چـکـامـهـ زار 🌘📜
453 subscribers
538 photos
75 videos
10 files
349 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
چـکـامـهـ زار 🌘📜
مهسا لبخند شیطانی زده گفت: بلی بلی همینطور است! _ _ _ خوب خیر حالی چی کار داره مره؟ _ _ _ نمی‌دانم خودت بیا بیبین چی میگه. _ _ _ درست است. رفتم به سمتش! _ _ _ السلام علیکم و رحمةالله. _ _ _ علیکم سلام خوب هستین؟ گفتم: الحمدلله شکر است سلامت باشید. بفرمایید…
حتی تصورش هم جالب است.
مافیا او هم در اینجا!
دگه چی.
در همین اثنا یکی را دیدم که پنهانی نگاه دارد وقتی متوجه شد که دیدمش زود فرار کرد!
صنف آرام است. من و یوسف روی چوکی نشسته ایم، کتاب تجارت بین ما باز است. برایش توضیح می‌دادم که چگونه سمینار بدهند. حواسم فقط به درس بود، اما ناگهان، در صنف با شدت باز شد.
از جا پریدم. سرم را بلند کردم و قلبم لحظه‌ای ایستاد.
او بود.
چشمانش برق می‌زد، اما نه از کنجکاوی یا تعجب، بلکه از چیزی تاریک‌تر—چیزی که من نمی‌توانستم درکش کنم. نگاهش بین من و یوسف چرخید، اخمش عمیق‌تر شد.
_ _ _ "اینجا چی می‌کنی؟"
لحنش یخ‌زده است.
پلک زدم، سعی کردم بفهمم که منظورش چیست.
_ _ _ "چی؟"
قدمی جلوتر آمد، سایه‌اش روی میز افتاد. چشم‌هایش تیز روی من قفل شدند.
_ _ _ "درس خواندن، ها؟
تو و این؟"
به یوسف اشاره کرد. حالا دیگر کاملاً مشخص بود که اوضاع بدتر از چیزی است که فکرش را می‌کردم. یوسف، که تا حالا آرام نشسته بود، سرش را بالا گرفت و با لحن محکم گفت:
_ _ _ "ما فقط روی یک پروژه‌ی صنفی کار می‌کردیم."
پوزخند دیان تیز است.
_ _ _ "پروژه؟
یا چیزی بیشتر؟"
حس کردم خونم به جوش آمد. دست‌هایم را مشت کردم و نفس عمیقی کشیدم تا آرام بمانم. اما نتوانستم.
_ _ _ "چه غلطی می‌کنی؟ ناحق قضاوت نکن!"
اخم‌هایش در هم رفت، صدایش کمی پایین‌تر آمد، اما زهر در کلماتش باقی ماند.
_ _ _ "قضاوت؟
من کور نیستم! دیدم که اینجا نشستی، با این،
تنها!"
از عصبانیت به جوش آمدم. از کی تا حالا باید به او توضیح می‌دادم که با کی حرف می‌زنم؟
_ _ _ "تو حق نداری این‌طور حرف بزنی. من هیچ کار غلطی نکردم!"
چشمانش تنگ شد، لب‌هایش به خط باریکی تبدیل شد.
_ _ _ "مهم نیست. برای من، این کافی‌ست که ببینم!"
یوسف در کنارم پوزخند زد، دست‌به‌سینه نشست.
_ _ _ "تو خیلی احساساتی برخورد می‌کنی، مرد! ما واقعاً فقط بالای سمینار کار می‌کردیم."
نگاه دیان تیز شد.
_ _ _ "تو آرام باش!"
آه کشیدم. سرم را پایین انداختم. نمی‌دانستم چرا این حرف‌هایش انقدر ناراحتم می‌کرد، اما بیشتر از همه، چیزی که مرا عذاب می‌داد، این بود که او اصلاً نمی‌خواست بفهمد.
دلم می‌خواست این سوءتفاهم را حل کنم، اما کلماتم در گلویم گیر کرده بودند. در دل، آیه‌ای از قرآن را که همیشه برای آرامش زمزمه می‌کردم، به یاد آوردم:
"إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ" (بی‌گمان، خداوند با صابران است).
چشمانم را بستم. باید صبر می‌کردم. نباید با عصبانیت پاسخ می‌دادم. این، امتحانی بود که ایمانم را می‌سنجید.
به آرامی گفتم:
_ _ _ "دیان، اسلام به ما یاد داده که قبل از قضاوت، تحقیق کنیم. 'فَتَبَيَّنُوا'... اول حقیقت را روشن کن. بعد هر چیزی که خواستی بگو."
نگاهش لحظه‌ای لرزید. شاید انتظار این واکنش را نداشت. شاید فکر می‌کرد عصبانی می‌شوم، داد می‌زنم، اما من یاد گرفته بودم که خشم، راه‌حل نیست.
درست است مه هم گاهی عصبانی میشم و حرف های نابجا میگم اما چیکار کنم مه کدام بنده خاص الله نیستم که هیچ گناهی را مرتکب نشوم می‌دانم که لقب گذاشتن بالای مردم خوب نیست می‌دانم که چندان اخلاق خوبی هم ندارم بعضی وقت خیلی زشت میرم با هرکس اما تا جاییکه بتوانم کوشش می‌کنم دوری کنم ولی نمیشه حرف های مهسا به یادم آمد که همیشه میگه: اصلاً اخلاقت خوب نیست گاهی خیلی زشت برخورد می‌کنی تو حافظ قرآن استی تو محجبه استی و برای تو خوب نیست چنین اخلاقی داشته باشی بالایت قضاوت می‌کنند که یک دختر مذهبی و بعد این اخلاق و این کار ها !
اصلاً خوب نیست.
درست است که حافظ قرآن استم
درست است که مححبه استم.
ولی مه هم بنی آدم هستم
و خطا کار!
آخر من را به قضاوت نابجای مردم چی!
من هم گاهی مرتکب گناه می‌شوم و این به مذهبی بودن و یا نبودن من اصلاً ربط ندارد.
همه انسانها خطا کارند!
با جدیت تمام گفتم: "ما فقط برای سمینار درس می‌خواندیم. استاد خودش از ما خواسته بود که این بخش را آماده کنیم.
به یاد که داری ان‌شاءالله؟
دیان چیزی نگفت. یوسف اما آرام پوزخند زد.
_ _ _ "می‌دانی؟" نگاهش را به دیان دوخت. "او بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی محکم است. اما تو... هنوز یاد نگرفتی که چطور قضاوت نکنی."
دیان چشمانش را بست، نفسش را سخت بیرون داد. حس کردم در حال کشمکش با خودش است.
من دیگر چیزی نگفتم. وظیفه‌ی من این بود که حقیقت را بگویم. قضاوت با او بود. اما در دل، باز هم دعا کردم...
"اللهم أرني الحق حقا وارزقني اتباعه وأرني الباطل باطلا وارزقني اجتنابه"
(خدایا، حق را به من نشان بده تا پیرو آن باشم و باطل را نشان بده تا از آن دوری کنم).
9🔥4👍1🕊1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
مهسا لبخند شیطانی زده گفت: بلی بلی همینطور است! _ _ _ خوب خیر حالی چی کار داره مره؟ _ _ _ نمی‌دانم خودت بیا بیبین چی میگه. _ _ _ درست است. رفتم به سمتش! _ _ _ السلام علیکم و رحمةالله. _ _ _ علیکم سلام خوب هستین؟ گفتم: الحمدلله شکر است سلامت باشید. بفرمایید…
یوسف شانه بالا انداخت و دیگر چیزی نگفت. اما من دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. قلبم با سرعت می‌زد، عصبانیت در رگ‌هایم جریان داشت.
_ _ _ "تو از من بدت می آید، درست؟ پس چرا اهمیت می‌دهی که من کجا هستم و یا  با  کی هستم؟"
چیزی در چهره‌اش لرزید. یک لحظه کوتاه، شاید حتی کمتر از یک ثانیه، اما دیدم که نگاهش تغییر کرد. اما سریع خودش را جمع کرد.
_ _ _ "من اهمیت نمی‌دهم. فقط حوصله‌ی این نمایش‌های مسخره را ندارم."
تویی که حتی رخ ات را نمایان نمی‌کنی بعد اینجا در صنف با یک پسر نامحرم او هم تنها !
اصلاً این انتظار از تو نمی‌رفت!
با شنیدن این حرف هایش قلبم تیر کشید ولی خم به ابرو نیاوردم بغض گلویم را فشار می‌دهد اما من نباید گریه کنم بغض خود را قورت داده گفتم: دیان!
متوجه حرف هایت باش معلوم است که به حال نیستی بهتر است بری یک آبی به سر و صورتت بزنی تا حالت جا بيايد!
_ _ _ من کاملاً خوب خوبم.
تلخ خندیدم.
_ _ _ "پس بیرون برو."
یک لحظه مکث کرد. انگار واقعاً داشت فکر می‌کرد که چه کار کند. بعد، بدون اینکه چیزی بگوید، چرخید و رفت.
در پشت سرش بسته شد.
نفس عمیقی کشیدم، اما دست‌هایم هنوز می‌لرزیدند. یوسف خندیده گفت:
_ _ _  "به نظر می‌رسه که او اصلاً از تو خوشش نمی‌آید... ولی باز هم مراقبت است."
چیزی نگفتم. فقط به در نگاه کردم. نمی‌دانستم چرا، اما حس می‌کردم که این سوءتفاهم... تازه شروع شده است.
طاقت نتوانستم از عقبش رفتم با شتاب!
ولی چرا؟
چرا من باید برای او توضیح بدهم؟
چرا؟
نکند واقعاً...
من‌ دل به این پسر دیوانه داده ام!
نه دگه چی.همین که به سمتش رفتم، نفس عمیقی کشیدم. باید این سوءتفاهم لعنتی را برطرف می‌کردم. باید توضیح می‌دادم که چیزی که دیده، آن‌طور که فکر می‌کند نیست. اما...
❤‍🔥105👍1🔥1🕊1😐1
و بالاخره برف🫠❄️

ان‌شاءالله حداقل‌ این بار صبح از خواب که خیستم زمین کاملاً از برف سفید شده باشه😑

چون در این زمستان‌ اصلاً برف درست و حسابی نديديم 😕
👍4❤‍🔥1👏1😐1
گاهی تلخی صبر اذیت‌تان خواهد کرد؛ اما وقتی جبران شود، دردهایی که دیده‌اید را فراموش خواهید.

ادهم شرقاوی
8🔥1
مَن‌أَحَبَکَ‌بِصِدْقٍ‌أرْشَدَکَ‌إِلَیﷲ

کسی‌که‌توراخالصانه‌دوست‌داشته‌باشد

تورابسوی‌خـدا‌هدایت‌وراهنمایی‌میکند
🥰91🔥1
Forwarded from . (ོܟߺࡄᥫ᭡ࡅ࣪ߺߊ‌‌ܩܢ‌‌𓍼🎀)
آدم هميشه فكر مى‌كنه كه میشه برگشت.
میشه درستش کرد، میشه توضیح داد، میشه جبرانش کرد.
ولی میدونی، آدم هميشه اشتباه مى‌كنه!(:
👌3🔥1
میدونید من چرا پولمو به رخ همه نمی‌کشم؟
چون پول‌دار واقعی هیچ وقت پول خودشو به رخ کسی نمی‌کشه.!
شوخی کردم بخدا یه قرون ته جیب‌ام نیست که بخوام به کسی ادا در بیارمم🥺😂
😁5🔥2
Forwarded from . (h̶u̶s̶n̶a̶シ︎)
از اینکه وقتی ناراحتم، ناراحتت می‌کنم. تا بفهمی ناراحتم، ناراحتم

دختر نیستی که بفهمیシ︎
❤‍🔥4🔥1💯1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
یوسف شانه بالا انداخت و دیگر چیزی نگفت. اما من دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. قلبم با سرعت می‌زد، عصبانیت در رگ‌هایم جریان داشت. _ _ _ "تو از من بدت می آید، درست؟ پس چرا اهمیت می‌دهی که من کجا هستم و یا  با  کی هستم؟" چیزی در چهره‌اش لرزید. یک لحظه کوتاه،…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_چهل_و_یکم
ناشر: #دوشیزه_سادات


قدمم در هوا ماند.
کنارش ایستاده بود. دختری با موهای باز، قد بلند، و نگاهی که انگار هیچ‌وقت از او جدا نشده بود. قلبم محکم‌تر کوبید. این... این همان دختری بود که رهایش کرده بود؟
ستاره!
در آغوش دیان!
برای لحظه‌ای حس کردم قلبم ایستاد!
بدنم‌ سرد سرد شد!
حالا اینجا چه می‌کرد؟
گلویم خشک شد. انگار زبانم قفل شده. نمی‌توانم جلو بروم. نمی‌توانم حرف بزنم. چشمانم بین او و دیان سرگردان شد. دیان... حتی متوجه حضورم نشده بود.
چرا؟
حس کردم انگشتانم سرد شده‌اند. تمام جرئتی که داشتم، دود شد. شاید هم واقعاً مهم نبود که توضیح بدهم. شاید... دیگر هیچ چیزی مهم نبود.
یک قدم به عقب برداشتم. بعد دومی را. چرخیدم و رفتم.
قدم‌هایم تند شد، انگار زمین زیر پایم سست شده بود. نمی‌خواستم این‌طور تمام شود. نباید این‌طور تمام می‌شد! اما چطور می‌توانستم برگردم وقتی خودش هم متوجه نشد که من آنجا بودم؟ یا شاید هم… متوجه شد و نخواست که به من نگاه کند؟
قلبم می‌کوبید. یک‌لحظه ایستادم. نفس عمیقی کشیدم، دستم را مشت کردم. نه! من نباید فرار کنم! این کار، کارِ من نیست. من از هیچ‌کس و هیچ‌چیز نمی‌ترسم.
برگشتم. دوباره نگاهشان کردم.
نفسم را محکم بیرون دادم. بعد، بی‌هیچ تردیدی قدم برداشتم. نه آرام، نه با شک. مستقیم، محکم، بدون ترس.
نزدیک شدم. حالا دیگر کنارشان ایستاده ام. نه دیان، نه آن ستاره، هیچ‌کدام فکر نمی‌کردند که اینجا باشم. ولی حالا… من اینجا بودم.
نگاهم را به دیان دوختم و با صدایی که حتی خودم هم از محکم بودنش تعجب کردم، گفتم:
_ _ _ باید حرف بزنیم. همین حالا.
دیان سرش را بلند کرد. برای لحظه‌ای چشمانمان در هم گره خورد. در نگاهش چیزی بود که نمی‌توانستم بخوانم
تعجب؟ سردی؟ یا شاید چیزی عمیق‌تر؟
کنارش، ستاره کمی به من نگاه کرد، بعد اخمی ظریف روی صورتش نشست، انگار که حضورم را ناخواسته می‌دانست. اما اهمیتی ندادم. این لحظه، فقط بین من و او بود.
دیان صاف ایستاد، نگاهش از من به نامزد سابقش رفت، قسمیکه بین انتخابی نامرئی گیر کرده باشد. اما من منتظرش نمی‌ماندم.
دیگر نه.
یک قدم جلو رفتم و محکم‌تر گفتم:
_ _ _ گفتم که باید حرف بزنیم.
ستاره دستی به بازویش زد، با لبخندی آرام ولی حساب‌شده گفت:
_ _ _ عزیزم، اگر فعلاً مصروف استی بعداً مفصل صحبت کنیم...
عزیزم؟
چیزی در دلم فروریخت، اما بروز ندادم. دیان اخم کرد،  چیزی که شنید خوشایند نبود به نظرم. نگاهش را دوباره به من دوخت، کمی مردد، کمی خسته.
_ _ _ حالا وقتش نیست. لحنش آرام بود اما سرد.
حسی در درونم آتش گرفت. نمی‌دانم خشم بود، دل‌شکستگی، یا شاید ترکیبی از هردو. اما چیزی که می‌دانستم این بود که دیگر تحمل این وضعیت را نداشتم.
نگاهم را محکم در چشمانش دوختم و گفتم:
_ _ _ اتفاقاً حالا وقتش است. چون اگه نشنوی، دیگه هیچ‌وقت قرار نیست بشنوی.
حالا تصمیم با او بود.
لحظه‌ای سکوت میانمان افتاد. دیان همچنان نگاهم می‌کند، اما چیزی نمی‌گوید. انگار داشت در ذهنش چیزی را سبک و سنگین می‌کرد. کنار او، ستاره ابرویی بالا انداخت و دست به سینه ایستاد، انگار که این صحنه برایش فقط یک نمایش بی‌اهمیت بود.
_ _ _ پس چی؟ صدای پسر بالاخره بلند شد، کمی خسته، کمی بی‌حوصله. چه چیز این‌قدر مهم است که نمی‌توانی صبر کنی؟
فکم را محکم بستم. نمی‌خواستم جلوی آن دختر توضیح بدهم. این مسئله بین من و او بود، نه هیچ‌کس دیگر. اما اگر می‌رفتم، اگر همین حالا حرف نمی‌زدم، این سوءتفاهم باقی می‌ماند.
پس یک‌قدم دیگر جلو رفتم، نزدیک‌تر از قبل، آن‌قدر که فقط خودش صدایم را بشنود.
این‌که چرا این کار ها را می‌کنم؟
خودم هم نمی‌دانم!
فثط این را می‌دانم این من،منِ سابق نیست!
_ _ _ چیزی که دیدی، اون‌طور نبود که فکر می‌کنی.
حرفم ساده بود، اما می‌دانستم وزنش سنگین است. نگاهش کمی تغییر کرد، انگار دیگر آن‌قدر بی‌تفاوت نیست.
_ _ _  واقعاً؟ پوزخند زد، اما در چشمانش نشانی از تمسخر نبود، بیشتر شبیه تردید بود. پس بگو، باید چی فکر کنم؟
نفس عمیقی کشیدم. می‌خواستم جواب بدهم،
نگاهش را به من دوخت، اما قبل از اینکه  من برایش چیزی بگویم، ناگهان ستاره بازویش را گرفت و با لحنی که سعی داشت ملایم باشد، گفت:
_ _ _ عزیزم، چرا وقتت را با این حرفا تلف می‌کنی؟
باز هم آن کلمه. عزیزم.
خون در رگ‌هایم یخ زد، اما خودم را نباختم.
قرار بود بماند… یا برود؟
همه‌چیز در یک لحظه تغییر کرد. چهره‌ی دیان کاملاً یخ زد. نگاهش دیگر روی من نبود، بلکه روی دختری بود که بازویش را گرفته بود.
9🔥1🥰1👏1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
یوسف شانه بالا انداخت و دیگر چیزی نگفت. اما من دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. قلبم با سرعت می‌زد، عصبانیت در رگ‌هایم جریان داشت. _ _ _ "تو از من بدت می آید، درست؟ پس چرا اهمیت می‌دهی که من کجا هستم و یا  با  کی هستم؟" چیزی در چهره‌اش لرزید. یک لحظه کوتاه،…
_ _ _  چی گفتی؟
ستاره که متوجه تغییر ناگهانی حال دیان نشده بود، با لبخند مصنوعی‌اش ادامه داد:
_ _ _ گفتم این حرفا ارزشش را نداره فقط وقتت ضایع میشه، بیا بریم...
اما قبل از اینکه حتی جمله‌اش تمام شود، دیان دستش را از او پس کشید، قسمیکه که لمسش آزاردهنده باشد. حالا دیگر آن نگاه خسته و بی‌حوصله در چشمانش نبود، بلکه چیزی شبیه به نفرت خالص در آنها می‌درخشید.
_ _ _ هیچ‌وقت… دیگه اون کلمه را به زبان نیار. صدایش آرام بود، اما آن‌قدر تیز که هر کلمه‌اش زخم می‌زد.
ستاره لحظه‌ای خشکش زد.
_ _ _ ولی من فقط…
_ _ _  تو فقط چی؟ یک قدم به جلو برداشت. فکر کردی بعد از اینکه رهایم کردی، می‌توانی برگردی و تظاهر کنی که هنوز همانی؟ که هنوز هم می‌توانی اسم‌هایی که قبلاً صدا می‌کردی، به زبان بیاری؟
حالا دیگر واضح بود که این برخورد برای من نبود. این حسابی بود که باید بین آن دو تسویه می‌شد. اما چیزی که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد، این بود که این همان پسری نبود که لحظاتی پیش با من سرد برخورد کرد.
این پسر، عصبانی بود. زخمی بود. و شاید… هنوز دردی که از آن دختر کشیده بود را فراموش نکرده بود.
ستاره آب دهانش را قورت داد و لبخندش محو شد.
_ _ _  من فقط… فکر کردم شاید هنوز یک شانسی باشه…
دیان خندید اما نه از سر خوشحالی، بلکه از سر تمسخر.
_ _ _ شانسی؟ تو وقتی تصمیم گرفتی من را  رها کنی، شانس خودت را هم سوزاندی. دیگه هیچ‌چیز بین ما وجود نداره. پس نگذار مجبور شوم دفعه‌ی دیگه این را واضح‌تر بگم.
ستاره چیزی نگفت. شاید فهمید که دیگر امیدی نیست. نگاهش بین من و دیان سرگردان شد، و بعد، بدون حرف دیگری، چرخید و رفت.
همه‌ی دانشگاه هم به تماشا ایستاده اند!
حالا فقط من و او ماندیم.
نفسش را سنگین بیرون داد، انگشتانش را از عصبانیت در موهایش فرو برد و بعد از چند ثانیه،  تازه متوجه حضورم شد نگاهم کرد.
_ _ _  من با تو خُردترک هم چیزی به گفتن ندارم چیزی را که باید می‌دیدم دیدم!
بدون اینکه حتی لب باز کنم راه خود را گرفته و رفت!
من ماندم با عالم خیال!
اینکه چگونه این سوءتفاهم را برطرف کنم؟
اصلاً چرا باید کنم؟
مگر مهم است؟
نه کلثوم به خود بیا تو همچین دختری نبودی پس حالا چی شده ترا؟
آه یا الله به سخت به یاری ات نیازمندم!
❤‍🔥8🔥2
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_چهل_دوم
ناشر: #دوشیزه_سادات


دو روز بعد:

مهسا: کلثوم بیا که صبحانه آماده است!
_ _ _ درست است آمدم.
وای وای چه سفره ای ماشاءالله دست تان درد نکند!
مهسا: نوش جانت گلی خانم.
خوب غذا بخورید تا انرژی داشته باشید برای امروز!
گفتم: به چشم شما همچنین!
مهسا:باید بهترین سمینار را بدهيم.
لمر: می‌دهیم ان‌شاءالله.
بعد صرف صبحانه همه به سمت اتاق خود حجوم بردند بلند و هشدار گونه گفتم: مثل دختر آدم زود آماده می‌شوید و ها فیشن تان را هم نبینم که خیلی غلیظ باشد!
هر دو گفتند: به چشم بانوی من هر چی شما امر کنید!
فقط،خندیدم بعد رفتم تا آماده شوم.
الماری را باز کردم یک حجاب زیبا به رنگ بادنجانی با چادر و نقاب هم رنگش کشیده و رفتم تا آماده شوم.
گر چی آماده شدن من انقدر طول نمی‌کشد چون فیشن نمی‌کنم!
ساعت،انگشتر،سویچ موتر و عینک های زیبایم را هم گرفتم بعدش حرکت.
همین که از خانه خارج شدیم دیان هم از رو بروی مان خارج شد!
چند لحظه به طرفم مات ماند خیلی نگاه های عجیب دارد!
سلامِ کرد ما هم سلام دادیم احوال لمر را پرسید کمی صحبت کردن، بعدش رفت!
و اما این من‌ بودم که دلم هر لحظه در تکان است آخر چگونه باید ترا بفهمانم؟
یار مغرورم!
هه!آه دیان خان بیا و بیبین بدون اینکه خودم خبر باشم در قلبم به درجه یارم رسیدی!
آخر تو چی داشتی که من به تو یکی دل دادم؟

دانشگاه:

(سالن دانشگاه پر از دانشجویان است. سکوت سنگینی فضا را پر کرده.
استاد وارد صنف شد
و سمینار هم شروع شد!)

استاد:

"گروه کلثوم، شما می‌توانید ارائه‌ی خود را شروع کنید."
نفس عمیقی کشیدم. با نگاه کوتاهی به دوستانم، جلو رفتم.
یوسف آرام در کنارم ایستاد، دکمه‌ی کت مشکی‌اش را می‌بندد و با همان خونسردی همیشگی، به جمع نگاه می‌کند. مهسا با دیگر دختران نیز کنارم ایستاده‌اند، هرکدام آماده‌ی ارائه‌ی بخش خود اند.)
(با لحنی محکم و مطمئن شروع کردم)

"بسم الله الرحمن الرحیم...

الله متعال در قرآن می‌فرماید:

«وَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَالْمِيزَانَ بِالْقِسْطِ» (سوره‌ی انعام، آیه‌ی ۱۵۲)

«و پیمانه و ترازو را به انصاف تمام دهید.»
در تجارت، مانند هر جنبه‌ی دیگر زندگی، صداقت و انصاف نه‌تنها یک انتخاب، بلکه یک مسئولیت است. ما امروز اینجا هستیم تا ثابت کنیم که تجارت سالم، فقط با رعایت صداقت، انصاف و عدالت امکان‌پذیر است. حالا، بیایید ببینیم چرا این سه اصل، اساس یک تجارت موفق‌اند…"
"تجارت فقط درباره‌ی پول نیست. بلکه درباره‌ی اعتماد است. سه اصل صداقت، انصاف و عدالت، تجارت را از یک بازی سودمحور به یک سیستم پایدار و قابل‌اعتماد تبدیل می‌کند. اما سؤال اینجاست: چرا این اصول مهم‌اند؟"
( مکث کوتاهی کردم و نگاهم را به جمع چرخاندم. حالا نوبت مهسا است.)

مهسا:

"تحقیقات ما نشان داده است که شرکت‌هایی که بر اساس صداقت فعالیت می‌کنند، ۶۵٪ بیشتر از شرکت‌های غیرشفاف، اعتماد مشتریان را به دست می‌آورند. مشتریان به شرکت‌هایی که وعده‌های واقعی می‌دهند، بیشتر وفادار می‌مانند."
(یوسف آرام یک قدم جلوتر می‌آید. صدایش آرام، اما نافذ است.)
یوسف:
"اما آیا همیشه صداقت به نفع تجارت است؟ اینجاست که انصاف وارد بازی می‌شود. انصاف یعنی نه‌تنها مشتریان، بلکه کارمندان و شرکا نیز در محیطی عادلانه کار کنند. تجارتی که نیروی انسانی خود را نادیده بگیرد، دیر یا زود سقوط می‌کند."
(آریان که برخلاف ظاهر خشنش، سخنران خوبی است، ادامه می‌دهد.)

آریان:

"بیایید مقایسه کنیم؛ شرکت A که همیشه انصاف را رعایت کرده، با شرکت B که فقط به سود خود فکر کرده است. داده‌های ما نشان می‌دهد که شرکت A در درازمدت رشد بیشتری داشته و بحران‌های کمتری را تجربه کرده است. دلیل؟ کارمندان راضی، مشتریان وفادار و شفافیت مالی."
( لبخندی زدم، دوباره جلو آمده و دستم را روی میز گذاشته ادامه دادم.)
"و در نهایت، عدالت. وقتی یک شرکت عادل باشد، رقابت سالم ایجاد می‌شود. دیگر شرکت‌های کوچک‌تر نیز فرصت پیشرفت دارند. بازار به جای فساد، بر اساس توانایی و کیفیت محصول پیش می‌رود."
( لمر تخته‌ای را بالا می‌گیرد که روی آن یک نقل‌قول معروف از استیو جابز نوشته شده:
"صداقت و انصاف، تنها راه ساختن یک برند ماندگار هستند.")
(یوسف به تخته نگاه می‌کند، سپس نگاهش را به حضار می‌اندازد.)

یوسف:

"پس نتیجه چیست؟ ساده است؛ یک تجارت می‌تواند با دروغ و فریب رشد کند، اما هیچ‌وقت ماندگار نخواهد بود. تنها راه موفقیت پایدار، پایبندی به اصول صداقت، انصاف و عدالت است."
(تشویق‌های آرامی از بین دانشجویان شنیده می‌شود. حالا نوبت گروه دیان است. زهره با اعتمادبه‌نفس جلو می‌آید، نگاهی سریع به من می‌اندازد، سپس مستقیم به حضار را نگاه می‌کند.)

استاد:

"گروه دیان، شما نوبت دارید."
8👍1🔥1🥰1👏1
Forwarded from چـکـامـهـ زار 🌘📜 (〚M‌‌i‌‌s‌‌s‌‌ ‌‌༆S‌‌a‌‌d‌‌a‌‌t‌‌]🦋)
چندین روزی میشه که حفظ قرآن را شروع کردیم و قرار است سپاره سی را حفظش را ختم کنم ان‌شاءالله
فقط تا چند روز دیگر.
ان‌شاءالله وقتی تمامش کردم برای تان یک قسمت طولانی از رمان را نشر می‌کنم تحفه🤭🫣🫠😁
🥰11🔥1
بعد سختی ها و مشقت های بسیار الحمدلله تانستم حفظ جز سی قرآن را ختم کنم.

ولی خداییش در اواخر اش کم و تم جام کردم!
🔥32🕊1
ولی فهمیدم وقتی الله شوق چیزی را در دلت میندازه یعنی حتماً می‌توانی برایش برسی!
فقط با کمی صبر و کوشش.
7🔥2🥰1
من که قرار بود وقت تر خلاص کنم این سپاره را ولی ذهنم با سوره (عم) لج کرده بود
نصف حفظ میشد نصف نه🤦‍♀
4🥰2🔥1
صلوات بر پیامبر مهربان مان حضرت محمد ﷺ 

اللَّهُــمَّ ᷂صَلِّ ᷂وَسَـــلِّمْ ᷂وَبَارِك ᷂على ᷂نَبِيِّنَـــا ᷂مُحمَّد ﷺ❤️
12🔥1