چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
میان نبودن های بسیار:
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
به میان نبودنهای بسیار...
نمیدانم وقتی این نامه را میخوانی، خودت در کدامیک از آن نبودنها ایستادهای؛ میان آدمهایی که نیستند، حرفهایی که گفته نشدند، یا شاید خاطراتی که هنوز با وجود رفتنشان، جایی در دل ماندهاند.
راستی خودت چطوری؟
میان این همه نبودن، خودت را گم نکرده ای؟
با این همه از الله میخواهم:
هنوز چیزهایی باشند که حضورت را به زندگیات یادآوری کنند؛ یک جمله، یک کتاب، یک آدم، یا حتی سکوتی که در آن بتوانی کمی خودت باشی.
تازه با کانالت آشنا شدهام، اما نامش از همان ابتدا مکثی در آدم ایجاد میکند؛ «به میان نبودنهای بسیار»... نامی که انگار فقط یک نام نیست، بلکه قصهایست که هرکس میتواند بخشی از خودش را در آن پیدا کند.
گمانم اینجا جاییست برای حرفهایی که همیشه گفته نمیشوند؛ برای احساساتی که گاهی میان بودن و نبودن معلق میمانند و برای آدمهایی که شاید دیگر در کنارمان نباشند، اما ردّشان هنوز در میان واژهها باقیست.
انشاءالله میان تمام این نبودنها، همیشه چیزی برای ماندن پیدا کنی؛ نوری هرچند کوچک، دلی هرچند دور، و واژههایی که گاهی آرام و بیصدا، آدم را به خودش برمیگردانند.
با محبت، از طرف کسی که تازه به میان نبودنهای بسیار رسیده؛ و امیدوار است در میان این همه نبودن، نوشتههای زیبایی برای خواندن و ماندن پیدا کند.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
https://t.me/Hi_ch00
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
به میان نبودنهای بسیار...
نمیدانم وقتی این نامه را میخوانی، خودت در کدامیک از آن نبودنها ایستادهای؛ میان آدمهایی که نیستند، حرفهایی که گفته نشدند، یا شاید خاطراتی که هنوز با وجود رفتنشان، جایی در دل ماندهاند.
راستی خودت چطوری؟
میان این همه نبودن، خودت را گم نکرده ای؟
با این همه از الله میخواهم:
هنوز چیزهایی باشند که حضورت را به زندگیات یادآوری کنند؛ یک جمله، یک کتاب، یک آدم، یا حتی سکوتی که در آن بتوانی کمی خودت باشی.
تازه با کانالت آشنا شدهام، اما نامش از همان ابتدا مکثی در آدم ایجاد میکند؛ «به میان نبودنهای بسیار»... نامی که انگار فقط یک نام نیست، بلکه قصهایست که هرکس میتواند بخشی از خودش را در آن پیدا کند.
گمانم اینجا جاییست برای حرفهایی که همیشه گفته نمیشوند؛ برای احساساتی که گاهی میان بودن و نبودن معلق میمانند و برای آدمهایی که شاید دیگر در کنارمان نباشند، اما ردّشان هنوز در میان واژهها باقیست.
انشاءالله میان تمام این نبودنها، همیشه چیزی برای ماندن پیدا کنی؛ نوری هرچند کوچک، دلی هرچند دور، و واژههایی که گاهی آرام و بیصدا، آدم را به خودش برمیگردانند.
با محبت، از طرف کسی که تازه به میان نبودنهای بسیار رسیده؛ و امیدوار است در میان این همه نبودن، نوشتههای زیبایی برای خواندن و ماندن پیدا کند.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
https://t.me/Hi_ch00
Telegram
میانِ نبودنهای بسیار...
مسئله بودن یا نبودن بود!
🐳1🌚1🍓1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
ورق خیال،
نمیدانم وقتی این نامه را میخوانی، در کدام ورق از خیالهایت غرقی؛ میان چند صفحهی کتاب یا شاید درگیر جملهای که آنقدر به دلت نشسته که دلت نیامده تنها برای خودت نگهش داری.
آیا واقعاً خوب هستی، یا فقط همان «خوبم» کوتاهی که برای خلاص شدن از پرسش دیگران میگوییم را بر زبان میآوری و تمام؟!
با این همه انشاءالله همیشه حال دلت و حال روزگارت همچو خود فصل تابستان سبز و گرم باشد...!
گمانم تو از آن آدمهایی هستی که کلمات را فقط نمیخوانند؛ گاهی در میانشان زندگی میکنند.
نام کانالت هم خیلی قشنگ است؛ ورق خیال. انشاءالله هر ورقی که برمیزنی، برای خودت و کسانی که نوشتههایت را میخوانند، چیزی از جنس آرامش و زیبایی داشته باشد.
با محبت، از طرف کسی که تازه با ورق خیالت آشنا شده؛ و امیدوار است ورقهای زیبای بیشتری از این خیال را بخواند.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/Varaqe_Akhar
ورق خیال،
نمیدانم وقتی این نامه را میخوانی، در کدام ورق از خیالهایت غرقی؛ میان چند صفحهی کتاب یا شاید درگیر جملهای که آنقدر به دلت نشسته که دلت نیامده تنها برای خودت نگهش داری.
آیا واقعاً خوب هستی، یا فقط همان «خوبم» کوتاهی که برای خلاص شدن از پرسش دیگران میگوییم را بر زبان میآوری و تمام؟!
با این همه انشاءالله همیشه حال دلت و حال روزگارت همچو خود فصل تابستان سبز و گرم باشد...!
گمانم تو از آن آدمهایی هستی که کلمات را فقط نمیخوانند؛ گاهی در میانشان زندگی میکنند.
نام کانالت هم خیلی قشنگ است؛ ورق خیال. انشاءالله هر ورقی که برمیزنی، برای خودت و کسانی که نوشتههایت را میخوانند، چیزی از جنس آرامش و زیبایی داشته باشد.
با محبت، از طرف کسی که تازه با ورق خیالت آشنا شده؛ و امیدوار است ورقهای زیبای بیشتری از این خیال را بخواند.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/Varaqe_Akhar
Telegram
ورقِ آخر🌸🫠
جایی برای عاشقان کتاب، ادبیات و اندکی سکوت 🎀 📚
❤🔥2🐳1🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
به پژواک،
برایم از حالت بگو از روز هایت که چگونه در حال گذر هستند...
میان این همه صدا و هیاهوی دنیا، هنوز جایی برای شنیدن صدای خودت پیدا کردی؟
همان صدایی که شاید آرام باشد، اما هیچگاه بیاثر نمیماند.
«پژواک»... نامیست که آدم را به فکر فرو میبرد. صدایی که میرود، اما تمام نمیشود؛ دور میشود، اما بازمیگردد. شاید بعضی واژهها هم همینگونهاند؛ یکبار گفته میشوند، اما در دل کسی میمانند و بارها و بارها در گوشههای ذهنش تکرار میشوند.
گاهی یک جمله، یک احساس یا حتی یک نگاه، بیشتر از آنچه فکر میکنیم در ما میماند. شاید همان لحظه از کنارمان بگذرد، اما بعدها، در سکوت یک شب، در میان شلوغی یک روز یا هنگام ورق زدن خاطرات، دوباره به سراغمان بیاید؛ درست مانند پژواکی که از دور بازمیگردد تا یادمان بیاورد، بعضی صداها هیچگاه کاملاً خاموش نمیشوند.
نمیدانم خود تو هم چنین تعبیری داری یا خیر...!
گمانم «پژواک» از آن جاهاییست که واژهها فقط برای خوانده شدن نمیآیند؛ میآیند تا چیزی را در دل آدم بیدار کنند. شاید هر نوشته، صدایی باشد که از دل برخاسته و حالا در دل دیگری بازتاب پیدا میکند؛ احساسی که از یک نفر آغاز میشود، اما در قلبهای بسیاری ادامه مییابد.
انشاءالله پژواک اینجا همیشه شنیدنی بماند؛ نه به خاطر بلند بودن صدا، بلکه به خاطر عمقی که دارد. انشاءالله هرکس از میان واژههایت عبور میکند، چیزی از خودش را در آنها پیدا کند؛ حرفی که شاید پیش از این شنیده بود، اما اینبار، از زبان دل خودش شنیده باشد.
با محبت، از طرف کسی که به این پژواک سر زده و انشاءالله است هر بار که بازمیگردد، صدایی را بشنود که در دلش بماند؛ واژهای را بخواند که در ذهنش تکرار شود و احساسی را با خود ببرد که حتی پس از رفتن، هنوز در درونش ادامه داشته باشد.
با محبت...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
https://t.me/p0zh8
به پژواک،
برایم از حالت بگو از روز هایت که چگونه در حال گذر هستند...
میان این همه صدا و هیاهوی دنیا، هنوز جایی برای شنیدن صدای خودت پیدا کردی؟
همان صدایی که شاید آرام باشد، اما هیچگاه بیاثر نمیماند.
«پژواک»... نامیست که آدم را به فکر فرو میبرد. صدایی که میرود، اما تمام نمیشود؛ دور میشود، اما بازمیگردد. شاید بعضی واژهها هم همینگونهاند؛ یکبار گفته میشوند، اما در دل کسی میمانند و بارها و بارها در گوشههای ذهنش تکرار میشوند.
گاهی یک جمله، یک احساس یا حتی یک نگاه، بیشتر از آنچه فکر میکنیم در ما میماند. شاید همان لحظه از کنارمان بگذرد، اما بعدها، در سکوت یک شب، در میان شلوغی یک روز یا هنگام ورق زدن خاطرات، دوباره به سراغمان بیاید؛ درست مانند پژواکی که از دور بازمیگردد تا یادمان بیاورد، بعضی صداها هیچگاه کاملاً خاموش نمیشوند.
نمیدانم خود تو هم چنین تعبیری داری یا خیر...!
گمانم «پژواک» از آن جاهاییست که واژهها فقط برای خوانده شدن نمیآیند؛ میآیند تا چیزی را در دل آدم بیدار کنند. شاید هر نوشته، صدایی باشد که از دل برخاسته و حالا در دل دیگری بازتاب پیدا میکند؛ احساسی که از یک نفر آغاز میشود، اما در قلبهای بسیاری ادامه مییابد.
انشاءالله پژواک اینجا همیشه شنیدنی بماند؛ نه به خاطر بلند بودن صدا، بلکه به خاطر عمقی که دارد. انشاءالله هرکس از میان واژههایت عبور میکند، چیزی از خودش را در آنها پیدا کند؛ حرفی که شاید پیش از این شنیده بود، اما اینبار، از زبان دل خودش شنیده باشد.
با محبت، از طرف کسی که به این پژواک سر زده و انشاءالله است هر بار که بازمیگردد، صدایی را بشنود که در دلش بماند؛ واژهای را بخواند که در ذهنش تکرار شود و احساسی را با خود ببرد که حتی پس از رفتن، هنوز در درونش ادامه داشته باشد.
با محبت...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
https://t.me/p0zh8
Telegram
پَژواک🖤| تَبارِ هُبوط
سلام، پژواکم…
بازتابی از حرفهایی که در دلها پنهان ماندهاند.
اینجا هر کلمه از دل نوشته میشود، نه فقط برای خواندن…
بلکه برای حس کردن 🤍
نظری داشتی برایم بنویس @Pazhwabot
بازتابی از حرفهایی که در دلها پنهان ماندهاند.
اینجا هر کلمه از دل نوشته میشود، نه فقط برای خواندن…
بلکه برای حس کردن 🤍
نظری داشتی برایم بنویس @Pazhwabot
🌚2🐳1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
رودخانهی رازها:
انشاءالله حال دلت، میان تمام رازهایی که در خودش پنهان کرده، خوب باشد؛ و اگر این روزها چیزی در درونت آرام نمیگیرد، إنشاءالله هنوز جایی در قلبت برای همان امید ناشناخته باقی مانده باشد.
در رودخانهی رازهایت هنوز هم غرقی؟ یا بالاخره توانستهای خودت را از میان آن همه ناگفته، به ساحل برسانی؟
شاید بعضی رازها برای کشف شدن نیستند؛ شاید باید در همان عمق دل بمانند و هر از گاهی، با موجی از خاطره یا احساسی ناگهانی، خودشان را به ساحل ذهن برسانند. دیدهای بعضی آدمها هم شبیه همین رودخانهاند؛ آرام به نظر میرسند، اما در عمقشان جهانی از ناگفتهها جریان دارد.
بعضی رازها را نمیشود گفت. نه از آن جهت که واژهای برایشان وجود ندارد؛ گاهی واژهها بسیارند، اما هیچکدام آنقدر کافی نیستند که آنچه در دل میگذرد را درست به جهان نشان بدهند. پس آدم سکوت میکند و رازهایش را به جریان زمان میسپارد؛ شاید روزی رودخانهای پیدا شود که بتواند آنها را با خود ببرد.
گمانم اینجا از همان جاهاست؛ جایی برای رازهایی که شاید هیچوقت گفته نشوند، برای حرفهایی که در میان سکوت ماندهاند و برای احساساتی که هنوز نامی برایشان پیدا نشده است. جایی که هر نوشته میتواند تکهای از دنیای پنهان نویسندهاش باشد؛ تکهای که از دل گذشته، از میان فکرها عبور کرده و سرانجام در این رودخانه به جریان افتاده است.
و آن جمله... «امیدی داشت، که نمیدانست به چیست!» عجیب است، نه؟ گاهی آدم به چیزی امید دارد، بیآنکه بداند آن چیز چیست. نه مقصدش را میشناسد، نه میداند چه روزی خواهد رسید؛ فقط در اعماق وجودش، چیزی هست که هنوز او را به ادامه دادن دعوت میکند.
شاید راز بسیاری از ما همین باشد؛ اینکه در میان تمام ناامیدیها، هنوز امیدی داریم که نامش را نمیدانیم. امیدی که شاید مانند رودخانه، آرام و بیصدا در وجودمان جاریست و ما، با تمام ندانستنها، هنوز به سویش روانیم.
و متأسفانه این حال و روز مان است در این روزها...!
إنشاءالله هرکس به اینجا میآید، میان این همه راز و واژه، چیزی از خودش را پیدا کند؛ شاید حرفی که هیچگاه نتوانسته بگوید، احساسی که هنوز نامی ندارد، یا همان امیدی که نمیداند به چیست.
با محبت، دوشیزه سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/RoodkhanehRazha
رودخانهی رازها:
انشاءالله حال دلت، میان تمام رازهایی که در خودش پنهان کرده، خوب باشد؛ و اگر این روزها چیزی در درونت آرام نمیگیرد، إنشاءالله هنوز جایی در قلبت برای همان امید ناشناخته باقی مانده باشد.
در رودخانهی رازهایت هنوز هم غرقی؟ یا بالاخره توانستهای خودت را از میان آن همه ناگفته، به ساحل برسانی؟
شاید بعضی رازها برای کشف شدن نیستند؛ شاید باید در همان عمق دل بمانند و هر از گاهی، با موجی از خاطره یا احساسی ناگهانی، خودشان را به ساحل ذهن برسانند. دیدهای بعضی آدمها هم شبیه همین رودخانهاند؛ آرام به نظر میرسند، اما در عمقشان جهانی از ناگفتهها جریان دارد.
بعضی رازها را نمیشود گفت. نه از آن جهت که واژهای برایشان وجود ندارد؛ گاهی واژهها بسیارند، اما هیچکدام آنقدر کافی نیستند که آنچه در دل میگذرد را درست به جهان نشان بدهند. پس آدم سکوت میکند و رازهایش را به جریان زمان میسپارد؛ شاید روزی رودخانهای پیدا شود که بتواند آنها را با خود ببرد.
گمانم اینجا از همان جاهاست؛ جایی برای رازهایی که شاید هیچوقت گفته نشوند، برای حرفهایی که در میان سکوت ماندهاند و برای احساساتی که هنوز نامی برایشان پیدا نشده است. جایی که هر نوشته میتواند تکهای از دنیای پنهان نویسندهاش باشد؛ تکهای که از دل گذشته، از میان فکرها عبور کرده و سرانجام در این رودخانه به جریان افتاده است.
و آن جمله... «امیدی داشت، که نمیدانست به چیست!» عجیب است، نه؟ گاهی آدم به چیزی امید دارد، بیآنکه بداند آن چیز چیست. نه مقصدش را میشناسد، نه میداند چه روزی خواهد رسید؛ فقط در اعماق وجودش، چیزی هست که هنوز او را به ادامه دادن دعوت میکند.
شاید راز بسیاری از ما همین باشد؛ اینکه در میان تمام ناامیدیها، هنوز امیدی داریم که نامش را نمیدانیم. امیدی که شاید مانند رودخانه، آرام و بیصدا در وجودمان جاریست و ما، با تمام ندانستنها، هنوز به سویش روانیم.
و متأسفانه این حال و روز مان است در این روزها...!
إنشاءالله هرکس به اینجا میآید، میان این همه راز و واژه، چیزی از خودش را پیدا کند؛ شاید حرفی که هیچگاه نتوانسته بگوید، احساسی که هنوز نامی ندارد، یا همان امیدی که نمیداند به چیست.
با محبت، دوشیزه سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/RoodkhanehRazha
Telegram
♡ رودخانهی رازها ♡
امیدی داشت، که نمیدانست به چیست!
“Created on March 29, 2026”
لینک ناشناس
https://t.me/HarfChatBot?start=c6a7d70f890d
“Created on March 29, 2026”
لینک ناشناس
https://t.me/HarfChatBot?start=c6a7d70f890d
🐳1🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
به جهانِ خیالی،
شاید بهتر باشد از همین حرف کلیشهای آغاز کنم...
حالت چطور است؟
میدانم خیلی کلیشهای شده است این حرف اما این را هم میدانم گاهی سخت به همین حرف کلیشهای نیاز میداشته باشیم...
انشاءالله حالت خوب باشد؛ از آن خوب بودنهایی که حتی اگر روزگار چندان مهربان نباشد، باز هم گوشهای از دلت برای آرام ماندن پیدا میشود.
در جهان خیالیات این روزها چه میگذرد؟ هنوز هم آسمانها بیانتها، خیالها زنده و دنیا آنقدر زیباست که دلت نخواهد به واقعیت برگردی؟
گاهی آدم به جهانی نیاز دارد که در آن، همهچیز آنطور که باید باشد، نه آنطور که هست. جهانی که در آن میتوان بدون ترس از قضاوت شدن خیال کرد، رؤیا ساخت و برای لحظهای از سنگینی واقعیت فاصله گرفت.
شاید خیال، همیشه به معنای فرار از واقعیت نباشد؛ گاهی فقط راهیست برای نفس کشیدن در روزهایی که واقعیت بیش از اندازه سنگین شده است. گاهی آدم جهانی برای خودش میسازد، نه چون جهان واقعی را دوست ندارد؛ بلکه چون در آن جهان، چیزهایی را پیدا میکند که در این یکی، همیشه از او دور ماندهاند.
گمانم هرکسی، جایی در درون خودش، جهانی دارد که دیگران از آن بیخبرند. جهانی ساختهشده از خاطرهها، رؤیاها، آدمها و چیزهایی که شاید هیچوقت در واقعیت اتفاق نیفتادهاند، اما در خیال، آنقدر زندهاند که گاهی از خود واقعیت هم واقعیتر به نظر میرسند.
انشاءالله جهان خیالیات همیشه جایی برای رؤیاهای ناتمام، قصههای ناگفته و آرزوهایی داشته باشد که هنوز جرئت نکردهای با صدای بلند از آنها حرف بزنی. انشاءالله هرگاه این جهان واقعی خستهات کرد، بتوانی برای لحظهای به جهان خودت پناه ببری؛ جایی که خیالهایت بیگانه نیستند و هیچ رؤیایی برای بودن، اجازه نمیخواهد.
با محبت،
از طرف کسی که شاید در جستوجوی جهان تازهای نبود؛
اما میان چند واژه و کمی خیال،
برای لحظهای جهان خویش را فراموش کرد.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/Queen_World_6
به جهانِ خیالی،
شاید بهتر باشد از همین حرف کلیشهای آغاز کنم...
حالت چطور است؟
میدانم خیلی کلیشهای شده است این حرف اما این را هم میدانم گاهی سخت به همین حرف کلیشهای نیاز میداشته باشیم...
انشاءالله حالت خوب باشد؛ از آن خوب بودنهایی که حتی اگر روزگار چندان مهربان نباشد، باز هم گوشهای از دلت برای آرام ماندن پیدا میشود.
در جهان خیالیات این روزها چه میگذرد؟ هنوز هم آسمانها بیانتها، خیالها زنده و دنیا آنقدر زیباست که دلت نخواهد به واقعیت برگردی؟
گاهی آدم به جهانی نیاز دارد که در آن، همهچیز آنطور که باید باشد، نه آنطور که هست. جهانی که در آن میتوان بدون ترس از قضاوت شدن خیال کرد، رؤیا ساخت و برای لحظهای از سنگینی واقعیت فاصله گرفت.
شاید خیال، همیشه به معنای فرار از واقعیت نباشد؛ گاهی فقط راهیست برای نفس کشیدن در روزهایی که واقعیت بیش از اندازه سنگین شده است. گاهی آدم جهانی برای خودش میسازد، نه چون جهان واقعی را دوست ندارد؛ بلکه چون در آن جهان، چیزهایی را پیدا میکند که در این یکی، همیشه از او دور ماندهاند.
گمانم هرکسی، جایی در درون خودش، جهانی دارد که دیگران از آن بیخبرند. جهانی ساختهشده از خاطرهها، رؤیاها، آدمها و چیزهایی که شاید هیچوقت در واقعیت اتفاق نیفتادهاند، اما در خیال، آنقدر زندهاند که گاهی از خود واقعیت هم واقعیتر به نظر میرسند.
انشاءالله جهان خیالیات همیشه جایی برای رؤیاهای ناتمام، قصههای ناگفته و آرزوهایی داشته باشد که هنوز جرئت نکردهای با صدای بلند از آنها حرف بزنی. انشاءالله هرگاه این جهان واقعی خستهات کرد، بتوانی برای لحظهای به جهان خودت پناه ببری؛ جایی که خیالهایت بیگانه نیستند و هیچ رؤیایی برای بودن، اجازه نمیخواهد.
با محبت،
از طرف کسی که شاید در جستوجوی جهان تازهای نبود؛
اما میان چند واژه و کمی خیال،
برای لحظهای جهان خویش را فراموش کرد.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/Queen_World_6
Telegram
جهـانِ خیـالــی
𝑷𝒆𝒏, 𝒅𝒓𝒆𝒂𝒎𝒔 𝒂𝒏𝒅 𝒂 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆𝒔𝒔 𝒔𝒐𝒖𝒍🎀🗡️
🐳1🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
نرگس علیزاده:
نرگس قشنگ نویس، انشاءالله حال دلت میان تمام واژههایی که مینویسی، خوب باشد؛ و اگر گاهی کلمات برای گفتنِ آنچه در درونت میگذرد کافی نیستند، إنشاءالله سکوت، دستکم کمی آرامت کند.
نمیدانم پشت این همه واژه، خودت چهقدر از خودت را پنهان کردهای؛ اما گمانم هر نویسنده، جایی میان نوشتههایش، تکهای از قلبش را میگذارد؛ حتی اگر هیچکس آن را نبیند.
شاید نویسنده بودن فقط کنار هم گذاشتن کلمات نباشد. شاید گاهی یعنی بتوانی از میان احساساتی که دیگران فقط از کنارشان میگذرند، چیزی را ببینی و برایش واژه پیدا کنی. یعنی بتوانی سکوتی را که کسی نشنیده، بنویسی و احساسی را که کسی نتوانسته توضیح بدهد، به جملهای تبدیل کنی.
هر نوشته، بهنوعی پنجرهایست رو به جهان نویسندهاش؛ گاهی پنجرهای رو به روشنایی، گاهی رو به خاطرهای دور و گاهی رو به گوشهای از دل که شاید خود نویسنده هم کمتر کسی را به آن راه داده باشد.
من هنوز تو را نمیشناسم و شاید همین ناآشنایی، باعث میشود با احتیاط بیشتری از نوشتههایت حرف بزنم؛ اما از همین فاصله هم میشود فهمید که کسی که با واژهها مینویسد، حتماً جهانی برای گفتن دارد؛ جهانی که شاید هرکس به اندازهی دقت و احساسی که دارد، بخشی از آن را کشف کند.
إنشاءالله همیشه برای نوشتن، واژهای پیدا کنی؛ برای سکوت، آرامشی؛ و برای تمام آن چیزهایی که هنوز ننوشتهای، روزی مناسب برای متولد شدن.
و إنشاءالله میان تمام شخصیتها، قصهها و جملههایی که خلق میکنی، خودت را فراموش نکنی؛ چون گاهی نویسنده آنقدر برای جهانهای دیگران چراغ روشن میکند که یادش میرود خودش هم به اندکی روشنایی نیاز دارد.
با محبت،
از طرف کسی که هنوز تو را نمیشناسد،
اما باور دارد هر نویسنده، پیش از آنکه قصهای برای دیگران بنویسد،
بخشی از خودش را در سکوت، جایی میان واژهها جا میگذارد.
با محبت...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/Narges_Writer
نرگس علیزاده:
نرگس قشنگ نویس، انشاءالله حال دلت میان تمام واژههایی که مینویسی، خوب باشد؛ و اگر گاهی کلمات برای گفتنِ آنچه در درونت میگذرد کافی نیستند، إنشاءالله سکوت، دستکم کمی آرامت کند.
نمیدانم پشت این همه واژه، خودت چهقدر از خودت را پنهان کردهای؛ اما گمانم هر نویسنده، جایی میان نوشتههایش، تکهای از قلبش را میگذارد؛ حتی اگر هیچکس آن را نبیند.
شاید نویسنده بودن فقط کنار هم گذاشتن کلمات نباشد. شاید گاهی یعنی بتوانی از میان احساساتی که دیگران فقط از کنارشان میگذرند، چیزی را ببینی و برایش واژه پیدا کنی. یعنی بتوانی سکوتی را که کسی نشنیده، بنویسی و احساسی را که کسی نتوانسته توضیح بدهد، به جملهای تبدیل کنی.
هر نوشته، بهنوعی پنجرهایست رو به جهان نویسندهاش؛ گاهی پنجرهای رو به روشنایی، گاهی رو به خاطرهای دور و گاهی رو به گوشهای از دل که شاید خود نویسنده هم کمتر کسی را به آن راه داده باشد.
من هنوز تو را نمیشناسم و شاید همین ناآشنایی، باعث میشود با احتیاط بیشتری از نوشتههایت حرف بزنم؛ اما از همین فاصله هم میشود فهمید که کسی که با واژهها مینویسد، حتماً جهانی برای گفتن دارد؛ جهانی که شاید هرکس به اندازهی دقت و احساسی که دارد، بخشی از آن را کشف کند.
إنشاءالله همیشه برای نوشتن، واژهای پیدا کنی؛ برای سکوت، آرامشی؛ و برای تمام آن چیزهایی که هنوز ننوشتهای، روزی مناسب برای متولد شدن.
و إنشاءالله میان تمام شخصیتها، قصهها و جملههایی که خلق میکنی، خودت را فراموش نکنی؛ چون گاهی نویسنده آنقدر برای جهانهای دیگران چراغ روشن میکند که یادش میرود خودش هم به اندکی روشنایی نیاز دارد.
با محبت،
از طرف کسی که هنوز تو را نمیشناسد،
اما باور دارد هر نویسنده، پیش از آنکه قصهای برای دیگران بنویسد،
بخشی از خودش را در سکوت، جایی میان واژهها جا میگذارد.
با محبت...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/Narges_Writer
Telegram
نرگس علیزاده 🎀
دلنوشته، داستانک، رمان، تکیه کتاب، شعر و ادیت...
#نرگس_علیزاده
2025/12/27
#نرگس_علیزاده
2025/12/27
🐳1🌚1💅1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
مهمان سایه ها:
فرحناز عزیز، انشاءالله این روزها میان تمام سایههایی که آرام و بیصدا همراهت میآیند، هنوز گوشهای از دلت برای روشنایی باقی مانده باشد.
مهمان سایهها...
هنوز هم مهمانشان هستی، یا آنقدر در کنارشان ماندهای که دیگر نمیدانی کدامیک از شما صاحبخانهاید؟
شاید بعضی سایهها برای ترساندن ما نیامدهاند؛ شاید فقط بخشهایی از خودماناند که در روشنایی، فرصت دیده شدن پیدا نکردهاند. بخشهایی از خستگیها، ترسها، دلتنگیها و ناگفتههایی که آدم گاهی آنها را پنهان میکند، نه چون دوستشان دارد؛ بلکه چون نمیداند چگونه با آنها روبهرو شود.
و آن نبشته ات... «اینجا کسی تنها نیست؛ ما همه با تاریکیهایمان همسفریم...!»
چه جملهی عجیبیست؛ هم تلخ است و هم آرامشبخش. چون گاهی آدم بیشتر از آنکه به کسی نیاز داشته باشد که تاریکیاش را از او بگیرد، به کسی نیاز دارد که کنارش بنشیند و بگوید: «میفهمم... من هم تاریکیهایی دارم.»
گمانم اینجا از همان جاهاست؛ جایی که سایهها لازم نیست پنهان شوند و آدمها مجبور نیستند همیشه وانمود کنند که خوباند. جایی برای آن بخشهایی از وجودمان که در سکوت بزرگ شدهاند، برای حرفهایی که در روشنایی گفته نشدند و برای دلهایی که شاید خستهاند، اما هنوز در جستوجوی کسی هستند که تاریکیشان را قضاوت نکند.
شاید همهی ما، به شکلی، مهمان سایههای خویشیم. گاهی میآیند و کنارمان مینشینند، گاهی تمام راه را با ما قدم میزنند و گاهی آنقدر به ما نزدیک میشوند که بخشی از وجودمان به نظر میرسند. اما شاید مهم این نباشد که همیشه از سایهها فرار کنیم؛ شاید گاهی باید بایستیم، به آنها نگاه کنیم و بفهمیم که حتی تاریکترین بخشهای وجودمان هم، داستانی برای گفتن دارند.
انشاءالله هرکس به اینجا میآید، احساس نکند که باید برای ماندن، تمام تاریکیهایش را پشت در بگذارد. انشاءالله اینجا جایی باشد برای نفس کشیدنِ آنهایی که خستهاند از تظاهر به روشنایی؛ جایی که کسی از سایههایش خجالت نکشد و بداند که در این سفر، هیچکس کاملاً تنها نیست.
با محبت،
از طرف کسی که به جمع مهمانان سایهها آمد؛
نه برای فرار از تاریکی،
فقط برای اینکه شاید در میان این همه سایه،
کسی را پیدا کند که هنوز به روشنایی ایمان دارد.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/Mehmani_SayeHa
مهمان سایه ها:
فرحناز عزیز، انشاءالله این روزها میان تمام سایههایی که آرام و بیصدا همراهت میآیند، هنوز گوشهای از دلت برای روشنایی باقی مانده باشد.
مهمان سایهها...
هنوز هم مهمانشان هستی، یا آنقدر در کنارشان ماندهای که دیگر نمیدانی کدامیک از شما صاحبخانهاید؟
شاید بعضی سایهها برای ترساندن ما نیامدهاند؛ شاید فقط بخشهایی از خودماناند که در روشنایی، فرصت دیده شدن پیدا نکردهاند. بخشهایی از خستگیها، ترسها، دلتنگیها و ناگفتههایی که آدم گاهی آنها را پنهان میکند، نه چون دوستشان دارد؛ بلکه چون نمیداند چگونه با آنها روبهرو شود.
و آن نبشته ات... «اینجا کسی تنها نیست؛ ما همه با تاریکیهایمان همسفریم...!»
چه جملهی عجیبیست؛ هم تلخ است و هم آرامشبخش. چون گاهی آدم بیشتر از آنکه به کسی نیاز داشته باشد که تاریکیاش را از او بگیرد، به کسی نیاز دارد که کنارش بنشیند و بگوید: «میفهمم... من هم تاریکیهایی دارم.»
گمانم اینجا از همان جاهاست؛ جایی که سایهها لازم نیست پنهان شوند و آدمها مجبور نیستند همیشه وانمود کنند که خوباند. جایی برای آن بخشهایی از وجودمان که در سکوت بزرگ شدهاند، برای حرفهایی که در روشنایی گفته نشدند و برای دلهایی که شاید خستهاند، اما هنوز در جستوجوی کسی هستند که تاریکیشان را قضاوت نکند.
شاید همهی ما، به شکلی، مهمان سایههای خویشیم. گاهی میآیند و کنارمان مینشینند، گاهی تمام راه را با ما قدم میزنند و گاهی آنقدر به ما نزدیک میشوند که بخشی از وجودمان به نظر میرسند. اما شاید مهم این نباشد که همیشه از سایهها فرار کنیم؛ شاید گاهی باید بایستیم، به آنها نگاه کنیم و بفهمیم که حتی تاریکترین بخشهای وجودمان هم، داستانی برای گفتن دارند.
انشاءالله هرکس به اینجا میآید، احساس نکند که باید برای ماندن، تمام تاریکیهایش را پشت در بگذارد. انشاءالله اینجا جایی باشد برای نفس کشیدنِ آنهایی که خستهاند از تظاهر به روشنایی؛ جایی که کسی از سایههایش خجالت نکشد و بداند که در این سفر، هیچکس کاملاً تنها نیست.
با محبت،
از طرف کسی که به جمع مهمانان سایهها آمد؛
نه برای فرار از تاریکی،
فقط برای اینکه شاید در میان این همه سایه،
کسی را پیدا کند که هنوز به روشنایی ایمان دارد.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/Mehmani_SayeHa
Telegram
مـ🌙ـهـمـانـی سـایـهها
اینجا کسی تنها نیست؛ ما همه با تاریکیهایمان همسفریم...!
🌚2⚡1🐳1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
بانو حرم:
بانو، حال دلت در این روزهای گرم چگونه است؟
میان شلوغیهای زندگی، هنوز گوشهای آرام برای خودت داری؟
جایی که بتوانی بیهیاهو نفس بکشی و دلت را از خستگیهای دنیا کمی دور نگه داری...
در حرمِ دلت هنوز هم برای آرامش جایی هست؟ برای آن لحظههایی که آدم از تمام جهان فاصله میگیرد و فقط میخواهد در سکوتی امن، کمی خودش باشد؟
«بانو حرم»... نامیست که در خودش وقار خاصی دارد؛ انگار از دختری سخن میگوید که جهانش را با هر کسی قسمت نمیکند. بانویی که شاید آرام باشد، اما آرامشاش از ناتوانی نیست؛ از آن جنس سکوتیست که پشتش دنیایی از فکر، احساس و ناگفتهها پنهان است.
بعضی آدمها را نمیشود با چند جمله شناخت. نه به این دلیل که پیچیدهاند، بلکه چون جهان درونشان وسیعتر از آن است که در چند کلمه خلاصه شود. باید کمی ماند، کمی خواند، کمی به سکوتهایشان گوش داد تا فهمید پشت آن آرامش، چه اندازه حرف نگفته وجود دارد.
شاید هر آدمی حرمی در وجودش داشته باشد؛ جایی مقدس و دور از دسترس، که هر کسی اجازهی ورود به آن را ندارد. جایی که خاطرات، باورها، دلتنگیها و امیدهایش را نگه میدارد. و شاید «بانو حرم» یادآور همین باشد؛ اینکه بعضی چیزها آنقدر ارزشمندند که باید از هیاهوی جهان دور بمانند.
انشاءالله اینجا برای هرکس که واردش میشود، گوشهای از همان آرامش باشد؛ جایی که واژهها با احترام قدم بزنند، احساسات بیدغدغه نفس بکشند و آدم بتواند برای لحظهای، از شلوغی جهان به خلوت خویش پناه ببرد.
با محبت...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/bano_haram
بانو حرم:
بانو، حال دلت در این روزهای گرم چگونه است؟
میان شلوغیهای زندگی، هنوز گوشهای آرام برای خودت داری؟
جایی که بتوانی بیهیاهو نفس بکشی و دلت را از خستگیهای دنیا کمی دور نگه داری...
در حرمِ دلت هنوز هم برای آرامش جایی هست؟ برای آن لحظههایی که آدم از تمام جهان فاصله میگیرد و فقط میخواهد در سکوتی امن، کمی خودش باشد؟
«بانو حرم»... نامیست که در خودش وقار خاصی دارد؛ انگار از دختری سخن میگوید که جهانش را با هر کسی قسمت نمیکند. بانویی که شاید آرام باشد، اما آرامشاش از ناتوانی نیست؛ از آن جنس سکوتیست که پشتش دنیایی از فکر، احساس و ناگفتهها پنهان است.
بعضی آدمها را نمیشود با چند جمله شناخت. نه به این دلیل که پیچیدهاند، بلکه چون جهان درونشان وسیعتر از آن است که در چند کلمه خلاصه شود. باید کمی ماند، کمی خواند، کمی به سکوتهایشان گوش داد تا فهمید پشت آن آرامش، چه اندازه حرف نگفته وجود دارد.
شاید هر آدمی حرمی در وجودش داشته باشد؛ جایی مقدس و دور از دسترس، که هر کسی اجازهی ورود به آن را ندارد. جایی که خاطرات، باورها، دلتنگیها و امیدهایش را نگه میدارد. و شاید «بانو حرم» یادآور همین باشد؛ اینکه بعضی چیزها آنقدر ارزشمندند که باید از هیاهوی جهان دور بمانند.
انشاءالله اینجا برای هرکس که واردش میشود، گوشهای از همان آرامش باشد؛ جایی که واژهها با احترام قدم بزنند، احساسات بیدغدغه نفس بکشند و آدم بتواند برای لحظهای، از شلوغی جهان به خلوت خویش پناه ببرد.
با محبت...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/bano_haram
Telegram
ßano H 么 R 么 ᗰ ོ
در پــــســـ هــمــیـــنـــ بــیــ خــیــالــــیــ هـــا خــــوشــــمــــــ😏
#بانو_حرم
21.12.2024 created!!
#بانو_حرم
21.12.2024 created!!
🐳1🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
انشاءالله میان تمام اندیشههایی که از ذهنت میگذرند، هنوز اندیشهای باشد که دلت را آرام کند؛ و اگر این روزها ذهنت بیش از همیشه خسته است، انشاءالله در میان همین فکرهای بیپایان، نوری برای ادامه دادن پیدا کنی.
گاهی آدم آنقدر در اندیشههای خودش غرق میشود که دیگر نمیفهمد کدام فکر از خودش است و کدام را زندگی به او تحمیل کرده. در ذهنش هزار راه باز میشود و هزار پرسش بیپاسخ میماند؛ اما هیچکدام به آن آرامشی که دنبالش میگردد، ختم نمیشوند.
«اندیشههای من»... شاید هر آدمی جایی در درون خودش چنین گوشهای داشته باشد؛ جایی که فکرهایش را بیپردهتر از همیشه با خودش مرور میکند. جایی برای آنچه نمیتواند به زبان بیاورد، برای پرسشهایی که هنوز جوابی ندارند و برای احساساتی که گاهی حتی خود آدم هم نمیداند با آنها چه کند.
قسمتی از نبشته ات را خواندم...
و آن از روحی میگوید که آنقدر خسته شده بود تا حتی معنای زندگی را فراموش کند؛ اما درست در میان همان تاریکی، امیدی در قلبش جوانه زد. و شاید زیباترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه گاهی امید با سروصدا نمیآید. آرام و بیخبر، در عمیقترین قسمت دل آدم جوانه میزند؛ درست همانجایی که فکر میکردیم دیگر چیزی در آن زنده نمانده است.
شاید اندیشههای ما همیشه روشن و آرام نباشند. گاهی پر از سؤالاند، گاهی سنگین و گاهی حتی آدم را تا مرز خستگی میبرند. اما شاید همین فکر کردن، همین پرسیدن و همین تلاش برای فهمیدن، خودش نشانهای باشد از اینکه هنوز چیزی درون ما زنده است؛ چیزی که هنوز میخواهد معنایی برای ماندن پیدا کند.
انشاءالله هر اندیشهای که در اینجا نوشته میشود، فقط از خستگیها نگوید؛ انشاءالله در میان تمام این فکرها، آن نور کوچک هم همیشه جایی داشته باشد. همان نوری که شاید در روزهای سخت، تنها دلیل ادامه دادن باشد.
با محبت،
از طرف کسی که میان اندیشههای خودش قدم زد؛
و در میان تمام فکرهای سنگین، به این امید رسید که شاید همیشه در عمیقترین تاریکیها، جایی برای جوانه زدنِ نور باقی بماند...!
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
https://t.me/andesha1234
انشاءالله میان تمام اندیشههایی که از ذهنت میگذرند، هنوز اندیشهای باشد که دلت را آرام کند؛ و اگر این روزها ذهنت بیش از همیشه خسته است، انشاءالله در میان همین فکرهای بیپایان، نوری برای ادامه دادن پیدا کنی.
گاهی آدم آنقدر در اندیشههای خودش غرق میشود که دیگر نمیفهمد کدام فکر از خودش است و کدام را زندگی به او تحمیل کرده. در ذهنش هزار راه باز میشود و هزار پرسش بیپاسخ میماند؛ اما هیچکدام به آن آرامشی که دنبالش میگردد، ختم نمیشوند.
«اندیشههای من»... شاید هر آدمی جایی در درون خودش چنین گوشهای داشته باشد؛ جایی که فکرهایش را بیپردهتر از همیشه با خودش مرور میکند. جایی برای آنچه نمیتواند به زبان بیاورد، برای پرسشهایی که هنوز جوابی ندارند و برای احساساتی که گاهی حتی خود آدم هم نمیداند با آنها چه کند.
قسمتی از نبشته ات را خواندم...
و آن از روحی میگوید که آنقدر خسته شده بود تا حتی معنای زندگی را فراموش کند؛ اما درست در میان همان تاریکی، امیدی در قلبش جوانه زد. و شاید زیباترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه گاهی امید با سروصدا نمیآید. آرام و بیخبر، در عمیقترین قسمت دل آدم جوانه میزند؛ درست همانجایی که فکر میکردیم دیگر چیزی در آن زنده نمانده است.
شاید اندیشههای ما همیشه روشن و آرام نباشند. گاهی پر از سؤالاند، گاهی سنگین و گاهی حتی آدم را تا مرز خستگی میبرند. اما شاید همین فکر کردن، همین پرسیدن و همین تلاش برای فهمیدن، خودش نشانهای باشد از اینکه هنوز چیزی درون ما زنده است؛ چیزی که هنوز میخواهد معنایی برای ماندن پیدا کند.
انشاءالله هر اندیشهای که در اینجا نوشته میشود، فقط از خستگیها نگوید؛ انشاءالله در میان تمام این فکرها، آن نور کوچک هم همیشه جایی داشته باشد. همان نوری که شاید در روزهای سخت، تنها دلیل ادامه دادن باشد.
با محبت،
از طرف کسی که میان اندیشههای خودش قدم زد؛
و در میان تمام فکرهای سنگین، به این امید رسید که شاید همیشه در عمیقترین تاریکیها، جایی برای جوانه زدنِ نور باقی بماند...!
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
https://t.me/andesha1234
Telegram
اندیشه های من:)
«کتابهایم، اسرار رویاهای مناند؛ لای هر سطر رد دلی مانده که سکوت کرده و هر کس جرأت خواندن شان را کند، مرا واقعیتر از هر حرفی خواهد شناخت.»✍🏻🌿📚
سحرکریمی
اگر دلت خواست بینام و نشان با من حرف بزن…💌
https://telegram.me/OChats_Bot?start=sc-UfcVm68kSb
سحرکریمی
اگر دلت خواست بینام و نشان با من حرف بزن…💌
https://telegram.me/OChats_Bot?start=sc-UfcVm68kSb
🌚2🐳1💘1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
زهو سایهی مهربان من؛
إنشاءالله حال دلت خوب باشد؛ از آن آرامشهایی که فقط در دلهای نزدیک به الله پیدا میشوند. دلم میخواهد همیشه در پناه همان خدایی باشی که اینهمه مهربانی را در وجودت گذاشته است.
میدانی؟ بعضی آدمها را نمیشود فقط با نامشان صدا زد؛ چون نامشان در برابر چیزی که هستند، کمی کوچک به نظر میرسد. تو برای من فقط «رواء یا هم زهو سایه» نیستی؛ تو همان آدم مهربانی هستی که حضورش، حتی از پشت چند واژه، میتواند حال دل آدم را بهتر کند.
و البته... گلمورهی خودت هم آمده تا برایت نامه بنویسد.
در میان آدمهایی که هرکدام به شکلی در این دنیا زندگی میکنند، بعضیها را میشود از آرامش حرفهایشان شناخت؛ از حیا و وقارشان، از نرمی رفتارشان و از آن نوری که شاید خودشان متوجهش نباشند، اما در وجودشان دیده میشود. تو از همان آدمهایی، عزیز جانم.
مهربانیات فقط در حرف زدنت نیست؛ انگار از جایی عمیقتر میآید. از همان جایی که آدم یاد گرفته دل کسی را بیدلیل نشکند، با دیگران نرم باشد و خوبی را حتی وقتی دنیا همیشه با او خوب نیست، کنار نگذارد.
شاید قشنگترین چیز دربارهی آدمهای دیندار همین باشد؛ اینکه دینداریشان فقط در حرفها و ظاهرشان نمیماند، بلکه در رفتارشان دیده میشود؛ در مهربانیشان، در حیاشان، در صبرشان و در طرز نگاهشان به آدمها. و من گمان میکنم تو از همان آدمهایی هستی که باورهایت را فقط نمیگویی؛ بخشی از آن را زندگی میکنی.
إنشاءالله الله متعال همیشه قلبت را از ایمان، آرامش و امید پُر نگه دارد؛ قدمهایت را در راهی که دوست دارد ثابت بدارد و در هر جایی که دلت خسته شد، خودش برایت پناهی باشد که هیچگاه از آن بینیاز نباشی.
و إنشاءالله همانقدر که برای آدمهای اطرافت مهربانی، الله متعال هم در سختترین روزها با مهربانیاش دستت را بگیرد.
با محبت،
از طرف گلمورهات؛
همان کسی که شاید گاهی شیطنت کند، اما از داشتن تو بانوی خوش قلب و مهربان، باایمان و دوستداشتنی در زندگیاش خوشحال است.
و اما تو بیشتر بخاطر داشتن من(:
با مهر فراوان...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/i_think_000
زهو سایهی مهربان من؛
إنشاءالله حال دلت خوب باشد؛ از آن آرامشهایی که فقط در دلهای نزدیک به الله پیدا میشوند. دلم میخواهد همیشه در پناه همان خدایی باشی که اینهمه مهربانی را در وجودت گذاشته است.
میدانی؟ بعضی آدمها را نمیشود فقط با نامشان صدا زد؛ چون نامشان در برابر چیزی که هستند، کمی کوچک به نظر میرسد. تو برای من فقط «رواء یا هم زهو سایه» نیستی؛ تو همان آدم مهربانی هستی که حضورش، حتی از پشت چند واژه، میتواند حال دل آدم را بهتر کند.
و البته... گلمورهی خودت هم آمده تا برایت نامه بنویسد.
در میان آدمهایی که هرکدام به شکلی در این دنیا زندگی میکنند، بعضیها را میشود از آرامش حرفهایشان شناخت؛ از حیا و وقارشان، از نرمی رفتارشان و از آن نوری که شاید خودشان متوجهش نباشند، اما در وجودشان دیده میشود. تو از همان آدمهایی، عزیز جانم.
مهربانیات فقط در حرف زدنت نیست؛ انگار از جایی عمیقتر میآید. از همان جایی که آدم یاد گرفته دل کسی را بیدلیل نشکند، با دیگران نرم باشد و خوبی را حتی وقتی دنیا همیشه با او خوب نیست، کنار نگذارد.
شاید قشنگترین چیز دربارهی آدمهای دیندار همین باشد؛ اینکه دینداریشان فقط در حرفها و ظاهرشان نمیماند، بلکه در رفتارشان دیده میشود؛ در مهربانیشان، در حیاشان، در صبرشان و در طرز نگاهشان به آدمها. و من گمان میکنم تو از همان آدمهایی هستی که باورهایت را فقط نمیگویی؛ بخشی از آن را زندگی میکنی.
إنشاءالله الله متعال همیشه قلبت را از ایمان، آرامش و امید پُر نگه دارد؛ قدمهایت را در راهی که دوست دارد ثابت بدارد و در هر جایی که دلت خسته شد، خودش برایت پناهی باشد که هیچگاه از آن بینیاز نباشی.
و إنشاءالله همانقدر که برای آدمهای اطرافت مهربانی، الله متعال هم در سختترین روزها با مهربانیاش دستت را بگیرد.
با محبت،
از طرف گلمورهات؛
همان کسی که شاید گاهی شیطنت کند، اما از داشتن تو بانوی خوش قلب و مهربان، باایمان و دوستداشتنی در زندگیاش خوشحال است.
و اما تو بیشتر بخاطر داشتن من(:
با مهر فراوان...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/i_think_000
Telegram
رواء🌱
که امید پیچش نور است در عمق تاریکی!🕯
@greenbmanbot
https://t.me/HarfChatBot?start=d9176ba4af03
که امید پیچش نور است در عمق تاریکی!🕯
@greenbmanbot
https://t.me/HarfChatBot?start=d9176ba4af03
🐳1🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
نبض سکوت:
إنشاءالله حال دلت، میان تمام سکوتهایی که گاهی از هزاران حرف بلندترند، خوب باشد.
در نبض سکوتت هنوز هم چیزی برای گفتن میتپد؟ یا آنقدر ناگفتههایت را در خودت نگه داشتهای که سکوت، دیگر برایت از هر صدایی آشناتر شده است؟
«نبض سکوت»... چه نام عجیبیست؛ انگار سکوت هم نبض دارد، انگار در میان تمام حرفهایی که گفته نمیشوند، چیزی آرام و بیصدا هنوز زنده است. شاید بعضی آدمها هم همینگونه باشند؛ از بیرون ساکت، اما در درونشان جهانی از فکر، احساس و پرسش در جریان.
نمیدانم چه چیزهایی تو را به سکوت کشاندهاند و چه حرفهایی در مسیر زندگی، در دلت ماندهاند؛ اما إنشاءالله اگر روزی از چیزی رنجیدی، آن رنج تو را از تمام آنچه برایت ارزشمند است، دور نکند.
در مورد ترک کردن مدرسه ات خواندم...!
گاهی آدمها، برداشتها و رفتارهای نادرست شان را به نام دین به ما نشان میدهند؛ اما دین، همیشه همان چیزی نیست که ما از زبان یا رفتار آدمها میبینیم. همانطور که اگر در مدرسهای با انسان درست رفتار نشود، نباید تمام دانستن و آموختن را دشمن خود دانست. شاید گاهی لازم باشد میان اصلِ یک چیز و رفتار کسانی که آن را نمایندگی میکنند، تفاوت بگذاریم.
إنشاءالله سکوتت همیشه از جنس شکست نباشد؛ گاهی از جنس فکر کردن باشد، از جنس فهمیدن، از جنس پیدا کردن پاسخهایی که دیگران نتوانستهاند برایت درست بیان کنند.
و إنشاءالله در میان تمام پرسشهایت، هنوز جایی برای آرامش باقی مانده باشد؛ برای اینکه دوباره ببینی، دوباره بشنوی و شاید چیزهایی را که از آنها رنجیدهای، از رفتار آدمها جدا کنی.
با محبت،
از طرف کسی که شاید تو را نمیشناسد؛
اما باور دارد هر سکوتی، نبضی دارد
و هر نبضی، تا وقتی میتپد، هنوز امیدی برای شنیده شدن دارد.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/Daricheseh_khial
نبض سکوت:
إنشاءالله حال دلت، میان تمام سکوتهایی که گاهی از هزاران حرف بلندترند، خوب باشد.
در نبض سکوتت هنوز هم چیزی برای گفتن میتپد؟ یا آنقدر ناگفتههایت را در خودت نگه داشتهای که سکوت، دیگر برایت از هر صدایی آشناتر شده است؟
«نبض سکوت»... چه نام عجیبیست؛ انگار سکوت هم نبض دارد، انگار در میان تمام حرفهایی که گفته نمیشوند، چیزی آرام و بیصدا هنوز زنده است. شاید بعضی آدمها هم همینگونه باشند؛ از بیرون ساکت، اما در درونشان جهانی از فکر، احساس و پرسش در جریان.
نمیدانم چه چیزهایی تو را به سکوت کشاندهاند و چه حرفهایی در مسیر زندگی، در دلت ماندهاند؛ اما إنشاءالله اگر روزی از چیزی رنجیدی، آن رنج تو را از تمام آنچه برایت ارزشمند است، دور نکند.
در مورد ترک کردن مدرسه ات خواندم...!
گاهی آدمها، برداشتها و رفتارهای نادرست شان را به نام دین به ما نشان میدهند؛ اما دین، همیشه همان چیزی نیست که ما از زبان یا رفتار آدمها میبینیم. همانطور که اگر در مدرسهای با انسان درست رفتار نشود، نباید تمام دانستن و آموختن را دشمن خود دانست. شاید گاهی لازم باشد میان اصلِ یک چیز و رفتار کسانی که آن را نمایندگی میکنند، تفاوت بگذاریم.
إنشاءالله سکوتت همیشه از جنس شکست نباشد؛ گاهی از جنس فکر کردن باشد، از جنس فهمیدن، از جنس پیدا کردن پاسخهایی که دیگران نتوانستهاند برایت درست بیان کنند.
و إنشاءالله در میان تمام پرسشهایت، هنوز جایی برای آرامش باقی مانده باشد؛ برای اینکه دوباره ببینی، دوباره بشنوی و شاید چیزهایی را که از آنها رنجیدهای، از رفتار آدمها جدا کنی.
با محبت،
از طرف کسی که شاید تو را نمیشناسد؛
اما باور دارد هر سکوتی، نبضی دارد
و هر نبضی، تا وقتی میتپد، هنوز امیدی برای شنیده شدن دارد.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/Daricheseh_khial
🕊1🐳1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
برای نیلوفر عزیز...
انشاءالله حال دلت این روزها شبیه یک نقاشی نیمهتمام نباشد؛ پر از رنگهایی که هنوز نمیدانند در کدام گوشهی بوم باید بنشینند. و اگر هم هست، انشاءالله هنوز قلممویی در دستت باشد برای کشیدنِ آنچه دلت میخواهد، نه آنچه جهان از تو انتظار دارد.
نیلوفر جان، در سودای اقلیمت هنوز هم میان رنگها و واژهها پرسه میزنی؟ یا این روزها بیشتر به تماشای جهان نشستهای تا آفرینش آن؟
چه ترکیب عجیبیست؛ نقاشی و نوشتن. یکی با رنگها حرف میزند و دیگری با واژهها؛ اما هر دو از یکجا میآیند: از همان بخش پنهان آدم که همیشه چیزی برای گفتن دارد، حتی وقتی زبان از گفتنش عاجز میماند.
شاید به همین دلیل است که بعضی آدمها هم مینویسند و هم نقاشی میکنند؛ چون یک زبان برایشان کافی نیست. گاهی باید چیزی را با رنگ کشید، گاهی با جمله نوشت و گاهی هم فقط در سکوت نگه داشت؛ چون بعضی احساسات نه در بوم جا میشوند و نه در کلمات.
«سودای اقلیم نیلوفر» هم شبیه نامیست که انگار از میان یک خیال رنگین بیرون آمده؛ اقلیمی دور، آرام و کمی ناشناخته؛ جایی که نیلوفرها شاید نه فقط در آب، که در میان واژهها و خیالها هم میشکفند.
انشاءالله هرچه میکشی، چیزی از دلت را با خود داشته باشد و هرچه مینویسی، راهی برای رسیدن به جایی باشد که شاید در دنیای واقعی نتوانی به آن برسی. إنشاءالله همیشه جایی برای رنگهای خودت داشته باشی؛ حتی اگر هیچکس جز خودت معنای آنها را نفهمد.
با محبت،
از طرف کسی که وارد اقلیم نیلوفرت شد؛
نه برای کشف تمام رنگها و واژهها،
فقط برای لحظهای ایستادن در جایی که خیال، هم با قلممو نقاشی میشود و هم با کلمات.
با محبت...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/leemanaseri
برای نیلوفر عزیز...
انشاءالله حال دلت این روزها شبیه یک نقاشی نیمهتمام نباشد؛ پر از رنگهایی که هنوز نمیدانند در کدام گوشهی بوم باید بنشینند. و اگر هم هست، انشاءالله هنوز قلممویی در دستت باشد برای کشیدنِ آنچه دلت میخواهد، نه آنچه جهان از تو انتظار دارد.
نیلوفر جان، در سودای اقلیمت هنوز هم میان رنگها و واژهها پرسه میزنی؟ یا این روزها بیشتر به تماشای جهان نشستهای تا آفرینش آن؟
چه ترکیب عجیبیست؛ نقاشی و نوشتن. یکی با رنگها حرف میزند و دیگری با واژهها؛ اما هر دو از یکجا میآیند: از همان بخش پنهان آدم که همیشه چیزی برای گفتن دارد، حتی وقتی زبان از گفتنش عاجز میماند.
شاید به همین دلیل است که بعضی آدمها هم مینویسند و هم نقاشی میکنند؛ چون یک زبان برایشان کافی نیست. گاهی باید چیزی را با رنگ کشید، گاهی با جمله نوشت و گاهی هم فقط در سکوت نگه داشت؛ چون بعضی احساسات نه در بوم جا میشوند و نه در کلمات.
«سودای اقلیم نیلوفر» هم شبیه نامیست که انگار از میان یک خیال رنگین بیرون آمده؛ اقلیمی دور، آرام و کمی ناشناخته؛ جایی که نیلوفرها شاید نه فقط در آب، که در میان واژهها و خیالها هم میشکفند.
انشاءالله هرچه میکشی، چیزی از دلت را با خود داشته باشد و هرچه مینویسی، راهی برای رسیدن به جایی باشد که شاید در دنیای واقعی نتوانی به آن برسی. إنشاءالله همیشه جایی برای رنگهای خودت داشته باشی؛ حتی اگر هیچکس جز خودت معنای آنها را نفهمد.
با محبت،
از طرف کسی که وارد اقلیم نیلوفرت شد؛
نه برای کشف تمام رنگها و واژهها،
فقط برای لحظهای ایستادن در جایی که خیال، هم با قلممو نقاشی میشود و هم با کلمات.
با محبت...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/leemanaseri
Telegram
...سودایِ اقلیمِ نیلوفر 🪷
و روحش، با عطشی جانسوز، در تمنای زیستن میان جهانهای ناگفتهٔ داستانها میسوخت.
@leemanaseri
@leemanaseri
🐳1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
عایشه عزیز، إنشاءالله امروز، حتی اگر روزت از آن روزهای سخت باشد، دستکم یک لحظهی کوچک برای نفس کشیدن پیدا کرده باشی؛ یک لحظه که لازم نباشد قوی باشی، لبخند بزنی یا وانمود کنی همهچیز خوب است.
در دنیای کوچکت این روزها چه خبر؟ هنوز هم گوشهای برای خودت، برای آرامش، برای چیزهایی که دوستشان داری باقی گذاشتهای؟
«دنیای کوچک من»... چه نام آرامیست برای جایی که شاید آدم بتواند کمی از بزرگی و شلوغی جهان فاصله بگیرد و به خودش برگردد. چون گاهی جهان آنقدر بزرگ و پرهیاهو میشود که آدم فقط دلش میخواهد گوشهی کوچکی داشته باشد؛ جایی که در آن لازم نباشد چیزی را توضیح بدهد.
گاهی آدم خسته است، اما نمیتواند دقیقاً بگوید از چه. نه اتفاق بزرگی افتاده، نه همیشه دلیل مشخصی وجود دارد؛ فقط دلش سنگین است و روزها کمی سختتر از همیشه میگذرند. در چنین وقتهایی، شاید مهمترین کار این نباشد که فوراً همهچیز را درست کنیم؛ شاید همین که اجازه بدهیم خودمان خسته باشیم، خودش نوعی مهربانی با خویشتن باشد.
إنشاءالله در دنیای کوچکت، هرچند کوچک، هنوز جایی برای نور باقی مانده باشد؛ برای یک صبح آرام، یک فنجان چای، یک نوشته، یک گفتوگوی خوب، یا حتی فقط چند دقیقه سکوتی که در آن مجبور نباشی با هیچکس جز خودت روبهرو شوی.
و اگر این روزها دنیایت کمی تاریکتر از همیشه شده، إنشاءالله بدانی که تمام فصلها قرار نیست برای همیشه بمانند. بعضی روزها فقط باید بگذرند؛ آرام، آهسته و بدون اینکه از خودت انتظار داشته باشی در تمامشان بهترینِ خودت باشی.
با محبت،
از طرف کسی که وارد دنیای کوچکت شد؛
نه برای تغییر دادن چیزی،
فقط برای اینکه بگوید:
گاهی همین که هنوز اینجایی،
برای امروز کافیست.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/aisha_writing
عایشه عزیز، إنشاءالله امروز، حتی اگر روزت از آن روزهای سخت باشد، دستکم یک لحظهی کوچک برای نفس کشیدن پیدا کرده باشی؛ یک لحظه که لازم نباشد قوی باشی، لبخند بزنی یا وانمود کنی همهچیز خوب است.
در دنیای کوچکت این روزها چه خبر؟ هنوز هم گوشهای برای خودت، برای آرامش، برای چیزهایی که دوستشان داری باقی گذاشتهای؟
«دنیای کوچک من»... چه نام آرامیست برای جایی که شاید آدم بتواند کمی از بزرگی و شلوغی جهان فاصله بگیرد و به خودش برگردد. چون گاهی جهان آنقدر بزرگ و پرهیاهو میشود که آدم فقط دلش میخواهد گوشهی کوچکی داشته باشد؛ جایی که در آن لازم نباشد چیزی را توضیح بدهد.
گاهی آدم خسته است، اما نمیتواند دقیقاً بگوید از چه. نه اتفاق بزرگی افتاده، نه همیشه دلیل مشخصی وجود دارد؛ فقط دلش سنگین است و روزها کمی سختتر از همیشه میگذرند. در چنین وقتهایی، شاید مهمترین کار این نباشد که فوراً همهچیز را درست کنیم؛ شاید همین که اجازه بدهیم خودمان خسته باشیم، خودش نوعی مهربانی با خویشتن باشد.
إنشاءالله در دنیای کوچکت، هرچند کوچک، هنوز جایی برای نور باقی مانده باشد؛ برای یک صبح آرام، یک فنجان چای، یک نوشته، یک گفتوگوی خوب، یا حتی فقط چند دقیقه سکوتی که در آن مجبور نباشی با هیچکس جز خودت روبهرو شوی.
و اگر این روزها دنیایت کمی تاریکتر از همیشه شده، إنشاءالله بدانی که تمام فصلها قرار نیست برای همیشه بمانند. بعضی روزها فقط باید بگذرند؛ آرام، آهسته و بدون اینکه از خودت انتظار داشته باشی در تمامشان بهترینِ خودت باشی.
با محبت،
از طرف کسی که وارد دنیای کوچکت شد؛
نه برای تغییر دادن چیزی،
فقط برای اینکه بگوید:
گاهی همین که هنوز اینجایی،
برای امروز کافیست.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/aisha_writing
Telegram
دنیای کوچک من
از شر آشوبهای ذهنی؛
پناه میبرم به نوشتن...
پناه میبرم به نوشتن...
🐳1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
آیه های دل حسن زاده:
إنشاءالله حال دلت خوب باشد؛ از همان خوب بودنهایی که شاید همیشه از ظاهر آدمها فهمیده نشود، اما از میان نوشتههایشان میشود کمی آن را حدس زد.
نمیدانم پشت این همه واژهی زیبا و متون پشتو، چه کسی نشسته است؛ یک دختر یا یک پسر؟ راستش هنوز موفق نشدهام این معمای کوچک را حل کنم! اما شاید همین ناشناخته ماندنت، بخشی از جذابیتت باشد؛ اینکه آدم تو را نه از روی چهره و جنسیتت، بلکه از روی کلماتی که انتخاب میکنی بشناسد.
از نوشتههایت اینطور به نظر میرسد که با واژهها رابطهی خاصی داری؛ انگار فقط آنها را کنار هم نمیگذاری، بلکه میدانی کدام واژه کجا بنشیند تا چیزی را در دل خواننده بیدار کند. و متون پشتویت را هم خیلی دوست دارم؛ شاید چون در آنها احساسی هست که حتی اگر تمام واژههایش را هم نفهمی، باز چیزی از آن راه خودش را به دل پیدا میکند.
گاهی فکر میکنم آدمهایی که اینقدر زیبا مینویسند، حتماً در درونشان جهان متفاوتی دارند؛ جهانی پر از فکرهایی که شاید با هرکسی قسمت نمیکنند. شاید به همین دلیل است که بعضی آدمها را میشود از نوشتههایشان شناخت، حتی وقتی هیچ چیز دیگری دربارهشان نمیدانی.
حسنزاده، إنشاءالله خودت هم به اندازهی نوشتههایت زیبا و آرام باشی؛ و اگر درونت گاهی پر از حرفهایی میشود که نمیتوانی به کسی بگویی، إنشاءالله همیشه واژهای پیدا شود که بتواند بخشی از آنها را برایت به دوش بکشد.
و اگر روزی فهمیدم بالاخره دختر هستی یا پسر، که به احتمال زیاد گمانم دختری، شاید یکی از بزرگترین رازهای حلشدهی این کانال برایم باشد!
با محبت،
از طرف کسی که هنوز صاحب «آیههای دل» را درست نمیشناسد؛
اما از میان نوشتهها و شعرهایش، تصویری دوستداشتنی از او در ذهنش ساخته است.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/Ayehayedel_Hzada2434
آیه های دل حسن زاده:
إنشاءالله حال دلت خوب باشد؛ از همان خوب بودنهایی که شاید همیشه از ظاهر آدمها فهمیده نشود، اما از میان نوشتههایشان میشود کمی آن را حدس زد.
نمیدانم پشت این همه واژهی زیبا و متون پشتو، چه کسی نشسته است؛ یک دختر یا یک پسر؟ راستش هنوز موفق نشدهام این معمای کوچک را حل کنم! اما شاید همین ناشناخته ماندنت، بخشی از جذابیتت باشد؛ اینکه آدم تو را نه از روی چهره و جنسیتت، بلکه از روی کلماتی که انتخاب میکنی بشناسد.
از نوشتههایت اینطور به نظر میرسد که با واژهها رابطهی خاصی داری؛ انگار فقط آنها را کنار هم نمیگذاری، بلکه میدانی کدام واژه کجا بنشیند تا چیزی را در دل خواننده بیدار کند. و متون پشتویت را هم خیلی دوست دارم؛ شاید چون در آنها احساسی هست که حتی اگر تمام واژههایش را هم نفهمی، باز چیزی از آن راه خودش را به دل پیدا میکند.
گاهی فکر میکنم آدمهایی که اینقدر زیبا مینویسند، حتماً در درونشان جهان متفاوتی دارند؛ جهانی پر از فکرهایی که شاید با هرکسی قسمت نمیکنند. شاید به همین دلیل است که بعضی آدمها را میشود از نوشتههایشان شناخت، حتی وقتی هیچ چیز دیگری دربارهشان نمیدانی.
حسنزاده، إنشاءالله خودت هم به اندازهی نوشتههایت زیبا و آرام باشی؛ و اگر درونت گاهی پر از حرفهایی میشود که نمیتوانی به کسی بگویی، إنشاءالله همیشه واژهای پیدا شود که بتواند بخشی از آنها را برایت به دوش بکشد.
و اگر روزی فهمیدم بالاخره دختر هستی یا پسر، که به احتمال زیاد گمانم دختری، شاید یکی از بزرگترین رازهای حلشدهی این کانال برایم باشد!
با محبت،
از طرف کسی که هنوز صاحب «آیههای دل» را درست نمیشناسد؛
اما از میان نوشتهها و شعرهایش، تصویری دوستداشتنی از او در ذهنش ساخته است.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/Ayehayedel_Hzada2434
Telegram
آیههایِ دلِحسن زاده...🫀
به نامِ تو...
که آغازِ تمامِ شعر های منی...
ِو ای عزیزِ که همین حالا این سطر را میخوانـی.
آیاتِ نازل شده بر دلم را با جانو دل تلاوت کن،
اما به خدایِ این کلمات خیره مشو!🌸
که آغازِ تمامِ شعر های منی...
ِو ای عزیزِ که همین حالا این سطر را میخوانـی.
آیاتِ نازل شده بر دلم را با جانو دل تلاوت کن،
اما به خدایِ این کلمات خیره مشو!🌸
🐳1
ماه سخن؛
اِشراق عزیزم؛
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
انشاءالله حالت خوب باشد، ماهِ سخنِ من. انشاءالله این روزهایت آرام بگذرد و دلت، مثل همیشه، جایی میان کتابهای قدیمی، عصرنامهها و آن سالهای دوری که اینقدر دوستشان داری، آرام گرفته باشد.
راستی، هر بار که میگویی: «من مال سالهای دور هستم؛ میدانی، خیلی دور...» لبخند میزنم؛ چون واقعاً هم انگار بخشی از وجودت در زمان دیگری جا مانده است. در روزگاری که آدمها با شتاب از کنار همهچیز میگذرند، تو هنوز برای کتابهای قدیمی، نامهها، عصرنامهها و آن حسهای قدیمیِ دوستداشتنی، جایی در دلت داری.
اما چیزی که در تو برایم جالبتر است، همین ترکیب عجیب و زیباییست که در وجودت جمع شده؛ علاقهات به سالهای دور و کتابهای قدیمی، آن روح شاعرانه و متفاوتت و در کنار همهی اینها، دلی که هنوز به الله و قرآنش وفادار مانده است.
گاهی فکر میکنم اگر تو واقعاً در سالهای دور زندگی میکردی، حتماً همان آدمی بودی که عصرها کنار پنجره مینشست، کتابی قدیمی در دست میگرفت و با حوصله برای کسی نامه مینوشت؛ نامهای که شاید سالها بعد، کسی آن را پیدا میکرد و از خواندنش دلش میگرفت.
اما با همهی اینها، خوشحالم که در همین عصرِ امروز هستی؛ چون اگرچه میگویی: «اگر مرا میجویی، در این عصر نیا»، من خوشحالم که تو را در همین عصر پیدا کردهام.
در اوایل نمیدانم به یاد داری یا نه اما من خیلی خوب به یاد دارم گفته بودم که من بیشتر از نبشته هایت آن اسمي که تحت آن نبشته ها میباشد را دوست دارم
( اِشراق)
نمیدانم چرا اما واقعاً این اسم از اسم های مورد علاقه ام است...!
خیلی پرحرفی نمیکنم در اخیر اشراق ازت میخواهم
ماه سخن بمانی، همانقدر قدیمی، همانقدر متفاوت و همانقدر دوستداشتنی.
با محبت فراوان...
#دوشیزه_سادات
https://t.me/maahsokhan1
اِشراق عزیزم؛
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
انشاءالله حالت خوب باشد، ماهِ سخنِ من. انشاءالله این روزهایت آرام بگذرد و دلت، مثل همیشه، جایی میان کتابهای قدیمی، عصرنامهها و آن سالهای دوری که اینقدر دوستشان داری، آرام گرفته باشد.
راستی، هر بار که میگویی: «من مال سالهای دور هستم؛ میدانی، خیلی دور...» لبخند میزنم؛ چون واقعاً هم انگار بخشی از وجودت در زمان دیگری جا مانده است. در روزگاری که آدمها با شتاب از کنار همهچیز میگذرند، تو هنوز برای کتابهای قدیمی، نامهها، عصرنامهها و آن حسهای قدیمیِ دوستداشتنی، جایی در دلت داری.
اما چیزی که در تو برایم جالبتر است، همین ترکیب عجیب و زیباییست که در وجودت جمع شده؛ علاقهات به سالهای دور و کتابهای قدیمی، آن روح شاعرانه و متفاوتت و در کنار همهی اینها، دلی که هنوز به الله و قرآنش وفادار مانده است.
گاهی فکر میکنم اگر تو واقعاً در سالهای دور زندگی میکردی، حتماً همان آدمی بودی که عصرها کنار پنجره مینشست، کتابی قدیمی در دست میگرفت و با حوصله برای کسی نامه مینوشت؛ نامهای که شاید سالها بعد، کسی آن را پیدا میکرد و از خواندنش دلش میگرفت.
اما با همهی اینها، خوشحالم که در همین عصرِ امروز هستی؛ چون اگرچه میگویی: «اگر مرا میجویی، در این عصر نیا»، من خوشحالم که تو را در همین عصر پیدا کردهام.
در اوایل نمیدانم به یاد داری یا نه اما من خیلی خوب به یاد دارم گفته بودم که من بیشتر از نبشته هایت آن اسمي که تحت آن نبشته ها میباشد را دوست دارم
( اِشراق)
نمیدانم چرا اما واقعاً این اسم از اسم های مورد علاقه ام است...!
خیلی پرحرفی نمیکنم در اخیر اشراق ازت میخواهم
ماه سخن بمانی، همانقدر قدیمی، همانقدر متفاوت و همانقدر دوستداشتنی.
با محبت فراوان...
#دوشیزه_سادات
https://t.me/maahsokhan1
❤🔥2🐳1
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
از «لاله» تا «محاق»... راستش هنوز نمیدانم کدام نام بیشتر شبیه توست. «لاله» با آن لطافت و رنگی که انگار از میان صفحات یک کتاب قدیمی بیرون آمده، یا «محاق» با آن سکوت عمیق و رازهایی که همیشه چیزی برای کشف کردن در خود دارد. شاید اصلاً قرار نیست یکی را انتخاب کنم؛ شاید هر دو، دو فصل از همان کتابی باشند که تویی؛ کتابی که هر بار ورقش بزنی، چیزی تازه برای فهمیدن دارد.
انشاءالله حال دلت خوب باشد؛ نه فقط آن «خوبم» کوتاهی که آدم گاهی برای تمام کردن یک گفتوگو میگوید، بلکه از آن خوب بودنهایی که در سکوت هم میشود حسشان کرد. انشاءالله میان شلوغی روزها، میان خستگیها و فکرهایی که گاهی بیاجازه به سراغ آدم میآیند، هنوز گوشهای از دلت برای آرامش، کتاب، خیال و خودِ واقعیات باقی مانده باشد.
بعضی آدمها را واقعاً نمیشود در چند جمله خلاصه کرد. هرچه بیشتر دربارهشان مینویسی، بیشتر میفهمی که هنوز چیزهای زیادی مانده که نگفتهای. تو برای من از همان آدمهایی؛ شبیه کتابی که نمیشود فقط یک بار خواند و بعد کنار گذاشت. هر بار که به بعضی صفحههایش برمیگردی، با خودت میگویی: «چطور قبلاً متوجه این قسمت نشده بودم؟»
شاید به همین دلیل است که آدمهای کتابدوست را دوست دارم؛ چون معمولاً خودشان هم شبیه کتاباند. پشت سکوتشان داستانی دارند، پشت لبخندشان فصلهایی که همه از آن خبر ندارند و در عمق وجودشان جهانی که برای شناختنش باید صبور بود. تو هم برای من شبیه همان کتابهایی هستی که آدم دلش نمیخواهد زود به پایانشان برسد؛ نه چون داستانشان بیپایان است، بلکه چون بودن در میان صفحاتشان، خودش حس خوبی دارد.
و «محاق»... نمیدانم چرا این نام، با تمام تاریکیاش، برای من غمگین نیست. شاید چون ماه حتی وقتی در محاق است، از بین نرفته؛ فقط از نگاه ما پنهان شده. شاید آدمها هم گاهی همینطورند. گاهی کمحرف میشوند، دور میشوند، در خودشان فرو میروند و ما خیال میکنیم نورشان خاموش شده؛ در حالی که شاید فقط مدتیست که دارند در تاریکیِ خودشان دوباره خودشان را پیدا میکنند.
امیدوارم یادت نرود که تو فقط روزهای روشن و فصلهای زیبایت نیستی. حتی آن فصلهایی که خودت دوستشان نداری، حتی آن صفحههایی که
اگر روزی خودت در چنین محاقی قرار گرفتی دلت میخواهد از کتاب زندگیات حذفشان کنی، باز هم بخشی از داستان تو هستند؛ و هیچ کتاب ارزشمندی فقط از فصلهای آسان ساخته نشده است.
انشاءالله زندگی برایت آدمهایی بیاورد که لازم نباشد در کنارشان نقش بازی کنی؛ آدمهایی که سکوتت را هم بفهمند، خستگیات را جدی بگیرند و اگر روزی خودت را در میان صفحات سخت زندگی گم کردی، با عجله قضاوتت نکنند؛ فقط کنارت بمانند تا دوباره خودت را پیدا کنی.
و اگر بخواهم صادق باشم، شاید نتوانم ارزش تمام این رفاقت را در چند خط بگویم. بعضی آدمها آنقدر آرام و بیصدا وارد زندگیات میشوند که خودت هم متوجه نمیشوی چه زمانی حضورشان برایت مهم شده است. بعد یک روز میبینی اسمشان میان فکرهایت آمده، حرفهایشان در خاطرت مانده و بودنشان، حتی اگر ساده و معمولی باشد، برایت معنای خاصی پیدا کرده است.
تو برای من از همان آدمهایی؛ از آن آدمهایی که شاید نتوان برای بودنشان توضیح کاملی پیدا کرد، اما میتوان حضورشان را احساس کرد.
با محبت،
از طرف کسی که هنوز نمیداند تو بیشتر شبیه «لاله»ای یا «محاق»؛
اما میداند هر دو نام، وقتی به تو میرسند، معنای زیباتری پیدا میکنند.
با محبت فراوان...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/mahaq_core
از «لاله» تا «محاق»... راستش هنوز نمیدانم کدام نام بیشتر شبیه توست. «لاله» با آن لطافت و رنگی که انگار از میان صفحات یک کتاب قدیمی بیرون آمده، یا «محاق» با آن سکوت عمیق و رازهایی که همیشه چیزی برای کشف کردن در خود دارد. شاید اصلاً قرار نیست یکی را انتخاب کنم؛ شاید هر دو، دو فصل از همان کتابی باشند که تویی؛ کتابی که هر بار ورقش بزنی، چیزی تازه برای فهمیدن دارد.
انشاءالله حال دلت خوب باشد؛ نه فقط آن «خوبم» کوتاهی که آدم گاهی برای تمام کردن یک گفتوگو میگوید، بلکه از آن خوب بودنهایی که در سکوت هم میشود حسشان کرد. انشاءالله میان شلوغی روزها، میان خستگیها و فکرهایی که گاهی بیاجازه به سراغ آدم میآیند، هنوز گوشهای از دلت برای آرامش، کتاب، خیال و خودِ واقعیات باقی مانده باشد.
بعضی آدمها را واقعاً نمیشود در چند جمله خلاصه کرد. هرچه بیشتر دربارهشان مینویسی، بیشتر میفهمی که هنوز چیزهای زیادی مانده که نگفتهای. تو برای من از همان آدمهایی؛ شبیه کتابی که نمیشود فقط یک بار خواند و بعد کنار گذاشت. هر بار که به بعضی صفحههایش برمیگردی، با خودت میگویی: «چطور قبلاً متوجه این قسمت نشده بودم؟»
شاید به همین دلیل است که آدمهای کتابدوست را دوست دارم؛ چون معمولاً خودشان هم شبیه کتاباند. پشت سکوتشان داستانی دارند، پشت لبخندشان فصلهایی که همه از آن خبر ندارند و در عمق وجودشان جهانی که برای شناختنش باید صبور بود. تو هم برای من شبیه همان کتابهایی هستی که آدم دلش نمیخواهد زود به پایانشان برسد؛ نه چون داستانشان بیپایان است، بلکه چون بودن در میان صفحاتشان، خودش حس خوبی دارد.
و «محاق»... نمیدانم چرا این نام، با تمام تاریکیاش، برای من غمگین نیست. شاید چون ماه حتی وقتی در محاق است، از بین نرفته؛ فقط از نگاه ما پنهان شده. شاید آدمها هم گاهی همینطورند. گاهی کمحرف میشوند، دور میشوند، در خودشان فرو میروند و ما خیال میکنیم نورشان خاموش شده؛ در حالی که شاید فقط مدتیست که دارند در تاریکیِ خودشان دوباره خودشان را پیدا میکنند.
امیدوارم یادت نرود که تو فقط روزهای روشن و فصلهای زیبایت نیستی. حتی آن فصلهایی که خودت دوستشان نداری، حتی آن صفحههایی که
اگر روزی خودت در چنین محاقی قرار گرفتی دلت میخواهد از کتاب زندگیات حذفشان کنی، باز هم بخشی از داستان تو هستند؛ و هیچ کتاب ارزشمندی فقط از فصلهای آسان ساخته نشده است.
انشاءالله زندگی برایت آدمهایی بیاورد که لازم نباشد در کنارشان نقش بازی کنی؛ آدمهایی که سکوتت را هم بفهمند، خستگیات را جدی بگیرند و اگر روزی خودت را در میان صفحات سخت زندگی گم کردی، با عجله قضاوتت نکنند؛ فقط کنارت بمانند تا دوباره خودت را پیدا کنی.
و اگر بخواهم صادق باشم، شاید نتوانم ارزش تمام این رفاقت را در چند خط بگویم. بعضی آدمها آنقدر آرام و بیصدا وارد زندگیات میشوند که خودت هم متوجه نمیشوی چه زمانی حضورشان برایت مهم شده است. بعد یک روز میبینی اسمشان میان فکرهایت آمده، حرفهایشان در خاطرت مانده و بودنشان، حتی اگر ساده و معمولی باشد، برایت معنای خاصی پیدا کرده است.
تو برای من از همان آدمهایی؛ از آن آدمهایی که شاید نتوان برای بودنشان توضیح کاملی پیدا کرد، اما میتوان حضورشان را احساس کرد.
با محبت،
از طرف کسی که هنوز نمیداند تو بیشتر شبیه «لاله»ای یا «محاق»؛
اما میداند هر دو نام، وقتی به تو میرسند، معنای زیباتری پیدا میکنند.
با محبت فراوان...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/mahaq_core
🐳1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
ماه نور روشن عزیز،
انشاءالله حالت خوب باشد؛ یا دستکم این روزها، کمی با دلت مهربانتر گذشته باشند. نمیدانم اکنون در کجای این روزها ایستادهای و چه چیزهایی را در سکوت از سر میگذرانی، اما امیدوارم میان تمام خستگیها و ناگفتهها، هنوز لحظههایی برای آرامش پیدا کرده باشی.
از نوشتههایت میشود فهمید که پشت بسیاری از واژهها، غمهایی پنهان شدهاند؛ غمهایی که فریاد نمیزنند، فقط آرام در گوشهای از دل مینشینند و آدم را وادار میکنند قویتر از چیزی باشد که واقعاً هست.
آنجا که نوشته بودی: «موضوع فقط ادامه دادن نبود، موضوع زنده ماندن بود...» نمیدانم این جمله از کدام روزها و کدام جنگهای خاموش آمده بود؛ اما میدانم کسی که چنین چیزی را مینویسد، حتماً روزهایی را شناخته که فقط نفس کشیدن، خودش یک پیروزی بوده است.
فقط خواستم بگویم امیدوارم و إنشاءالله روزهای آینده برایت کمتر شبیه جنگ باشند. انشاءالله زندگی، روزی به تو اجازه بدهد که فقط زنده نمانی؛ بلکه واقعاً زندگی کنی، بیآنکه هر صبح مجبور باشی دوباره خودت را از میان خستگیها جمع کنی.
و اگر روزی فراموش کردی که چقدر قوی بودهای، شاید بد نباشد به تمام روزهایی نگاه کنی که فکر میکردی دیگر نمیتوانی، اما باز هم ادامه دادی.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/Hekayat_heich
ماه نور روشن عزیز،
انشاءالله حالت خوب باشد؛ یا دستکم این روزها، کمی با دلت مهربانتر گذشته باشند. نمیدانم اکنون در کجای این روزها ایستادهای و چه چیزهایی را در سکوت از سر میگذرانی، اما امیدوارم میان تمام خستگیها و ناگفتهها، هنوز لحظههایی برای آرامش پیدا کرده باشی.
از نوشتههایت میشود فهمید که پشت بسیاری از واژهها، غمهایی پنهان شدهاند؛ غمهایی که فریاد نمیزنند، فقط آرام در گوشهای از دل مینشینند و آدم را وادار میکنند قویتر از چیزی باشد که واقعاً هست.
آنجا که نوشته بودی: «موضوع فقط ادامه دادن نبود، موضوع زنده ماندن بود...» نمیدانم این جمله از کدام روزها و کدام جنگهای خاموش آمده بود؛ اما میدانم کسی که چنین چیزی را مینویسد، حتماً روزهایی را شناخته که فقط نفس کشیدن، خودش یک پیروزی بوده است.
فقط خواستم بگویم امیدوارم و إنشاءالله روزهای آینده برایت کمتر شبیه جنگ باشند. انشاءالله زندگی، روزی به تو اجازه بدهد که فقط زنده نمانی؛ بلکه واقعاً زندگی کنی، بیآنکه هر صبح مجبور باشی دوباره خودت را از میان خستگیها جمع کنی.
و اگر روزی فراموش کردی که چقدر قوی بودهای، شاید بد نباشد به تمام روزهایی نگاه کنی که فکر میکردی دیگر نمیتوانی، اما باز هم ادامه دادی.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/Hekayat_heich
Telegram
﮼میــم //.
هر چه نوشتم،به آستانِ هیچ رسید.
برای ناشناس بودن؛
https://t.me/betmahiBOT
برای ناشناس بودن؛
https://t.me/betmahiBOT
🐳1🍓1