چـکـامـهـ زار 🌘📜
https://t.me/maahsokhan1/13210 انشاءالله همینطور یک قصد را دارم🤭😶🌫
این قصدم نباید زودتر آمین شود هنوز خیلیییییی وقت استتتت.
😁3😭2🐳1
میگفت:
چیز های زیبا در دنیا خیلی کمیاب هستند
مثلِ چشمانت، موهایت، دستانت، اصلاً کلاً خودِ تو.
چیز های زیبا در دنیا خیلی کمیاب هستند
مثلِ چشمانت، موهایت، دستانت، اصلاً کلاً خودِ تو.
🕊2🍓2💅2😁1🐳1💯1🙈1
زنده باد عکس هایی که آپلود نکردیم، خاطراتی که تعریف نکردیم و لحظه هایی که هیچکس نمیداند اتفاق افتادن!
🍓5🤝2😁1🐳1
آدم از خود میپرسد که تو با این سالها که گذشت چه کردی؟ بهترین سالهای عمرت را کجا در خاک کردی؟ اصلا زندگی کردی یا نه؟
غمانگیز است...
🍓3😁2🐳1😭1
💔7😁1🐳1🍓1😭1
Forwarded from ستــاره | STAR (ZARA)
موهاي تو خرمائی و شهرِ دلِ من بَم؛
آشفته نکن موي، که بَم زلزله خیز است..!
آشفته نکن موي، که بَم زلزله خیز است..!
🌚3😁2🐳1🙈1
محبوب من، نیمه شب است و من حنا گذاشتم به کَف دست خویش و با خود میاندیشم کاش کنارم بودی تا گیسوانم را از صورتم کنار بزنی...!
#دوشیزه_سادات
#دوشیزه_سادات
❤🔥3😁3🔥2🐳1💔1🍓1
Forwarded from رُوحُالقَمَرِ🦢🌙
چـکـامـهـ زار 🌘📜
محبوب من، نیمه شب است و من حنا گذاشتم به کَف دست خویش و با خود میاندیشم کاش کنارم بودی تا گیسوانم را از صورتم کنار بزنی...! #دوشیزه_سادات
محبوب من، نیمه شب است و قلبم درد میکند، انگار که مرا ذره ذره آب میکند، ای کاش کنارم بودی و با لحن گیرایت برایم میگفتی؛
هیس آرام باش، من کنار توام و همه چیز آمن و امان است....
هیس آرام باش، من کنار توام و همه چیز آمن و امان است....
#بانو_فقیرزاده
❤🔥3😁2🐳1🍓1🗿1
بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سرآید
_حافظ
دست به کاری زنم که غصه سرآید
_حافظ
❤🔥2😁1
Forwarded from ستــاره | STAR (ZARA)
تجربه ثابت کرده:
بعضی از آدما تا زمانی مراعاتت را میکنند
که فکر میکنند شاید برای شان منفعتی داری،
یا میتوانی تاثیرِ در زندگیشان بگذاری
اما اگر از این تصور یا انتظار گذر کنند
ممکن است چهره و رفتارِ از شان ببینی
که حتی تصورش هم نمیکردی
شاید حتی ۱۸۰ درجه برعکس ورژن قبلی
و اینجاست که حسابی جا میخوری…!
حقیقت تلخ...
بعضی از آدما تا زمانی مراعاتت را میکنند
که فکر میکنند شاید برای شان منفعتی داری،
یا میتوانی تاثیرِ در زندگیشان بگذاری
اما اگر از این تصور یا انتظار گذر کنند
ممکن است چهره و رفتارِ از شان ببینی
که حتی تصورش هم نمیکردی
شاید حتی ۱۸۰ درجه برعکس ورژن قبلی
و اینجاست که حسابی جا میخوری…!
حقیقت تلخ...
💯5😁1
میگفت:
نمیدانم تاوان این روسری که تو برای من برداشتی چه خواهد بود. اما وقتی موهایت را درحال رقص با باد دیدم، فهمیدم بی شک قاتل من خواهند شد...
نمیدانم تاوان این روسری که تو برای من برداشتی چه خواهد بود. اما وقتی موهایت را درحال رقص با باد دیدم، فهمیدم بی شک قاتل من خواهند شد...
❤🔥4🍓2
Forwarded from حرف | ربات پیامرسان
زیبا بود؛ اما آن روز که لباس سبزِ افغانی را بر تن کرده بود، انگار زیبایی معنای تازهای پیدا کرده بود. دیگر تنها یک دختر نبود که در برابر چشمانم ایستاده باشد؛ شبیه تصویری بود که سالها در گوشهای از خیال پنهان مانده و ناگهان به حقیقت پیوسته باشد.
آن لباس سبز، با آن ظرافت و شکوه، چنان بر قامتش نشسته بود که گویی رنگ سبز برای او آفریده شده بود؛ رنگی که وقار، لطافت و اصالتش را بیشتر آشکار میکرد. فِیشنِ دلربایش ساده بود، اما آنقدر برازنده که نگاه را بیاختیار به سوی خود میکشاند. انگار هر تار و نقش آن لباس، قصهای از زیبایی و نجابت او را روایت میکرد.
میخکِ ظریفِ بینیاش، مثل نقطهای کوچک اما درخشان بر چهرهاش مینشست و چالِ گونههایش، وقتی لبخندی آرام مهمان لبانش میشد، تمام دنیا را برای لحظهای از یادم میبرد. حجابش نیز زیباییاش را پنهان نمیکرد؛ برعکس، به آن شکوهی آرام و دلنشین میبخشید؛ شکوهی که تنها از وقار یک انسان میآید.
نمیدانم چه را باید بیشتر دوست میداشتم؛ آن نگاه آرامش را، آن لبخند کوتاه و پرمعنایش را، یا آن سادگیِ پر از جذابیتی را که بیهیچ تلاشی دل میبرد. او از آن آدمهایی بود که زیباییشان تنها در چهره نیست؛ در حضورشان است، در رفتاری که دارند، در آرامشی که با خود میآورند.
آن لحظه فهمیدم بعضی تصویرها فقط دیده نمیشوند؛ در دل حک میشوند. و او، با آن لباس سبز، آن حجاب زیبا، آن چالِ گونه و آن لبخند آرام، یکی از همان تصویرهایی شد که حتی گذر زمان هم نمیتواند از خاطره پاکش کند.
برای ساداتم💘🥹💚
زیبا بود؛ اما آن روز که لباس سبزِ افغانی را بر تن کرده بود، انگار زیبایی معنای تازهای پیدا کرده بود. دیگر تنها یک دختر نبود که در برابر چشمانم ایستاده باشد؛ شبیه تصویری بود که سالها در گوشهای از خیال پنهان مانده و ناگهان به حقیقت پیوسته باشد.
آن لباس سبز، با آن ظرافت و شکوه، چنان بر قامتش نشسته بود که گویی رنگ سبز برای او آفریده شده بود؛ رنگی که وقار، لطافت و اصالتش را بیشتر آشکار میکرد. فِیشنِ دلربایش ساده بود، اما آنقدر برازنده که نگاه را بیاختیار به سوی خود میکشاند. انگار هر تار و نقش آن لباس، قصهای از زیبایی و نجابت او را روایت میکرد.
میخکِ ظریفِ بینیاش، مثل نقطهای کوچک اما درخشان بر چهرهاش مینشست و چالِ گونههایش، وقتی لبخندی آرام مهمان لبانش میشد، تمام دنیا را برای لحظهای از یادم میبرد. حجابش نیز زیباییاش را پنهان نمیکرد؛ برعکس، به آن شکوهی آرام و دلنشین میبخشید؛ شکوهی که تنها از وقار یک انسان میآید.
نمیدانم چه را باید بیشتر دوست میداشتم؛ آن نگاه آرامش را، آن لبخند کوتاه و پرمعنایش را، یا آن سادگیِ پر از جذابیتی را که بیهیچ تلاشی دل میبرد. او از آن آدمهایی بود که زیباییشان تنها در چهره نیست؛ در حضورشان است، در رفتاری که دارند، در آرامشی که با خود میآورند.
آن لحظه فهمیدم بعضی تصویرها فقط دیده نمیشوند؛ در دل حک میشوند. و او، با آن لباس سبز، آن حجاب زیبا، آن چالِ گونه و آن لبخند آرام، یکی از همان تصویرهایی شد که حتی گذر زمان هم نمیتواند از خاطره پاکش کند.
برای ساداتم💘🥹💚
❤🔥2🙈2😁1💘1