چـکـامـهـ زار 🌘📜
450 subscribers
529 photos
75 videos
10 files
347 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
او تلاش می‌کرد که حالش خوب شود و انسان شادی باشد، قدم می‌زد، گریه می‌کرد، با دوستانش وقت می‌گذراند، کتاب می‌خواند، سفر می‌رفت، اما هرچقدر که تقلا می‌کرد، باز هم چیزی از سنگینی قلبش کم نمی‌شد. انگار خلأ ای در او بود که با هیچ چیز پر نمی‌شد.
💔3🌚1🍓1
Forwarded from ایـوانـ مـنـ
‏«یا خیلی زیاد دوستم بدارید
‏یا از خانه‌تان
‏بیرونم کنید.
‏من
‏تحمّل هیچ اتفاق معمولی را ندارم»
💔2🌚1
عشق یعنی
بین او و دیگران از چند جهت
باید فرق بگذاری:
«حدیثاً و شعوراً و اهتماماً»

اول: نوع کلامت با او فرق داشته باشد.
دوم: احساست به او، منحصر به فرد باشد.
سوم: "توجه" خاص تو به او باشد.
-نزار قبانی
❤‍🔥2🌚1💔1💘1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
عشق یعنی بین او و دیگران از چند جهت باید فرق بگذاری: «حدیثاً و شعوراً و اهتماماً» اول: نوع کلامت با او فرق داشته باشد. دوم: احساست به او، منحصر به فرد باشد. سوم: "توجه" خاص تو به او باشد. -نزار قبانی
چرا تو
از میان تمام زنان
هندسه‌ی حیات مرا به هم میزنی،
و من اعتراض نمی‌کنم..
پا برهنه به جهان کوچکم وارد می‌شوی
و من اعتراض نمی‌کنم..
چرا تنها تو
تمام زنان را در وجود من می‌کشی
و من اعتراض نمی‌کنم..........

نزار قبانی....
❤‍🔥2🌚1
عاشق شوید در نهایت یا خوشبخت می‌شوید یا شاعر و یا هم یک نویسنده.

#دوشیزه_سادات
💯3💘2❤‍🔥1😁1🌚1😐1
Forwarded from ستــاره | STAR
کسی نوشت و خوب هم نوشت:
“دیگر انرژی لازم برای دوستی‌های بی‌معنی، تعاملات اجباری و مکالمه‌های غیرضروری را ندارم...”


یکی از حقایق زندگی...
💯2🌚1💔1
حقیقت این است، «قرار است روزی از راه برسد که از هر چیزی تنها خاطره‌ای باقی بماند.»
حتی من
حتی شما
و حتی اینجا...!
🌚2💔1
میشه هرگز خوب نشد اما ادامه داد...!
💔2🤝1
پنج سال گذشت. راستش این پنج سال را نه شوم می‌نامم و نه چیز دیگری؛ چون در این پنج سال نه همیشه غمگین بودیم و نه همیشه خوشحال. فقط زندگی کردیم؛ با تمام آنچه بر سر این وطن و بر سر ما آمد.
همه از بُعدهای غمگین‌کننده‌ی این پنج سال می‌گویند؛ از روزهای سخت، از حسرت‌ها، از چیزهایی که از دست رفت و از رویاهایی که نیمه‌تمام ماندند. اما کمتر کسی از خوبی‌هایی می‌گوید که در میان همین تلخی‌ها پنهان بود.
مطمئنم در این پنج سال، در وجود تک‌تک ما تغییراتی رخ داده است. چه می‌دانید، اگر آن تحولات اتفاق نمی‌افتاد، آیا ما یکدیگر را می‌شناختیم؟ من شما را و شما مرا؟ آیا اصلاً رو به نویسندگی می‌آوردیم؟ آیا این همه کلمه، این همه نوشته و این همه آدم، امروز کنار هم جمع می‌شدند؟ آیا این آدمی که حال هستیم آن زمان می‌بودیم؟
گمان نمی‌کنم.
از قدیم گفته‌اند: «شری برخیزد که در آن خیری نهفته باشد.» این تحولات، با تمام شرهایی که داشتند، خیرهایی نیز در دل خود پنهان کرده بودند. شاید یکی از همان خیرها، همین آشنایی‌ها بود؛ همین آدم‌هایی که در روزهای دشوار وطن، به شکلی وارد زندگی یکدیگر شدیم و از دور، برای همدیگر هم‌صحبت و همدل شدیم.
این پنج سال برای وطن ما آسان نبود؛ برای هیچ‌کدام‌مان هم آسان نبود. اما شاید بهتر باشد وقتی از این سال‌ها سخن می‌گوییم، تنها سیاهی‌هایش را نبینیم. در میان همین روزهای سخت، آدم‌هایی رشد کردند، قلم‌هایی به حرکت درآمدند، استعدادهایی پیدا شدند و دل‌هایی به هم نزدیک شدند.
شاید وطن‌دوستی فقط این نباشد که از سرزمینت در روزهای خوبش بگویی؛ گاهی دوست داشتن وطن یعنی در سخت‌ترین روزهایش هم هنوز دلت برایش بلرزد، هنوز امید داشته باشی و هنوز باور کنی که روزهای روشن‌تری خواهد آمد.
پنج سال گذشت؛ پنج سالی که بخشی از عمر ما و بخشی از تاریخ این سرزمین شد. نه می‌توانیم انکارش کنیم و نه می‌توانیم دوباره زندگی‌اش کنیم. فقط می‌توانیم از آن یاد بگیریم و امیدوار باشیم چیزی که حالا پیش آمده، دوباره رو به تمام‌شدن است؛ ان‌شاءالله.
❤‍🔥2🌚1💯1🍓1💘1
«امید زخم‌ها را وادار می‌کند به بهبودی».
🌚1💯1🍓1
عزیزم، تا وقتی می‌توانیم درباره‌ آن چای بنوشیم، بگذار اسمش را هم نیاوریم.
❤‍🔥1🌚1🍓1💘1
نمی‌دانم چه احساسی دارم و نمی‌دانم چه می‌خواهم و نمی‌دانم چه می‌کنم. انگار دیگر واقعاً وجود ندارم و به کلافی از بی‌سرانجامی، به توده‌ای مه تبدیل شده‌ام.
🌚1🍓1
خسته کننده ترین روز...!
💔4💯1🤝1
این روزها نمی‌توانم بنویسم، انگار کلماتم باهم قهر اند و‌ کنار هم نمی‌نشینند.
💔1🍓1