Forwarded from مأوے|мανα
مأوے|мανα
فرسودگیِ روح، خلأِ درون،مصرفِ عمر•
/اللهﷻمیفرماید/
﴿قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ
وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ﴾
﴿به راستی مؤمنان رستگار شدند؛
آنان که از کارها و سرگرمیهای بیهوده
روی میگردانند.﴾سورة المومنون١٫٣
بزار یه چیزی بهت بگم اگه شب تا صبح،
صبح تا غروب منتظر اینی که ویدیو های اینستاگرام،فیسبوکو... تموم بشه ،تموم نمیشه،
اصلا اینا ساخته شدن که تموم نشن اینا ساخته شدن وقت تو رو تمرکز تو رو ازت بگیرن همینطور داری ویدیو ها رو بالا پایین میکنی یه جای به تو امید و انگیزه میده یه جای حسرت می خوری حالت بد میشه یه جای تورو ناراحت میکنه یه جای تو رو می خندونه یه جای ویدیو نامناسب بهت نشون میده یه جای در رابطه با خدا و دین با تو حرف میزنه،یکی تو رو به آرامش دعوت میکنه و بعدی ذهنت رو به آشوب میکشه. خودتم می مونی بابا نمی دونی بگی من واقعا چیکاره هستم چیکار میکنم، واقعا من کجای زندگی قرار گرفتم،بدترین قسمت ماجرا اینه که خیلی از ما فکر میکنیم که از دنیا عقب نمیمونیم.،
|بیداری،زندگی نزیسته،
اسارتِ ذهن،تنهای پنهان|
•𝐿𝒾𝓃𝓀𝑒:𝒎𝒂𝒗𝒗𝒂•
﴿قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ
وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ﴾
﴿به راستی مؤمنان رستگار شدند؛
آنان که از کارها و سرگرمیهای بیهوده
روی میگردانند.﴾
بزار یه چیزی بهت بگم اگه شب تا صبح،
صبح تا غروب منتظر اینی که ویدیو های اینستاگرام،فیسبوکو... تموم بشه ،تموم نمیشه،
اصلا اینا ساخته شدن که تموم نشن اینا ساخته شدن وقت تو رو تمرکز تو رو ازت بگیرن همینطور داری ویدیو ها رو بالا پایین میکنی یه جای به تو امید و انگیزه میده یه جای حسرت می خوری حالت بد میشه یه جای تورو ناراحت میکنه یه جای تو رو می خندونه یه جای ویدیو نامناسب بهت نشون میده یه جای در رابطه با خدا و دین با تو حرف میزنه،یکی تو رو به آرامش دعوت میکنه و بعدی ذهنت رو به آشوب میکشه. خودتم می مونی بابا نمی دونی بگی من واقعا چیکاره هستم چیکار میکنم، واقعا من کجای زندگی قرار گرفتم،بدترین قسمت ماجرا اینه که خیلی از ما فکر میکنیم که از دنیا عقب نمیمونیم.،
در حالی که دقیقاً داریم از زندگی خودمون جا میمونیم.به هر کی میگی انقد خودتو با مجازی مشغول نکن میگه آدم باید بروز باشه اما نمی دونه از زندگیش جا مونده و فقط داره خودشو گول میزنه،ساعتها از زندگیمون رو صرف دیدن زندگی دیگران میکنیم، اما برای ساختن زندگی خودمون وقت نداریم،چند بار شده به دوستو آشنا کتاب پیشنهاد کردم طرف میگه وقت نمیکنم دو صفحه بخونم بعد نگاه میکنی رگباری پست میزاره استوری،شما که وقت نداشتی.میدونیم فلان آدم کجا سفر کرده، چی خریده، چی خورده و چی پوشیده، اما مدتهاست از خودمون بی خبریم.ما یاد گرفتیم هر وقت ناراحت شدیم، گوشی رو برداریم.هر وقت حوصلهمون سر رفت، گوشی رو برداریم.هر وقت کاری سخت شد، گوشی رو برداریم.هر وقت با خودمون روبهرو شدیم، گوشی رو برداریم.و این یعنی کمکم به جای حل کردن مسائل زندگی، فقط ازشون فاصله گرفتیم.اما اینو بدونیم که فرار کردن، درمان نیست.ساکت کردن ذهن، آرامش نیست.مشغول بودن، لزوماً مفید بودن نیست.
و پر بودنِ زمان، به معنی پربار بودنِ زندگی نیست.بنظرت چرا ما یه کارو نمی تونیم تا اخر انجام بدیم؟؟؟یه کتاب نمی تونیم بخونیم، چرا انقد افسرده شدیم؟!چرا تمرکز مون رو ، رو یه کار نمی تونیم بزاریم ، می دونی چرا؟ همش بخاطر این گوشی و فضای مجازیه ،ما رو از دنیای واقعی مون دور کرده ، و حتی خودمونو از خودمون دور کرده ، بزارش کنار درست میشه البته اگه بخوای که بهتر بشه،ذهنمون عادت کرده به اطلاعات فوری، به سرگرمی بیوقفه، به فرار از کارهای مهم. و نتیجه؟ اهمالکاری، بیحوصلگی، و یه حس خستگی دائمی. ولی این یه چرخهی ابدی نیست! همونطور که عادت کردیم، میتونیم عادت رو تغییر بدیم. میتونیم کنترل ذهنمون رو پس بگیریم. یه تایم مشخص برای چک کردن گوشی بذاریم، نوتفیکیشنهای اضافی رو خاموش کنیم، و مهمتر از همه، به خودمون یادآوری کنیم که دنیای واقعی اینجاست، نه پشت یه موبایل و صفحهی نورانی. حالا بیا فقط بخاطر خودت از همین امروز،
یه ساعت کمتر توی گوشی وقت بگذرون
برو یه جزوه چاپ کن یا کتابی که خیلی وقته دوست داری بخری رو بخر باور کن و ببین چه تغییری توی ذهنت ایجاد میشه.
اسارتِ ذهن،تنهای پنهان|
•𝐿𝒾𝓃𝓀𝑒:𝒎𝒂𝒗𝒗𝒂•
من مشکل غرور ندارم، مشکلم بی احترامی است،
بی احترامی ببینم میرم فرقی هم نمیکند که کی باشد...!
بی احترامی ببینم میرم فرقی هم نمیکند که کی باشد...!
🔥1🌚1💯1🤝1
بی تفاوت شده ام خوب نگاهم کن و بعد
جمع کن عاشقیت را برو و هیچ مگو!
جمع کن عاشقیت را برو و هیچ مگو!
❤🔥3🔥2🍓2
یعنی شمایانِ که انقدر تعریف و تمجید مادر های تان را میکنید و یا مثلاً روز مادر را تبریک میگویید اصلاً مادر های تان تلگرام دارند آیا؟
😁4😐3🤝3💔2🗿1
.
هَر شَب ای دل!
گفتگوی زلف جانان میکنی
خــود پریشانی و
مارا هـَـم پریشان میکنی
هَر شَب ای دل!
گفتگوی زلف جانان میکنی
خــود پریشانی و
مارا هـَـم پریشان میکنی
🍓3❤🔥1🔥1
تو ز ما فارغ و ما از تو پريشان تا چند؟
💔5🔥2🕊1🍓1👻1
Forwarded from بِیتٰابْ 💌
بِیتٰابْ 💌
من #_گلگونم💗🔥
او از جنس لطافت است
روحش لطیف مطهر است …!
پاکی دلش مث آب زلال
تمام لطافت زریف بودن دخترانه را دو گلگونم خواهی یافت
که هر آن کسی چشم دید زیبایی محسور کننده او را ندارد
از زیبایی لطیفی زریف بودن روحش سخن میگویم ..
از مهربانی وجودش …!
از بودنش ..
و من از جنس اندوه آتش خونم …
و او زیبایی در این روح به آتش کشیده من افزوده که هیچ بشری نتوان خواهد کرد …
#_گلگونم 💗
#_بِیتٰابْ 💌
روحش لطیف مطهر است …!
پاکی دلش مث آب زلال
تمام لطافت زریف بودن دخترانه را دو گلگونم خواهی یافت
که هر آن کسی چشم دید زیبایی محسور کننده او را ندارد
از زیبایی لطیفی زریف بودن روحش سخن میگویم ..
از مهربانی وجودش …!
از بودنش ..
و من از جنس اندوه آتش خونم …
و او زیبایی در این روح به آتش کشیده من افزوده که هیچ بشری نتوان خواهد کرد …
#_گلگونم 💗
#_بِیتٰابْ 💌
🔥2
بِیتٰابْ 💌
او از جنس لطافت است روحش لطیف مطهر است …! پاکی دلش مث آب زلال تمام لطافت زریف بودن دخترانه را دو گلگونم خواهی یافت که هر آن کسی چشم دید زیبایی محسور کننده او را ندارد از زیبایی لطیفی زریف بودن روحش سخن میگویم .. از مهربانی وجودش …! از بودنش .. و من از…
در برابر این همه مهر اش حیرانم چه گویم(:
🔥2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
تویی که این را میخوانی: این را در مغز ات فرو کن، شاید هرکسی لایق احترام باشد، اما هرکسی شایسته ارتباط نیست.
تویی که این را میخوانی:
باشد که همه ی چیزهای خوب،
دنبالت بیایند
پیدایت کنند
و با تو بمانند.
إنشاءالله.
دنبالت بیایند
پیدایت کنند
و با تو بمانند.
إنشاءالله.
💔6❤🔥1🔥1🤝1💘1
بِیتٰابْ 💌
تو گوهر نایاب من فقط باش همین برایم از هزار سخن زیبا تر است .
اون را که هستم و هستم خاطرت تخت🌚
🔥3
قیچی را به دست گرفت و خرامانخرامان به سوی آیینهٔ قدنما گام برداشت. دلش نمیآمد آنها را کوتاه کند؛ اما دیگر توان نگهداری از آن همه گیسوان بلند و پرپشت را نداشت.
تازه دستش برای کوتاه کردن زلفهایش بالا رفته بود که ناگهان مردِ زندگیاش با شتاب به سویش آمد. قیچی را از میان انگشتانش گرفت و با چهرهای درهم و چشمان قهوهایِ خشمگین و ناآرام به او خیره شد.
— چه کسی به تو اجازه داده به گیسوانت دست بزنی، هان؟
خندهای کوتاه و ناباورانه کرد و پاسخ داد:
— یعنی میگویی حتی حق ندارم گیسوان خودم را خودم کوتاه کنم؟
— قطعاً حق نداری. هیچکس حق ندارد به این گیسوان نظر کند یا حتی دست به آنها بزند، إلا من.
ابرویش را بالا انداخت و با شیطنت گفت:
— به گمانت کمی زیادی خودخواه نیستی؟
لبخند کمرنگی بر گوشهٔ لبهایش نشست.
— اگر پای تو در میان باشد، آری… من خودخواه ترین مرد روی این زمین ام.
سپس نگاهش نرم شد و آهسته گفت:
— عُمرِ من، مگر نمیدانی چقدر به این گیسوان وابستهام؟ چگونه دلت میآید این زلفهای بالا بلند را کوتاه کنی زیادی ظالم نشدی هان؟
نگاهی خسته به آیینه انداخت و زمزمه کرد:
— دیگر نای رسیدگی به آنها را ندارم… حوصلهای برایم نمانده است.
مرد یک گام نزدیکتر شد، شانه را برداشت و با اطمینان گفت:
— پس من برای چه هستم؟ از امروز نگهداریاش با من.
آرام و با حوصله، تارهای گیسویش را شانه زد؛ گرههای کوچک را باز کرد و زلفهای بلندش را با هنری عجیب در هم تنید.
وقتی کارش تمام شد، گیسوانی شکل گرفته بود که شاید در چشم او زیباترین گیسوان جهان بود.
دخترک در آیینه به انعکاس خود خیره ماند و لبخندی زد.
— عجب… پس پنهانی اینهمه هنر هم داری؟
مرد با غرور و وقار شانه را کنار گذاشت و گفت:
— برای محافظت از چیزهایی که دوستشان دارم، هر هنری را یاد میگیرم بافتن گیسوان یارم که هیچ چیزی نیست.
#دوشیزه_سادات
#دیالوگ
تازه دستش برای کوتاه کردن زلفهایش بالا رفته بود که ناگهان مردِ زندگیاش با شتاب به سویش آمد. قیچی را از میان انگشتانش گرفت و با چهرهای درهم و چشمان قهوهایِ خشمگین و ناآرام به او خیره شد.
— چه کسی به تو اجازه داده به گیسوانت دست بزنی، هان؟
خندهای کوتاه و ناباورانه کرد و پاسخ داد:
— یعنی میگویی حتی حق ندارم گیسوان خودم را خودم کوتاه کنم؟
— قطعاً حق نداری. هیچکس حق ندارد به این گیسوان نظر کند یا حتی دست به آنها بزند، إلا من.
ابرویش را بالا انداخت و با شیطنت گفت:
— به گمانت کمی زیادی خودخواه نیستی؟
لبخند کمرنگی بر گوشهٔ لبهایش نشست.
— اگر پای تو در میان باشد، آری… من خودخواه ترین مرد روی این زمین ام.
سپس نگاهش نرم شد و آهسته گفت:
— عُمرِ من، مگر نمیدانی چقدر به این گیسوان وابستهام؟ چگونه دلت میآید این زلفهای بالا بلند را کوتاه کنی زیادی ظالم نشدی هان؟
نگاهی خسته به آیینه انداخت و زمزمه کرد:
— دیگر نای رسیدگی به آنها را ندارم… حوصلهای برایم نمانده است.
مرد یک گام نزدیکتر شد، شانه را برداشت و با اطمینان گفت:
— پس من برای چه هستم؟ از امروز نگهداریاش با من.
آرام و با حوصله، تارهای گیسویش را شانه زد؛ گرههای کوچک را باز کرد و زلفهای بلندش را با هنری عجیب در هم تنید.
وقتی کارش تمام شد، گیسوانی شکل گرفته بود که شاید در چشم او زیباترین گیسوان جهان بود.
دخترک در آیینه به انعکاس خود خیره ماند و لبخندی زد.
— عجب… پس پنهانی اینهمه هنر هم داری؟
مرد با غرور و وقار شانه را کنار گذاشت و گفت:
— برای محافظت از چیزهایی که دوستشان دارم، هر هنری را یاد میگیرم بافتن گیسوان یارم که هیچ چیزی نیست.
#دوشیزه_سادات
#دیالوگ
🔥6🙈3😭2💘2❤🔥1💔1🍓1💅1