چـکـامـهـ زار 🌘📜
سمت اش مینگرم و با خود میگویم: از چنین زنِ با وقار، مستقل، مغرور و دیکتاتور، باید که چنین فرزندانِ مغرور و خودشیفته به بار آید. #دوشیزه_سادات
هميشه حرفهای خود را رُک و راست بیان میکنم هر چه باشد هر گپی که باشد پیش روی خود شخص میگم نه در غیاب اش !
این
عادتی است که ازش به ارث بردم ...
گه گاهی خوب نیست اینقدر رُک بودن ولی خوب کاریش نمیشه کرد!
این
عادتی است که ازش به ارث بردم ...
گه گاهی خوب نیست اینقدر رُک بودن ولی خوب کاریش نمیشه کرد!
🔥2🐳1🍓1
رُخ اش را با دلخوری به سوی پنجره برگرداند و با لحنی آمیخته به رنجش گفت:
— همهٔ قهر و نازهایت فقط نصیب منِ مسکین میشود!
نزدیکش شدم. دستانش را از روی سینهٔ ستبرش کنار زدم و وادارش کردم دوباره به سویم بنگرد. چهرهاش را میان دستانم گرفتم و در چشمانی که گاهی به سیاهیِ شب بودند و گاهی به تلخیِ قهوه، خیره شدم.
— محبوب من، مگر جز تو کسی را دارم که قهر و نازم را نثارش کنم، هان؟
دستانم را از صورتش جدا کرد؛ اما همان دم آنها را در میان دستان بزرگ و مردانهٔ خود گرفت. نگاهش را در چشمانم گره زد و گفت:
— نه!
سپس با لحنی مالکانه و محکم ادامه داد:
— نباید هم کسی باشد. حق نداری جز من بر هیچکس قهر کنی و برای هیچکس ناز بفروشی.
دستانم را اندکی فشرد و آهستهتر افزود:
— تا آن دم که جان در تن دارم و نفس در این سینه میتپد، خریدار تمام قهرها، نازها و دلگیریهای تو خواهم بود.
به چشمانم خیره شد و با لحن گیرا و مردانه اش گفت:
"میکنی ناز که قربان شوم این نازِ تو را."
مطمئن بودم که گونه هایم همانند لاله به لون سرخ گراییده...
در آغوش خود حبس ام کرد و ادامه داد:
"بیدلان را احتمالِ نازِ دلبر واجبست
وانکه باشد نازنین تر بیش باشد نازِ او"
#دوشیزه_سادات
#دیالوگ
— همهٔ قهر و نازهایت فقط نصیب منِ مسکین میشود!
نزدیکش شدم. دستانش را از روی سینهٔ ستبرش کنار زدم و وادارش کردم دوباره به سویم بنگرد. چهرهاش را میان دستانم گرفتم و در چشمانی که گاهی به سیاهیِ شب بودند و گاهی به تلخیِ قهوه، خیره شدم.
— محبوب من، مگر جز تو کسی را دارم که قهر و نازم را نثارش کنم، هان؟
دستانم را از صورتش جدا کرد؛ اما همان دم آنها را در میان دستان بزرگ و مردانهٔ خود گرفت. نگاهش را در چشمانم گره زد و گفت:
— نه!
سپس با لحنی مالکانه و محکم ادامه داد:
— نباید هم کسی باشد. حق نداری جز من بر هیچکس قهر کنی و برای هیچکس ناز بفروشی.
دستانم را اندکی فشرد و آهستهتر افزود:
— تا آن دم که جان در تن دارم و نفس در این سینه میتپد، خریدار تمام قهرها، نازها و دلگیریهای تو خواهم بود.
به چشمانم خیره شد و با لحن گیرا و مردانه اش گفت:
"میکنی ناز که قربان شوم این نازِ تو را."
مطمئن بودم که گونه هایم همانند لاله به لون سرخ گراییده...
در آغوش خود حبس ام کرد و ادامه داد:
"بیدلان را احتمالِ نازِ دلبر واجبست
وانکه باشد نازنین تر بیش باشد نازِ او"
#دوشیزه_سادات
#دیالوگ
🍓2❤🔥1🔥1😁1🐳1🙈1💘1
ازدواج نکنید!
حتی با مردی که حاضر است هرشب برای شما یک دسته گل رُز بخرد .
حتی با مردی که حاضر است هرشب برای شما یک دسته گل رُز بخرد .
❤🔥3🔥1🐳1🌚1🍓1
ما شبیه به هم نیستیم چون زن ها همیشه برای من تحسین برانگیز بودن نه حسادت برانگیز.
❤🔥2🔥1🐳1🍓1💘1
مادر فکر میکرد، من بیمارم.
ولی من اندوههایم را بالا میآوردم.
ولی من اندوههایم را بالا میآوردم.
🔥2🐳1💔1🍓1😭1
من همانگونه هستم که هستم...!
نه چشمان آبی دارم و نه کفشهای پاشنهبلند. در زمینههای آرایش و رفتارهای نمایشی نیز مهارت چندانی ندارم ناز و عشوه کردن را بلد نیستم و یادم نداده اند.
آنگاه که از کنارم رَد بشوی بوی ادکلن ام مستت نمیکند. نگران پاک شدن رژ و ریمل ام نیز نیستم. دستان خیس ام را با دامنم پاک میکنم و اشکهایم را با سر آستین ام.
وقتی گربه ای را میبینم با اینکه میدانم قرار نیست دهن باز کند و با من هم کلام شود برایش سلام میدهم و همراه اش قصه ها میکنم.
ساده هستم، بسیار ساده، و از منظر من، همین سادگی باعث میشود که در مقایسه با دیگران متمایز به نظر آیم.
#دوشیزه_سادات
نه چشمان آبی دارم و نه کفشهای پاشنهبلند. در زمینههای آرایش و رفتارهای نمایشی نیز مهارت چندانی ندارم ناز و عشوه کردن را بلد نیستم و یادم نداده اند.
آنگاه که از کنارم رَد بشوی بوی ادکلن ام مستت نمیکند. نگران پاک شدن رژ و ریمل ام نیز نیستم. دستان خیس ام را با دامنم پاک میکنم و اشکهایم را با سر آستین ام.
وقتی گربه ای را میبینم با اینکه میدانم قرار نیست دهن باز کند و با من هم کلام شود برایش سلام میدهم و همراه اش قصه ها میکنم.
ساده هستم، بسیار ساده، و از منظر من، همین سادگی باعث میشود که در مقایسه با دیگران متمایز به نظر آیم.
#دوشیزه_سادات
🍓3💘2❤🔥1🐳1🌚1💅1
Forwarded from نُـکتـورا | بـانـوامـیـری
🐳1🌚1🍓1
آنهایی که در اطراف مان هستند هیچگاه در وصف مان خوبی های مان را بیان نمیکنند.
فقط انتظار آن لحظه ای را میکشند تا از این جهان چشم بپوشیم آنگاه است که شروع میکنند به گفتن حرف های قشنگ...!
همان گپ است:
آدمها حرفهای قشنگ زیادی برای گفتن دربارهٔ تو دارند، اما اول باید بمیری.
#دوشیزه_سادات
فقط انتظار آن لحظه ای را میکشند تا از این جهان چشم بپوشیم آنگاه است که شروع میکنند به گفتن حرف های قشنگ...!
همان گپ است:
آدمها حرفهای قشنگ زیادی برای گفتن دربارهٔ تو دارند، اما اول باید بمیری.
#دوشیزه_سادات
💔3🔥2🐳1💯1🍓1🤝1
Forwarded from ستــاره | STAR
و اما من
اگر اکنون زندهام به واسطهی همین امیدِ ناچیز است؛
شاید استکانِ چایی همان امیدِ من باشد:)🤍
اگر اکنون زندهام به واسطهی همین امیدِ ناچیز است؛
شاید استکانِ چایی همان امیدِ من باشد:)🤍
🍓2🔥1🕊1🐳1
زنهای خاورمیانه
از هر چیزی خالی باشند، در سه چیز غنیاند:
« چشمهای زیبا، غم های همیشگی و شجاعت ناگزیر.»
از هر چیزی خالی باشند، در سه چیز غنیاند:
« چشمهای زیبا، غم های همیشگی و شجاعت ناگزیر.»
🍓4❤🔥2🐳1
- زنانی در سرزمینِ من زندگی میکنند که
در زیبایی وصف ناشدنی، در شجاعت مثال
زدنی و در صبر باور نکردنی هستند.
در زیبایی وصف ناشدنی، در شجاعت مثال
زدنی و در صبر باور نکردنی هستند.
🍓6❤🔥1🐳1
تا حال هیچکس مره «زندگیم» صدا نزده؛ شاید مه مرگِ کسی باشم.🪦
😁2💯2🍓2🐳1😭1
Forwarded from ستــاره | STAR
من عاشق آدم هایی هستم که همراهم درباره جهان حرف میزنند،
ذهنم را باز میکنند
رویاهایی شان را با من به اشتراک میگذارند و دیدگاه های جدیدی را نشانم میدهند...
یک چیزی برایم یاد میدهند که تاحالا نمیدانستم. من را میبرند به یک سفر ذهنی، جایی که فکرها آزادانه پرسه میزنند
و کنجکاوی هیچ حد و مرزی نمیشناسه....
ذهنم را باز میکنند
رویاهایی شان را با من به اشتراک میگذارند و دیدگاه های جدیدی را نشانم میدهند...
یک چیزی برایم یاد میدهند که تاحالا نمیدانستم. من را میبرند به یک سفر ذهنی، جایی که فکرها آزادانه پرسه میزنند
و کنجکاوی هیچ حد و مرزی نمیشناسه....
🍓2
بیا قرار بگذاریم هر چندشنبه
در خوابی، خیالی، جایی...
یک دلِ سیر همدیگر را ببینیم
در خوابی، خیالی، جایی...
یک دلِ سیر همدیگر را ببینیم
❤🔥1🌚1💘1
بیحوصلگی همچنان درحالِ گسترشِ قلمرو... شاهد هستید سکوتِ بیمزهام را.
💔4
Forwarded from 🌷سَر زمینِ لاله🌷
❤🔥1🔥1🍓1🙈1💘1