راستش رمان جدیدی را زیر دست گرفته بودم اما بابت مشغولیت ها دوباره همینطور نیمه کاره ماند
💔1
ولی انشاءالله کوشش میکنم تا به نوشتنش ادامه بتم.🫠
پس انشاءالله در زمستان امسال این هم شاید به نشر برسد.
البته شاید!
البته شاید!
تجربه ثابت کرده چیزی که یک مدت میخواستی و نشد، یک زمانی میشه که دیگه نمیخوای!
❤4💯1
یک جایی نوشته بود:
نمیتوانم برایت قول بدهم که همه مشکلاتت را حل میکنم اما برایت قول میدهم قرار نیست تنهایی همراه شان روبه رو بشی
یکی را پیدا کنید اینطوری دلتون باهاش قرص باشه🫀
نمیتوانم برایت قول بدهم که همه مشکلاتت را حل میکنم اما برایت قول میدهم قرار نیست تنهایی همراه شان روبه رو بشی
یکی را پیدا کنید اینطوری دلتون باهاش قرص باشه🫀
❤2💯1
أحبُّ النُّصوصَ الشَّعريَّة القصيرةَ جداً؛
اسمُك مثلاً.
متنهایِ شاعرانه کوتاه را دوست دارم؛
به عنوانِ مثال نامِ شما (حضرتیار)
#حضرت_یار ِم
اسمُك مثلاً.
متنهایِ شاعرانه کوتاه را دوست دارم؛
به عنوانِ مثال نامِ شما (حضرتیار)
#
❤6
Forwarded from ༆ نگـاھ ࢪویـایے ༆ (࿐჻♥️𖥓𝐏𝐚𝐬𝐡𝐭𝐨𝐧 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬⸙჻ᭂ࿐)
کجا رفته بودی 😐
༆ نگـاھ ࢪویـایے ༆
کجا رفته بودی 😐
یعنی دگه شرم است که از کابل و در کابل باشی ولی اینجا را نشناسی😕
چـکـامـهـ زار 🌘📜
یعنی دگه شرم است که از کابل و در کابل باشی ولی اینجا را نشناسی😕
خو راست میگم ندیدیم دگه 😕
یک بزرگی میگفت:
«آدم ممکنه شادیشو به خیلیا بگه، ولی غم نه،
غمِ آدم محرم میخواد»
تا امروز یک جمله اینقدر به دلم ننشسته بود .
یک بزرگی میگفت:
«آدم ممکنه شادیشو به خیلیا بگه، ولی غم نه،
غمِ آدم محرم میخواد»
تا امروز یک جمله اینقدر به دلم ننشسته بود .
❤4💯2
کاش همین حالا میتوانستم برم خانهی یک انسان اهل شعر و ادبیات و خانه ش از آن خانه کاهگلیهای حیاطدار و قدیمی با چراغهای گردسوز میبود و من با کتریای که روی یک چراغ نفتی گذاشته شده بود روبه رو میشدم.
مثلا بعد که چایی ام را در استکان کمر باریک خوردم و هوا رو به تاریکی بود میرفتیم یک گوشهی حیاط آتش روشن میکردیم و دو تا صندلی چوبی یا از اون فلزی ها میگذاشتيم و رویش مینشستیم و حرف میزدیم، راجع به شعرها و کتابها.
بعد، از سردی هوا مچاله میشدیم در پتو و به آسمان سرمه ای و ستاره دار نگاه میکردیم.
و همینطور شب مان به پایان میرسید.
#دوشیزه_سادات
مثلا بعد که چایی ام را در استکان کمر باریک خوردم و هوا رو به تاریکی بود میرفتیم یک گوشهی حیاط آتش روشن میکردیم و دو تا صندلی چوبی یا از اون فلزی ها میگذاشتيم و رویش مینشستیم و حرف میزدیم، راجع به شعرها و کتابها.
بعد، از سردی هوا مچاله میشدیم در پتو و به آسمان سرمه ای و ستاره دار نگاه میکردیم.
و همینطور شب مان به پایان میرسید.
#دوشیزه_سادات
❤4🔥1
+ خستهام
_ خستهای!؟
_ بلی خیلی خستهام، فکر میکردم با یک شب خواب درست میشه، ولی بیشتر از این حرفاست...
_ خستهای!؟
_ بلی خیلی خستهام، فکر میکردم با یک شب خواب درست میشه، ولی بیشتر از این حرفاست...
❤2💊1
مادریپیـر،ازابنقیـمرحمهﷲپرسید:
منمادرِهفتفرزندِدخترهستم
درموردِازدواجشان،راهنماییمکن..
ابنقیمفرمود:بامردیکهحافظقرآن
است،ازدواجکنند...✓
مادرپیرگفت:اگرنبــود...چه؟!
ابنقیمفرمود:پسباکسیکهقرآن
میخواند،ازدواجکنند...✓
مادرپیرگفت:اگرنبـود...چه؟!
ابنقیمفرمود:باکسیکهنمــاز
میخواند،ازدواجکننـد...✓
بازمادرپیرگفت:اگرنبود..چه؟!!
ابنقیمفرمود:پسبگذار،همهٔآنها
مانندِخودتپیـرشوند،بهترازآنست
کهبامردِبیایمانازدواجکنند...✨🤍🙂
منمادرِهفتفرزندِدخترهستم
درموردِازدواجشان،راهنماییمکن..
ابنقیمفرمود:بامردیکهحافظقرآن
است،ازدواجکنند...✓
مادرپیرگفت:اگرنبــود...چه؟!
ابنقیمفرمود:پسباکسیکهقرآن
میخواند،ازدواجکنند...✓
مادرپیرگفت:اگرنبـود...چه؟!
ابنقیمفرمود:باکسیکهنمــاز
میخواند،ازدواجکننـد...✓
بازمادرپیرگفت:اگرنبود..چه؟!!
ابنقیمفرمود:پسبگذار،همهٔآنها
مانندِخودتپیـرشوند،بهترازآنست
کهبامردِبیایمانازدواجکنند...✨🤍🙂
💯2❤1
Forwarded from ♡ (𝓪şᵃღ)
❤4❤🔥1