چـکـامـهـ زار 🌘📜
457 subscribers
544 photos
76 videos
10 files
368 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
Forwarded from ایـوانـ مـنـ
باز دارم خیلی زندگی را به خودم سخت می‌گیرم و از همه چی و همه کَس بدم می‌آید. سلام بر pms.
🍓2❤‍🔥1💔1😭1
Forwarded from ایـوانـ مـنـ
زن!
این کلمه دو حرفی چه دنیای پُر رمز و رازی که در خود پنهان نکرده...
و من زَنَم، شاید زن بودن زیباترین و تلخ ترین حالت ممکن باشد، گاهی می‌گویم زن بودن درد و رنج است و گاهی می‌گویم عشق و شعف‌ است... فکر می‌کنم هیچ‌گاه قرار نیست بدانم این کلمه دو حرفی که تمام وجود مرا معنا می‌دهد چیست.
زن! این موجود لطیف و شکستنی در مواجه با درد و رنج و مشکلات نمی‌شکند بلکه آرام آرام ذوب می‌شود.
برای من زنان لطیف‌ترین قوی دلانِ کهکشان اند!
تنها چیزی که از خودم، زن! می‌دانم این است که ما زن هستیم به هر ماه خون دیدن عادت داریم، تا به هفت روز خونریزی داریم وقتی غذا می‌خوریم، صحبت می‌کنیم، قدم می‌زنیم، کار می‌کنیم، نفس می‌کشیم و رنج می‌بریم...
ما را که هفت روز خونریزی از پا نمی‌اندازد و نمی‌کُشد از چیزی نترسانید!
❤‍🔥2💘2💔1🍓1
"نشستم چای خوردم، شعر گفتم، شاملو خواندم
اگر منظورت این‌ها بود، خوبم. بهترم یعنی.."
🌚2🍓2💔1🙈1
بله عزیزِ من، گویی ما به دنیا آمده بودیم
تا سهم مان از زندگی فقط جنگیدن، صبر کردن و دوام آوردن باشد؛ آن‌ هم با قلبی که زیر بارِ این‌همه درد و اندوه و صبر مچاله شده بود.

#دوشیزه_سادات
💔3🌚1💯1🍓1🤝1
Forwarded from STAR | ستـاٰره
‏قطع ارتباط با کسی، لزوما به معنی کینه و دشمنی نیست،
من برایت آرزوی خوشبختی می‌کنم، ولی دور از من و دنیای من....

#ستـاره
💯6🍓1
تنها خودم می‌دانم چه بر من گذشته است؛ چه اندازه کشیدن بارِ رنج‌هایی که هیچ‌کس از آن‌ها خبری نداشت دشوار بود، و چه بسیار شب‌هایی که در خلوتِ تنهایی خویش درباره‌شان گریستم.

#دوشیزه_سادات
💔4🍓2🤝1
کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن؟!
🍓2💘1
به هیچ کاری نمی‌توانم علاقمند بشوم و اصلاً مسائلی برایم پیش آمده که گفتن و یا نوشتنش هم احمقانه به نظرم می‌آید. فقط می‌دانم که خسته هستم و هیچ چاره‌ای هم ندارم و یا دارم اما حوصله کوچک‌ترین اقدام حتّی تکان دادن سر انگشت را هم ندارم.

• صادق هدایت
💔2🍓1😭1🤝1
از همه‌ی حرف‌ها و حدیث‌ها بگذریم؛ اما این‌که درد مرا نمی‌دانستند و با وجود آن همه فقدان، باز هم پرحرفی می‌کردند و قضاوت، درد دیگری بود که در روح و جانم رخنه می‌کرد.

#دوشیزه_سادات
💔2🌚1🍓1😭1💘1
«این‌که دردم را نمی‌دانی، بود دردِ دگر...»
🌚3🍓2
Forwarded from ایـوانـ مـنـ
مادر یک متلِ دارد می‌گوید:
زن کوچه شو زن بچه نی...!
💯4🌚2😐2🍓2💔1
نخ سیگار میان انگشتان ظریف و نحیف اش دیدنی بود
نمی‌دانم چه باعث شده بود تا رو به سیگار بیاورد کدامین درد کدامین رنج شاید هم ذوق و شوق بوده است نمی‌دانم.
اما این را خوب میدانم،
پایان راه برای زن سیگاری است زنی،که قید زنانگی، حرف مردم، ریه و قلب و حتی خودش را زده...
او از همه شکسته تر بود.
اما با این همه و با این حال تماشای او با آن نخ سیگار چیزی از تماشای یک تابلو کم نداشت...!


نامهٔ دوشیزه سادات،
برای من.....
❤‍🔥2🍓1💘1
Forwarded from مُوَحِّدَة (~ ام الهادیه)
آیا استفاده از واژهٔ «عشق» برای الله عزوجل درست است؟

نخست، در قرآن و سنت برای محبت و دوست داشتن الله سبحانه‌وتعالی از واژه‌های «حُب» و «محبت» استفاده شده است اما واژهٔ «عشق» در قرآن و احادیث صحیح برای محبت نسبت به الله سبحانه‌وتعالی ثابت نشده است. بنابراین، وقتی می‌گوییم الله سبحانه‌وتعالی را دوست داریم، بهتر است از واژهٔ حُب (محبت) استفاده کنیم، نه «عشق».

دوم، اگر بگوییم «من عاشق الله عزوجل هستم»، از نظر معنای واژه، الله سبحانه‌وتعالی «معشوق» قرار می‌گیرد. در حالی که واژهٔ عشق در کاربرد معمول خود مفاهیمی مانند دلباختگی میل شدید، شهوت و تمایلات عاشقانه‌ای را در بر می‌گیرد که میان زن و شوهر یا جنس مخالف وجود دارد. نسبت دادن چنین مفاهیمی به الله عزوجل اشتباهی بسیار بزرگ و بی‌احترامی بزرگی نسبت به ذات مقدس اوست.

این اشتباه در میان برخی صوفیان و همچنین بعضی مردم در کشور ما نیز رایج است. بنابراین، همه باید نسبت به این مسئله آگاهی داشته باشند.

برای اطلاعات بیشتر: کتاب «قاعدة في المحبة» نوشتهٔ شیخ‌الاسلام ابن تیمیه رحمه‌الله.

والله أعلم.

سلیمان الشافعی
🍓3💯1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
Photo
هرچه کوشید، نتوانست آن خرمن گیسوان را رام کند.
شانه را میان تارهای بلند مو می‌کشید، اما گویی گیسوانش نیز امروز سرِ سازگاری نداشتند؛ هر رشته‌ای که میان انگشتانش می‌گرفت، چند رشته‌ی دیگر از بند می‌گریختند و بر شانه و پشتش می‌ریختند.
بار دیگر تلاش کرد.
باز هم نشد.
شانه را با دلخوری کنار گذاشت و چند لحظه به گیسوان پریشانش خیره ماند. چند تار مو روی صورتش لغزیده بود و اخم ظریفی میان ابروانش نشسته بود. غرورش نمی‌گذاشت از کسی کمک بخواهد، اما جز یک نفر، کسی هم نبود که بتواند این خرمن سرکش را به سامان برساند.
نفسی کشید.
دلش را به دریا زد و از جا برخاست.
پسر در کنج اتاق، میان انبوهی از کتاب‌ها و کمپیوتر اش نشسته بود و غرق کار خویش بود. نور نرم عصر از پنجره به درون می‌ریخت و بر قالین سرخ زیر پایش می‌نشست. سکوت اتاق را تنها صدای ورق خوردن کتاب و گاه‌گاهی ضربه‌ی انگشتانش بر صفحه‌کیبورد می‌شکست.
صدای قدم‌های دخترک که نزدیک شد، سر بلند کرد.
و همان یک نگاه کافی بود.
دخترک را دید؛ شانه به دست، با گیسوانی پریشان که چون شبِ بی‌قرار بر شانه‌هایش ریخته بود. چند تار مو بی‌اجازه روی صورتش افتاده و از آن اخم کوچکی که بر پیشانی داشت، می‌شد فهمید با گیسوانش چه جنگی کرده است.
لبخند آرامی گوشه‌ی لب پسر نشست.
دخترک اما خود را به ندیدن زد.
پیش رفت، کتاب‌ها و کمپیوتر اش را بی‌ملاحظه کنار زد، دست مرد را گرفت و بی‌آنکه مجال پرسیدن بدهد، او را روی قالین سرخ نشاند.
سپس شانه را در دستان مردانه‌اش گذاشت، پشت به او کرد و گیسوانش را بر پشت ریخت.
پسر نگاهی به خرمن مو انداخت و خنده‌ای از ته دل سر داد.
دخترک با لحن تند و تیزش گفت:
— چی گپ است خب؟ جمع‌شان کن دیگر!
پسر میان خنده گفت:
— باشد، بانوی کوچک؛ اما چرا خودت این کار را نکردی؟
دخترک اندکی سر چرخاند و با نگاهی طلبکارانه گفت:
— آقای بزرگ، این گیسوان به خاطر کی این‌همه بلند گذاشته شده؟
پسر شانه را میان موهایش برد و با لبخندی مغرور گفت:
— این که مثل روز روشن است؛ به خاطر من.
— پس کی بود که می‌گفت: «گیسوانت را بلند بگذار، خودم می‌بافم‌شان»؟
مکث کوتاهی کرد و با همان شیطنت همیشگی افزود:
— تمام این گیسوان به خاطر توست. حالا خودت باید جمع‌شان کنی؛ ورنه اگر دست من باشد، چیزی از این گیسوان بلند باقی نمی‌ماند.
پسر خنده‌ای کرد و شانه را آرام‌تر میان موهایش کشید.
— تو فقط دست بزن به این گیسوان؛ من می‌دانم و تو! البته که خودم برایت می‌بافم. بافتن مو را بی‌سبب که یاد نگرفته‌ام.
دخترک با کنجکاوی پرسید:
— پس برای چه یاد گرفتی؟
پسر بی‌درنگ پاسخ داد:
— برای اینکه بانوی کوچکم مجبور نشود دست به کارهای مردانه بزند.
لبخند کوچکی بر لب دخترک نشست.
آن‌قدر کوچک که اگر پسر حواسش به گیسوان او نبود، شاید اصلاً نمی‌دیدش.
چند لحظه هر دو خاموش ماندند. تنها صدای نرم شانه بود که میان تارهای گیسوان می‌لغزید و سکوت اتاق را با آهنگی آرام می‌شکافت.
دخترک ناگهان گفت:
— ولی کاش حنا کردن را هم درست یاد می‌گرفتی...
پسر نگاهش را به دستان حنابسته‌ی دختر انداخت.
— یعنی این حنایی که کردم به دلت نیست؟
دخترک فوراً گفت:
— نه، نه! هست... خیلی هم قشنگ است؛ اما از آن نقش‌دارهایش...
پسر خندید.
— هعی، دلبر! این را نباید خودت یاد بگیری؟
— نه!
پاسخش آن‌قدر قاطع بود که خنده‌ی پسر دوباره بلند شد.
— چرا؟
دخترک شانه‌ای بالا انداخت و با ساده‌ترین لحن دنیا گفت:
— من برای چه یاد بگیرم، آنگاه که شما را دارم؟
این بار دست پسر میان گیسوانش ایستاد.
خنده‌ای کرد و گفت:
— هههه! این «شما» گفتن‌هایت هنوز هم دست از سرم برنداشته. یک روز بالاخره از دستت قهر می‌شوم!
دخترک خندید و سرش را اندکی پایین انداخت.
— خب... چه کنم؟ دلم نمی‌آید مردی به این بزرگی با هیبت و وقار را با واژه‌ای به سادگی «تو» خطاب کنم.
مکثی کرد؛ لبخندی ریز روی لبش نشست.
— وقتی همه بیرون از اینجا شما را با آن‌همه هیبت و وقار، با احترام صدا می‌زنند، من چطور بیایم و بی‌پروا بگویم «تو»؟
پسر ابرویی بالا انداخت.
— پس این همه احترام از کجا آمد؟
دخترک آرام جواب داد:
— از دلم.
پسر لحظه‌ای ساکت ماند.
دخترک اما ادامه داد:
— شما گفتن من برای فاصله گرفتن نیست... برای این است که دلم نمی‌آید مردی را که این‌قدر برایم عزیز است، با یک واژه‌ی ساده صدا بزنم.
پسر لبخند زد؛ لبخندی که این بار نتوانست پنهانش کند.
— زیادی دلربایی نمی‌کنی بانو هان؟
دخترک چیزی نگفت.
فقط گونه‌هایش آرام‌آرام به لاله گون درآمد.
او خوب می‌دانست مردی که اکنون پشت سرش نشسته و با حوصله گیسوانش را می‌بافد، نزد دیگران همان مردِ باهیبت و باوقاری بود که حضورش برای بسیاری کافی بود تا زبان در کام بگیرند.
❤‍🔥3😭2🌚1🍓1💅1💘1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
Photo
اما نزد او...
تمام آن هیبت، جایی برای ماندن نداشت.
برای او، این مرد همان کسی بود که گیسوانش را می‌بافت، با حوصله روی انگشتان کوچکش لاک می‌زد و نقش‌های حنایی را بر دستان برف‌گونش می‌نشاند؛ همان دستانی که هرگز دوست نداشت بی‌حنا ببیند.
اگر روزی در کوچه بند کرمچ‌های دخترک باز می‌شد، پیش از آنکه او حتی فرصت خم شدن پیدا کند، مرد خودش پایین می‌شد، بندها را می‌بست و دوباره برمی‌خاست؛ بی‌آنکه برایش مهم باشد چه کسی می‌بیند.
شاید نزد بقیه‌ی مردان یک کار وقیحانه به نظر می‌رسید اما نزد او اینگونه نبود!
شاید همه‌ی این کارها را از نخست نمی‌دانست.
اما برای او آموخته بود.
مو بافتن را آموخته بود تا بانوی کوچکش مجبور نشود دست به کاری بزند که از نظر او مردانه بود.
حنا کردن را یاد گرفته بود تا دست‌های سفیدش بی‌نقش نماند.
و بستن بند کفش و کرمچ‌هایش را، چون برای او هیچ کاری آن‌قدر کوچک نبود که ارزش انجام دادن نداشته باشد.
او برای هیچ‌کس چنین مردی نبود.
فقط برای یک نفر.
برای همان بانوی کوچک و عاصی که نزد او، تمام هیبتش فرو می‌ریخت و از آن مردِ سخت و باوقار، چیزی جز قلبی نرم و دستی مهربان باقی نمی‌ماند.
دخترک آهسته دستش را عقب برد و انگشتان کوچک خود را روی دست مرد گذاشت.
حرکت شانه‌ی گیسوانش متوقف شد.
پسر سر خم کرد و به دست کوچک او نگریست.
دخترک چند لحظه خاموش ماند؛ گویی واژه‌ها را از دورترین و عمیق‌ترین گوشه‌ی دلش بیرون می‌کشید.
بعد آرام برگشت.
چشم در چشمش دوخت.
آن نگاه، دیگر شیطنت چند لحظه پیش را نداشت؛ چیزی عمیق‌تر در آن بود، چیزی که شاید مدت‌ها در دلش مانده و حالا راهی جز گفتن نداشت.
لبخند محوی بر لبش نشست.
— می‌دانی...؟
پسر آرام گفت:
— هوم؟
دخترک سرش را بر شانه‌ی او گذاشت و چشم‌هایش را بست.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد، چنان آرام که گویی می‌ترسید اگر بلندتر بگوید، این لحظه از میان‌شان فرار کند، زمزمه کرد:
— زندگانی بدون تو... حتی در ذهنم هم نمی‌گنجد.
لبخندی محوی بر لبان پسر نقش بست اما
چیزی نگفت.
فقط دستش را بر گیسوان او گذاشت و آرام نوازشش کرد.
و دخترک همان‌جا، میان عطر حنا و گیسوانی که حالا دیگر آرام گرفته بودند، فهمید بعضی آدم‌ها را نمی‌شود فقط دوست داشت.
بعضی آدم‌ها چنان آرام و بی‌خبر وارد تار و پود جانت می‌شوند که دیگر نبودن‌شان را نمی‌توانی حتی تصور کنی.
آن‌ها دیگر «بخشی از زندگی» نیستند؛
خودِ زندگی‌اند.
و برای بانوی کوچک، او دقیقاً همان آدم بود.
پسر خود را قرین گوش دخترک کرده و مغرورانه نجوا کرد:

نباید هم بگنجد دلبر من.

زندگی من تو هستی پس زندگی تو هم باید فقد و فقد من باشم.

#دوشیزه_سادات
❤‍🔥5🕊1🌚1💔1🍓1💅1💘1
ذوقق💘
😁2🕊2🍓1💘1
😭
😁3🌚2🕊1🍓1😭1