چـکـامـهـ زار 🌘📜
450 subscribers
530 photos
75 videos
10 files
347 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
کی ممکن است دلش بخواهد صد و دو سال عمر کند؟
هیچ‌کس جز یک احمق.
💯1💔1😐1🤝1
من مشکل غرور ندارم، مشکلم بی احترامی است،
بی احترامی ببینم میرم فرقی هم نمی‌کند که کی باشد...!
🔥1🌚1💯1🤝1
حس دیر شدن برایم دست داده حس می‌کنم دیر است دیگر
برای همه چی...
💔3😭1
ستاره‌ها در آسمان چشمک می‌زدند و خیره به رخسار من.😁
💊2
بی تفاوت شده ام خوب نگاهم کن و بعد
جمع کن عاشقیت را برو و هیچ مگو!
❤‍🔥3🔥2🍓2
یعنی شمایانِ که انقدر تعریف و تمجید مادر های تان را می‌کنید و یا مثلاً روز مادر را تبریک می‌گویید اصلاً مادر های تان تلگرام دارند آیا؟
😁4😐3🤝3💔2🗿1
.
هَر شَب ای دل!
گفتگوی زلف جانان میکنی
خــود پریشانی و
مارا هـَـم پریشان میکنی
🍓3❤‍🔥1🔥1
تو ز ما فارغ و ما از تو پريشان تا چند؟

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎
💔5🔥2🕊1🍓1👻1
من خسته‌ام، تو خسته‌ای آيا شبيه من؟!
💔7

‌+اسم یک چیزی را بگو که میتانی هرروز بخوریش
_غمبرگر‌‌
💔2😁1🍓1
Forwarded from بِی‌تٰابْ 💌
من #_گلگونم💗🔥
❤‍🔥1
Forwarded from بِی‌تٰابْ 💌
بِی‌تٰابْ 💌
من #_گلگونم💗🔥
او از جنس لطافت است
روحش لطیف مطهر است …!
پاکی دلش مث آب زلال
تمام لطافت زریف بودن دخترانه را دو گلگونم خواهی یافت
که هر آن کسی چشم دید زیبایی محسور کننده او را ندارد
از زیبایی لطیفی زریف بودن روحش سخن میگویم ..
از مهربانی وجودش …!
از بودنش ..
و من از جنس اندوه آتش خونم …
و او زیبایی در این روح به آتش کشیده من افزوده که هیچ بشری نتوان خواهد کرد …
#_گلگونم 💗
#_بِی‌تٰابْ 💌
🔥2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
تویی که این را می‌خوانی: این را در مغز ات فرو کن، شاید هرکسی لایق احترام باشد، اما هرکسی شایسته ارتباط نیست.
تویی که این را می‌خوانی:

باشد که همه ی چیزهای خوب،
دنبالت بیایند
پیدایت کنند
و با تو بمانند.
إن‌شاءالله.
💔6❤‍🔥1🔥1🤝1💘1
💔😂
😁6👻1
قیچی را به دست گرفت و خرامان‌خرامان به سوی آیینهٔ قدنما گام برداشت. دلش نمی‌آمد آن‌ها را کوتاه کند؛ اما دیگر توان نگهداری از آن همه گیسوان بلند و پرپشت را نداشت.
تازه دستش برای کوتاه کردن زلف‌هایش بالا رفته بود که ناگهان مردِ زندگی‌اش با شتاب به سویش آمد. قیچی را از میان انگشتانش گرفت و با چهره‌ای درهم و چشمان قهوه‌ایِ خشمگین و ناآرام به او خیره شد.
— چه کسی به تو اجازه داده به گیسوانت دست بزنی، هان؟
خنده‌ای کوتاه و ناباورانه کرد و پاسخ داد:
— یعنی می‌گویی حتی حق ندارم گیسوان خودم را خودم کوتاه کنم؟
— قطعاً حق نداری. هیچ‌کس حق ندارد به این گیسوان نظر کند یا حتی دست به آن‌ها بزند، إلا من.
ابرویش را بالا انداخت و با شیطنت گفت:
— به گمانت کمی زیادی خودخواه نیستی؟
لبخند کم‌رنگی بر گوشهٔ لب‌هایش نشست.
— اگر پای تو در میان باشد، آری… من خودخواه ترین مرد روی این زمین ام.
سپس نگاهش نرم شد و آهسته گفت:
— عُمرِ من، مگر نمی‌دانی چقدر به این گیسوان وابسته‌ام؟ چگونه دلت می‌آید این زلف‌های بالا بلند را کوتاه کنی زیادی ظالم نشدی هان؟
نگاهی خسته به آیینه انداخت و زمزمه کرد:
— دیگر نای رسیدگی به آن‌ها را ندارم… حوصله‌ای برایم نمانده است.
مرد یک گام نزدیک‌تر شد، شانه را برداشت و با اطمینان گفت:
— پس من برای چه هستم؟ از امروز نگهداری‌اش با من.
آرام و با حوصله، تارهای گیسویش را شانه زد؛ گره‌های کوچک را باز کرد و زلف‌های بلندش را با هنری عجیب در هم تنید.
وقتی کارش تمام شد، گیسوانی شکل گرفته بود که شاید در چشم او زیباترین گیسوان جهان بود.
دخترک در آیینه به انعکاس خود خیره ماند و لبخندی زد.
— عجب… پس پنهانی این‌همه هنر هم داری؟
مرد با غرور و وقار شانه را کنار گذاشت و گفت:
— برای محافظت از چیزهایی که دوستشان دارم، هر هنری را یاد می‌گیرم بافتن گیسوان یارم که هیچ چیزی نیست.

#دوشیزه_سادات
#دیالوگ
🔥6🙈3😭2💘2❤‍🔥1💔1🍓1💅1