همینطور آرام روی گوشهٔ قالین نشسته بود و مصروف بازی با گوشهٔ چادرش بود که ناگهان همسرِ مامایش نگاهش را به او دوخت؛ نخست به چهرهٔ آرام و سفیدش خیره شد و بعد نگاهش روی چادری ماند که از لحظهٔ آمدن، محکم دور سر دختر پیچیده شده بود.
زنِ مسن با لهجهٔ شیرینِ تخاریاش گفت:
_ بچیم… از وقتی آمدیم خانهتان، این چادر از سرت پایین نمیشود. خفه نمیشوی؟
دخترک خندهٔ آرامی کرد خندهای که بیشتر از لبهایش، در چشمانش پیدا بود.
_ نی عمهجان… یازنهجان خو اینجاست، نمیشود پیششان بیحجاب بگردم.
زن ابرو بالا انداخت و با ناباوری گفت:
_ ای بچیم، یازنهات خو محرمت حساب میشه تا وقتی که خوارت باشد. باز تو که محفل و عروسی میری، آنجا فقط زن است؟ باور کو هیچ خوشم نمیایه از همی دخترهایی که خود ره اینقسم میپیچانند.
دخترک اینبار چادرش را آهستهتر دور انگشتش پیچید و با صدایی نرم گفت:
_ اگر آدم بخاطر خوشی مردم دین خود ره تغییر بته، پس فردا بخاطر مردم هر کار دگه هم میکنه. یازنه محرمِ ابدی نیست عمهجان… نمیشود که مه پیشش بیحجاب باشم.
در همان لحظه، در اتاق باز شد و پسرِ زن داخل شد.
قدبلند، آرام و همیشه با همان نگاه سنگین و کمحرفش.
دخترک تا چشمش به او افتاد، فوری چادرش را جلو کشید.
حرکتش آنقدر ناخودآگاه و سریع بود که لبخند کمرنگی روی لبهای پسر نشست.
دخترک رو به او کرد و گفت:
_ یازنهجان، مادرتان میگویند شما بر مه محرم هستین… راستی هستین؟
پسر نگاه کوتاهی به او انداخت؛ بعد آرام رو به مادرش کرد.
_ مادرجان… چرا چیزی ره که نمیفامین، فتوا میتین؟
زن فوراً گفت:
_ خی بچیم، اینا که د محفلها بیحجاب میرن چی؟
پسر بدون لحظهای مکث پاسخ داد:
_ نی… این دختر از او دخترها نیست. هر جایی که بره، حجابش ره مراعات میکنه.
و بعد، بیآنکه منتظر حرف دیگری بماند، از اتاق بیرون رفت.
زن مسن زیر لب گفت:
_ خودم به عروس مه میگم دور کو همی چادر ته… مگم گوش شنوا کجاست؟ او باز از خاطر ایورش، چادر ره تا گلویش میپیچانه.
دخترک لبخند محوی زد.
_ خوب میکنه عمهجان… ایور هم خو محرم نیست.
زن اینبار خندهاش گرفت.
_ خی، پس چرا مادرت ره نمیگی؟ د عروسیها نیمه بیحجاب میگرده.
دخترک نگاه کوتاهی به مادرش انداخت و آرام گفت:
_ میگویم… اما مادرجان پیری خود ره بهانه میکنند.
مادر دختر آهسته گفت:
_ مه که عروسی میروم، چادرم د سرم میباشد.
زن خندید و سری تکان داد.
_ ای خی… چادر اگر نیمه د سر باشد، چه فایده؟
بعد نگاهش نرم شد؛ مهربانتر از چند دقیقهٔ پیش.
_ خو خیر… خدا توفیقت بته بچیم، که همیشه امیطور باحجاب بمانی.
دخترک اینبار لبخند عمیقتری زد.
دستش را روی چادرش گذاشت و آرام گفت:
_ آمین.
#دوشیزه_سادات
#دیالوگ
زنِ مسن با لهجهٔ شیرینِ تخاریاش گفت:
_ بچیم… از وقتی آمدیم خانهتان، این چادر از سرت پایین نمیشود. خفه نمیشوی؟
دخترک خندهٔ آرامی کرد خندهای که بیشتر از لبهایش، در چشمانش پیدا بود.
_ نی عمهجان… یازنهجان خو اینجاست، نمیشود پیششان بیحجاب بگردم.
زن ابرو بالا انداخت و با ناباوری گفت:
_ ای بچیم، یازنهات خو محرمت حساب میشه تا وقتی که خوارت باشد. باز تو که محفل و عروسی میری، آنجا فقط زن است؟ باور کو هیچ خوشم نمیایه از همی دخترهایی که خود ره اینقسم میپیچانند.
دخترک اینبار چادرش را آهستهتر دور انگشتش پیچید و با صدایی نرم گفت:
_ اگر آدم بخاطر خوشی مردم دین خود ره تغییر بته، پس فردا بخاطر مردم هر کار دگه هم میکنه. یازنه محرمِ ابدی نیست عمهجان… نمیشود که مه پیشش بیحجاب باشم.
در همان لحظه، در اتاق باز شد و پسرِ زن داخل شد.
قدبلند، آرام و همیشه با همان نگاه سنگین و کمحرفش.
دخترک تا چشمش به او افتاد، فوری چادرش را جلو کشید.
حرکتش آنقدر ناخودآگاه و سریع بود که لبخند کمرنگی روی لبهای پسر نشست.
دخترک رو به او کرد و گفت:
_ یازنهجان، مادرتان میگویند شما بر مه محرم هستین… راستی هستین؟
پسر نگاه کوتاهی به او انداخت؛ بعد آرام رو به مادرش کرد.
_ مادرجان… چرا چیزی ره که نمیفامین، فتوا میتین؟
زن فوراً گفت:
_ خی بچیم، اینا که د محفلها بیحجاب میرن چی؟
پسر بدون لحظهای مکث پاسخ داد:
_ نی… این دختر از او دخترها نیست. هر جایی که بره، حجابش ره مراعات میکنه.
و بعد، بیآنکه منتظر حرف دیگری بماند، از اتاق بیرون رفت.
زن مسن زیر لب گفت:
_ خودم به عروس مه میگم دور کو همی چادر ته… مگم گوش شنوا کجاست؟ او باز از خاطر ایورش، چادر ره تا گلویش میپیچانه.
دخترک لبخند محوی زد.
_ خوب میکنه عمهجان… ایور هم خو محرم نیست.
زن اینبار خندهاش گرفت.
_ خی، پس چرا مادرت ره نمیگی؟ د عروسیها نیمه بیحجاب میگرده.
دخترک نگاه کوتاهی به مادرش انداخت و آرام گفت:
_ میگویم… اما مادرجان پیری خود ره بهانه میکنند.
مادر دختر آهسته گفت:
_ مه که عروسی میروم، چادرم د سرم میباشد.
زن خندید و سری تکان داد.
_ ای خی… چادر اگر نیمه د سر باشد، چه فایده؟
بعد نگاهش نرم شد؛ مهربانتر از چند دقیقهٔ پیش.
_ خو خیر… خدا توفیقت بته بچیم، که همیشه امیطور باحجاب بمانی.
دخترک اینبار لبخند عمیقتری زد.
دستش را روی چادرش گذاشت و آرام گفت:
_ آمین.
#دوشیزه_سادات
#دیالوگ
❤🔥4🔥3🍓2⚡1🕊1🐳1🌚1💅1💘1💊1
خشم بیش از حد گرفتن، وحشت آرد
و لطفِ بیدقت، هیبت ببرد!
نه چندان درشتی کن که از تو سیر شوند
و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند.
و لطفِ بیدقت، هیبت ببرد!
نه چندان درشتی کن که از تو سیر شوند
و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند.
سعدی
🍓5🌚4⚡1🐳1💊1
برای آن عدهای متحیرم که با خود میگویند، موسیقی غذای روح شان است!
پس شنیدن و تلاوت قرآن برای این ها چه جایگاهی دارد؟!
#دوشیزه_سادات
پس شنیدن و تلاوت قرآن برای این ها چه جایگاهی دارد؟!
#دوشیزه_سادات
💔6⚡2🔥2🐳1🍓1🤝1💘1💊1
وطن،
لازم نیست حتماً سر زمینی بزرگی باشد
گاهی دستان کسی
کافیست برای داشتن" وطن " .
لازم نیست حتماً سر زمینی بزرگی باشد
گاهی دستان کسی
کافیست برای داشتن" وطن " .
❤🔥3💘2⚡1🐳1🍓1💊1
در کافهیی دلم
بنشین،
تا عالم از سخنهای
ناگفتهام را
بنوشانمت .
بنشین،
تا عالم از سخنهای
ناگفتهام را
بنوشانمت .
🍓3⚡1❤🔥1🔥1🐳1🌚1💊1
هر کس را که دوست داری اگر در اصلاح دین و آخرتش نکوشی، محبتت به او کامل نیست.
🤝2💊2⚡1🐳1🌚1🍓1💘1
او فهمید عشق یعنی قرار گرفتن در برابر انسانی دیگر بیدون هیچ سلاحی.
نه غرور ، نه منطق ، نه حتی ترس ؛
دیگر هیچ کدام به کار نمی آمد و شاید
همین بی دفاعی ، تنها شکل صادقانهی زندگی بود.
نه غرور ، نه منطق ، نه حتی ترس ؛
دیگر هیچ کدام به کار نمی آمد و شاید
همین بی دفاعی ، تنها شکل صادقانهی زندگی بود.
🔥3😭2⚡1🐳1🌚1🍓1💘1
Forwarded from - آنچه در ذهنم میگذرد !
کسی هست که از چنلم خوشیو بیایه؟!
اگر خوش طُ میایه ای مسج فور بزن.
مم اگه چنل تو از جمله مورد علاقه هامه بود از چنل تو پُست فور میزنم:/
اگر خوش طُ میایه ای مسج فور بزن.
مم اگه چنل تو از جمله مورد علاقه هامه بود از چنل تو پُست فور میزنم:/
⚡3🐳1🌚1🍓1