Forwarded from رُوحُالقَمَرِ🦢🌙
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای ساداتم....
🍓3😁2
مثل خورشیدی، ولی نه،ماه می آید به تو
چشم های قهوه ای والله می آید به تو!
منکه رعیت زاده ام، آهی ندارم در بساط
تو ولی از نسل خانی، شاه می آید به تو
یوسفی گم گشته ام، کنعان نمی آید به من
از عنایات زلیخا شاه می آید به تو!
هم تو می خواهی خودت را هم من، اما این وسط
بی تعارف واژه "خودخواه" می آید به تو
با حجاب از دید من- هرچند زیبایی ولی
روسری انگار با اکراه می آید به تو!
گرچه شاعر عاشق موی بلند مشکی است
قهوه ایِ روشنِ کوتاه می آید به تو...
🌚💘
چشم های قهوه ای والله می آید به تو!
منکه رعیت زاده ام، آهی ندارم در بساط
تو ولی از نسل خانی، شاه می آید به تو
یوسفی گم گشته ام، کنعان نمی آید به من
از عنایات زلیخا شاه می آید به تو!
هم تو می خواهی خودت را هم من، اما این وسط
بی تعارف واژه "خودخواه" می آید به تو
با حجاب از دید من- هرچند زیبایی ولی
روسری انگار با اکراه می آید به تو!
گرچه شاعر عاشق موی بلند مشکی است
قهوه ایِ روشنِ کوتاه می آید به تو...
🌚💘
🍓6😁4🔥3
شبِ امتحان: لحظهای که میفهمی تمام ماه فقط در صنف حضور داشتی، اما هیچ چیز یاد نگرفتی!💔😂
😁6
سکوت میکنی؛ نه از آنرو که نشانهٔ رضایتت باشد، بلکه از آنرو که دریافتهای هرقدر فریاد بزنی، هیچ بنیبشری نیست که به فریادت برسد. پس سکوت را برمیگزینی؛ نه از سر آسودگی، که از فرط خستگی.
خستگیِ دلی که بارها درِ امید را کوبیده و پاسخی جز پژواک تنهایی نشنیده است. خستگیِ چشمانی که دیدهاند اما دیده نشدهاند، و روحی که هزار بار شکسته و هر بار بیصدا خویش را از نو گرد آورده است.
آنگاه میآموزی که برخی اندوهها را باید در ژرفای سینه به خاک سپرد، برخی اشکها را در پناه شب فرو خورد و برخی زخمها را بیهیاهو با خود حمل کرد؛ زیرا گاهی انسان نه از بیدردی، بلکه از بیپناهی خاموش میشود.
و آن سکوت، دیگر سکوت نیست... فریادی است خاموش، انباشته از حرفهای ناگفته، بغضهای فروخورده و آرزوهایی که پیش از شکفتن پژمردهاند. سکوتی که از تسلیم حکایت نمیکند، بلکه روایتِ انسانی است که از بس شنیده نشده، سرانجام زبان دردهایش را به خاموشی سپرده است.
#دوشیزه_سادات
خستگیِ دلی که بارها درِ امید را کوبیده و پاسخی جز پژواک تنهایی نشنیده است. خستگیِ چشمانی که دیدهاند اما دیده نشدهاند، و روحی که هزار بار شکسته و هر بار بیصدا خویش را از نو گرد آورده است.
آنگاه میآموزی که برخی اندوهها را باید در ژرفای سینه به خاک سپرد، برخی اشکها را در پناه شب فرو خورد و برخی زخمها را بیهیاهو با خود حمل کرد؛ زیرا گاهی انسان نه از بیدردی، بلکه از بیپناهی خاموش میشود.
و آن سکوت، دیگر سکوت نیست... فریادی است خاموش، انباشته از حرفهای ناگفته، بغضهای فروخورده و آرزوهایی که پیش از شکفتن پژمردهاند. سکوتی که از تسلیم حکایت نمیکند، بلکه روایتِ انسانی است که از بس شنیده نشده، سرانجام زبان دردهایش را به خاموشی سپرده است.
#دوشیزه_سادات
🔥4😁1💔1😭1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
لوکیشن مورد علاقم 🌚
من اهل دل و چای هل و لعلِ نگارم؛
تو اهل شب و شعر سپید و لبِ سیگار . . .'
تو اهل شب و شعر سپید و لبِ سیگار . . .'
🙈2❤🔥1🍓1💅1💘1
بعد مرگم شعر هایم را چراغانی کنید
اهلِ دل را جایِ حلوا ، شعر مهمانی کنید!'
اهلِ دل را جایِ حلوا ، شعر مهمانی کنید!'
💘2❤🔥1🍓1💅1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
بس که غزَل خَریدم از دستفروش ِ ناز تو ؛
کوچه به کوچه شَهر را شِعر فروش کردهام .
🍓1😭1💅1
کاش یکی هم بود که برای آنان که مینویسند، چیزی بنویسد. برای آنان که عمرشان را میان واژهها جا گذاشتهاند و دردهای خویش را در لابهلای سطرها پنهان کردهاند.
کاش کسی پیدا میشد که حالِ دل نویسندهها را بپرسد؛ همانها که برای دیگران از عشق مینویسند، از امید، از صبوری و از روشنایی، اما خود در گوشهای از شب، بیصدا با اندوههایشان همنشیناند.
کاش کسی بود که برایشان نامهای مینوشت، نامشان را در شعری زمزمه میکرد و به یادشان میآورد که همیشه قرار نیست آنان راویِ دلتنگیهای دیگران باشند؛ گاهی حق دارند خود نیز مخاطبِ واژههای مهربان باشند، حق دارند کسی برایشان بنویسد، کسی که میان انبوه سطرهایشان، سکوت خستهٔ دلشان را بخواند و بگوید: «اینبار تو ننویس؛ بگذار من از تو بنویسم، از رنجهای ناگفتهات، از لبخندهای پنهانت، از خستگی ها و اندوه های جان سوز ات و از قلبی که سالها برای دیگران تپیده است، بگذار اینبار من بنویسم...!»
#دوشیزه_سادات
کاش کسی پیدا میشد که حالِ دل نویسندهها را بپرسد؛ همانها که برای دیگران از عشق مینویسند، از امید، از صبوری و از روشنایی، اما خود در گوشهای از شب، بیصدا با اندوههایشان همنشیناند.
کاش کسی بود که برایشان نامهای مینوشت، نامشان را در شعری زمزمه میکرد و به یادشان میآورد که همیشه قرار نیست آنان راویِ دلتنگیهای دیگران باشند؛ گاهی حق دارند خود نیز مخاطبِ واژههای مهربان باشند، حق دارند کسی برایشان بنویسد، کسی که میان انبوه سطرهایشان، سکوت خستهٔ دلشان را بخواند و بگوید: «اینبار تو ننویس؛ بگذار من از تو بنویسم، از رنجهای ناگفتهات، از لبخندهای پنهانت، از خستگی ها و اندوه های جان سوز ات و از قلبی که سالها برای دیگران تپیده است، بگذار اینبار من بنویسم...!»
#دوشیزه_سادات
🔥4🍓2😁1🌚1😭1💘1