم رنگ این چیزها را ببینی.
درست است، فامیلت آنطور آزادی برایت نمیدهد، خواهرانت هم بالای سرت هستند، شاید نیازی به من نباشد، اما اگر روزی باخبر شوم پای همچو موضوعی در میان است، از هر کسی بگذرم، از تو نمیگذرم.
از هر کسی توقع دارم، اما از تو نه!
میدانم اهلش نیستی، نباید هم باشی.
با اینکه خودم اشتباه کردم، ولی گذشت… اولین بود و آخرین.
باور کن، از چنین دخترانی خوشم نمیآید.
و تو… تو فرق داری. غروری داری که کمتر کسی دارد.
شخصیت تو چیزی دیگری است...
پیشنهادهای زیادی رد کردی، به همین دلیل همه برایت اعتماد داریم تنها من نه که همه گی.
تو نزد همه خاص هستی و بی جوره
تو آخرین کسی هستی که ممکن است در ذهنم با چنین کارهایی همراه باشد.
لطفاً مراقب خودت باش.
همیشه…
#روزانه_نویسی
با جدیت نگاهم کرد و گفت:
میدانی؟ بعضی وقتها با خودم فکر میکنم... این دختری که خودش رمانهای عاشقانه مینویسد، متنهای احساسی مینویسد، به درد دل دوستانش گوش میدهد و نصیحتشان میکند… حتی من، خودم هر چی در دلم بود برایت گفتم، میدانی که یک مدتی با کسی در ارتباط بودم...
چطور این دختر خودش تحت تأثیر قرار نمیگیرد آخر هر کی باشد دلش میخواهد که او هم همانند دوستانش باشد یکی را داشته باشد...
اما این را خوب بدان، من هیچوقت از تو چنین توقعی ندارم که با کسی در رابطه باشی، و باور دارم که نبودی، نیستی و نخواهی بود.
شاید بگویی: «خودش در ارتباط بوده، حالا آمده مرا نصیحت میکند!»
اما برایم مثل خواهری. نه فقط به خاطر آنچه هستی، بلکه به خاطر آنچه که نیستی!
نمیخواهم وارد این رابطهها شوی، نمیخواهم رنگ این چیزها را ببینی.
درست است، فامیلت آنطور آزادی برایت نمیدهد، خواهرانت هم بالای سرت هستند، شاید نیازی به من نباشد، اما اگر روزی باخبر شوم پای همچو موضوعی در میان است، از هر کسی بگذرم، از تو نمیگذرم.
از هر کسی توقع دارم، اما از تو نه!
میدانم اهلش نیستی، نباید هم باشی.
با اینکه خودم اشتباه کردم، ولی گذشت… اولین بود و آخرین.
باور کن، از چنین دخترانی خوشم نمیآید.
و تو… تو فرق داری. غروری داری که کمتر کسی دارد.
شخصیت تو چیزی دیگری است...
پیشنهادهای زیادی رد کردی، به همین دلیل همه برایت اعتماد داریم تنها من نه که همه گی.
تو نزد همه خاص هستی و بی جوره
تو آخرین کسی هستی که ممکن است در ذهنم با چنین کارهایی همراه باشد.
لطفاً مراقب خودت باش.
همیشه…
#روزانه_نویسی
🔥5❤1💯1
Forwarded from ایـوانـ مـنـ
چه میدانم دوست داری خوشحالم کنی با خریطه ای از چپسک و انرژی...
و یا هم غذا های تند و تیز بیا
شاید خوشحال شدم!
و یا هم غذا های تند و تیز بیا
شاید خوشحال شدم!
❤2😁2
بادبادکِ آبے
آنقدر معتاد چایی شده بودم، که فکر میکردم چای میتواند؛ درمان خوبی برای دردهایم باشد. و حتی باعث میشد سردردی که معمولاً دچارش میشوم؛ را کاهش بدهد. کودک که بودم، فکر میکردم که فقط دردهایی جسمی مانندِ سردردی و جاندردی وجود دارد، نمیدانستم بدتر از آن درد…
منم معتاد چایی ام😭
به قول صهراوی مواد مخدر مورد علاقه ام چایی!👩🦯
به قول صهراوی مواد مخدر مورد علاقه ام چایی!👩🦯
❤🔥3
تنها که میماند، سخت افسرده بود و میخواست کسی را صدا کند تا همدمش باشد اما از پیش میدانست که با دیگران حالش از اینکه بود بدتر میشد۔
لئو تولستوی
لئو تولستوی
💯2💔2
Forwarded from ایـوانـ مـنـ
«دلم میخواست بمیرم، لااقل برای مدتی کوتاه!
بعد زنده میشدم و هرکاری که لازم بود انجام میدادم. اما حالا دلم میخواست فقط برای مدتی کوتاه بمیرم.»
بعد زنده میشدم و هرکاری که لازم بود انجام میدادم. اما حالا دلم میخواست فقط برای مدتی کوتاه بمیرم.»
😐2❤1
Forwarded from خــطهــای خــاکــســتــری (v3nus)
اینکه دارم شوقم را به همه چیزهای که دوست داشتم از دست میدهم، عمیقا غمگینم میکند.
❤1😢1💔1😐1