چـکـامـهـ زار 🌘📜
نرفتم که در زیر زنخ شما قرار بنشینم بعد اش تنها هم نیستم مهسا هم است همراهم لطفاً مادر جان یک کاری کنید تا ديگران هم قبول کنند لطفاً! این رشته دلخواهم است من اگر این رشته را نخوانم پس هیچ رشته دیگری را هم خواندنی نیستم. در ضمن ما خو اونجا هم شرکت داریم پس…
همه گی ما خسته بودیم هر کس در یک گوشه خود را انداخته.
سحر گفت: آپارتمان بالایی شما ما هستیم چیزی کار داشتین باز بالا بیایید.
گفتم به چشم ینگه جانم دل تان جم باشد.
گفت: بیزو تا وقتی که تو استی دلم جم است.
همه کار را خودت بلد استی شکر!
مهسا و لمر گله کنان گفتند: وای ما هم هستیم از کلثوم کمی نداریم.
آپارتمان از آواز خنده های ما پر شد
لالا حارث هم قبل اینکه برود صدایم کرد رفتم پیشش گفت: خانه همه چیزش جور است فقط به کمی جمع کاری نیاز دارد
دگه اینکه غذا چی میخواهيد قبل رفتن بیارم برای تان بعداً باز خرید کردن بروید.
_ _ _ درست است، ولا غذا نمیدانم خوب همان پیتزا با چکن وینگز بگیرید دگه
_ _ _ خیلی خوب پس بیدار باشی زنگ میزنم بیا بگیر.
_ _ _ درست است، راستی در مورد موتر مادرم گفته بود برای تان؟
_ _ _ هاا گفته بود،
یک موتر برایت اینجا خریده ام تا راحت رفت و آمد کنید راستی تو خو ليسانس ات را گرفته بودی مگر نه؟
_ _ _ هممم گرفته ام.
_ _ _ پس درست است.
_ _ _ برو داخل، وقتی که رسیدم برایت زنگ میزنم دروازه را محکم ببند برای بیگانه هم باز نکنید درب را!
_ _ _ وای!
خیلی خوب، میدانم، درست است.
همینطور میکنم حالا بروید من متوجه هستم خود شما میدانی دیگر لازم به گفتن من نیست.
_ _ _ بلی بلی خانم، پهلوان کی استی دگه.
_ _ _ ههههه از هر کی استم ولی اين را میدانم که از شما نیستم هههههه!
فهمیدم که رگ غیرت شان بیدار شد زود گپ خود را پس گرفتم!
_ _ _ کم خنده کن نترکی برو دگه من هم رفتم.
بخاطر اینکه گپ را تیر کرده باشم گفتم:
_ _ _ درست است.
ولی قبل رفتن تان موتر را نشانم بدهید.
_ _ _ بپوش حجاب و چادرت را بیا که نشان بدهم بی غم شوی ورنه شب خوابت نمیبره.
_ _ _ ههه درست است میایم.
رفتم زود حجاب و چادرم را گرفتم ولی نقاب نزدم چون هوا تاریک شده،
با لالا حارث رفتیم به سمت پارکینگ بلاک، موتر را که نشانم داد از خوشحالی زياد کم ماند که پرواز کنم
لالا حارث را در آغوش گرفته گفتم یعنی بعد از این، این موتر از من است؟
ادامه دارد...
سحر گفت: آپارتمان بالایی شما ما هستیم چیزی کار داشتین باز بالا بیایید.
گفتم به چشم ینگه جانم دل تان جم باشد.
گفت: بیزو تا وقتی که تو استی دلم جم است.
همه کار را خودت بلد استی شکر!
مهسا و لمر گله کنان گفتند: وای ما هم هستیم از کلثوم کمی نداریم.
آپارتمان از آواز خنده های ما پر شد
لالا حارث هم قبل اینکه برود صدایم کرد رفتم پیشش گفت: خانه همه چیزش جور است فقط به کمی جمع کاری نیاز دارد
دگه اینکه غذا چی میخواهيد قبل رفتن بیارم برای تان بعداً باز خرید کردن بروید.
_ _ _ درست است، ولا غذا نمیدانم خوب همان پیتزا با چکن وینگز بگیرید دگه
_ _ _ خیلی خوب پس بیدار باشی زنگ میزنم بیا بگیر.
_ _ _ درست است، راستی در مورد موتر مادرم گفته بود برای تان؟
_ _ _ هاا گفته بود،
یک موتر برایت اینجا خریده ام تا راحت رفت و آمد کنید راستی تو خو ليسانس ات را گرفته بودی مگر نه؟
_ _ _ هممم گرفته ام.
_ _ _ پس درست است.
_ _ _ برو داخل، وقتی که رسیدم برایت زنگ میزنم دروازه را محکم ببند برای بیگانه هم باز نکنید درب را!
_ _ _ وای!
خیلی خوب، میدانم، درست است.
همینطور میکنم حالا بروید من متوجه هستم خود شما میدانی دیگر لازم به گفتن من نیست.
_ _ _ بلی بلی خانم، پهلوان کی استی دگه.
_ _ _ ههههه از هر کی استم ولی اين را میدانم که از شما نیستم هههههه!
فهمیدم که رگ غیرت شان بیدار شد زود گپ خود را پس گرفتم!
_ _ _ کم خنده کن نترکی برو دگه من هم رفتم.
بخاطر اینکه گپ را تیر کرده باشم گفتم:
_ _ _ درست است.
ولی قبل رفتن تان موتر را نشانم بدهید.
_ _ _ بپوش حجاب و چادرت را بیا که نشان بدهم بی غم شوی ورنه شب خوابت نمیبره.
_ _ _ ههه درست است میایم.
رفتم زود حجاب و چادرم را گرفتم ولی نقاب نزدم چون هوا تاریک شده،
با لالا حارث رفتیم به سمت پارکینگ بلاک، موتر را که نشانم داد از خوشحالی زياد کم ماند که پرواز کنم
لالا حارث را در آغوش گرفته گفتم یعنی بعد از این، این موتر از من است؟
ادامه دارد...
❤14
چـکـامـهـ زار 🌘📜
همه گی ما خسته بودیم هر کس در یک گوشه خود را انداخته. سحر گفت: آپارتمان بالایی شما ما هستیم چیزی کار داشتین باز بالا بیایید. گفتم به چشم ینگه جانم دل تان جم باشد. گفت: بیزو تا وقتی که تو استی دلم جم است. همه کار را خودت بلد استی شکر! مهسا و لمر گله کنان گفتند:…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_سی
ناشر: #دوشیزه_سادات
_ _ _ بلی که است خواهر و دختر تاجر های بزرگ کابل استی این که چیزی نیست دیگر.
گفتم: الحمدلله شکر که استین.
موتر را درست بر انداز کردم از همان مدلِ است که دوست داشتم!
فرونر به رنگ سیاه،مدل جدید اش وای وای.
دوباره مُدم آف شد به طرف لالا حارث دیده گفتم: لالا جان میگم...
_ _ _ چرا چی شده خوشت نیامد از موتر؟
_ _ _ نه نه مگر میشه خوشم نیایه ولی اینجا مشکلی ندارد که من این قسم موتر را برانم؟
_ _ _ خوب چون دختر استی همه گی تعجب میکنند که چطور این قسم موتر داری ولی این را هم من هم خودت و هم دیگران میدانیم که تو فرق داری با دیگر دخترا اینرا واقعاً برایت میگم تا حال مثل تو دختر با دل و جرأت و شجاع ندیده ام بعدش هم کسی چیزی گفت برایت با یک بکس قوی ات میدانم که ناکاوت اش میکنی هههههه
دگه اینکه مه خودم اینجا هستم مراقبت تو دلت جم باشه.
واقعاً خیلی خوشحال شدم از این حرف های لالا حارث اینکه باور دارند سرم ورنه کی اجازه میداد که چند تا دختر مجرد در یک ولایت بیگانه در خانه مجردی به تنهایی زندهگی کنند؟
نه هیچ کس اجازه همچین کاری را نمیداد.
دوباره در آغوش گرفته گفتم الله را هزار شکر که چنين برادر های با فهم داده برایم.
با مضریت گفت: بس بس کم چاپلوسی کن.
یکتا در شانه شان زده گفتم: واقعاً که متأسف استم برای تان من اینجا اینقدر احساساتی شده ام بعد این حرف شما را!
منرا در آغوشش گرفته و بعد گفت: بیا بیا مزاح کردم تو خو یکدانه من استی.
_ _ _ میدانم شما همچنین برادر جذاب و زیبای من هستين!
خیلی خوب پس حالا بروید تا وقت نشود سر تان.
_ _ _ درست است میرم.
بیا تو هم کم نادیده گری کن حالا این موتر مال تو است همیشه پیش خودت میباشد
خندیده گفتم: ها الحمدلله.
لالا حارث رفت منم دوباره به سمت آپارتمان رفتم.
خود را کمی مشغول کردم تا اینکه زنگ لالا حارث آمد جواب دادم گفت: بیا درب را باز کن و بگیر غذا را
رفتم همین کار را کردم هر چی اصرار کردم بر ماندنش ولی قبول نکرد چون سحر در بالا تنها بود.
ما هم غذای مان را نوش جان کردیم به طرف دخترا دیده گفتم: فردا باید بریم و کار های دانشگاه را تمام کنیم.
لمر: هممم راست میگی همین کار را میکنیم.
مهسا: وای خیلی هیجانی استم یعنی اولین روز دانشگاه رفتن مان چگونه خواهد بود؟
وای راستی اصلاً باید با چی رفت و آمد کنیم کاش اینجا یک موتر داشتیم!
گفتم: داریم داریم دلت جم باشه.
با چهره که در شان تعجب موج میزد هر دو یکجا گفتند: چی؟
چگونه؟
اصلا ً از کجا شد؟
گفتم: خواهران یک دقیقه نفس بگیرید بعد اش سوال های تان را بپرسید.
خیلی خوب جواب های تان اول اینکه ما صاحب موتر استیم او هم خیلی یک موتر شیک و مدل بالا و جدید
اینکه از کجا آمده هم...
لالا حارث خریده تا که بتوانیم راحت رفت و آمد کنیم فقط همین قدر والسلام.
هر دوی شان هیجانی شده در آغوش گرفتن ام همه گی خیلی خوشحال بودیم!
ای کاش این خوشحالی همیشه ادامه داشته باشد!
***
با صدای اذان از خواب بیدار شدم رفته وضو گرفتم و نمازم را ادا کردم لمر شان را هم بیدار کردم تا نماز خود را بخوانند.
در حال خواندن قرآن بودم که لمر گفت: بیایید صبحانه حاضر است امروز اولین روز دانشگاه مان است باید با انرژی کامل برویم.
قرآن کریم را بسته و جای نماز را هم جمع کرده رفتم به سمت آشپز خانه گفتم: لمر جان ماشاءالله چی کردی چی یک سفره!
چی وقت به خرید رفتی؟
_ _ _ بلی دگه این هم ما هستیم پس چی فکر کردین، صبح وقت هنگامی که شما محترمه مشغول تلاوت قرآن بودین.
گفتم: هیچی هیچی دستانت درد را نبیند پس خوب کردی.
مهسا آمده گفت: چی گپ است سر تان کبک تان خروس میخانه در این گل صبح
گفتم: بیا کم حرف بزن بنشين صبحانه بخوریم تا که ناوقت نشود دانشگاه.
_ _ _ خیلی خوب.
لمر با شیطنت گفت: یک گپ راستی برای تان سورپرایز دارم.
گفتم: چی سورپرایزی؟
گفت: هیچی باشد دگه بعداً میفهمید.
_ _ _ بیبین لمر اصلاً از این سورپرایز بازی ها خوشم نمی آید.
_ _ _ به من چه
نمیگم خودتان میفهمید امروز !
گفتم: درست است.
صبحانه تناول شد.
سفره جمع شد.
همه گی رفتیم به سمت اتاق های مان تا آماده شویم
یک چپن دراز قشنگ به رنگ سبز رشقه ای بر تن کردم چادر و نقابم هم رنگ حجابم است.
وای که من عاشق این رنگ استم!
ساعت ریلوکس ام را هم در دست کردم یک انگشترک خیلی ظریف و قشنگ هم در انگشتم کردم ولی با دیدن انگشتر به یاد انگشتر ام که در اتاق دیان گمش کردم افتادم
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_سی
ناشر: #دوشیزه_سادات
_ _ _ بلی که است خواهر و دختر تاجر های بزرگ کابل استی این که چیزی نیست دیگر.
گفتم: الحمدلله شکر که استین.
موتر را درست بر انداز کردم از همان مدلِ است که دوست داشتم!
فرونر به رنگ سیاه،مدل جدید اش وای وای.
دوباره مُدم آف شد به طرف لالا حارث دیده گفتم: لالا جان میگم...
_ _ _ چرا چی شده خوشت نیامد از موتر؟
_ _ _ نه نه مگر میشه خوشم نیایه ولی اینجا مشکلی ندارد که من این قسم موتر را برانم؟
_ _ _ خوب چون دختر استی همه گی تعجب میکنند که چطور این قسم موتر داری ولی این را هم من هم خودت و هم دیگران میدانیم که تو فرق داری با دیگر دخترا اینرا واقعاً برایت میگم تا حال مثل تو دختر با دل و جرأت و شجاع ندیده ام بعدش هم کسی چیزی گفت برایت با یک بکس قوی ات میدانم که ناکاوت اش میکنی هههههه
دگه اینکه مه خودم اینجا هستم مراقبت تو دلت جم باشه.
واقعاً خیلی خوشحال شدم از این حرف های لالا حارث اینکه باور دارند سرم ورنه کی اجازه میداد که چند تا دختر مجرد در یک ولایت بیگانه در خانه مجردی به تنهایی زندهگی کنند؟
نه هیچ کس اجازه همچین کاری را نمیداد.
دوباره در آغوش گرفته گفتم الله را هزار شکر که چنين برادر های با فهم داده برایم.
با مضریت گفت: بس بس کم چاپلوسی کن.
یکتا در شانه شان زده گفتم: واقعاً که متأسف استم برای تان من اینجا اینقدر احساساتی شده ام بعد این حرف شما را!
منرا در آغوشش گرفته و بعد گفت: بیا بیا مزاح کردم تو خو یکدانه من استی.
_ _ _ میدانم شما همچنین برادر جذاب و زیبای من هستين!
خیلی خوب پس حالا بروید تا وقت نشود سر تان.
_ _ _ درست است میرم.
بیا تو هم کم نادیده گری کن حالا این موتر مال تو است همیشه پیش خودت میباشد
خندیده گفتم: ها الحمدلله.
لالا حارث رفت منم دوباره به سمت آپارتمان رفتم.
خود را کمی مشغول کردم تا اینکه زنگ لالا حارث آمد جواب دادم گفت: بیا درب را باز کن و بگیر غذا را
رفتم همین کار را کردم هر چی اصرار کردم بر ماندنش ولی قبول نکرد چون سحر در بالا تنها بود.
ما هم غذای مان را نوش جان کردیم به طرف دخترا دیده گفتم: فردا باید بریم و کار های دانشگاه را تمام کنیم.
لمر: هممم راست میگی همین کار را میکنیم.
مهسا: وای خیلی هیجانی استم یعنی اولین روز دانشگاه رفتن مان چگونه خواهد بود؟
وای راستی اصلاً باید با چی رفت و آمد کنیم کاش اینجا یک موتر داشتیم!
گفتم: داریم داریم دلت جم باشه.
با چهره که در شان تعجب موج میزد هر دو یکجا گفتند: چی؟
چگونه؟
اصلا ً از کجا شد؟
گفتم: خواهران یک دقیقه نفس بگیرید بعد اش سوال های تان را بپرسید.
خیلی خوب جواب های تان اول اینکه ما صاحب موتر استیم او هم خیلی یک موتر شیک و مدل بالا و جدید
اینکه از کجا آمده هم...
لالا حارث خریده تا که بتوانیم راحت رفت و آمد کنیم فقط همین قدر والسلام.
هر دوی شان هیجانی شده در آغوش گرفتن ام همه گی خیلی خوشحال بودیم!
ای کاش این خوشحالی همیشه ادامه داشته باشد!
***
با صدای اذان از خواب بیدار شدم رفته وضو گرفتم و نمازم را ادا کردم لمر شان را هم بیدار کردم تا نماز خود را بخوانند.
در حال خواندن قرآن بودم که لمر گفت: بیایید صبحانه حاضر است امروز اولین روز دانشگاه مان است باید با انرژی کامل برویم.
قرآن کریم را بسته و جای نماز را هم جمع کرده رفتم به سمت آشپز خانه گفتم: لمر جان ماشاءالله چی کردی چی یک سفره!
چی وقت به خرید رفتی؟
_ _ _ بلی دگه این هم ما هستیم پس چی فکر کردین، صبح وقت هنگامی که شما محترمه مشغول تلاوت قرآن بودین.
گفتم: هیچی هیچی دستانت درد را نبیند پس خوب کردی.
مهسا آمده گفت: چی گپ است سر تان کبک تان خروس میخانه در این گل صبح
گفتم: بیا کم حرف بزن بنشين صبحانه بخوریم تا که ناوقت نشود دانشگاه.
_ _ _ خیلی خوب.
لمر با شیطنت گفت: یک گپ راستی برای تان سورپرایز دارم.
گفتم: چی سورپرایزی؟
گفت: هیچی باشد دگه بعداً میفهمید.
_ _ _ بیبین لمر اصلاً از این سورپرایز بازی ها خوشم نمی آید.
_ _ _ به من چه
نمیگم خودتان میفهمید امروز !
گفتم: درست است.
صبحانه تناول شد.
سفره جمع شد.
همه گی رفتیم به سمت اتاق های مان تا آماده شویم
یک چپن دراز قشنگ به رنگ سبز رشقه ای بر تن کردم چادر و نقابم هم رنگ حجابم است.
وای که من عاشق این رنگ استم!
ساعت ریلوکس ام را هم در دست کردم یک انگشترک خیلی ظریف و قشنگ هم در انگشتم کردم ولی با دیدن انگشتر به یاد انگشتر ام که در اتاق دیان گمش کردم افتادم
❤11👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
همه گی ما خسته بودیم هر کس در یک گوشه خود را انداخته. سحر گفت: آپارتمان بالایی شما ما هستیم چیزی کار داشتین باز بالا بیایید. گفتم به چشم ینگه جانم دل تان جم باشد. گفت: بیزو تا وقتی که تو استی دلم جم است. همه کار را خودت بلد استی شکر! مهسا و لمر گله کنان گفتند:…
عینک های سیاه آفتابی ام را هم گرفته با کیفم از اتاق خارج شدم همین که من خارج شدم دیگران هم از اتاق های خود خارج شدند همه گی به سوی یکدیگر نظر انداختیم واقعاً چی یک استایل های شیکی زدیم هر سه مان
مهسا حجاب به رنگ سرمهای بر تن کرده ولی نقاب نزده دیوانه را !
لمر هم یک پیراهن دراز به رنگ زرد بر تن کرده پیراهن است ولی کاملاً مانند حجاب به جز من دیگر یکی شان هم نه نقاب زدن و نه چیزی دیگری اما آرایش هم خیلی غلیظ کردن
به طرف شان دیده گفتم: ماشاءالله به کدام عروسی میرویم عزیزان میگفتيد من هم درست آماده گی میگرفتم
مهسا با مزاح گفت: نه عروسی نمیریم دلت جم دانشگاه میریم.
_ _ _ پس مردم با همین سر و وضع دانشگاه میره هه؟
لمر: وای خوب چی کرده سر و وضع مان را فقط کمی فیشن کردیم.
گفتم: مطمئن استین فقط کمی؟
کم مانده که از سر و روی تان بریزد فیشن های تان
با این همه آرايش که کردین من با شما ها جایی نمیرم
هر دوی شانه خندیدن و بعد اعتراض کنان گفتند: وای کلثوم نکن دیگر ما خیلی کم آرایش کردیم.
گفتم: نه قبول نیست هله زود بروید و کم کنید آرایش های تان را وگرنه مجبور استین خود تان بیایید دانشگاه ناوقت هم شده هله زود شوید دیگر مَش مَش!
هر دو قهره کرده رفتند به طرف اتاق های شان بعد از چند دقیقه دوباره خارج شدند به طرف شان دیده گفتم: حالا درست شد آفرین دختران خوب هله دگه زود شوید برویم که ناوقت شد.
مهسا: اگر این کار را در حق مان نمیکردی حالا دیر نمیشد
خندیده گفتم: قهر تان را گُم کنید دیگر به خاطر خوبی خودتان کردم این کار را.
لمر: بلی بلی تو همیشه به خاطر خوبی ما کار میکنی.
_ _ _ بیبینید دیگر شما هستین که قدر نمیدانید.
همينطور بگو بخند کرده سوار موتر شدیم مهسا با لمر آن قدر خوشحال استند که حتی من انقدر خوشحال نبودم
به طرف شان دیده گفتم: وای کم نادیده گری کنید یک جا بنشينيد دیگر.
هر دو فقط خندیدن
موتر را بسم الله گفته روشن کردم و حرکت کردم
مهسا: میگم کلثوم متوجه باشی هنوز جوان استیم قصد مردن نداریم مقصد.
با قهر گفتم: چپ نمیشینی فقط که اصلاً موتر راندن من را ندیدی.
_ _ _ دیده ام ولی باز هم دیگر..
_ _ _ مهساااااا
_ _ _ خیلی خوب چُپ شدم.
همینطور در حال راننده گی بودم واقعاً خیلی حس خوبی دارد پشت فرمان فرونر مدل جدید نشستند وای اصلاً حسم را بیان کرده نمیتوانم .
_ _ _ کلثوم چی میکنی متوجه باش!
زود بِرِک گرفتم
آه این لوده مردم موتر راندن را هم یاد ندارند.
پایین شدم از موتر رفتم سمت موتری که کم مانده بود تصادف کنیم همراهش وقتی افراد داخل موتر را دیدم خشکم زد!
نه دگه چی؟
آخر این چرا باید اينجا باشد؟
دیان هم از موتر پایین شد با غضب گفت چرا متوجه نمی باشید؟
من هم پس نماندم خود را غضب گرفته گفتم: هوی آقای محترم شما باید متوجه میبودی من الحمدلله متوجه بودم.
آوازم را که شنید به نظرم شناخت داخل موتر را نگاه کرد دید که لمر هم با ما است
لمر یک لبخند خبیثانه نثارم کرد.
حالا به یادم آمد این سورپرایز از این این بوده
آه لمر آه !
با تته پته گفت: ش شما اینجا چی میکنید؟
گفتم: دانشگاه میریم به طرف ساعتم نگاه کردم وای نه دیر شده میره
زود گفتم به اجازه تان ما باید بریم
دیدم که از موتر چند تا پسر دگه هم پایین شدند
گفت: چیز است موتر را چیکار کنیم.
_ _ _ حالا بعداً میتوانید تعميرات ببرید.
_ _ _ ببخشید!
گناه از ما نبود که بخواهیم تعميرات ببریم.
_ _ _ اففف حالا هر چی بالای ما ناوقت شده باید بروم فعلاً.
بدون اینکه سخنش را بشنوم سوار موتر شدم
و با سرعت خیلی بالا میراندم
مهسا: میگم این دیان نبود مگر هه؟
گفتم: لمر جان جواب بده هله
لمر: چیز است راستش ...
ها بود
گفتم: او اينجا چی میکرد؟
صبر صبر
نکند او هم اینجا درس میخواند هه؟
ادامه دارد...
مهسا حجاب به رنگ سرمهای بر تن کرده ولی نقاب نزده دیوانه را !
لمر هم یک پیراهن دراز به رنگ زرد بر تن کرده پیراهن است ولی کاملاً مانند حجاب به جز من دیگر یکی شان هم نه نقاب زدن و نه چیزی دیگری اما آرایش هم خیلی غلیظ کردن
به طرف شان دیده گفتم: ماشاءالله به کدام عروسی میرویم عزیزان میگفتيد من هم درست آماده گی میگرفتم
مهسا با مزاح گفت: نه عروسی نمیریم دلت جم دانشگاه میریم.
_ _ _ پس مردم با همین سر و وضع دانشگاه میره هه؟
لمر: وای خوب چی کرده سر و وضع مان را فقط کمی فیشن کردیم.
گفتم: مطمئن استین فقط کمی؟
کم مانده که از سر و روی تان بریزد فیشن های تان
با این همه آرايش که کردین من با شما ها جایی نمیرم
هر دوی شانه خندیدن و بعد اعتراض کنان گفتند: وای کلثوم نکن دیگر ما خیلی کم آرایش کردیم.
گفتم: نه قبول نیست هله زود بروید و کم کنید آرایش های تان را وگرنه مجبور استین خود تان بیایید دانشگاه ناوقت هم شده هله زود شوید دیگر مَش مَش!
هر دو قهره کرده رفتند به طرف اتاق های شان بعد از چند دقیقه دوباره خارج شدند به طرف شان دیده گفتم: حالا درست شد آفرین دختران خوب هله دگه زود شوید برویم که ناوقت شد.
مهسا: اگر این کار را در حق مان نمیکردی حالا دیر نمیشد
خندیده گفتم: قهر تان را گُم کنید دیگر به خاطر خوبی خودتان کردم این کار را.
لمر: بلی بلی تو همیشه به خاطر خوبی ما کار میکنی.
_ _ _ بیبینید دیگر شما هستین که قدر نمیدانید.
همينطور بگو بخند کرده سوار موتر شدیم مهسا با لمر آن قدر خوشحال استند که حتی من انقدر خوشحال نبودم
به طرف شان دیده گفتم: وای کم نادیده گری کنید یک جا بنشينيد دیگر.
هر دو فقط خندیدن
موتر را بسم الله گفته روشن کردم و حرکت کردم
مهسا: میگم کلثوم متوجه باشی هنوز جوان استیم قصد مردن نداریم مقصد.
با قهر گفتم: چپ نمیشینی فقط که اصلاً موتر راندن من را ندیدی.
_ _ _ دیده ام ولی باز هم دیگر..
_ _ _ مهساااااا
_ _ _ خیلی خوب چُپ شدم.
همینطور در حال راننده گی بودم واقعاً خیلی حس خوبی دارد پشت فرمان فرونر مدل جدید نشستند وای اصلاً حسم را بیان کرده نمیتوانم .
_ _ _ کلثوم چی میکنی متوجه باش!
زود بِرِک گرفتم
آه این لوده مردم موتر راندن را هم یاد ندارند.
پایین شدم از موتر رفتم سمت موتری که کم مانده بود تصادف کنیم همراهش وقتی افراد داخل موتر را دیدم خشکم زد!
نه دگه چی؟
آخر این چرا باید اينجا باشد؟
دیان هم از موتر پایین شد با غضب گفت چرا متوجه نمی باشید؟
من هم پس نماندم خود را غضب گرفته گفتم: هوی آقای محترم شما باید متوجه میبودی من الحمدلله متوجه بودم.
آوازم را که شنید به نظرم شناخت داخل موتر را نگاه کرد دید که لمر هم با ما است
لمر یک لبخند خبیثانه نثارم کرد.
حالا به یادم آمد این سورپرایز از این این بوده
آه لمر آه !
با تته پته گفت: ش شما اینجا چی میکنید؟
گفتم: دانشگاه میریم به طرف ساعتم نگاه کردم وای نه دیر شده میره
زود گفتم به اجازه تان ما باید بریم
دیدم که از موتر چند تا پسر دگه هم پایین شدند
گفت: چیز است موتر را چیکار کنیم.
_ _ _ حالا بعداً میتوانید تعميرات ببرید.
_ _ _ ببخشید!
گناه از ما نبود که بخواهیم تعميرات ببریم.
_ _ _ اففف حالا هر چی بالای ما ناوقت شده باید بروم فعلاً.
بدون اینکه سخنش را بشنوم سوار موتر شدم
و با سرعت خیلی بالا میراندم
مهسا: میگم این دیان نبود مگر هه؟
گفتم: لمر جان جواب بده هله
لمر: چیز است راستش ...
ها بود
گفتم: او اينجا چی میکرد؟
صبر صبر
نکند او هم اینجا درس میخواند هه؟
ادامه دارد...
❤🔥14❤4👍2🥰2
عزیزانم بابت بعضی مشکلاتی که در قسمت نوشتاری رمان پیش شده با تأخیر نشر شد.
اگر شما هم موافق باشید رمان را با فاصله یک شب به نشر برسانم یعنی یک یک شب بعد اما با قسمت کمی طولانی!
اگر هم موافق نیستین پس هر شب تا قبل ساعت یازده به نشر میرسه ولی با قسمت کم و کوتاه!
باز هم تصمیم را برای شما گذاشته ام عزیزانم.
تصمیم به شماست!
اگر شما هم موافق باشید رمان را با فاصله یک شب به نشر برسانم یعنی یک یک شب بعد اما با قسمت کمی طولانی!
اگر هم موافق نیستین پس هر شب تا قبل ساعت یازده به نشر میرسه ولی با قسمت کم و کوتاه!
باز هم تصمیم را برای شما گذاشته ام عزیزانم.
تصمیم به شماست!
❤16🥰3🔥2
عزیزان انقدر که علاقهمند به رمان استین پس چرا ریاکشن نمیزنید؟
شاید برای شما حتی یک ثانیه هم نشود ریاکشن زدن ولی برای ما قوت قلب است و انگیزهمارا برای فعالیت بیشتر میسازد.
پس لطفاً حمایت کنید ✨❤️
شاید برای شما حتی یک ثانیه هم نشود ریاکشن زدن ولی برای ما قوت قلب است و انگیزهمارا برای فعالیت بیشتر میسازد.
پس لطفاً حمایت کنید ✨❤️
❤🔥12👍3🥰2👌1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
عزیزانم بابت بعضی مشکلاتی که در قسمت نوشتاری رمان پیش شده با تأخیر نشر شد. اگر شما هم موافق باشید رمان را با فاصله یک شب به نشر برسانم یعنی یک یک شب بعد اما با قسمت کمی طولانی! اگر هم موافق نیستین پس هر شب تا قبل ساعت یازده به نشر میرسه ولی با قسمت کم و…
تصمیم با خود شماست!
Anonymous Poll
34%
بلی یک یک شب بعد نشر شود با قسمت کمی طولانی.
66%
خیر هر شب به نشر برسد ولی با قسمت کوتاه.
This media is not supported in the widget
VIEW IN TELEGRAM
🤣4
همیشه وقت گفتیم دختر بودن دشوار است
آرزوی هر دختری این است که پسر باشد و فلان...
اما از همهی حرف ها و احادیث گذشته در جامعه و در کشور که در آن زندهگی داریم چه دختر و چه پسر بودن دشوار است.
در جامعه ما هیچ یک حالت روحی و روانی خوبی ندارند!
همه تحت حالات روحی گوناگون هستند!
چه دختر
چه پسر
چه بزرگ سال
چه کودک
چه جوان
و چه نوجوان
هیچ کدام حالت روحی خوبی ندارند.
پس بهتر است همدیگر را درک کنیم.
همه نیاز به درک دارند!
#دوشیزه_سادات
آرزوی هر دختری این است که پسر باشد و فلان...
اما از همهی حرف ها و احادیث گذشته در جامعه و در کشور که در آن زندهگی داریم چه دختر و چه پسر بودن دشوار است.
در جامعه ما هیچ یک حالت روحی و روانی خوبی ندارند!
همه تحت حالات روحی گوناگون هستند!
چه دختر
چه پسر
چه بزرگ سال
چه کودک
چه جوان
و چه نوجوان
هیچ کدام حالت روحی خوبی ندارند.
پس بهتر است همدیگر را درک کنیم.
همه نیاز به درک دارند!
#دوشیزه_سادات
👌6👍2💯2
Forwarded from حرفینو - غیرفعال
شبی پرسیدم اش با بی قراری
بغییر از من کسی را دوست داری
به چشمش اشک شد از شرم جاری
میان گریه هایش گفت آری
🥀❤️🩹
بغییر از من کسی را دوست داری
به چشمش اشک شد از شرم جاری
میان گریه هایش گفت آری
🥀❤️🩹
❤2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
عینک های سیاه آفتابی ام را هم گرفته با کیفم از اتاق خارج شدم همین که من خارج شدم دیگران هم از اتاق های خود خارج شدند همه گی به سوی یکدیگر نظر انداختیم واقعاً چی یک استایل های شیکی زدیم هر سه مان مهسا حجاب به رنگ سرمهای بر تن کرده ولی نقاب نزده دیوانه را…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_سی_و_یکم
ناشر: #دوشیزه_سادات
شنیده بودم که هر دو برادر هایت در دگه ولایت هستند یکی شان تدریس میکند و ديگرش درس میخواند همينطور است؟
لمر: امممم....
بلی همينطور است
_ _ _ آه لمر
پس سورپرایز ات همین بود؟
با لبخند شیطانی گفت: بلی ها همین بود.
گفتم: یا الله خودت صبر اعطا کن!
مهسا : ولی میگم اون پسر های داخل موتر چقدر جذاب بودند
قد میگفت مه
مقبولی میگفت مه!
گفتم: مهسااااا
چپ نمیشینی در همین وضعیت هم در فکر او پسرا استی.
الله هدایت تان کند دیگر.
در طول راه همه گی در سکوت بودیم تا اینکه بالاخره رسیدیم به دانشگاه.
مهسا: و بلاخره رسیدیم به مقصود مان.
از موتر پایین شدیم همه نگاه ها به سوی ما چرخید!
لمر: وای کم است با نگاه های خود قورت مان کنند.
گفتم: هممم حتماً حیران ماندند که چطور چند تا دختر از این قسم یک موتر پایین شدند او هم همه شان محجبه!
مهسا: راننده شان هم محجبه و با نقاب که حتی چهره اش معلوم نیست!
بیخی تعجب کردند من هم بودم تعجب میکردم ههههه!
یکی در شانه اش زده گفتم: هله گپ را کم کن بیایید برویم.
نگاه های خیره همه را بالای خود حس میکردم ولی تیر خود را آوردم.
در محوطه دانشگاه دختر و پسر یکجا و آزادانه صحبت میکردند ولی سر و وضع دخترا اصلاً خوب نیست حالا هر چی!
اصلاً به من چی!
گفتم: واقعاً چی یک دانشگاه زیبایی است!
از بزرگی بزرگ از زیبایی کاملاً زیبا!
مهسا گفت: هرات هم زیبا بوده از کابل پس نمانده.
_ _ _ هممم همه جای افغانستان زیباست!
داخل دهلیز شدیم مهسا گفت: باید از یکی بپرسیم که دیپارتمنت اداره و تجارت کجاست؟
هر دوی شان عقب ایستاد شده چهره خود را مثل پشک معصوم گرفتند و گفتند: کلثوم خیر است تو برو بپرس
با تعجب گفتم: چرا من؟
خود تان برید بپرسید.
مهسا: وای نکن دیگر کلثوم تو کمی دهن و زبان داری تو برو بپرس.
با غضب گفتم: ها شما ها خو فقط نزد من دهن و زبان پیدا میکنید.
هر دو فقط خنديدن
گفتم: خنده کنيد بی غیرت ها یعنی روپیه را جرئت و غیرت ندارید.
مهسا: آه کلثوم نگو که مُردیم از دست خنده!
رفتم تا از یکی بپرسم که صنف کجاست در همین اثنا همان دو دختری را که در رستورانت دیده بودم اینجا دیدم شان.
ولی این بار خیلی با حجاب تر از قبل هستند!
واقعاً آفرین به این حافظه!
_ _ _ ببخشید.
گفتم: بفرمایید؟
او دخترک گفت:شما میفهمم دیپارتمنت اداره و تجارت به کدوم بخشه؟
حالا بیا و پوره کن!
گفتم: خیلی ببخشيد ولی من هم تازه وارد استم و درست نمیدانم.
با لهجه هراتی گفت: خبه پس ببخشم میشه بپرسم خودت دنبال کدام دیپارتمنت هستی؟
_ _ _ بلی، اممم
من دیپارتمنت اداره و تجارت را باید پیدا کنم!
با خوشحالی گفت: وی راست میگن مه هم امو دیپارتمنت به کار دارم!
_ _ _ پس یعنی خودت هم در رشته اداره و تجارت هستی؟
_ _ _ ها مه هم امو رشته میخونم.
یک بار هراتی صحبت میکند یک بار کابلی این دیگر چه قِسم اش است.
گفت: بیا پس از او دخترا پرسان کنم
دیدم که به طرف همان دو دختر رفت وای نه دگه!
رفت از شان پرسید:
ببخشم سلام میشه بگن دیپارتمنت اداره و تجارت به کدو طرفه ؟
او دختر تا جاییکه به یاد دارم اسمش هوسی بود گفت: بلی از این دهلیز به طرف چپ بروید همانجا نوشته است.
گفت: درست است تشکر بسیار زیاد.
و بعد به طرف من آمد نگاه های هوسی نام همچنان به طرف من برگشت.
عجیب عجیب نگاه میکرد بعدش آهسته آهسته خودش هم به سمتم آمده گفت: سلام
گفتم: وعلیکم السلام
_ _ _ من شما را به نظرم میشناسم!
_ _ _واقعاً؟
راستش نمیدانم.
کمی مکث کرده گفت: آهان یادم آمد تو همان دختر خانمی هستی که با دیان در رستورانت بودی درست میگم؟
_ _ _ هممم بلی به یادم آمدین فکر کنم اسم تان هوسی بود درست؟
_ _ _ بلی هوسی هستم ماشاءالله چی یک حافظه داری ههههه!
_ _ _ خوب دگه وقتی دیدم تان به یادم آمد بعدش هم انقدر پیر نشدیم که آلزایمر بگیرم.
_ _ _ههههه
بسیار خوب اسم خودت هم گلثوم بود درست میگم؟
_ _ _ ههه نه گلثوم نه
ام کلثوم
_ _ _ ببخشید کم و تم یکسان هستند دگه اشتباه میشه!
_ _ _ هممم همینطور است خیلی ها اشتباه میکنند گلثوم میگن ولی در اصل کلثوم است.
_ _ _ بلی اسم دختر حضرت محمد(ص) است.
گفتم(ص)
بلی همان است.
_ _ _ راستی میگم خودت و اینجا!
چطور؟
گفتم: راستش من،در این دانشگاه کامیاب شده ام
_ _ _ واقعاً چقدر خوب کدام رشته؟
به طرف همان دختر نگاه کرده گفت: آهان پس شما صنفی ها استین
خودت هم در رشته اداره و تجارت کامیاب شدی؟
_ _ _ بلی ها همینطور است الحمدلله.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_سی_و_یکم
ناشر: #دوشیزه_سادات
شنیده بودم که هر دو برادر هایت در دگه ولایت هستند یکی شان تدریس میکند و ديگرش درس میخواند همينطور است؟
لمر: امممم....
بلی همينطور است
_ _ _ آه لمر
پس سورپرایز ات همین بود؟
با لبخند شیطانی گفت: بلی ها همین بود.
گفتم: یا الله خودت صبر اعطا کن!
مهسا : ولی میگم اون پسر های داخل موتر چقدر جذاب بودند
قد میگفت مه
مقبولی میگفت مه!
گفتم: مهسااااا
چپ نمیشینی در همین وضعیت هم در فکر او پسرا استی.
الله هدایت تان کند دیگر.
در طول راه همه گی در سکوت بودیم تا اینکه بالاخره رسیدیم به دانشگاه.
مهسا: و بلاخره رسیدیم به مقصود مان.
از موتر پایین شدیم همه نگاه ها به سوی ما چرخید!
لمر: وای کم است با نگاه های خود قورت مان کنند.
گفتم: هممم حتماً حیران ماندند که چطور چند تا دختر از این قسم یک موتر پایین شدند او هم همه شان محجبه!
مهسا: راننده شان هم محجبه و با نقاب که حتی چهره اش معلوم نیست!
بیخی تعجب کردند من هم بودم تعجب میکردم ههههه!
یکی در شانه اش زده گفتم: هله گپ را کم کن بیایید برویم.
نگاه های خیره همه را بالای خود حس میکردم ولی تیر خود را آوردم.
در محوطه دانشگاه دختر و پسر یکجا و آزادانه صحبت میکردند ولی سر و وضع دخترا اصلاً خوب نیست حالا هر چی!
اصلاً به من چی!
گفتم: واقعاً چی یک دانشگاه زیبایی است!
از بزرگی بزرگ از زیبایی کاملاً زیبا!
مهسا گفت: هرات هم زیبا بوده از کابل پس نمانده.
_ _ _ هممم همه جای افغانستان زیباست!
داخل دهلیز شدیم مهسا گفت: باید از یکی بپرسیم که دیپارتمنت اداره و تجارت کجاست؟
هر دوی شان عقب ایستاد شده چهره خود را مثل پشک معصوم گرفتند و گفتند: کلثوم خیر است تو برو بپرس
با تعجب گفتم: چرا من؟
خود تان برید بپرسید.
مهسا: وای نکن دیگر کلثوم تو کمی دهن و زبان داری تو برو بپرس.
با غضب گفتم: ها شما ها خو فقط نزد من دهن و زبان پیدا میکنید.
هر دو فقط خنديدن
گفتم: خنده کنيد بی غیرت ها یعنی روپیه را جرئت و غیرت ندارید.
مهسا: آه کلثوم نگو که مُردیم از دست خنده!
رفتم تا از یکی بپرسم که صنف کجاست در همین اثنا همان دو دختری را که در رستورانت دیده بودم اینجا دیدم شان.
ولی این بار خیلی با حجاب تر از قبل هستند!
واقعاً آفرین به این حافظه!
_ _ _ ببخشید.
گفتم: بفرمایید؟
او دخترک گفت:شما میفهمم دیپارتمنت اداره و تجارت به کدوم بخشه؟
حالا بیا و پوره کن!
گفتم: خیلی ببخشيد ولی من هم تازه وارد استم و درست نمیدانم.
با لهجه هراتی گفت: خبه پس ببخشم میشه بپرسم خودت دنبال کدام دیپارتمنت هستی؟
_ _ _ بلی، اممم
من دیپارتمنت اداره و تجارت را باید پیدا کنم!
با خوشحالی گفت: وی راست میگن مه هم امو دیپارتمنت به کار دارم!
_ _ _ پس یعنی خودت هم در رشته اداره و تجارت هستی؟
_ _ _ ها مه هم امو رشته میخونم.
یک بار هراتی صحبت میکند یک بار کابلی این دیگر چه قِسم اش است.
گفت: بیا پس از او دخترا پرسان کنم
دیدم که به طرف همان دو دختر رفت وای نه دگه!
رفت از شان پرسید:
ببخشم سلام میشه بگن دیپارتمنت اداره و تجارت به کدو طرفه ؟
او دختر تا جاییکه به یاد دارم اسمش هوسی بود گفت: بلی از این دهلیز به طرف چپ بروید همانجا نوشته است.
گفت: درست است تشکر بسیار زیاد.
و بعد به طرف من آمد نگاه های هوسی نام همچنان به طرف من برگشت.
عجیب عجیب نگاه میکرد بعدش آهسته آهسته خودش هم به سمتم آمده گفت: سلام
گفتم: وعلیکم السلام
_ _ _ من شما را به نظرم میشناسم!
_ _ _واقعاً؟
راستش نمیدانم.
کمی مکث کرده گفت: آهان یادم آمد تو همان دختر خانمی هستی که با دیان در رستورانت بودی درست میگم؟
_ _ _ هممم بلی به یادم آمدین فکر کنم اسم تان هوسی بود درست؟
_ _ _ بلی هوسی هستم ماشاءالله چی یک حافظه داری ههههه!
_ _ _ خوب دگه وقتی دیدم تان به یادم آمد بعدش هم انقدر پیر نشدیم که آلزایمر بگیرم.
_ _ _ههههه
بسیار خوب اسم خودت هم گلثوم بود درست میگم؟
_ _ _ ههه نه گلثوم نه
ام کلثوم
_ _ _ ببخشید کم و تم یکسان هستند دگه اشتباه میشه!
_ _ _ هممم همینطور است خیلی ها اشتباه میکنند گلثوم میگن ولی در اصل کلثوم است.
_ _ _ بلی اسم دختر حضرت محمد(ص) است.
گفتم(ص)
بلی همان است.
_ _ _ راستی میگم خودت و اینجا!
چطور؟
گفتم: راستش من،در این دانشگاه کامیاب شده ام
_ _ _ واقعاً چقدر خوب کدام رشته؟
به طرف همان دختر نگاه کرده گفت: آهان پس شما صنفی ها استین
خودت هم در رشته اداره و تجارت کامیاب شدی؟
_ _ _ بلی ها همینطور است الحمدلله.
❤10👍1🕊1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
عینک های سیاه آفتابی ام را هم گرفته با کیفم از اتاق خارج شدم همین که من خارج شدم دیگران هم از اتاق های خود خارج شدند همه گی به سوی یکدیگر نظر انداختیم واقعاً چی یک استایل های شیکی زدیم هر سه مان مهسا حجاب به رنگ سرمهای بر تن کرده ولی نقاب نزده دیوانه را…
_ _ _ پس خوب است هم صنفی هستیم هههه!
گفتم: چطور؟
_ _ _ راستش ما هم همین رشته را میخوانیم.
حالا قصه زیاد است بریم کفتریا میگم برای تان!
گفتم: ولی صنف و درس چی؟
امروز درس نیست؟
گفت: نه امروز شاید کلاً معرفی باشه.
دوست داری میتانی شرکت کنی!
_ _ _ همممم نمیدانم.
_ _ _ پس بیا زیاد چُرت نزن پیر میشوی بریم کفتریا.
_ _ _ههههه
پس درست است فقط باید دوست هایم را هم صدا کنم.
_ _ _ درست است صدا کن.
لمر و مهسا را هم صدا کردم بعدش رفتیم به طرف کفتریا گارسون آمد سرم من خم بود کاملاً
هوسی پرسید چی میخورید؟
همه چای و قهوه گفتند من هم یک قهوه تلخ فرمایش دادم با کیک سیاه کاکائوی!
مهسا آهسته پیش گوشم گفت: افففف ندیدی دگه گارسون های اینجا که اینقدر خوشتیپ و جذاب هستند الله خیر کند که دیگر محصل ها چگونه هستند!
چون در پهلویم نشسته یک چُندی محکم از پایش،گرفتم که آخش بلند شد.
همه عجیب عجیب نگاه داشتند ولی گفتم چیزی نیست کدام مورچه چیزی بوده حتماً.
بعدش من آهسته پیش گوشش گفتم: تا تو باشی و از این حرف ها بگویی ديوانه ام کردی !
_ _ _ من دیوانه ات نکردم تو دیوانه بودی او زنجیری!
خنده کردم و دیگر چیزی نگفتم.
روبه هوسی و دوستش،فریال کرده گفتم خیلی خوب قصه تان را بگید.
هوسی:_ هههههه قصه ما طولانی است از کجایش،شروع کنم؟
گفتم: از همان اول
_ _ _ پس درست است.
بیبینید اینجا معمولاً میدانید دیگر که پولدار ها می آیند حتی نصف محصلان اینجا با پول وارد میشوند بدون اینکه نمره کامل بگیرند حالا حتماً میگین در دانشگاه دولتی مگر امکان داره؟
خوب بلی متأسفانه دارد.
لمر: ولی همه گی نیست فقط بعضی ها استثنا هستند مگر نه؟
هوسی،گفت: بلی جانم همینطور است.
ادامه دارد...
گفتم: چطور؟
_ _ _ راستش ما هم همین رشته را میخوانیم.
حالا قصه زیاد است بریم کفتریا میگم برای تان!
گفتم: ولی صنف و درس چی؟
امروز درس نیست؟
گفت: نه امروز شاید کلاً معرفی باشه.
دوست داری میتانی شرکت کنی!
_ _ _ همممم نمیدانم.
_ _ _ پس بیا زیاد چُرت نزن پیر میشوی بریم کفتریا.
_ _ _ههههه
پس درست است فقط باید دوست هایم را هم صدا کنم.
_ _ _ درست است صدا کن.
لمر و مهسا را هم صدا کردم بعدش رفتیم به طرف کفتریا گارسون آمد سرم من خم بود کاملاً
هوسی پرسید چی میخورید؟
همه چای و قهوه گفتند من هم یک قهوه تلخ فرمایش دادم با کیک سیاه کاکائوی!
مهسا آهسته پیش گوشم گفت: افففف ندیدی دگه گارسون های اینجا که اینقدر خوشتیپ و جذاب هستند الله خیر کند که دیگر محصل ها چگونه هستند!
چون در پهلویم نشسته یک چُندی محکم از پایش،گرفتم که آخش بلند شد.
همه عجیب عجیب نگاه داشتند ولی گفتم چیزی نیست کدام مورچه چیزی بوده حتماً.
بعدش من آهسته پیش گوشش گفتم: تا تو باشی و از این حرف ها بگویی ديوانه ام کردی !
_ _ _ من دیوانه ات نکردم تو دیوانه بودی او زنجیری!
خنده کردم و دیگر چیزی نگفتم.
روبه هوسی و دوستش،فریال کرده گفتم خیلی خوب قصه تان را بگید.
هوسی:_ هههههه قصه ما طولانی است از کجایش،شروع کنم؟
گفتم: از همان اول
_ _ _ پس درست است.
بیبینید اینجا معمولاً میدانید دیگر که پولدار ها می آیند حتی نصف محصلان اینجا با پول وارد میشوند بدون اینکه نمره کامل بگیرند حالا حتماً میگین در دانشگاه دولتی مگر امکان داره؟
خوب بلی متأسفانه دارد.
لمر: ولی همه گی نیست فقط بعضی ها استثنا هستند مگر نه؟
هوسی،گفت: بلی جانم همینطور است.
ادامه دارد...
❤10🥰1🕊1
از نظر من ولنتاین و روز عاشقان و حالا هر چی که است یک چیز ناحق است.
ما مسلمانان خیلی عجیب هستیم موضوعی را که اصلاً منشع آن را نمی دانیم جشن میگیریم.
بدون اینکه کمی تحقیق کنیم در باره اش!
وقتی میبینیم که یکی کاری را انجام داد ما هم به دنبالش همان کار را انجام میدهیم بدون اینکه بدانیم از کجا سر چشمه گرفته این موضوع!
ولنتاین میتواند برای ما هر روز باشد.
از منظر من همینکه با همدیگر مهربان باشیم...
همینکه همدیگر خود را هر روز دوست داشته باشیم ولنتاین است.
تحفه گرفتن برای عزیز مان را نمیتوانیم در روز خاصی اختصاص دهیم.
میشود بدون اینکه ولنتاین باشد به یکی تحفه داد!
حالا شاید این حرف را بهانه کنند که یک روز است بخاطر سرگرمی بخاطر اینکه عشق خود را ابراز کنیم با تحفه گرفتن و هر چی...
ولی عزیز من تو میتوانی هر روزی که دلت خواست تحفه دهی برای هر کی که دوستش داری.
پس این بهانه های الکی را نکنيد
کسی که واقعاً دیگری را دوست داشته باشد بدون کدام روز خاصی برایش تحفه میگیرد و ابراز علاقه میکند.
والسلام.
#دوشیزه_سادات
ما مسلمانان خیلی عجیب هستیم موضوعی را که اصلاً منشع آن را نمی دانیم جشن میگیریم.
بدون اینکه کمی تحقیق کنیم در باره اش!
وقتی میبینیم که یکی کاری را انجام داد ما هم به دنبالش همان کار را انجام میدهیم بدون اینکه بدانیم از کجا سر چشمه گرفته این موضوع!
ولنتاین میتواند برای ما هر روز باشد.
از منظر من همینکه با همدیگر مهربان باشیم...
همینکه همدیگر خود را هر روز دوست داشته باشیم ولنتاین است.
تحفه گرفتن برای عزیز مان را نمیتوانیم در روز خاصی اختصاص دهیم.
میشود بدون اینکه ولنتاین باشد به یکی تحفه داد!
حالا شاید این حرف را بهانه کنند که یک روز است بخاطر سرگرمی بخاطر اینکه عشق خود را ابراز کنیم با تحفه گرفتن و هر چی...
ولی عزیز من تو میتوانی هر روزی که دلت خواست تحفه دهی برای هر کی که دوستش داری.
پس این بهانه های الکی را نکنيد
کسی که واقعاً دیگری را دوست داشته باشد بدون کدام روز خاصی برایش تحفه میگیرد و ابراز علاقه میکند.
والسلام.
#دوشیزه_سادات
❤🔥5❤2👍1😁1🍓1
میدانید وقتی این متن را دیدم راستش در اول نفهمیدم که چی معنی
پیش خود گفتم نکند این روز جدیداً برآمده 😐
ولی وقتی از حضرت رفیق پرسیدم گفت ولنتاین را گفتیم چون در او تاریخ است🤦♀
یعنی حتی این را هم نمیدانستم
اصلاً فکر نمیکنم که لازم هم باشد بدانم🙄
پیش خود گفتم نکند این روز جدیداً برآمده 😐
ولی وقتی از حضرت رفیق پرسیدم گفت ولنتاین را گفتیم چون در او تاریخ است🤦♀
یعنی حتی این را هم نمیدانستم
اصلاً فکر نمیکنم که لازم هم باشد بدانم🙄
💯3❤🔥1
یک چیزی بگم برای تان؟
با ریکشن جواب بتین🙄
با ریکشن جواب بتین🙄
👍7
چـکـامـهـ زار 🌘📜
یک چیزی بگم برای تان؟ با ریکشن جواب بتین🙄
میدانید وقتی دست نویس های دیگرم را نشر میکردم فکر میکردم که نخاد ریکت بتین 😕
چون معمولاً بیشتر از متن هایم رمان را نشر میکنم و شما هم بیشتر در رمان ریکت میتین😑
کمی پیش خود فکر کردم گفتم نکند روزی که رمان به پایان رسید شما هم از اینجا از کلبه من بروید😕
فکرم کمی درگیر شد
یعنی اگر رمان تمام شود بودن شما هم در اینجا تمام خواهد شد؟☹️
چون معمولاً بیشتر از متن هایم رمان را نشر میکنم و شما هم بیشتر در رمان ریکت میتین😑
کمی پیش خود فکر کردم گفتم نکند روزی که رمان به پایان رسید شما هم از اینجا از کلبه من بروید😕
فکرم کمی درگیر شد
یعنی اگر رمان تمام شود بودن شما هم در اینجا تمام خواهد شد؟☹️
🥰1😐1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
میدانید وقتی دست نویس های دیگرم را نشر میکردم فکر میکردم که نخاد ریکت بتین 😕 چون معمولاً بیشتر از متن هایم رمان را نشر میکنم و شما هم بیشتر در رمان ریکت میتین😑 کمی پیش خود فکر کردم گفتم نکند روزی که رمان به پایان رسید شما هم از اینجا از کلبه من بروید😕…
چون میدانم بیشتر شما عزيزان بخاطر خواندن رمان در اینجا هستین🙃
😁2🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
چون میدانم بیشتر شما عزيزان بخاطر خواندن رمان در اینجا هستین🙃
ولی همینش هم جای شکر دارد😂
🥰1😁1