Forwarded from ستــاره | STAR (ZARA)
💘4
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
Telegram
رُوحُالقَمَرِ🦢🌙
.
بعضی از داستانها گاهی، تنها بخش هایی از زندهگی ما را به آرامی نجوا میکنند.
و شور هیجان ما را نسبت به خود، در سایهٔ از رمز و راز روشنتر میسازد...
اینجا جایی است که داستان ها، با زبان سکوت آغاز به سخن میکنند......🦢🤍
.
بعضی از داستانها گاهی، تنها بخش هایی از زندهگی ما را به آرامی نجوا میکنند.
و شور هیجان ما را نسبت به خود، در سایهٔ از رمز و راز روشنتر میسازد...
اینجا جایی است که داستان ها، با زبان سکوت آغاز به سخن میکنند......🦢🤍
.
❤🔥4🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
Telegram
واژههایِ درمانگر🫀💙
و انگشتانِ دستانم دیوانهوار مینویسند،
آنچه را که زبانم قادر نیست بیان کند.
لینک ناشناسِ نویسنده...
http://t.me/BluChtBot?start=63afaf02b1d9a98f8d45
نویسندهی واژههایِ درمانگر «ساره مجددی»
آنچه را که زبانم قادر نیست بیان کند.
لینک ناشناسِ نویسنده...
http://t.me/BluChtBot?start=63afaf02b1d9a98f8d45
نویسندهی واژههایِ درمانگر «ساره مجددی»
💘4🐳1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
Telegram
رَیَّان | سمیه سمندری
ادبیات را
بسان بهارِ پس از زمستان،
بسان رنگینکمانِ پس از باران،
بسان نوری در دل تاريکی،
بسان پیروزی بعد از چندین شکست،
بسان ماه در دل شبهای تار،
بسان بارانِ پس از ابر،
بسان خورشید در دل سرد زمستان دوست میدارم...!
#سمیه_سمندری
بسان بهارِ پس از زمستان،
بسان رنگینکمانِ پس از باران،
بسان نوری در دل تاريکی،
بسان پیروزی بعد از چندین شکست،
بسان ماه در دل شبهای تار،
بسان بارانِ پس از ابر،
بسان خورشید در دل سرد زمستان دوست میدارم...!
#سمیه_سمندری
🐳1🌚1💘1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
حاسنات عزیز؛
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
انشاءالله حالت خوب باشد و این روزهایت، هرچند شاید گاهی خستهکننده و سنگین، باز هم به آرامی بگذرند. نمیدانم وقتی این نامه را میخوانی، در چه حالی هستی؛ شاید مشغول نوشتن داستانی کوتاه باشی، شاید میان واژههایت دنبال جملهای برای یک احساس بگردی، یا شاید هم مثل یکی از متنهایت، فقط خسته باشی و دلت کمی سکوت بخواهد.
مشتاقم بدانم در کدام حالت به سر میبری...!
آشنایی زیاد نداریم این را میدانم و از خودت چیزی نمیدانم؛ جز اینکه داستانهای کوتاه مینویسی و گاهی احساساتت را در قالب متنهای عاشقانه با دیگران قسمت میکنی. اما همین چند نوشته برایم کافی بود تا کنجکاو شوم بدانم آدمی که اینچنین از احساسات مینویسد، خودش در زندگی چگونه آدمیست.
شاید عجیب باشد که کسی که هنوز نمیشناسم برایش نامه مینویسم؛ اما مگر همهی آشناییها از یک السلام عليكم ساده آغاز نمیشوند؟
پس این نامه را به عنوان سلامی از یک تازهوارد بپذیر؛ کسی که هنوز تو را نمیشناسد، اما شاید با خواندن داستانها و نوشتههایت، کمکم با دنیای تو آشنا شود.
انشاءالله خستگیهایت کوتاه، داستانهایت زیبا، و روزهایت پر از چیزهایی باشد که ارزش نوشتن داشته باشند.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://
t.me/asdffhhjknxn
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
انشاءالله حالت خوب باشد و این روزهایت، هرچند شاید گاهی خستهکننده و سنگین، باز هم به آرامی بگذرند. نمیدانم وقتی این نامه را میخوانی، در چه حالی هستی؛ شاید مشغول نوشتن داستانی کوتاه باشی، شاید میان واژههایت دنبال جملهای برای یک احساس بگردی، یا شاید هم مثل یکی از متنهایت، فقط خسته باشی و دلت کمی سکوت بخواهد.
مشتاقم بدانم در کدام حالت به سر میبری...!
آشنایی زیاد نداریم این را میدانم و از خودت چیزی نمیدانم؛ جز اینکه داستانهای کوتاه مینویسی و گاهی احساساتت را در قالب متنهای عاشقانه با دیگران قسمت میکنی. اما همین چند نوشته برایم کافی بود تا کنجکاو شوم بدانم آدمی که اینچنین از احساسات مینویسد، خودش در زندگی چگونه آدمیست.
شاید عجیب باشد که کسی که هنوز نمیشناسم برایش نامه مینویسم؛ اما مگر همهی آشناییها از یک السلام عليكم ساده آغاز نمیشوند؟
پس این نامه را به عنوان سلامی از یک تازهوارد بپذیر؛ کسی که هنوز تو را نمیشناسد، اما شاید با خواندن داستانها و نوشتههایت، کمکم با دنیای تو آشنا شود.
انشاءالله خستگیهایت کوتاه، داستانهایت زیبا، و روزهایت پر از چیزهایی باشد که ارزش نوشتن داشته باشند.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://
t.me/asdffhhjknxn
Telegram
حاسنات_ابراهیمی|نویسنده
من را میان سطر هایم جستجو کن...
🕊1🐳1🌚1🍓1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
نساء عزیز،
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
نمیدانم این نامه زمانی به دستت میرسد که در چه حالی هستی؛ آرام، خسته، خوشحال یا شاید در میان هزاران فکری که فقط خودت از آنها خبر داری. اما انشاءالله هر جا که هستی، حال دلت خوب باشد و هنوز هم چیزی درونت باشد که تو را به نوشتن وادار کند.
من راستش تو را آنقدر که باید نمیشناسم؛ اما شاید همین نامه فرصتی باشد برای آنکه کمی بیشتر با تو و دنیای نوشتههایت آشنا شوم. همیشه فکر میکنم نویسندهها را نمیشود فقط از روی چند جمله یا چند نوشته شناخت؛ گاهی باید میان کلماتشان قدم زد، سکوتهایشان را خواند و دید پشت هر واژه چه چیزی پنهان شده است.
نام «تکنویس» برایم جالب است؛ انگار کسی که با خودش، با کاغذ و با دنیای درونش خلوت میکند و چیزهایی را مینویسد که شاید نتواند به زبان بیاورد.
پس پیش از آنکه از نوشتههایت بگویم، میخواهم از خودت بپرسم:
این روزها حالت چطور است، نساء؟ در چه حالی به سر میبری؟ هنوز هم دلت میخواهد بنویسی؟ و آیا هنوز کلمات، همان پناه همیشگیات هستند؟
شاید برایت عجیب باشد که کسی که هنوز تو را آنچنان که باید نمیشناسد، برایت نامهای بنویسد. اما مگر شناختن همیشه باید از قبل آغاز شده باشد؟ گاهی آدمها را از میان نوشتههایشان میشناسیم؛ از جملههایی که نوشتهاند، از حرفهایی که شاید برای دیگران ساده بوده، اما برای خودشان بخشی از یک احساس، یک خاطره یا یک درد بوده است.
نمیدانم وقتی مینویسی، بیشتر از چه چیزی مینویسی. از آدمها؟ از احساسات؟ از زندگی؟ از تنهایی؟ یا از آن چیزهایی که در دل میمانند و راهی جز کاغذ برای بیرون آمدن ندارند؟
اما دوست دارم بدانم «تکنویس» برای تو چه معنایی دارد. آیا تکنویس بودن یعنی تنها نوشتن؟ یا شاید یعنی نوشتن از چیزهایی که فقط خودت میبینی و فقط خودت میتوانی به کلمات تبدیلشان کنی؟
نساء جان، شاید هر نویسندهای بخشی از خودش را میان نوشتههایش جا میگذارد. گاهی در یک جمله، گاهی در یک شخصیت، گاهی در یک سکوت. و شاید خواننده، بیآنکه نویسنده بداند، همان بخشهای پنهان را پیدا میکند و با خودش میگوید: «من هم این را احساس کردهام.»
شاید روزی نوشتهای از تو را بخوانم و بفهمم که پشت این نام، پشت این قلم و پشت این «تکنویس»، چه دنیایی پنهان است.
تا آن روز، فقط میتوانم بگویم:
به نوشتن ادامه بده. حتی اگر کسی نخواند. حتی اگر گاهی فکر کنی کلماتت بیصدا در گوشهای از دنیا گم میشوند.
چون گاهی یک نوشته برای نجات دادن تمام دنیا نوشته نمیشود؛ گاهی فقط برای نجات دادن یک دل کافیست.
و شاید روزی، نوشتهای از تو به دل کسی برسد که حتی نمیدانی وجود دارد.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/Taknevis_1
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
نمیدانم این نامه زمانی به دستت میرسد که در چه حالی هستی؛ آرام، خسته، خوشحال یا شاید در میان هزاران فکری که فقط خودت از آنها خبر داری. اما انشاءالله هر جا که هستی، حال دلت خوب باشد و هنوز هم چیزی درونت باشد که تو را به نوشتن وادار کند.
من راستش تو را آنقدر که باید نمیشناسم؛ اما شاید همین نامه فرصتی باشد برای آنکه کمی بیشتر با تو و دنیای نوشتههایت آشنا شوم. همیشه فکر میکنم نویسندهها را نمیشود فقط از روی چند جمله یا چند نوشته شناخت؛ گاهی باید میان کلماتشان قدم زد، سکوتهایشان را خواند و دید پشت هر واژه چه چیزی پنهان شده است.
نام «تکنویس» برایم جالب است؛ انگار کسی که با خودش، با کاغذ و با دنیای درونش خلوت میکند و چیزهایی را مینویسد که شاید نتواند به زبان بیاورد.
پس پیش از آنکه از نوشتههایت بگویم، میخواهم از خودت بپرسم:
این روزها حالت چطور است، نساء؟ در چه حالی به سر میبری؟ هنوز هم دلت میخواهد بنویسی؟ و آیا هنوز کلمات، همان پناه همیشگیات هستند؟
شاید برایت عجیب باشد که کسی که هنوز تو را آنچنان که باید نمیشناسد، برایت نامهای بنویسد. اما مگر شناختن همیشه باید از قبل آغاز شده باشد؟ گاهی آدمها را از میان نوشتههایشان میشناسیم؛ از جملههایی که نوشتهاند، از حرفهایی که شاید برای دیگران ساده بوده، اما برای خودشان بخشی از یک احساس، یک خاطره یا یک درد بوده است.
نمیدانم وقتی مینویسی، بیشتر از چه چیزی مینویسی. از آدمها؟ از احساسات؟ از زندگی؟ از تنهایی؟ یا از آن چیزهایی که در دل میمانند و راهی جز کاغذ برای بیرون آمدن ندارند؟
اما دوست دارم بدانم «تکنویس» برای تو چه معنایی دارد. آیا تکنویس بودن یعنی تنها نوشتن؟ یا شاید یعنی نوشتن از چیزهایی که فقط خودت میبینی و فقط خودت میتوانی به کلمات تبدیلشان کنی؟
نساء جان، شاید هر نویسندهای بخشی از خودش را میان نوشتههایش جا میگذارد. گاهی در یک جمله، گاهی در یک شخصیت، گاهی در یک سکوت. و شاید خواننده، بیآنکه نویسنده بداند، همان بخشهای پنهان را پیدا میکند و با خودش میگوید: «من هم این را احساس کردهام.»
شاید روزی نوشتهای از تو را بخوانم و بفهمم که پشت این نام، پشت این قلم و پشت این «تکنویس»، چه دنیایی پنهان است.
تا آن روز، فقط میتوانم بگویم:
به نوشتن ادامه بده. حتی اگر کسی نخواند. حتی اگر گاهی فکر کنی کلماتت بیصدا در گوشهای از دنیا گم میشوند.
چون گاهی یک نوشته برای نجات دادن تمام دنیا نوشته نمیشود؛ گاهی فقط برای نجات دادن یک دل کافیست.
و شاید روزی، نوشتهای از تو به دل کسی برسد که حتی نمیدانی وجود دارد.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/Taknevis_1
Telegram
تـک نویــس
مـینـویسـم تا خـودم را در میـان سـطرها پیـدا کـنـم....
ناشناسِ من
https://t.me/HarfChatBot?start=406499f60f5d
ناشناسِ من
https://t.me/HarfChatBot?start=406499f60f5d
❤🔥1🐳1🌚1
آوای عزیزم؛
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
انشاءالله حالت خوب باشد؛ دلت آرام، روزگارت روشن و قدمهایت همیشه در مسیری باشد که عطر الله متعال در آن جاریست.
شاید هنوز آنقدر که باید تو را نمیشناسم؛ شاید میان ما صمیمیت چندانی شکل نگرفته باشد، اما گاهی بعضی آدمها را لازم نیست سالها شناخت تا چیزی از زیبایی روحشان فهمید. بعضیها از همان دور، از میان چند کلمه و چند رفتار، خودشان را آرام و بیصدا معرفی میکنند.
تو برای من شبیه همان آدمهایی هستی که دلشان هنوز با الله مأنوس است؛ کسانی که در میان هیاهوی این دنیا، پناهی از جنس قرآن دارند و در کلام الله، آرامشی را مییابند که هیچ جای دیگری نمیتوان یافت.
مهربانیات نیز شبیه نوریست که بیهیاهو میتابد؛ نه چشم را میآزارد و نه خود را به رخ میکشد، فقط هست و جهان اطرافش را کمی روشنتر میکند.
تعریف چشمانت را زیادی خواندهام
و شاید چشمانت نیز از همان رازهایی باشند که آدم را به مکث وامیدارند؛ چشمانی که شاید پیش از زبان، حرف میزنند و پیش از آنکه کسی تو را بشناسد، چیزی از دنیای درونت را آشکار میکنند.
راستی لاله دوست داری نه؟
من هر بار اسم لاله را جایی میبینم یا حتی گل لاله میبینم به یادت میافتم حالا نمیدانم آیا چیزی هم است که تو آنرا دیده و به یاد من بیفتی...!
بگذریم از این همه پرحرفی...
حرف زیاد است و اما ناگزیرم نامه را همینجا به اتمام برسانم...!
انشاءالله همیشه دلت به یاد الله آرام باشد، لبت با آیات قرآن مأنوس، و روحت آنقدر روشن بماند که حتی در تاریکترین روزها نیز، نوری برای خودت و دیگران داشته باشی.
آوای عزیز شاید هنوز تو را بهخوبی نمیشناسم، اما بعضی آدمها را میتوان از همان فاصلهی دور نیز، با احترام و نگاهی نیکو به خاطر سپرد و تو برایم از همان آدم ها هستی.
و ها مشتاقانه منتظر اثر جدید قشنگ ات استم و مشتاق اینکه اسم واقعی این گمنام چی است...(:
با مهر فراوان...
#دوشیزه_سادات
https://t.me/AwayGomNam
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
انشاءالله حالت خوب باشد؛ دلت آرام، روزگارت روشن و قدمهایت همیشه در مسیری باشد که عطر الله متعال در آن جاریست.
شاید هنوز آنقدر که باید تو را نمیشناسم؛ شاید میان ما صمیمیت چندانی شکل نگرفته باشد، اما گاهی بعضی آدمها را لازم نیست سالها شناخت تا چیزی از زیبایی روحشان فهمید. بعضیها از همان دور، از میان چند کلمه و چند رفتار، خودشان را آرام و بیصدا معرفی میکنند.
تو برای من شبیه همان آدمهایی هستی که دلشان هنوز با الله مأنوس است؛ کسانی که در میان هیاهوی این دنیا، پناهی از جنس قرآن دارند و در کلام الله، آرامشی را مییابند که هیچ جای دیگری نمیتوان یافت.
مهربانیات نیز شبیه نوریست که بیهیاهو میتابد؛ نه چشم را میآزارد و نه خود را به رخ میکشد، فقط هست و جهان اطرافش را کمی روشنتر میکند.
تعریف چشمانت را زیادی خواندهام
و شاید چشمانت نیز از همان رازهایی باشند که آدم را به مکث وامیدارند؛ چشمانی که شاید پیش از زبان، حرف میزنند و پیش از آنکه کسی تو را بشناسد، چیزی از دنیای درونت را آشکار میکنند.
راستی لاله دوست داری نه؟
من هر بار اسم لاله را جایی میبینم یا حتی گل لاله میبینم به یادت میافتم حالا نمیدانم آیا چیزی هم است که تو آنرا دیده و به یاد من بیفتی...!
بگذریم از این همه پرحرفی...
حرف زیاد است و اما ناگزیرم نامه را همینجا به اتمام برسانم...!
انشاءالله همیشه دلت به یاد الله آرام باشد، لبت با آیات قرآن مأنوس، و روحت آنقدر روشن بماند که حتی در تاریکترین روزها نیز، نوری برای خودت و دیگران داشته باشی.
آوای عزیز شاید هنوز تو را بهخوبی نمیشناسم، اما بعضی آدمها را میتوان از همان فاصلهی دور نیز، با احترام و نگاهی نیکو به خاطر سپرد و تو برایم از همان آدم ها هستی.
و ها مشتاقانه منتظر اثر جدید قشنگ ات استم و مشتاق اینکه اسم واقعی این گمنام چی است...(:
با مهر فراوان...
#دوشیزه_سادات
https://t.me/AwayGomNam
Telegram
💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ گُمنَام💐
جَهِشِ دِل / آوَاِیِ گُمنَام
اینجا دل میجهد تا خاموش نماند؛
آوا اگرچه گمنام است،
اما حقیقتِ جان را نجوا میکند.
مالک _ کانال..
آوَاِیِ گُمنَام..
آغاز فعالیت..
1404 / 8 / 19..
اینجا دل میجهد تا خاموش نماند؛
آوا اگرچه گمنام است،
اما حقیقتِ جان را نجوا میکند.
مالک _ کانال..
آوَاِیِ گُمنَام..
آغاز فعالیت..
1404 / 8 / 19..
🐳1🙈1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
کافه تنهایی؛
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
آیا حالت خوب است؟
اگرچه نمیدانم این پرسش در دنیای تو چقدر ساده است. گاهی آدمها میگویند «خوبم»، اما پشت همین دو کلمه، جهانی از حرفهای نگفته پنهان است.
من تازه به کافهات آمدهام؛ هنوز تو را نمیشناسم، اما از میان نوشتههایت، چیزهایی را حس کردم که نمیشود بهسادگی از کنارشان گذشت. از رهایی نوشتهای، از آزادی، از وطن، از غم و از مرگ؛ از چیزهایی که شاید برای بسیاری فقط واژه باشند، اما برای بعضی آدمها، بخشی از زندگیاند.
نمیدانم چه چیزی تو را به نوشتن از اینها واداشته است؛ نمیدانم پشت این کلمات، چه خاطراتی ایستادهاند و چه چیزهایی را از سر گذراندهای. اما میدانم کسی که از آزادی مینویسد، احتمالاً طعمِ نبودنش را فهمیده است؛ کسی که از وطن مینویسد، حتماً جایی در دلش برای آن دلتنگ است؛ و کسی که از غم و مرگ مینویسد، شاید بیش از بسیاری، به سنگینیِ زندگی فکر کرده باشد.
من هنوز تو را نمیشناسم، کافه تنهایی؛ اما شاید همین ناشناختهبودنت، مرا بیشتر کنجکاو میکند که بدانم پشت این نوشتههای سنگین، چه آدمی نشسته است.
فعلاً، من فقط مهمانی تازهوارد در کافهات هستم؛ مهمانی که آمده، چند لحظهای کنار واژههایت بنشیند و ببیند صاحب این کافه، در خلوت خودش به چه چیزهایی فکر میکند.
هرچند از نام کانالت و نوشتههایت، حس میکنم شاید روزهایت همیشه آنقدرها هم آرام و ساده نگذشته باشد.
گاهی آدم از میان نوشتههای یک نفر، چیزهایی را حس میکند که شاید خودِ آن آدم هیچگاه به زبان نیاورده باشد. در نوشتههایت، غمی هست که نمیدانم از کجا آمده؛ شاید از رفتن عزیزی، شاید از دلتنگیِ وطن، شاید از آزادیهایی که از آدم گرفته شده، و شاید هم از چیزهایی که تنها خودت از آنها خبر داری.
اما هر چه هست، میان واژههایت چیزی دیده میشود که آدم را به مکث وادار میکند؛ انگار پشت این «کافهی تنهایی»، کسی نشسته که مدتهاست با غمهایش همصحبت است.
نمیدانم چه چیزهایی را پشت سر گذاشتهای و نمیخواهم از روی چند نوشته، داستانی برای زندگیات بسازم؛ فقط میخواهم بگویم امیدوارم هر چه دلت را سنگین کرده، روزی سبکتر شود.
انشاءالله اگر عزیزی را از دست دادهای، خاطراتش برایت آرامش باشد؛ اگر از وطن دوری، دلت روزی به آرامش برسد؛ و اگر آزادیات جایی میان این روزگار گم شده، روزی دوباره آن را پیدا کنی.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/kafe_tanhaee_001
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
آیا حالت خوب است؟
اگرچه نمیدانم این پرسش در دنیای تو چقدر ساده است. گاهی آدمها میگویند «خوبم»، اما پشت همین دو کلمه، جهانی از حرفهای نگفته پنهان است.
من تازه به کافهات آمدهام؛ هنوز تو را نمیشناسم، اما از میان نوشتههایت، چیزهایی را حس کردم که نمیشود بهسادگی از کنارشان گذشت. از رهایی نوشتهای، از آزادی، از وطن، از غم و از مرگ؛ از چیزهایی که شاید برای بسیاری فقط واژه باشند، اما برای بعضی آدمها، بخشی از زندگیاند.
نمیدانم چه چیزی تو را به نوشتن از اینها واداشته است؛ نمیدانم پشت این کلمات، چه خاطراتی ایستادهاند و چه چیزهایی را از سر گذراندهای. اما میدانم کسی که از آزادی مینویسد، احتمالاً طعمِ نبودنش را فهمیده است؛ کسی که از وطن مینویسد، حتماً جایی در دلش برای آن دلتنگ است؛ و کسی که از غم و مرگ مینویسد، شاید بیش از بسیاری، به سنگینیِ زندگی فکر کرده باشد.
من هنوز تو را نمیشناسم، کافه تنهایی؛ اما شاید همین ناشناختهبودنت، مرا بیشتر کنجکاو میکند که بدانم پشت این نوشتههای سنگین، چه آدمی نشسته است.
فعلاً، من فقط مهمانی تازهوارد در کافهات هستم؛ مهمانی که آمده، چند لحظهای کنار واژههایت بنشیند و ببیند صاحب این کافه، در خلوت خودش به چه چیزهایی فکر میکند.
هرچند از نام کانالت و نوشتههایت، حس میکنم شاید روزهایت همیشه آنقدرها هم آرام و ساده نگذشته باشد.
گاهی آدم از میان نوشتههای یک نفر، چیزهایی را حس میکند که شاید خودِ آن آدم هیچگاه به زبان نیاورده باشد. در نوشتههایت، غمی هست که نمیدانم از کجا آمده؛ شاید از رفتن عزیزی، شاید از دلتنگیِ وطن، شاید از آزادیهایی که از آدم گرفته شده، و شاید هم از چیزهایی که تنها خودت از آنها خبر داری.
اما هر چه هست، میان واژههایت چیزی دیده میشود که آدم را به مکث وادار میکند؛ انگار پشت این «کافهی تنهایی»، کسی نشسته که مدتهاست با غمهایش همصحبت است.
نمیدانم چه چیزهایی را پشت سر گذاشتهای و نمیخواهم از روی چند نوشته، داستانی برای زندگیات بسازم؛ فقط میخواهم بگویم امیدوارم هر چه دلت را سنگین کرده، روزی سبکتر شود.
انشاءالله اگر عزیزی را از دست دادهای، خاطراتش برایت آرامش باشد؛ اگر از وطن دوری، دلت روزی به آرامش برسد؛ و اگر آزادیات جایی میان این روزگار گم شده، روزی دوباره آن را پیدا کنی.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/kafe_tanhaee_001
🐳1🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
بانو شیرزاد،
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
دوست دارم از حالت بپرسم از اینکه این روز های گرم را چگونه میگذرانی؟
حال روح و روان ات چگونه است ؟!
راستش میدانی
بعضی آدمها را از نامشان میشناسیم، بعضیها را از سکوتشان و بعضیها را از پرسشهایی که در ذهن ما جا میگذارند.
من هنوز تو را نمیشناسم؛ اما همین یک جملهات کافی بود تا بفهمم با کسی روبهرو هستم که به کلمات، فقط برای پر کردن صفحه نگاه نمیکند:
«گرفتار شوی تا به دست آوری، یا به دست آوری بعد گرفتار شوی؟»
راستش، نمیدانم کدامیک ترسناکتر است؛ چیزی را آنقدر بخواهی که برای بهدستآوردنش گرفتار شوی، یا آنقدر خوشحال باشی که به دستش آوردهای، بیآنکه بدانی از همان لحظه، گرفتارش شدهای.
شاید جذابیت نوشتههایت همین باشد؛ اینکه گاهی یک جمله مینویسی و بعد، این خواننده است که باید ساعتها با ادامهی آن در ذهن خودش زندگی کند.
در «در سایه سکوت»، هنوز برای من ناشناختهای؛ اما شاید بعضی آدمها قرار نیست یکباره شناخته شوند. شاید باید کمکم، از میان نوشتههایشان، از میان سکوتشان و از میان همان پرسشهایی که بیجواب رها میکنند، کشف شوند.
برای تو، روزهایی را از الله متعال خواهانم که در آنها هیچچیز، نه آنقدر سنگین باشد که گرفتارت کند و نه آنقدر دور که نتوانی به دستش آوری.
با محبت...
#دوشیزه_سادات
https://t.me/ManDarMianVazeha
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
دوست دارم از حالت بپرسم از اینکه این روز های گرم را چگونه میگذرانی؟
حال روح و روان ات چگونه است ؟!
راستش میدانی
بعضی آدمها را از نامشان میشناسیم، بعضیها را از سکوتشان و بعضیها را از پرسشهایی که در ذهن ما جا میگذارند.
من هنوز تو را نمیشناسم؛ اما همین یک جملهات کافی بود تا بفهمم با کسی روبهرو هستم که به کلمات، فقط برای پر کردن صفحه نگاه نمیکند:
«گرفتار شوی تا به دست آوری، یا به دست آوری بعد گرفتار شوی؟»
راستش، نمیدانم کدامیک ترسناکتر است؛ چیزی را آنقدر بخواهی که برای بهدستآوردنش گرفتار شوی، یا آنقدر خوشحال باشی که به دستش آوردهای، بیآنکه بدانی از همان لحظه، گرفتارش شدهای.
شاید جذابیت نوشتههایت همین باشد؛ اینکه گاهی یک جمله مینویسی و بعد، این خواننده است که باید ساعتها با ادامهی آن در ذهن خودش زندگی کند.
در «در سایه سکوت»، هنوز برای من ناشناختهای؛ اما شاید بعضی آدمها قرار نیست یکباره شناخته شوند. شاید باید کمکم، از میان نوشتههایشان، از میان سکوتشان و از میان همان پرسشهایی که بیجواب رها میکنند، کشف شوند.
برای تو، روزهایی را از الله متعال خواهانم که در آنها هیچچیز، نه آنقدر سنگین باشد که گرفتارت کند و نه آنقدر دور که نتوانی به دستش آوری.
با محبت...
#دوشیزه_سادات
https://t.me/ManDarMianVazeha
Telegram
در سایهٔ سکوت
هر واژه، قطرهایست از وجودم؛
که از دل میچکد و جان مینویسد.
در دلِ این خاموشی،
واژهها هستند که ناگفتهها را
فریاد میزنند.
که از دل میچکد و جان مینویسد.
در دلِ این خاموشی،
واژهها هستند که ناگفتهها را
فریاد میزنند.
🐳1