میدانم خسته ای من..
اما این را هم بدان که رب الرحیم ات صبر هایت را بی جواب نمیگذارد …
حزن نامه ام 💌🗝
صهراوی 🕊
اما این را هم بدان که رب الرحیم ات صبر هایت را بی جواب نمیگذارد …
حزن نامه ام 💌🗝
صهراوی 🕊
💯1
هیچ موجودی به اندازه آدمیزاد نمیتواند تو رو از نیکی ات پشیمان بکند…❤️🔥
🔥1
از یک رفتارم نفرت دارم ..
هنگامی که یکی ناراحتم میکند متوانم جوابش را بدهم خیلی خوب هم میتوانم اما باز هم ترس
ترس اینکه مبادا ناراحت شود از من برای خدایش شکایت بکند …🖤🥀
#-حزن نامه ام💌🗝
صهراوی 🕊
هنگامی که یکی ناراحتم میکند متوانم جوابش را بدهم خیلی خوب هم میتوانم اما باز هم ترس
ترس اینکه مبادا ناراحت شود از من برای خدایش شکایت بکند …🖤🥀
#-حزن نامه ام💌🗝
صهراوی 🕊
🔥1🕊1
ولَيالٍ عَشرٍ
🌱 از بزرگترین و باشکوهترین فصلهای طاعت،
دههٔ ذیالحجه است؛
الله عظمت آن را بالا برد
و مقامش را گرامی داشت،
و به آن سوگند یاد کرد.
روزهای آن، باغهایی پربار و حاصلخیزند؛
هر خیری که در آن کاشته شود، بیتردید پاداشی بزرگ به بار میآورد.
پس خوشا به حال کسی که
در این ایام تلاش کند و کوشا باشد.
اللهم إجعل لنا فيها نصيباً من كل خير تقسمه
🌱 از بزرگترین و باشکوهترین فصلهای طاعت،
دههٔ ذیالحجه است؛
الله عظمت آن را بالا برد
و مقامش را گرامی داشت،
و به آن سوگند یاد کرد.
روزهای آن، باغهایی پربار و حاصلخیزند؛
هر خیری که در آن کاشته شود، بیتردید پاداشی بزرگ به بار میآورد.
پس خوشا به حال کسی که
در این ایام تلاش کند و کوشا باشد.
اللهم إجعل لنا فيها نصيباً من كل خير تقسمه
❤3❤🔥1
چه زیباست دغدغههای اهل قرآن..
گریه کردن به دلیل مشکل در حفظ کردن.
او گریه میکند چون در تلفظ یک بیت شعر مشکل دارد.
او به خاطر سختی که در داوری با آن مواجه شده بود، گریه میکند.
او گریه میکند چون دیر به خاطر میسپارد و زود فراموش میکند.
گریه می کند، چون آیه ای خوانده که لرزه بر اندامش افتاده است.
اهل قرآن، حتی نگرانیهایشان نیز دل را شاد میکند.
گریه کردن به دلیل مشکل در حفظ کردن.
او گریه میکند چون در تلفظ یک بیت شعر مشکل دارد.
او به خاطر سختی که در داوری با آن مواجه شده بود، گریه میکند.
او گریه میکند چون دیر به خاطر میسپارد و زود فراموش میکند.
گریه می کند، چون آیه ای خوانده که لرزه بر اندامش افتاده است.
اهل قرآن، حتی نگرانیهایشان نیز دل را شاد میکند.
❤🔥4❤1🔥1
چرخ گردون چه بخندد چه نخندد تو بخند
مشکلی گر سر راه تو ببندد تو بخند
غصه ها فانی و باقی تو بخند
گر دلت از ستم و غصه برنجد تو بخند:)
مشکلی گر سر راه تو ببندد تو بخند
غصه ها فانی و باقی تو بخند
گر دلت از ستم و غصه برنجد تو بخند:)
🌚3
امروز کارهای زیادی دارم، باید حافظهام را سلاخی کنم، روحام را منجمد کنم و سپس بیاموزم که دوباره زندگی کنم.
🕊4
ای عزیز من ، گذشتیم ولی چه فایده ما دیگر کلی تیکههای شکسته داریم.
💯3🔥1
یا محمّد (ص)، آمدهام از دردها و شکوههایم با تو بگویم... آیا شنوا خواهی بود؟
خدایم، انگار وقتی برای شنیدن نالههایم ندارد...
آه، میبینی ای رسول خدا؟ از شدت خستگی گاهی واژههایم بوی شکایت میگیرد، شاید حتی به مرز کفر نزدیک شود...
اما تو بشنو، تو واسطه باش، به پروردگارت بگو:
در این گوشهی دنیا، بندهای خسته و دلشکسته، از نامردیها، بیوفاییها و جفاهای روزگار به ستوه آمده است.
نَفَس کشیدن برایش سختتر از هر درد دیگری شده...
ای رسول مهربانی، شکوههایم بسیار است؛ شاید اگر مینوشتم، کتابی میشد از رنج و درد.
کاش در زمان تو میزیستم...
کاش هرگاه دلمان از این دنیا میگرفت، به سراغت میآمدیم و در پناه صداقت و مهربانیات آرام میگرفتیم...
غایبنویس 🖋🥀*
خدایم، انگار وقتی برای شنیدن نالههایم ندارد...
آه، میبینی ای رسول خدا؟ از شدت خستگی گاهی واژههایم بوی شکایت میگیرد، شاید حتی به مرز کفر نزدیک شود...
اما تو بشنو، تو واسطه باش، به پروردگارت بگو:
در این گوشهی دنیا، بندهای خسته و دلشکسته، از نامردیها، بیوفاییها و جفاهای روزگار به ستوه آمده است.
نَفَس کشیدن برایش سختتر از هر درد دیگری شده...
ای رسول مهربانی، شکوههایم بسیار است؛ شاید اگر مینوشتم، کتابی میشد از رنج و درد.
کاش در زمان تو میزیستم...
کاش هرگاه دلمان از این دنیا میگرفت، به سراغت میآمدیم و در پناه صداقت و مهربانیات آرام میگرفتیم...
غایبنویس 🖋🥀*
❤2
دیگر نمیخواهم کسی به من عادت کند. من به کسی عادت کنم. یک روز باید جدا شد. باید تنها ماند. باید شکست.
❤🔥2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
یا محمّد (ص)، آمدهام از دردها و شکوههایم با تو بگویم... آیا شنوا خواهی بود؟ خدایم، انگار وقتی برای شنیدن نالههایم ندارد... آه، میبینی ای رسول خدا؟ از شدت خستگی گاهی واژههایم بوی شکایت میگیرد، شاید حتی به مرز کفر نزدیک شود... اما تو بشنو، تو واسطه…
شکوه هایم بسیار است
شاید اگر مینوشتم کتابی میشد از درد رنج ….❤️🔥
شاید اگر مینوشتم کتابی میشد از درد رنج ….❤️🔥
💔3
زن اگر دوستت داشته باشد،
می تواند برای پاسخ به دعوت تو برای نوشیدن قهوه، از پاریس به دمشق بیاید؛
و اگر قلبش را به روی تو ببندد،
خسته تر از آن است که یک حبه قند با تو بخورد!
می تواند برای پاسخ به دعوت تو برای نوشیدن قهوه، از پاریس به دمشق بیاید؛
و اگر قلبش را به روی تو ببندد،
خسته تر از آن است که یک حبه قند با تو بخورد!
از یاد داشت های -نزار قبانی
❤🔥4
چـکـامـهـ زار 🌘📜
زن اگر دوستت داشته باشد، می تواند برای پاسخ به دعوت تو برای نوشیدن قهوه، از پاریس به دمشق بیاید؛ و اگر قلبش را به روی تو ببندد، خسته تر از آن است که یک حبه قند با تو بخورد! از یاد داشت های -نزار قبانی
زن عاشق معایب و حتی بدجنسیهای مرد محبوبش را توجیه میکند، طوری که خود مرد هم تا به حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدیهایش بیاورد.
فئودور داستایفسکی، نازنین
❤🔥2
ᵍʳᵉᵃᵗ ⁱᵈᵉᵃˢ ᵃʳᵉ ᵖʳᵒᵈᵘᶜᵉᵈ ⁱⁿ ᵗʰᵉ ᵐⁱⁿᵈˢ ᵒᶠ ᵍʳᵉᵃᵗ ᵖᵉʳˢᵒⁿᵃˡⁱᵗⁱᵉˢ.
اندیشه های بزرگ در ذهن شخصیت های بزرگ تولید میشوند.
اندیشه های بزرگ در ذهن شخصیت های بزرگ تولید میشوند.
❤3
Forwarded from . (صهراᥫ᭡وی 🕊)
امروز، میان اینهمه مشغلههای زندگی،
با خود گفتم: "لحظهای بنشین... نفسی بگیر... با خودت خلوتی کن."
برجا نشستم، نگاهی به آسمان مهگرفته انداختم.
آسمانی که آرامآرام دلش میگرفت. انگار بغضی در گلو داشت که نمیتوانست فرو دهد.
و ناگاه، بارانی تند فرو ریخت...
بغضش شکست، گریهاش گرفت.
زیر همان باران نشستم و باز در فکر غرق شدم...
گفتم: "امروز، با دل خستهام سخن بگویم."
او که سالهاست درون من ساکت مانده، خوب میدانست دلتنگ چه هستم.
پرسیدم:
– ای دل، ای دلی که هزاران بار شکستمات... بگو دلت برای چه تنگ شده؟ بیدار شو، این دنیای سرد و بیرحم را ببین.
ببخش که بخاطر این آدمهای بهظاهر انسان، خاموشت کردم و شدم سنگدل.
دل گفت:
+ دلم همان کودکیام را میخواهد…
آنجا که بیدلیل میخندیدی،
وقتی تازه از مکتب رخصت میشدی، لوازمت را گوشهای میگذاشتی،
مینشستی پای تلویزیون، کارتون محبوبت را تماشا میکردی،
بعد غذایت را میخوردی و همانجا، دراز میکشیدی برای مشقهایت...
خوابآلود، کتابچه در دست، به خواب عمیق میرفتی...
و ناگهان، نوازش موهایت تو را بیدار میکرد،
چشم میگشودی و پدرت را میدیدی،
بغلش میکردی، صورتش را غرق بوسه...
و وقتی بهیاد میآوردی که مشقهایت ناتمام مانده،
با آن صدای آرامشبخش میگفت:
"تشویش نکن، جان پدر، من کمکت میکنم..."
و این، اوج خوشبختیات بود.
– آه ای دل، حرف دلم را گفتی...
من هم دلتنگ همان روزهایم...
صهراوی 🕊
با خود گفتم: "لحظهای بنشین... نفسی بگیر... با خودت خلوتی کن."
برجا نشستم، نگاهی به آسمان مهگرفته انداختم.
آسمانی که آرامآرام دلش میگرفت. انگار بغضی در گلو داشت که نمیتوانست فرو دهد.
و ناگاه، بارانی تند فرو ریخت...
بغضش شکست، گریهاش گرفت.
زیر همان باران نشستم و باز در فکر غرق شدم...
گفتم: "امروز، با دل خستهام سخن بگویم."
او که سالهاست درون من ساکت مانده، خوب میدانست دلتنگ چه هستم.
پرسیدم:
– ای دل، ای دلی که هزاران بار شکستمات... بگو دلت برای چه تنگ شده؟ بیدار شو، این دنیای سرد و بیرحم را ببین.
ببخش که بخاطر این آدمهای بهظاهر انسان، خاموشت کردم و شدم سنگدل.
دل گفت:
+ دلم همان کودکیام را میخواهد…
آنجا که بیدلیل میخندیدی،
وقتی تازه از مکتب رخصت میشدی، لوازمت را گوشهای میگذاشتی،
مینشستی پای تلویزیون، کارتون محبوبت را تماشا میکردی،
بعد غذایت را میخوردی و همانجا، دراز میکشیدی برای مشقهایت...
خوابآلود، کتابچه در دست، به خواب عمیق میرفتی...
و ناگهان، نوازش موهایت تو را بیدار میکرد،
چشم میگشودی و پدرت را میدیدی،
بغلش میکردی، صورتش را غرق بوسه...
و وقتی بهیاد میآوردی که مشقهایت ناتمام مانده،
با آن صدای آرامشبخش میگفت:
"تشویش نکن، جان پدر، من کمکت میکنم..."
و این، اوج خوشبختیات بود.
– آه ای دل، حرف دلم را گفتی...
من هم دلتنگ همان روزهایم...
صهراوی 🕊
❤2💔1