چه دعای قشنگیه، به دلم نشست:
"خدایا...!
مرا سبب شکستن هیچ دلی قرار نده"
🪐
"خدایا...!
مرا سبب شکستن هیچ دلی قرار نده"
🪐
❤4
چـکـامـهـ زار 🌘📜
دختر اولی که خیلی خیلی لباس کوتاه و چسب به تن دارد آواز اش را خیلی نازک کرده و با عشوه رو به او دیو کرده گفت: سلام آقای جذاب خوبی؟ _ _ _ تشکر خوب استم این همان آقای دیو بود که چنین جواب داد برایش، دوباره دخترِ دیگری که لباسش نه زیاد چسب بود و نه زیاد آزاد…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_نوزدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
خب راستش ما هم صنفی استیم در دانشگاه وقتی که اینجا دیدمش او هم با دختری مثل خودت متعجب شدم و خواستم درست آشنا شویم.
دوباره سرد و جدی گفتم: اولاً به من اصلاً مربوط نمیشه که شما چگونه میشناسید همدیگر را.
دوماً منظور تان از دختری مثل مه چی بود؟
_ _ _ خب چیز است...
منظور بدی نداشتم خب... خودت کمی زیادی با حجاب استی از او خاطر و ها حالا چرا انقدر خود را پیچاندی؟
با گفتن این حرفش اعصابم رو به شارتی رفت شیطان میگفت برخیز و خوب این چهره نقاشی شده گیاش را با بُکس هایت قشنگ تر کن.
ولی خود را کنترول کردم لاحول گفتم یک نفس عمیق گرفته و بعد ادامه دادم: خیلی ببخشيد شما این را پیچاندن خطاب میکنید ولی من این را حجاب خطاب میکنم.
_ _ _ درست است ولی خوب دین انقدر هم سخت نگفته است.
یا الله حالا فهمیدم که اینها در جاهليت مطلق به سر میبرند.
دوباره با خیلی مهربانی گفتم: بیبینید بدون شک که دین سخت نگفته است و حجاب کردن هم اصلاً سخت نیست حجاب یکی از احکامی است که الله متعال آن را فرض گردانيده،
حجاب برای زنان فرض عین است، بجزصورت و دستان تا مچ دست که پوشیدنش از نظر جمهور علماء مستحب است ولی برخی دیگر پوشیدن دستان و صورت زن را نیز واجب میدانند چون در واقعیت همین صورت است که توجه همه را به خود به خود جلب میکند.
کمی مکث کرده و دوباره گفتم: ولی این هم ناگفته نماند که حجاب هم بالای مردان و هم بالای زنان فرض است.
چون الله متعال فرموده است:
( قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ" (النور: 30)
"به مردان با ایمان بگو: دیدگان خود را (از نگریستن به نامحرم) فرو بندند"
و بعد در آیه دیگر فرموده است: وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ"
"و به زنان با ایمان بگو: دیدگان خود را (از نگریستن به نامحرم) فرو بندند"
دخترِ دیگری که در پهلویش نشسته است و حالا اسمش را می دانم
فریال گفت: بلی فرض کرده ولی خودت چی میدانی اصلاً هیچ کس در باره دین و حجاب درست چیزی نمیداند همه گی از روی چند خط معلومات که خواندن فتوای ناحق میدهند.
گفتم: عزیز من این کلماتی را که برایت تلاوت کردم چند خط معلومات نیست بلکه آیت قرآن است.
ولی خب...
بلی حق به جانب بود در این زمانه هر کس از دل خود یک فتوای ناحق میدهد
و اما من یک بار دیگر الله سبحان را شکر گذار شدم که مقام حافظ شدن را برایم اعطا نمود
مرا از جمله حافظان کتاب عظیم اش (قرآن العظیم شأن) قرار داد تا روزی بتوانم از روی آیاتش جواب همچین سؤالاتی را دهم و بنده گانش را حداقل کمی از این سر درگمی با کمک وی نجات دهم.
گلویم را کمی صاف کردم و رو به همان دختر کرده شروع به تلاوت آیاتی از قرآن که در باره حجاب نازل شده است کردم،
بیبینید الله متعال فرموده است: « وَلَا یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَلْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَی جُیُوبِهِنَّ وَلَا یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبَائِهِنَّ أَوْ آبَاء بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنَائِهِنَّ أَوْ أَبْنَاء بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِی إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِی أَخَوَاتِهِنَّ أَوْ نِسَائِهِنَّ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُنَّ أَوِ التَّابِعِینَ غَیْرِ أُوْلِی الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذِینَ لَمْ یَظْهَرُوا عَلَی عَوْرَاتِ النِّسَاء »(النور: 31).
یعنی: «و زینت خود را ـ جز آن مقدار که نمایان است ـ آشکار ننمایند و (اطراف) روسریهای خود را بر صورت و شکافهای سینه خود افکنند (تا صورت و گردن و سینه با آن پوشانده شود)، و زینت خـود را آشکار نسازند مگر برای شوهرانشان، یا پدرانشان، یا پدر شوهرانشان، یا پسرانشان، یا پسران همسرانشان، یا برادرانشان یا پسران برادرانشان یا پسران خواهرانشان یا زنان [همکیش] خود یا کنیزانشان یا خدمتکاران مرد که [از زن] بینیازند یا کودکانی که بر عورتهای زنان وقوف حاصل نکردهاند آشکار نکنند».
دیدم که همه شان را مات برده دخترِ دیگری آوازش برامد و گفت: خب بگذریم بهتر است ما از این بیشتر مزاحم تان نشویم و خیلی هم تشکر از معلومات تان.
گفتم: خواهش میکنم.
وقتی که آنها رفتند دیدم که چپن های سیاه شان را بر تن کرده و چادر خود را نیز حجاب گونه بر سر شان مرتب کردند.
واقعاً خیلی خوشحال شدم از اینکه گفته هایم تأثیر به جا گذاشت بالای شان.
تا زمان سرو غذا هر دو در سکوت به سر میبردیم.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_نوزدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
خب راستش ما هم صنفی استیم در دانشگاه وقتی که اینجا دیدمش او هم با دختری مثل خودت متعجب شدم و خواستم درست آشنا شویم.
دوباره سرد و جدی گفتم: اولاً به من اصلاً مربوط نمیشه که شما چگونه میشناسید همدیگر را.
دوماً منظور تان از دختری مثل مه چی بود؟
_ _ _ خب چیز است...
منظور بدی نداشتم خب... خودت کمی زیادی با حجاب استی از او خاطر و ها حالا چرا انقدر خود را پیچاندی؟
با گفتن این حرفش اعصابم رو به شارتی رفت شیطان میگفت برخیز و خوب این چهره نقاشی شده گیاش را با بُکس هایت قشنگ تر کن.
ولی خود را کنترول کردم لاحول گفتم یک نفس عمیق گرفته و بعد ادامه دادم: خیلی ببخشيد شما این را پیچاندن خطاب میکنید ولی من این را حجاب خطاب میکنم.
_ _ _ درست است ولی خوب دین انقدر هم سخت نگفته است.
یا الله حالا فهمیدم که اینها در جاهليت مطلق به سر میبرند.
دوباره با خیلی مهربانی گفتم: بیبینید بدون شک که دین سخت نگفته است و حجاب کردن هم اصلاً سخت نیست حجاب یکی از احکامی است که الله متعال آن را فرض گردانيده،
حجاب برای زنان فرض عین است، بجزصورت و دستان تا مچ دست که پوشیدنش از نظر جمهور علماء مستحب است ولی برخی دیگر پوشیدن دستان و صورت زن را نیز واجب میدانند چون در واقعیت همین صورت است که توجه همه را به خود به خود جلب میکند.
کمی مکث کرده و دوباره گفتم: ولی این هم ناگفته نماند که حجاب هم بالای مردان و هم بالای زنان فرض است.
چون الله متعال فرموده است:
( قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ" (النور: 30)
"به مردان با ایمان بگو: دیدگان خود را (از نگریستن به نامحرم) فرو بندند"
و بعد در آیه دیگر فرموده است: وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ"
"و به زنان با ایمان بگو: دیدگان خود را (از نگریستن به نامحرم) فرو بندند"
دخترِ دیگری که در پهلویش نشسته است و حالا اسمش را می دانم
فریال گفت: بلی فرض کرده ولی خودت چی میدانی اصلاً هیچ کس در باره دین و حجاب درست چیزی نمیداند همه گی از روی چند خط معلومات که خواندن فتوای ناحق میدهند.
گفتم: عزیز من این کلماتی را که برایت تلاوت کردم چند خط معلومات نیست بلکه آیت قرآن است.
ولی خب...
بلی حق به جانب بود در این زمانه هر کس از دل خود یک فتوای ناحق میدهد
و اما من یک بار دیگر الله سبحان را شکر گذار شدم که مقام حافظ شدن را برایم اعطا نمود
مرا از جمله حافظان کتاب عظیم اش (قرآن العظیم شأن) قرار داد تا روزی بتوانم از روی آیاتش جواب همچین سؤالاتی را دهم و بنده گانش را حداقل کمی از این سر درگمی با کمک وی نجات دهم.
گلویم را کمی صاف کردم و رو به همان دختر کرده شروع به تلاوت آیاتی از قرآن که در باره حجاب نازل شده است کردم،
بیبینید الله متعال فرموده است: « وَلَا یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَلْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَی جُیُوبِهِنَّ وَلَا یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبَائِهِنَّ أَوْ آبَاء بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنَائِهِنَّ أَوْ أَبْنَاء بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِی إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِی أَخَوَاتِهِنَّ أَوْ نِسَائِهِنَّ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُنَّ أَوِ التَّابِعِینَ غَیْرِ أُوْلِی الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذِینَ لَمْ یَظْهَرُوا عَلَی عَوْرَاتِ النِّسَاء »(النور: 31).
یعنی: «و زینت خود را ـ جز آن مقدار که نمایان است ـ آشکار ننمایند و (اطراف) روسریهای خود را بر صورت و شکافهای سینه خود افکنند (تا صورت و گردن و سینه با آن پوشانده شود)، و زینت خـود را آشکار نسازند مگر برای شوهرانشان، یا پدرانشان، یا پدر شوهرانشان، یا پسرانشان، یا پسران همسرانشان، یا برادرانشان یا پسران برادرانشان یا پسران خواهرانشان یا زنان [همکیش] خود یا کنیزانشان یا خدمتکاران مرد که [از زن] بینیازند یا کودکانی که بر عورتهای زنان وقوف حاصل نکردهاند آشکار نکنند».
دیدم که همه شان را مات برده دخترِ دیگری آوازش برامد و گفت: خب بگذریم بهتر است ما از این بیشتر مزاحم تان نشویم و خیلی هم تشکر از معلومات تان.
گفتم: خواهش میکنم.
وقتی که آنها رفتند دیدم که چپن های سیاه شان را بر تن کرده و چادر خود را نیز حجاب گونه بر سر شان مرتب کردند.
واقعاً خیلی خوشحال شدم از اینکه گفته هایم تأثیر به جا گذاشت بالای شان.
تا زمان سرو غذا هر دو در سکوت به سر میبردیم.
❤3🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
دختر اولی که خیلی خیلی لباس کوتاه و چسب به تن دارد آواز اش را خیلی نازک کرده و با عشوه رو به او دیو کرده گفت: سلام آقای جذاب خوبی؟ _ _ _ تشکر خوب استم این همان آقای دیو بود که چنین جواب داد برایش، دوباره دخترِ دیگری که لباسش نه زیاد چسب بود و نه زیاد آزاد…
غذا را سرو کردن به دقت به غذا ها نگاه کردم واقعاً غذا های عجیب و غریب معلوم میشدند!
بشقاب پیش رویم را گرفت از هر غذا کم کم گذاشت و دوباره پیش رویم ماند ولی من بدون هیچ عکسالعملی فقط تماشا داشتم برای خودش هم غذا گرفت و شروع به خوردن کرد.
وقتی که دید برقه ام در رویم است و به طرف غذا فقط نگاه دارم گفت: برای خوردن است نه تماشا کردن بعد دوباره باصدایی که اصلاً شنیده نمیشد کدام چیز زیر زبان گفت ولی نمیدانم که چی...
با جدیت گفتم: چیزی دلم نمیشود.
_ _ _ ولی این قسم معلوم نمیشود دیگر اینکه حالا مصرف کرده ام اگر نخوری اسراف میشود و حتماً معلومات داری که در اسلام اسراف گناه بزرگی است.
فهمیده است که همه کار و سخنان ام مرتبط با اسلام است و این چنین میگوید!
گفتم:_ بلی الحمدلله معلومات کافی دارم. ماشاءالله شما هم میفهمیدین .
_ _ _ دست از غذا خوردن کشید و گفت: البته که دارم فکر میکنی فقط خودت معلومات داری؟
_ _ _ نخیر استغفرالله اصلاً قصدم چنین چیزی نبود.
دوباره قاشق و پنجه را به دست گرفت و شروع به خوردن کرد در حین خوردن گفت: پس شروع کن به خوردن نمی خواهم برادرم فکر کند که خیاشنه دوست داشتنی اش را گرسنه گذاشته ام، در ضمن اینجا فعلاً مردان نیستند میتوانی این نقابت را دور کنی.
چهار اطراف را یک نگاه انداختم دیدم مردان زیادی نبودند پس منم برقه ام را درست از صورتم دور نکردم فقط قسمت جلویش را بالا کردم و تمام. در هنگام منظم نمودن برقه ام بودم که متوجه نگاه هایش شدم ولی وقتی به سویش نگاه کردم دوباره خود را مشغول غذا خوردن کرد.
شروع کردم به غذا خوردن که در همین هنگام به پشت تکيه کرده و گفت: راستی آیاتی را گفته بودی که تفسیر کن. منتظر ام!
با تعجب دست از غذا خوردن کشیدم کمی آب نوشیده و بعد گفتم: کدام آیات؟
آیات ذیل را تکرار کرد:
"إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کُلُّ أُولـئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً" (الإسراء: 36)
"هر آئینه گوش، چشم و دل از هر یک پرسیده می شود"
"یَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَمَا تُخْفِی الصُّدُورُ" (غافر: 19)
"می داند نگاه های پنهان را و آنچه را دل ها پنهان می دارد"
واقعاً بر چند دقیقه ماتم برد یعنی این آیات را حفظ کرده است!
با چهره که در آن تعجب موج میزد پرسیدم: شما این آيات را حفظ کردین و یا اینکه حفظ بودین؟
با همان لبخند کجاش جواب داد: نخیر از همان روزی که این آیات را خواندی حفظم شد.
_ _ _ وای عجب مغز و عجب ذهنی.
_ _ _ دوباره همان لبخند کج اش را تحویلم داده و گفت: خب حالا منتظر تحلیل و تفسیر شان استم و اینکه چرا به چشم و نگاه کردن مرتبط است؟
گفتم: درست است.
آیت اول که گفته شده است: إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کُلُّ أُولـئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً" (الإسراء: 36)
"هر آئینه گوش، چشم و دل از هر یک پرسیده می شود"
گفتم:
از پیامبر صلی الله علیه و سلم نقل شده است که فرمودند: "کُتِبَ علی ابْنِ آدم نَصِیبُهُ مِنَ الزِّنَا مُدْرِکٌ ذلکَ لا محالَة: الْعَیْنَانِ زِنَاهُمَا النَّظَر، والأُذُنَانِ زِنَاهُما الاستِماع، واللِّسَانُ زِنَاهُ الْکَلام، وَالْیدُ زِنَاهَا الْبَطْش، والرَّجْلُ زِنَاهَا الخُطَا، والْقَلْب یَهْوَی وَیَتَمنَّی ، ویُصَدِّقُ ذلکَ الْفرْجُ أوْ یُکَذِّبُهُ"
یعنی: "بر فرزند آدم بهره اش از زنا نوشته شده که خواهی نخواهی آنرا در می یابد، چشم زنای آن نگریستن است، و دو گوش زنای آن شنیدن است، و زبان زنای آن سخن گفتن است، و دست زنای آن به چنگ گرفتن است و پا زنای آن گام زدن است و دل امید و آرزو می کند و شرمگاه آن را راستگو و یا دروغگو می سازد."
بنابراین زنای چشم نگاه شهوت انگیز به نامحرم است و در واقع مانند نیزه ای زهراگین از طرف شیطان میباشد که با این نظر پله پله یک شخص را بسوی گناه بزرگتر میکشاند، و برای همین خداوند ما را از پله های شیطانی تحذیر داده است و میفرماید:
"یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ وَمَن یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ ..." ﴿النور: 21﴾
"ای کسانی که ایمان آوردهاید، از گامهای شیطان پیروی نکنید و هر کس که از گامهای شیطان پیروی کند، بداند که او (شیطان) به فحشا و منکر فرمان میدهد"
انشاءالله که حالا منظور این آيات را درک کرده باشید.
فقط سکوت کرد و دوباره به خوردن غذا مشغول شد
بعدش گفت: خوب تو هم نگاه میکنی به نامحرم، تنها تو نه! بلکه در این زمانه هر کس نگاه میکند!
بشقاب پیش رویم را گرفت از هر غذا کم کم گذاشت و دوباره پیش رویم ماند ولی من بدون هیچ عکسالعملی فقط تماشا داشتم برای خودش هم غذا گرفت و شروع به خوردن کرد.
وقتی که دید برقه ام در رویم است و به طرف غذا فقط نگاه دارم گفت: برای خوردن است نه تماشا کردن بعد دوباره باصدایی که اصلاً شنیده نمیشد کدام چیز زیر زبان گفت ولی نمیدانم که چی...
با جدیت گفتم: چیزی دلم نمیشود.
_ _ _ ولی این قسم معلوم نمیشود دیگر اینکه حالا مصرف کرده ام اگر نخوری اسراف میشود و حتماً معلومات داری که در اسلام اسراف گناه بزرگی است.
فهمیده است که همه کار و سخنان ام مرتبط با اسلام است و این چنین میگوید!
گفتم:_ بلی الحمدلله معلومات کافی دارم. ماشاءالله شما هم میفهمیدین .
_ _ _ دست از غذا خوردن کشید و گفت: البته که دارم فکر میکنی فقط خودت معلومات داری؟
_ _ _ نخیر استغفرالله اصلاً قصدم چنین چیزی نبود.
دوباره قاشق و پنجه را به دست گرفت و شروع به خوردن کرد در حین خوردن گفت: پس شروع کن به خوردن نمی خواهم برادرم فکر کند که خیاشنه دوست داشتنی اش را گرسنه گذاشته ام، در ضمن اینجا فعلاً مردان نیستند میتوانی این نقابت را دور کنی.
چهار اطراف را یک نگاه انداختم دیدم مردان زیادی نبودند پس منم برقه ام را درست از صورتم دور نکردم فقط قسمت جلویش را بالا کردم و تمام. در هنگام منظم نمودن برقه ام بودم که متوجه نگاه هایش شدم ولی وقتی به سویش نگاه کردم دوباره خود را مشغول غذا خوردن کرد.
شروع کردم به غذا خوردن که در همین هنگام به پشت تکيه کرده و گفت: راستی آیاتی را گفته بودی که تفسیر کن. منتظر ام!
با تعجب دست از غذا خوردن کشیدم کمی آب نوشیده و بعد گفتم: کدام آیات؟
آیات ذیل را تکرار کرد:
"إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کُلُّ أُولـئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً" (الإسراء: 36)
"هر آئینه گوش، چشم و دل از هر یک پرسیده می شود"
"یَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَمَا تُخْفِی الصُّدُورُ" (غافر: 19)
"می داند نگاه های پنهان را و آنچه را دل ها پنهان می دارد"
واقعاً بر چند دقیقه ماتم برد یعنی این آیات را حفظ کرده است!
با چهره که در آن تعجب موج میزد پرسیدم: شما این آيات را حفظ کردین و یا اینکه حفظ بودین؟
با همان لبخند کجاش جواب داد: نخیر از همان روزی که این آیات را خواندی حفظم شد.
_ _ _ وای عجب مغز و عجب ذهنی.
_ _ _ دوباره همان لبخند کج اش را تحویلم داده و گفت: خب حالا منتظر تحلیل و تفسیر شان استم و اینکه چرا به چشم و نگاه کردن مرتبط است؟
گفتم: درست است.
آیت اول که گفته شده است: إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کُلُّ أُولـئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً" (الإسراء: 36)
"هر آئینه گوش، چشم و دل از هر یک پرسیده می شود"
گفتم:
از پیامبر صلی الله علیه و سلم نقل شده است که فرمودند: "کُتِبَ علی ابْنِ آدم نَصِیبُهُ مِنَ الزِّنَا مُدْرِکٌ ذلکَ لا محالَة: الْعَیْنَانِ زِنَاهُمَا النَّظَر، والأُذُنَانِ زِنَاهُما الاستِماع، واللِّسَانُ زِنَاهُ الْکَلام، وَالْیدُ زِنَاهَا الْبَطْش، والرَّجْلُ زِنَاهَا الخُطَا، والْقَلْب یَهْوَی وَیَتَمنَّی ، ویُصَدِّقُ ذلکَ الْفرْجُ أوْ یُکَذِّبُهُ"
یعنی: "بر فرزند آدم بهره اش از زنا نوشته شده که خواهی نخواهی آنرا در می یابد، چشم زنای آن نگریستن است، و دو گوش زنای آن شنیدن است، و زبان زنای آن سخن گفتن است، و دست زنای آن به چنگ گرفتن است و پا زنای آن گام زدن است و دل امید و آرزو می کند و شرمگاه آن را راستگو و یا دروغگو می سازد."
بنابراین زنای چشم نگاه شهوت انگیز به نامحرم است و در واقع مانند نیزه ای زهراگین از طرف شیطان میباشد که با این نظر پله پله یک شخص را بسوی گناه بزرگتر میکشاند، و برای همین خداوند ما را از پله های شیطانی تحذیر داده است و میفرماید:
"یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ وَمَن یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ ..." ﴿النور: 21﴾
"ای کسانی که ایمان آوردهاید، از گامهای شیطان پیروی نکنید و هر کس که از گامهای شیطان پیروی کند، بداند که او (شیطان) به فحشا و منکر فرمان میدهد"
انشاءالله که حالا منظور این آيات را درک کرده باشید.
فقط سکوت کرد و دوباره به خوردن غذا مشغول شد
بعدش گفت: خوب تو هم نگاه میکنی به نامحرم، تنها تو نه! بلکه در این زمانه هر کس نگاه میکند!
👍2❤1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
دختر اولی که خیلی خیلی لباس کوتاه و چسب به تن دارد آواز اش را خیلی نازک کرده و با عشوه رو به او دیو کرده گفت: سلام آقای جذاب خوبی؟ _ _ _ تشکر خوب استم این همان آقای دیو بود که چنین جواب داد برایش، دوباره دخترِ دیگری که لباسش نه زیاد چسب بود و نه زیاد آزاد…
_ _ _ بلی ها من نمیگم که من اصلاً به نامحرم نگاه نکردیم و یا نمیکنم کمی قبل هم گفتم که:
"کُتِبَ علی ابْنِ آدم نَصِیبُهُ مِنَ الزِّنَا مُدْرِکٌ ذلکَ لا محالَة"
(بر فرزند آدم بهره اش از زنا نوشته شده که خواهی نخواهی آنرا در می یابد. )
این یعنی ما چی بخواهيم چی نخواهیم این گناه را مرتکب میشویم.
من اصلاً نمیگم که کاملاً بنده بیگناه هستم!
من هم گناه کردیم و شاید در آینده هم مرتکب گناه شوم والله اعلم.
ولی حدیثی هست که گفته شده: ( کُلّ بنیِ آدمَ خَطَّاءًُ، و خیرُ الخَطَّاءینَ التَّوَّابُون. )
{ هر بنی آدم خطا کار است، و بهترین خطا کننده توبه کننده گان اند. }
در مورد توبه احادیث و آیات خیلی زیادی وجود دارد!
چرا؟
چون الله میداند که همه بندگانش خطا کارند و برای همین است که در مورد توبه خیلی تأکید شده!
چون آنقدر رحمت و مهربانی الله زیاد است که هر گناهی هم انجام دهیم فقط کافیست دوباره به سویش رجوع کرده و توبه کنیم چون الله توبه پذیرنده، بخشاینده، و مهربان است.
تا که تو از توبه کردن خسته نشوی الله از بخشیدن خسته نمیشود!
پس بهتر است هر گناهی را که مرتکب شدی دوباره شتابان به سوی الله باز گردی و توبه کنی، اگر دوباره مرتکب معصیت شدی دوباره توبه کن، دوباره شدی دوباره برگرد و توبه کن.
آدمی نباید از توبه کردن در دربار پروردگار اش خسته شود و یا اینکه شرم کند.
کسانی هستند که در اوایل گناهی را مرتکب میشوند توبه میکنند بعدش باز هم این گناه کردن های شان ادامه میداشته باشد!
از توبه کردن دست میکشند فکر میکنند گناهان شان آنقدر زیاد شده که دیگر الله نمیبخشد شان.
اما آنها به عظمت و بزرگی خالق شان درست پی نبردند.
اگر توجه شود در هر صفحه از قرآن در مورد اینکه الله بخشنده است بحث شده.
پس بهتر همین است وقتی گناهی را مرتکب شدی با شتاب توبه کنی و تا میتوانی سعی کن تا دوباره به آن گناه باز نگردی کنترول کردن نفس خیلی دشوار است و بخاطر همین هم حتی در جمله جهاد به شمار میرود در حدیثی دیگری گفته شده: ( المُجَاهِدُ مَن جَاهَدَ نَفسَه فِی طَاعَةِ اللهِ. )
{ مجاهد کسی است که با نفس خود در راه اطاعت از خدا مبارزه کند.)
فهمیدم که فکرش درگیر شده ولی دیگر هیچ چیزی نگفتم و منم فقط سکوت اختیار کردم.
بعد از دقایقی سکوت، با ورود دو پسر شکسته شد.
آنها دقیقاً روبهروی میز ما نشستند!
سریع برقهام را پایین کشیدم، فقط چشمانم معلوم بود. در دلم گفتم: کاش عینکی داشتم تا چشمانم را هم از نگاه نامحرمها بپوشانم، حیف چشمانم نکرده که این نامحرم ها بیبینیند.
احساس راحتی نمیکردم، بسیار معذب بودم، اما او، آقای مغرور، کاملاً خونسرد و بیاعتنا به غذا خوردنش ادامه میداد.
نگاه خیره یکی از پسرها به من باعث شد کمی جا بخورم. وقتی به او نگاه کردم، لبخندی عمیق زد و چیزی به همنشینش گفت. حالا توجه آن یکی هم به سوی ما جلب شده بود.
سرم را پایین انداختم و مشغول ذکر شدم.
اما او، دیو مغرور، فکر کرد که من راحت نیستم.
از جایش بلند شد و به سمت من آمد:
_ _ _ از این جا بلند شو و در جای من بنشین.
گفتم: نیازی نیست، همینجا راحت هستم.
با عصبانیت گفت: گفتم بلند شو! نمیخواهم مجبور شوم از زور استفاده کنم.
چیزی نگفتم، ولی در دلم گفتم: «چرا این باید روی من غیرتی شود؟ مگر من چه نسبتی با او دارم؟»
با سردی گفتم: درست است، در جای شما مینشینم. اما این را بدانید که حتی اگر بخواهید، نمیتوانید با زور به چیزی برسید و مطمئن باشید بعداً پشیمان خواهید شد.
از جایم بلند شدم و در صندلی او نشستم.
میدانستم که اگر در جای وی بنشينم فقط نزدیک تر میشوم برای اون پسران ابله و خوب این اصلاً خوب نمیشه!
در این میان، چندین نفر دیگر که در رستورانت هستند بیوقفه حرف میزدند و میخندیدند. صدایشان چنان بلند بود که سرم را به درد آورد. چند نفس عمیق کشیدم، اما فایدهای نداشت.
_ _ _ چی شده؟ خوب هستی؟
دیو مغرور بود که این را پرسید.
_ _ _ نه نیستم، سرم منفجر میشود از درد.
_ _ _ خیر باشد، چند دقیقه دیگر تحمل کن. عمر شان میآید.
_ _ _ خبر دادند؟
_ _ _ ها، گفتند خریدشان تمام شده و در راه هستند.
_ _ _ خب، درست است.
متوجه افتادن تکه کاغذی در جلوی پایم شدم، اما بیتفاوت بودم. حوصله هیچ بحثی را نداشتم. دوباره کاغذ دیگری انداختند. این بار دیو مغرور هم متوجه شد.
او با عصبانیت از جایش بلند شد، کاغذ را برداشت و پیش رفت. در دلم گفتم: «خودت کردی که لعنت بر خودت باد!»
کاغذ را باز کرد. پرسیدم:
_ _ _ چی نوشته؟
بیآنکه پاسخی بدهد، به سمت همان پسر حملهور شد!
اﯾﻦ ﻣﺮد اﻣﺮوز زﯾﺎدی ﮐﻮرﺗﯿﺰوﻟﺶ(ﻫﻮرﻣﻮن ﻣﺘﺮﺷﺢ در
اﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ)ﺑﺎﻻ ﺑﻮد!
یقهاش را گرفت و فریاد زد:
ادامه دارد
"کُتِبَ علی ابْنِ آدم نَصِیبُهُ مِنَ الزِّنَا مُدْرِکٌ ذلکَ لا محالَة"
(بر فرزند آدم بهره اش از زنا نوشته شده که خواهی نخواهی آنرا در می یابد. )
این یعنی ما چی بخواهيم چی نخواهیم این گناه را مرتکب میشویم.
من اصلاً نمیگم که کاملاً بنده بیگناه هستم!
من هم گناه کردیم و شاید در آینده هم مرتکب گناه شوم والله اعلم.
ولی حدیثی هست که گفته شده: ( کُلّ بنیِ آدمَ خَطَّاءًُ، و خیرُ الخَطَّاءینَ التَّوَّابُون. )
{ هر بنی آدم خطا کار است، و بهترین خطا کننده توبه کننده گان اند. }
در مورد توبه احادیث و آیات خیلی زیادی وجود دارد!
چرا؟
چون الله میداند که همه بندگانش خطا کارند و برای همین است که در مورد توبه خیلی تأکید شده!
چون آنقدر رحمت و مهربانی الله زیاد است که هر گناهی هم انجام دهیم فقط کافیست دوباره به سویش رجوع کرده و توبه کنیم چون الله توبه پذیرنده، بخشاینده، و مهربان است.
تا که تو از توبه کردن خسته نشوی الله از بخشیدن خسته نمیشود!
پس بهتر است هر گناهی را که مرتکب شدی دوباره شتابان به سوی الله باز گردی و توبه کنی، اگر دوباره مرتکب معصیت شدی دوباره توبه کن، دوباره شدی دوباره برگرد و توبه کن.
آدمی نباید از توبه کردن در دربار پروردگار اش خسته شود و یا اینکه شرم کند.
کسانی هستند که در اوایل گناهی را مرتکب میشوند توبه میکنند بعدش باز هم این گناه کردن های شان ادامه میداشته باشد!
از توبه کردن دست میکشند فکر میکنند گناهان شان آنقدر زیاد شده که دیگر الله نمیبخشد شان.
اما آنها به عظمت و بزرگی خالق شان درست پی نبردند.
اگر توجه شود در هر صفحه از قرآن در مورد اینکه الله بخشنده است بحث شده.
پس بهتر همین است وقتی گناهی را مرتکب شدی با شتاب توبه کنی و تا میتوانی سعی کن تا دوباره به آن گناه باز نگردی کنترول کردن نفس خیلی دشوار است و بخاطر همین هم حتی در جمله جهاد به شمار میرود در حدیثی دیگری گفته شده: ( المُجَاهِدُ مَن جَاهَدَ نَفسَه فِی طَاعَةِ اللهِ. )
{ مجاهد کسی است که با نفس خود در راه اطاعت از خدا مبارزه کند.)
فهمیدم که فکرش درگیر شده ولی دیگر هیچ چیزی نگفتم و منم فقط سکوت اختیار کردم.
بعد از دقایقی سکوت، با ورود دو پسر شکسته شد.
آنها دقیقاً روبهروی میز ما نشستند!
سریع برقهام را پایین کشیدم، فقط چشمانم معلوم بود. در دلم گفتم: کاش عینکی داشتم تا چشمانم را هم از نگاه نامحرمها بپوشانم، حیف چشمانم نکرده که این نامحرم ها بیبینیند.
احساس راحتی نمیکردم، بسیار معذب بودم، اما او، آقای مغرور، کاملاً خونسرد و بیاعتنا به غذا خوردنش ادامه میداد.
نگاه خیره یکی از پسرها به من باعث شد کمی جا بخورم. وقتی به او نگاه کردم، لبخندی عمیق زد و چیزی به همنشینش گفت. حالا توجه آن یکی هم به سوی ما جلب شده بود.
سرم را پایین انداختم و مشغول ذکر شدم.
اما او، دیو مغرور، فکر کرد که من راحت نیستم.
از جایش بلند شد و به سمت من آمد:
_ _ _ از این جا بلند شو و در جای من بنشین.
گفتم: نیازی نیست، همینجا راحت هستم.
با عصبانیت گفت: گفتم بلند شو! نمیخواهم مجبور شوم از زور استفاده کنم.
چیزی نگفتم، ولی در دلم گفتم: «چرا این باید روی من غیرتی شود؟ مگر من چه نسبتی با او دارم؟»
با سردی گفتم: درست است، در جای شما مینشینم. اما این را بدانید که حتی اگر بخواهید، نمیتوانید با زور به چیزی برسید و مطمئن باشید بعداً پشیمان خواهید شد.
از جایم بلند شدم و در صندلی او نشستم.
میدانستم که اگر در جای وی بنشينم فقط نزدیک تر میشوم برای اون پسران ابله و خوب این اصلاً خوب نمیشه!
در این میان، چندین نفر دیگر که در رستورانت هستند بیوقفه حرف میزدند و میخندیدند. صدایشان چنان بلند بود که سرم را به درد آورد. چند نفس عمیق کشیدم، اما فایدهای نداشت.
_ _ _ چی شده؟ خوب هستی؟
دیو مغرور بود که این را پرسید.
_ _ _ نه نیستم، سرم منفجر میشود از درد.
_ _ _ خیر باشد، چند دقیقه دیگر تحمل کن. عمر شان میآید.
_ _ _ خبر دادند؟
_ _ _ ها، گفتند خریدشان تمام شده و در راه هستند.
_ _ _ خب، درست است.
متوجه افتادن تکه کاغذی در جلوی پایم شدم، اما بیتفاوت بودم. حوصله هیچ بحثی را نداشتم. دوباره کاغذ دیگری انداختند. این بار دیو مغرور هم متوجه شد.
او با عصبانیت از جایش بلند شد، کاغذ را برداشت و پیش رفت. در دلم گفتم: «خودت کردی که لعنت بر خودت باد!»
کاغذ را باز کرد. پرسیدم:
_ _ _ چی نوشته؟
بیآنکه پاسخی بدهد، به سمت همان پسر حملهور شد!
اﯾﻦ ﻣﺮد اﻣﺮوز زﯾﺎدی ﮐﻮرﺗﯿﺰوﻟﺶ(ﻫﻮرﻣﻮن ﻣﺘﺮﺷﺢ در
اﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ)ﺑﺎﻻ ﺑﻮد!
یقهاش را گرفت و فریاد زد:
ادامه دارد
❤4🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _ بلی ها من نمیگم که من اصلاً به نامحرم نگاه نکردیم و یا نمیکنم کمی قبل هم گفتم که: "کُتِبَ علی ابْنِ آدم نَصِیبُهُ مِنَ الزِّنَا مُدْرِکٌ ذلکَ لا محالَة" (بر فرزند آدم بهره اش از زنا نوشته شده که خواهی نخواهی آنرا در می یابد. ) این یعنی ما چی بخواهيم…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_بیستم
ناشر: #دوشیزه_سادات
_ _ _ غیرت نداری که به ناموس دیگران شماره میدهی، بیشرم بیشرف!
برای لحظهای مات و مبهوت شدم.
یعنی روی کاغذ شماره نوشته بود؟
سریع خود را جمع و جور کردم و جلو رفتم. تلاش کردم آنها را جدا کنم، اما زورم نمیرسید. فقط میگفتم:
_ _ _ بس کنید! چی کار میکنید؟!
اما به حرفم گوش نمیدادند.
در همین اثنا، لالا عمر و فلوران رسیدند.
لالا عمر فوراً آنها را از هم جدا کرد و پرسید:
_ _ _ چی شده؟
چرا جنگ و دعوا دارید؟
دیو مغرور با عصبانیت گفت:
_ _ _ لالا، این بیشرف در پشت سر ما نشسته بود و این شماره را برای کلثوم نوشته بود!
حالا که دقیق نگاه کردم، متوجه شدم این پسرها خارجی هستند. به زبان روسی چیزی به رفیقش گفت. در ذهنم مرور کردم: «اینها روسی صحبت میکنند!»
فلوران که کنجکاو شده بود، رو به من گفت:
_ _ _ کلثوم، اینها روسی هستند؟
گفتم:
_ _ _ بله، روسی صحبت میکنند.
لالا عمر با تعجب گفت:
_ _ _ چی؟ از روسیه آمدهاند؟
گفتم:
_ _ _ بله.
دیو مغرور با پوزخند گفت:
_ _ _ ها! از چهرههایشان معلوم است که شوروی تشریف دارند!
خنده خود را به سختی مهار کردم!
فلوران گفت:
_ _ _ کلثوم، تو که به چندین زبان مسلطی، ترجمه کن ببینیم چی میگویند.
لالا عمر و او دیو با تعجب به سویم نگاه کردند!
لالا عمر گفت: هه کلثوم تو روسی هم یاد داشتی و ما خبر نی؟
با غرور گفتم: بلی خوب یاد دارم تا جایی.
بعدش بی حوصله به سوی فلوران نگاه کرده گفتم: وای فلور بگذرید حالا بیایید برویم ناوقت شده است.
اما با جدیت تمام گفت: گفتم که ترجمه کن اصلاً ترجمه مکن حرف بزن بیبین چی میخواستند از جانت!
هله.
عاجزانه گفتم: خیلی خوب.
رو به همان پسری که شماره را انداخته بود کرده و شروع کردم به روسی حرف زدن تا حدی که میتوانستم کوشش میکردم اصلاً به چهره اش نگاه نکنم و عفت چشمانم را نگهدارم.
به زبان روسی گفتم:
( Что случилось, почему вы создавали беспокойство без причины? )
(چه خبر بود سر تان چرا ناحق مزاحمت ایجاد کردین؟)
گفت:
{ Нет, я вовсе не хотел создавать беспокойство, я просто... }
(نه من اصلاً قصد مزاحمت نداشتم من فقط...)
با جدیت گفتم:
{ Вы просто что? }
( شما فقط چی؟)
گفت:
{ Честно говоря, мне очень понравился твой хиджаб, поэтому я бросил номер, но я действительно прошу прощения, я не знал, что у тебя есть жених. }
راستش من از حجاب خودت) زیاد خوشم آمد از آن خاطر او شماره را انداختم ولی من واقعاً معذرت می خواهم نمیفهمیدم که نامزد دارید. )
پوزخندی زده گفتم:
{ Жених? }
(نامزد؟)
{ Какой жених? }
( نامزد چی ؟)
با تعجب به آقای دیو اشاره کرده گفت:
{**Ну, разве этот мужчина не твой жених? }
( خب این مرد مگر نامزد شما نیست؟ )
کم مانده بود تا آواز قهقهه ام به آسمان ها برسد!
فلوران با کنجکاوی گفت: آه کلثوم ترجمه کن این چی میگه خودتان وِر وِر صحبت دارید ما اینجا حیران ماندیم که چی میگین شما!
خندهی کرده گفتم: میگه که معذرت میخواهم چون از حجابم خوشش آمده از بهر آن شماره انداخته برایم.
دوباره رو به آنها کرده گفتم:
{ Во-первых, это исламская страна, и если вам понравился мой хиджаб, вы не можете просто так бросить свой номер! }
( اولاً که اینجا کشور اسلامی است وقتی از حجاب من خوش تان آمده شما نمیتوانید که مستقیماً شماره خود را بیندازید! )
{ Во-вторых, он не мой жених. }
(دوماً ایشان نامزد من نیستند.)
{ В-третьих, благодарите своего Бога, что вы только бросили номер, если бы вы создали какое-то другое беспокойство, неизвестно, добрались бы вы до своей страны целыми и невредимыми или нет. }
( سوماً خدای تان را شکر بکشید که فقط شماره انداختین اگر کدام مزاحمت دیگری ایجاد میکردین معلوم نبود که آیا سالم و سلامت می رسیدید به کشور تان یا خیر. )
همه شان مات مانده بودند!
پسر دیگری گفت:
{ Мне действительно понравился твой способ разговора. И от имени моего друга я прошу прощения, мадам.}
( واقعاً از این طرز صحبت کردن ات خیلی خوشم آمد. و خب از طرف رفیقم هم من معذرت میخواهم بانو. )
خیلی سرد گفتم:
{ Это ваше мнение. }
( حسن نظر تان است. )
دوباره همان پسر اولی گفت:
{ Ты действительно очень смелая девушка, до сих пор никто не осмеливался так с нами разговаривать, действительно молодец ! }
( واقعاً خیلی دختر جسوری هستی تا فیالحال هیچ کس جرأت همچین صحبتی را با ما ها نداشت واقعاً آفرین تان. )
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_بیستم
ناشر: #دوشیزه_سادات
_ _ _ غیرت نداری که به ناموس دیگران شماره میدهی، بیشرم بیشرف!
برای لحظهای مات و مبهوت شدم.
یعنی روی کاغذ شماره نوشته بود؟
سریع خود را جمع و جور کردم و جلو رفتم. تلاش کردم آنها را جدا کنم، اما زورم نمیرسید. فقط میگفتم:
_ _ _ بس کنید! چی کار میکنید؟!
اما به حرفم گوش نمیدادند.
در همین اثنا، لالا عمر و فلوران رسیدند.
لالا عمر فوراً آنها را از هم جدا کرد و پرسید:
_ _ _ چی شده؟
چرا جنگ و دعوا دارید؟
دیو مغرور با عصبانیت گفت:
_ _ _ لالا، این بیشرف در پشت سر ما نشسته بود و این شماره را برای کلثوم نوشته بود!
حالا که دقیق نگاه کردم، متوجه شدم این پسرها خارجی هستند. به زبان روسی چیزی به رفیقش گفت. در ذهنم مرور کردم: «اینها روسی صحبت میکنند!»
فلوران که کنجکاو شده بود، رو به من گفت:
_ _ _ کلثوم، اینها روسی هستند؟
گفتم:
_ _ _ بله، روسی صحبت میکنند.
لالا عمر با تعجب گفت:
_ _ _ چی؟ از روسیه آمدهاند؟
گفتم:
_ _ _ بله.
دیو مغرور با پوزخند گفت:
_ _ _ ها! از چهرههایشان معلوم است که شوروی تشریف دارند!
خنده خود را به سختی مهار کردم!
فلوران گفت:
_ _ _ کلثوم، تو که به چندین زبان مسلطی، ترجمه کن ببینیم چی میگویند.
لالا عمر و او دیو با تعجب به سویم نگاه کردند!
لالا عمر گفت: هه کلثوم تو روسی هم یاد داشتی و ما خبر نی؟
با غرور گفتم: بلی خوب یاد دارم تا جایی.
بعدش بی حوصله به سوی فلوران نگاه کرده گفتم: وای فلور بگذرید حالا بیایید برویم ناوقت شده است.
اما با جدیت تمام گفت: گفتم که ترجمه کن اصلاً ترجمه مکن حرف بزن بیبین چی میخواستند از جانت!
هله.
عاجزانه گفتم: خیلی خوب.
رو به همان پسری که شماره را انداخته بود کرده و شروع کردم به روسی حرف زدن تا حدی که میتوانستم کوشش میکردم اصلاً به چهره اش نگاه نکنم و عفت چشمانم را نگهدارم.
به زبان روسی گفتم:
( Что случилось, почему вы создавали беспокойство без причины? )
(چه خبر بود سر تان چرا ناحق مزاحمت ایجاد کردین؟)
گفت:
{ Нет, я вовсе не хотел создавать беспокойство, я просто... }
(نه من اصلاً قصد مزاحمت نداشتم من فقط...)
با جدیت گفتم:
{ Вы просто что? }
( شما فقط چی؟)
گفت:
{ Честно говоря, мне очень понравился твой хиджаб, поэтому я бросил номер, но я действительно прошу прощения, я не знал, что у тебя есть жених. }
راستش من از حجاب خودت) زیاد خوشم آمد از آن خاطر او شماره را انداختم ولی من واقعاً معذرت می خواهم نمیفهمیدم که نامزد دارید. )
پوزخندی زده گفتم:
{ Жених? }
(نامزد؟)
{ Какой жених? }
( نامزد چی ؟)
با تعجب به آقای دیو اشاره کرده گفت:
{**Ну, разве этот мужчина не твой жених? }
( خب این مرد مگر نامزد شما نیست؟ )
کم مانده بود تا آواز قهقهه ام به آسمان ها برسد!
فلوران با کنجکاوی گفت: آه کلثوم ترجمه کن این چی میگه خودتان وِر وِر صحبت دارید ما اینجا حیران ماندیم که چی میگین شما!
خندهی کرده گفتم: میگه که معذرت میخواهم چون از حجابم خوشش آمده از بهر آن شماره انداخته برایم.
دوباره رو به آنها کرده گفتم:
{ Во-первых, это исламская страна, и если вам понравился мой хиджаб, вы не можете просто так бросить свой номер! }
( اولاً که اینجا کشور اسلامی است وقتی از حجاب من خوش تان آمده شما نمیتوانید که مستقیماً شماره خود را بیندازید! )
{ Во-вторых, он не мой жених. }
(دوماً ایشان نامزد من نیستند.)
{ В-третьих, благодарите своего Бога, что вы только бросили номер, если бы вы создали какое-то другое беспокойство, неизвестно, добрались бы вы до своей страны целыми и невредимыми или нет. }
( سوماً خدای تان را شکر بکشید که فقط شماره انداختین اگر کدام مزاحمت دیگری ایجاد میکردین معلوم نبود که آیا سالم و سلامت می رسیدید به کشور تان یا خیر. )
همه شان مات مانده بودند!
پسر دیگری گفت:
{ Мне действительно понравился твой способ разговора. И от имени моего друга я прошу прощения, мадам.}
( واقعاً از این طرز صحبت کردن ات خیلی خوشم آمد. و خب از طرف رفیقم هم من معذرت میخواهم بانو. )
خیلی سرد گفتم:
{ Это ваше мнение. }
( حسن نظر تان است. )
دوباره همان پسر اولی گفت:
{ Ты действительно очень смелая девушка, до сих пор никто не осмеливался так с нами разговаривать, действительно молодец ! }
( واقعاً خیلی دختر جسوری هستی تا فیالحال هیچ کس جرأت همچین صحبتی را با ما ها نداشت واقعاً آفرین تان. )
❤4👍2🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _ بلی ها من نمیگم که من اصلاً به نامحرم نگاه نکردیم و یا نمیکنم کمی قبل هم گفتم که: "کُتِبَ علی ابْنِ آدم نَصِیبُهُ مِنَ الزِّنَا مُدْرِکٌ ذلکَ لا محالَة" (بر فرزند آدم بهره اش از زنا نوشته شده که خواهی نخواهی آنرا در می یابد. ) این یعنی ما چی بخواهيم…
سکوت را اختیار کرده هیچ چیز نگفتم.
میگی که کدام مافیای روسی باشند که کسی تا فیالحال جرأت چنین حرف زدن را نداشته همراه شان گر چی کم از مافیا هم معلوم نمیشوند!
اما آنها هم که خاموش شدنی نبودند رادیوی جر واری!
باز هم همانِ که شماره انداخته بود رو به همه ما کرده گفت: بسيار زیاد معذرت میخواهم بابت این کار.
همه گی مات ماندیم! لالا عمر خود را کنترول کرده نتوانست و با اعصبانیت گفت: بی شرف ها فارسی که یاد داشتین چرا از همان اول فارسی صحبت نکردین؟
_ _ _ خب دیدیم که این بانوی جوان خیلی عالی به زبان خودما صحبت میکنند ما هم همراهی شان کردیم.
شیطان میگفت بگیر همینجا با بکس هایت ناقص شان کن ولی حیف دیگر.
پسری که در اول معذرت خواهی کرد کارت خود را پیش کرده گفت: این کارتم است لطفاً این را قبول کنید شاید لازم تان شد.
گفتم: مثلاً در کدام عرصه؟
گفت: حالا هر چی بعدش دوباره به زبان روسی گفت:
{ Может быть, однажды мы снова встретимся. }
( شاید روزی دوباره همديگر را ملاقات کردیم. )
هم مات ام برد و هم کمی ترسیدم حالا که درست به طرف شان نگاه کردم، دو پسر هستند و هر دو تایشان دریشی سیاه بر تن دارند کاملاً مثل مافیا معلوم میشوند، این پسری که شماره انداخته بود جذاب بود ولی او پسر دیگری که کارت خود را پیش کرد جذاب تر از دیگر اش بود از قد و هیکل اش که هیچ چیز نگم! در دلم گفتم من او دیان خان را دیو میگم ولی دیو اصلی اینجا حضور داره گر چی هیکل او مغرور با این مافیا مانند کم تفاوت دارد البته او دیگر اش هم بد گفتنی نيستند ولی این چیزی دیگری است.
زود از افکار ام که منحرف ام میکردند دور شدم چشمانم را دوباره درویش کردم. بعد خشک و سرد به زبان فارسی گفتم: ممنون ولی لازم نیست.
کارت را گرفت و در کیف ام انداخته راه شان را گرفته رفتند.
به طرف فلوران شان که مات و مبهوت مانده اند نگاه کرده بعد قسمی که مشکل حل شده باشد گفتم: برویم مشکل خو حل شد دگه.
لالا عمر گفت مطمئن استی؟
گفتم: بلی کاملاً.
فلوران به لالا عمر گفت: بریم صدفیصد مطمئن استم که حلش کرده.
از این اعتمادِ که بالایم داشت خرسند شده یک چشمکِ نثارش کرده و گفتم بریم که نا وقت شده.
وقتی متوجه چهار طرف شدم دیدم او آقای دیو حضور ندارد.
از فلوران پرسیدم ایور محترم تان چی شد جنگ را آغاز کرده و بعد فرار میکنه؟
از قدیم گفتن که یک راه مردی گریز است آفرین شان.
و اما ثانيه ای نگذشت که آواز اش از عقبم آمد!
ولی من اصلاً توجه هم نکردم برایش چون اصلاً حوصله نبود.
ولی او هم رها کردنی نبود خیلی سرد گفت: کارتی را که برایت داد...
آنرا بده
گفتم: کدام کارت؟
ادامه دارد...
میگی که کدام مافیای روسی باشند که کسی تا فیالحال جرأت چنین حرف زدن را نداشته همراه شان گر چی کم از مافیا هم معلوم نمیشوند!
اما آنها هم که خاموش شدنی نبودند رادیوی جر واری!
باز هم همانِ که شماره انداخته بود رو به همه ما کرده گفت: بسيار زیاد معذرت میخواهم بابت این کار.
همه گی مات ماندیم! لالا عمر خود را کنترول کرده نتوانست و با اعصبانیت گفت: بی شرف ها فارسی که یاد داشتین چرا از همان اول فارسی صحبت نکردین؟
_ _ _ خب دیدیم که این بانوی جوان خیلی عالی به زبان خودما صحبت میکنند ما هم همراهی شان کردیم.
شیطان میگفت بگیر همینجا با بکس هایت ناقص شان کن ولی حیف دیگر.
پسری که در اول معذرت خواهی کرد کارت خود را پیش کرده گفت: این کارتم است لطفاً این را قبول کنید شاید لازم تان شد.
گفتم: مثلاً در کدام عرصه؟
گفت: حالا هر چی بعدش دوباره به زبان روسی گفت:
{ Может быть, однажды мы снова встретимся. }
( شاید روزی دوباره همديگر را ملاقات کردیم. )
هم مات ام برد و هم کمی ترسیدم حالا که درست به طرف شان نگاه کردم، دو پسر هستند و هر دو تایشان دریشی سیاه بر تن دارند کاملاً مثل مافیا معلوم میشوند، این پسری که شماره انداخته بود جذاب بود ولی او پسر دیگری که کارت خود را پیش کرد جذاب تر از دیگر اش بود از قد و هیکل اش که هیچ چیز نگم! در دلم گفتم من او دیان خان را دیو میگم ولی دیو اصلی اینجا حضور داره گر چی هیکل او مغرور با این مافیا مانند کم تفاوت دارد البته او دیگر اش هم بد گفتنی نيستند ولی این چیزی دیگری است.
زود از افکار ام که منحرف ام میکردند دور شدم چشمانم را دوباره درویش کردم. بعد خشک و سرد به زبان فارسی گفتم: ممنون ولی لازم نیست.
کارت را گرفت و در کیف ام انداخته راه شان را گرفته رفتند.
به طرف فلوران شان که مات و مبهوت مانده اند نگاه کرده بعد قسمی که مشکل حل شده باشد گفتم: برویم مشکل خو حل شد دگه.
لالا عمر گفت مطمئن استی؟
گفتم: بلی کاملاً.
فلوران به لالا عمر گفت: بریم صدفیصد مطمئن استم که حلش کرده.
از این اعتمادِ که بالایم داشت خرسند شده یک چشمکِ نثارش کرده و گفتم بریم که نا وقت شده.
وقتی متوجه چهار طرف شدم دیدم او آقای دیو حضور ندارد.
از فلوران پرسیدم ایور محترم تان چی شد جنگ را آغاز کرده و بعد فرار میکنه؟
از قدیم گفتن که یک راه مردی گریز است آفرین شان.
و اما ثانيه ای نگذشت که آواز اش از عقبم آمد!
ولی من اصلاً توجه هم نکردم برایش چون اصلاً حوصله نبود.
ولی او هم رها کردنی نبود خیلی سرد گفت: کارتی را که برایت داد...
آنرا بده
گفتم: کدام کارت؟
ادامه دارد...
👍4❤3🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
سکوت را اختیار کرده هیچ چیز نگفتم. میگی که کدام مافیای روسی باشند که کسی تا فیالحال جرأت چنین حرف زدن را نداشته همراه شان گر چی کم از مافیا هم معلوم نمیشوند! اما آنها هم که خاموش شدنی نبودند رادیوی جر واری! باز هم همانِ که شماره انداخته بود رو به همه…
امشب کمی وقت تر به نشر رسید
🙃🤍
🙃🤍
❤7🔥1
به بعضیا هم باید گفت: برای قیافه گرفتن نیاز به قیافه دارید☺️😂
میگیری دگ
😁3👌1
https://whatsapp.com/channel/0029VazCyGK8KMquK2SXZ21T
*خوشا بہ حال کسی کہ با پروردگارش*
*
🥹🫀📎
کانال قشنگی است🫠
*خوشا بہ حال کسی کہ با پروردگارش*
*
اُنس گرفت و بر گناهانش گریہ کرد.*🥹🫀📎
کانال قشنگی است🫠
❤2
Forwarded from . (𝓗𝓤𝓢𝓝𝓐.)
❤2
Forwarded from 🧸⟧..•⃟•..❴𝙽𝙸𝙲𝙴 𝚂𝚃𝙾𝚁𝚈❵..•⃟•..⟦🎬⟧ (ـہـہــ۸ــہــ𝙰𝙼𝙸𝚁ـہـہــ۸ــہــ)
سلام خدمت دوستان عزیز که با مه اشنایی دارن امید وارم در هر کجا که هستن کنار فامیل محترم خود خوب و خوش و صحت مند باشید.
دوستای عزیزم بنده ۵ سال است که به تلگرام فعالیت دارم در هر نوع کانال و گروه بودم هر کار کردم از شاخ بازی گرفته تا فلتر کل خرید فروش اکانت کانال وغیر..
خلاصه هر نوع فعالیت داشتم .
ولی قافل از ای که ای دنیای که مار سر گرم خو کرده مجازی است نه واقعی خدای همه کار های که به مجازی کردم اگر به واقعی میکردم خیلی پیشرفت میکردم .
به مجازی که میای فقط اول هاش خوبه بی غم از همه چیز بع گفته شاخ ها چص ممبری.😂
ولی بعد از مدتی که از همه چی سر در میاری و کلا وابسته مجازی میشی میبینی غیر از درد و غم دگه چیزی نمیبینی .
به طول ای چند سال دوستای زیادی داشتم بعضی ها رفتن بعضی ها هستن .
درسته که مجازی بودن ولی همه به قلب ما جا دارن تشکر از همه دوستای که کنار ما بودن از اشنایی با تک تک شما عزیزان خوشحال شدم و همیشه به یاد شما عزیزان هستم.
عزیزان یک نصیحت از مه به شما.
هیچ وقت وابسته مجازی نشین چون دنیای واقعی خور فراموش میکنن خانواده و تمام لذت های زندگی خور از دست میدن
لذت زندگی به دنیای واقعی است با خانواده و عزیزان شما هست نه دنیای مجازی.
کسای هم به مجازی دارم که مث خانواده بودن ولی هر جور هم باشن اخر مجازی جدای است خودم تجربه کردن و ای باعث ناراحتی ادم میشه و اگر میخایی هیچ وقت ناراحت نشی از کسی توقع نداشته باشی باید وابسته کسی نشی.
از این به بعد هیچ نوع فعالیتی به مجازی ندارم هر کس به اسم مه امد فیک است.
کانال و گروه که دارم هم به برار ها خو و رفیق خو (ه) یادگاری میدم.
فقط از امی اکانت گاهی ان میشم هر کس کار داشت مسیج کنه جواب میدم هر وقت ان بشم @AMIR_AZRAEIL_BOZORG
از همگی کسای که تا الان کنارم بودن تشکر از تک تک شما بابت هر کاری که کردم معذرت خواهی میکنم
دوستا و رفیقا زیادن نمیشه دونه دونه اسم ببرم پس معذرت از همگی خب دگه اینم پایان بنده ـہـہــ۸ــہــ𝙰𝙼𝙸𝚁ـہـہــ۸ــہــ
امید وارم کسی از ای کارم ناراحت نشه.
چون چند روز پیش اف شده بودم و چند تا از رفیقا نزدیک مه ازم ناراحت شدن و خدا کنه از مه چیزی به دل ازونا نباشه جا همه شما به قلب منه
امید که همیشه کنار فامیل و دوستا خو خوب و خوش باشن وقت همگی خوش اینم اخرین پست مه که به مجازی دیده میشه خدانگهدار همگی شما 🖐❤️
#𝙰𝙼𝙸𝚁_𝙰𝚉𝚁𝙰𝙴𝙸𝙻
دوستای عزیزم بنده ۵ سال است که به تلگرام فعالیت دارم در هر نوع کانال و گروه بودم هر کار کردم از شاخ بازی گرفته تا فلتر کل خرید فروش اکانت کانال وغیر..
خلاصه هر نوع فعالیت داشتم .
ولی قافل از ای که ای دنیای که مار سر گرم خو کرده مجازی است نه واقعی خدای همه کار های که به مجازی کردم اگر به واقعی میکردم خیلی پیشرفت میکردم .
به مجازی که میای فقط اول هاش خوبه بی غم از همه چیز بع گفته شاخ ها چص ممبری.😂
ولی بعد از مدتی که از همه چی سر در میاری و کلا وابسته مجازی میشی میبینی غیر از درد و غم دگه چیزی نمیبینی .
به طول ای چند سال دوستای زیادی داشتم بعضی ها رفتن بعضی ها هستن .
درسته که مجازی بودن ولی همه به قلب ما جا دارن تشکر از همه دوستای که کنار ما بودن از اشنایی با تک تک شما عزیزان خوشحال شدم و همیشه به یاد شما عزیزان هستم.
عزیزان یک نصیحت از مه به شما.
هیچ وقت وابسته مجازی نشین چون دنیای واقعی خور فراموش میکنن خانواده و تمام لذت های زندگی خور از دست میدن
لذت زندگی به دنیای واقعی است با خانواده و عزیزان شما هست نه دنیای مجازی.
کسای هم به مجازی دارم که مث خانواده بودن ولی هر جور هم باشن اخر مجازی جدای است خودم تجربه کردن و ای باعث ناراحتی ادم میشه و اگر میخایی هیچ وقت ناراحت نشی از کسی توقع نداشته باشی باید وابسته کسی نشی.
از این به بعد هیچ نوع فعالیتی به مجازی ندارم هر کس به اسم مه امد فیک است.
کانال و گروه که دارم هم به برار ها خو و رفیق خو (ه) یادگاری میدم.
فقط از امی اکانت گاهی ان میشم هر کس کار داشت مسیج کنه جواب میدم هر وقت ان بشم @AMIR_AZRAEIL_BOZORG
از همگی کسای که تا الان کنارم بودن تشکر از تک تک شما بابت هر کاری که کردم معذرت خواهی میکنم
دوستا و رفیقا زیادن نمیشه دونه دونه اسم ببرم پس معذرت از همگی خب دگه اینم پایان بنده ـہـہــ۸ــہــ𝙰𝙼𝙸𝚁ـہـہــ۸ــہــ
امید وارم کسی از ای کارم ناراحت نشه.
چون چند روز پیش اف شده بودم و چند تا از رفیقا نزدیک مه ازم ناراحت شدن و خدا کنه از مه چیزی به دل ازونا نباشه جا همه شما به قلب منه
امید که همیشه کنار فامیل و دوستا خو خوب و خوش باشن وقت همگی خوش اینم اخرین پست مه که به مجازی دیده میشه خدانگهدار همگی شما 🖐❤️
#𝙰𝙼𝙸𝚁_𝙰𝚉𝚁𝙰𝙴𝙸𝙻
❤3
چـکـامـهـ زار 🌘📜
سکوت را اختیار کرده هیچ چیز نگفتم. میگی که کدام مافیای روسی باشند که کسی تا فیالحال جرأت چنین حرف زدن را نداشته همراه شان گر چی کم از مافیا هم معلوم نمیشوند! اما آنها هم که خاموش شدنی نبودند رادیوی جر واری! باز هم همانِ که شماره انداخته بود رو به همه…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_بیست_و_یکم
ناشر: #دوشیزه_سادات
گفت: همان کارتی را چند دقیقه پیش برایت داد او بی شرف.
خیلی جدی گفتم: آقا من خودم الحمدلله از خود محافظت کرده میتوانم و لازم نمیبینم که کارت را بدهم برایت.
با اعصبانیت گفت: که گفتم بده، بده دیگر مجبور به زور مکن.
دیدم که فلوران با لالا عمر به طرف ام نگاه دارند کارت را از کیف ام کشیده دادم برایش در حال حرکت به سوی موتر استیم فلوران با لالا عمر چند قدم پیش تر از من و او دیو هستند آهسته قسمی که فقط او بشنود گفتم: بیبینید کارت را برای تان دادم ولی در این فکر مباش که بخاطر تهدید ات ترسیده ام، نه! فقط به این خاطر دادم تا کدام فکر پوچ دیگری در سر تان خطور نکند. بعد اش راه خود را گرفته رفتم و سوار موتر شدم.
***
راستی کلثوم چی گپ بود که دعوا شد؟
گفتم: این را میتوانید از ایور محترم تان بپرسید!
لالا عمر گفت: چطور؟
گفتم: وقتی که او پسرا آمدن به خیال ایشان جای مه راحت نبود خب بلی نبود ولی از جای خودش کرده راحت بودم چون فهمیدم اگر در جای ایشان بنشينم مزاحمت های شان زیاد میشه ولی کم نه!
اما با اصرار زیاد از جا بر خواستم!
دیدم که عصبی از آیینه نگاه دارد ولی اصلاً در قصه اش نشدم.
_ _ _ خا بعدش چی شد در همین قدر گپ خو جنگ نکردین؟
این بار قبل از اینکه من حرفی بزنم او گفت: البته که نه! او پسر احمق چندین بار کاغذ انداخت بار اول چیزی نگفتم ولی بار دوم خود را کنترول کرده نتوانستم رفتم و کاغذ را برداشتم دیدم که شماره نوشته بود.....
خو خیر بگذریم ولی بار دیگر متوجه باشد.
با جدیت گفتم: ببخشید؟
من از اولش هم متوجه بودم.
در اول هم گفتم که بعداً پشیمان میشوید.
لالا عمر با مزاح گفت: خیر است خیاشنه جان حالی چرا جنگ میکنی لالای بیچاره ام کاملاً جام کرد پیشت هه هه هه!
گفتم: استغفرالله من جنگ نکردیم اصلاً جای جنگ نیست که من بخواهم جنگ کنم
دوباره گفت: خدا خیر کند جنگ شما که این رقم نیست اگر جنگ کنید چی خواهد شد.
خیلی خنده ام گرفته بود ولی خود را کنترول میکردم.
در دلم گفتم من اگر جنگ میکردم حالی تا خانه را زنده بر نمی گشت این آقای دیو.
دوباره لالا عمر گفت: راستی کلثوم چقدر خوبش روسی گپ میزنی واقعاً در زمان صحبت کردن ات مات ام برده بود!
گفتم: تشکر بسیار زیاد لطف دارید.
فلوران گفت: هنوز کجایش را دیدی این خو فقط یک زبان را این قسم روان یاد ندارد.
لالا عمر با تعجب گفت: چی میگین پس چند زبان را یاد داری؟
گفتم: خب زیاد نیست فقط، یک چند زبان است.
_ _ _ کدام، کدام؟
این آقای دیو بود که پرسید.
گفتم: روسی، کوریایی یا همان کره یی، انگلیسی و عربی.
دیگر هیچ چیز نگفت ولی به جای آن لالا عمر گفت: هی ماشاءالله به خیاشنه مه.
راستی فلوران همه گی تان چند زبان را یاد دارید یا فقط کلثوم یاد دارد؟
_ _ _ خب بلی هر کدام ما هر زبانی را که خوش داشتیم یا برای مان آسان بود را یاد گرفتیم.
_ _ _ پس خودت به کدام زبان ها مسلط استی؟
_ _ _ من به انگلیسی، اردو، دگه...
دگه نمیدانم حالی یادم رفت تمامش.
خنده کرده گفتم: ههههه خواهرم زیر تأثیر رفت.
_ _ _ چپ نمیشینی کی گفته زیر تأثیر رفتیم فقط بخاطر اینکه زبان های زیادی را یاد دارم از پیشم چپ و غلط میشه.
گفتم: بلی بلی همینطور است.
لالا عمر گفت: ولا آفرین به خسر جانم که دختران خود را این قسم رسانده.
فلوران گفت: آفرین به خسر جانت نه بلکه به خشو جانت و ...
کمی مکث کرده طرف من دیده پرسید: حارث چی عمر میشه؟
گفتم: به نظرم خسر بره میشه!
ها همو دگه...
و آفرین به خود ما که توانستیم پیش ببریم و یاد بگیریم.
لالا عمر بیچاره کاملاً جام کرد معلوم میشه خوب خنده اش هم گرفته.
بعد از مکث طولانی گفت : بلی دقيقاً عشق من، هیچ چیز بدون سعی و کوشش خود انسان شکل نمیگیرد.
از اینکه لالا عمر فلور را عشقم خطاب کرد گونه هایش گل انداختن.
من را هم خنده گرفت البته تنها مرا نه بلکه او دیو هم کمی لبخند در لبانش هويدا شد.
ولا خوب است که این برقه است ورنه بیاب بیاب میشم از دست این خنده هایم.
در طول راه دیگر هیچ کس سخن نگفت!
بدون هیچ سخنی همه در سکوت به سر بردیم فقط گاه گاهی او مغرور روانی از آیینه جلویی به طرفم نگاه میکرد ولی من چون اصلاً خوب نبودم تیر خود را می آوردم.
بعد از چند دقیقه به خانه رسیدیم با اونا الله حافظی کردیم و رفتیم به سوی خانه.
همین که داخل خانه شدم زود حجاب و چادرم را از خود دور کردم شام شده بود نماز شام را ادا کردم مادرم شان نشسته بودند و قصه داشتند رفتم پیش شان چند دقیقه یی نشستم دیدم که فلور جان تمام واقعات را تعریف کرده بود برایشان مادرم گفت: کلثوم خوب استی چرا رنگ و رُخت اینطور پریده و زرد گشته؟
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_بیست_و_یکم
ناشر: #دوشیزه_سادات
گفت: همان کارتی را چند دقیقه پیش برایت داد او بی شرف.
خیلی جدی گفتم: آقا من خودم الحمدلله از خود محافظت کرده میتوانم و لازم نمیبینم که کارت را بدهم برایت.
با اعصبانیت گفت: که گفتم بده، بده دیگر مجبور به زور مکن.
دیدم که فلوران با لالا عمر به طرف ام نگاه دارند کارت را از کیف ام کشیده دادم برایش در حال حرکت به سوی موتر استیم فلوران با لالا عمر چند قدم پیش تر از من و او دیو هستند آهسته قسمی که فقط او بشنود گفتم: بیبینید کارت را برای تان دادم ولی در این فکر مباش که بخاطر تهدید ات ترسیده ام، نه! فقط به این خاطر دادم تا کدام فکر پوچ دیگری در سر تان خطور نکند. بعد اش راه خود را گرفته رفتم و سوار موتر شدم.
***
راستی کلثوم چی گپ بود که دعوا شد؟
گفتم: این را میتوانید از ایور محترم تان بپرسید!
لالا عمر گفت: چطور؟
گفتم: وقتی که او پسرا آمدن به خیال ایشان جای مه راحت نبود خب بلی نبود ولی از جای خودش کرده راحت بودم چون فهمیدم اگر در جای ایشان بنشينم مزاحمت های شان زیاد میشه ولی کم نه!
اما با اصرار زیاد از جا بر خواستم!
دیدم که عصبی از آیینه نگاه دارد ولی اصلاً در قصه اش نشدم.
_ _ _ خا بعدش چی شد در همین قدر گپ خو جنگ نکردین؟
این بار قبل از اینکه من حرفی بزنم او گفت: البته که نه! او پسر احمق چندین بار کاغذ انداخت بار اول چیزی نگفتم ولی بار دوم خود را کنترول کرده نتوانستم رفتم و کاغذ را برداشتم دیدم که شماره نوشته بود.....
خو خیر بگذریم ولی بار دیگر متوجه باشد.
با جدیت گفتم: ببخشید؟
من از اولش هم متوجه بودم.
در اول هم گفتم که بعداً پشیمان میشوید.
لالا عمر با مزاح گفت: خیر است خیاشنه جان حالی چرا جنگ میکنی لالای بیچاره ام کاملاً جام کرد پیشت هه هه هه!
گفتم: استغفرالله من جنگ نکردیم اصلاً جای جنگ نیست که من بخواهم جنگ کنم
دوباره گفت: خدا خیر کند جنگ شما که این رقم نیست اگر جنگ کنید چی خواهد شد.
خیلی خنده ام گرفته بود ولی خود را کنترول میکردم.
در دلم گفتم من اگر جنگ میکردم حالی تا خانه را زنده بر نمی گشت این آقای دیو.
دوباره لالا عمر گفت: راستی کلثوم چقدر خوبش روسی گپ میزنی واقعاً در زمان صحبت کردن ات مات ام برده بود!
گفتم: تشکر بسیار زیاد لطف دارید.
فلوران گفت: هنوز کجایش را دیدی این خو فقط یک زبان را این قسم روان یاد ندارد.
لالا عمر با تعجب گفت: چی میگین پس چند زبان را یاد داری؟
گفتم: خب زیاد نیست فقط، یک چند زبان است.
_ _ _ کدام، کدام؟
این آقای دیو بود که پرسید.
گفتم: روسی، کوریایی یا همان کره یی، انگلیسی و عربی.
دیگر هیچ چیز نگفت ولی به جای آن لالا عمر گفت: هی ماشاءالله به خیاشنه مه.
راستی فلوران همه گی تان چند زبان را یاد دارید یا فقط کلثوم یاد دارد؟
_ _ _ خب بلی هر کدام ما هر زبانی را که خوش داشتیم یا برای مان آسان بود را یاد گرفتیم.
_ _ _ پس خودت به کدام زبان ها مسلط استی؟
_ _ _ من به انگلیسی، اردو، دگه...
دگه نمیدانم حالی یادم رفت تمامش.
خنده کرده گفتم: ههههه خواهرم زیر تأثیر رفت.
_ _ _ چپ نمیشینی کی گفته زیر تأثیر رفتیم فقط بخاطر اینکه زبان های زیادی را یاد دارم از پیشم چپ و غلط میشه.
گفتم: بلی بلی همینطور است.
لالا عمر گفت: ولا آفرین به خسر جانم که دختران خود را این قسم رسانده.
فلوران گفت: آفرین به خسر جانت نه بلکه به خشو جانت و ...
کمی مکث کرده طرف من دیده پرسید: حارث چی عمر میشه؟
گفتم: به نظرم خسر بره میشه!
ها همو دگه...
و آفرین به خود ما که توانستیم پیش ببریم و یاد بگیریم.
لالا عمر بیچاره کاملاً جام کرد معلوم میشه خوب خنده اش هم گرفته.
بعد از مکث طولانی گفت : بلی دقيقاً عشق من، هیچ چیز بدون سعی و کوشش خود انسان شکل نمیگیرد.
از اینکه لالا عمر فلور را عشقم خطاب کرد گونه هایش گل انداختن.
من را هم خنده گرفت البته تنها مرا نه بلکه او دیو هم کمی لبخند در لبانش هويدا شد.
ولا خوب است که این برقه است ورنه بیاب بیاب میشم از دست این خنده هایم.
در طول راه دیگر هیچ کس سخن نگفت!
بدون هیچ سخنی همه در سکوت به سر بردیم فقط گاه گاهی او مغرور روانی از آیینه جلویی به طرفم نگاه میکرد ولی من چون اصلاً خوب نبودم تیر خود را می آوردم.
بعد از چند دقیقه به خانه رسیدیم با اونا الله حافظی کردیم و رفتیم به سوی خانه.
همین که داخل خانه شدم زود حجاب و چادرم را از خود دور کردم شام شده بود نماز شام را ادا کردم مادرم شان نشسته بودند و قصه داشتند رفتم پیش شان چند دقیقه یی نشستم دیدم که فلور جان تمام واقعات را تعریف کرده بود برایشان مادرم گفت: کلثوم خوب استی چرا رنگ و رُخت اینطور پریده و زرد گشته؟
❤6👏1😁1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
سکوت را اختیار کرده هیچ چیز نگفتم. میگی که کدام مافیای روسی باشند که کسی تا فیالحال جرأت چنین حرف زدن را نداشته همراه شان گر چی کم از مافیا هم معلوم نمیشوند! اما آنها هم که خاموش شدنی نبودند رادیوی جر واری! باز هم همانِ که شماره انداخته بود رو به همه…
گفتم: چیزی نیست مام جانم خوب استم فقط سرم درد میکند.
مادرم گفت:_ بچیم پس برو خواب شو خیر است به غذای شب بعداً بیدارت میکنم.
_ _ _ درست است میروم خواب شوم ولی غذا دلم نمیشود کاملاً سیر سیر استم.
قبل از اینکه سرم از شدت درد منفجر شود رفتم تا کمی بخوابم.
****
کلثوم برخیز دیگر هله که یک عالم کار داریم زود شو.
_ _ _ وای با این صدای توپچاشت مانند ات مریم...
بیدار استم تو برو منم بر میخیزم برو دگه.
_ _ _ خاا تو بیدار نشوی بعد من همرایت میدانم خوب میفهمی هم که امشب مراسم حنا است زود شو دیگر.
_ _ _ برو دلت جم هم میدانم و هم بیدار استم.
_ _ _خاا صحیح است.
اوف اوف یعنی دگه نمیگذارند دو دقیقه آدم درست خواب شود.
از خواب برخاستم و جایم را جمع کردم رفتم به طرف پایین.
همینطور به این فکر میکردم که خوب است مریم از ماجرای دیشب خبر ندارد ورنه تباه بودم از دستش!
وقتی به دهلیز رسیدم وای نه دیگر..
خانه که نیست جنگل است!
رفتم زود دست و رویم را شستم صبحانه خوردم و پیش به سوی کار.
مریم گفت: لباس های گند افغانی را آوردن یا نه؟
گفتم: صبر کن یکبار بیبینم...
هاا آوردن در این جا است من خو گفته بودم که رنگ لاجوردی اش از من است.
مریم: هاا دگه چطور استی؟
_ _ _ الحمدلله شکر است خوب استم خواهرم.
چی قواره ات را هفت و هشت میکنی برای من؟
در همان فروشگاه گفتم که این از من است و او نارنجی از تو
عایشه هم این زرد را خوش کرد.
فلوران با قهر گفت: چی گپ است سرتان هه؟
گفتم: چیزی نیست
_ _ _ خاا چیزی نیست پس چی گپ است که انقدر جر و بحث دارين؟
_ _ _ هیچ مریم از حرص دادن من لذت میبرد فقط همین قدر.
مریم با لبخند خبیثانه ی گفت: آفرین چی خوردی که اینقدر هوشیار شدی؟
گفتم:_ _ _ قورمه کچالو.
مریم از شدت خنده دل خود را محکم گرفته بود مه هم خنده خود را مهار نتوانستم از دست این!
بعد دوباره گفتم:
به شما مربوط نمی شود خواهرم.
هله زود شو که کار ها تمامش مانده!
مریم خود را مغرور گرفته گفت:_ خا صحیح است دلت جم باشد من را که داری دیگر چی غم داری؟
گفتم: وای یا الله خودت این کوه اعتماد به نفس را جمع کن.
رفتیم تا تمام کار ها را برای امشب تمام کنیم بهترین شب حنا در بسته قوم ما خواهد شد.
****
خب خب این هم از این مریم کار های تو هم تمام شد؟
عایشه شان چی شدند؟
_ _ _ هاا تمام شد یک غذا ها مانده که اون را هم آماده می آورند. عایشه شان سالن را آماده داشتند.
_ _ _ خاا پس صحیح است. مادرم صدای مان کرد و گفت: دخترا کار های تان تمام شد پس زود آماده شوید تا آرایشگاه بروین که ناوقت میشود کم مانده که مهمانا برسند.
گفتیم: درست است مادر جان آماده می شویم.
رفتیم و آماده شدیم تا آرایشگاه برویم.
فلوران،عایشه،سحر، مریم هله عجله کنید که ناوقت می شود حتی عروس خانم تا بحال آماده نیست زود شوید دیگر.
فلوران: خاا آمدیم از من کرده تو هیجانی هستی و استرس داری.
_ _ _ هه هه هه نه بابا.
مادرم سر وصدای شان می برآيد بعداً.
در ضمن اولین عروس خونسردی هستی که دیدیم دیگر عروس ها را بیبینی از صبح ملا آذان تا شام را در آرایشگاه به سر میبرند ولی شما بر عکس.
واقعاً که دگه.
عایشه: خاا برویم چقدر گپ میزنید.
فلوران: یک روز پشت همین گپ زدن های ما هم دق میشوی.
_ _ _ راست میگن.
عایشه: خاا خیر حالا صحنه را احساسی نکنید خواهشاً برویم که ناوقت شد.
مریم: هاا برویم دگه زود شوید.
بند کرمچ های سفیدم را بسته کردم بعدش در آیینه یک نظر انداختم برای خود
کاملاً آماده آماده بودم.
رفتیم سوار موتر که مدلش فرونر به رنگ سیاه است شدیم.
هلال سر جلو نشسته بود همین که داخل شدیم گفتیم: واقعاً نمیخواهیم در این جوانی بمیریم هلال جان.
هلال گفت: جان جان خوش هم باشید که هلال کبیر با اینقدر مشغولیت های کاری اش شما را به جایی میبرد که کچالو را به شفتالو مبدل میسازد.
فضای موتر را آواز خنده های ما گرفته بود فلوران گفت: هاا همان قسم که شما ها را میکند مگر نه؟
_ _ _ نه بابا ما خو چهل رقم میکپ و فلان فلان را استفاده نمیکنیم .
من گفتم: اصلاً کرده نمیتوانید گر چه در این روز ها پسر ها را هم بیبینی کاملاً مثل دختران آرایش میکنند.
عایشه گفت: ها یکی از نشانه های قیامت هم است الله خیر ما را پیش کند.
هلال: خاا خیر بگذریم چقدر شما گپ دهن استین خدا نکند یک گپ را یکی بگوید بر تان
فلوران: خوش هم باش که به مثل ما خواهر داری همم.
هلال: خاا حالا میرم یک چند رکعت نماز شکرانه هم میخوانم .
همه گی ما بلند گفتیم: باید هم بخوانی.
ادامه دارد...
مادرم گفت:_ بچیم پس برو خواب شو خیر است به غذای شب بعداً بیدارت میکنم.
_ _ _ درست است میروم خواب شوم ولی غذا دلم نمیشود کاملاً سیر سیر استم.
قبل از اینکه سرم از شدت درد منفجر شود رفتم تا کمی بخوابم.
****
کلثوم برخیز دیگر هله که یک عالم کار داریم زود شو.
_ _ _ وای با این صدای توپچاشت مانند ات مریم...
بیدار استم تو برو منم بر میخیزم برو دگه.
_ _ _ خاا تو بیدار نشوی بعد من همرایت میدانم خوب میفهمی هم که امشب مراسم حنا است زود شو دیگر.
_ _ _ برو دلت جم هم میدانم و هم بیدار استم.
_ _ _خاا صحیح است.
اوف اوف یعنی دگه نمیگذارند دو دقیقه آدم درست خواب شود.
از خواب برخاستم و جایم را جمع کردم رفتم به طرف پایین.
همینطور به این فکر میکردم که خوب است مریم از ماجرای دیشب خبر ندارد ورنه تباه بودم از دستش!
وقتی به دهلیز رسیدم وای نه دیگر..
خانه که نیست جنگل است!
رفتم زود دست و رویم را شستم صبحانه خوردم و پیش به سوی کار.
مریم گفت: لباس های گند افغانی را آوردن یا نه؟
گفتم: صبر کن یکبار بیبینم...
هاا آوردن در این جا است من خو گفته بودم که رنگ لاجوردی اش از من است.
مریم: هاا دگه چطور استی؟
_ _ _ الحمدلله شکر است خوب استم خواهرم.
چی قواره ات را هفت و هشت میکنی برای من؟
در همان فروشگاه گفتم که این از من است و او نارنجی از تو
عایشه هم این زرد را خوش کرد.
فلوران با قهر گفت: چی گپ است سرتان هه؟
گفتم: چیزی نیست
_ _ _ خاا چیزی نیست پس چی گپ است که انقدر جر و بحث دارين؟
_ _ _ هیچ مریم از حرص دادن من لذت میبرد فقط همین قدر.
مریم با لبخند خبیثانه ی گفت: آفرین چی خوردی که اینقدر هوشیار شدی؟
گفتم:_ _ _ قورمه کچالو.
مریم از شدت خنده دل خود را محکم گرفته بود مه هم خنده خود را مهار نتوانستم از دست این!
بعد دوباره گفتم:
به شما مربوط نمی شود خواهرم.
هله زود شو که کار ها تمامش مانده!
مریم خود را مغرور گرفته گفت:_ خا صحیح است دلت جم باشد من را که داری دیگر چی غم داری؟
گفتم: وای یا الله خودت این کوه اعتماد به نفس را جمع کن.
رفتیم تا تمام کار ها را برای امشب تمام کنیم بهترین شب حنا در بسته قوم ما خواهد شد.
****
خب خب این هم از این مریم کار های تو هم تمام شد؟
عایشه شان چی شدند؟
_ _ _ هاا تمام شد یک غذا ها مانده که اون را هم آماده می آورند. عایشه شان سالن را آماده داشتند.
_ _ _ خاا پس صحیح است. مادرم صدای مان کرد و گفت: دخترا کار های تان تمام شد پس زود آماده شوید تا آرایشگاه بروین که ناوقت میشود کم مانده که مهمانا برسند.
گفتیم: درست است مادر جان آماده می شویم.
رفتیم و آماده شدیم تا آرایشگاه برویم.
فلوران،عایشه،سحر، مریم هله عجله کنید که ناوقت می شود حتی عروس خانم تا بحال آماده نیست زود شوید دیگر.
فلوران: خاا آمدیم از من کرده تو هیجانی هستی و استرس داری.
_ _ _ هه هه هه نه بابا.
مادرم سر وصدای شان می برآيد بعداً.
در ضمن اولین عروس خونسردی هستی که دیدیم دیگر عروس ها را بیبینی از صبح ملا آذان تا شام را در آرایشگاه به سر میبرند ولی شما بر عکس.
واقعاً که دگه.
عایشه: خاا برویم چقدر گپ میزنید.
فلوران: یک روز پشت همین گپ زدن های ما هم دق میشوی.
_ _ _ راست میگن.
عایشه: خاا خیر حالا صحنه را احساسی نکنید خواهشاً برویم که ناوقت شد.
مریم: هاا برویم دگه زود شوید.
بند کرمچ های سفیدم را بسته کردم بعدش در آیینه یک نظر انداختم برای خود
کاملاً آماده آماده بودم.
رفتیم سوار موتر که مدلش فرونر به رنگ سیاه است شدیم.
هلال سر جلو نشسته بود همین که داخل شدیم گفتیم: واقعاً نمیخواهیم در این جوانی بمیریم هلال جان.
هلال گفت: جان جان خوش هم باشید که هلال کبیر با اینقدر مشغولیت های کاری اش شما را به جایی میبرد که کچالو را به شفتالو مبدل میسازد.
فضای موتر را آواز خنده های ما گرفته بود فلوران گفت: هاا همان قسم که شما ها را میکند مگر نه؟
_ _ _ نه بابا ما خو چهل رقم میکپ و فلان فلان را استفاده نمیکنیم .
من گفتم: اصلاً کرده نمیتوانید گر چه در این روز ها پسر ها را هم بیبینی کاملاً مثل دختران آرایش میکنند.
عایشه گفت: ها یکی از نشانه های قیامت هم است الله خیر ما را پیش کند.
هلال: خاا خیر بگذریم چقدر شما گپ دهن استین خدا نکند یک گپ را یکی بگوید بر تان
فلوران: خوش هم باش که به مثل ما خواهر داری همم.
هلال: خاا حالا میرم یک چند رکعت نماز شکرانه هم میخوانم .
همه گی ما بلند گفتیم: باید هم بخوانی.
ادامه دارد...
❤10🥰2🔥1👏1
منِ عزیز
این را بدان که در این دنیا نباید به هیچ کس اعتماد کرد!
تو در این دنیا فقط خودت را داری
فقط و فقط خودت!
هیچ گاه منتظر شخصی نباش تا بیاید و ترا نجات دهد.
هیچ شهزاده سوار بر اسپِ سفیدی وجود ندارد تا آمده و ترا نجات دهد.
تو فقط خودت را داری پس با خودت مهربان باش!
#دوشیزه_سادات
❤4
❤2