چـکـامـهـ زار 🌘📜
450 subscribers
529 photos
75 videos
10 files
347 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
دُخت پشتونم:

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
ان‌شاءالله حالت خوب باشد و روزهایت آرام بگذرد. معمولاً نامه‌ها با پرسیدن حال آغاز می‌شوند؛ پس بگذار من هم از همین‌جا شروع کنم: حالت چطور است؟ این روزها دلت آرام است؟ هنوز برای چیزهایی که دوست داری ذوق می‌کنی و گاه‌گاهی خودت نیز می‌نویسی یا خیر؟
راستش همیشه وقتی حالت را می‌پرسم می‌گویی می‌گذرد...
و من‌ می‌دانم عقب این می‌گذرد ها واقعاً چی می‌گذرد به هر حال هر چه است ان‌شاءالله همیشه خوش و خندان بگذرد برایت.
راستش، مدت‌ها بود می‌خواستم برایت نامه‌ای بنویسم؛ نه به مناسبت خاصی و نه برای گفتن حرفی بزرگ و عجیب. فقط به این دلیل که گاهی بعضی آدم‌ها آن‌قدر برایمان ارزشمند می‌شوند که دلمان می‌خواهد بخشی از حرف‌هایمان را در قالب نامه برایشان بنویسیم.
مدت زیادی می‌شود که همدیگر را می‌شناسیم از خیلی سال های پیش...
و این را بدان که
تو برای من تنها «پشتون»ی که از پشت نوشته‌های «نگاه رویایی» شناخته می‌شود نیستی؛ تو هاجری، با همان شخصیت و دنیای مخصوص خودت. شاید آشنایی ما برای دیگران چیز ساده‌ای به نظر برسد، اما برای من، این آشنایی یکی از اتفاق‌های زیبایی‌ست که به‌مرور ارزشش را بیشتر فهمیدم.
اینکه در زبان پشتو چقدر کمکم کردی را واقعاً نمی‌دانم چگونه جبران ترجمه کردن آن همه شعر واقعاً کار ساده و سهلِ نیست راستش دوستانی زیادی دارم که پشتون هستند اما جایگاه تو متفاوت تر است.
گمانم این را همه‌ی ملت دانستند که پشتون خیلی دوست دارم و با اون مضریت مان آنانیکه نمی‌دانستند هم دانستند...
خود من آدم خیلی مضری هستم و انگاه که با یک شخص مضر دیگر یکجا شوم امان دیگر امان...
راستی آنگاه که به آسمان و گُل ها نگاه می‌کنم یاد تو ميفتم حالا ندانم آیا چیزی هم مرا به یاد تو می‌آورد یا خیر...!
شاید نتوانم دقیقاً بگویم چه چیزی باعث شد تو برایم متفاوت باشی. شاید مجموعه‌ای از همان چیزهای کوچکی باشد که در نگاه اول چندان به چشم نمی‌آیند؛ طرز حرف زدنت، نگاهت به دنیا، نوشته‌هایت و آن بخشی از وجودت که در میان کلماتت خودش را نشان می‌دهد.
آدم‌ها را همیشه از مدت زمانی که می‌شناسیم‌شان نمی‌توان سنجید؛ گاهی کسی سال‌ها در زندگی ماست و باز هم برایمان بیگانه می‌ماند، و گاهی کسی در مدت کوتاه‌تری چنان آشنا می‌شود که گویی مدت‌هاست جایی در زندگی‌مان داشته است. فکر می‌کنم تو برای من از همان آدم‌هایی هستی که حضورشان آرام و بی‌صداست، اما نبودن‌شان به‌سادگی نادیده گرفته نمی‌شود.
خواستم بدانی که دوستی‌ات برایم ارزشمند است و از این‌که در مسیر زندگی‌ام با تو آشنا شدم، خوشحالم. شاید همیشه نتوانم آن‌طور که باید، ارزش آدم‌های مهم زندگی‌ام را با کلمات نشان بدهم؛ اما بعضی آدم‌ها جایگاه‌شان را نه با حرف‌های بزرگ، بلکه با همان حضور ساده و صادقانه‌شان پیدا می‌کنند.
ان‌شاءالله همیشه دلت آرام باشد، در میان شلوغی‌های زندگی خودت را گم نکنی و به تمام چیزهایی که روزی برایشان رویا دیده‌ای، برسی. ان‌شاءالله زندگی با تو مهربان باشد؛ همان‌قدر که حضور تو برای آدم‌های اطرافت ارزشمند است.
و اگر روزی این نامه را دوباره خواندی، فقط این را به یاد داشته باش که در گوشه‌ای از این دنیا، کسی هست که از آشنایی با تو خوشحال است و دوستی‌ات را یکی از اتفاق‌های زیبای زندگی‌اش می‌داند.
با مهر از طرف کسی که خوشحال است از آشنا با تو
و تو حتی از من هم کرده خوشحال تری با این آشنایی،
دوشیزه سادات.

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.

https://t.me/Negahe_Royayee
❤‍🔥4🔥1🐳1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
مو فرفری قشنگم،

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
نمی‌دانم وقتی این نامه را می‌خوانی، در چه حالی به سر می‌بری. ان‌شاءالله خوب باشی؛ هرچند می‌دانم گاهی «خوبم» گفتن، واقعاً به معنای خوب بودن نیست.
راستی، این روزها خودت چطوری؟ واقعاً چطوری؟ نه آن «خوبم» کوتاهی که به همه می‌گوییم تا مجبور نباشیم توضیح بدهیم چه چیزی در دل‌مان می‌گذرد.
نمی‌دانم این روزها بیشتر چه چیزی ذهنت را مشغول کرده. نمی‌دانم چه چیزهایی خوشحالت می‌کند و چه چیزهایی بی‌آن‌که کسی بفهمد، دلت را می‌گیرد.
اما می‌دانم که تو از آن آدم‌هایی هستی که بودن‌شان، حتی از پشت چند کلمه و چند نوشته، حس می‌شود.
و شاید همین یکی از چیزهایی باشد که باعث می‌شود آدم دلش بخواهد بیشتر با تو حرف بزند، بیشتر بشناسدت و بداند پشت این همه حرف، شوخی، احساس و نوشته، چه دنیایی جریان دارد.
نازی جانم، نمی‌دانم خودت می‌دانی یا نه، اما بعضی آدم‌ها خیلی راحت به دل می‌نشینند. نه به خاطر این‌که همیشه حرف‌های بزرگ و عمیق می‌زنند؛ گاهی فقط به خاطر همان صمیمیتی که دارند، همان طرز حرف زدن‌شان، همان حضوری که باعث می‌شود آدم احساس کند مدت‌هاست می‌شناسدشان.
تو برای من از همان آدم‌هایی.
و مطمئنم تنها برای من نه بلکه برای همه همین‌گونه هستی دیدم که چقدر ماشاءالله طرفدار داشتی برای آنهایی که گفتند می‌خواهند ترا بیبینند دلم بود همان عکس قشنگ ات با موهای باز و فرفری و آن لباس قشنگ تاجیکی بفرستم بعد با خودم گفتم مکن دختر ناحق اعتبار ات را از دست می‌دهی...
راستی با فصل مورد علاقه‌ات چطوری گرم و داغ...
من هیچ فصلی را نمی‌پسندم چون به قول محال در تابستان‌ میسوزی و در زمستان هم یخ میزنی اما بهار و خزان را هم خیلی نمی‌پسندم برای من از همه شان کرده زمستان کمی قابل تحمل تر است زمستان را کمی دوست می‌دارم آنرا هم که خود می‌دانی فقط بخاطر رخصتی و خواب
...
برای ما فصل تابستان مثل این است که از آسمان آتش می‌بارد حیرانم گرمی این دنیا را تحمل کرده نمی‌توانیم آتش جهنم آن دنیا را چگونه تحمل خواهیم کرد خوب خیر باشد الله مهربان است ان‌شاءالله که طرف دوزخ حتی دور هم نخوریم.
در این گرما تو هم مثل من چای مینوشی یا خیر اما باور کن چای در گرما لذت دیگری دارد ناحق نگفتند "گرمی را گرمی میورداره" واقعاً که همین‌طور است هر قدر آب سرد بنوشی فایده ندارد...
و ها برایت پیشنهاد می‌کنم حتماً یکبار غذای تند و تیز با چای نوش جان کنی تا لذت واقعی زندگی را بچشی مثلاً چایی داغ با بریانی تند و تیز به به که از لذت اش چی بگویم برایت هرگاه خودت امتحان کردی خواهی دانست...!
و ها تا یادم نرفته است بگویم: يادآور تو برایم چای است و رنگ آبی...
گفتی این روز ها دوست داری بروی و دور شوی...
راستش عمیقاً همچین احساسی دارم اما باور کن نمی‌شود...
نمی‌شود رها شد و گریخت از اندوه و دردی که در ما ریشه دوانده...
جز صبر و تحمل کاری دیگر از دست مان برنمی‌آید...
به هر حال خیلی پرحرفی نمی‌کنم شاید بگویی چقدر نوشته کی این همه را بخواند اما عزیز دلم نوشتن اش سخت تر از خواندنش بود من که این همه وقت گذاشتم و نوشتم تو باید صدفیصد وقت بگذاری و بخوانی.
خوب همین‌قدر که از جملات زیبایم مستفید شدی گمانم کفایت می‌کند حالا حتماً دوباره خودشیفته می‌گویی ولی خیر باشد به قول بقیه مرا همین شیوه زندگانی است...!
ان‌شاءالله همیشه همان‌قدر که برای دیگران وقت و محبت داری، برای خودت هم داشته باشی. ان‌شاءالله وقتی خسته‌ای، خودت را مجبور به قوی بودن نکنی. و اگر روزی دلت خواست سکوت کنی، بدانی که لازم نیست همیشه برای همه توضیح بدهی که چه بر سرت می‌گذرد.
فقط خواستم بدانی که ان‌شاءالله حال دلت خوب باشد. و اگر هم خوب نیست، ان‌شاءالله روزهای بهتری در راه باشند.
با محبت، از طرف کسی که خوشحال است تو را می‌شناسد.
و تو هم خوشحالی که مرا می‌شناسی.
معذورم ولی همیشه نامه هایم برای تو طولانی می‌شود چیکارش میشه کرد هيچی.(:



https://t.me/badbadake_abiii
❤‍🔥5🌚2🐳1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
برای ساره مجددی؛

ساره‌ی عزیز،
من هنوز آن‌قدر با تو و جهان واژه‌هایت آشنا نیستم که بتوانم از سال‌ها شناخت و خاطرات مشترک بنویسم؛ اما گاهی برای شناختن یک آدم، سال‌ها زمان لازم نیست. گاهی چند واژه کافی‌ست، چند سطر، و نامی که آدم را برای لحظه‌ای درنگ وادار کند.
من تازه به جمع خوانندگان کانالت پیوسته‌ام؛ به جایی که نامش خودش شبیه یک جمله‌ی شاعرانه است:
«واژه‌ای درمان‌گر است.»
و چه زیباست که آدمی، جهان کوچکش را با چنین باوری بنا کند؛ با این امید که کلمات، اگر از دل برخاسته باشند، می‌توانند به دل دیگری برسند و شاید اندکی از سنگینیِ روزهایش کم کنند.
امروز که فهمیدم موهای بلندت را قیچی کرده‌ای، با خودم فکر کردم که شاید این هم یکی از همان تغییرهای کوچک اما عمیق زندگی باشد. گاهی آدم موهایش را کوتاه می‌کند؛ نه فقط برای تغییر ظاهر، بلکه برای آن‌که سبک‌تر شود، تازه‌تر آغاز کند، یا فقط به دل خودش گوش بدهد.
راستش من هم الحمدلله موهای بلندی دارم گاهی دلم می‌خواهد کوتاه شان کنم اما مادر اجازه این کار را نمی‌دهد متأسفانه...!
خوب خیر باشد.
موهایت هرچقدر کوتاه شده باشند، گمان نمی‌کنم چیزی از زیبایی‌ات کم شده باشد؛ زیرا بعضی زیبایی‌ها به طول مو نیستند، به حضوری‌اند که در کلمات آدم باقی می‌ماند.
من هنوز تازه‌وارد این جهان واژه‌ها هستم؛ هنوز نوشته‌هایت را یکی‌یکی کشف می‌کنم و هنوز راه زیادی مانده تا بدانم پشت این همه کلمه، چه دنیایی پنهان است.
اما همین‌قدر می‌دانم که گاهی آدم‌ها پیش از آن‌که شناخته شوند، حس می‌شوند.
و تو، ساره، شاید هنوز برای من یک نام تازه باشی، اما نامی هستی که با واژه‌ها گره خورده؛ و بعضی نام‌ها، حتی اگر تازه شنیده شوند، در ذهن آدم می‌مانند.
ان‌شاءالله واژه‌هایی که برای دیگران درمان‌گر می‌شوند، روزی برای خودت نیز آرامش بیاورند. و اگر روزی خسته شدی، یادت باشد: کسی که برای دل‌های دیگران واژه می‌نویسد، خودش هم سزاوار آن است که گاهی کسی برای دل او بنویسد.
با مهر، یک عضو تازه‌واردِ جهان واژه‌هایت.

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
با مهر...
#دوشیزه_سادات

https://t.me/sarah_mojaadidi
💘4🐳1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
سمیه عزیز؛
نخست ان‌شاءالله حالت خوب باشد؛ دلت آرام و روزگارت به زیباییِ همان واژه‌هایی باشد که احساساتت را با آن‌ها می‌نویسی. نمی‌دانم این روزها چه می‌کنی و روزگارت چگونه می‌گذرد، اما ان‌شاءالله هر جا که هستی، دلت از غم‌ها دور و از آرامش لبریز باشد.
من تازه به کانالت، «رَیَّان»، پیوسته‌ام و هنوز فرصت نکرده‌ام تو را بشناسم؛ اما از همین چند نوشته‌ای که خوانده‌ام، متوجه شدم که به ادبیات و واژه‌ها علاقه‌ی زیادی داری. راستش را بخواهی، همیشه برایم جالب بوده آدم‌هایی را ببینم که می‌توانند احساساتشان را این‌چنین زیبا در میان کلمات جای دهند.
شاید هنوز تو را نمی‌شناسم، اما نوشته‌هایت کم‌کم تصویری از تو در ذهنم می‌سازند؛ تصویری از کسی که با واژه‌ها مأنوس است و برای هر احساس، کلمه‌ای پیدا می‌کند.
ان‌شاءالله روزی بیشتر با سمیه سمندری آشنا شوم؛ نه فقط با نویسنده‌ی نوشته‌های زیبای «رَیَّان»، بلکه با خودِ آدمی که پشت این همه واژه ایستاده است.
با آرزوی روزهایی آرام و زیبا برایت...
با محبت...
#دوشیزه_سادات

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.



https://t.me/SomayaSamandari1397
🐳1🌚1💘1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
حاسنات عزیز؛

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
ان‌شاءالله حالت خوب باشد و این روزهایت، هرچند شاید گاهی خسته‌کننده و سنگین، باز هم به آرامی بگذرند. نمی‌دانم وقتی این نامه را می‌خوانی، در چه حالی هستی؛ شاید مشغول نوشتن داستانی کوتاه باشی، شاید میان واژه‌هایت دنبال جمله‌ای برای یک احساس بگردی، یا شاید هم مثل یکی از متن‌هایت، فقط خسته باشی و دلت کمی سکوت بخواهد.
مشتاقم بدانم در کدام حالت به سر می‌بری...!
آشنایی زیاد نداریم این را می‌دانم و از خودت چیزی نمی‌دانم؛ جز این‌که داستان‌های کوتاه می‌نویسی و گاهی احساساتت را در قالب متن‌های عاشقانه با دیگران قسمت می‌کنی. اما همین چند نوشته برایم کافی بود تا کنجکاو شوم بدانم آدمی که این‌چنین از احساسات می‌نویسد، خودش در زندگی چگونه آدمی‌ست.
شاید عجیب باشد که کسی که هنوز نمی‌شناسم برایش نامه می‌نویسم؛ اما مگر همه‌ی آشنایی‌ها از یک السلام عليكم ساده آغاز نمی‌شوند؟
پس این نامه را به عنوان سلامی از یک تازه‌وارد بپذیر؛ کسی که هنوز تو را نمی‌شناسد، اما شاید با خواندن داستان‌ها و نوشته‌هایت، کم‌کم با دنیای تو آشنا شود.
ان‌شاءالله خستگی‌هایت کوتاه، داستان‌هایت زیبا، و روزهایت پر از چیزهایی باشد که ارزش نوشتن داشته باشند.
با مهر...
#دوشیزه_سادات

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.

https://

t.me/asdffhhjknxn
🕊1🐳1🌚1🍓1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
نساء عزیز،
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.

نمی‌دانم این نامه زمانی به دستت می‌رسد که در چه حالی هستی؛ آرام، خسته، خوشحال یا شاید در میان هزاران فکری که فقط خودت از آن‌ها خبر داری. اما ان‌شاءالله هر جا که هستی، حال دلت خوب باشد و هنوز هم چیزی درونت باشد که تو را به نوشتن وادار کند.
من راستش تو را آن‌قدر که باید نمی‌شناسم؛ اما شاید همین نامه فرصتی باشد برای آن‌که کمی بیشتر با تو و دنیای نوشته‌هایت آشنا شوم. همیشه فکر می‌کنم نویسنده‌ها را نمی‌شود فقط از روی چند جمله یا چند نوشته شناخت؛ گاهی باید میان کلمات‌شان قدم زد، سکوت‌های‌شان را خواند و دید پشت هر واژه چه چیزی پنهان شده است.
نام «تک‌نویس» برایم جالب است؛ انگار کسی که با خودش، با کاغذ و با دنیای درونش خلوت می‌کند و چیزهایی را می‌نویسد که شاید نتواند به زبان بیاورد.
پس پیش از آن‌که از نوشته‌هایت بگویم، می‌خواهم از خودت بپرسم:
این روزها حالت چطور است، نساء؟ در چه حالی به سر می‌بری؟ هنوز هم دلت می‌خواهد بنویسی؟ و آیا هنوز کلمات، همان پناه همیشگی‌ات هستند؟
شاید برایت عجیب باشد که کسی که هنوز تو را آن‌چنان که باید نمی‌شناسد، برایت نامه‌ای بنویسد. اما مگر شناختن همیشه باید از قبل آغاز شده باشد؟ گاهی آدم‌ها را از میان نوشته‌های‌شان می‌شناسیم؛ از جمله‌هایی که نوشته‌اند، از حرف‌هایی که شاید برای دیگران ساده بوده، اما برای خودشان بخشی از یک احساس، یک خاطره یا یک درد بوده است.
نمی‌دانم وقتی می‌نویسی، بیشتر از چه چیزی می‌نویسی. از آدم‌ها؟ از احساسات؟ از زندگی؟ از تنهایی؟ یا از آن چیزهایی که در دل می‌مانند و راهی جز کاغذ برای بیرون آمدن ندارند؟
اما دوست دارم بدانم «تک‌نویس» برای تو چه معنایی دارد. آیا تک‌نویس بودن یعنی تنها نوشتن؟ یا شاید یعنی نوشتن از چیزهایی که فقط خودت می‌بینی و فقط خودت می‌توانی به کلمات تبدیل‌شان کنی؟
نساء جان، شاید هر نویسنده‌ای بخشی از خودش را میان نوشته‌هایش جا می‌گذارد. گاهی در یک جمله، گاهی در یک شخصیت، گاهی در یک سکوت. و شاید خواننده، بی‌آن‌که نویسنده بداند، همان بخش‌های پنهان را پیدا می‌کند و با خودش می‌گوید: «من هم این را احساس کرده‌ام.»
شاید روزی نوشته‌ای از تو را بخوانم و بفهمم که پشت این نام، پشت این قلم و پشت این «تک‌نویس»، چه دنیایی پنهان است.
تا آن روز، فقط می‌توانم بگویم:
به نوشتن ادامه بده. حتی اگر کسی نخواند. حتی اگر گاهی فکر کنی کلماتت بی‌صدا در گوشه‌ای از دنیا گم می‌شوند.
چون گاهی یک نوشته برای نجات دادن تمام دنیا نوشته نمی‌شود؛ گاهی فقط برای نجات دادن یک دل کافی‌ست.
و شاید روزی، نوشته‌ای از تو به دل کسی برسد که حتی نمی‌دانی وجود دارد.
با مهر...
#دوشیزه_سادات

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.

https://t.me/Taknevis_1
❤‍🔥1🐳1🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
دُخت شبِ من؛

ألسلام عليكم ورحمة الله وبركاته
به تو، دخترِ شب‌های آرام و واژه‌های عاشقانه.
ان‌شاءالله حالت خوب باشد؛ هرچند می‌دانم هنوز میان کتاب‌ها گرفتار امتحان‌هایی و شاید این روزها فرصت چندانی برای نوشتن، شعر خواندن و آن شب‌هایی که دوست داری، نداشته باشی. امتحان‌های من تمام شده و حالا از آن سوی این روزهای پر از خستگی، برایت از الله می‌خواهم این روزها را با موفقیت پشت سر بگذاری و زودتر به آرامش برسی.
مَحال قشنگم؛
تو را همیشه با آن قلبی می‌شناسم که با واژه‌ها احساس می‌کند و با عشق می‌نویسد. شاید همین است که نوشته‌هایت فقط چند جمله‌ی کنار هم نیستند؛ هر کدامشان گوشه‌ای از احساسی را با خود دارند که به نظر می‌رسد از جایی عمیق در قلبت می‌آید.
و حالا خودت در میان یکی از زیباترین فصل‌های زندگی‌ات ایستاده‌ای؛ فصلی که نامش نامزدی‌ست.
به نظرم نامزدی فقط یک حلقه، یک نام و یک وعده نیست؛ آغازِ شناختنِ عمیق‌ترِ کسی‌ست که قرار است شریک روزهای آینده‌ات باشد. آغازِ فهمیدنِ همدیگر، پذیرفتنِ تفاوت‌ها و ساختنِ آرام‌آرامِ چیزی که امیدوارم روزی به زیباترین شکل ممکن، به خانه و زندگی مشترک‌تان برسد.
عشق واقعی فقط در متن‌های عاشقانه و لحظه‌های شیرین خلاصه نمی‌شود؛ گاهی در صبر کردن است، در فهمیدن، در ماندن، در کنار هم بودن وقتی روزها آن‌قدرها هم زیبا نیستند.
و من برای تو، که خودت این‌همه زیبا از عشق می‌نویسی، از الله می‌خواهم عشقت در زندگی هم به زیباییِ همان چیزهایی باشد که از آن‌ها می‌نویسی؛ عمیق، آرام و ماندگار.
ان‌شاءالله امتحان‌هایت را هم با موفقیت پشت سر بگذاری و بعد، دوباره فرصت پیدا کنی برای شعرهایت، برای نوشته‌هایت و برای تمام آن احساس‌هایی که شاید این روزها میان درس و امتحان، جایی برایشان پیدا نمی‌شود.
محال عزیزم؛ ان‌شاءالله زندگی‌ات روزبه‌روز بیشتر شبیه همان قصه‌ای شود که اگر می‌نوشتی، دلت نمی‌خواست هیچ‌وقت به پایان برسد.
و ان‌شاءالله روزی در خوشحالی های بی‌پایان و عشق فراوان گم بشویی...!
با عشق فراوان خواهر کوچک ات...
#دوشیزه_سادات

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.

https://t.me/MAHALI_BAHAR
🌚2❤‍🔥1🐳1😐1
آوای عزیزم؛

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
ان‌شاءالله حالت خوب باشد؛ دلت آرام، روزگارت روشن و قدم‌هایت همیشه در مسیری باشد که عطر الله متعال در آن جاری‌ست.
شاید هنوز آن‌قدر که باید تو را نمی‌شناسم؛ شاید میان ما صمیمیت چندانی شکل نگرفته باشد، اما گاهی بعضی آدم‌ها را لازم نیست سال‌ها شناخت تا چیزی از زیبایی روحشان فهمید. بعضی‌ها از همان دور، از میان چند کلمه و چند رفتار، خودشان را آرام و بی‌صدا معرفی می‌کنند.
تو برای من شبیه همان آدم‌هایی هستی که دلشان هنوز با الله مأنوس است؛ کسانی که در میان هیاهوی این دنیا، پناهی از جنس قرآن دارند و در کلام الله، آرامشی را می‌یابند که هیچ جای دیگری نمی‌توان یافت.
مهربانی‌ات نیز شبیه نوری‌ست که بی‌هیاهو می‌تابد؛ نه چشم را می‌آزارد و نه خود را به رخ می‌کشد، فقط هست و جهان اطرافش را کمی روشن‌تر می‌کند.
تعریف چشمانت را زیادی خوانده‌ام
و شاید چشمانت نیز از همان رازهایی باشند که آدم را به مکث وامی‌دارند؛ چشمانی که شاید پیش از زبان، حرف می‌زنند و پیش از آن‌که کسی تو را بشناسد، چیزی از دنیای درونت را آشکار می‌کنند.
راستی لاله دوست داری نه؟
من هر بار اسم لاله را جایی می‌بینم یا حتی گل لاله می‌بینم به یادت می‌افتم حالا نمی‌دانم آیا چیزی هم است که تو آن‌را دیده و به یاد من بیفتی...!
بگذریم از این همه پرحرفی...
حرف زیاد است و اما ناگزیرم نامه را همین‌جا به اتمام برسانم...!
ان‌شاءالله همیشه دلت به یاد الله آرام باشد، لبت با آیات قرآن مأنوس، و روحت آن‌قدر روشن بماند که حتی در تاریک‌ترین روزها نیز، نوری برای خودت و دیگران داشته باشی.
آوای عزیز شاید هنوز تو را به‌خوبی نمی‌شناسم، اما بعضی آدم‌ها را می‌توان از همان فاصله‌ی دور نیز، با احترام و نگاهی نیکو به خاطر سپرد و تو برایم از همان آدم ها هستی.
و ها مشتاقانه منتظر اثر جدید قشنگ ات استم و مشتاق اینکه اسم واقعی این گمنام چی است...(:

با مهر فراوان...
#دوشیزه_سادات

https://t.me/AwayGomNam
🐳1🙈1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
کافه‌ تنهایی؛

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.

آیا حالت خوب است؟
اگرچه نمی‌دانم این پرسش در دنیای تو چقدر ساده است. گاهی آدم‌ها می‌گویند «خوبم»، اما پشت همین دو کلمه، جهانی از حرف‌های نگفته پنهان است.
من تازه به کافه‌ات آمده‌ام؛ هنوز تو را نمی‌شناسم، اما از میان نوشته‌هایت، چیزهایی را حس کردم که نمی‌شود به‌سادگی از کنارشان گذشت. از رهایی نوشته‌ای، از آزادی، از وطن، از غم و از مرگ؛ از چیزهایی که شاید برای بسیاری فقط واژه باشند، اما برای بعضی آدم‌ها، بخشی از زندگی‌اند.
نمی‌دانم چه چیزی تو را به نوشتن از این‌ها واداشته است؛ نمی‌دانم پشت این کلمات، چه خاطراتی ایستاده‌اند و چه چیزهایی را از سر گذرانده‌ای. اما می‌دانم کسی که از آزادی می‌نویسد، احتمالاً طعمِ نبودنش را فهمیده است؛ کسی که از وطن می‌نویسد، حتماً جایی در دلش برای آن دلتنگ است؛ و کسی که از غم و مرگ می‌نویسد، شاید بیش از بسیاری، به سنگینیِ زندگی فکر کرده باشد.
من هنوز تو را نمی‌شناسم، کافه‌ تنهایی؛ اما شاید همین ناشناخته‌بودنت، مرا بیشتر کنجکاو می‌کند که بدانم پشت این نوشته‌های سنگین، چه آدمی نشسته است.
فعلاً، من فقط مهمانی تازه‌وارد در کافه‌ات هستم؛ مهمانی که آمده، چند لحظه‌ای کنار واژه‌هایت بنشیند و ببیند صاحب این کافه، در خلوت خودش به چه چیزهایی فکر می‌کند.
هرچند از نام کانالت و نوشته‌هایت، حس می‌کنم شاید روزهایت همیشه آن‌قدرها هم آرام و ساده نگذشته باشد.
گاهی آدم از میان نوشته‌های یک نفر، چیزهایی را حس می‌کند که شاید خودِ آن آدم هیچ‌گاه به زبان نیاورده باشد. در نوشته‌هایت، غمی هست که نمی‌دانم از کجا آمده؛ شاید از رفتن عزیزی، شاید از دلتنگیِ وطن، شاید از آزادی‌هایی که از آدم گرفته شده، و شاید هم از چیزهایی که تنها خودت از آن‌ها خبر داری.
اما هر چه هست، میان واژه‌هایت چیزی دیده می‌شود که آدم را به مکث وادار می‌کند؛ انگار پشت این «کافه‌ی تنهایی»، کسی نشسته که مدت‌هاست با غم‌هایش هم‌صحبت است.
نمی‌دانم چه چیزهایی را پشت سر گذاشته‌ای و نمی‌خواهم از روی چند نوشته، داستانی برای زندگی‌ات بسازم؛ فقط می‌خواهم بگویم امیدوارم هر چه دلت را سنگین کرده، روزی سبک‌تر شود.
ان‌شاءالله اگر عزیزی را از دست داده‌ای، خاطراتش برایت آرامش باشد؛ اگر از وطن دوری، دلت روزی به آرامش برسد؛ و اگر آزادی‌ات جایی میان این روزگار گم شده، روزی دوباره آن را پیدا کنی.
با مهر...
#دوشیزه_سادات

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.

https://t.me/kafe_tanhaee_001
🐳1🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
برای
نبض سکوت:

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
إن‌شاءالله حال دلت، میان تمام سکوت‌هایی که گاهی از هزاران حرف بلندترند، خوب باشد.
در نبض سکوتت هنوز هم چیزی برای گفتن می‌تپد؟ یا آن‌قدر ناگفته‌هایت را در خودت نگه داشته‌ای که سکوت، دیگر برایت از هر صدایی آشناتر شده است؟
«نبض سکوت»... چه نام عجیبی‌ست؛ انگار سکوت هم نبض دارد، انگار در میان تمام حرف‌هایی که گفته نمی‌شوند، چیزی آرام و بی‌صدا هنوز زنده است. شاید بعضی آدم‌ها هم همین‌گونه باشند؛ از بیرون ساکت، اما در درونشان جهانی از فکر، احساس و پرسش در جریان.
نمی‌دانم چه چیزهایی تو را به سکوت کشانده‌اند و چه حرف‌هایی در مسیر زندگی، در دلت مانده‌اند؛ اما إن‌شاءالله اگر روزی از چیزی رنجیدی، آن رنج تو را از تمام آنچه برایت ارزشمند است، دور نکند.
در مورد ترک کردن مدرسه ات خواندم...!
گاهی آدم‌ها، برداشت‌ها و رفتارهای نادرست شان را به نام دین به ما نشان می‌دهند؛ اما دین، همیشه همان چیزی نیست که ما از زبان یا رفتار آدم‌ها می‌بینیم. همان‌طور که اگر در مدرسه‌ای با انسان درست رفتار نشود، نباید تمام دانستن و آموختن را دشمن خود دانست. شاید گاهی لازم باشد میان اصلِ یک چیز و رفتار کسانی که آن را نمایندگی می‌کنند، تفاوت بگذاریم.
إن‌شاءالله سکوتت همیشه از جنس شکست نباشد؛ گاهی از جنس فکر کردن باشد، از جنس فهمیدن، از جنس پیدا کردن پاسخ‌هایی که دیگران نتوانسته‌اند برایت درست بیان کنند.
و إن‌شاءالله در میان تمام پرسش‌هایت، هنوز جایی برای آرامش باقی مانده باشد؛ برای اینکه دوباره ببینی، دوباره بشنوی و شاید چیزهایی را که از آن‌ها رنجیده‌ای، از رفتار آدم‌ها جدا کنی.
با محبت،
از طرف کسی که شاید تو را نمی‌شناسد؛
اما باور دارد هر سکوتی، نبضی دارد
و هر نبضی، تا وقتی می‌تپد، هنوز امیدی برای شنیده شدن دارد.
با محبت...
#دوشیزه_سادات

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
❤‍🔥1🐳1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
مروه عزیز؛

نمی‌دانم اگر بخواهم از تو بنویسم، باید از کجا آغاز کنم؛ از نامت، از «بابونه»‌ای که برای خودت برگزیده‌ای، یا از نوشته‌هایی که هر بار چیزی از خودت را میان واژه‌ها پنهان می‌کنند.
شناخت من از تو هنوز چندان زیاد نیست؛ آن‌قدر نیست که بتوانم از عادت‌هایت، از روزهایت یا از دنیای درونت چیزی بگویم. اما همین‌قدر می‌دانم که قلمت را دوست دارم. متن‌هایت از آن نوشته‌هایی‌اند که آدم گاهی بی‌آن‌که قصد داشته باشد، مکث می‌کند و دوباره می‌خواند.
شاید آدم‌ها را همیشه نمی‌شود با گفت‌وگو شناخت؛ گاهی باید دید چه می‌نویسند، از چه واژه‌هایی استفاده می‌کنند و کدام احساسات را به جای نگه‌داشتن در دل، روی کاغذ می‌آورند.
و من، مروه نسیمی، تو را فعلاً از همین راه می‌شناسم؛ از میان نوشته‌هایت، از میان جمله‌هایی که شاید برای تو فقط چند سطر باشند، اما برای کسی دیگر، چند لحظه مکث و فکر کردن.
بگو برایم حالت چگونه است در این روز های گرم و داغ تابستان؟
آیا خوشحالی هر روز پنجره اش را به رویت می‌گشاید؟
با این همه ان‌شاءالله روز و شب ات آسوده بگذرد به دور از غم و اندوه...
و ان‌شاءالله روزی این شناختِ اندک، بیشتر شود؛ اما تا آن زمان، همین «بابونه»ی آرام و همین نوشته‌های زیبایت، تصویری‌ست که از تو در ذهنم مانده است.

با مهر...
#دوشیزه_سادات

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.


https://t.me/mrwnsm
❤‍🔥1🐳1🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
بانو شیرزاد،

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
دوست دارم از حالت بپرسم از اینکه این روز های گرم را چگونه میگذرانی؟
حال روح و روان ات چگونه است ؟!
راستش می‌دانی
بعضی آدم‌ها را از نامشان می‌شناسیم، بعضی‌ها را از سکوتشان و بعضی‌ها را از پرسش‌هایی که در ذهن ما جا می‌گذارند.
من هنوز تو را نمی‌شناسم؛ اما همین یک جمله‌ات کافی بود تا بفهمم با کسی روبه‌رو هستم که به کلمات، فقط برای پر کردن صفحه نگاه نمی‌کند:
«گرفتار شوی تا به دست آوری، یا به دست آوری بعد گرفتار شوی؟»
راستش، نمی‌دانم کدام‌یک ترسناک‌تر است؛ چیزی را آن‌قدر بخواهی که برای به‌دست‌آوردنش گرفتار شوی، یا آن‌قدر خوشحال باشی که به دستش آورده‌ای، بی‌آنکه بدانی از همان لحظه، گرفتارش شده‌ای.
شاید جذابیت نوشته‌هایت همین باشد؛ این‌که گاهی یک جمله می‌نویسی و بعد، این خواننده است که باید ساعت‌ها با ادامه‌ی آن در ذهن خودش زندگی کند.
در «در سایه سکوت»، هنوز برای من ناشناخته‌ای؛ اما شاید بعضی آدم‌ها قرار نیست یک‌باره شناخته شوند. شاید باید کم‌کم، از میان نوشته‌هایشان، از میان سکوتشان و از میان همان پرسش‌هایی که بی‌جواب رها می‌کنند، کشف شوند.
برای تو، روزهایی را از الله متعال خواهانم که در آن‌ها هیچ‌چیز، نه آن‌قدر سنگین باشد که گرفتارت کند و نه آن‌قدر دور که نتوانی به دستش آوری.
با محبت...
#دوشیزه_سادات

https://t.me/ManDarMianVazeha
🐳1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
برای زاده‌ی خیال:

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.

مشتاقم بدانم روزگارت به چه سان می‌گذرد؟
حال دلت چگونه است؟
  آیا روزهایت آرام می‌گذرند؟
با این همه ان‌شاءالله
درونت پر از آرامش باشد؛
آرامشی که گاهی آدم را به نوشتن وا می‌دارد و گاهی به خواندن، و شاید گاهی هم به حفظ کردن واژه‌هایی که از جنس دیگری‌اند.
راستش، در تو چیزی هست که به‌سادگی نمی‌شود در یک جمله خلاصه‌اش کرد. یک‌سو، دختری را می‌بینم که قرآن را در سینه‌اش حفظ کرده و سوی دیگر، نویسنده‌ای را که جهانی از خیال و کلمات در ذهنش ساخته و حالا رمانی دارد که آرام‌آرام راهش را به سوی خواننده‌ها باز می‌کند.
شاید همین کنار هم قرار گرفتنِ این دو جهان است که تو را متفاوت می‌کند؛ دختری که هم با آیات مأنوس است و هم با داستان‌ها، هم چیزی را در سینه حفظ کرده و هم چیزی را بر کاغذ می‌آفریند.
این را میدانی که از خوشبخت ترین بنده های الله هستی با این حافط قرآن بودن...
راستش آرزویم است که یک روز من هم به این درجه والا برسم ان‌شاءالله...!
و میان همه‌ی این‌ها، این جمله‌ات برایم ماندگار شد:
«میراث‌ ما به جهان نبشته‌های مان خواهد بود…»
شاید حق با تو باشد. شاید آنچه از ما باقی می‌ماند، نه نام‌ها و نه چیزهایی باشد که روزی از دست می‌روند؛ بلکه همان چیزهایی باشد که از دل ما گذشته و به کلمات سپرده‌ایم.
ان‌شاءالله رمانت نیز یکی از همان میراث‌هایی باشد که روزی، کسی آن را می‌خواند و از میان سطرهایش، بخشی از تو را پیدا می‌کند.
برای تو، صاحبِ جهانی از خیال و واژه، روزهایی روشن و قلمی همیشه جاری آرزو دارم.

با مهر...
#دوشیزه_سادات

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
🐳1🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
برای سکوتی میان سطور...

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
گاهی آدم از میان آدم‌ها عبور می‌کند و گاهی از میان سطرها با کسی آشنا می‌شود؛ بدون آن‌که چیزی از او بداند، جز آنچه قلمش آرام‌آرام روایت می‌کند.
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
به سکوتی میان سطور،
حال دلت چگونه است؟
در میان این همه واژه و سطر، جایی برای خودت هم پیدا کرده ای یا نه؟
جایی که بتوانی بی‌آنکه چیزی بگویی، فقط باشی و نفس بکشی...!
تازه با کانالت آشنا شده‌ام، اما نامش از همان ابتدا حس عجیبی در آدم ایجاد می‌کند؛ «سکوتی میان سطور»... انگار از همان نام می‌شود فهمید که اینجا قرار نیست همه‌چیز با صدا گفته شود.
بعضی حرف‌ها در سکوت زیباترند؛ بعضی احساسات میان فاصله‌ی دو سطر پنهان می‌شوند و بعضی آدم‌ها، تمام آنچه را که نمی‌توانند بگویند، در واژه‌ها می‌نویسند. شاید گاهی سکوت، نه به معنای نداشتن حرف، بلکه به معنای داشتن حرف‌های بسیاری باشد که هیچ کلمه‌ای توان گفتن‌شان را ندارد.
گمانم اینجا جایی‌ست برای همان حرف‌های آرام؛ برای احساساتی که آهسته از میان سطرها عبور می‌کنند و شاید بی‌آنکه کسی بداند، به دل کسی می‌رسند.
ان‌شاءالله همیشه در میان سطرهایت، آن سکوتی را پیدا کنی که آرامت می‌کند؛ سکوتی که نه از تنهایی، بلکه از آرامش می‌آید. و ان‌شاءالله هرکس که به اینجا می‌رسد، میان نوشته‌هایت چیزی پیدا کند که مدتی در دلش بماند.
با محبت، از طرف کسی که تازه به میان سطرهایت رسیده؛ و امیدوار است در این سکوت، واژه‌های زیبایی برای خواندن و ماندن پیدا کند.

با مهر...
#دوشیزه_سادات

https://t.me/sokoot_dar_miyan_sotour
🐳1🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
به آوای سکوت،
ان‌شاءالله روز های گرم و تابستانی را عالی سپری کنی.
میان این همه هیاهو و صداهایی که هر روز از هر طرف به گوش می‌رسند، گاهی به خلوت آرام خودت پناه میبری یا خیر؟
همان‌جایی که لازم نیست چیزی را توضیح بدهی و سکوت، خودش زبان دل باشد...!
«آوای سکوت»... نامی‌ست که آدم را کمی مکث می‌دهد. مگر سکوت هم آوا دارد؟ شاید بله؛ شاید سکوت، آرام‌ترین صدایی‌ست که تنها دل‌های خسته می‌توانند آن را بشنوند.
بعضی حرف‌ها هیچ‌گاه به زبان نمی‌آیند؛ نه از آن‌رو که گفتنی نیستند، بلکه چون گاهی هیچ کلمه‌ای برای بیان‌شان کافی نیست. آن‌وقت آدم می‌ماند و سکوتی که از هزاران جمله پُرتر است؛ سکوتی که شاید در ظاهر خاموش باشد، اما در درونش قصه‌های بسیاری جریان دارد.
گمانم «آوای سکوت» از همان جاهایی‌ست که می‌شود میان واژه‌هایش کمی مکث کرد؛ نفس گرفت و برای لحظه‌ای از شتاب دنیا فاصله گرفت. شاید هر نوشته، صدای آرام احساسی باشد که جایی در دل مانده و راهی برای بیرون آمدن جز واژه‌ها پیدا نکرده است.
ان‌شاءالله این آوا همیشه شنیدنی بماند؛ آوایی که برای شنیده شدن به بلند بودن نیاز ندارد. ان‌شاءالله هرکس از میان نوشته‌هایت عبور می‌کند، چیزی پیدا کند که با گوشه‌ای از دلش آشنا باشد؛ حرفی که شاید خودش نتوانسته بگوید، اما اینجا آن را پیدا کند.
با محبت...
#دوشیزه_سادات

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.

https://t.me/sokoot_dar_miyan_sotour
🐳1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
میان نبودن های بسیار:

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
به میان نبودن‌های بسیار...
نمی‌دانم وقتی این نامه را می‌خوانی، خودت در کدام‌یک از آن نبودن‌ها ایستاده‌ای؛ میان آدم‌هایی که نیستند، حرف‌هایی که گفته نشدند، یا شاید خاطراتی که هنوز با وجود رفتن‌شان، جایی در دل مانده‌اند.
راستی خودت چطوری؟
میان این همه نبودن، خودت را گم نکرده ای؟
با این همه از الله می‌خواهم:
هنوز چیزهایی باشند که حضورت را به زندگی‌ات یادآوری کنند؛ یک جمله، یک کتاب، یک آدم، یا حتی سکوتی که در آن بتوانی کمی خودت باشی.
تازه با کانالت آشنا شده‌ام، اما نامش از همان ابتدا مکثی در آدم ایجاد می‌کند؛ «به میان نبودن‌های بسیار»... نامی که انگار فقط یک نام نیست، بلکه قصه‌ای‌ست که هرکس می‌تواند بخشی از خودش را در آن پیدا کند.
گمانم اینجا جایی‌ست برای حرف‌هایی که همیشه گفته نمی‌شوند؛ برای احساساتی که گاهی میان بودن و نبودن معلق می‌مانند و برای آدم‌هایی که شاید دیگر در کنارمان نباشند، اما ردّشان هنوز در میان واژه‌ها باقی‌ست.
ان‌شاءالله میان تمام این نبودن‌ها، همیشه چیزی برای ماندن پیدا کنی؛ نوری هرچند کوچک، دلی هرچند دور، و واژه‌هایی که گاهی آرام و بی‌صدا، آدم را به خودش برمی‌گردانند.
با محبت، از طرف کسی که تازه به میان نبودن‌های بسیار رسیده؛ و امیدوار است در میان این همه نبودن، نوشته‌های زیبایی برای خواندن و ماندن پیدا کند.
با مهر...
#دوشیزه_سادات

https://t.me/Hi_ch00
🐳1🌚1🍓1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
ورق خیال،
نمی‌دانم وقتی این نامه را می‌خوانی، در کدام ورق از خیال‌هایت غرقی؛ میان چند صفحه‌ی کتاب یا شاید درگیر جمله‌ای که آن‌قدر به دلت نشسته که دلت نیامده تنها برای خودت نگهش داری.
آیا واقعاً خوب هستی، یا فقط همان «خوبم» کوتاهی که برای خلاص شدن از پرسش دیگران می‌گوییم را بر زبان می‌آوری و تمام؟!
با این همه ان‌شاءالله همیشه حال دلت و حال روزگارت همچو خود فصل تابستان سبز و گرم باشد...!
   گمانم تو از آن آدم‌هایی هستی که کلمات را فقط نمی‌خوانند؛ گاهی در میان‌شان زندگی می‌کنند.
نام کانالت هم خیلی قشنگ است؛ ورق خیال. ان‌شاءالله هر ورقی که برمی‌زنی، برای خودت و کسانی که نوشته‌هایت را می‌خوانند، چیزی از جنس آرامش و زیبایی داشته باشد.
با محبت، از طرف کسی که تازه با ورق خیالت آشنا شده؛ و امیدوار است ورق‌های زیبای بیشتری از این خیال را بخواند.
با مهر...
#دوشیزه_سادات

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.



https://t.me/Varaqe_Akhar
❤‍🔥2🐳1🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
به پژواک،
برایم از حالت بگو از روز هایت که چگونه در حال گذر هستند...
میان این همه صدا و هیاهوی دنیا، هنوز جایی برای شنیدن صدای خودت پیدا کردی؟
همان صدایی که شاید آرام باشد، اما هیچ‌گاه بی‌اثر نمی‌ماند.
«پژواک»... نامی‌ست که آدم را به فکر فرو می‌برد. صدایی که می‌رود، اما تمام نمی‌شود؛ دور می‌شود، اما بازمی‌گردد. شاید بعضی واژه‌ها هم همین‌گونه‌اند؛ یک‌بار گفته می‌شوند، اما در دل کسی می‌مانند و بارها و بارها در گوشه‌های ذهنش تکرار می‌شوند.
گاهی یک جمله، یک احساس یا حتی یک نگاه، بیشتر از آنچه فکر می‌کنیم در ما می‌ماند. شاید همان لحظه از کنارمان بگذرد، اما بعدها، در سکوت یک شب، در میان شلوغی یک روز یا هنگام ورق زدن خاطرات، دوباره به سراغمان بیاید؛ درست مانند پژواکی که از دور بازمی‌گردد تا یادمان بیاورد، بعضی صداها هیچ‌گاه کاملاً خاموش نمی‌شوند.
نمی‌دانم خود تو هم چنین تعبیری داری یا خیر...!
گمانم «پژواک» از آن جاهایی‌ست که واژه‌ها فقط برای خوانده شدن نمی‌آیند؛ می‌آیند تا چیزی را در دل آدم بیدار کنند. شاید هر نوشته، صدایی باشد که از دل برخاسته و حالا در دل دیگری بازتاب پیدا می‌کند؛ احساسی که از یک نفر آغاز می‌شود، اما در قلب‌های بسیاری ادامه می‌یابد.
ان‌شاءالله پژواک اینجا همیشه شنیدنی بماند؛ نه به خاطر بلند بودن صدا، بلکه به خاطر عمقی که دارد. ان‌شاءالله هرکس از میان واژه‌هایت عبور می‌کند، چیزی از خودش را در آن‌ها پیدا کند؛ حرفی که شاید پیش از این شنیده بود، اما این‌بار، از زبان دل خودش شنیده باشد.
با محبت، از طرف کسی که به این پژواک سر زده و ان‌شاءالله است هر بار که بازمی‌گردد، صدایی را بشنود که در دلش بماند؛ واژه‌ای را بخواند که در ذهنش تکرار شود و احساسی را با خود ببرد که حتی پس از رفتن، هنوز در درونش ادامه داشته باشد.
با محبت...
#دوشیزه_سادات

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته

https://t.me/p0zh8
🌚2🐳1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
به اتمسفر خیال،

نمی‌دانم حالت چگونه است و روز هایت چگونه می‌گذرد اما به هر حال
ان‌شاءالله میان شلوغی‌های این دنیا، هنوز جایی برای نفس کشیدن داشته باشی؛ جایی که لازم نباشد برای بودن، توضیحی بیاوری و لازم نباشد خودت را به چیزی جز خودت شبیه کنی.
«اتمسفر خیال»... نامت از همان نام‌هایی‌ست که آدم را کمی از این جهان جدا می‌کند؛ نه آن‌قدر که گم شود، فقط به اندازه‌ای که برای لحظه‌ای از هیاهوی اطراف فاصله بگیرد و به جایی برسد که هنوز روی هیچ نقشه‌ای ثبت نشده است.
واقعاً نام خیلی عجیبی است...!
دوست دارم بدانم چه چیزی باعث شده که این نام را انتخاب کرده‌اید...!
شاید بعضی جاها را نمی‌شود با آدرس پیدا کرد. نه کوچه‌ای دارند، نه نشانی‌ای، نه راهی که بتوان روی کاغذ رسمش کرد. بعضی جاها را فقط وقتی پیدا می‌کنی که دلت، خسته از همه‌چیز، جایی برای ماندن بخواهد؛ و ناگهان میان چند واژه، چند خط یا چند خیال، احساس کنی: «شاید همین‌جا بود... همان جایی که نمی‌دانستم منتظرش هستم.»
گمانم اینجا از همان جاهاست؛ جایی میان واقعیت و خیال، میان آنچه هست و آنچه می‌توانست باشد. جایی که واژه‌ها فقط کنار هم قرار نمی‌گیرند، بلکه فضایی می‌سازند برای نفس کشیدنِ خیال‌ها؛ برای فکرهایی که شاید در هیچ جای دیگری مجال به دنیا آمدن نداشته باشند.
گاهی آدم به یک مکان نمی‌رسد؛ به یک احساس می‌رسد. به آرامشی کوتاه، به خیالی دور، به جمله‌ای که ناگهان حال دلش را می‌فهمد. شاید «اتمسفر خیال» هم از همین جنس باشد؛ جایی که آدم نمی‌داند چگونه به آن رسیده، اما وقتی می‌رسد، دلش نمی‌خواهد خیلی زود برگردد.
ان‌شاءالله هرکس به اینجا می‌آید، برای لحظه‌ای هم که شده، آن جای نانوشته‌ی خودش را پیدا کند؛ جایی که خیال‌هایش غریبه نباشند، واژه‌هایش گم نشوند و دلش بتواند بی‌آنکه چیزی را توضیح بدهد، فقط کمی بماند.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.

h
ttps://t.me/AtmosferKhial
🐳1🌚1🦄1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
رودخانه‌ی رازها:

ان‌شاءالله حال دلت، میان تمام رازهایی که در خودش پنهان کرده، خوب باشد؛ و اگر این روزها چیزی در درونت آرام نمی‌گیرد، إن‌شاءالله هنوز جایی در قلبت برای همان امید ناشناخته باقی مانده باشد.
در رودخانه‌ی رازهایت هنوز هم غرقی؟ یا بالاخره توانسته‌ای خودت را از میان آن همه ناگفته، به ساحل برسانی؟
شاید بعضی رازها برای کشف شدن نیستند؛ شاید باید در همان عمق دل بمانند و هر از گاهی، با موجی از خاطره یا احساسی ناگهانی، خودشان را به ساحل ذهن برسانند. دیده‌ای بعضی آدم‌ها هم شبیه همین رودخانه‌اند؛ آرام به نظر می‌رسند، اما در عمقشان جهانی از ناگفته‌ها جریان دارد.
بعضی رازها را نمی‌شود گفت. نه از آن جهت که واژه‌ای برایشان وجود ندارد؛ گاهی واژه‌ها بسیارند، اما هیچ‌کدام آن‌قدر کافی نیستند که آنچه در دل می‌گذرد را درست به جهان نشان بدهند. پس آدم سکوت می‌کند و رازهایش را به جریان زمان می‌سپارد؛ شاید روزی رودخانه‌ای پیدا شود که بتواند آن‌ها را با خود ببرد.
گمانم اینجا از همان جاهاست؛ جایی برای رازهایی که شاید هیچ‌وقت گفته نشوند، برای حرف‌هایی که در میان سکوت مانده‌اند و برای احساساتی که هنوز نامی برایشان پیدا نشده است. جایی که هر نوشته می‌تواند تکه‌ای از دنیای پنهان نویسنده‌اش باشد؛ تکه‌ای که از دل گذشته، از میان فکرها عبور کرده و سرانجام در این رودخانه به جریان افتاده است.
و آن جمله‌... «امیدی داشت، که نمی‌دانست به چیست!» عجیب است، نه؟ گاهی آدم به چیزی امید دارد، بی‌آنکه بداند آن چیز چیست. نه مقصدش را می‌شناسد، نه می‌داند چه روزی خواهد رسید؛ فقط در اعماق وجودش، چیزی هست که هنوز او را به ادامه دادن دعوت می‌کند.
شاید راز بسیاری از ما همین باشد؛ اینکه در میان تمام ناامیدی‌ها، هنوز امیدی داریم که نامش را نمی‌دانیم. امیدی که شاید مانند رودخانه، آرام و بی‌صدا در وجودمان جاری‌ست و ما، با تمام ندانستن‌ها، هنوز به سویش روانیم.
و متأسفانه این حال و روز مان است در این روزها...!
إن‌شاءالله هرکس به اینجا می‌آید، میان این همه راز و واژه، چیزی از خودش را پیدا کند؛ شاید حرفی که هیچ‌گاه نتوانسته بگوید، احساسی که هنوز نامی ندارد، یا همان امیدی که نمی‌داند به چیست.
با محبت، دوشیزه سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.

https://t.me/RoodkhanehRazha
🐳1🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
به جهانِ خیالی،

شاید بهتر باشد از همین حرف کلیشه‌ای آغاز کنم...
حالت چطور است؟
می‌دانم خیلی کلیشه‌ای شده است این حرف اما این را هم می‌دانم گاهی سخت به همین حرف کلیشه‌ای نیاز می‌داشته باشیم...
ان‌شاءالله حالت خوب باشد؛ از آن خوب بودن‌هایی که حتی اگر روزگار چندان مهربان نباشد، باز هم گوشه‌ای از دلت برای آرام ماندن پیدا می‌شود.
در جهان خیالی‌ات این روزها چه می‌گذرد؟ هنوز هم آسمان‌ها بی‌انتها، خیال‌ها زنده و دنیا آن‌قدر زیباست که دلت نخواهد به واقعیت برگردی؟
گاهی آدم به جهانی نیاز دارد که در آن، همه‌چیز آن‌طور که باید باشد، نه آن‌طور که هست. جهانی که در آن می‌توان بدون ترس از قضاوت شدن خیال کرد، رؤیا ساخت و برای لحظه‌ای از سنگینی واقعیت فاصله گرفت.
شاید خیال، همیشه به معنای فرار از واقعیت نباشد؛ گاهی فقط راهی‌ست برای نفس کشیدن در روزهایی که واقعیت بیش از اندازه سنگین شده است. گاهی آدم جهانی برای خودش می‌سازد، نه چون جهان واقعی را دوست ندارد؛ بلکه چون در آن جهان، چیزهایی را پیدا می‌کند که در این یکی، همیشه از او دور مانده‌اند.
گمانم هرکسی، جایی در درون خودش، جهانی دارد که دیگران از آن بی‌خبرند. جهانی ساخته‌شده از خاطره‌ها، رؤیاها، آدم‌ها و چیزهایی که شاید هیچ‌وقت در واقعیت اتفاق نیفتاده‌اند، اما در خیال، آن‌قدر زنده‌اند که گاهی از خود واقعیت هم واقعی‌تر به نظر می‌رسند.
ان‌شاءالله جهان خیالی‌ات همیشه جایی برای رؤیاهای ناتمام، قصه‌های ناگفته و آرزوهایی داشته باشد که هنوز جرئت نکرده‌ای با صدای بلند از آن‌ها حرف بزنی. ان‌شاءالله هرگاه این جهان واقعی خسته‌ات کرد، بتوانی برای لحظه‌ای به جهان خودت پناه ببری؛ جایی که خیال‌هایت بیگانه نیستند و هیچ رؤیایی برای بودن، اجازه نمی‌خواهد.
با محبت،
از طرف کسی که شاید در جست‌وجوی جهان تازه‌ای نبود؛
اما میان چند واژه و کمی خیال،
برای لحظه‌ای جهان خویش را فراموش کرد.
با مهر...
#دوشیزه_سادات

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.


https://t.me/Queen_World_6
🐳1🌚1