چـکـامـهـ زار 🌘📜
455 subscribers
540 photos
75 videos
10 files
365 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
یک پیاله چای با کلچه که خودشان پخته کرده بودن گرفتم بعداً مریم را گفتم:
مریم....
_ چی میگی؟
از اون یک حلقه برایم بده
_ اون چی است؟
آه یا الله خودت صبر عطا کن خوب نام اون را نمی دانم مچم گوش فیل میگین سلای قاضی میگین یا سرای قاضی میگین خو من نامش را درست نمی فهمم. دیدم که از فرط خنده به سرحد انفجار رسیده بود  یک چُندی از پایش گرفتم که آخخش تمام جا را گرفت و باز هم تمام نگاه ها به سوی ما بود.
آواز مادرم برامد : باز چی شد که صدای تان تمام جا را گرفته؟
گفتم: چیزی نیست مادر جان شما به قصه های شیرین تان ادامه بتین.
آهسته به مریم گفتم: این هم کُفت کاری که با من کردی خواهرک مقبولم. مريم یک نگاه اعصاب خرابش را هدیه کرد برایم و روی خود را بر گرداند. آهسته پیش گوشش گفتم: نزن به دروازه کس با انگشت که نزند به دروازه ات با مشت.
مریم با اعصبانیت که داشت گفت:_ خاا باز خانه که رفتیم برایت نشان می دهم.
در دل خود گفتم _ یا الله خودت خیر مه پیش کن دگه.
خُب از اونجا خدا حافظی کرده برامدیم و پیش به سوی خانه دیگر عمیم وقتی که اونجا رسیدیم اولین نفر زهرا آمد و بغلم کرد یک چند تا در پشتم هم زد که گفتم وعلیکم السلام زهرا جان عید خودت هم مبارک باشه.
زهرا :_ خاا جناب سلام علیکم عید شما مبارک باشد
_ وعلیکم السلام‌ دختر خوب عید خودت هم مبارک باشه چطور استی خوب استی رمضان بخیر گذشت؟
بخیر باشی شاه گفت که..


ادامه دارد.....
1
این هم یک قسمت طولانی تقدیم شما
منتظر نظریات تان هستم🫠
1🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
یک پیاله چای با کلچه که خودشان پخته کرده بودن گرفتم بعداً مریم را گفتم: مریم.... _ چی میگی؟ از اون یک حلقه برایم بده _ اون چی است؟ آه یا الله خودت صبر عطا کن خوب نام اون را نمی دانم مچم گوش فیل میگین سلای قاضی میگین یا سرای قاضی میگین خو من نامش را درست نمی…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.

نویسنده:
#دوشیزه_سادات 
قسمت:
#_چهارم
ناشر:
#دوشیزه_سادات


عمیم آمد و گفت: شما دختر عمه و دختر ماما یکی دیگر را که بیبینین دیگرا یادتان میره؟
_ نی عمه جانم مگر میشه شما فراموش ما شوید عید مبارکی کردیم و داخل خانه شدیم با زهرا یک چند دقیقه  خنده و مزاق کردیم.
زهرا جان مرا بیکار گیر کرد و باز شروع کرد در باره بی تی اس..( بی تی اس باند و یا گروه پسرا است که خواننده و دانسر استند در کوریا )
زهرا: کلثوم عکس های جدید بی تی اس را دیدی؟
_نی بچیش می‌فهمی که من دست کشیدیم از این چیز ها.
با لحن شوخی گفت:_ باش خی که مه بیارم نشانت بتم.
گفتم: __  یا الله خودت هدایت کن بنده هایت را مه چی میگم‌ دنبوره ام‌ چی میگه!
عکس هاره آورد کمی اختلاط کردیم بالای عکس و ویدیو های بی تی اس یک گپ او می‌گفت در باره شان یک گپ من!
البته مه می‌گفتم که نکو دیگر نبین همین ها را ولی مگر او رها کردنی بود تمام تیلفونش پر بود از عکس و ویدیوهای شان به یاد قدیم های خودم افتادم قبلاً ها منم همينطور بودم!
وای دگه دوران جاهلیت عکس و ویدیوی چند تا پسر نامحرم‌ را نگهدار  و بیست و چهار ساعت به طرف شان نگاه کن و یا آهنگ های شان را گوش بده در حالیکه آنها حتی نمیفهمند که یکی اینجا کشته و مرده شان وجود دارد.
به جز اینکه غرق در گناه شوی دیگر هیچ سودی برایت ندارند.
البته  از برکت آشنا شدن با آنها زبان کوریایی را یاد گرفتم و خوش‌حال استم که حداقل یک فایده برایم رسانده توانستند
ولی باز هم الحمدلله شکر که زود برامدم از او دوران.
سر وصدای فلوران بلند شد!
اوو معتاد های بی تی اس بجای اینکه یکی دیگر را دیدین بنشینین سر یگان چیز خوب اختلاط کنین نشستین و بالای ازونا اختلاط دارین، باز ملا صاحب تو چطور رفتی و پسرای نامحرم را نگاه می‌کنی هه؟
زهرا: وی نگین بی تی اس مره چیزی. دگه این که ما دیگر گپ نداریم به گفتن.
بعدش با شوخی گفتم: دیدن نامحرم‌ گناه دارد ولی به جز از مقبول هایش ههههههه
همه گی را خنده گرفت!
دوباره‌ با جدیت گفتم مه خو سابق بود که کشته و مرده اینا بودم ( بی تی اس) حالی الحمدلله الله را هزار مرتبه شکر که هدایت شدیم و دگه در قصه شان نیستم.
فلوران رو به دیگرا کرده گفت: راست میگه ولا تا چند سال قبل را کشته و مرده شان بود ولی حالی حتی تلویزیون درست تماشا نمی‌کنه آهنگ گوش نمی‌کنه ولی خب انقدر سختی هم خوب نیست دگه!
گفتم: به شما سختی است اما به من آسانی.
عایشه گفت: حالی خو ماشاءالله حافظ قرآن است باید هم که دوری کند از این چیز ها.
مه فقط سکوت کرده و گوش می‌کردم به سخنان شان.
دیری نگذشت که دوباره‌ موضوع بحث شان عوض شد الحمدلله.
3
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل. نویسنده: #دوشیزه_سادات  قسمت:#_چهارم ناشر: #دوشیزه_سادات عمیم آمد و گفت: شما دختر عمه و دختر ماما یکی دیگر را که بیبینین دیگرا یادتان میره؟ _ نی عمه جانم مگر میشه شما فراموش ما شوید عید مبارکی کردیم…
رو به زهرا کرده گفتم: خا خانم جان پیش تر شما چی گفتین که غیر از او نامحرمانو دگه بحث نداری که صحبت کنیم بالایش
مطمئن استی؟
_ هاا دگه خو تو بگوو در باره چی گپ بزنیم؟
حالی یک چند کلمه خوبش نثارت کرده بودم.
_ نی خیر است خواهر مقبولم او گپهای خوبت را پیش خودت نگهدار. راستی از حسنا خبر داری؟
_ هاا صبح مسج کرده بود عید مبارکی کردیم.
_ خاا یک به ما بیچارا کسی مسج نمیکنه دو تا دخترای کاکا یکجا شدن منی بیچاره را به کل فراموش کردن.
_ جان جان تو خودت کجا مسج میکنی که ما کنیم برت عزیز دل. خاا خیر بگذریم نا حق عید مارا نگذار که در جنگ سپری کنیم.
_ صحیح است حالی چرا زود قهر میشی بریم او اتاق یک چند قطعه عکس بگیریم.
_ بریم.
یک چند عکس گرفتیم و وقت رفتن فرا رسید.
زهرا: کلثوم خانه حسنا شان میرین؟
نمی دانم ولا خانه اونا زیادی دور است فکر نکنم که برویم.
_ خاا صحیح است.
موذیانه پرسیدم: چطور که پرسیدی؟
گفت: هیچ همینطوری.
گفتم: درست است.
زهرا را در  آغوشم گرفتم و خدا حافظی کردیم با همه گی. بعد از او چند جای دیگر مانده بود که اونجا هم باید می‌رفتیم.
بعد از او هم دوباره به طرف خانه.
_ وای چقدر زود گذشت عید گشتک ما حالی دیگر نوبت مردم است که بیاین عیش و نوش کنند. و منم جانم می برآید ظرف شسته.
مریم گفت: _ چقدر نالیدی کلثوم خوو تو هم رفتی عیش و نوش کردی دیگر چه می خواهی انقدر گپ‌ میزنی. یک دو دقیقه گپ نزنی نمیگن که لال استی.
_اولاً به شما مربوط نميشود دوماً  این  باز کدام دیالوگ رمان جدیدت است؟
_ هاا همینطور است زورت بدهد.
منم به آرامی گفتم: سکوت می کنم که این سکوت منطقی تر است.
فلوران: اوو موش و‌ پشک باز شروع کردین شما؟
  در جواب شان گفتم نخیر ختم کردیم.
دوباره گفت: خاا شکر که ختم کردین کدام سپاره قرآن کریم را ختم کردین؟ این دیگر طعنه بود. در حالی که خنده گرفته بود مرا  گفتم:  منظورم جر و بحث مه و مریم بود.
_ خاا شکر خی.
مریم دَیک را بیار که کمی رقص کنیم.

_حالی اگر یک حدیث بگم بر ازینا باز مرا ملا ملا میگن. باش کمی حرص شان را در بیاریم منم که مضر صدای خود را کمی بلند کردم و گفتم:
الغِنَاءُ یُنبِتُ النِفاق في القَلب کَما یُنبِتُ المَاءُ الزَرعَ‌.
(موسیقی، نفاق را در قلب می‌رویاند، همان‌طور که آب، گیاه را می‌رویاند.")
عایشه هم‌ بخاطر تشویق کردن مه گفت: آفرین. آفرین.
من هم خود را کمی بالا بالا کردم.
حالا تا شمارش معکوس ۳،۲،۱،.
بود که فلوران شروع کرد: اوو دختر اوو آرام نمی شینی حالی یک چیز خوبش گفته بودمت. رو به مریم کرد و گفت: مریم روشن کن دَیک را
منم که می فهمیدم فول قهر است گفتم: جان حالی چرا زود قهر میشین.
با اعصبانیت گفت: کلثوم آرام نمی نشینی.
گفتم: _ خاا کاربر مورد نظر در حالت سکوت قرار گرفت.
دوباره صدای مریم برآمد: الهی شکررر.
_ بلا بلا تو باز شروع کردی؟
_ نوچچ.
قرار سنگین در جایم نشستم.

ادامه دارد....
5
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رو به زهرا کرده گفتم: خا خانم جان پیش تر شما چی گفتین که غیر از او نامحرمانو دگه بحث نداری که صحبت کنیم بالایش مطمئن استی؟ _ هاا دگه خو تو بگوو در باره چی گپ بزنیم؟ حالی یک چند کلمه خوبش نثارت کرده بودم. _ نی خیر است خواهر مقبولم او گپهای خوبت را پیش خودت…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.

نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_پنجم
ناشر: #دوشیزه_سادات

خود من هم کدام ملای اصیل نیستم ولی بیشتر اوقات کوشش می‌کنم تا دور باشم از این چیز ها
نمی دانم چرا به این مردم وقتی یکی دو کلمه از اسلام‌ و از حق  می‌گی و یا وقتی حجابت را درست رعایت می کنی ترا زود ملا ملا خطاب می‌کنند در حالی‌که تو فقط از امر الله متعال پیروی می‌کنی و فقط و فقط خوبی آنها را می خواهی نه چیز دیگری. همین سخن ها باعث می‌شود که دل آدم بگیرد و دیگر اصلاً در کار شان دخالت  نکنی حتی قبول می‌کنی که سرت دَین شان بماند اما راه درست را نشان آنها ندهی. واقعاً درک کردن این بشر خیلی مشکل است.
واقعاً که راست گفتند: در این عصر راضی کردن یک کافر به اینکه مسلمان شود خیلی ساده و آسان تر از این شده است که یک مسلمان را به دین و عقاید خودش راضی بسازی!
دَیک را روشن کردن و آهنگ پلی شد فلوران و مریم در میدان وارد شدند مادرم هم یک گوشه به آرامی نگاه داشت
منم به حیث یک سمبول خاموش نشسته بودم و البته عایشه هم همرایم بود
آهسته آهسته‌ ینگه جانم هم پیوست در جمع شان.
رقص شان که تمام شد گفتم: قسم خورده گی ها واری تا که آهنگ را تمام‌ نکردین نه نشستین دیگر.
فلوران در حالی که مانده شده بود و نفس نفس می زد گفت: عزیز من میگن یک کار را که شروع میکنی تا ختمش باید ایستاده گی کنی.
گفتم: بلی بلی همینطور است.
مادرم گفت: یک آهنگ بگذارین که ام کلثوم رقص کند.
گفتم: مامی جان هیچ حوصله نیست مه چَک چَک والا استم یک خدمت میکنم بر تان کافی است دگه.
فلوران باز چهره خود را قهر گرفته گفت: اوو دختر نمی خیزی هله مریم هر دوی تان در میدان درآیید اینه مه هم آهنگ را پلی کردم هله دگه.
این مردم را چیزی نمیشه گفت دگه. گفتم‌ پس مادرم دایره بزند در او رقص می‌کنم
_ بشین دیوانه حالی فقط که اینجا نا محرم باشد فقط ما استیم هله برخیز دیگر.
1👍1
_ خاا صحیح است دایره را بیار که برایش دایره بزنم!‌ این‌ مادرم بود که چنین گفت.
رفتم خودم دَف یا همان دایره را آوردم و به مادرم‌ تسلیم کردم آهسته‌ آهسته مادرم شروع به دف زدن کرد و مه شروع به رقص کردن
یک چپه چرخ بسیار کوتاه زدم‌. و دوباره سنگین در جایم نشستم و  با شیطنت گفتم: تشویق نکنین، تشویق نکنین.
فلوران کم مانده بود همرای یک چیز وار کند خوو زود دفاع گرفتم وگر نه از دنیا رفته بودم.

خوب متأسفانه سه روز عید هم مثل برق گذشت. و دوباره عذابم یعنی مکاتب آغاز شد.
از مکاتب زیاد خوشم نمی آید دوستش ندارم حس می‌کنم دیوار هایش حاوی شعار است سراسر اجبار است... و زور است مقاومت میکنم. از کودکی درمن، آزادی طلبی خانه کرده است که در برابر زور و اجبار، نمی‌ توانست سکوت کند. مکتب را یک فرایند زورکی می بینم... معلم ها را دیو های بد سر شتی که جز تحقیر کار دیگری نمی کنند و مدیر ها را آدم های نالایقی می دانم که به نظافت سرویس های بهداشتی حیاط بی اهمیت بودند. اما کوتاهی  شلوار، آستین های تا شده ی لباس های بد رنگش شان حرف اول را می‌زند از مکاتب خوشم نمی آید  با وجود خاطرات خوش و بی شمارم و معلم های پرورشی محبوبی که دارم. اما باز هم تحمل میکنم چون جز این چاره دیگری نیست میخواهم که مکتب را دوست داشته باشم  اما باز هم نمی شود.
بعضی چیز ها را و بعضی اشخاص را حتی نمی توان زورکی هم دوست داشت.
با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم یونیفرم مکتب خود را  پوشیدم مادر جانم صبحانه آماده کرده بود صبحانه خود را  هم نوش جان کردم با مادرم خداحافظی کرده برامدم از خانه
_ مادر جان من رفتم الله حافظ تان.
مادرم : بخیر بروی جان مادر متوجه سرک و موتر ها باشی مقصد.
_ به چشم.
خوب همینطور راهی مکتب شدم که در راه چشمم به مرو خورد.
مروو هوی...
مروه: هاا سلام جانم خوب استی؟
_ الحمدلله شکر است خوب استم خودت خوب استی عید گذشته ات مبارک باشد. در کدام خیال بودی که هر چی صدا کردمت نشنیدی؟
_ هاا.. هیچی همینطوری راستی عید گذشته خودت هم تبریک باشه.
_سلامت باشی هله عیدی مرا بکش.
_ خو دگه چطور استی تو از مرا بکش بعد منم از خودت را میکشم.
همینطور خنده و مزاق کرده داخل صنف شدیم. و با شوخی های دیگر هم صنفی هایم کاملاً استاد هاره به گیل  کردیم ههههههه.
این سخنانی را که میگم تمام اش از خاطر هم نشینی با صنفی هایم است وگرنه من اصلا آدم چنین حرف های نیستم.
زنگ ساعت ششم را هم زدن یک شکر گزاری کردم که شکر زود خلاص شد.
مروه: کلثوم این کتابچه لغات پشتو است باز بخوانش.
گفتم: هَی مه میگم خیر بیبینی حیران مانده بودم بخاطرش.
_ بگیر دگه هله بریم که تمام صنف برامد.
گفتم: بریم بریم که از قافله پس نمانی یکبار .
_ ها دگه هله بدو.
راستش مروه بهترین دوستم است البته با دیگر صنفی هایم هم صمیمی استم ولی با مروه بیشتر. دوست صمیمی و صمیمی‌ هم گفته نمی توانم چون که اصلاً دوست صمیمی ندارم با مروه هم همین‌قدر که در مکتب مزاق و شوخی همرایش دارم. راستش من خودم در تعجب استم که تا این سن که رسیدیم حتی یک دوست صمیمی ندارم بعضی اوقات آدم نمیتواند درست به کسی اعتماد کند. نمی تواند حرف دل خود را یا هم درد دل خود را به کسی بگوید. وقتش می‌رسد  میبینی که هیچ کس نیست تا تو برایش سخن های نگفته ات را بگی...
حرف های دلت را بگی نمی توانی چیزی که آزارت می دهد را به نزدیک ترین شخص زندگیت بگویی و همینجاست که میفهمی جز الله هیچ کسی را نداری.
و همیشه الله کافی است.
‹ ‌حَسبِیَ اللهُ  ›
و الله برای من کافیست ..
1👍1
با تکان دادن مروه از فکر بیرون آمدم که گفت: خو حالی تو در کدام خیال به سر میبری؟
گفتم: هیچ چیزی نیست.
_خوو خی خدا حافظت جانم مقصد متوجه سرک و موتر ها باشی. در این روز ها زیاد تصادف میشه. گر چی میفهمم که انقدر برکت نمانده خو خیر دگه. ههههه
گفتم: برو دیوانه که میزنمت مرا باش که حیران مانده بودم این چطور به فکر من است
_ خاا صحیح است شاتو مزاق کردم برو که سرت نا وقت نشود.
گفتم: برو دیگر انقدر گپ میزنی الله حافظت.
_ بای جانم.
گفتم: بای چی است اولاد آدم واری الله حافظ بگو.
_ به چشم ملا صاحب. به گفته خودت الله حافظ.
گفتم: همچنان.
توبه از دست از این دختر دگه.
خاا خاا !  ام کلثوم جان بیزو بیکار میروی خانه پس بیا که این لغات را یک مرور کنیم.
سرم در کتابچه خم بود همینطور لغات را مرور می کردم و اصلاً حواسم به سرک نبود که دفعتاً با یک چیز برخورد کردم و به یکباره در زمین افتادم اصلاً نفهمیدم که چی شد مردم بالای سرم جمع شده بود و یک پسر هم نزدیکم شده میرفت بعد از اون هم که کاملاً سیاهی و سیاهی........


ادامه دارد....
❤‍🔥11

هیچوقت برای فهمیده شدن فریاد نزنید
آنکه شمارا بفهمد صدای سکوتتان را بهتر می شنود!
2
- جنگ در غزه پایان یافت !!!🥹🥹🥹❤️

الحمدلله 🤍
4
چقدر جای شکر است الله را هزاران مرتبه شکر که بالاخره جنگ‌ تمام شد.
اما خوشبخت ترین اشخاص هم همان هایی هستند که در راه الله به شهادت رسیدند
گفتم خوشبخت هستند چون الله متعال در قرآن فرموده که: ‏« وَلا تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْیَاءٌ وَلَکِنْ لا تَشْعُرُونَ». البقرة/154.
ترجمه: و به آنها که در راه خدا کشته می‏شوند، مرده نگویید! بلکه آنان زنده‏ اند، ولی شما نمی‏فهمید!
و باز هم‌ جای شکر است که کفار شکست خوردند.
( و مَا کَانَ ربُّک نَسیَّا )
"و پروردگار تو هرگز فراموشکار نبوده است."❤️‍🩹

الحمدلله.

الله اکبر.🤍


#دوشیزه_سادات
4
[وَيَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ ﴿۴﴾بِنَصْرِ اللَّهِ يَنْصُرُ مَنْ يَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ ﴿۵﴾]- روم

(و در چنين روزى مؤمنان شادمان شوند به نصرت الهى، كه هر كس را بخواهد يارى می‏كند، و او پيروزمند مهربان است)

#تاریکی_بکام
2
https://t.me/AFZALY_42/56

دوستا لایک کنید تشکر❤️
1
اگر مرتکب گناهی شدی استغفار کن...
گناه با استغفار بهتر از گناهِ با تکبر است!!💯
و بدان که مبارزه با نفس برای ترک گناه و معصیتی که می‌خواهی از آن توبه کنی برای نفس سخت است، ولی خداوند متعال با بندگانِ راستگوی خود است با آن هایی که برای رام کردنِ نفس در اطاعت خداوند و پرهیز از نافرمانی خدای متعال با خود مجاهدت می‌کنند  . . . 🪶🕊🌿
و یکی از نشانه‌های محبت خداوند به شما، استقامت شماست برای توبه بعد از هر گناهی... پس ثابت قدم باش 💗🌼!

💙🦋›↷
2👍1
« سبزند آرزوها، در برگ‌هایِ زردم »
1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
با تکان دادن مروه از فکر بیرون آمدم که گفت: خو حالی تو در کدام خیال به سر میبری؟ گفتم: هیچ چیزی نیست. _خوو خی خدا حافظت جانم مقصد متوجه سرک و موتر ها باشی. در این روز ها زیاد تصادف میشه. گر چی میفهمم که انقدر برکت نمانده خو خیر دگه. ههههه گفتم: برو دیوانه…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_ششم
ناشر: #دوشیزه_سادات

چشمان خود را باز کردم نور بسیار زیاد بود با چند بار  باز و بسته کردن چشمانم درست می‌توانستم بیبینم. در اتاق شفاخانه بودم دیدم که در دستم کنول است یک دستم هم گچ گرفته شده و سرم هم بنداژ پیچ است یعنی چی چه اتفاق افتاده؟
من در کجا هستم؟
هزاران سوال در فکرم می گذشت و خیلی هم ترسیده بودم.
همان وقت بود که تک تک شد و صدای یک پسر آمد که اجازه می‌خواست تا داخل شود
زود لباس های خود را دیدم که لباس شفاخانه در تنم بود بر سرم دست زدم که چادر بر سر دارم یا نه الله را شکر کردم لباسم درست است ولی چادر نه!
یک نگاهی به اطراف انداختم در سر چوکی یک چادر افتاده با بسیار جان‌ کنی چادر را گرفتم و بر سر خود پیچاندم چون برقه نبود مجبوری چادر را قسمی بر سر کردم که با یک طرف دیگر اش رویم را بپوشانم اما نشد که نشد رویم را به همان حالت اش گذاشتم و
بلند گفتم: بفرمایید؟
دو پسر با قد بلند و رسا و همینطور شیک و جذاب داخل شدند از لباس های که بر تن داشتند و سر و روی شان معلوم میشد که خوب پولدار هستند.
وای کلثوم از دست تو در همینجا هم از اسکن کردن نمی مانی توبه استغفرالله.
پسر اولی سلام داد و به بسیار مهربانی احوالم را جویا شد منم به آرامی جواب شان را دادم بعد از اون پسر دومی که بسیار مغرور تر از اولی معلوم میشد و واقعاً مثل دیو بود با اخم پرسید: خوب هستید؟
منم گفتم: الحمدلله شکر است. ولی من اینجا چطور آمدیم یعنی یک دفعه یی چی شد که سر حد من به شفاخانه کشیده شد و شما کی هستيد؟
پسر دومی همینطور با اخم که داشت گفت: متأسفانه یک حادثه رخ داد....
من شما را با موتر زدم ولی زیاد آسیب ندیدین حالا هم اگر کدام شماره از فامیل تان در ذهن تان است لطفاً بگید تا به تماس شویم.
چند دقیقه در فکر فرو رفتم یعنی چی من حادثه کردیم چطور؟
شماره تیلفون.. هر چی فکر میکردم مغزم کار نمیکرد باید شماره کی را بتم مادرم؟ نی مادرم در وظیفه است به تشویش می شوند. از برادر هایم را بتم؟ نی از اونا هم نمی‌شود اونا هم در وظیفه هستند.اوففف یا الله چیکار کنم خود تان یک راه و چاره برم بسنجین چی کار کنم؟ چی کار؟؟ با صدای اون پسر از فکر برامدم که پسر اولی گفت خواهرکم شماره کسی در یادت نیست؟ منم چون ترسیده بودم به عجله  گفتم نخیر است شماره فلوران  که در ذهنم بود را دادم  از طرف شفاخانه به تماس شدند.
1👍1
نیم ساعتی گذشته بود و از فلوران تا هنوز خبری نبود من هم که خیلی ترسیده بودم پسر اولی گفت: میشود معرفی شویم؟ منم یک دل را صد دل کرده گفتم: حتماً.
  باز هم به بسیار آرامی و صدای که مهربانی در آن موج میزد گفت: من عمر هستم‌ و به او پسر مغرور و دیو مانند که در بیرون بود گفت: او هم برادرم دیان است.
و شما؟
من هم گفتم: ام کلثوم هستم‌.
که باز آوازش برامد و گفت: چه نام زیبایی داری! منم گفتم: تشکر بسیار زیاد اسم شما هم زیباست. دوباره لب زد و گفت: تشکر میکنم خواهرکم البته
به یک باره گی خواهر میگم خفه خو نمی‌شوی؟ گفتم نخیر چرا خفه شوم. و پرسید به چیزی نیاز نداری می خواهی خوراکی چیزی برایت بگیرم؟
در حالیکه از گرسنه گی کم مانده بود ضعف کنم ولی باز هم خود را کنترول کردم و به آرامی گفتم: نخیر تشکر.
در همان وقت بود که پسر مغرور دیو  وارد شد  با چند خریطه که در دست داشت به سوی من آمد و گفت: این ها را بگیر حتماً گرسنه هستی. منم که حک و پک مانده بودم دید که حیران ماندیم کمی نزدیک شد و خریطه ها را بر سر میز پهلوی تخت گذاشت  از این فاصله می توانستم بوی عطری را که زده بود استشمام کنم این بو آشنا بود...
رایحه ای از اسطوخودوس
    زنبق، آمبریت، گلابی
     خس‌خس، چوب درخت سدر
عطر: Dior Homme Intense (دیور هوم اینتنس)
معلوم می شود در انتخاب عطر سلیقه خوبی دارد یکی از عطر هایی است که عاشقش استم
  این عطر واقعاً خیلی عالی و تلخ است همچنین یکی از عطر های مشهور جهان است  هر کس هم قادر به خرید کردن چنین عطرِ نیست. یک بار دیگر معلوم‌ شد که پولدار تر از چیزی اند، که فکر اش را می‌کردم، ولی اخلاق که ندارد چی استغفرالله یا الله.
تمام فضای اتاق را بوی عطرش گرفته بود در همان لحظه بود که آواز تیلفون برامد برای برادرش(عمر) زنگ بود کوتاه یک با اجازه گفت و اتاق را ترک کرد. من ماندم و این پسر مغرور که حالی اسمش را می فهمیدم (دیان)
چندین بار اسمش را ناخودآگاه زیر زبانم تکرار کردم چون‌ در جایی این اسم را خوانده بودم  اسمش عربی است
کمی فکر کردم جایی خوانده بودم که چی معنا می‌دهد چون اسم‌خاص است! بعد از کمی چرت زدن بلاخره به یادم آمد معنایش...
دیان Diyyan : نامیست پسرانه با ریشه عربی که قاضی، داور، حاكم، پاداش دهنده، و فرمانده معنا میدهد.
الحق که چهره عبوس اخمو و پیشانی ترش اش خیلی هماهنگی دارد با اسم اش.
دید که خریطه ها را ندیدم  با صدای مردانه اش گفت: داخل خریطه غذا هست بیبین یک بار.
با اخم گفتم: لازم نبود.
ناحق زحمت کشیدید گرسنه نیستم.
و اما قر و قور معده ام آبروی که داشتم را برد اوفففف اوففف زود دل خود را محکم گرفتم. آخ معده جانم آبرو نگذاشتی برایم. با زیر چشم کمی بالا را دید زدم دیدم که آقای دیو خنده خود را مهار دارد. خودش به پا خواست و نزدیک من آمد از بین خریطه غذایی را که آورده بود بیرون کرد و گفت: بگیر بخور. تاجاییکه می دانم قبل از تصادف از مکتب رخصت شده بودی حتماً گرسنه هستی....
🥰4
این هم یک قسمت طولانی تقدیم شما
منتظر نظریات تان هستم🫠
🥰3