آدمها هرچی با همدیگر صمیمیتر میشوند، به همان نسبت پتانسیل شبیه به هم شدنشان بیشتر میشود. مثلاً یک دفعه به خودت میایی و میبینی خندیدن تان مثل هم است، نظرات و افکارتان مثل هم است، سلیقههای تان مثل هم است، و یک دفعه میبینی یک نفر شبیه خودت کنارت داری! همانقدر عزیز، همانقدر دوستداشتنی، همانقدر نزدیک ...
🔥3💯2🍓2⚡1🐳1
همه چیز درونم خسته است،
قلبم دیگر آنچه بود نیست، شکننده شده مانند شیشهای که با صدایی که هیچکس نشنید شکست،
لبخند میزنم انگار ترکها به من درد نمیدهند،
و تظاهر به قدرت میکنم در حالی که غم به آرامی دندانهایش را فرو میبرد،
از نزدیک شدن به چیزهای زیبا میترسم،
چرا که هر آنچه دوست داشتم رفت، و هر آنچه به آن تکیه کردم سقوط کرد،
قلبی که زمانی پر از زندگی بود،
اکنون فقط یک خرابه است که جز سکوت چیزی بلد نیست.
قلبم دیگر آنچه بود نیست، شکننده شده مانند شیشهای که با صدایی که هیچکس نشنید شکست،
لبخند میزنم انگار ترکها به من درد نمیدهند،
و تظاهر به قدرت میکنم در حالی که غم به آرامی دندانهایش را فرو میبرد،
از نزدیک شدن به چیزهای زیبا میترسم،
چرا که هر آنچه دوست داشتم رفت، و هر آنچه به آن تکیه کردم سقوط کرد،
قلبی که زمانی پر از زندگی بود،
اکنون فقط یک خرابه است که جز سکوت چیزی بلد نیست.
🔥5⚡1🐳1🍓1
گویی دل به سکوت حتی در برابر درد عادت کرده است،
دیگر برای شادی نمیلرزد و برای غم نمیشکند،
چهرهاش مانند صفحهای از آب در زمستانی طولانی یخ زده است،
ضربانهایش غایباند همانطور که خورشید از شهری که غروب آن را خسته کرده غایب میشود،
سردیای که در اعماق سکون دارد و درمانی ندارد،
گویی احساسات برای همیشه خاموش شدهاند، نه مرگ... بلکه آرامشی شبیه به فنا...
دیگر برای شادی نمیلرزد و برای غم نمیشکند،
چهرهاش مانند صفحهای از آب در زمستانی طولانی یخ زده است،
ضربانهایش غایباند همانطور که خورشید از شهری که غروب آن را خسته کرده غایب میشود،
سردیای که در اعماق سکون دارد و درمانی ندارد،
گویی احساسات برای همیشه خاموش شدهاند، نه مرگ... بلکه آرامشی شبیه به فنا...
🔥5⚡2🐳1🍓1
لحظاتی از زندگی ام را دارم میگذرانم که از طرفی میخواهم زمان بایستد و من ثابت بمانم در آن لحظات
و اما از طرفی دیگر میخواهم این لحظات به سرعت نور بگذرند...!
و اما از طرفی دیگر میخواهم این لحظات به سرعت نور بگذرند...!
🔥5🍓2⚡1🐳1
باران که ببارد، دلتنگ خواهی شد، به خیابان خواهی رفت، قدم خواهی زد. باران که ببارد، کُنج کافهای آشنا خواهی نشست، و انگشتانت را دور فنجان قهوهی یخکردهات حلقه خواهی کرد. باران که ببارد، هر کجای دنیا هم که باشی، بخواهی یا نه، یاد چیزی خواهی افتاد. یاد روزی، دستی، نگاهی، کسی …
❤🔥1⚡1🐳1🍓1💘1
Forwarded from بابـــونہ | مــروه نسیمــے🇦🇫 (Mrw,Nsm𓍼ོ)
این پست را فور بزنید که این بار مروه یادگاری برایتان در نظر دارد.🌸💗🎀
(ظرفیت فقط هفت نفر اول)
(ظرفیت فقط هفت نفر اول)
🐳1
دوباره یک ویروس جدید مثل کرونا
ویروس جدید هانتا (از منشا موش) در جهان شروع شده و تا کنون به اسرائیل، سوئیس، آرژانتین و هلند رسیده و نکته ترسناک این ویروس، طبق گزارشات درصد مرگ ۴۰ درصدی اش است که از هر ۱۰۰ نفر ۴۰ نفر را میکشد
بازم کار چین است...
الله خودش خیر را پیش کند...
ویروس جدید هانتا (از منشا موش) در جهان شروع شده و تا کنون به اسرائیل، سوئیس، آرژانتین و هلند رسیده و نکته ترسناک این ویروس، طبق گزارشات درصد مرگ ۴۰ درصدی اش است که از هر ۱۰۰ نفر ۴۰ نفر را میکشد
بازم کار چین است...
الله خودش خیر را پیش کند...
😐5⚡1😁1🐳1💔1🗿1
Forwarded from زادهِ خیال…
دختری که زندگی پیامبر، صحابه، تابعین را خوانده باشد هیچ وقت دلش به مرد بی غیرت و بی ایمان زمان ما نمیرود هیچ وقت مردی را قبول نمیکند که نماز صبحش نخواند و بخوابد یا قرآن را کنار بگذارد نه ظاهر فریبش میدهد و نه آزادی بیحد و نه تجدد و مدرنی که از دین خالی باشد.
دختری که با سیرت صحابه آشنا شده خوب میفهمد مرد واقعی کیست پس هیچ وقت به مردان ناتمام و بی ریشه دل نمیدهد.
همینطور پسری که زندگی زنان صحابه را خوانده باشد و فهمیده باشد یک زن نیکوکار چقدر میتواند در زندگی شوهر و فرزندش اثر بگذارد هیچ وقت دختری را قبول نمیکند که دنبال شرط و توقع باشد پسری که از زندگی زنان صحابه درس گرفته باشد خوب میفهمد زن واقعی کیست و هیچ وقت دلش به زنان سبک عقل نمیرود.
یسرا نوری
دختری که با سیرت صحابه آشنا شده خوب میفهمد مرد واقعی کیست پس هیچ وقت به مردان ناتمام و بی ریشه دل نمیدهد.
همینطور پسری که زندگی زنان صحابه را خوانده باشد و فهمیده باشد یک زن نیکوکار چقدر میتواند در زندگی شوهر و فرزندش اثر بگذارد هیچ وقت دختری را قبول نمیکند که دنبال شرط و توقع باشد پسری که از زندگی زنان صحابه درس گرفته باشد خوب میفهمد زن واقعی کیست و هیچ وقت دلش به زنان سبک عقل نمیرود.
یسرا نوری
🐳4🍓3
مرا ببخش که تورا دوست دارم
اما نمیتوانم, کاری برای
بغض های ناگهانیات انجام بدهم.
مرا ببخش که هرلحظه دلتنگ تو هستم.
ببخش مرا که هنگام دیدنت نمیتوانم
چشم از روی تو بردارم،
ببخش که کلامم در چشم های تو گم میشود.
ببخش مرا که در بازی عشق، بیعرضهترینم؛
ببخش که شانههایم برای گریه های تو کوچک است...!
ببخش که گاهی از خجالت در دور ترین نقطه میایستم
و تورا تماشا میکنم،
مرا ببخش، که تورا دوست دارم…
اما نمیتوانم, کاری برای
بغض های ناگهانیات انجام بدهم.
مرا ببخش که هرلحظه دلتنگ تو هستم.
ببخش مرا که هنگام دیدنت نمیتوانم
چشم از روی تو بردارم،
ببخش که کلامم در چشم های تو گم میشود.
ببخش مرا که در بازی عشق، بیعرضهترینم؛
ببخش که شانههایم برای گریه های تو کوچک است...!
ببخش که گاهی از خجالت در دور ترین نقطه میایستم
و تورا تماشا میکنم،
مرا ببخش، که تورا دوست دارم…
🔥2😐2🍓2🐳1
تا نیمه چرا ای دوست! لاجرعه مرا سرکش
من فلسفهای دارم، یا خالی و یا لبریز...
من فلسفهای دارم، یا خالی و یا لبریز...
⚡2🍓2🐳1💘1
میگفت:
آخر چطور میشد عاشقت نشوم؟
تو راه فراری باقی نگذاشته بودی.
دنیا شب بود،
و تو ماه.
به هر طرف سر برمیگرداندم، نور تو بود.
آخر چطور میشد عاشقت نشوم؟
تو راه فراری باقی نگذاشته بودی.
دنیا شب بود،
و تو ماه.
به هر طرف سر برمیگرداندم، نور تو بود.
🔥3🍓2😭2⚡1🐳1😐1💘1
Forwarded from بابـــونہ | مــروه نسیمــے🇦🇫 (Mrw,Nsm𓍼ོ)
از_مروه_نسیمی_برای_چکامهزار.
برگ سبز تحفهٔ درویش.🌱🤍🪐
🌚2🦄2🔥1🐳1
زادهِ خیال…
این روزها رمان #أميرة_القلب را میخوانم و باید بگویم که واقعا خانم سادات شاهکار کردن با این رمان شان. حافظ بودن کلثوم در این رمان مرا یاد خودم میندازد که چقدر وقتی آیات را از حفظ میخوانم برایم آرامش میدهد و اینکه وقتی کسی تلاوت میکند و من میفهمم که کدام سوره…
سپاسات مهربان بانو💘
ماشاءالله خوشا بحال تان که حافظ قرآن هستید.🌚🤍
ماشاءالله خوشا بحال تان که حافظ قرآن هستید.🌚🤍
🍓3⚡2🐳1🌚1
در حالِ بافتنِ خرمنِ گیسوانش بود که ناگهان آنکه نباید میدید، گیسوانِ بسانِ شبش را دید…
نمیتوانست از جایش تکان بخورد؛ نایِ هیچ کاری را نداشت. فقط مات و مبهوت مانده بود.
اما او نخست به گیسوان و سپس به چشمانِ بادامیِ دخترک خیره شد و آهسته گفت:
— ظالم… آخر چگونه میتوانی بر آنکه حاضر است خودش را فدای تو کند، اینهمه ظلم روا بداری؟ تو خودت از دین میدانی… مگر در دین، ظلم رواست که چنین بر منِ بیچاره ستم میکنی…؟
حرفش نیمهتمام ماند و قطراتِ اشک از چشمانش سرازیر شد…
دخترک نه نایِ حرکت داشت و نه توانِ سخن گفتن؛ فقط میخواست هرچه زودتر آن گیسوان را دوباره در حجاب پنهان کند.
با شتاب روسریاش را برداشت و آن گیسوانِ شبمانند را ـ که تا کمر، بلکه پایینتر از آن میرسید ـ پوشاند و گفت:
— این ظلم نیست… بلکه این حقِ تو نیست که به این گیسوان نگاه کنی. این گیسوان صاحب دارند و جز صاحبش، هیچکس حقِ نگاه کردن به آنها را ندارد.
لبخندِ تلخی بر لبانش نشست و گفت:
— از قدیم گفتهاند؛ معشوق همیشه مغرور است…
دخترک خندۀ آرامی کرد.
— هه… آری، همینطور است. همانگونه که تو عاشقِ منی، من نیز عاشقِ دیگریام… و آری، او مغرور است؛ آخر این خصلتِ معشوق است که همیشه مغرور باشد.
پسر قدمی نزدیکتر آمد و با صدایی آمیخته به حسرت گفت:
— روزی صاحبِ این گیسوانِ بلند خواهم شد… آنگاه خودم برایت میبافمشان و نوازششان میکنم.
دخترک نگاهش را از او گرفت و سرد پاسخ داد:
— اگر روزی شخصِ دیگری جز او نصیبم شود، از این گیسوانِ بلند چیزی باقی نخواهد ماند. این گیسوان فقط برای اوست… تنها او حق دارد ببافدشان و نوازششان کند. این افکارِ مضحک را از مغزِ پوچت بیرون کن.
پسر با نگاهی آشفته خیره ماند و آرام، اما محکم گفت:
— خواهیم دید… تو یا از آنِ من خواهی شد، یا از آنِ خدا… والسلام.
#دوشیزه_سادات
#دیالوگ
نمیتوانست از جایش تکان بخورد؛ نایِ هیچ کاری را نداشت. فقط مات و مبهوت مانده بود.
اما او نخست به گیسوان و سپس به چشمانِ بادامیِ دخترک خیره شد و آهسته گفت:
— ظالم… آخر چگونه میتوانی بر آنکه حاضر است خودش را فدای تو کند، اینهمه ظلم روا بداری؟ تو خودت از دین میدانی… مگر در دین، ظلم رواست که چنین بر منِ بیچاره ستم میکنی…؟
حرفش نیمهتمام ماند و قطراتِ اشک از چشمانش سرازیر شد…
دخترک نه نایِ حرکت داشت و نه توانِ سخن گفتن؛ فقط میخواست هرچه زودتر آن گیسوان را دوباره در حجاب پنهان کند.
با شتاب روسریاش را برداشت و آن گیسوانِ شبمانند را ـ که تا کمر، بلکه پایینتر از آن میرسید ـ پوشاند و گفت:
— این ظلم نیست… بلکه این حقِ تو نیست که به این گیسوان نگاه کنی. این گیسوان صاحب دارند و جز صاحبش، هیچکس حقِ نگاه کردن به آنها را ندارد.
لبخندِ تلخی بر لبانش نشست و گفت:
— از قدیم گفتهاند؛ معشوق همیشه مغرور است…
دخترک خندۀ آرامی کرد.
— هه… آری، همینطور است. همانگونه که تو عاشقِ منی، من نیز عاشقِ دیگریام… و آری، او مغرور است؛ آخر این خصلتِ معشوق است که همیشه مغرور باشد.
پسر قدمی نزدیکتر آمد و با صدایی آمیخته به حسرت گفت:
— روزی صاحبِ این گیسوانِ بلند خواهم شد… آنگاه خودم برایت میبافمشان و نوازششان میکنم.
دخترک نگاهش را از او گرفت و سرد پاسخ داد:
— اگر روزی شخصِ دیگری جز او نصیبم شود، از این گیسوانِ بلند چیزی باقی نخواهد ماند. این گیسوان فقط برای اوست… تنها او حق دارد ببافدشان و نوازششان کند. این افکارِ مضحک را از مغزِ پوچت بیرون کن.
پسر با نگاهی آشفته خیره ماند و آرام، اما محکم گفت:
— خواهیم دید… تو یا از آنِ من خواهی شد، یا از آنِ خدا… والسلام.
#دوشیزه_سادات
#دیالوگ
💘4⚡1🔥1🕊1🐳1🌚1🍓1🙈1