چـکـامـهـ زار 🌘📜
450 subscribers
530 photos
75 videos
10 files
347 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
گفت: کابل را دوست دارم چون تُ در آنجا حضور داری.

#دوشیزه_سادات
🔥3🍓1🙈1💘1
Forwarded from رواء🌱
چـکـامـهـ زار 🌘📜
گفت: کابل را دوست دارم چون تُ در آنجا حضور داری. #دوشیزه_سادات
‌‌
اگر بهشتی بر زمین باشد،
برای من همان شهری‌ست که تو در آن زندگی می‌کنی.

زهو_سایه
🔥2❤‍🔥1🕊1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
گفت: کابل را دوست دارم چون تُ در آنجا حضور داری. #دوشیزه_سادات
گفت: کوچه های کابل را دوست دارم چون؛
در کوچه ها صدای خنده‌های ناب تورا شنیده‌ام.....


#بانو_فقیرزاده
❤‍🔥3🔥1💘1
در حال اتو کردن لباس هایم بودم به طرفم نگاه کرد گفتم: چی گپ است چی شده؟
گفت: تو دگه کالای سرخ یا سیاه نپوش.
با تعجب گفتم اون‌وقت چرا؟
میگه: زیادی مقبول میگه برت دل کدامی را ببری باز چی.

پ.ن: با اینکه از من کرده خُرد هم است ولی حرف هایش بیشتر به بزرگ‌تر ها می‌ماند امان از خُردترک های امروزی...!
😁5🍓2🙈2❤‍🔥1🌚1
حال من خوب است، نه عاشقم نه غمگینم نه دلتنگ. جای هیچ‌کس خالی نیست، در بی‌تفاوت‌ترین حالت ممکن قرار دارم.
🔥2💔2🍓2
شب خینه است و محفل
و من مثل همیشه سر درد و معتاد به خواب...
از لحاظ روحی نیاز دارم در خانه مان باشم دراز کشیده و قرا بخوابم!!!
❤‍🔥4🌚1
هعیی💔😂
😁4
Forwarded from ستــاره | STAR
کلماتي هستند که تنها در چشم ها خوانده مي شود...
اینها هرگز بیان نمي شوند،
در گلو گیر مي کنند.
و شاید از همان چشم ها سرازیر شوند؛
قبرستان ابدي اینان قعرِ دل است..!
❤‍🔥1🔥1🍓1
Forwarded from مأوے|мανα
امام شافعی رحمه‌الله فرمودند:
«حکیمی برای حکیمی نامه‌ای نوشت:
ای برادرم،خداوند به تو علم و دانش عطا کرده است، پس علم خود را با تاریکی گناهان آلوده مکن، زیرا روزی فرا خواهد رسید که اهل علم با نور علم خود، وارد بهشت خواهند شد.»
قال الإمام الشافعي:
«كتب حكيم إلى حكيم: يا أخي قد
أوتيت علما فلا تدنس علمك بظلمة الذنوب
فتبقى في الظلمة يوم يسعى أهل
العلم بنور علمهم».

⌯ حلية الأولياء «١٤٦/٩».
мудрый человек
𝐿𝒾𝓃𝓀𝑒:𝒎𝒂𝒗𝒗𝒂
❤‍🔥6
Forwarded from ستــاره | STAR
نوشتن واقعآ کار لذت‌بخشی است؛ همین‌که انسان خودش نباشد؛ ولی در تمام ماجرایی که از آن گفت‌وگو می‌شود جریان داشته باشد، از آن لذت‌بخش‌تر است. مثلا همین امروز من مرد و زنی عاشق و معشوق را با همدیگر سوار بر اسب در جنگل به گردش بردم. بعدازظهر یک روز پاییزی بود، برگ زرد درختان را باد به هر سو می‌برد. من در این میان هم اسب بودم، هم سوار، هم برگ بودم، هم باد، هم خورشید قرمزی بودم که پلک‌های ایشان را که غرق در عشق بود، نیمه می‌بستم و هم کلماتی بودم که آن دو بر زبان می‌آوردند...

-گوستاو فلوبر، از کتاب مادام بواری
🍓2💘2