چـکـامـهـ زار 🌘📜
میدانید؟ من یکبار دیگر هم این حرف را گفته بودم، اما حالا دوباره برایتان میگویم: در روزهای اولی که با دوشیزه سادات آشنا شدم، من هم مثل شما فکر میکردم که شاید مغرور باشد. ولی وقتی کمی گذشت و بیشتر شناختمش، فهمیدم که نه، اصلاً غرور را نمیشناسد. شما…
و ماند موضوع مغرور بودن ادمین ها
نخیر اصلا هیچ کدام شان مغرور نیستند
فقط باید کمی همرایشان آشنا شوید تا بدانید ...!
من که بیخی 🤦♀
دوست هایم میگویند
که اصلا غرور ندارم باز شما امدین میگین که ادمین ها مغرور استند 😫😂😂🤦♀
نخیر اصلا هیچ کدام شان مغرور نیستند
فقط باید کمی همرایشان آشنا شوید تا بدانید ...!
من که بیخی 🤦♀
دوست هایم میگویند
که اصلا غرور ندارم باز شما امدین میگین که ادمین ها مغرور استند 😫😂😂🤦♀
😁6🌚1
رمان: #حيات_عشق
نويسنده: #بهشت_ماندگار
قسمت: #چهارم
با صدای آرام و جدی داکتر، نگاهم را از یوسف گرفتم و به سمت او چرخاندم.
داکتر نگاهی گذرا به برگه در دستش انداخت و با لحنی آرام گفت:
_ _ _حالشان بهتر شده، اما نیاز به مراقبت و تغذیه مناسب دارند.
بعد، با نرمی سيروم را از دستم جدا کرد و آرام از اتاق خارج شد.
چند لحظه بعد، يوسف هم بیهیچ کلامی دنبالش رفت.
بیرحم!
حتی اجازه نداد چند لحظه دل سیر نگاهش کنم.
با کمک مادر يوسف از تخت پایین آمدم.
همان دم نگاهم به لباسم افتاد؛ بلوز و شلواری راحتی بر تن دارم.
مادر يوسف، حجاب سیاهي از داخل خریطه بیرون کشید و به دستم داد.
با "تشكر" خفيفي از دستش گرفتم و آرام آن را به تن کردم و با هم از اتاق بیرون رفتیم.
فیالحال کجا بروم؟
نه پول دارم، نه جایی برای پناه، نه جایی که برگردم.
خاک بر سر این عقل که اینقدر بیفکر است.
چی میشد اگر همان طلاهایی که مادرم برايم داده بود را برداشته بودم؟
امان از اين عقلم كه بعداً به كار ميافتد.
هنگامی که به سالن مرکزی شفاخانه رسيديم، نگاهم بیاراده در میان ازدحام، روي قامت آشنايي نشست.
يوسف...
در کنار حسابدار ایستاده و آرام با او سخن میگوید، بیآنکه ذرهای از صلابت همیشگیاش کم شده باشد.
صدایش را نمیشنوم، اما نگاهش را، آن نگاه سرد و محكم را با تمام جانم حس میکنم؛
و من، در سکوت، مات و مبهوت خیرهاش ماندهام؛
سخنش با حسابدار که پایان یافت، قدمهایش را بهسوی ما برداشت.
تا نگاهمان در هم گره خورد، نگاهش را با شتاب دزدید؛
آنچنان که انگار دیدنم زخمی کهنه را تازه کرده باشد.
دلگیر شدم، بیآنکه حتی کلمهای میانمان رد و بدل شود.
بي آنكه نيم نگاهي به من بي اندازد، رو به مادرش کرد و با صدایی آرام و بیاحساس گفت:
_ _ _برویم؟
مادرش سری به علامت تأیید تکان داد و بازویم را به نرمی کشید.
متعجب از رفتارش، کمی خجلزده زیر لب زمزمه کردم:
_ _ _تشکر بابت تمام زحماتی که کشیدید... حالا هم، خودم جایی برای رفتن پیدا میکنم.
_ _ _این چه حرفیست دخترم؟... امشب را با ما میآیی، تا ببینیم فردا خدا چه میخواهد.
_ _ _نه، واقعاً ضرور نیست...
میان حرفم پرید و با قاطعیت گفت:
_ _ _نمیخواهم هیچ حرفی بشنوم! امشب مهمان خانهی مایی، همین و بس!
ناچار سکوت کردم و حرفش را پذیرفتم.
اصلاً مگر راهی جز این دارم؟ مگر پناهی برای رفتن باقی مانده؟
گاهی آدمی حتی برای لجبازی هم باید پشتوانهای داشته باشد، و من تهیتر از آنم که مخالفتی کنم.
بدبخت تر از آنم...
همراه با مادر یوسف قدمزنان از شفاخانه خارج شديم.
بیهیچ حرفی، سوار موتر شدم و در صندلی عقب جلوس كردم.
موتر مشکیرنگ و بزرگ است، از آنهایی که بیشتر شبیه ماشین سیاستمدارهاست تا وسیلهای برای جابهجایی روزمره.
ساكت و بي حرف به او خيره ماندهام، اويكه همانند تنديس پشت فرمان نشسته و حرفي نميزند.
اخمهایش چنان عمیق است که انگار سالهاست با لبخند قهر کرده.
آنقدر جدی و بیاحساس به نظر میرسد که حتی سکوتش هم آزارم میدهد.
نه نگاهی، نه کلامی... گویی من اصلاً در این دنيا وجود ندارم.
بغضم گرفت.
چرا اینقدر عصبی است؟
برای اینکه من قرار است به خانهاش بروم؟
یعني در اين سال ها اينقدر از من زده شده؟
اينقدر كه حتي نميخواهد نگاهم بكند؟
دوباره یاد روزهایی افتادم که با نگاههای پر از عشق و محبت، دلم را میربود.
سه سال قبل:
صبح روز بعد از خواب برخاستم و راهی حمام شدم.
هوا رو به سردی میرفت.
یونیفرم مكتبم را به تن کردم و طبق معمول به خود رسیدم.
با توجه به هوایی که نوید باران را میداد، کت نیمهبلندی به رنگ سیاه همراه با موزه های همرنگ پوشیدم.
عطر مورد علاقهام که بوی رز داشت را نیز زدم.
از اتاقم بیرون آمدم و به سمت مطبخ راه افتادم.
ساعت هفت صبح بود و طبق روال همه مشغول صرف صبحانه بودند.
با یک «صبح بخیر» کوتاه، در کنار میز نشستم.
پدربزرگ، مانند همیشه با اخمی عمیق و جدیتی خاص پرسید:
_ _ _درسهایت چطور پیش میرود؟
عادت کرده بودم؛ این سؤال هر صبح تکرار میشد.
_ _ _خوب است.
او با "اهوم" کوتاه پاسخ داد و به خوردن ادامه داد.
از آنجا که تنها دختری بودم که در خانواده درس میخواندم، همیشه باید بهترین میشدم.
اگر پدرم نبود، هرگز اجازه نداشتم تحصیل کنم.
تك دختر فامیلم بودم.
پدرم همیشه بهخاطر کارهایش در سفر بود و مادرم خانهدار بود.
بعد از صرف صبحانه، سوار ماشین شدم و راننده سمت مكتب حرکت کرد.
نويسنده: #بهشت_ماندگار
قسمت: #چهارم
با صدای آرام و جدی داکتر، نگاهم را از یوسف گرفتم و به سمت او چرخاندم.
داکتر نگاهی گذرا به برگه در دستش انداخت و با لحنی آرام گفت:
_ _ _حالشان بهتر شده، اما نیاز به مراقبت و تغذیه مناسب دارند.
بعد، با نرمی سيروم را از دستم جدا کرد و آرام از اتاق خارج شد.
چند لحظه بعد، يوسف هم بیهیچ کلامی دنبالش رفت.
بیرحم!
حتی اجازه نداد چند لحظه دل سیر نگاهش کنم.
با کمک مادر يوسف از تخت پایین آمدم.
همان دم نگاهم به لباسم افتاد؛ بلوز و شلواری راحتی بر تن دارم.
مادر يوسف، حجاب سیاهي از داخل خریطه بیرون کشید و به دستم داد.
با "تشكر" خفيفي از دستش گرفتم و آرام آن را به تن کردم و با هم از اتاق بیرون رفتیم.
فیالحال کجا بروم؟
نه پول دارم، نه جایی برای پناه، نه جایی که برگردم.
خاک بر سر این عقل که اینقدر بیفکر است.
چی میشد اگر همان طلاهایی که مادرم برايم داده بود را برداشته بودم؟
امان از اين عقلم كه بعداً به كار ميافتد.
هنگامی که به سالن مرکزی شفاخانه رسيديم، نگاهم بیاراده در میان ازدحام، روي قامت آشنايي نشست.
يوسف...
در کنار حسابدار ایستاده و آرام با او سخن میگوید، بیآنکه ذرهای از صلابت همیشگیاش کم شده باشد.
صدایش را نمیشنوم، اما نگاهش را، آن نگاه سرد و محكم را با تمام جانم حس میکنم؛
و من، در سکوت، مات و مبهوت خیرهاش ماندهام؛
سخنش با حسابدار که پایان یافت، قدمهایش را بهسوی ما برداشت.
تا نگاهمان در هم گره خورد، نگاهش را با شتاب دزدید؛
آنچنان که انگار دیدنم زخمی کهنه را تازه کرده باشد.
دلگیر شدم، بیآنکه حتی کلمهای میانمان رد و بدل شود.
بي آنكه نيم نگاهي به من بي اندازد، رو به مادرش کرد و با صدایی آرام و بیاحساس گفت:
_ _ _برویم؟
مادرش سری به علامت تأیید تکان داد و بازویم را به نرمی کشید.
متعجب از رفتارش، کمی خجلزده زیر لب زمزمه کردم:
_ _ _تشکر بابت تمام زحماتی که کشیدید... حالا هم، خودم جایی برای رفتن پیدا میکنم.
_ _ _این چه حرفیست دخترم؟... امشب را با ما میآیی، تا ببینیم فردا خدا چه میخواهد.
_ _ _نه، واقعاً ضرور نیست...
میان حرفم پرید و با قاطعیت گفت:
_ _ _نمیخواهم هیچ حرفی بشنوم! امشب مهمان خانهی مایی، همین و بس!
ناچار سکوت کردم و حرفش را پذیرفتم.
اصلاً مگر راهی جز این دارم؟ مگر پناهی برای رفتن باقی مانده؟
گاهی آدمی حتی برای لجبازی هم باید پشتوانهای داشته باشد، و من تهیتر از آنم که مخالفتی کنم.
بدبخت تر از آنم...
همراه با مادر یوسف قدمزنان از شفاخانه خارج شديم.
بیهیچ حرفی، سوار موتر شدم و در صندلی عقب جلوس كردم.
موتر مشکیرنگ و بزرگ است، از آنهایی که بیشتر شبیه ماشین سیاستمدارهاست تا وسیلهای برای جابهجایی روزمره.
ساكت و بي حرف به او خيره ماندهام، اويكه همانند تنديس پشت فرمان نشسته و حرفي نميزند.
اخمهایش چنان عمیق است که انگار سالهاست با لبخند قهر کرده.
آنقدر جدی و بیاحساس به نظر میرسد که حتی سکوتش هم آزارم میدهد.
نه نگاهی، نه کلامی... گویی من اصلاً در این دنيا وجود ندارم.
بغضم گرفت.
چرا اینقدر عصبی است؟
برای اینکه من قرار است به خانهاش بروم؟
یعني در اين سال ها اينقدر از من زده شده؟
اينقدر كه حتي نميخواهد نگاهم بكند؟
دوباره یاد روزهایی افتادم که با نگاههای پر از عشق و محبت، دلم را میربود.
سه سال قبل:
صبح روز بعد از خواب برخاستم و راهی حمام شدم.
هوا رو به سردی میرفت.
یونیفرم مكتبم را به تن کردم و طبق معمول به خود رسیدم.
با توجه به هوایی که نوید باران را میداد، کت نیمهبلندی به رنگ سیاه همراه با موزه های همرنگ پوشیدم.
عطر مورد علاقهام که بوی رز داشت را نیز زدم.
از اتاقم بیرون آمدم و به سمت مطبخ راه افتادم.
ساعت هفت صبح بود و طبق روال همه مشغول صرف صبحانه بودند.
با یک «صبح بخیر» کوتاه، در کنار میز نشستم.
پدربزرگ، مانند همیشه با اخمی عمیق و جدیتی خاص پرسید:
_ _ _درسهایت چطور پیش میرود؟
عادت کرده بودم؛ این سؤال هر صبح تکرار میشد.
_ _ _خوب است.
او با "اهوم" کوتاه پاسخ داد و به خوردن ادامه داد.
از آنجا که تنها دختری بودم که در خانواده درس میخواندم، همیشه باید بهترین میشدم.
اگر پدرم نبود، هرگز اجازه نداشتم تحصیل کنم.
تك دختر فامیلم بودم.
پدرم همیشه بهخاطر کارهایش در سفر بود و مادرم خانهدار بود.
بعد از صرف صبحانه، سوار ماشین شدم و راننده سمت مكتب حرکت کرد.
❤3🔥2
باران کمکم شروع به باریدن گرفت؛ قطرهها روی شیشهها آرام میرقصیدند و منظره را در هم میزدند.
راننده مقابل مكتب موتر را متوقف کرد.
آهسته در را باز کردم و پا بیرون گذاشتم؛ هوای نمدار صبحگاهی در صورتم نشست.
مكتب خلوتتر از همیشه بود. خبری از شلوغی و همهمهی روزهای عادی نبود.
به سوی صنف قدم برداشتم.
در را باز کردم و نگاهی به داخل انداختم؛ تا هنوز هیچکس نیامده بود.
بکسم را روی میز گذاشتم و بیدرنگ با خوشحالي به سمت کتابخانه رفتم.
دلخوش از خلوتی فضا و بیخبر از حضور احتمالی کسی، شروع کردم به آواز خواندن، با همان لحن سرخوشانهی همیشگیام:
_ _ _«جان میرقصه دلم، جانانه میرقصه دلم...»
آهنگ را زیر لب ادامه دادم و با همان شور کودکانهام، آرام با حرکات کمر و باسن همراهیاش میکردم.
هیچکس نبود که نگاه کند، پس با خیال راحت، با حالتی بامزه و مسخره وارد کتابخانه شدم.
نمیدانم آن آهنگ را کجا شنیده بودم، اما در ذهنم مانده بود و حالا شده بود همراه لحظههای خلوت و دیوانهبازیام.
قدمهایم را روی موزاییکهای سرد کتابخانه میکوبیدم و در دل، با ریتم ترانه، دنیا را فراموش کرده بودم.
در همان حالِ رقص و آواز، ناگهان نگاهم به کسی افتاد که بیصدا روی یکی از مبلهای کتابخانه نشسته بود و مرا با حالتی جدی مینگریست.
نفسم در سینه حبس شد و با ترسی ناگهانی «هییی» بلندی کشیدم.
مثل آب یخ روی سرم ریخته باشند، یکباره ساکت شدم.
آهنگ مسخرهای که با شوق زمزمه میکردم، در گلویم ماسید و چهرهام از خجالت برافروخته شد.
احساس کردم زمین دهان باز کند و مرا ببلعد.
عبوسخان، بیهیچ حرفی، با پاهای رویهمانداخته روی مبل نشسته بود.
ابروهایش کمی بالا رفته بودند و نگاهش، هرچند خنثی بهنظر میرسید، در عمق خود برق خندهای پنهان داشت.
چشمانش میدرخشیدند؛ طوری که انگار از تماشای دستپاچگی من، لذت میبرد.
آه، خاک بر سرم!
انگار تقديرم شده بود هر بار مقابل او آبروريزي كنم.
منِ مفلوك، چرا هميشه در بدترين لحظات بايد با عبوسخان روبهرو شوم؟
گويي اين مرد، مأمور آبروريزيهاي من بود.
سرفهای مصلحتی کردم و دستم را بیاختیار به صورتم کشیدم، شاید چیزی از خجالتم کم شود.
دستپاچه و با صدایی لرزان لب زدم:
_ _ _سلام.
بیآنکه از جای برخیزد، کتابی را که در دست داشت روی میز گذاشت.
سپس با طمانینه دستانش را در هم گره زد و با نگاهی خونسرد و لبخندی محو گفت:
_ _ _ع سلام.
ادامه دارد...
راننده مقابل مكتب موتر را متوقف کرد.
آهسته در را باز کردم و پا بیرون گذاشتم؛ هوای نمدار صبحگاهی در صورتم نشست.
مكتب خلوتتر از همیشه بود. خبری از شلوغی و همهمهی روزهای عادی نبود.
به سوی صنف قدم برداشتم.
در را باز کردم و نگاهی به داخل انداختم؛ تا هنوز هیچکس نیامده بود.
بکسم را روی میز گذاشتم و بیدرنگ با خوشحالي به سمت کتابخانه رفتم.
دلخوش از خلوتی فضا و بیخبر از حضور احتمالی کسی، شروع کردم به آواز خواندن، با همان لحن سرخوشانهی همیشگیام:
_ _ _«جان میرقصه دلم، جانانه میرقصه دلم...»
آهنگ را زیر لب ادامه دادم و با همان شور کودکانهام، آرام با حرکات کمر و باسن همراهیاش میکردم.
هیچکس نبود که نگاه کند، پس با خیال راحت، با حالتی بامزه و مسخره وارد کتابخانه شدم.
نمیدانم آن آهنگ را کجا شنیده بودم، اما در ذهنم مانده بود و حالا شده بود همراه لحظههای خلوت و دیوانهبازیام.
قدمهایم را روی موزاییکهای سرد کتابخانه میکوبیدم و در دل، با ریتم ترانه، دنیا را فراموش کرده بودم.
در همان حالِ رقص و آواز، ناگهان نگاهم به کسی افتاد که بیصدا روی یکی از مبلهای کتابخانه نشسته بود و مرا با حالتی جدی مینگریست.
نفسم در سینه حبس شد و با ترسی ناگهانی «هییی» بلندی کشیدم.
مثل آب یخ روی سرم ریخته باشند، یکباره ساکت شدم.
آهنگ مسخرهای که با شوق زمزمه میکردم، در گلویم ماسید و چهرهام از خجالت برافروخته شد.
احساس کردم زمین دهان باز کند و مرا ببلعد.
عبوسخان، بیهیچ حرفی، با پاهای رویهمانداخته روی مبل نشسته بود.
ابروهایش کمی بالا رفته بودند و نگاهش، هرچند خنثی بهنظر میرسید، در عمق خود برق خندهای پنهان داشت.
چشمانش میدرخشیدند؛ طوری که انگار از تماشای دستپاچگی من، لذت میبرد.
آه، خاک بر سرم!
انگار تقديرم شده بود هر بار مقابل او آبروريزي كنم.
منِ مفلوك، چرا هميشه در بدترين لحظات بايد با عبوسخان روبهرو شوم؟
گويي اين مرد، مأمور آبروريزيهاي من بود.
سرفهای مصلحتی کردم و دستم را بیاختیار به صورتم کشیدم، شاید چیزی از خجالتم کم شود.
دستپاچه و با صدایی لرزان لب زدم:
_ _ _سلام.
بیآنکه از جای برخیزد، کتابی را که در دست داشت روی میز گذاشت.
سپس با طمانینه دستانش را در هم گره زد و با نگاهی خونسرد و لبخندی محو گفت:
_ _ _ع سلام.
ادامه دارد...
🔥3❤2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمان: #حيات_عشق نويسنده: #بهشت_ماندگار قسمت: #چهارم با صدای آرام و جدی داکتر، نگاهم را از یوسف گرفتم و به سمت او چرخاندم. داکتر نگاهی گذرا به برگه در دستش انداخت و با لحنی آرام گفت: _ _ _حالشان بهتر شده، اما نیاز به مراقبت و تغذیه مناسب دارند. …
رمان: #حيات_عشق
نويسنده: #بهشت_ماندگار
قسمت: #پنجم
با صورتی خجلزده و سرخی نشسته بر گونههایم، بیاختیار به او خیره مانده بودم؛
نه میتوانستم نگاه برگردانم، نه کلامی برای گفتن داشتم.
انگار زمان برایم ایستاده بود و تنها چیزی که میدیدم، چشمان نافذ و خندان او بود.
آه، الحال بروم يا بمانم؟
اگر بروم فكر نميكند كه بخاطر موجوديت او خجلزده شدهام؟!
خب، شدي دیگر نهيرِ كودن!
در همين اوهام بودم كه عبوس خان گفت:
_ _ _اگر ديد زدن من تمام شد به كارت برس!
با چشمان مات و متحير نگاهش كردم، تازه متوجه شدم كه اين نگاه هاي سركشم روي او بوده است.
چنان میگوید "ديد زدن من" انگار عجب چيز ديدني هم است.
بي آنكه حرفي بزنم، با قدم هاي آرام به سمت قفسه كتاب ها رفتم.
زير نگاه هاي سنگین وي، شروع به جستجوي كتاب مد نظرم كردم.
در همان لمحه، نگاهم به كتابي افتيد، اسمش بود "دختر سوداگر"
دستم را به سويش دراز كردم اما قدم نرسيد.
دوباره سعي كردم ولي باز هم موفق نشدم.
كلافه نفسم را بيرون كردم كه در همان لمحه، عطر غريبي به مشامم پيچيد. رُخم را دور داده و ديدم كه عبوس خان كنارم ايستاده بود و دستش به سمت كتاب دراز شده بود.
كتاب را برداشت و به دستم داد.
خجلزده و كمي شيطنتآميز لب زدم:
_ _ _تشكر، به زحمت شديد.
ابروي بالا انداخت و با لبخند محوي پرسيد:
_ _ _پس تشكر كردن را ياد داري؟
نهير كوچولوي درونم با شيطنت خنديد.
ولي در ظاهر خود را جدي گرفتم، با غرور سري تكان دادم و گفتم:
_ _ _پس چه گمان كرديد؟ البته كه ياد دارم!
چشمان اقيانوسي اش خنديدند.
كتاب را به قفسه سينهام نزديك كردم و با همان لبخند شيطنتآميزم از كنارش گذشتم، قبل ازينكه پا به بيرون بگذارم، با صداي رسايم داد زدم:
_ _ _در ضمن، بابت ديروز نيز معذرت ميخواهم!
لب زيرينم را ميان دندانهایم فشردم و به سمت صنف درسي شتاختم.
امروز مضمون ادبيات نداشتيم.
پس با خيال راحت در كرسي خود جلوس كردم.
پس از پایان ساعات درسی، با قدمهایی بلند و اعتمادبهنفسی که نمیدانم ریشهاش از کجابود، از صنف بیرون شدم.
پرنیان و هوسی نیز در کنارم همراه بودند.
وقتی به محوطه مکتب رسیدیم، باران شدت گرفت.
همه برای آنکه خیس نشوند، زير سقفچهها و سايبانها پناه گرفتند.
من اما، بياعتنا به باران، دستهايم را باز كردم و صورتم را رو به آسمان گرفتم.
قطرههاي سرد باران بر صورتم مينشستند و حس آزادي را در وجودم زنده ميكردند.
پرنيان با تعجب گفت:
_ _ _نهير، ديوانه شدي؟ تَر ميشي دختر!
لبخند زدم و گفتم:
_ _ _شايد... اما گاهي ديوانه بودن از عاقل بودن هم زيباتر است.
همين بودم؛
نهیر لجباز، شیطان و کمی هم دیوانه!
با صدای نگهبان که از شدت فریاد نزدیک بود حنجرهاش پاره شود، دست از ديوانهبازیهایم کشیدم.
گفت:
_ _ _رانندهات آمده!
با هوسي و پرنيان خداحافظي كوتاه كردم. در همان دم، نگاهم با دو جفت چشمان آبي كه از دور به من خيره شده بودند، گره خورد.
نگاهش چنان عميق و پرمعنا بود كه گويي سراسر وجودم را میخواند؛
مثل آنكه هر رمزی در دلم را میدانست و با يك نگاه همهی سکوتها را میشکست.
دلم لرزيد و نتوانستم نگاهش را پاسخ دهم.
با تپش قلبی که شتاب گرفته بود، سرم را پايين انداختم و قدمهایم را سريعتر کردم.
اما آن نگاه هنوز پشت سرم سنگینی میکرد، تا وقتی كه از محوطه مدرسه دور شدم.
سوار موتر شدم و سرم را به شيشه تكيه دادم.
با نشستن من، راننده حركت كرد و راه خانه را در پیش گرفت.
زمان حال:
با توقف موتر مقابل منزلی لوکس و شیک، ناگهان از آن خاطرههای شیرین بیرون کشیده شدم.
درِ منزل به آرامی گشوده شد و موتر يوسف به داخل حیاط رفت.
خانهای زیبا و بسیار باشکوهي است؛ حیاطی گسترده و سرسبز که درختان بلند و گلهای رنگارنگ آن را در آغوش گرفته اند.
نور مهتاب روی سنگفرشها میرقصند و فضای آرام و دلنشینی را رقم زده است.
يوسف بیهیچ سخنی از موتر پیاده شد و من نیز همراه مادرش از ماشین خارج شدم.
وارد منزل شدیم؛ صالونی زیبا و مجلل پیش رویمان است.
در تعجب فرو رفتم، چون تا حالا میدانستم يوسف اینقدر ثروتمند نیست،
اما حالا با این خانهی باشکوه روبرو شدهام که دنیایی متفاوت را نشان میدهد.
در صالون روی یکی از مبلها نشستم.
در همین لحظه، دختری زیبا از پلهها پایین آمد و با دیدن مادر يوسف با ذوق گفت:
_ _ _موری...
اما وقتی نگاهم را دید، حرفش ناتمام ماند و با تعجب به من خیره شد.
مادرش گفت:
_ _ _نهير چند روزی مهمان ماست، دخترم.
دخترش...
پس همان خواهر يوسف است!
قبلاً دربارهاش برایم گفته بود، اما هرگز او را ندیده بودم.
دخترک با لبخندی عمیق کنارم نشست و گفت:
_ _ _میشناسم، سلام... من حرير هستم!
متقابلاً لبخندی زدم و گفتم:
_ _ _من هم نهیر هستم.
_ _ _ضرور نیست بگویی، قبلاً دربارهات شنیدهام...
نويسنده: #بهشت_ماندگار
قسمت: #پنجم
با صورتی خجلزده و سرخی نشسته بر گونههایم، بیاختیار به او خیره مانده بودم؛
نه میتوانستم نگاه برگردانم، نه کلامی برای گفتن داشتم.
انگار زمان برایم ایستاده بود و تنها چیزی که میدیدم، چشمان نافذ و خندان او بود.
آه، الحال بروم يا بمانم؟
اگر بروم فكر نميكند كه بخاطر موجوديت او خجلزده شدهام؟!
خب، شدي دیگر نهيرِ كودن!
در همين اوهام بودم كه عبوس خان گفت:
_ _ _اگر ديد زدن من تمام شد به كارت برس!
با چشمان مات و متحير نگاهش كردم، تازه متوجه شدم كه اين نگاه هاي سركشم روي او بوده است.
چنان میگوید "ديد زدن من" انگار عجب چيز ديدني هم است.
بي آنكه حرفي بزنم، با قدم هاي آرام به سمت قفسه كتاب ها رفتم.
زير نگاه هاي سنگین وي، شروع به جستجوي كتاب مد نظرم كردم.
در همان لمحه، نگاهم به كتابي افتيد، اسمش بود "دختر سوداگر"
دستم را به سويش دراز كردم اما قدم نرسيد.
دوباره سعي كردم ولي باز هم موفق نشدم.
كلافه نفسم را بيرون كردم كه در همان لمحه، عطر غريبي به مشامم پيچيد. رُخم را دور داده و ديدم كه عبوس خان كنارم ايستاده بود و دستش به سمت كتاب دراز شده بود.
كتاب را برداشت و به دستم داد.
خجلزده و كمي شيطنتآميز لب زدم:
_ _ _تشكر، به زحمت شديد.
ابروي بالا انداخت و با لبخند محوي پرسيد:
_ _ _پس تشكر كردن را ياد داري؟
نهير كوچولوي درونم با شيطنت خنديد.
ولي در ظاهر خود را جدي گرفتم، با غرور سري تكان دادم و گفتم:
_ _ _پس چه گمان كرديد؟ البته كه ياد دارم!
چشمان اقيانوسي اش خنديدند.
كتاب را به قفسه سينهام نزديك كردم و با همان لبخند شيطنتآميزم از كنارش گذشتم، قبل ازينكه پا به بيرون بگذارم، با صداي رسايم داد زدم:
_ _ _در ضمن، بابت ديروز نيز معذرت ميخواهم!
لب زيرينم را ميان دندانهایم فشردم و به سمت صنف درسي شتاختم.
امروز مضمون ادبيات نداشتيم.
پس با خيال راحت در كرسي خود جلوس كردم.
پس از پایان ساعات درسی، با قدمهایی بلند و اعتمادبهنفسی که نمیدانم ریشهاش از کجابود، از صنف بیرون شدم.
پرنیان و هوسی نیز در کنارم همراه بودند.
وقتی به محوطه مکتب رسیدیم، باران شدت گرفت.
همه برای آنکه خیس نشوند، زير سقفچهها و سايبانها پناه گرفتند.
من اما، بياعتنا به باران، دستهايم را باز كردم و صورتم را رو به آسمان گرفتم.
قطرههاي سرد باران بر صورتم مينشستند و حس آزادي را در وجودم زنده ميكردند.
پرنيان با تعجب گفت:
_ _ _نهير، ديوانه شدي؟ تَر ميشي دختر!
لبخند زدم و گفتم:
_ _ _شايد... اما گاهي ديوانه بودن از عاقل بودن هم زيباتر است.
همين بودم؛
نهیر لجباز، شیطان و کمی هم دیوانه!
با صدای نگهبان که از شدت فریاد نزدیک بود حنجرهاش پاره شود، دست از ديوانهبازیهایم کشیدم.
گفت:
_ _ _رانندهات آمده!
با هوسي و پرنيان خداحافظي كوتاه كردم. در همان دم، نگاهم با دو جفت چشمان آبي كه از دور به من خيره شده بودند، گره خورد.
نگاهش چنان عميق و پرمعنا بود كه گويي سراسر وجودم را میخواند؛
مثل آنكه هر رمزی در دلم را میدانست و با يك نگاه همهی سکوتها را میشکست.
دلم لرزيد و نتوانستم نگاهش را پاسخ دهم.
با تپش قلبی که شتاب گرفته بود، سرم را پايين انداختم و قدمهایم را سريعتر کردم.
اما آن نگاه هنوز پشت سرم سنگینی میکرد، تا وقتی كه از محوطه مدرسه دور شدم.
سوار موتر شدم و سرم را به شيشه تكيه دادم.
با نشستن من، راننده حركت كرد و راه خانه را در پیش گرفت.
زمان حال:
با توقف موتر مقابل منزلی لوکس و شیک، ناگهان از آن خاطرههای شیرین بیرون کشیده شدم.
درِ منزل به آرامی گشوده شد و موتر يوسف به داخل حیاط رفت.
خانهای زیبا و بسیار باشکوهي است؛ حیاطی گسترده و سرسبز که درختان بلند و گلهای رنگارنگ آن را در آغوش گرفته اند.
نور مهتاب روی سنگفرشها میرقصند و فضای آرام و دلنشینی را رقم زده است.
يوسف بیهیچ سخنی از موتر پیاده شد و من نیز همراه مادرش از ماشین خارج شدم.
وارد منزل شدیم؛ صالونی زیبا و مجلل پیش رویمان است.
در تعجب فرو رفتم، چون تا حالا میدانستم يوسف اینقدر ثروتمند نیست،
اما حالا با این خانهی باشکوه روبرو شدهام که دنیایی متفاوت را نشان میدهد.
در صالون روی یکی از مبلها نشستم.
در همین لحظه، دختری زیبا از پلهها پایین آمد و با دیدن مادر يوسف با ذوق گفت:
_ _ _موری...
اما وقتی نگاهم را دید، حرفش ناتمام ماند و با تعجب به من خیره شد.
مادرش گفت:
_ _ _نهير چند روزی مهمان ماست، دخترم.
دخترش...
پس همان خواهر يوسف است!
قبلاً دربارهاش برایم گفته بود، اما هرگز او را ندیده بودم.
دخترک با لبخندی عمیق کنارم نشست و گفت:
_ _ _میشناسم، سلام... من حرير هستم!
متقابلاً لبخندی زدم و گفتم:
_ _ _من هم نهیر هستم.
_ _ _ضرور نیست بگویی، قبلاً دربارهات شنیدهام...
❤3🔥2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمان: #حيات_عشق نويسنده: #بهشت_ماندگار قسمت: #چهارم با صدای آرام و جدی داکتر، نگاهم را از یوسف گرفتم و به سمت او چرخاندم. داکتر نگاهی گذرا به برگه در دستش انداخت و با لحنی آرام گفت: _ _ _حالشان بهتر شده، اما نیاز به مراقبت و تغذیه مناسب دارند. …
اما با ورود يوسف و صدای بلندش، حرفش نيمهکاره ماند.
رخم را به سمت او دور دادم؛ بلوز و شلوار راحتی برتن دارد، موهای سیاه و موجیاش که حالا خیس از آب اند.
عجب دلفریبي ميكند با این ظاهر ساده و زیبایش...
حقا كه اسم يوسف كاملا برازنده اش است!
روبه حرير كرد و با جبين چين خورده گفت:
_ _ _براي مهمان مادرم، اتاقش را نشان بده!
حرير سري تكان داد و با من همراه شده به سمت پله ها راه افتاد.
درونم آشفته و اندوهگين است.
دلگيرم، ازين جامعه، از سرنوشت شومم، از بي اعتنايي هاي او، از صورت پر از خشم او...
آه نهيرِ بدبخت!
خوب شد! خودم كردم، لعنت بر خودم باد!
وارد اتاقي شدم، حرير در را بست و با من قدم به داخل اتاق گذاشت.
با شور و هيجان گفت:
_ _ _خب نهير، راستي... قهر نميشوي اگر نهير صدايت بزنم؟ و يا...
پژمان وسط حرفش پريدم.
_ _ _نه عزيزم، راحت باش.
با لبخند سري تكان داد و حجاب سياهم را از تنم بيرون كشيد.
_ _ _خب، نهير جان، حتما خستهاي بخواب. شب خوش.
_ _ _شب خوش عزيزم.
او رفت و من نيز سر به بالين گذاشتم.
اما مگر خواب به چشمانم ميآيد؟
با یادآوری بدبختیهایم، قطرهای اشک از چشمانم جاری شد.
چه خوب میشد اگر من هم مثل دختران دیگر بودم!
به خدا، من هیچگاه خواهان آن همه اسم و رسم و دارایی نبودم...
كاش ميشد سرنوشت را تغيير داد، و يا كاش ميشد آنچه كه برايمان نوشته شده را ديد.
نفهمیدم چه زماني چشمانم گرم خواب شدند و به عالم بي خيالي فرو رفتم.
ادامه دارد...
رخم را به سمت او دور دادم؛ بلوز و شلوار راحتی برتن دارد، موهای سیاه و موجیاش که حالا خیس از آب اند.
عجب دلفریبي ميكند با این ظاهر ساده و زیبایش...
حقا كه اسم يوسف كاملا برازنده اش است!
روبه حرير كرد و با جبين چين خورده گفت:
_ _ _براي مهمان مادرم، اتاقش را نشان بده!
حرير سري تكان داد و با من همراه شده به سمت پله ها راه افتاد.
درونم آشفته و اندوهگين است.
دلگيرم، ازين جامعه، از سرنوشت شومم، از بي اعتنايي هاي او، از صورت پر از خشم او...
آه نهيرِ بدبخت!
خوب شد! خودم كردم، لعنت بر خودم باد!
وارد اتاقي شدم، حرير در را بست و با من قدم به داخل اتاق گذاشت.
با شور و هيجان گفت:
_ _ _خب نهير، راستي... قهر نميشوي اگر نهير صدايت بزنم؟ و يا...
پژمان وسط حرفش پريدم.
_ _ _نه عزيزم، راحت باش.
با لبخند سري تكان داد و حجاب سياهم را از تنم بيرون كشيد.
_ _ _خب، نهير جان، حتما خستهاي بخواب. شب خوش.
_ _ _شب خوش عزيزم.
او رفت و من نيز سر به بالين گذاشتم.
اما مگر خواب به چشمانم ميآيد؟
با یادآوری بدبختیهایم، قطرهای اشک از چشمانم جاری شد.
چه خوب میشد اگر من هم مثل دختران دیگر بودم!
به خدا، من هیچگاه خواهان آن همه اسم و رسم و دارایی نبودم...
كاش ميشد سرنوشت را تغيير داد، و يا كاش ميشد آنچه كه برايمان نوشته شده را ديد.
نفهمیدم چه زماني چشمانم گرم خواب شدند و به عالم بي خيالي فرو رفتم.
ادامه دارد...
❤2🔥2
من اين شيوه زيستن را بينهايت دوست دارم...
همين كه دور از هياهو، فارغ از قضاوتها و خرافات،
در گوشهای از جهان خودم زيست میكنم.
غرق در تخيلات شيرينم،
دنيايی كه هرشب با چشم بستن،
آغوشش را برايم باز میكند...
ذهنم ميان سطرهای رمانها پرسه میزند،
قلبم با قهرمانهای خيالم نفس میكشد،
و روحم،
در دنيای ساختهی خودم آرام میگيرد.
اينگونه زيستن را دوست دارم؛
چرا كه حقيقتاً در آن،
خودِ واقعیام را زندگی میكنم.
#بهشت_ماندگار✍
همين كه دور از هياهو، فارغ از قضاوتها و خرافات،
در گوشهای از جهان خودم زيست میكنم.
غرق در تخيلات شيرينم،
دنيايی كه هرشب با چشم بستن،
آغوشش را برايم باز میكند...
ذهنم ميان سطرهای رمانها پرسه میزند،
قلبم با قهرمانهای خيالم نفس میكشد،
و روحم،
در دنيای ساختهی خودم آرام میگيرد.
اينگونه زيستن را دوست دارم؛
چرا كه حقيقتاً در آن،
خودِ واقعیام را زندگی میكنم.
#بهشت_ماندگار✍
❤2🕊2🌚1
جهان سپاس از همهتان که محبت کردید و پاسخ دادید از طرف من.
واقعاً خوشحالم که در کنارم هستید، حضورتان برایم ارزشمند است. 🫠✨
گرچه این اولین باری نیست که مرا متهم به غرور میکنند، اما خیر باشد.
آنهایی که مرا میشناسند، میدانند که از غرور بویی نبردهام.
اگر گاهی کلامم جدیست، نه از سر تکبر، بلکه از احترامیست که برای خود قائلم.
حتی در پیامها سعی میکنم با استفاده از استیکر و ایموجی، منظورم را بهتر برسانم—چه در شوخی، چه در جدیت.
چون همین چیزهای کوچک هم میتوانند احساسات را منتقل کنند.
و اینکه میگم "تو برایم خطاب نکنيد"
فقط از آنجاست که هنوز به خود اجازه ندادهام کسی را که از من بزرگتر است یا نمیشناسم، بیاحترام مخاطب قرار دهم و یا برای شان تو خطاب کنم یا هر چی.
همان جمله معروف است: "احترام کن تا احترام ببینی."
با مهر و قدر،
از طرف کسی که مغرور نیست، فقط کمی جدیست. 💫💛
#دوشیزه_سادات
واقعاً خوشحالم که در کنارم هستید، حضورتان برایم ارزشمند است. 🫠✨
گرچه این اولین باری نیست که مرا متهم به غرور میکنند، اما خیر باشد.
آنهایی که مرا میشناسند، میدانند که از غرور بویی نبردهام.
اگر گاهی کلامم جدیست، نه از سر تکبر، بلکه از احترامیست که برای خود قائلم.
حتی در پیامها سعی میکنم با استفاده از استیکر و ایموجی، منظورم را بهتر برسانم—چه در شوخی، چه در جدیت.
چون همین چیزهای کوچک هم میتوانند احساسات را منتقل کنند.
و اینکه میگم "تو برایم خطاب نکنيد"
فقط از آنجاست که هنوز به خود اجازه ندادهام کسی را که از من بزرگتر است یا نمیشناسم، بیاحترام مخاطب قرار دهم و یا برای شان تو خطاب کنم یا هر چی.
همان جمله معروف است: "احترام کن تا احترام ببینی."
با مهر و قدر،
از طرف کسی که مغرور نیست، فقط کمی جدیست. 💫💛
#دوشیزه_سادات
❤🔥5
خب خیلی های تان در ناشناسم گفتین چرا روز مادر را تبریکی ندادم و یا اینکه چرا متنی نگذاشتم یا هم چرا پستی گذاشته نشد.
از همهی موضوعات دینی و اینها بگذریم
اول اینکه مادر جانم اهل تلگرام نیستن که برای شان پست بگذارم!
بجای اینکه پست بگذارم سعی میکنم رو به رو واژه هایم را برای شان بیان کنم.
دیگر اینکه فکر نکنم اینجا مادرِ داشته باشیم تا برای شان پست بگذاریم.
همه اینجا سوته مجرد هستند😁
بابت همین ها پست نگذاشتم.
مادرم در تلگرام و یا کانالم نیستن که من پست بگذارم و ایشان بخوانند پس همان بهتر که نگذاشتم.
از همهی موضوعات دینی و اینها بگذریم
اول اینکه مادر جانم اهل تلگرام نیستن که برای شان پست بگذارم!
بجای اینکه پست بگذارم سعی میکنم رو به رو واژه هایم را برای شان بیان کنم.
دیگر اینکه فکر نکنم اینجا مادرِ داشته باشیم تا برای شان پست بگذاریم.
همه اینجا سوته مجرد هستند😁
بابت همین ها پست نگذاشتم.
مادرم در تلگرام و یا کانالم نیستن که من پست بگذارم و ایشان بخوانند پس همان بهتر که نگذاشتم.
😁5
حالم از خودم بهم میخورد کوچکترین چیزی اعصبانیم میکند خیلی سعی میکنم آرام باشم ولی نمیتوانم اون لحظه از همه متنفر میشم و چیزهای شرم آوری به زبان میارم بعدش که آرام شدم خیلی پشیمان میشم اما چه فایده بازم عصبی بشم همون بساط است متأسفانه چیکار کنم؟
#دوشیزه_سادات
#دوشیزه_سادات
🔥2🌚1💔1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
حالم از خودم بهم میخورد کوچکترین چیزی اعصبانیم میکند خیلی سعی میکنم آرام باشم ولی نمیتوانم اون لحظه از همه متنفر میشم و چیزهای شرم آوری به زبان میارم بعدش که آرام شدم خیلی پشیمان میشم اما چه فایده بازم عصبی بشم همون بساط است متأسفانه چیکار کنم؟ #دوشیزه_سادات
بشکن !هر ان چیز گه دم دستت بود بشکن بهتر از این است که در خودت بریزی🔥!
من در همین موقعیت ها همین کار را میکنم خودم را زخمی بکنم بهتر از این است که ….
#-صهراوی🕊
من در همین موقعیت ها همین کار را میکنم خودم را زخمی بکنم بهتر از این است که ….
#-صهراوی🕊
چـکـامـهـ زار 🌘📜 pinned «بشکن !هر ان چیز گه دم دستت بود بشکن بهتر از این است که در خودت بریزی🔥! من در همین موقعیت ها همین کار را میکنم خودم را زخمی بکنم بهتر از این است که …. #-صهراوی🕊»
دلگیرم نه از کسی …از خودم که چرا هنوز امیدوارم برای چیزی که ممکن نیست!🔥
#-صهراوی🕊
#-صهراوی🕊
❤1🤔1
💯2
دلی که شکست ،صدایش را هیچکس نشنید… فقط صاحبش هرشب با همان توته های شکسته خوابید!🔥
#_صهراوی🕊
#_صهراوی🕊
💔1
🌚1
من از بغض های حرف میزنم که شب ها بی صدا گلویم را خراش میدهند!
و صبح هیچکس نمیداند چرا صدایم لرزان است🔥🙂
#_صهراوی🕊
و صبح هیچکس نمیداند چرا صدایم لرزان است🔥🙂
#_صهراوی🕊
🔥1💔1