چـکـامـهـ زار 🌘📜
457 subscribers
540 photos
76 videos
10 files
367 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
چـکـامـهـ زار 🌘📜
شاید از خود بپرسید این دختری که چنین با شور از گذشته‌اش سخن می‌گوید، کیست؟ من، ماه‌نورم. دختری از تبار پشتون، از خاندان اچکزی. دختر نازدانه و یگانه‌ی سمیع‌الله اچکزی؛ مردی که روزگاری نامش در میان بزرگان قوم با احترام برده می‌شد. او پیش از آن‌که زندگی‌اش را…
رمان_بانوی_حلال‌کُـش
نویسنده_حسنا_سادات
پارت_سوم


در ذهنم تصویر می‌ساختم از لحظه‌ای که وارد کابل می‌شوم و چهره‌ی خانواده‌ام از دیدنم غرق شگفتی می‌شود. فکر می‌کردم مادرم، با لبخندی پر اشک، مرا در آغوش می‌گیرد و پدر، با همان نگاه پرغرورش، سرش را به نشانه‌ی رضایت تکان می‌دهد. دلتنگی در این یک‌ماه برایم آسان نبود، اما باید تحمل می‌کردم. می‌دانستم مسیر زندگی، همیشه هموار نیست. هرچند گاهی دلتنگی چنگ می‌زد به دلم، اما حضور سها، آن‌چنان دلگرم‌کننده بود که نبودنِ خانواده را ـ هرچند نه کامل ـ قابل تحمل می‌ساخت.

سها برایم تنها یک دوست نبود؛ رگ و ریشه‌ی وجودم بود. گویی روحی در دو تن داشتیم. بدون آن‌که کلمه‌ای بگویم، از رنگ صورتم می‌فهمید چه حالی دارم. در چشم‌هایم می‌خواند که دل‌شاد استم یا دل‌نگران.

با این‌همه، چیزی در دل‌ام آرام نمی‌گرفت. حس عجیبی داشتم، گویی این سفر، سرآغاز تحولی بزرگ در زندگی‌ام خواهد شد. حس، همانند نسیمی بود که پیش از طوفان در هوا می‌پیچد. ناپیدا، اما هشداردهنده.

نگاهم به سها افتاد که کنارم ایستاده بود. آشکارا ناراحتی در چهره‌اش دیده می‌شد. نکند فکر کرده می‌خواهم او را تنها بگذارم؟ چطور ممکن بود؟ مگر می‌توانستم این همه سال رفاقت را جا بگذارم؟

صدایش آمد؛ همان لهجه‌ی شیرین هراتی، با لحنی آمیخته به اندوه:

ـ هاله... درس‌خو خلاص کردی، میری پس کابل؟

لبخندی زدم و آهسته گفتم:

ـ چرا ناراحت هستی، قرار است تو هم همراه من بیایی.

با تعجب گفت:

ـ کجا؟ نه! مه که نمیام. کجا مام بیام؟

با اخم ساختگی، آرام و جدی گفتم:

ـ نخیر خانم، قرار است با من بیایی و جای هیچ اعتراضی هم نیست.

سها زیر لب گفت:

ـ نوچ، نوچ... مه اصلن جایی نمی‌رم.

لبخندم محو شد، اما لحنم همچنان نرم و محکم بود:

ـ این تصمیم من است، وقتی گفتم همراه من می‌آیی، یعنی می‌آیی.

سها می‌خواست چیزی بگوید که با شور گفتم:

ـ پس تصمیم گرفته شد! فردا می‌رویم کابل. زود برو وسایلت را جمع کن.

لبخند کمرنگی نشست گوشه‌ی لب‌هایش. دلش پر از شوق بود، اما سعی می‌کرد پنهانش کند. گفت:

ـ خودت می‌بُری و خودت هم می‌دوزی! مه که نگفتم میام...

لبخندزنان، نیم‌نگاهی به او انداختم:

ـ وقت را هدر نده. وقتی گفتم می‌آیی، یعنی تصمیم نهایی گرفته شده. دیگر جای بحث نیست. حالا هم لطفاً برو وسایلت را جمع کن، من کار دارم.

سها چشم‌سفیدی نثارم کرد و رفت تا وسایلش را جمع کند. اما لبخند زیر لبش را دیدم. دلش با من بود.


سها، از همان کودکی پدرش را از دست داده بود و همیشه در کنار مادرش زندگی کرده بود. تنها یک برادر داشت که از نظر اخلاق و نگرش، زمین تا آسمان با او فرق داشت. پدر و مادرش، تنها فرزندان خانواده‌های خود بودند؛ به همین دلیل، پشتوانه‌ی فامیلی نداشتند و تنها تکیه‌شان به یکدیگر بود.

مادر سها به سرطان مبتلا شد و در نهایت، همین بیماری جانش را گرفت. بعد از مرگ مادر، برادرش که دلبستگی چندانی به خانواده نداشت، خانه را فروخت و تصمیم گرفت از افغانستان برود. بدون آن‌که دستی به پشت خواهرش بگذارد یا نگاهی به سرنوشت او بیندازد. سها ماند؛ تنها، بی‌سرپناه، و سردرگم در برابر دنیایی بی‌رحم.

در همان روزها بود که من، تصمیم گرفتم نگذارم او تنها بماند. سها تنها دوستم نبود؛ خواهر نانوشته‌ام بود. کسی بود که رنج‌هایش برایم آشنا بود. نمی‌توانستم تماشاگر تنهایی‌اش باشم.

او را با خود به خانه بردم. خانواده‌ام، هرچند ابتدا کمی مردد بودند، اما در نهایت پذیرفتندش. و از همان روز، سها شد یکی از ما. شد خواهرم. شد نیمه‌ی دیگر زندگی‌ام.
بعد از آن نه تنها من که برای هلال هم یک خواهر دل‌سوز و مهربان شد. هلال همیشه وقتی می‌خواست کاری را انجام بدهد اول با سها در مورد آن‌کار صحبت می‌کرد و اگر سها درست بودن کار را تائید نمی‌کرد هلال هم انجامش نمیداد.
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمان_بانوی_حلال‌کُـش نویسنده_حسنا_سادات پارت_سوم در ذهنم تصویر می‌ساختم از لحظه‌ای که وارد کابل می‌شوم و چهره‌ی خانواده‌ام از دیدنم غرق شگفتی می‌شود. فکر می‌کردم مادرم، با لبخندی پر اشک، مرا در آغوش می‌گیرد و پدر، با همان نگاه پرغرورش، سرش را به نشانه‌ی…
رمان_بانوی_حلال‌کُـش
نویسنده_حسنا_سادات
پارت_چهارم

همین‌طور که مشغول بستن چمدانم بودم، دستانم از هیجان و اضطراب می‌لرزید. ذهنم آشفته بود و درگیر هزار فکر و خیال نمی‌دانستم آینده چه چیزی برایم در آستین دارد. انگار داشتم پا به فصلی تازه از زندگی‌ام می‌گذاشتم؛ دنیایی ناآشنا که شاید خیلی چیزها را تغییر می‌داد، حتی خودم را. شاید هم همه‌چیز همان‌طور که بود، باقی می‌ماند. اما در دل‌ام حسی پنهان می‌گفت که زندگی، آرام‌آرام دارد به سوی مسیری تازه روان می‌شود؛ مسیری که پایانش برایم روشن نبود.

همه‌چیز را برای سفر آماده کردم و با سها راهی شدیم. به کابل رسیدیم، شهری که شلوغی‌اش بی‌وقفه می‌تپید و هیاهویش در رگ‌هایش جریان داشت. کابل برایم غریبه شده بود؛ خیابان‌های پر ازدحام، ساختمان‌های بلند و آدم‌هایی که هرکدام دنیایی در دل داشتند. شهری که سال‌ها پیش آن را ترک کرده بودم، حالا چهره‌اش تغییر کرده بود. منِ برگشته از غربت، خود را غریبه‌ای می‌دیدم در زادگاه خویش.

نگاهم در ازدحام آدم‌ها گم شد. گفتم:

ـ سها... اینجا خیلی تغییر کرده‌است.

سها نگاهی لبخندآلود به من انداخت و گفت:

ـ چیه؟ فکر می‌کردی بعد از این همه سال هیچی تغییر نکرده باشه؟

لبخند از لبم جدا نمی‌شد. هنوز هم هیجان‌زده بودم. بالاخره بعد از یک‌ماه، قرار بود دوباره خانواده‌ام را ببینم. هیچ احساسی در دنیا نمی‌توانست این خوشی را از من بگیرد. اما از نیرنگ تقدیر بی‌خبر بودم. نمی‌دانستم که دیگر نه خانه‌ای در کار است، نه خانواده‌ای...

سها گفت:

ـ ماهی، به خدا خاله‌جان از دست تو دلخور می‌شن که بی‌خبر برگشتی کابل.

در دل، از شوق دیدار خانواده‌ام لبخند می‌زدم و با بی‌خیالی گفتم:

ـ اگر خبرشان می‌کردم که دیگر سورپرایز نمی‌شد! تو هم بی‌خود دلواپس نباش.
Forwarded from Harf Chat

🕯 نیکیِ بی‌منت، نشانه اخلاص است❕️ 
پس بهترین عمل آن است که نه برای نمایش باشد، نه برای انتظار جبران، بلکه فقط برای رضای و خشنودی خالق یکتاﷻ.
دوست دارید رمان به نشر برسه هر شب؟
Anonymous Poll
60%
بلی
40%
خیر
Harf Chat
‌ در مورد عشق گفتن بیبینید همه این‌را می‌دانیم زمانیکه شخصی عاشق میشه اولين چیزی که می‌بینه چهره یا صورت طرف مقابل است. بابت همین الله گفته زینت تان را پنهان کنيد چهره هم در جمله زينت میره. اولش خود شما تا اینکه شخصی را نبینید قادر نمیشین همراهش ازدواج…
زمانی‌که کسی عاشق می‌شود، اگر عشقش واقعی باشد، نباید دلیلی برای آن وجود داشته باشد.
شما گفتید چهره در فهرستِ دل‌باختگی‌ست؛
اما اگر کسی تنها شیفته‌ی زیبایی شود، آن‌گاه که این جمال رنگ ببازد، عشق چه خواهد شد؟
آیا آن‌هم محو می‌شود؟

از نظر من، عشق واقعی آن است که نه چهره، نه سیرت، نه ثروت و نه هیچ چیز ظاهری، دلیلش نباشد.
ما باید بی‌دلیل دوست بداریم، بی‌چشم‌داشت مهر بورزیم.
عشق، زمانی واقعی‌ست که بی‌دلیل باشد.
وگرنه علاقه‌ای مشروط است، نه عشقی جاودانه.
2💯1
سلامٌ لِلذَینَ اَحَبَّهُم عَبَثاً

سلام
به کسانی که بیهوده
دوستشان داشتیم..
❤‍🔥2🔥21
مغزهای کوچک
و
زبان های دراز
!
💯5🔥2
Forwarded from جوهر آبی | زلیخا (Zulaikha Masoumi)
مرا هیچ از وطن محبوب‌تر نیست.
3🕊2
Forwarded from •.¸♡𝓢𝓸𝓶𝓪𝔂𝓮𝓱♡¸.•
┈┈┈●•🦋🦋•●┈┈┈

🦋🌼<يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنَافِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ (تحریم / آیه 9)>🦋🌼


قـًٌٍّ‌‌‌‌ـرٍآنـًٌٍّ‌‌‌‌ـ کرٍیمـًٌٍّ‌‌‌‌ـ
https://t.me/quran12567
🦋🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣

فـًٌٍّ‌‌‌‌ـرٍآتـًٌٍّ‌‌‌‌ـرٍ آزٍ زٍنـًٌٍّ‌‌‌‌ـدٍگـًٌٍّ‌‌‌‌ـی
https://t.me/Motivation1590
🦋🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣

بـًٌٍّ‌‌‌‌ـهّ سـًٌٍّ‌‌‌‌ـوٌی آسـًٌٍّ‌‌‌‌ـمـًٌٍّ‌‌‌‌ـآنـًٌٍّ‌‌‌‌ـ
https://t.me/TheSkyOfGod
🦋🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣

عـًٌٍّ‌‌‌‌ـآلَمـًٌٍّ‌‌‌‌ـ خـًٌٍّ‌‌‌‌ـیآلَ
https://t.me/https_Aalam_khiyal
🦋🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣

وٌآژٍهّی بـًٌٍّ‌‌‌‌ـآرٍآنـًٌٍّ‌‌‌‌ـ
https://t.me/TextRain1
🦋🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣

آصـًٌٍّ‌‌‌‌ـلَآحـًٌٍّ‌‌‌‌ـ قـًٌٍّ‌‌‌‌ـلَبـًٌٍّ‌‌‌‌ـ هّآ
https://t.me/EslahQalbha
🦋🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣

فـًٌٍّ‌‌‌‌ـرٍشـًٌٍّ‌‌‌‌ـتـًٌٍّ‌‌‌‌ـهّ وٌآژٍهّآ
https://t.me/are_asa_parvaz
🦋🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣

آلَسـًٌٍّ‌‌‌‌ـلَفـًٌٍّ‌‌‌‌ـیهّ
https://t.me/Alsalafeat
🦋🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣

بـًٌٍّ‌‌‌‌ـسـًٌٍّ‌‌‌‌ـوٌی هّدٍآیتـًٌٍّ‌‌‌‌ـ
https://t.me/Bsoyhdayat
🦋🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣

نـًٌٍّ‌‌‌‌ـوٌرٍ بـًٌٍّ‌‌‌‌ـنـًٌٍّ‌‌‌‌ـآتـًٌٍّ‌‌‌‌ـ آنـًٌٍّ‌‌‌‌ـبـًٌٍّ‌‌‌‌ـی (صـًٌٍّ‌‌‌‌ـلَ آلَلَهّ عـًٌٍّ‌‌‌‌ـلَیهّ وٌسـًٌٍّ‌‌‌‌ـلَمـًٌٍّ‌‌‌‌ـ)
https://t.me/Anshallah
🦋🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣

حـًٌٍّ‌‌‌‌ـجـًٌٍّ‌‌‌‌ـآبـًٌٍّ‌‌‌‌ـ سـًٌٍّ‌‌‌‌ـرٍآی پـًٌٍّ‌‌‌‌ـهّ پـًٌٍّ‌‌‌‌ـوٌوٌلَهّ ی ئیمـًٌٍّ‌‌‌‌ـآنـًٌٍّ‌‌‌‌ـ
https://t.me/Papola_eman
🦋🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣

حـًٌٍّ‌‌‌‌ـجـًٌٍّ‌‌‌‌ـآبـًٌٍّ‌‌‌‌ـ سـًٌٍّ‌‌‌‌ـرٍآی وٌخـًٌٍّ‌‌‌‌ـیآطـًٌٍّ‌‌‌‌ـی نـًٌٍّ‌‌‌‌ـوٌرٍ آلَهّدٍی
https://t.me/nour_alhoda_hejab
🦋🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣

آشـًٌٍّ‌‌‌‌ـرٍآقـًٌٍّ‌‌‌‌ـ
https://t.me/Ishra4q
🦋🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣

آلَبـًٌٍّ‌‌‌‌ـنـًٌٍّ‌‌‌‌ـتـًٌٍّ‌‌‌‌ـ آلَمـًٌٍّ‌‌‌‌ـجـًٌٍّ‌‌‌‌ـآهّدٍةّ
https://t.me/Al_bint_Al_mujaheda
🦋🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣

دِعۆتٌگر مۆحٍدِ
205
https://t.me/Al_DAVATGAR_MOVAHHED_2024
🦋🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣

رآہ صٍآلُحٍینْ
165
https://t.me/MOBASHER_MOSLIMYAR_2025
🦋🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣


کتٌآبْ خـآنْہ دِعۆتٌگر مۆحٍدِ
118
https://t.me/M_LIBRARY_2025
🦋🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣

آحٍآدِیتٌ
151
https://t.me/AHADIS_100
🦋🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣

آقرآ
117
https://t.me/Ayat_78
🦋🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣

تٌلُآۆتٌ
‌118
https://t.me/talavat_2024
🦋🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣

نْشُیدِ🎧
‌156
https://t.me/nashid_0_2024
🦋🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣


متٌنْ های علُمی ۆآمۆڒٍشُی ۆآنْگیڒٍشُی
145
https://t.me/movahhed2024
🦋🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣

قُرآنِ
https://t.me/TotheQuran
🦋🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣


شُـهّـر مًطِأّلَعٌهّ وٌدٍأّنِشُـ
https://t.me/shahre_danesh79
🦋🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣

نِدٍأّی حًقُ
https://t.me/nedayehaq1
🦋🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣

مًحًفُـلَ آرأّمًشُـ
https://t.me/Qoran_Aramsh
🦋🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
🕊1
Forwarded from Ñýşà
"ما اگر سکوت کردیم، از نجابت بود، نه ناتوانی... وگرنه زبان‌مان خوب بلد است که پاسخ بدهد!"
4🕊3🔥1
Forwarded from فاط (فـآط؛)
و‌ چقدر غم‌انگیز است این‌ که آدم بخواهد تمام‌ وقت مراقب
خود باشد تا آنچه را احساس می‌کند به زبان نیاورد.
-جین وبستر
1
Forwarded from حُزنْ نٰامَه🔥💌 (صهراᥫ᭡وی 🕊)
حیران ام از رفتار تو
گهی خندان گهی شوخ گهی دلتنگ گهی نارام 🔥

#_صهراوی🕊
❤‍🔥2🔥1🦄1
میگه که ؛
مگر حال دلت حزین نیست!پس چرا میخندی🙃
خنده ما را خوشحالی معنا مکن عزیز🔥🤝
#_صهراوی🕊
🔥2❤‍🔥1
Forwarded from Harf Chat

از خدا پرسیدند ‌که عزیزترین بندگان نزد تو چه کسانی هستند؟ خداوند فرمود: آن ها که میتوانند تلافی کنند اما بخاطر من میبخشند.
❤‍🔥3
Forwarded from Harf Chat

سلام خوب استین

میشه بگویین تا حال در زنده کی تان شکست عشقی خوردین یا خیر ؟
😁1😐1
Harf Chat
‌ سلام خوب استین میشه بگویین تا حال در زنده کی تان شکست عشقی خوردین یا خیر ؟
وعليكم السلام الحمدلله

ها هفته دو بار شکست عشقی میخورم 💔
😁2💊1
به حضرت رفیقم دعا کنید حالش خوب نیست. 🥲
💔4
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمان_بانوی_حلال‌کُـش نویسنده_حسنا_سادات پارت_چهارم همین‌طور که مشغول بستن چمدانم بودم، دستانم از هیجان و اضطراب می‌لرزید. ذهنم آشفته بود و درگیر هزار فکر و خیال نمی‌دانستم آینده چه چیزی برایم در آستین دارد. انگار داشتم پا به فصلی تازه از زندگی‌ام می‌گذاشتم؛…
رمان_بانوی_حلال‌کُـش
نویسنده_حسنا_سادات
پارت_ششم

آن خانه‌ای که روزی مأوای خاطرات شاد و کودکانه‌ام بود، اکنون جز تلی از خاکستر و دیوارهای فروریخته، نشانی از حیات نداشت. دیوارهایی که سال‌ها آغوش‌گر خنده‌های من و نغمه‌های مادرم بودند، اکنون همچون استخوان‌های شکسته‌ی پیکری بی‌جان، بر خاک افتاده بودند.

دیگر نه از آن ایوان دل‌فریب خبری بود، نه از بوی نان گرم مادرم در سحرگاهان جمعه. آتش، نه تنها سقف و دیوار را بلعیده بود، بلکه آرامش جان ما را نیز به خاکستر نشانده بود.

خانه، دیگر خانه نبود؛ ویرانه‌ای بود در میان دشت غربت. جایی که هر آجرش زمزمه‌ای از گذشته داشت و هر وجب خاکش، بوی دلتنگی می‌داد. در آن سکوت جان‌کاه، فریادی خاموش پیچیده بود که می‌گفت: «در این‌جا، روزی زندگی جریان داشت...»

سها با دستانی که به هم قفل شده بودند، نزدیک‌تر آمد و دستش را آرام روی شانه‌ام گذاشت و گفت:

ـ ماه‌نور جان... خدا صبرت بده... این سخت‌ترین لحظه‌ای‌ست که می‌شه تحملش کرد.

اما گوشم به هیچ صدایی بدهکار نبود. نگاهم به خانه‌ی خاکسترشده دوخته شده بود. ذهنم درگیر این حقیقت وحشتناک بود که دیگر خانواده‌ام در کنارم نیستند. از درون فریاد می‌زدم، اما لب‌هایم بسته مانده بودند. تنها اشک‌هایم بی‌وقفه فرو می‌ریختند.

ـ نه... زه دا نه شم منلی... موری... پلاره... هلااااال، تاسو چیرته استی؟ زه راغلې یم... تاسو باید دلته اوسئ!

این فریادها را در دل خود می‌زدم، اما هیچ جوابی نمی‌شنیدم. خانه خاموش بود. سکوتی مرگ‌بار بر همه‌جا سایه انداخته بود. درد، چنان درونم را فشرده بود که انگار تمام دنیایم در یک لحظه فروریخته است.

سها با نگرانی نگاهم می‌کرد. فقط سکوت کرده بود. می‌دانست که هیچ کلمه‌ای توان تسکین این زخم را ندارد. تنها کاری که می‌شد کرد، این بود که کنار هم بمانیم. حتی اگر واژه‌ای برای دلداری نبود.




ماه‌نور نفس عمیقی کشید و در را باز کرد. صدای خش‌خش لولاها، سکوت سنگین خانه را شکست. کاکایش کنار پنجره نشسته بود، پشتش به او بود و نگاهش را به دوردست‌ها دوخته بود. وقتی ماه‌نور وارد شد، حتی به زحمت سرش را برگردانند، و با بی‌تفاوتی محض فقط گفت:

"_ته راغلی یې؟"
("آمدی؟")
ماه‌نور به زحمت لبخند کم‌جانی بر لب آورد و با صدایی که از لرزش آن اندوه می‌بارید گفت:


"_سلام، کاکا، څنګه یې؟"
("سلام علیکم،کاکا، صحت‌تان خوب است؟")

کاکایش بدون آن‌که حتی نگاهی به سویش اندازد، سرد و بی‌روح جواب داد:

"_ دا ستا لپاره څه مهمه ده چې زه ښه یم یا نه؟"
("خوب بودن و یا نبودن من دیگر چی اهمیتی برای شما دارد؟!")

ماه‌نور کمی مکس کرد، اما پیش از آن‌که چیزی بگوید، کاکایش با صدایی خش‌دار و لحنی پر از طعن ادامه داد:

"_او، نجلۍ، ته راغله او یو مېلمه له ځانه سره راوړه.
دا چیرته دی؟ "ایا دا د میلمستون دی که د مسافرو لپاره کاروانسرای؟"
("ای دختر، تو آمدی و باخود مهمان آوردی.
این‌جا کجاست؟ مهمان‌خانه است یا کاروان‌سرای رهگذرها؟!")

ماه‌نور دل‌تنگ و مغموم، آرام پاسخ داد:

"_سها یوازې ده، تره، هغه هیڅوک نلري... که موږ
("سها تنهاست کاکاجان، کسی را ندارد... اگر ما")

اما با دادی که کاکایش زد حرفش ناتمام ماند.
کاکایش ناگهان از جا برخاست، نگاه خشم‌آلودش را بر چهره‌ی ماه‌نور دوخت و با صدایی بلند، فریاد زد:

"_بس! زه د غیر ضروري مهربانیو او بې پایه ستونزو څخه ستړی شوی یم! تاسو ځان ته څه حق ورکړی چې زما کور ته هر څوک راوبلئ؟ دا ستاسو د پلار کور نه دی چې هر څوک چې وغواړئ ځای ورکړئ!"
("بس است! خسته شدم‌از مهربانی های بی‌جا و درد سر های بی پایان! تو به خودت چی حقی دادی که پای هرکس را به خانهِ من بکشانی؟ این‌جا خانه پدرت نیست که هر که را خواستی جای بدهی.!")

ماه‌نور یک قدم به عقب رفت، صدای فریاد کاکایش مثل سیلی‌ای بر جانش نشست. اشک در چشمانش حلقه زد، اما نخواست تسلیم شود.

"_موږ به پر تا بار نه شو، که ته دلته نه غواړې، موږ به لاړ شو."
("ما باری نمی‌گذاریم بر دوش‌تان، اگر نمی‌خواهید اینجا باشیم میرویم!")

کاکایش با تمسخری زهر‌آلود،  بلند خندید:

"_ستاسو د پلار کور؟ هغه کور چی ایره ته بدل شوی ؟"
("خانه‌ی پدرت؟ همان ویرانه‌ی خاکستر شده.؟")

ماه‌نور ایستاد بود، در دلش داشت به حال خودش و رفیقش سها میگریست اما در ظاهر همانطور محکم رو به کاکایش گفت:

"_ما یوازې غوښتل چې انسانیت وښیم، کاکاجان، زه به سها یوازې نه پریږدم. که اړتیا وي، زه به له دې ځایه لاړ شم، مګر زه به سها یوازې پاتې نه کړم."
("فقط خواستم انسانیت نشان دهم، کاکاجان، من سهارا تنها نخواهم گذاشت اگر لازم باشد از اینجا میروم ولی نمیگذارم سها تنها بماند.!")

کاکایش با صدای تند و خشم ، بی هیچ ملاحظه ای گفت:
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمان_بانوی_حلال‌کُـش نویسنده_حسنا_سادات پارت_ششم آن خانه‌ای که روزی مأوای خاطرات شاد و کودکانه‌ام بود، اکنون جز تلی از خاکستر و دیوارهای فروریخته، نشانی از حیات نداشت. دیوارهایی که سال‌ها آغوش‌گر خنده‌های من و نغمه‌های مادرم بودند، اکنون همچون استخوان‌های…
رمان_بانوی_حلال‌کُـش
نویسنده_حسنا_سادات
پارت_هفتم

دختر کاکایم، یسنا، مهربانی را از مادرش به ارث برده بود؛ درست مثل مادرش، زنی نرم‌خو و دل‌نازک که در این خانه‌ی سرد، گرمایی از محبت بود. همیشه برایم عجیب بود که در بسیاری از خانه‌ها خانم‌کاکا به سختی با دیگران کنار می‌آید، اما اینجا، برخلاف سردی کاکایم، خانم کاکایم، همیشه با مهر و دلسوزی به من نگاه می‌کرد و مرا همچون دختر خود می‌دانست. این مهربانی را به یسنا هم منتقل کرده بود، دختری که با تمام وجود دوست‌داشتنی بود.

سال‌ها بود که ما از کاکایم و خانواده‌اش دور بودیم. درست است که در یک شهر زندگی می‌کردیم، اما رابطه‌ی میان پدرم و کاکایم به شدت تیره و پرتنش بود. یک خشم و کینه‌ی پنهان که هرگز اجازه نمی‌داد ما رفت‌وآمد کنیم یا حتی ساده‌ترین گفت‌وگو را داشته باشیم. نمی‌دانم از کجا و چگونه این دشمنی آغاز شده بود، اما پیامدش این بود که میان ما دیواری بلند کشیده شده بود و فقط ارسلان، پسر کاکایم، گهگاهی با ما تماس می‌گرفت و خبر می‌آورد.

حالا اما من در خانه‌ای نشسته بودم که سال‌ها دور از آن بودم؛ خانه‌ای که خاطرات را به یادم می‌آورد و قلبم را پر از احساسات متناقض می‌کرد.
شب آرام بود و صدای خنده‌ی یسنا و سها در فضا می‌پیچید، ولی ذهنم درگیر دلهره‌ها و پرسش‌های بی‌پاسخ آینده بود. سها و یسنا تلاش می‌کردند که فضا را پر از انرژی مثبت کنند، اما من هنوز در میان غم‌های خودم غرق بودم.

در این حال، در باز شد و خانم کاکایم که رفته بود به دیدن‌مادرش وارد شد. نگاهش که به من افتاد، گویی روشنایی کوچکی در دل تاریک‌ام تابید. به آرامی به سویم آمد و مرا در آغوش گرفت. گرمای آغوشش دلم را نرم کرد و بغضم شکست.

با صدایی پر از محبت گفت:
– خوش آمدی دختر نازم، خیلی دلم برایت تنگ شده بود. خوبی؟

اشک در چشمانم حلقه زد و با صدایی گرفته گفتم:
– خوبم مادر... خودت خوبی؟

پیشانی‌ام را بوسید و با آرامش ادامه داد:
– ان‌شاءالله بهتر ازینم میشی جان مادر. همه چیز خوب میشه. فقط به خدا توکل کن.

کلماتش مثل نسیمی آرام‌بخش بود که زخمی را تسکین می‌داد، هرچند درد هنوز بود.
– ان‌شاءالله مادر... ان‌شاءالله...

دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت:
– من همیشه کنارت هستم دخترم. هر وقت نیاز داشتی، خجالت نکش و با من حرف بزن. با هم از پس هر چیزی برمی‌آییم.

لبخندی زدم و گفتم:
– ممنون مادر، خوشحالم که هستی.

– یادت باشد که هیچ وقت تنها نیستی. تا وقتی من هستم، همیشه کسی هست که دوستت داشته باشد.

این حرفش آرامش عمیقی به دلم داد. برای اولین بار بعد از مدت‌ها احساس کردم که پناهی دارم.

بعد از مدتی، خانم کاکایم به سوی سها رفت و با او احوالپرسی کرد. سفره پهن شد و یسنا با مهربانی غذاهای مورد علاقه‌ی من و سها را آماده کرده بود. بعد از شام، چای معطری نوشیدیم.
بعد از نوشیدن چای خانم کاکایم با لبخندی گفت:
– شب‌تان بخیر دختران گلم.

همه با لبخند پاسخ دادیم:
– شب شما هم بخیر.

پس از رفتن او به اتاقش، از یسنا پرسیدم:
– ارسلان کجاست؟ از وقتی آمدم ندیدمش.

یسنا گفت:
– امشب با دوستانش قرار داشت، شاید دیر بیاید.

گفتم:
– باشه.

همه به اتاق یسنا رفتیم، شب بخیر گفتیم و به خواب رفتیم. اما ذهن من هنوز درگیر بود و آرامش نداشت. امیدوار بودم که فردا روزی بهتر باشد.

ادامه دارد...