Forwarded from عالم افکارم 🎀
هرسوی زندگیام، تنم و روحم که مینگرم، تمام نشانههای فروپاشی قریبالوقوعم را میبینم اما ایستادهام.
🔥2
حرف نزدن دلهرهای بود و حرف زدن و درست فهمیده نشدن، دلهرهای دیگر...
هعییی
هعییی
🔥3
یک قسمتهایی از وجودم خاموش شدن که واقعا دوست شان داشتم متأسفم برای خودم که نتوانستم ازشان در برابر بزرگسالی محافظت کنم...
🔥3
فکر میکنم چه خوب است پیدا کردن شخصی که زورش به بی حوصله گی و بی اعصابی ما برسد!
مگر نه؟!
مگر نه؟!
🔥2
از من نپرسید چرا خستهای
نپرسید چرا غمگینی
نپرسید چرا رنگ و رخت همانند برگخزان زرد میزند
نپرسید چرا بی اعصابی
نپرسید چرا همهش میخوابی!
نپرسید چرا لاغر شدی
نپرسید چرا...
من اگر جواب همه (چرا) را داشتم خودم به حال خودم یک کاری میکردم اما نمیدانم!
من در بلاتکلیفی به سر میبرم
خودم از حال خودم درست آگاه نیستم شما را چگونه آگاه بسازم!
من فقط خسته ام!
خسته
و باز هم نمیدانم چرا!
نپرسید چرا غمگینی
نپرسید چرا رنگ و رخت همانند برگخزان زرد میزند
نپرسید چرا بی اعصابی
نپرسید چرا همهش میخوابی!
نپرسید چرا لاغر شدی
نپرسید چرا...
من اگر جواب همه (چرا) را داشتم خودم به حال خودم یک کاری میکردم اما نمیدانم!
من در بلاتکلیفی به سر میبرم
خودم از حال خودم درست آگاه نیستم شما را چگونه آگاه بسازم!
من فقط خسته ام!
خسته
و باز هم نمیدانم چرا!
🔥1
نمیدانم حالا این غم را کجای دلم بانم
رمانی که نا نصف رسانده بودم حذف شد!
رمانی که نا نصف رسانده بودم حذف شد!
💔6😐1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
نمیدانم حالا این غم را کجای دلم بانم رمانی که نا نصف رسانده بودم حذف شد!
خب خیر باشد
ولی حوصله نوشتن دیگر نیست
بماند ...
ولی حوصله نوشتن دیگر نیست
بماند ...
😐2
🔥2💘2❤1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
صبح بدون دیدار تو، ما را نباشد بخیر... #دوشیزه_سادات
عجب
عطرِ دل انگیزی دارد
این " #شهریور " ...
که هر دم
مرا یادِ تو می اندازد ...
عطرِ دل انگیزی دارد
این " #شهریور " ...
که هر دم
مرا یادِ تو می اندازد ...
🔥4❤1
اما همه باید یکی را داشته باشند...
کسی که صبحها با شنیدن "صبح بخیرش"، دلشان روشن شود،
و روزشان با یک لبخند سادهاش آغاز شود.
آدمک سیارهام!
میدانم این روزها بار دنیا روی شانههایت سنگینی میکند،
میدانم خستهای، خاموشی، بی اعصابی شاید حتی دلگرفته...
اما یک خواهش دارم...
قول بده خودت را در میان این همه شلوغی، فراموش نکنی.
تو مهمی… بیشتر از آنچه خودت بدانی.
همین را میخواستم بگویم، همین.
#دوشیزه_سادات
کسی که صبحها با شنیدن "صبح بخیرش"، دلشان روشن شود،
و روزشان با یک لبخند سادهاش آغاز شود.
آدمک سیارهام!
میدانم این روزها بار دنیا روی شانههایت سنگینی میکند،
میدانم خستهای، خاموشی، بی اعصابی شاید حتی دلگرفته...
اما یک خواهش دارم...
قول بده خودت را در میان این همه شلوغی، فراموش نکنی.
تو مهمی… بیشتر از آنچه خودت بدانی.
همین را میخواستم بگویم، همین.
#دوشیزه_سادات
🔥2❤1💊1
اذکار 🌹💡📿
📖 «الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»
(سوره رعد، آیه 28)
🔹 ترجمه: کسانی که ایمان آوردند و دلهایشان با یاد خدا آرام میگیرد؛ آگاه باشید که تنها با یاد خدا دلها آرام مییابد.
این اذکار مبارک را از 20 بار آغاز کنید و تا هر اندازه که دلتان مشتاق است، ادامه دهید 📿. اذکاری که دل را زنده میکند:
✅ لا اله الا الله – یاد خالصانه توحید
✅ سبحان الله – تسبیحی برای پاکی پروردگار
✅ الحمدلله – سپاسی که نعمتها را افزون میکند
✅ استغفرالله – کلیدی برای گشایش و رحمت
✅ درود شریف – کلید حل هر مشکلی
✅ اللهم أجرنا من النار (7 بار) – دعایی برای نجات از آتشِ جهنم
📖 «الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»
(سوره رعد، آیه 28)
🔹 ترجمه: کسانی که ایمان آوردند و دلهایشان با یاد خدا آرام میگیرد؛ آگاه باشید که تنها با یاد خدا دلها آرام مییابد.
این اذکار مبارک را از 20 بار آغاز کنید و تا هر اندازه که دلتان مشتاق است، ادامه دهید 📿. اذکاری که دل را زنده میکند:
✅ لا اله الا الله – یاد خالصانه توحید
✅ سبحان الله – تسبیحی برای پاکی پروردگار
✅ الحمدلله – سپاسی که نعمتها را افزون میکند
✅ استغفرالله – کلیدی برای گشایش و رحمت
✅ درود شریف – کلید حل هر مشکلی
✅ اللهم أجرنا من النار (7 بار) – دعایی برای نجات از آتشِ جهنم
🔥3❤1
Forwarded from منارة الهدی
قال ابن القيم رحمهالله:
« وأحبُّ خلقِ الله إليه أكثرهم وأفضلهم له سُؤالا، وهو يُحبُّ الملحين في الدعاء، وكلما ألحَّ العبد عليه في السؤال أحبَّه وقرَّبه وأعطاه ».
📚منبع: [ حادي الأرواح || صـ ٩١]
« وأحبُّ خلقِ الله إليه أكثرهم وأفضلهم له سُؤالا، وهو يُحبُّ الملحين في الدعاء، وكلما ألحَّ العبد عليه في السؤال أحبَّه وقرَّبه وأعطاه ».
📚منبع: [ حادي الأرواح || صـ ٩١]
بهترین و محبوبترین بندگان نزد خداوند کسانی هستند که بیشتر از همه از خداوند سوال کنند [طلب حاجات کنند] و خداوند کسانی را که پیاپی درخواست چیزی میکنند و در دعا اصرار میورزند را دوست دارد، و هرگاه بنده پیاپی از خداوند درخواست چیزی میکند و اصرار میورزد، خداوند او را دوست میدارد، بهخود نزدیکش میکند و [هرچه میخواهد را] به او عطا میکند🥰2❤1
Forwarded from اعتِرافِ آخَر (ᎫƛӇƛƝ🦋)
اطلاعیه عاجل پولیس
هموطنان گرامی، دوستان و عزیزان!
لطفاً متوجه باشید!
اگر کسی در پارکینگ یا در هر محل دیگری جلو شما را بگیرد و برای شما بگوید که علاقهمند خرید عطر هستید و یک ورق کاغذ بدهد تا بوی آن را احساس کنید، هیچگاه آن را استشمام نکنید.
این یک شیوهٔ جدید جرمی است؛ کاغذ با مواد مخدر آغشته میباشد. به مجردی که شما آن را بوی کنید، بیهوش میشوید و مجرمین میتوانند شما را بدزدند، اموال شما را سرقت نمایند یا اقدامات خطرناک دیگری انجام دهند.
این حادثه در سه مارکیت مشهور رخ داده و تا اکنون بیش از هفت دختر ناپدید گردیدهاند.
خواهشمندیم این اطلاعیه را به دوستان و خانوادهٔ خویش برسانید. ممکن است سبب نجات یک زندگی گردد. این پیام از سوی یکی از مقامات بلندپایهٔ پولیس ارسال گردیده است.
هوشیار باشید و همهٔ عزیزانتان را از این خطر آگاه سازید.
#ارسالی
هموطنان گرامی، دوستان و عزیزان!
لطفاً متوجه باشید!
اگر کسی در پارکینگ یا در هر محل دیگری جلو شما را بگیرد و برای شما بگوید که علاقهمند خرید عطر هستید و یک ورق کاغذ بدهد تا بوی آن را احساس کنید، هیچگاه آن را استشمام نکنید.
این یک شیوهٔ جدید جرمی است؛ کاغذ با مواد مخدر آغشته میباشد. به مجردی که شما آن را بوی کنید، بیهوش میشوید و مجرمین میتوانند شما را بدزدند، اموال شما را سرقت نمایند یا اقدامات خطرناک دیگری انجام دهند.
این حادثه در سه مارکیت مشهور رخ داده و تا اکنون بیش از هفت دختر ناپدید گردیدهاند.
خواهشمندیم این اطلاعیه را به دوستان و خانوادهٔ خویش برسانید. ممکن است سبب نجات یک زندگی گردد. این پیام از سوی یکی از مقامات بلندپایهٔ پولیس ارسال گردیده است.
هوشیار باشید و همهٔ عزیزانتان را از این خطر آگاه سازید.
#ارسالی
❤2
Forwarded from منارة الهدی
السلام علیکم ورحمة الله و برکاته
آیا تا به حال دیدهای کسی را که با شوق و اشتیاق نماز را آغاز کرده، اما بعد از مدتی، آن را رها کرده باشد؟
شاید خود ما هم روزی چنین تجربهای داشتهایم…
چرا این اتفاق میافتد؟ چرا قلبی که زمانی با اذان میتپید، آرام آرام به خاموشی میگراید؟
بیایید با هم به عمق این مسئله نگاه کنیم...
---
🌙 ۱. چون نماز، فقط حرکت نیست؛ قلب میخواهد
بعضیها نماز را شروع میکنند، اما بدون اینکه حقیقت آن را بشناسند.
نه میدانند با چه کسی سخن میگویند، نه هدف آن را درک کردهاند.
و هر چیزی که بیریشه باشد، نمیماند.
📖 قرآن میفرماید:
«أفمن أسس بنيانه على تقوى من الله ورضوان خير أم من أسس بنيانه على شفا جرف هار...»
(توبه: ۱۰۹)
ترجمه:
آیا کسی که بنای (دین و عمل) خود را بر پایه تقوای الهی و رضای خدا نهاده، بهتر است؟ یا کسی که بنایش را بر لبه پرتگاه سستی و فروپاشی نهاده...
🔸 نماز باید بر پایهی شناخت و عشق باشد، نه فقط عادت.
---
🌙 ۲. وقتی گناه، قلب را سنگین میکند
گناه مثل گرد و غبار، قلب را تیره میکند.
کمکم نور نماز دیگر در دل نمیتابد و لذت عبادت از بین میرود.
شیطان همواره در گوش انسان زمزمه میکند: «خستهای... وقت نداری... بعداً میخوانی...»
و انسان، کمکم از محراب دور میشود.
---
🌙 ۳. چون عجولانه شروع میکنیم، بیبرنامه ادامه میدهیم
برخی افراد ناگهان تصمیم میگیرند تمام نمازها را یکباره بخوانند؛ بدون آمادگی و بدون استمرار.
اما عبادت، مثل نهال است؛ باید آرامآرام رشد کند.
🌱 پیامبر ﷺ فرمودند:
«أحب الأعمال إلى الله أدومها وإن قل»
(بخاری)
🔸 یعنی: «محبوبترین عمل نزد خدا، آن است که مداوم باشد، هرچند اندک.»
---
🌙 ۴. چون تنها میمانیم
وقتی اطراف ما کسی اهل نماز نباشد، ما هم کمکم سرد میشویم.
محیط آلوده، ایمان را ضعیف میکند.
رسول خدا ﷺ فرمودند:
(ترمذی)
«انسان بر دین دوستش است؛ پس ببین با چه کسی دوستی میکنی.»
🌙 ۵. چون دعا نمیکنیم برای ثبات
دل انسان در دستان خداست... و تنها اوست که میتواند ما را در مسیر نگه دارد.
دعای پیامبر ﷺ را فراموش نکن:
«يا مقلب القلوب، ثبت قلبي على دينك»
🔸 یعنی: «ای دگرگونکننده دلها، دل مرا بر دینت ثابت بدار.»
پس چه باید کرد؟
🔹 نماز را با معرفت بخوان، نه فقط حرکت
🔹 با گناه بجنگ، نه با نماز
🔹 آرامآرام پیش برو، ولی توقف نکن
🔹 دوستانت را از اهل نماز برگزین
🔹 و همیشه از خدا بخواه که تو را ثابتقدم نگه دارد
آیا تا به حال دیدهای کسی را که با شوق و اشتیاق نماز را آغاز کرده، اما بعد از مدتی، آن را رها کرده باشد؟
شاید خود ما هم روزی چنین تجربهای داشتهایم…
چرا این اتفاق میافتد؟ چرا قلبی که زمانی با اذان میتپید، آرام آرام به خاموشی میگراید؟
بیایید با هم به عمق این مسئله نگاه کنیم...
---
🌙 ۱. چون نماز، فقط حرکت نیست؛ قلب میخواهد
بعضیها نماز را شروع میکنند، اما بدون اینکه حقیقت آن را بشناسند.
نه میدانند با چه کسی سخن میگویند، نه هدف آن را درک کردهاند.
و هر چیزی که بیریشه باشد، نمیماند.
📖 قرآن میفرماید:
«أفمن أسس بنيانه على تقوى من الله ورضوان خير أم من أسس بنيانه على شفا جرف هار...»
(توبه: ۱۰۹)
ترجمه:
آیا کسی که بنای (دین و عمل) خود را بر پایه تقوای الهی و رضای خدا نهاده، بهتر است؟ یا کسی که بنایش را بر لبه پرتگاه سستی و فروپاشی نهاده...
🔸 نماز باید بر پایهی شناخت و عشق باشد، نه فقط عادت.
---
🌙 ۲. وقتی گناه، قلب را سنگین میکند
گناه مثل گرد و غبار، قلب را تیره میکند.
کمکم نور نماز دیگر در دل نمیتابد و لذت عبادت از بین میرود.
شیطان همواره در گوش انسان زمزمه میکند: «خستهای... وقت نداری... بعداً میخوانی...»
و انسان، کمکم از محراب دور میشود.
---
🌙 ۳. چون عجولانه شروع میکنیم، بیبرنامه ادامه میدهیم
برخی افراد ناگهان تصمیم میگیرند تمام نمازها را یکباره بخوانند؛ بدون آمادگی و بدون استمرار.
اما عبادت، مثل نهال است؛ باید آرامآرام رشد کند.
🌱 پیامبر ﷺ فرمودند:
«أحب الأعمال إلى الله أدومها وإن قل»
(بخاری)
🔸 یعنی: «محبوبترین عمل نزد خدا، آن است که مداوم باشد، هرچند اندک.»
---
🌙 ۴. چون تنها میمانیم
وقتی اطراف ما کسی اهل نماز نباشد، ما هم کمکم سرد میشویم.
محیط آلوده، ایمان را ضعیف میکند.
رسول خدا ﷺ فرمودند:
(ترمذی)
«انسان بر دین دوستش است؛ پس ببین با چه کسی دوستی میکنی.»
🌙 ۵. چون دعا نمیکنیم برای ثبات
دل انسان در دستان خداست... و تنها اوست که میتواند ما را در مسیر نگه دارد.
دعای پیامبر ﷺ را فراموش نکن:
«يا مقلب القلوب، ثبت قلبي على دينك»
🔸 یعنی: «ای دگرگونکننده دلها، دل مرا بر دینت ثابت بدار.»
پس چه باید کرد؟
🔹 نماز را با معرفت بخوان، نه فقط حرکت
🔹 با گناه بجنگ، نه با نماز
🔹 آرامآرام پیش برو، ولی توقف نکن
🔹 دوستانت را از اهل نماز برگزین
🔹 و همیشه از خدا بخواه که تو را ثابتقدم نگه دارد
❤4
چـکـامـهـ زار 🌘📜
Photo
#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي
#نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️
قسمت ؛یازدهم
— اخخخ، اخخخ شکمم... ای چی قسم پای بود!
بهسرعت چراغ را روشن کرده و موهایم را به عقب زدم.
— پای آدمیزاد! مه خودم خواستم بترسانمت، اما خودم بخی ترسیدم!
— لاحول ولا... ها، شباهتت به جن آنقدر زیاد بود که خیال کردم خودش است!
— کی؟ مه؟
— ها، تو!
— یک دقیقه، یک دقیقه... تو چند دقیقه پیش چی گفتی؟ جن؟ یعنی من... تو...
بیتوجه به حرفم از زمین برخاست، خودش را روی تخت انداخت و گفت:
— ها، تو تازه فهمیدی؟
— ها... خیر، بگذریم. آمدم احوالت را بگیرم، دیدم چراغ اتاقت خاموش است، خیال کردم خواب هستی.
— کمکم آدم میشی. اگر خواب میبودم، نیمهشب میخواستی مره ترور کنی، خاتون حیلهگر!
— حوصله سفسطهگوییهایت را ندارم. چون وظیفهام بود آمدم احوال گرفتم.
باز تو شادی! کی موی پخپخت را شب ترور میکنه؟ هر کی همچو فکری بکنه، حیف آن فکر در مورد تو بیایه!
— حالا همی موی پخپخ همسرت است!
— همسر به زور؟ فهمیدی؟... خوب دیگه مه رفتم که نصفشب است.
— کجا؟ بخیر بشی، در جای خودت بشین!
— نه، زور است.
بازویم را گرفت و محکم فشار داد.
— اخخخ، اوگارم کردی آه!
— که اوگار شدی! گفتم مثل آدم بشین، همینجا بخواب.
و مرا بهطرف تخت کش کرد. در لبه تخت نشستم و گفتم:
— مه میترسم. هم چراغ را گل میکنی، هم دستت را نمیتهی که محکم بگیرم خواب شوم. مام میرم پیش هوسی.
— به خدا بگویم به مه یک اشتک را گرفتن باور نمیکنن! اینجا خو نه ترس داره، نه جن داره. پس چرا میترسی؟
— هیچ، دستت را نته وقتی خواب میشی! فقط یک دستت را بده، میمیرم!
— برو گمشو، رنگت را هم نمیخواهم ببینم!
— نمیشم! همینجا پهلوی تو میخوابم، جرم است مگر؟
لحاف را میگیرد و خودش را در گوشهای از تخت جا میدهد.
— برو گمشو! لوده لوده گپ نزن... چنان لت بخوری که مادر جانت بگه: «آفرین، دستت درد نکنه!»
— از جای "آفرین"، یک لت دیگه هم تره میکنه... میخوابی یا نه؟
— بلای جان، یک سوال دارم.
— خوب، حرف را دور میزنی... بفرما، خاتون حیلهگر!
— تو تا صنف چند خواندی؟
— دوازده.
— پوهنتون چی؟
— ها، چرا؟
— در کدام رشته؟
— اول ادبیات دری، دوم انجنیری.
— هر دو رشته را خواندی؟
— بله، اما ادبیات را پنهانی خواندم.
— پس اسمت را انتخاب کردم.
— چی است؟
— چند میتی؟
دستش را به جیب برزویش برد و از بکسکاش یک هزار افغانی کشید بیرون:
— بیا، بس است!
— هی هی! من مزاق کردم، پیسهات پیش خودت باشه.
پیسه را در دستم گذاشت و گفت:
— خیر، بگیر. این هم شیرینی نامی که برام انتخاب کردی.
— وا! مگر نام انتخاب کردن هم خوشحالی داره؟ چی بلا!
— از زبان تو؟ بله! میفهمی سه ساله کامل منتظر بودم که فقط یک بار از دهنت برایم اسمی یا لقبی ببره...
— نکو مزاق...
ادامه دارد …
#نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️
قسمت ؛یازدهم
— اخخخ، اخخخ شکمم... ای چی قسم پای بود!
بهسرعت چراغ را روشن کرده و موهایم را به عقب زدم.
— پای آدمیزاد! مه خودم خواستم بترسانمت، اما خودم بخی ترسیدم!
— لاحول ولا... ها، شباهتت به جن آنقدر زیاد بود که خیال کردم خودش است!
— کی؟ مه؟
— ها، تو!
— یک دقیقه، یک دقیقه... تو چند دقیقه پیش چی گفتی؟ جن؟ یعنی من... تو...
بیتوجه به حرفم از زمین برخاست، خودش را روی تخت انداخت و گفت:
— ها، تو تازه فهمیدی؟
— ها... خیر، بگذریم. آمدم احوالت را بگیرم، دیدم چراغ اتاقت خاموش است، خیال کردم خواب هستی.
— کمکم آدم میشی. اگر خواب میبودم، نیمهشب میخواستی مره ترور کنی، خاتون حیلهگر!
— حوصله سفسطهگوییهایت را ندارم. چون وظیفهام بود آمدم احوال گرفتم.
باز تو شادی! کی موی پخپخت را شب ترور میکنه؟ هر کی همچو فکری بکنه، حیف آن فکر در مورد تو بیایه!
— حالا همی موی پخپخ همسرت است!
— همسر به زور؟ فهمیدی؟... خوب دیگه مه رفتم که نصفشب است.
— کجا؟ بخیر بشی، در جای خودت بشین!
— نه، زور است.
بازویم را گرفت و محکم فشار داد.
— اخخخ، اوگارم کردی آه!
— که اوگار شدی! گفتم مثل آدم بشین، همینجا بخواب.
و مرا بهطرف تخت کش کرد. در لبه تخت نشستم و گفتم:
— مه میترسم. هم چراغ را گل میکنی، هم دستت را نمیتهی که محکم بگیرم خواب شوم. مام میرم پیش هوسی.
— به خدا بگویم به مه یک اشتک را گرفتن باور نمیکنن! اینجا خو نه ترس داره، نه جن داره. پس چرا میترسی؟
— هیچ، دستت را نته وقتی خواب میشی! فقط یک دستت را بده، میمیرم!
— برو گمشو، رنگت را هم نمیخواهم ببینم!
— نمیشم! همینجا پهلوی تو میخوابم، جرم است مگر؟
لحاف را میگیرد و خودش را در گوشهای از تخت جا میدهد.
— برو گمشو! لوده لوده گپ نزن... چنان لت بخوری که مادر جانت بگه: «آفرین، دستت درد نکنه!»
— از جای "آفرین"، یک لت دیگه هم تره میکنه... میخوابی یا نه؟
— بلای جان، یک سوال دارم.
— خوب، حرف را دور میزنی... بفرما، خاتون حیلهگر!
— تو تا صنف چند خواندی؟
— دوازده.
— پوهنتون چی؟
— ها، چرا؟
— در کدام رشته؟
— اول ادبیات دری، دوم انجنیری.
— هر دو رشته را خواندی؟
— بله، اما ادبیات را پنهانی خواندم.
— پس اسمت را انتخاب کردم.
— چی است؟
— چند میتی؟
دستش را به جیب برزویش برد و از بکسکاش یک هزار افغانی کشید بیرون:
— بیا، بس است!
— هی هی! من مزاق کردم، پیسهات پیش خودت باشه.
پیسه را در دستم گذاشت و گفت:
— خیر، بگیر. این هم شیرینی نامی که برام انتخاب کردی.
— وا! مگر نام انتخاب کردن هم خوشحالی داره؟ چی بلا!
— از زبان تو؟ بله! میفهمی سه ساله کامل منتظر بودم که فقط یک بار از دهنت برایم اسمی یا لقبی ببره...
— نکو مزاق...
ادامه دارد …
❤1💘1
این هم قسمت طولانی تقدیم شما منتظر قسمت های بعدی باشید
ریکت از یادتان نرود 😊
ریکت از یادتان نرود 😊
❤3🥰1🙈1