چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _ خاا خیر بگذر وای از دست تو کلثوم من فقط از مخلوق الله تعریف کردم تمام. _ _ _هاا بلی بلی دوباره مهسا با ذوق گفت: وای بیبین لباس هم پیراهن تنبان به رنگ سفید پوشیده در آن هیکل اش چقدر زیبا میگه. _ _ _ امان،امان از دست تو مهسا ناحق خو دیو نمیگم اش. _…
_ _ _ خیلی خوب حالی چرا جنگ میکنی؟
_ _ _ یا الله صبرر اعطا کن برایم.
میدانی نَود درصد مشکلاتم بخاطر این آوازم است با کسی که عادی هم صحبت میکنم فکر میکنه جنگ دارم همرایش.
_ _ _ ههههههه واقعاً هم همینطور است هههههه!
_ _ _ نترکی یک بار با این خنده هایت!
_ _ _ نچ دلت جم باشه، تو بیا که باز با غربی گک ها کمی معاشرت کنیم.
_ _ _ ها تنها همین کار ات پس مانده بود.
_ _ _ مرض، زیاد گپ نزن.
_ _ _ درد مرض،به چشم!
مریم: کلثوم،مهسا نمیآییند کمک کنید فقط که به قصه کردن شما را آوردیم.
گفتم: اینه آمدیم.
بفرما چی گپ است؟
_ _ _ بلای چی گپ است یک چادر یا یک روسری چیزی سر کن بیا که نان می آورند.
گفتم: هه دگه چی؟
این وضعیت مرا نگاه کن نچ من نمیتوانم من...
یک کار میکنیم شما بیارید من در خانه توضیح میکنم.
مریم برزخی گفت: خا صحیح است سرعت ات تند و تیز نباشد من میدانم و تو
چشمکی نثارش کرده گفتم: دلت جم دگه شاه.
گفت: بلای شاه.
خنده کرده شروع به کار کردیم.
راستی مریم لمر کجاست؟
_ _ _ نمیدانم همین اطراف بود.
_ _ _ درست است.
ثانیه ای نگذشت که از پشت سر بالایم حمله کرد!
گفتم: وای کی هستی هر کی هستی حتماً خیلی چاقی با این وزن که داری!
لمر غر زده از عقب به پیش رو آمد و گفت: کی را میگی چاق هه؟
گفتم: هیچ یکی بود همینجا از عقب حمله کرد بالایم خداییش خیلی سنگین بود هر کی که بود.
_ _ _ کلثوم چنان بزنمت که خودت بگویی آفرین منگک را با این اندام ظریف و نحیف بیبین تو باز مرا چاق میگی همم.
_ _ _ ها میبینم تمامش از برکت باشگاه رفتن است هههه.
_ _ _ بلا بلا.
_ _ _ درد، درد
مریم: عزیزان اگر جنگ و موی کندن تان تمام شده کمی کار کنید.
با یک صدا گفتیم: به چشم بانوی من.
مریم با غرور گفت: چشم تان بی بلا.
خب بالاخره غذا با شوخی ها و مزاح های مان صرف شد.
خوردن غدا تمام شد.
ظروف جمع شد.
دوباره رقص و بازی شروع شد.
بعد از چندین ساعت رقص و بازی همه عظم رفتن کردن اگر نمیکردن هم خودم با زور راهی شان میکردم مثلاً فردا شب عروسی است کمی انرژی تان را به او وقت نگاه کنین دگه.
وقتی خانه را دیدم کاملاً گریه داشت بیچاره توبه کردیم یا الله.
مریم: بیا خواهرم حالا خانه را به همین وضع بگذار بعداً جمع اش میکنیم.
منهم که از خدایم بود گفتم: صحیح است پس برویم خواب شویم واقعاً خیلی خسته استم.
مادرم: حالا خانه را به همین وضع میگذارید؟
فلوران: ها مادر خیر است بگذار شان خواب شوند فردا صبح کمی جمع میکنیم دلت جمع باشد.
_ _ _ درست است بچیم،
فقط لباس های تان را جمع کنید آرایش تان را هم پاک کرده بعد بخوابيد.
همه گفتیم: به چشم مادر جان شب تان خوش.
ولی همه به جز فلوران بدون اینکه آرايش خود را پاک کنیم به عالم خواب پناه بردیم.
همینطور که چشمانم گرم خواب میشدند عایشه پرسید: کلثوم نماز هایت را ادا کردی؟
گفتم: بلی ها تمامش را به وقت ادا کردم.
گفت: آفرین.
***
صبح با نور آفتاب که به چشمانم میتابید و مزاحمت ایجاد میکرد به خوابم،
بیدار شدم.
دیدم که همه گی وقت بیدار شدند و فقط من و فاطمه خواب ماندیم، و خب طبق معمول جا های خواب به منِ مسکین مانده تا جمع شان کنم.
فاطمه را از خواب بیدار کردم جا ها را جمع کرده به طرف پایین حرکت کردم.
در دهلیز که رسیدم به آیینه نگاهی انداختم وای این چی است کم ماند که از دیدن چهره خودم سکته را بزنم، موهایم کاملاً پخک شدن و اصلاً به طرف شان دیده نمیشه ریمل هم که خیر بیبینه تمام چشمانم را سیاه کرده وای اصلاً بهتر است بگذریم تا که در دهن خواهر و برادر هایم نیفتاده ام بهتر است زودتر به حمام پناه ببرم.
اما...
مگر میشه از دست از این ها خلاص شد.
بلی ها شخص دیگر هم نه بدبختانه هلال در پیش رویم سبز شد! وای حالا از دست این به کجا پناه ببرم بیاب شدم.
هلال با حیرت و خنده به طرفم میبیند و داد میزند: او مردم بیایید که جن پیدا شده در خانه ما هله جمع شوید اول تر از همه مضر قوم پیدایش شد بلی مریم جان!
مریم: عاقبت با فیشن خوابیدن همین است دیگر و بعد خنده...
گفتم: اصلاً به شما ها مربوط نمیشه و دیگر اینکه شما ها انقدر بیکار استین که در مورد من بحث دارید چقدر مهم بودیم بر شما و خودم خبر نی!
هلال: ها بسیار
هله زود برو حمام که اگر کدام دگه بیبیند ات سکته را میزنه ههههههههه!
گفتم: هههههه خندیدیم و بسی خوشحال شدیم.
بعد راه خود را گرفته رفتم.
بعد یک حمام جانانه یک صبحانه جانانه هم نوش جان کردم تا که کمی سرحال شدم.
مریم به طرف ام آمده گفت: کلثوم تو کارت عروسی را دیدی؟
خنده کرده گفتم: نی ولا از دست مصروفیت ها هیچ نشد بده که حالا یک نگاهی بیندازم.
_ _ _ یا الله صبرر اعطا کن برایم.
میدانی نَود درصد مشکلاتم بخاطر این آوازم است با کسی که عادی هم صحبت میکنم فکر میکنه جنگ دارم همرایش.
_ _ _ ههههههه واقعاً هم همینطور است هههههه!
_ _ _ نترکی یک بار با این خنده هایت!
_ _ _ نچ دلت جم باشه، تو بیا که باز با غربی گک ها کمی معاشرت کنیم.
_ _ _ ها تنها همین کار ات پس مانده بود.
_ _ _ مرض، زیاد گپ نزن.
_ _ _ درد مرض،به چشم!
مریم: کلثوم،مهسا نمیآییند کمک کنید فقط که به قصه کردن شما را آوردیم.
گفتم: اینه آمدیم.
بفرما چی گپ است؟
_ _ _ بلای چی گپ است یک چادر یا یک روسری چیزی سر کن بیا که نان می آورند.
گفتم: هه دگه چی؟
این وضعیت مرا نگاه کن نچ من نمیتوانم من...
یک کار میکنیم شما بیارید من در خانه توضیح میکنم.
مریم برزخی گفت: خا صحیح است سرعت ات تند و تیز نباشد من میدانم و تو
چشمکی نثارش کرده گفتم: دلت جم دگه شاه.
گفت: بلای شاه.
خنده کرده شروع به کار کردیم.
راستی مریم لمر کجاست؟
_ _ _ نمیدانم همین اطراف بود.
_ _ _ درست است.
ثانیه ای نگذشت که از پشت سر بالایم حمله کرد!
گفتم: وای کی هستی هر کی هستی حتماً خیلی چاقی با این وزن که داری!
لمر غر زده از عقب به پیش رو آمد و گفت: کی را میگی چاق هه؟
گفتم: هیچ یکی بود همینجا از عقب حمله کرد بالایم خداییش خیلی سنگین بود هر کی که بود.
_ _ _ کلثوم چنان بزنمت که خودت بگویی آفرین منگک را با این اندام ظریف و نحیف بیبین تو باز مرا چاق میگی همم.
_ _ _ ها میبینم تمامش از برکت باشگاه رفتن است هههه.
_ _ _ بلا بلا.
_ _ _ درد، درد
مریم: عزیزان اگر جنگ و موی کندن تان تمام شده کمی کار کنید.
با یک صدا گفتیم: به چشم بانوی من.
مریم با غرور گفت: چشم تان بی بلا.
خب بالاخره غذا با شوخی ها و مزاح های مان صرف شد.
خوردن غدا تمام شد.
ظروف جمع شد.
دوباره رقص و بازی شروع شد.
بعد از چندین ساعت رقص و بازی همه عظم رفتن کردن اگر نمیکردن هم خودم با زور راهی شان میکردم مثلاً فردا شب عروسی است کمی انرژی تان را به او وقت نگاه کنین دگه.
وقتی خانه را دیدم کاملاً گریه داشت بیچاره توبه کردیم یا الله.
مریم: بیا خواهرم حالا خانه را به همین وضع بگذار بعداً جمع اش میکنیم.
منهم که از خدایم بود گفتم: صحیح است پس برویم خواب شویم واقعاً خیلی خسته استم.
مادرم: حالا خانه را به همین وضع میگذارید؟
فلوران: ها مادر خیر است بگذار شان خواب شوند فردا صبح کمی جمع میکنیم دلت جمع باشد.
_ _ _ درست است بچیم،
فقط لباس های تان را جمع کنید آرایش تان را هم پاک کرده بعد بخوابيد.
همه گفتیم: به چشم مادر جان شب تان خوش.
ولی همه به جز فلوران بدون اینکه آرايش خود را پاک کنیم به عالم خواب پناه بردیم.
همینطور که چشمانم گرم خواب میشدند عایشه پرسید: کلثوم نماز هایت را ادا کردی؟
گفتم: بلی ها تمامش را به وقت ادا کردم.
گفت: آفرین.
***
صبح با نور آفتاب که به چشمانم میتابید و مزاحمت ایجاد میکرد به خوابم،
بیدار شدم.
دیدم که همه گی وقت بیدار شدند و فقط من و فاطمه خواب ماندیم، و خب طبق معمول جا های خواب به منِ مسکین مانده تا جمع شان کنم.
فاطمه را از خواب بیدار کردم جا ها را جمع کرده به طرف پایین حرکت کردم.
در دهلیز که رسیدم به آیینه نگاهی انداختم وای این چی است کم ماند که از دیدن چهره خودم سکته را بزنم، موهایم کاملاً پخک شدن و اصلاً به طرف شان دیده نمیشه ریمل هم که خیر بیبینه تمام چشمانم را سیاه کرده وای اصلاً بهتر است بگذریم تا که در دهن خواهر و برادر هایم نیفتاده ام بهتر است زودتر به حمام پناه ببرم.
اما...
مگر میشه از دست از این ها خلاص شد.
بلی ها شخص دیگر هم نه بدبختانه هلال در پیش رویم سبز شد! وای حالا از دست این به کجا پناه ببرم بیاب شدم.
هلال با حیرت و خنده به طرفم میبیند و داد میزند: او مردم بیایید که جن پیدا شده در خانه ما هله جمع شوید اول تر از همه مضر قوم پیدایش شد بلی مریم جان!
مریم: عاقبت با فیشن خوابیدن همین است دیگر و بعد خنده...
گفتم: اصلاً به شما ها مربوط نمیشه و دیگر اینکه شما ها انقدر بیکار استین که در مورد من بحث دارید چقدر مهم بودیم بر شما و خودم خبر نی!
هلال: ها بسیار
هله زود برو حمام که اگر کدام دگه بیبیند ات سکته را میزنه ههههههههه!
گفتم: هههههه خندیدیم و بسی خوشحال شدیم.
بعد راه خود را گرفته رفتم.
بعد یک حمام جانانه یک صبحانه جانانه هم نوش جان کردم تا که کمی سرحال شدم.
مریم به طرف ام آمده گفت: کلثوم تو کارت عروسی را دیدی؟
خنده کرده گفتم: نی ولا از دست مصروفیت ها هیچ نشد بده که حالا یک نگاهی بیندازم.
❤5👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _ خاا خیر بگذر وای از دست تو کلثوم من فقط از مخلوق الله تعریف کردم تمام. _ _ _هاا بلی بلی دوباره مهسا با ذوق گفت: وای بیبین لباس هم پیراهن تنبان به رنگ سفید پوشیده در آن هیکل اش چقدر زیبا میگه. _ _ _ امان،امان از دست تو مهسا ناحق خو دیو نمیگم اش. _…
کارت را برایم داد گفتم: از پوشش خو خوبش معلوم میشه باشد که داخل اش چه قسم است!
وای وای هم از بیرون و هم از داخل خیلی شیک و زیبا است!
مریم گفت: نه خانواده داماد فقیر است و نه از دختر دلت است که کارت شان خوبش نباشد؟
گفتم: بلی بیزو دگه باید هم که باشد.
وای وای هم از بیرون و هم از داخل خیلی شیک و زیبا است!
مریم گفت: نه خانواده داماد فقیر است و نه از دختر دلت است که کارت شان خوبش نباشد؟
گفتم: بلی بیزو دگه باید هم که باشد.
❤7
Forwarded from . (𝓗𝓤𝓢𝓝𝓐.)
عزیزان داخل کانال شوین و عکس ره لایک کنین.!
خوشحال میشم لایک کنین 😊🫠
خوشحال میشم لایک کنین 😊🫠
چـکـامـهـ زار 🌘📜
کارت را برایم داد گفتم: از پوشش خو خوبش معلوم میشه باشد که داخل اش چه قسم است! وای وای هم از بیرون و هم از داخل خیلی شیک و زیبا است! مریم گفت: نه خانواده داماد فقیر است و نه از دختر دلت است که کارت شان خوبش نباشد؟ گفتم: بلی بیزو دگه باید هم که باشد.
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_بیست_و_پنجم
ناشر: #دوشیزه_سادات
همینقدر اش را خواندم که نوشته بود (دوشیزه فلوران سعیدی) با آقای (عمر ملک) میخواستم که ادامه اش را بخوانم ولی با صدای مادرم متوقف شده و به کمک آنها رفتم!
مادرم: مریم کلید خانه را گرفتی دگه؟
_ _ _ بلی گرفتم، گرفتم مادر جان این بار چندم است که میگم.
_ _ _ خب میگم مطمئن شوم خیر بگذریم هله زود شوید تا که در سالن آرایش میرسید ناوقت میشه هله.
پول است پیش تان درست میگم؟
عایشه: ها مادر جان است بروید که ناوقت شد حتماً فلوران شان منتظر خودت استن!
_ _ _ صحیح است پس پناه تان به خدا بچایم مقصد زیاد فیشن غلیظ نکنین.
همه گفتيم: چشم مادر جان الله حافظ تان و بعد هم حرکت کردیم.
مریم: ساعت چند است؟
گفتم: دو بجه.
گفت: چقدر وقت است.
عایشه گفت: ها کاملاً وقت است آنجا که رسیدی زمان مثل برق میگذرد.
_ _ _ پس درست است.
این بار ما دخترا در آرایشگاه دیگری آمدیم و فلوران با مادرم و خاله راحیل شان در دگه آرایشگاه.
***
وای حالا خوب است من فقط رویم را جور میکنم اگر موهایم را هم میگفتم خلاص نشسته بودیم تا صبح،بعد از خیلی جان کنی ها رنگ مالی صورت منم به اتمام رسید الحمدلله،
همه گی مان درست لباس های خود را بر تن کردیم،و خب از حق نگذریم واقعاً خیلی زیبا شده ایم همه مان!
دوباره همه گی لباس های گند افغانی ولی متفاوت بر تن کردیم چون در هوتل هم شب حنا است رفتم به طرف آیینه یک نظری انداختم بر خود لباس گند افغانی این بار هفت رنگ است درش هر قسم رنگ کار شده چون حجاب کرده ام پس نیازی به گلو بند و گوشواره نبود فقط یک انگشتر بزرگ زیبا در انگشت ام کردم با یک دستبند زیبا که خیلی همخوانی دارند با لباس هایم فیشن هم یک فیشن ساده شیشه ای کرده ام.
چادر گند را منظم کردم بر سر شانه ام و رفتم به سوی ديگران
گفتم: ماشاءالله باز هم دختران و عروس سعادت جان طوفان کردند با این همه زیبایی!
همه خنده کنان در موتر سوار شدیم و تا هوتل را در موتر هم آرام نبودیم از دست آهنگ های اینها!
در هوتل رسیدیم و رفتیم داخل ولی خیلی کسی حضور هم ندارد اولین اشخاص ما استیم که وارد هوتل شدیم،خوب است وقت بیشتری داریم و میتوانیم عکس های بیشتری بگیریم!
چپن های خود را عوض کردیم کمی خود را جمع و جور کردیم که در همین اثنا عکاس آمد به سوی مان!
دختران خوبی معلوم میشوند بسیار با مهربانی سر تیم شان گفت: سلام وقت تان بخیر اگر آماده هستید که عکاسی را شروع کنیم.
عایشه گفت: البته ما آماده هستیم.
طبق گفته های عکاس اکت میکردیم و عکس میگرفتیم که البته آهسته آهسته افراد جمع مان هم خیلی زیاد شد مهسا لمر اینا هم رسيدند!
وقتی که مهمانان کمی زیاد شد عکاس به طرف ما گفت: حالا وقت پذیرایی است پس شما اينجا بنشينيد و وقتی که مهمانان وارد سالن میشدند شما فقط از جا برمیخیزید و دست میدهید با همدیگر رو بوسی نه فقط دست درست است؟
همه گفتیم درست است و طبق گفته هایش،عمل کردیم.
بعد اینکه پذیرایی تمام شد همه گی رفتند و به سوی استیج رقص حجوم بردند!
ولی من یکی فقط آرام رفتم یک گوشه نشستم اما دیری نپایید که با زور و کَش کردن های لمر و مهسای شان خود را در میدان رقص پیدا کردم!
کمی رقص کردم ولی دوباره زود در جایم نشستم.
قبل اینکه عروس و داماد بیایند همه تصمیم گرفتند تا اتن را که تمرین کردند شروع کنند.
همه گی در دستان شان دستمال های سرخ و سبز و چند رنگ دیگر به زیبایی معلوم میشود.
و باز هم لمر با مهساا و مریم به طرفم آمده گفتند: کلثوم برخیز دگه مکن اینطور کار هایت را هله برخیز که حالا شروع میکنیم!
با جدیت کامل گفتم: نه من شرکت نمیکنم در اتن تان اول خو من هیچ تمرین نکردیم دوم هم در این چند روز خیلی فرا تر از دینم کار کردم کافی است.
لمر گفت: چی میگی فراتر از دین چی کلثوم اگر رقص کردی خو در ساز دف یا همان دایره بوده تو خو دگه هیچ کدام کاری نکردی!
اینم راست میگه ولی خب من نمیتوانم اوفف یا الله خودت یک راه درست را نشانم بده.
گفتم: بیبینید اصلاً قهر نکنید ولی نمیتوانم شرکت کنم لطفاً زیاد اصرار نکنید.
مریم گفت: درست است ما مجبور ات نمیکنیم هر قسم که خودت راحت استی.
واقعاً از این درک مریم خیلی خرسند شدم چون او خودش هم میداند که هرکاری هم کنند من مثل او کلثوم قبل شده نمیتوانم.
لبخند زده گفتم هله دگه بروید که حالا شروع میشه من اينجا تشويق کننده تان استم ههههههه!
توبه استغفرالله.
لمر بد بد به طرفم میدید ولی من را خنده میگرفت با این کار ها و قهر کردن هایش،رفتم نزدیکش و در آغوش گرفته گفتم: لمر من چقدر امشب زیبا شده ماشاءالله واقعاً هم خیلی زیبا شده با گند افغانی به رنگ جگری!
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_بیست_و_پنجم
ناشر: #دوشیزه_سادات
همینقدر اش را خواندم که نوشته بود (دوشیزه فلوران سعیدی) با آقای (عمر ملک) میخواستم که ادامه اش را بخوانم ولی با صدای مادرم متوقف شده و به کمک آنها رفتم!
مادرم: مریم کلید خانه را گرفتی دگه؟
_ _ _ بلی گرفتم، گرفتم مادر جان این بار چندم است که میگم.
_ _ _ خب میگم مطمئن شوم خیر بگذریم هله زود شوید تا که در سالن آرایش میرسید ناوقت میشه هله.
پول است پیش تان درست میگم؟
عایشه: ها مادر جان است بروید که ناوقت شد حتماً فلوران شان منتظر خودت استن!
_ _ _ صحیح است پس پناه تان به خدا بچایم مقصد زیاد فیشن غلیظ نکنین.
همه گفتيم: چشم مادر جان الله حافظ تان و بعد هم حرکت کردیم.
مریم: ساعت چند است؟
گفتم: دو بجه.
گفت: چقدر وقت است.
عایشه گفت: ها کاملاً وقت است آنجا که رسیدی زمان مثل برق میگذرد.
_ _ _ پس درست است.
این بار ما دخترا در آرایشگاه دیگری آمدیم و فلوران با مادرم و خاله راحیل شان در دگه آرایشگاه.
***
وای حالا خوب است من فقط رویم را جور میکنم اگر موهایم را هم میگفتم خلاص نشسته بودیم تا صبح،بعد از خیلی جان کنی ها رنگ مالی صورت منم به اتمام رسید الحمدلله،
همه گی مان درست لباس های خود را بر تن کردیم،و خب از حق نگذریم واقعاً خیلی زیبا شده ایم همه مان!
دوباره همه گی لباس های گند افغانی ولی متفاوت بر تن کردیم چون در هوتل هم شب حنا است رفتم به طرف آیینه یک نظری انداختم بر خود لباس گند افغانی این بار هفت رنگ است درش هر قسم رنگ کار شده چون حجاب کرده ام پس نیازی به گلو بند و گوشواره نبود فقط یک انگشتر بزرگ زیبا در انگشت ام کردم با یک دستبند زیبا که خیلی همخوانی دارند با لباس هایم فیشن هم یک فیشن ساده شیشه ای کرده ام.
چادر گند را منظم کردم بر سر شانه ام و رفتم به سوی ديگران
گفتم: ماشاءالله باز هم دختران و عروس سعادت جان طوفان کردند با این همه زیبایی!
همه خنده کنان در موتر سوار شدیم و تا هوتل را در موتر هم آرام نبودیم از دست آهنگ های اینها!
در هوتل رسیدیم و رفتیم داخل ولی خیلی کسی حضور هم ندارد اولین اشخاص ما استیم که وارد هوتل شدیم،خوب است وقت بیشتری داریم و میتوانیم عکس های بیشتری بگیریم!
چپن های خود را عوض کردیم کمی خود را جمع و جور کردیم که در همین اثنا عکاس آمد به سوی مان!
دختران خوبی معلوم میشوند بسیار با مهربانی سر تیم شان گفت: سلام وقت تان بخیر اگر آماده هستید که عکاسی را شروع کنیم.
عایشه گفت: البته ما آماده هستیم.
طبق گفته های عکاس اکت میکردیم و عکس میگرفتیم که البته آهسته آهسته افراد جمع مان هم خیلی زیاد شد مهسا لمر اینا هم رسيدند!
وقتی که مهمانان کمی زیاد شد عکاس به طرف ما گفت: حالا وقت پذیرایی است پس شما اينجا بنشينيد و وقتی که مهمانان وارد سالن میشدند شما فقط از جا برمیخیزید و دست میدهید با همدیگر رو بوسی نه فقط دست درست است؟
همه گفتیم درست است و طبق گفته هایش،عمل کردیم.
بعد اینکه پذیرایی تمام شد همه گی رفتند و به سوی استیج رقص حجوم بردند!
ولی من یکی فقط آرام رفتم یک گوشه نشستم اما دیری نپایید که با زور و کَش کردن های لمر و مهسای شان خود را در میدان رقص پیدا کردم!
کمی رقص کردم ولی دوباره زود در جایم نشستم.
قبل اینکه عروس و داماد بیایند همه تصمیم گرفتند تا اتن را که تمرین کردند شروع کنند.
همه گی در دستان شان دستمال های سرخ و سبز و چند رنگ دیگر به زیبایی معلوم میشود.
و باز هم لمر با مهساا و مریم به طرفم آمده گفتند: کلثوم برخیز دگه مکن اینطور کار هایت را هله برخیز که حالا شروع میکنیم!
با جدیت کامل گفتم: نه من شرکت نمیکنم در اتن تان اول خو من هیچ تمرین نکردیم دوم هم در این چند روز خیلی فرا تر از دینم کار کردم کافی است.
لمر گفت: چی میگی فراتر از دین چی کلثوم اگر رقص کردی خو در ساز دف یا همان دایره بوده تو خو دگه هیچ کدام کاری نکردی!
اینم راست میگه ولی خب من نمیتوانم اوفف یا الله خودت یک راه درست را نشانم بده.
گفتم: بیبینید اصلاً قهر نکنید ولی نمیتوانم شرکت کنم لطفاً زیاد اصرار نکنید.
مریم گفت: درست است ما مجبور ات نمیکنیم هر قسم که خودت راحت استی.
واقعاً از این درک مریم خیلی خرسند شدم چون او خودش هم میداند که هرکاری هم کنند من مثل او کلثوم قبل شده نمیتوانم.
لبخند زده گفتم هله دگه بروید که حالا شروع میشه من اينجا تشويق کننده تان استم ههههههه!
توبه استغفرالله.
لمر بد بد به طرفم میدید ولی من را خنده میگرفت با این کار ها و قهر کردن هایش،رفتم نزدیکش و در آغوش گرفته گفتم: لمر من چقدر امشب زیبا شده ماشاءالله واقعاً هم خیلی زیبا شده با گند افغانی به رنگ جگری!
❤13
چـکـامـهـ زار 🌘📜
کارت را برایم داد گفتم: از پوشش خو خوبش معلوم میشه باشد که داخل اش چه قسم است! وای وای هم از بیرون و هم از داخل خیلی شیک و زیبا است! مریم گفت: نه خانواده داماد فقیر است و نه از دختر دلت است که کارت شان خوبش نباشد؟ گفتم: بلی بیزو دگه باید هم که باشد.
با قهر گفت: برو کلثوم ناحق چاپلوسی مکن.
چهره خود را قهر گرفته گفتم: خا لمر خانم پس اینطور است حالا ما چاپلوس شما شدیم واقعاً متأسف استم برایت.
با عجله گفت: نه نه منظورم این نبود...
اوفففف کلثوم تو ديوانه میکنی آدم را خو چی میشه قبول کنی هه فقط برای همین یکبار لطفاً.
اول با مزاح گفتم: استغفرالله خانم لمر من شما را چی دیوانه کردیم خودت خو از وقت دیوانه بودی ههههههه!
و ماند سخن دیگر ات این بار خود را جدی گرفته گفتم: بیبین لمر برای من هم خیلی آسان نبوده که از این چیز ها دست بکشم اما کردم من دست کشیدم از بی حجابی
از آهنگ شنيدن
من از خیلی چیز ها دست کشیدم فقط بخاطر رضای الله.
فکر کن کی را خوشش نمیآید که بی حجابی کند؟
کیرا خوشش نمیآید که آهنگ گوش دهد؟
هیچ کس،
وهر کس هم مثل من نمیتواند که از این چیزها به آسانی دست بکشد!
من فقط به فکر آخرت خود استم آخرتی که ما در آنجا تا ابد میباشیم.
دوباره خنده کرده گفتم: باز دیوانه جان کدام حافظ قرآن را دیدی که بیایه بر تو اتن کند هه؟
خندیده گفت: تو هم راست میگی هههههه!
با غرور گفتم: من هميشه راست میگم هههه.
_ _ _ میدانی کلثوم من هم خیلی دوست دارم مثل تو از همه این چیز های که گفتی دست بکشم ولی میترسم.
_ _ _ از چی میترسی؟
_ _ _ از حرف و احادیث مردم.
_ _ _ میدانی در حقیقت ما را همین حرف مردم خراب مان کرده زود تحت تأثیر سخنان شان میرویم و همینجا است که نه از این دنیا می شویم و نه از او دنیا.
در همین وقت ماهانا که خیلی هم زیبا شده امشب به طرف ما آمده گفت: این سخنان شما لیلی و مجنون هیچ تمام شدنی نیست لمر چه وقت میخواهی اتن را شروع کنیم؟
لمر یکباره گفت: من شرکت نمیکنم در اتن شما شروع کنید.
مات ام برد گفتم: لمر مطمئن استی؟
گفت: ها کاملاً !
ماهانا رو به من کرده گفت: چی کردی با لمر هه چی گفتی برایش که چنین میگه؟
با جدیت تمام گفتم: اولاً متوجه سخنان ات باش دوماً من هیچ چیز نگفتیم برایش خودش که نمیخواهد مگر جبر و یا زور است ها؟
به طرف اش دیدم مات اش برده بود با این حرف هایم.
رو به لمر کرده گفت: لمر مکن دیگر چقدر تمرین کردیم حالا تو این کار را میکنی؟
لمر هم دل و نا دل بود ماهانا به زور کش کرده بردش تا اتن را آغاز کنند من هم رفتم و در گوشه یی نشستم به تماشای شان.
آهنگ پشتو پلی شد همه دختران حلقه ی را تشکیل دادند بعد آهسته آهسته شروع کردن به اتن!
با آن دستمال های رنگارنگ شان خیلی زیبا اتن میکنند قسمیکه همه مهمانان را مجذوب خود کردند.
در اتن از ما مریم مهسا و اینا شرکت داشتند همه شان خیلی عالی و حرفه ای اتن کردند.
بعد اینکه اتن شان تمام شد همه شان نفسک زده به سمت مه آمدند مریم پرسید: چطور بود اتن؟
گفتم: عالی بود!
کم جان کنی خو نکرده بودین.
خندیدن و هیچ چیز نگفتند.
بعد چند دقیقه آهنگ پشتو به عروس و داماد پلی شد تا تشريف بیاورند.
البته قسمی این آمدن را تنظیم کردند که اول دخترا با پسرا یعنی جوره های شان وارد میشوند بعدش عروس و داماد.
پسران لباس وطنی پیراهن تنبان سفید با واسکت های گند بر تن دارند که با جوره های خود سِت کردند.
هر کس از خود جوره دارد و دستان همديگر را گرفتند از من جوره ام هلال است، همینطور هم شد هر کس با جوره خود وارد میشد بعدش پسران به یک طرف و دخترا به طرف دیگر میرفتند واقعاً خیلی صحنه عالی و کاملاً جدید بود اما متأسفانه دوباره من و آقای دیو در رو به روی هم قرار گرفتیم یک چند دقیقه خیره تماشایم داشت بعد اش باز هم لبخندکج اش را تحویل ام داد اما من اصلاً تحویل نگرفتم اش.
بعد اینکه عروس و داماد هم وارد شدند آنها را در وسط استیج یا همان میدان ایستاد کردند و همه دخترا و پسرا شروع کردند به حلقه کردن شان و قرصک شروع شد!
من شرکت نکردم و فقط از گوشه نگاه شان میکردم ناگهان چشمانم به طرف دیو قفل شد خیلی زیبا میرقصید از زیبایی خودش که هیچ چیزی نگم بهتر است! چون واقعاً هیچ کلمه این زیبایی اش را توصیف کرده نمیتواند حتی خود کلمه زیبایی هم برایش کم است باز هم پيراهن تنبان سفید بر تن دارد ولی این بار بدون واسکت و رِمال.
چنان محو اش شده بودم که نفهميدم آهنگ تمام شده و مریم یک ساعت است که صدایم دارد.
زود به خود آمدم مریم با غضب گفت: کجاست هوش و فکرت هه؟
گفتم: هیچ جا کجا باشه همینجا بود.
_ _ _ خیر بگذریم بیا که بریم نمیخایی حنا بگذاری در دست فلوران وقت حنا گذاشتن است.
با تعجب گفتم: وقت حنا را آوردید؟
خندیده گفت: نه دگه انقدر هم سرعت ما زیاد نشده ولی تو نمیخایی در این هم شرکت کنی؟
گفتم: نه مریم جان شما بیارید بعداً من فقط حنا میگذارم. دیگر اینکه حنا را هم با جوره های تان میآورید پس من نمیتوانم باشم معذرت.
چهره خود را قهر گرفته گفتم: خا لمر خانم پس اینطور است حالا ما چاپلوس شما شدیم واقعاً متأسف استم برایت.
با عجله گفت: نه نه منظورم این نبود...
اوفففف کلثوم تو ديوانه میکنی آدم را خو چی میشه قبول کنی هه فقط برای همین یکبار لطفاً.
اول با مزاح گفتم: استغفرالله خانم لمر من شما را چی دیوانه کردیم خودت خو از وقت دیوانه بودی ههههههه!
و ماند سخن دیگر ات این بار خود را جدی گرفته گفتم: بیبین لمر برای من هم خیلی آسان نبوده که از این چیز ها دست بکشم اما کردم من دست کشیدم از بی حجابی
از آهنگ شنيدن
من از خیلی چیز ها دست کشیدم فقط بخاطر رضای الله.
فکر کن کی را خوشش نمیآید که بی حجابی کند؟
کیرا خوشش نمیآید که آهنگ گوش دهد؟
هیچ کس،
وهر کس هم مثل من نمیتواند که از این چیزها به آسانی دست بکشد!
من فقط به فکر آخرت خود استم آخرتی که ما در آنجا تا ابد میباشیم.
دوباره خنده کرده گفتم: باز دیوانه جان کدام حافظ قرآن را دیدی که بیایه بر تو اتن کند هه؟
خندیده گفت: تو هم راست میگی هههههه!
با غرور گفتم: من هميشه راست میگم هههه.
_ _ _ میدانی کلثوم من هم خیلی دوست دارم مثل تو از همه این چیز های که گفتی دست بکشم ولی میترسم.
_ _ _ از چی میترسی؟
_ _ _ از حرف و احادیث مردم.
_ _ _ میدانی در حقیقت ما را همین حرف مردم خراب مان کرده زود تحت تأثیر سخنان شان میرویم و همینجا است که نه از این دنیا می شویم و نه از او دنیا.
در همین وقت ماهانا که خیلی هم زیبا شده امشب به طرف ما آمده گفت: این سخنان شما لیلی و مجنون هیچ تمام شدنی نیست لمر چه وقت میخواهی اتن را شروع کنیم؟
لمر یکباره گفت: من شرکت نمیکنم در اتن شما شروع کنید.
مات ام برد گفتم: لمر مطمئن استی؟
گفت: ها کاملاً !
ماهانا رو به من کرده گفت: چی کردی با لمر هه چی گفتی برایش که چنین میگه؟
با جدیت تمام گفتم: اولاً متوجه سخنان ات باش دوماً من هیچ چیز نگفتیم برایش خودش که نمیخواهد مگر جبر و یا زور است ها؟
به طرف اش دیدم مات اش برده بود با این حرف هایم.
رو به لمر کرده گفت: لمر مکن دیگر چقدر تمرین کردیم حالا تو این کار را میکنی؟
لمر هم دل و نا دل بود ماهانا به زور کش کرده بردش تا اتن را آغاز کنند من هم رفتم و در گوشه یی نشستم به تماشای شان.
آهنگ پشتو پلی شد همه دختران حلقه ی را تشکیل دادند بعد آهسته آهسته شروع کردن به اتن!
با آن دستمال های رنگارنگ شان خیلی زیبا اتن میکنند قسمیکه همه مهمانان را مجذوب خود کردند.
در اتن از ما مریم مهسا و اینا شرکت داشتند همه شان خیلی عالی و حرفه ای اتن کردند.
بعد اینکه اتن شان تمام شد همه شان نفسک زده به سمت مه آمدند مریم پرسید: چطور بود اتن؟
گفتم: عالی بود!
کم جان کنی خو نکرده بودین.
خندیدن و هیچ چیز نگفتند.
بعد چند دقیقه آهنگ پشتو به عروس و داماد پلی شد تا تشريف بیاورند.
البته قسمی این آمدن را تنظیم کردند که اول دخترا با پسرا یعنی جوره های شان وارد میشوند بعدش عروس و داماد.
پسران لباس وطنی پیراهن تنبان سفید با واسکت های گند بر تن دارند که با جوره های خود سِت کردند.
هر کس از خود جوره دارد و دستان همديگر را گرفتند از من جوره ام هلال است، همینطور هم شد هر کس با جوره خود وارد میشد بعدش پسران به یک طرف و دخترا به طرف دیگر میرفتند واقعاً خیلی صحنه عالی و کاملاً جدید بود اما متأسفانه دوباره من و آقای دیو در رو به روی هم قرار گرفتیم یک چند دقیقه خیره تماشایم داشت بعد اش باز هم لبخندکج اش را تحویل ام داد اما من اصلاً تحویل نگرفتم اش.
بعد اینکه عروس و داماد هم وارد شدند آنها را در وسط استیج یا همان میدان ایستاد کردند و همه دخترا و پسرا شروع کردند به حلقه کردن شان و قرصک شروع شد!
من شرکت نکردم و فقط از گوشه نگاه شان میکردم ناگهان چشمانم به طرف دیو قفل شد خیلی زیبا میرقصید از زیبایی خودش که هیچ چیزی نگم بهتر است! چون واقعاً هیچ کلمه این زیبایی اش را توصیف کرده نمیتواند حتی خود کلمه زیبایی هم برایش کم است باز هم پيراهن تنبان سفید بر تن دارد ولی این بار بدون واسکت و رِمال.
چنان محو اش شده بودم که نفهميدم آهنگ تمام شده و مریم یک ساعت است که صدایم دارد.
زود به خود آمدم مریم با غضب گفت: کجاست هوش و فکرت هه؟
گفتم: هیچ جا کجا باشه همینجا بود.
_ _ _ خیر بگذریم بیا که بریم نمیخایی حنا بگذاری در دست فلوران وقت حنا گذاشتن است.
با تعجب گفتم: وقت حنا را آوردید؟
خندیده گفت: نه دگه انقدر هم سرعت ما زیاد نشده ولی تو نمیخایی در این هم شرکت کنی؟
گفتم: نه مریم جان شما بیارید بعداً من فقط حنا میگذارم. دیگر اینکه حنا را هم با جوره های تان میآورید پس من نمیتوانم باشم معذرت.
❤8
چـکـامـهـ زار 🌘📜
کارت را برایم داد گفتم: از پوشش خو خوبش معلوم میشه باشد که داخل اش چه قسم است! وای وای هم از بیرون و هم از داخل خیلی شیک و زیبا است! مریم گفت: نه خانواده داماد فقیر است و نه از دختر دلت است که کارت شان خوبش نباشد؟ گفتم: بلی بیزو دگه باید هم که باشد.
فهمید که هر چی بگوید نمیتواند بقبولاند سرم پس قبول کرد و رفت.
حنا را هم پسرا و دخترا یکجا آوردند قسمیکه سینی حنا چون خیلی سنگین بود پسرا گرفتند و دخترا فقط از پشت جوره خود رقص کرده میآمدند.
حنا را آوردند در وسط میدان گذاشتند کمی رقص کردند بعد اش هر کس با جوره خود به سمت عروس و داماد میرفت پسر به سمت داماد و دختر به سمت عروس میرفتند و حنا میگذاشتند.
همه حنا گذاشتند بجز من و او آقای دیو،نمیدانم یکباره کجا غیب شد که لمر تنها ماند البته ماهانا خیلی کوشش کرد تا با او دیو جوره شود ولی کوشش هایش به شکست مواجه شد لمر شد جوره دیان و ماهانا هم با برادرش که امشب دیدم جوره شد.
خوبی در این بود که هر کس با برادر خود جوره شد حتی او پریا و اینا هم با برادر های شان جوره شدند ولی پس نماندند.
مهسا صدا کرده گفت: بیا که نوبت تو رسیده.
با سر تأیید کرده رفتم تا سینی حنا را بگیرم در همین اثنا دیان هم پیدا شده آمد تا او هم سینی حنا را بگیرد به طرفم یک چند دقیقه خیره شد حتی خود من شرمیدم زود روی خود را دور داده رفتم به سمت فلوران.
در پهلویش نشستم انگشت کوچک ام را در حنا فرو کرده و به دست فلوران حنا گذاشتم در رو به رویم او قرار دارد او هم، مثل که نا بلد باشد به طرف من دیده هر کاری را که من انجام میدادم او هم همان کار میکرد خنده ام گرفته بود ولی خود را کنترول میکردم اما از چشمان ذره بینی فلوران پنهان نماند خنده ام، با کنجکاوی پرسید چی شده؟
خندیده گفتم: چیزی نه راستی فلور امشب خیلی ماه شدی ماشاءالله.
خندیده گفت: تو هم خیلی ماه شدی امشب حتی بیشتر از من!
گفتم: فروتنی میکنید بانوی من.
لالا عمر گفت: کلثوم یعنی من امشب اصلاً خوبش نشديم که هیچ تعریف نشنیدم همه از فلوران تعریف میکنید.
خندیده گفتم: نه لالا جان شما خو همیشه جذاب و زیبا استین امشب هم مثل هر وقت تان جذاب و دختر کش شدین هههههههههه!
فلوران به طرفم بد بد نگاه کرد گفتم: وای لالا عمر بخاطر تعریف از شما قبر خود را با دستان خودم کندم.
لالا عمر خندیده گفت: نه نه خیر است خواهر ات حسودی میکند ههههههه.
آواز آقای دیو هم برامد که گفت: لالا امشب خدا خیر ات را پیش کند، مقصد حالی درست رفتار کن ورنه بعداً ها ما نیستیم و خودت و ینگه ام تنها میباشید دلت دگه.
لالا عمر ترسیده به طرف فلوران نگاه کرده گفت: نه دگه شما خانم عزیز من را چی فکر کردین.
فلوران با ناز و عشوه روی و چشم برگرداند واقعاً خیلی صحنه خنده داری بود. بعد از اینکه چند قطعه عکس گرفتیم دوباره تبریک گفته و به طرف دیگران حرکت کردیم.
لمر به سمت ام آمده گفت: وای کلثوم حیران استم چطور فلوران افگار نشد با او قسم که لالایم دستش را باز کرده و سکه را گرفت.
خندیده گفتم: بیچاره اگر افگار هم شده باشد چی در عوض انگشتر به آن زیبایی گرفت!
_ _ _ ههههههه ها ولا تو هم راست میگی اما خیلی یک رسم ناحق است.
_ _ _ خواهرم کدام رسم ما را دیدی حق باشد هه که باز این دومش باشد.
_ _ _ نی بخدا همه گپ های تو حق استند متأسفانه ههههههه.
خنده کرده و چیزی نگفتم.
بعد از رقص کردن های زیاد دخترا عروس و داماد به طرف عروس خانه تشریف فرما شدند.
ما هم باید هر چی زود تر از شر این گند های افغانی خلاص میشدیم واقعاً خیلی سنگین استند، استایل گفته خود را کشتیم با این لباس ها.
همه گی لباس های خود را عوض کردند.
وقت نکاح رسید.
نکاح تمام شد.
باز هم آمدن لالا عمر را قسمی ترتیب دادند که دخترا در جلوی لالا عمر رقص کرده در حال آمدن به سمت استیج استند و پسرا با خود لالا عمر یکجا در عقب آنها اند
یک قسمت آهنگ خیلی میخواند به این آمدن شان.
( شاه از راه دور آمد با لشکر زور آمد )
کاملاً به تصویری که مشاهده دارم هماهنگ است لالا عمر همراه با لشکر زور اش آمده خنده خود را به زور مهار دارم.
آهنگ تمام شد.
به سمت لمر شان رفته گفتم: وای لمر چقدر این آهنگ با شما هماهنگی داشت.
خندید و گفت: ها ولا حالا که متوجه شدم خیلی هماهنگ بوده هههههه.
عجب کار های جدید را راه انداختین همه مردم را حیران خود کردین با این کار های تان!
_ _ _ تازه کجایش را دیدی هنوز ادامه دارد سورپرایز های ما ههههه.
_ _ _ پس الله خیر را پیش کند دگه.
_ _ _ میدانی کلثوم همه این کار ها را خود ینگه خلاق ام ترتیب داده.
_ _ _ هاا بیزو از کله شما خو چنین کار های بر نمی آید ههههههه.
_ _ _ و ها قرار است در این سالن یک مراسم نکاح دیگر بر گزار شود.
_ _ _ به مثل خارجی ها؟
_ _ _ بلی ها دقيقاً!
فلوران با پيراهن سبز نکاح اش درست حجاب کرده تا در حضور همه بلی را بگوید.
حنا را هم پسرا و دخترا یکجا آوردند قسمیکه سینی حنا چون خیلی سنگین بود پسرا گرفتند و دخترا فقط از پشت جوره خود رقص کرده میآمدند.
حنا را آوردند در وسط میدان گذاشتند کمی رقص کردند بعد اش هر کس با جوره خود به سمت عروس و داماد میرفت پسر به سمت داماد و دختر به سمت عروس میرفتند و حنا میگذاشتند.
همه حنا گذاشتند بجز من و او آقای دیو،نمیدانم یکباره کجا غیب شد که لمر تنها ماند البته ماهانا خیلی کوشش کرد تا با او دیو جوره شود ولی کوشش هایش به شکست مواجه شد لمر شد جوره دیان و ماهانا هم با برادرش که امشب دیدم جوره شد.
خوبی در این بود که هر کس با برادر خود جوره شد حتی او پریا و اینا هم با برادر های شان جوره شدند ولی پس نماندند.
مهسا صدا کرده گفت: بیا که نوبت تو رسیده.
با سر تأیید کرده رفتم تا سینی حنا را بگیرم در همین اثنا دیان هم پیدا شده آمد تا او هم سینی حنا را بگیرد به طرفم یک چند دقیقه خیره شد حتی خود من شرمیدم زود روی خود را دور داده رفتم به سمت فلوران.
در پهلویش نشستم انگشت کوچک ام را در حنا فرو کرده و به دست فلوران حنا گذاشتم در رو به رویم او قرار دارد او هم، مثل که نا بلد باشد به طرف من دیده هر کاری را که من انجام میدادم او هم همان کار میکرد خنده ام گرفته بود ولی خود را کنترول میکردم اما از چشمان ذره بینی فلوران پنهان نماند خنده ام، با کنجکاوی پرسید چی شده؟
خندیده گفتم: چیزی نه راستی فلور امشب خیلی ماه شدی ماشاءالله.
خندیده گفت: تو هم خیلی ماه شدی امشب حتی بیشتر از من!
گفتم: فروتنی میکنید بانوی من.
لالا عمر گفت: کلثوم یعنی من امشب اصلاً خوبش نشديم که هیچ تعریف نشنیدم همه از فلوران تعریف میکنید.
خندیده گفتم: نه لالا جان شما خو همیشه جذاب و زیبا استین امشب هم مثل هر وقت تان جذاب و دختر کش شدین هههههههههه!
فلوران به طرفم بد بد نگاه کرد گفتم: وای لالا عمر بخاطر تعریف از شما قبر خود را با دستان خودم کندم.
لالا عمر خندیده گفت: نه نه خیر است خواهر ات حسودی میکند ههههههه.
آواز آقای دیو هم برامد که گفت: لالا امشب خدا خیر ات را پیش کند، مقصد حالی درست رفتار کن ورنه بعداً ها ما نیستیم و خودت و ینگه ام تنها میباشید دلت دگه.
لالا عمر ترسیده به طرف فلوران نگاه کرده گفت: نه دگه شما خانم عزیز من را چی فکر کردین.
فلوران با ناز و عشوه روی و چشم برگرداند واقعاً خیلی صحنه خنده داری بود. بعد از اینکه چند قطعه عکس گرفتیم دوباره تبریک گفته و به طرف دیگران حرکت کردیم.
لمر به سمت ام آمده گفت: وای کلثوم حیران استم چطور فلوران افگار نشد با او قسم که لالایم دستش را باز کرده و سکه را گرفت.
خندیده گفتم: بیچاره اگر افگار هم شده باشد چی در عوض انگشتر به آن زیبایی گرفت!
_ _ _ ههههههه ها ولا تو هم راست میگی اما خیلی یک رسم ناحق است.
_ _ _ خواهرم کدام رسم ما را دیدی حق باشد هه که باز این دومش باشد.
_ _ _ نی بخدا همه گپ های تو حق استند متأسفانه ههههههه.
خنده کرده و چیزی نگفتم.
بعد از رقص کردن های زیاد دخترا عروس و داماد به طرف عروس خانه تشریف فرما شدند.
ما هم باید هر چی زود تر از شر این گند های افغانی خلاص میشدیم واقعاً خیلی سنگین استند، استایل گفته خود را کشتیم با این لباس ها.
همه گی لباس های خود را عوض کردند.
وقت نکاح رسید.
نکاح تمام شد.
باز هم آمدن لالا عمر را قسمی ترتیب دادند که دخترا در جلوی لالا عمر رقص کرده در حال آمدن به سمت استیج استند و پسرا با خود لالا عمر یکجا در عقب آنها اند
یک قسمت آهنگ خیلی میخواند به این آمدن شان.
( شاه از راه دور آمد با لشکر زور آمد )
کاملاً به تصویری که مشاهده دارم هماهنگ است لالا عمر همراه با لشکر زور اش آمده خنده خود را به زور مهار دارم.
آهنگ تمام شد.
به سمت لمر شان رفته گفتم: وای لمر چقدر این آهنگ با شما هماهنگی داشت.
خندید و گفت: ها ولا حالا که متوجه شدم خیلی هماهنگ بوده هههههه.
عجب کار های جدید را راه انداختین همه مردم را حیران خود کردین با این کار های تان!
_ _ _ تازه کجایش را دیدی هنوز ادامه دارد سورپرایز های ما ههههه.
_ _ _ پس الله خیر را پیش کند دگه.
_ _ _ میدانی کلثوم همه این کار ها را خود ینگه خلاق ام ترتیب داده.
_ _ _ هاا بیزو از کله شما خو چنین کار های بر نمی آید ههههههه.
_ _ _ و ها قرار است در این سالن یک مراسم نکاح دیگر بر گزار شود.
_ _ _ به مثل خارجی ها؟
_ _ _ بلی ها دقيقاً!
فلوران با پيراهن سبز نکاح اش درست حجاب کرده تا در حضور همه بلی را بگوید.
❤10
چـکـامـهـ زار 🌘📜
کارت را برایم داد گفتم: از پوشش خو خوبش معلوم میشه باشد که داخل اش چه قسم است! وای وای هم از بیرون و هم از داخل خیلی شیک و زیبا است! مریم گفت: نه خانواده داماد فقیر است و نه از دختر دلت است که کارت شان خوبش نباشد؟ گفتم: بلی بیزو دگه باید هم که باشد.
بالاخره با چندیدن بار پرسیدن بلی را گفت و تمام شد.
یک دانس کردن و دوباره برگشتند.
وقت غذا شد.
غذا صرف شد.
میز ها دوباره جمع شدند.
نمیدانم چرا ولی از اول محفل تا حال ماهانا خیلی عجیب عجیب به طرفم نگاه میکنه الله خیر ام را پیش کند.
زهرا به طرفم آمده و گفت: کلثوم بسیار بی وفا استی.
_ _ _ چرا چی بی وفایی کردیم؟
_ _ _ هنوز هم میگه چی بی وفایی کردیم خیلی خود را مغرور مغرور میگیری.
_ _ _ نه جانم من چی وقت خود را مغرور گرفتیم
من خود را مغرور نمیگیرم چون مغرور استم ههههههه.
_ _ _ آفرین این هم از ملا صاحب ما.
_ _ _ برو که حالی ترا هم یک چیز خوبش گفته بودم ملا صاحب ات را هم.
_ _ _ هههههه مزاح کردم!
مهسا به طرف ما آمده گفت ماشاءالله خدا در خوشی تان برکت بیندازد.
فهمیدم که رگ حسودی اش بیدار شده با مضریت گفتم: آمین جانم.
با غضب گفت: ثم آمین، بیایید برویم لباس های مان را عوض کنیم حالا عروس با لباس سفید میآید، سالن را هم بیبینی پشه پر نمیزنه همین که غذا صرف شد مردم را کاملاً گم کردیم.
_ _ _ ههههه بریم، بریم کم حرص بخور خودت میدانی که نصف این مردم خاص بخاطر غذا خوردن میآیند.
_ _ _ ها بخدا همین قسم است.
لباس های خود را دوباره عوض کردیم!
در حال منظم کردن حجابم استم.
حجابم منظم شد یک نگاهی در آیینه انداختم، لباس ام پیراهن سفید با گل های کوچک به رنگ لاجوردی خیلی زیبا به تنم نشسته حجاب ام هم به رنگ اش خیلی زیبا میگه برایم یک لبخند رضایت مندانه زدم و چال گونه ام را به نمایش گذاشتم.
مهسا به طرفم آمده گفت: جاننن کومه چقرک مه.
خنده کرده گفتم بریم دراز جان مه که حالی عروس و داماد میروند.
_ _ _ درست است بریم.
دستانش را در بازویم حلقه کرد و حرکت کردیم به سمت پائین.
داخل سالن شدیم همه چراغ ها خاموش استند کار کنان هوتل آمادگى برای آمدن عروس و داماد میگیرند.
چون سرم را خیلی درد گرفته رفتم و در گوشه یی نشسته و برای دقیقهی سر خود را بر روی میز گذاشتم، تا اینکه
آهنگ آهسته برو پلی شد هر کس در جای خود قرار دارد و مشتاقانه منتظر آمدن دو زوج زیبا هستند!
یک دانس کردن و دوباره برگشتند.
وقت غذا شد.
غذا صرف شد.
میز ها دوباره جمع شدند.
نمیدانم چرا ولی از اول محفل تا حال ماهانا خیلی عجیب عجیب به طرفم نگاه میکنه الله خیر ام را پیش کند.
زهرا به طرفم آمده و گفت: کلثوم بسیار بی وفا استی.
_ _ _ چرا چی بی وفایی کردیم؟
_ _ _ هنوز هم میگه چی بی وفایی کردیم خیلی خود را مغرور مغرور میگیری.
_ _ _ نه جانم من چی وقت خود را مغرور گرفتیم
من خود را مغرور نمیگیرم چون مغرور استم ههههههه.
_ _ _ آفرین این هم از ملا صاحب ما.
_ _ _ برو که حالی ترا هم یک چیز خوبش گفته بودم ملا صاحب ات را هم.
_ _ _ هههههه مزاح کردم!
مهسا به طرف ما آمده گفت ماشاءالله خدا در خوشی تان برکت بیندازد.
فهمیدم که رگ حسودی اش بیدار شده با مضریت گفتم: آمین جانم.
با غضب گفت: ثم آمین، بیایید برویم لباس های مان را عوض کنیم حالا عروس با لباس سفید میآید، سالن را هم بیبینی پشه پر نمیزنه همین که غذا صرف شد مردم را کاملاً گم کردیم.
_ _ _ ههههه بریم، بریم کم حرص بخور خودت میدانی که نصف این مردم خاص بخاطر غذا خوردن میآیند.
_ _ _ ها بخدا همین قسم است.
لباس های خود را دوباره عوض کردیم!
در حال منظم کردن حجابم استم.
حجابم منظم شد یک نگاهی در آیینه انداختم، لباس ام پیراهن سفید با گل های کوچک به رنگ لاجوردی خیلی زیبا به تنم نشسته حجاب ام هم به رنگ اش خیلی زیبا میگه برایم یک لبخند رضایت مندانه زدم و چال گونه ام را به نمایش گذاشتم.
مهسا به طرفم آمده گفت: جاننن کومه چقرک مه.
خنده کرده گفتم بریم دراز جان مه که حالی عروس و داماد میروند.
_ _ _ درست است بریم.
دستانش را در بازویم حلقه کرد و حرکت کردیم به سمت پائین.
داخل سالن شدیم همه چراغ ها خاموش استند کار کنان هوتل آمادگى برای آمدن عروس و داماد میگیرند.
چون سرم را خیلی درد گرفته رفتم و در گوشه یی نشسته و برای دقیقهی سر خود را بر روی میز گذاشتم، تا اینکه
آهنگ آهسته برو پلی شد هر کس در جای خود قرار دارد و مشتاقانه منتظر آمدن دو زوج زیبا هستند!
❤18🥰2👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
بالاخره با چندیدن بار پرسیدن بلی را گفت و تمام شد. یک دانس کردن و دوباره برگشتند. وقت غذا شد. غذا صرف شد. میز ها دوباره جمع شدند. نمیدانم چرا ولی از اول محفل تا حال ماهانا خیلی عجیب عجیب به طرفم نگاه میکنه الله خیر ام را پیش کند. زهرا به طرفم آمده و گفت:…
یک قسمت طولانی تقدیم شما
ریکت و کمنت فراموش تان نشود🤍
❤11🥰3
خیلی وقت نمیشود که میشناسم ترا!
ولی با آن هم آنقدر که با تو راحت هستم با هیچ یک اینطور نیستم!
البته شاید بخاطر نقاط مشترک مان نیز باشد!🤭
شاید حتی سه ماهِ هم نشود که میشناسم ات ولی از آنهای که چندین ماه میشد میشناختم شان تو نزدم عزیز تر و صمیمی تر بودی!🙃
کسی که همیشه باعث خنده و خوشحالی ام میشود!
همیشه وقتی با تو صحبت میکنم در خنده هستم داشتن چنین دوستی نعمت است!
واقعاً خوشحالم که هستی عزیز من!
من و تو از نزدیک کرده در مجازی صمیمی تریم این را هم من و هم خود تو میدانیم. 🫣
بعد حضرت رفیق تنها کسی که میتوانم دوست و رفیق خود حسابش کنم اون تویی!
الهی همیش بمانی برایم عزیز من.
ولی با آن هم آنقدر که با تو راحت هستم با هیچ یک اینطور نیستم!
البته شاید بخاطر نقاط مشترک مان نیز باشد!🤭
شاید حتی سه ماهِ هم نشود که میشناسم ات ولی از آنهای که چندین ماه میشد میشناختم شان تو نزدم عزیز تر و صمیمی تر بودی!🙃
کسی که همیشه باعث خنده و خوشحالی ام میشود!
همیشه وقتی با تو صحبت میکنم در خنده هستم داشتن چنین دوستی نعمت است!
واقعاً خوشحالم که هستی عزیز من!
من و تو از نزدیک کرده در مجازی صمیمی تریم این را هم من و هم خود تو میدانیم. 🫣
بعد حضرت رفیق تنها کسی که میتوانم دوست و رفیق خود حسابش کنم اون تویی!
الهی همیش بمانی برایم عزیز من.
❤4👍1🔥1
شازده کوچولو : غم انگیز تر ازینکه بیای و کسی خوشحال نشه چیه ؟
روباه: بری و کسی متوجه نشه!
روباه: بری و کسی متوجه نشه!
❤3🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
بالاخره با چندیدن بار پرسیدن بلی را گفت و تمام شد. یک دانس کردن و دوباره برگشتند. وقت غذا شد. غذا صرف شد. میز ها دوباره جمع شدند. نمیدانم چرا ولی از اول محفل تا حال ماهانا خیلی عجیب عجیب به طرفم نگاه میکنه الله خیر ام را پیش کند. زهرا به طرفم آمده و گفت:…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_بیست_و_ششم
ناشر: #دوشیزه_سادات
چون در گوشه بودم درست متوجه نشده بودم تا اینکه پیش تر آمده و دیدم که لالا عمر با لمر در حال آمدن است بعد اینکه در روی صحنه رسیدند لمر دوباره به سمت من آمد گفتم: چطور که اینطور شد؟
خنده کرده گفت: حالا کجایش را دیدی صبور باش.
گفتم: درست است!
بعد چند دقيقه فاطمه با دسته گلِ که در دستش است و با پيراهن سفید اش کاملاً مثل عروس های کوچک شده آهسته آهسته به سمت لالا عمر قدم میگذارد دستهی گل را به دست لالا عمر میدهد و خودش کنار میرود، بعد از آن بالاخره فلوران با حمزه وارد سالن شدند همینطور آهسته آهسته به سمت لالا عمر قدم میگذاشتند اطراف را نگاهی کردم همه گی متعجب بودند از این آمدن شان.
اصلاً هیچ کس حتی فکر اش را هم نمیکرد که داماد با خواهر اش و عروس با برادر اش وارد سالن شوند.
وقتی رسیدند حمزه دست فلوران را از دست خود جدا کرد و بر دست لالا عمر گذاشت.
خیلی صحنه احساساتی و خاصِ بود!
بالاخره محفل به اتمام نزدیک شد.
لمر به سمت ام آمده گفت: کلثوم بیبین عروسی خواهر بزرگت بود و تو حتی یک رقص هم نکردی خیر است در همین اخیر بیا که یک رقص کنیم لطفاً.
_ _ _ اما....
در همین حال مهسا هم آمده گفت: اما چی هه؟
میخواهی ساز دف و یا دایره باشد؟
اونش هم حل شده تو فقط قبول کن همه چیز قسمی که تو میخواهی آماده است.
از اینکه انقدر میخواهند تا رقص کنم خیلی خنده ام گرفت
_ _ _ که نمیخواهد چرا انقدر اصرار میکنید پیشش فقط که خیلی مهم است رقص کردن و یا نکردن اش.
این ماهانا با گروهش بود که چنین گفت.
اعصبانیت ام را کنترول کرده و بسیار قشنگ قسمی که بیخیال سخنان او شده باشم گفتم: لمر جان مهسا جان بیاین پس منتظر چی استین شب میرود از دست مان هله
هر دوی شان یک خنده شیطانی تحویلم دادند و رفتیم به طرف میدان.
ساز دایره پلی شد خیلی متعجب شدم چون کاملاً مثل همان ساز است که مادرم با دایره میزد.
لمر که دید متعجب شده ام گفت: متعجب نشو بلی همان سازِ است که خاله سعادت میزد من فقط،ضبط اش کردم گفتم شاید بعداً ها به درد بخورد.
خنده کردم و هیچ چیز نگفتم.
یک چند چپه چرخ زدیم هر کس با جوره خود رقص میکرد گاهی مریم با مهسا
و لمر با من
و گاهی مهسا با من لمر با مریم و یا هم یکی ما تنها میماند وقتی دیدم که تنها مانده ام رفتم و هلال را پیدا کرده آوردم تا با هم برقصیم اون دیوانه هم قبول نمیکرد چون لمر بود ولی با بسیار سختی راضی کردم اش.
مه و او که با هم میرقصیدیم میدان کاملاً خالی بود!
در اخیر دلم را از رقص کردن یخ کردم.
ساز تمام شد نفسک زده رفتم و در گوشه یی نشستم یکباره آوازی از بالای سرم آمد بلی خودش است گفت: نمیفهمیدم که رقصیدن هم بلد استی.
با جدیت کامل گفتم: شما.. دیدین رقص مرا؟
با همان لبخند کج و دست چپی که در جیب سمت چپ دریشی سیاه اش بود گفت: بلی دیدم.
واقعاً خیلی شرمیدم بخاطر اینکه معلوم نشود که شرمند ام گفتم: بسیار کار نیک کردین و راه خود را گرفته رفتم.
ولی چرا این بشر امشب انقدر خوشتیپ شده بود واقعاً که دل بردن را خیلی عالی یاد دارد!
اه کلثوم ترا چی بلا زده دست بکش از این کار هایت خود را در گناه غرق میکنی همينطور ديوانه ها واری خود را دعوا داشتم که با پسر قد بلند دیگری رو در رو شدم فاصله میان مان خیلی کم است کم ماند به همدیگر برخورد کنیم ولی الله را هزار شکر که چنين حادثه رخ نداد!
ببخشید گفتم و میخواستم رد شوم در سمت چپ حرکت کردم او هم از همان سمت آمد دوباره از سمت راست حرکت کردم باز هم همینطور شد خلاصه امشب باید یک حادثه دیگر داشته باشم.
عصابم رو به خرابی رفت ولی یک نفس عمیق گرفتم و کنترول کردم خود را با بسیار نرمی گفتم: محترم بفرمایید شما از سمت چپ برین و من از سمت راست درست است؟
به طرف چهره اش که درست نگاه کردم خیلی شبیه او دیو است ابرو هایش در هم گره خورده و کاملاً مثل دیو خود را مغرور گرفته البته از نظر قد و هیکل هم کاپی اش است وای خدا نکند این همان برادر سوم شان باشد با خود در کلنجار بودم ولی او با سر پایین و خیلی محجوبانه گفت: ببخشید من معذرت میخواهم ولی شما لمر را میشناسید؟
گفتم: بلی ها میشناسم چطور؟
گفت: اگر به زحمت نمیشوید میشه صدایش کنید کار اش دارم.
_ _ _ خیلی خوب بگم کی کار اش دارد؟
سر خود را بالا کرده پرسید: منظور؟
_ _ _ منظورم این است که اسم تان را بگید تا به لمر بگم کار اش دارید.
_ _ _ آهان بلی بلی ببخشید بگویید لالا فرهان ات کار ات دارد.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_بیست_و_ششم
ناشر: #دوشیزه_سادات
چون در گوشه بودم درست متوجه نشده بودم تا اینکه پیش تر آمده و دیدم که لالا عمر با لمر در حال آمدن است بعد اینکه در روی صحنه رسیدند لمر دوباره به سمت من آمد گفتم: چطور که اینطور شد؟
خنده کرده گفت: حالا کجایش را دیدی صبور باش.
گفتم: درست است!
بعد چند دقيقه فاطمه با دسته گلِ که در دستش است و با پيراهن سفید اش کاملاً مثل عروس های کوچک شده آهسته آهسته به سمت لالا عمر قدم میگذارد دستهی گل را به دست لالا عمر میدهد و خودش کنار میرود، بعد از آن بالاخره فلوران با حمزه وارد سالن شدند همینطور آهسته آهسته به سمت لالا عمر قدم میگذاشتند اطراف را نگاهی کردم همه گی متعجب بودند از این آمدن شان.
اصلاً هیچ کس حتی فکر اش را هم نمیکرد که داماد با خواهر اش و عروس با برادر اش وارد سالن شوند.
وقتی رسیدند حمزه دست فلوران را از دست خود جدا کرد و بر دست لالا عمر گذاشت.
خیلی صحنه احساساتی و خاصِ بود!
بالاخره محفل به اتمام نزدیک شد.
لمر به سمت ام آمده گفت: کلثوم بیبین عروسی خواهر بزرگت بود و تو حتی یک رقص هم نکردی خیر است در همین اخیر بیا که یک رقص کنیم لطفاً.
_ _ _ اما....
در همین حال مهسا هم آمده گفت: اما چی هه؟
میخواهی ساز دف و یا دایره باشد؟
اونش هم حل شده تو فقط قبول کن همه چیز قسمی که تو میخواهی آماده است.
از اینکه انقدر میخواهند تا رقص کنم خیلی خنده ام گرفت
_ _ _ که نمیخواهد چرا انقدر اصرار میکنید پیشش فقط که خیلی مهم است رقص کردن و یا نکردن اش.
این ماهانا با گروهش بود که چنین گفت.
اعصبانیت ام را کنترول کرده و بسیار قشنگ قسمی که بیخیال سخنان او شده باشم گفتم: لمر جان مهسا جان بیاین پس منتظر چی استین شب میرود از دست مان هله
هر دوی شان یک خنده شیطانی تحویلم دادند و رفتیم به طرف میدان.
ساز دایره پلی شد خیلی متعجب شدم چون کاملاً مثل همان ساز است که مادرم با دایره میزد.
لمر که دید متعجب شده ام گفت: متعجب نشو بلی همان سازِ است که خاله سعادت میزد من فقط،ضبط اش کردم گفتم شاید بعداً ها به درد بخورد.
خنده کردم و هیچ چیز نگفتم.
یک چند چپه چرخ زدیم هر کس با جوره خود رقص میکرد گاهی مریم با مهسا
و لمر با من
و گاهی مهسا با من لمر با مریم و یا هم یکی ما تنها میماند وقتی دیدم که تنها مانده ام رفتم و هلال را پیدا کرده آوردم تا با هم برقصیم اون دیوانه هم قبول نمیکرد چون لمر بود ولی با بسیار سختی راضی کردم اش.
مه و او که با هم میرقصیدیم میدان کاملاً خالی بود!
در اخیر دلم را از رقص کردن یخ کردم.
ساز تمام شد نفسک زده رفتم و در گوشه یی نشستم یکباره آوازی از بالای سرم آمد بلی خودش است گفت: نمیفهمیدم که رقصیدن هم بلد استی.
با جدیت کامل گفتم: شما.. دیدین رقص مرا؟
با همان لبخند کج و دست چپی که در جیب سمت چپ دریشی سیاه اش بود گفت: بلی دیدم.
واقعاً خیلی شرمیدم بخاطر اینکه معلوم نشود که شرمند ام گفتم: بسیار کار نیک کردین و راه خود را گرفته رفتم.
ولی چرا این بشر امشب انقدر خوشتیپ شده بود واقعاً که دل بردن را خیلی عالی یاد دارد!
اه کلثوم ترا چی بلا زده دست بکش از این کار هایت خود را در گناه غرق میکنی همينطور ديوانه ها واری خود را دعوا داشتم که با پسر قد بلند دیگری رو در رو شدم فاصله میان مان خیلی کم است کم ماند به همدیگر برخورد کنیم ولی الله را هزار شکر که چنين حادثه رخ نداد!
ببخشید گفتم و میخواستم رد شوم در سمت چپ حرکت کردم او هم از همان سمت آمد دوباره از سمت راست حرکت کردم باز هم همینطور شد خلاصه امشب باید یک حادثه دیگر داشته باشم.
عصابم رو به خرابی رفت ولی یک نفس عمیق گرفتم و کنترول کردم خود را با بسیار نرمی گفتم: محترم بفرمایید شما از سمت چپ برین و من از سمت راست درست است؟
به طرف چهره اش که درست نگاه کردم خیلی شبیه او دیو است ابرو هایش در هم گره خورده و کاملاً مثل دیو خود را مغرور گرفته البته از نظر قد و هیکل هم کاپی اش است وای خدا نکند این همان برادر سوم شان باشد با خود در کلنجار بودم ولی او با سر پایین و خیلی محجوبانه گفت: ببخشید من معذرت میخواهم ولی شما لمر را میشناسید؟
گفتم: بلی ها میشناسم چطور؟
گفت: اگر به زحمت نمیشوید میشه صدایش کنید کار اش دارم.
_ _ _ خیلی خوب بگم کی کار اش دارد؟
سر خود را بالا کرده پرسید: منظور؟
_ _ _ منظورم این است که اسم تان را بگید تا به لمر بگم کار اش دارید.
_ _ _ آهان بلی بلی ببخشید بگویید لالا فرهان ات کار ات دارد.
❤13👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
بالاخره با چندیدن بار پرسیدن بلی را گفت و تمام شد. یک دانس کردن و دوباره برگشتند. وقت غذا شد. غذا صرف شد. میز ها دوباره جمع شدند. نمیدانم چرا ولی از اول محفل تا حال ماهانا خیلی عجیب عجیب به طرفم نگاه میکنه الله خیر ام را پیش کند. زهرا به طرفم آمده و گفت:…
مات ام برد یعنی شک ام درست بوده
واقعاً همان برادر شان است.
وقتی دید که متعجب نگاه اش دارم خودش محجوبانه سر خود را پایین کرده گفت: مشکلی است ؟
گفتم: نه نه مشکلی نیست حالا صدایش میکنم برای تان.
راه خود را گرفته رفتم تا لمر را پیدا کنم دیدم که هنوز هم در حال رقصيدن است رفتم دست اش را کش کرده در گوشهی بردمش و گفتم: تو خو هیچ دلت از رقص یخ نشد.
خنده کرده گفت: بیزو نمیشه اولین عروسی لالایم است او هم لالای کلانم باید که برقصم و دل خود را یخ کنم.
_ _ _ خب بگذریم برو در دهلیز که لالای دیگر ات کار ات دارد.
_ _ _ لالایم کدام لالایم؟
دیان؟
_ _ _ نه فرهان
بر لحظهی خشکش زد
تکان اش داده گفتم: هوی چی شده زود شو برو که وارخطا معلوم میشد.
_ _ _ صحیح است ولی کلثوم میگم کدام حجاب یا رو سری چیزی نداری؟
_ _ _ دارم چطور؟
_ _ _ فرهان لالایم نسبتاً ملا واری است یعنی دوست نداره که اینطوری بگردم در خانه مشکلی نداره چون میگه محرم ام، استن ولی در اینطور جاها اصلاً!
حالا زود شو بیار برایم یک حجاب و روسری لطفاً!
_ _ _ درست است کم زار ناله گی کن بیا که بتم برایت.
برایش حجاب با روسری دادم بعد اش رفت.
ولی هنوز هم حیران استم هر کدام اینها یک قسم استن یکی شان آزاد یکی شان قید گیر و ملا خیل گر چی در این زمانه هر کسی که یک گپ از اسلام گفت آن را ملا خیل خطاب میکنند حالا هر چی.
پایان محفل رسید و همه گی خدا حافظی میکنند بعضی با گریه بعضی با خنده.
از جمله کسانی که با گریه خداحافظی کردن ما ها بودیم هر کدام ما به نوبت فلوران را در آغوش میگرفتیم و گریه میکردیم.
من چون گریه خود را خیلی مهار نتوانستم رفتم در گوشه دیگر ایستاد شدم.
دستمالی هم ندارم که اشک هایم را پاک کنم میخواستم با آستین ام پاک کنم که ناگهان از سمت چپ ام دستمالی پیش شد چون اشک در چشمانم پرده انداخته درست دیده نتوانستم کی است دستمال را گرفتم و اشک هایم را پاک کردم وقتی دیدم بلی آقای فرهان پیشانی ترش است.
خیلی سرد گفتم: تشکر...
بابت دستمال.
او هم سرد جواب داد: خواهش میکنم،
گریه نکنید بالاخره راه هر دختر به همین سمت ختم میشه.
_ _ _ بلی میدانم ولی سخت است از کسی دل بکنی که سالها همراه اش زندهگی کردی!
_ _ _ بلی شما هم راست میگین.
فاطمه به سمت مان آمده گفت: کلثوم بیا که میرویم مادرم زیاد خوب نیست.
وارخطا شده گفتم: چی شده مادرم را خوب است؟
_ _ _ ها خوب است فقط کم مانده بود ضعف کند.
_ _ _ درست است بریم به طرف برادر آقای دیو دیده گفتم : باز هم تشکر بهتر است ما برویم.
سر خود را تکان داد و دیگر چیزی نگفت.
رفتم سمت مادرم شان دیدم که خوب است شکر.
دوباره فاطمه به سمت ام آمده گفت: کلثوم بیبین لالا حارث او فیته سرخ را در کمر فلوران میبنده.
گفتم: ها فاطو جان دیدم
فاطمه حیران مانده بود که چرا با فیته سرخ کمر فلوران را میبندند.
عجیب رسم هایی داریم ما هم!
***
کلثوم بیا دگه بریم که منتظر ما استن.
_ _ _ اینه آمدم،
در حال رفتن یک نگاهی انداختم در آیینه لباس هایم این بار کمی رسمی تر است دریشی به رنگ زرد با روسری هم رنگ اش حجاب گونه خیلی زیبا به تنم نشسته با ساعت و انگشتر های زیبا،به نظرم آمد چیزی را فراموش کرده ام آهان مهم ترین چیز عینک هایم فراموش ام شده زود عینک هایم را هم گرفتم بند کرمچ های سفید ام را بستم و دویده رفتم به سمت موتر.
این بار لباس،همه مان دریشی انتخاب کردیم البته با استایل و رنگ های متفاوت لباس من رنگ اش زرد است، از مریم نارنجی،از عایشه هم جگری و از سحر قهوهای، فاطمه یک پیراهن دخترانه خیلی زیبا بر تن دارد خلاصه همه مان دوباره محشر کردیم!
شب که خانه آمدیم واقعاً خیلی سخت بود چون فلوران با ما نه بلکه با آنها رفت صبح هم همه گی با شتاب از خواب برخواستند تا این رسمِ که نامش چاشتی است را انجام دهند.
یعنی در پيشين خانواده عروس غذا و این چیز ها می آورند به خانه داماد عجب رسم و رواج های ناحقی.
_ _ _ کلثوم جان اگر میشه پائین شوی از موتر چون رسيديم.
_ _ _ وای انقدر زود رسیدیم؟
_ _ _ ها پس چی فکر کردی خواهرم.
_ _ _ صحیح است برویم که همه گی رفتند.
_ _ _ برویم.
دروازه خانه را تک تک زد
خانه که نه بهتر است کاخ بگم! دروازه را این بار او فرهان نام باز کرد.
با پسرا و پدرم سلام علیکی کردن بعدش نوبت ما رسید دیگرا سلام داده رد شدن اما باز هم منِ بیچاره در آخر ماندم این آقای فرهان هم یک قسم عجیب عجیب نگاه دارد میگی کدام جن دیده باشد!
یک سرفه کرده گفتم: السلام علیکم.
ادامه دارد...
واقعاً همان برادر شان است.
وقتی دید که متعجب نگاه اش دارم خودش محجوبانه سر خود را پایین کرده گفت: مشکلی است ؟
گفتم: نه نه مشکلی نیست حالا صدایش میکنم برای تان.
راه خود را گرفته رفتم تا لمر را پیدا کنم دیدم که هنوز هم در حال رقصيدن است رفتم دست اش را کش کرده در گوشهی بردمش و گفتم: تو خو هیچ دلت از رقص یخ نشد.
خنده کرده گفت: بیزو نمیشه اولین عروسی لالایم است او هم لالای کلانم باید که برقصم و دل خود را یخ کنم.
_ _ _ خب بگذریم برو در دهلیز که لالای دیگر ات کار ات دارد.
_ _ _ لالایم کدام لالایم؟
دیان؟
_ _ _ نه فرهان
بر لحظهی خشکش زد
تکان اش داده گفتم: هوی چی شده زود شو برو که وارخطا معلوم میشد.
_ _ _ صحیح است ولی کلثوم میگم کدام حجاب یا رو سری چیزی نداری؟
_ _ _ دارم چطور؟
_ _ _ فرهان لالایم نسبتاً ملا واری است یعنی دوست نداره که اینطوری بگردم در خانه مشکلی نداره چون میگه محرم ام، استن ولی در اینطور جاها اصلاً!
حالا زود شو بیار برایم یک حجاب و روسری لطفاً!
_ _ _ درست است کم زار ناله گی کن بیا که بتم برایت.
برایش حجاب با روسری دادم بعد اش رفت.
ولی هنوز هم حیران استم هر کدام اینها یک قسم استن یکی شان آزاد یکی شان قید گیر و ملا خیل گر چی در این زمانه هر کسی که یک گپ از اسلام گفت آن را ملا خیل خطاب میکنند حالا هر چی.
پایان محفل رسید و همه گی خدا حافظی میکنند بعضی با گریه بعضی با خنده.
از جمله کسانی که با گریه خداحافظی کردن ما ها بودیم هر کدام ما به نوبت فلوران را در آغوش میگرفتیم و گریه میکردیم.
من چون گریه خود را خیلی مهار نتوانستم رفتم در گوشه دیگر ایستاد شدم.
دستمالی هم ندارم که اشک هایم را پاک کنم میخواستم با آستین ام پاک کنم که ناگهان از سمت چپ ام دستمالی پیش شد چون اشک در چشمانم پرده انداخته درست دیده نتوانستم کی است دستمال را گرفتم و اشک هایم را پاک کردم وقتی دیدم بلی آقای فرهان پیشانی ترش است.
خیلی سرد گفتم: تشکر...
بابت دستمال.
او هم سرد جواب داد: خواهش میکنم،
گریه نکنید بالاخره راه هر دختر به همین سمت ختم میشه.
_ _ _ بلی میدانم ولی سخت است از کسی دل بکنی که سالها همراه اش زندهگی کردی!
_ _ _ بلی شما هم راست میگین.
فاطمه به سمت مان آمده گفت: کلثوم بیا که میرویم مادرم زیاد خوب نیست.
وارخطا شده گفتم: چی شده مادرم را خوب است؟
_ _ _ ها خوب است فقط کم مانده بود ضعف کند.
_ _ _ درست است بریم به طرف برادر آقای دیو دیده گفتم : باز هم تشکر بهتر است ما برویم.
سر خود را تکان داد و دیگر چیزی نگفت.
رفتم سمت مادرم شان دیدم که خوب است شکر.
دوباره فاطمه به سمت ام آمده گفت: کلثوم بیبین لالا حارث او فیته سرخ را در کمر فلوران میبنده.
گفتم: ها فاطو جان دیدم
فاطمه حیران مانده بود که چرا با فیته سرخ کمر فلوران را میبندند.
عجیب رسم هایی داریم ما هم!
***
کلثوم بیا دگه بریم که منتظر ما استن.
_ _ _ اینه آمدم،
در حال رفتن یک نگاهی انداختم در آیینه لباس هایم این بار کمی رسمی تر است دریشی به رنگ زرد با روسری هم رنگ اش حجاب گونه خیلی زیبا به تنم نشسته با ساعت و انگشتر های زیبا،به نظرم آمد چیزی را فراموش کرده ام آهان مهم ترین چیز عینک هایم فراموش ام شده زود عینک هایم را هم گرفتم بند کرمچ های سفید ام را بستم و دویده رفتم به سمت موتر.
این بار لباس،همه مان دریشی انتخاب کردیم البته با استایل و رنگ های متفاوت لباس من رنگ اش زرد است، از مریم نارنجی،از عایشه هم جگری و از سحر قهوهای، فاطمه یک پیراهن دخترانه خیلی زیبا بر تن دارد خلاصه همه مان دوباره محشر کردیم!
شب که خانه آمدیم واقعاً خیلی سخت بود چون فلوران با ما نه بلکه با آنها رفت صبح هم همه گی با شتاب از خواب برخواستند تا این رسمِ که نامش چاشتی است را انجام دهند.
یعنی در پيشين خانواده عروس غذا و این چیز ها می آورند به خانه داماد عجب رسم و رواج های ناحقی.
_ _ _ کلثوم جان اگر میشه پائین شوی از موتر چون رسيديم.
_ _ _ وای انقدر زود رسیدیم؟
_ _ _ ها پس چی فکر کردی خواهرم.
_ _ _ صحیح است برویم که همه گی رفتند.
_ _ _ برویم.
دروازه خانه را تک تک زد
خانه که نه بهتر است کاخ بگم! دروازه را این بار او فرهان نام باز کرد.
با پسرا و پدرم سلام علیکی کردن بعدش نوبت ما رسید دیگرا سلام داده رد شدن اما باز هم منِ بیچاره در آخر ماندم این آقای فرهان هم یک قسم عجیب عجیب نگاه دارد میگی کدام جن دیده باشد!
یک سرفه کرده گفتم: السلام علیکم.
ادامه دارد...
❤17👍2🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
مات ام برد یعنی شک ام درست بوده واقعاً همان برادر شان است. وقتی دید که متعجب نگاه اش دارم خودش محجوبانه سر خود را پایین کرده گفت: مشکلی است ؟ گفتم: نه نه مشکلی نیست حالا صدایش میکنم برای تان. راه خود را گرفته رفتم تا لمر را پیدا کنم دیدم که هنوز هم در حال…
تقدیم شما
امشب وقت تر به نشر رسید🤍
❤10🥰2🔥1
میگن هر یک نخ سیگار ۱۰ دقیقه از عمر آدم کم میکنه.
بشیشتم حساب کردم دیدم مه هفته پیش موردیم😐😒
#کمی_بخندیم🥴
بشیشتم حساب کردم دیدم مه هفته پیش موردیم😐😒
#کمی_بخندیم🥴