افکار بلعیده شده در قالب واژهها
51 درجه!
طوریکه احساس میشود و باید 🤯 آن هم وقتی بیرون کار میکنی و برق میرود! 🫨
دوزخچه!
دوزخچه!
🤣1
چقدر بدم میآید از افرادی که به آسانی از نام اعضای بدن انسان فقط برای توهین کردن یکی استفاده میکنند!
این خوکصفتی است؛ کارشان عین خوکصفتی است.
این خوکصفتی است؛ کارشان عین خوکصفتی است.
💯3
دفترچههای مان مثل مغزمان است؛ مال خودمان!
و دفترچه تو هم مغز توست،
پس رمز گشاییاش آسان نیست.
شرلوک هلمز
انولا هلمز
و دفترچه تو هم مغز توست،
پس رمز گشاییاش آسان نیست.
شرلوک هلمز
انولا هلمز
❤2
داستانها از کجا میآیند؟
از پنجره یا به لفظ محلیام، کلکین!
یعنی از یک جای غیرمنطقی؛ منطقگران نمیتوانند داستاننویس باشند، این فقط جنون و دیوانگی است که انسان را به سوی داستان و نوشتن سوق میدهد.
این جنون نوشتن است که آدمیزاد میتواند جهانهای نادیده را خلق میکنند.
از پنجره یا به لفظ محلیام، کلکین!
یعنی از یک جای غیرمنطقی؛ منطقگران نمیتوانند داستاننویس باشند، این فقط جنون و دیوانگی است که انسان را به سوی داستان و نوشتن سوق میدهد.
این جنون نوشتن است که آدمیزاد میتواند جهانهای نادیده را خلق میکنند.
❤2
طنز و داستان در هم آمیختهاند!
یعنی داستان بدون طنز، داستان نیست و طنز بدون داستان، طنز نیست.
یعنی داستان بدون طنز، داستان نیست و طنز بدون داستان، طنز نیست.
❤3
چشمان تو تلاوت پگاهی منست
چشمان تو آهنگی ست
برای دلتنگی
آیهایست
برای عشق
بارانی ست برای زمزمه ها
آغاز پروازی ست به دالان بلند
چشمان تو معبد "قلب قدیمی" منست
چشمان تو پنجره ی ست سمت قیامت
و پُلی ست میان سکوت و فریاد
میان بهشت و جهنم
میان ماهتاب و برکه
میان من و تو
میان تو و من
میشود از چشمان تو بوی آفتاب را فهمید
چشمان تو "پنجمین عُنصر حیاتست"
چشمان تو موسیقی بیقراری ست
باران دشتان صحاری ست
شعله آتشخانه ی نوبهاری ست
و عطری باد های کلافه و سرگردانِ گلعذاری ست
چشمان تو شبیه صدای توست
دست نیافتنی
نزدیکتر از دور
شبیه صدای برگ ریحان
چون ماهتاب در فنجان
شبیه صدای لبان باغ
باغ تر از باغ
شبیه آهنگ یک شهر عاشق
چون موسیقی انگشتان شقایق
چشمان تو نبض واژگان محبت است
نبض شعر در کویر
نبض حدیثِ کلمات ناتوان
نبض ثانیه های سال
نبض قافیه های حال
نبض وداع ماهیان از دریا
نبض ذهن وامانده شب روی جاده
چشمان تو آغاز
دوست داشتن نیمه گمشده من
نه نه همه ی گمشده منست
ای چشمان تو
ای چشمان تو
برای لحظه هایم داستانت را لبریز کن
لحظه های که چقدر تب دارم
چقدر بیتابم
میخواهم تو را زندگی کنم
ای چشمان تو
ای چشمان تو
من شکست ناپذیرم
اما می پذیرم
ای چشمان تو
ای چشمان تو
شکستم میدهی ؟
مرگ را دستم میدهی؟
ای چشمان تو
ای چشمان تو
نفسم عطر تو را دارد
از تو صبح قشنگ می بارد
ای چشمان !
ای چشمان !
تو نقشه جغرافیای لبخند هزار ترانه ای
و دلیل سرزمین عاشقانه ای
ای چشمان تو !
#شاعر؛ استاد سلیم نیایش
چشمان تو آهنگی ست
برای دلتنگی
آیهایست
برای عشق
بارانی ست برای زمزمه ها
آغاز پروازی ست به دالان بلند
چشمان تو معبد "قلب قدیمی" منست
چشمان تو پنجره ی ست سمت قیامت
و پُلی ست میان سکوت و فریاد
میان بهشت و جهنم
میان ماهتاب و برکه
میان من و تو
میان تو و من
میشود از چشمان تو بوی آفتاب را فهمید
چشمان تو "پنجمین عُنصر حیاتست"
چشمان تو موسیقی بیقراری ست
باران دشتان صحاری ست
شعله آتشخانه ی نوبهاری ست
و عطری باد های کلافه و سرگردانِ گلعذاری ست
چشمان تو شبیه صدای توست
دست نیافتنی
نزدیکتر از دور
شبیه صدای برگ ریحان
چون ماهتاب در فنجان
شبیه صدای لبان باغ
باغ تر از باغ
شبیه آهنگ یک شهر عاشق
چون موسیقی انگشتان شقایق
چشمان تو نبض واژگان محبت است
نبض شعر در کویر
نبض حدیثِ کلمات ناتوان
نبض ثانیه های سال
نبض قافیه های حال
نبض وداع ماهیان از دریا
نبض ذهن وامانده شب روی جاده
چشمان تو آغاز
دوست داشتن نیمه گمشده من
نه نه همه ی گمشده منست
ای چشمان تو
ای چشمان تو
برای لحظه هایم داستانت را لبریز کن
لحظه های که چقدر تب دارم
چقدر بیتابم
میخواهم تو را زندگی کنم
ای چشمان تو
ای چشمان تو
من شکست ناپذیرم
اما می پذیرم
ای چشمان تو
ای چشمان تو
شکستم میدهی ؟
مرگ را دستم میدهی؟
ای چشمان تو
ای چشمان تو
نفسم عطر تو را دارد
از تو صبح قشنگ می بارد
ای چشمان !
ای چشمان !
تو نقشه جغرافیای لبخند هزار ترانه ای
و دلیل سرزمین عاشقانه ای
ای چشمان تو !
#شاعر؛ استاد سلیم نیایش
❤🔥3❤1
مرا دوست بدار؛
بسان اولین لالایی برای جنین مردهای
مرا دوست بدار؛
چون تمنای ماهیها
به آخرین قطره های تور ماهیگیر
مرا دوست بدار؛
شبیه آخرین تصویر آسمان
در چشم اسب پا شکستهای
مرا دوست بدار؛
اگرچه اینچنین غمگین
اگرچه اینچنین ناتمام
اگرچه اینچنین بیثمر
اما مرا دوست بدار... .
مانی معتمدی
بسان اولین لالایی برای جنین مردهای
مرا دوست بدار؛
چون تمنای ماهیها
به آخرین قطره های تور ماهیگیر
مرا دوست بدار؛
شبیه آخرین تصویر آسمان
در چشم اسب پا شکستهای
مرا دوست بدار؛
اگرچه اینچنین غمگین
اگرچه اینچنین ناتمام
اگرچه اینچنین بیثمر
اما مرا دوست بدار... .
مانی معتمدی
❤🔥1❤1🔥1
صدایِ باد و باران پایِ کوچه
وزید و ریخت برگِ جایِ کوچه
به گوشم میرسد خشخش ولیکن
نباشد همقدم در نایِ کوچه
زهرا چکامه
وزید و ریخت برگِ جایِ کوچه
به گوشم میرسد خشخش ولیکن
نباشد همقدم در نایِ کوچه
زهرا چکامه
❤1
"هیچکس متوجه نمیشود، از نظر روانی چقدر انرژی از یک آدم گرفته میشود تا خودش را از یک موقعیت تاریک نجات دهد."
# ؟
# ؟
داستانک
زهرا چکامه
پایان زمستان بود و داشت کمکم بوی خوش بهار میآمد؛ لباسهای نیمهگرم پشمی در تن داشتم. هوا گرگومیش بود و در بازار تقریباً همهٔ دکانها چراغها شان را روشن کرده بودند. کلی سر و صدا هم بود که نمیشنیدم. بدون اینکه بدانم دنبال چه هستم، در بازار قدم میزدم که ناگهان چشمم به پیرمردی افتاد که پای دیوار نشسته بود. دیوار هم که چه دیواری! آنقدر باران انگار این را بوسیده بود که رنگ در رخسارش نمانده بود. لکههای قهوهای آب از آخرین باران هنوز دیده میشد و آن شاخههای سبزی که از دیوار سر بیرون زده بودند و داشتند پیرمرد را تماشا میکردند. او خشک و لاغر بود، طوری که پوست به استخوانهایش چسبیده بود. قدی دراز داشت انگار و رنگش را آفتاب ربوده بود؛ سیاه زنگی بود، عین مردم پاکستان. مرد، پیراهن سفید محلی به تن داشت و دستمال خطخطیاش را به دور سرش شل بسته بود. پا روی پا انداخته بود و بایسکلی قدیمی پهلویش بود. تمام دستفروشها در سایهٔ همان دیوار بودند و کلی سر و صدا میکردند، ولی پیرمرد روی یک صندلی چوبیِ بدون رنگ نشسته بود و داشت آرام روزنامه میخواند. پاها یاری نمیداد، ولی با این حال نزدیکتر رفتم تا مطمئن شوم چه میخواند. دزدکی نگاه کردم؛ چیزهایی دربارهٔ «فشنشوِ امسال» میخواند. او با پیشانیِ ترشش گهگاهی زیر لب میغرید: «این چه سری است دیگر؟ فشن هم فشنهای قدیم بود. امان از مردم! آه که چه مضحکاند.»
در صفحهٔ دیگر، نشری از «داستانکهای امسال» بود که توسط نویسندگان کوچک نوشته شده بودند.
دربارهٔ چیزهای پرطمطراق که در صفحهٔ داستانک نوشته شده بود، میخواستم با پیرمرد صحبت کنم، اما زبانم بند آمده بود؛ ولی انگار پیرمرد خوب بلد بود چطور با هر کسی بلغور کند. او روزنامه را کنار گذاشت و صورتش پاک به هم ریخت؛ چیزهایی هم نثار نویسندهها میکرد که نمیدانستم چه میگوید. او نخی سیگار از جیب چپش درآورد که چشمش به من خورد. ابروی راستش را با صورتِ بههمریختهاش بالا برد، سپس پرسید: «چیه بچه جان؟ تو هم شوق روزنامهخواندن داری؟» روزنامه را محکم میکوبد به سینهام: «بیا بخوان شاید خوشت بیاید، من که پاک بدم آمد. پول هم نمیخواهد بدهی.»
آن وقت هیچ چیزی نمیتوانستم بگویم؛ خشکم زده بود.
«چرا اینطور نگاه میکنی بچه؟ بخوان ببینم؛ یا سواد نداری؟ نه، نه، نکند لالی یا کری؟»
فقط یک جمله ناگهانی از دهانم بیرون آمد: «فقط با شما موافقم!»
او برخواسته گفت: «حالا شد یک چیزی! بیا دنبالم. کم پیش میآید بچههای این دور و زمانه اهل مد روز، مثلاً، نباشند!»
اینها را میگفت و جلویم راه میرفت. همه چیز محو شده بود؛ فقط او را میدیدم، عین یک پرتره. نمیدانم تا چه مدت زمانی با او داشتم راه میرفتم. ناگهان ایستاد. جلویمان درِ زردرنگِ کهنهای ظاهر شد. در باز بود. کلی راهپلهٔ کوچک دیده میشد که از آنها بالا رفتیم و به چایخانهای رسیدیم که بوی زندگی میداد؛ یک سالن بزرگ با فرشهای سرخ مثل خون، و تشکهای محلی. گروهی از پیرمردان و ندرتاً جوانان با هم نشسته بودند و چای سبز مینوشیدند. با پیرمرد کنار پنجرهٔ قدیمی نشستیم: «خب، تعریف کن بچه جان!»
از مرد مرموز میخواستم بدانم که او کیست: «تو کی هستی؟»
قهقههای میزند و دستش را محکم به پایش میکوبد: «نمیدانم که هستم، ولی خوب میدانم که تو کی هستی. طرد شدهای، نه؟»
میزنم زیر گریه...
«عین من! میدانمت، ولی عادت میکنی، عادی میشود.
فکر میکنی من روزنامه...»
حرفش را قطع میکند؛ در حالی که چای مینوشد، انگار طور دیگری ادامه میدهد: «این دنیای لعنتیِ پر زرق و برق، بینهایت زیباست و تو هم طرد نشدهای بچه.»
یکی محکم میکوبد به شانهام. صورتم را میچرخانم و متوجه میشوم که هنوز در میان بازار ایستادهام و به پیرمرد خیره ماندهام. همهٔ اینها رویای پرطمطراقی بوده که جلوی چشمانم را گرفته بود. آری، من در بیداریام هم رویا میبینم.
پایان
زهرا چکامه
پایان زمستان بود و داشت کمکم بوی خوش بهار میآمد؛ لباسهای نیمهگرم پشمی در تن داشتم. هوا گرگومیش بود و در بازار تقریباً همهٔ دکانها چراغها شان را روشن کرده بودند. کلی سر و صدا هم بود که نمیشنیدم. بدون اینکه بدانم دنبال چه هستم، در بازار قدم میزدم که ناگهان چشمم به پیرمردی افتاد که پای دیوار نشسته بود. دیوار هم که چه دیواری! آنقدر باران انگار این را بوسیده بود که رنگ در رخسارش نمانده بود. لکههای قهوهای آب از آخرین باران هنوز دیده میشد و آن شاخههای سبزی که از دیوار سر بیرون زده بودند و داشتند پیرمرد را تماشا میکردند. او خشک و لاغر بود، طوری که پوست به استخوانهایش چسبیده بود. قدی دراز داشت انگار و رنگش را آفتاب ربوده بود؛ سیاه زنگی بود، عین مردم پاکستان. مرد، پیراهن سفید محلی به تن داشت و دستمال خطخطیاش را به دور سرش شل بسته بود. پا روی پا انداخته بود و بایسکلی قدیمی پهلویش بود. تمام دستفروشها در سایهٔ همان دیوار بودند و کلی سر و صدا میکردند، ولی پیرمرد روی یک صندلی چوبیِ بدون رنگ نشسته بود و داشت آرام روزنامه میخواند. پاها یاری نمیداد، ولی با این حال نزدیکتر رفتم تا مطمئن شوم چه میخواند. دزدکی نگاه کردم؛ چیزهایی دربارهٔ «فشنشوِ امسال» میخواند. او با پیشانیِ ترشش گهگاهی زیر لب میغرید: «این چه سری است دیگر؟ فشن هم فشنهای قدیم بود. امان از مردم! آه که چه مضحکاند.»
در صفحهٔ دیگر، نشری از «داستانکهای امسال» بود که توسط نویسندگان کوچک نوشته شده بودند.
دربارهٔ چیزهای پرطمطراق که در صفحهٔ داستانک نوشته شده بود، میخواستم با پیرمرد صحبت کنم، اما زبانم بند آمده بود؛ ولی انگار پیرمرد خوب بلد بود چطور با هر کسی بلغور کند. او روزنامه را کنار گذاشت و صورتش پاک به هم ریخت؛ چیزهایی هم نثار نویسندهها میکرد که نمیدانستم چه میگوید. او نخی سیگار از جیب چپش درآورد که چشمش به من خورد. ابروی راستش را با صورتِ بههمریختهاش بالا برد، سپس پرسید: «چیه بچه جان؟ تو هم شوق روزنامهخواندن داری؟» روزنامه را محکم میکوبد به سینهام: «بیا بخوان شاید خوشت بیاید، من که پاک بدم آمد. پول هم نمیخواهد بدهی.»
آن وقت هیچ چیزی نمیتوانستم بگویم؛ خشکم زده بود.
«چرا اینطور نگاه میکنی بچه؟ بخوان ببینم؛ یا سواد نداری؟ نه، نه، نکند لالی یا کری؟»
فقط یک جمله ناگهانی از دهانم بیرون آمد: «فقط با شما موافقم!»
او برخواسته گفت: «حالا شد یک چیزی! بیا دنبالم. کم پیش میآید بچههای این دور و زمانه اهل مد روز، مثلاً، نباشند!»
اینها را میگفت و جلویم راه میرفت. همه چیز محو شده بود؛ فقط او را میدیدم، عین یک پرتره. نمیدانم تا چه مدت زمانی با او داشتم راه میرفتم. ناگهان ایستاد. جلویمان درِ زردرنگِ کهنهای ظاهر شد. در باز بود. کلی راهپلهٔ کوچک دیده میشد که از آنها بالا رفتیم و به چایخانهای رسیدیم که بوی زندگی میداد؛ یک سالن بزرگ با فرشهای سرخ مثل خون، و تشکهای محلی. گروهی از پیرمردان و ندرتاً جوانان با هم نشسته بودند و چای سبز مینوشیدند. با پیرمرد کنار پنجرهٔ قدیمی نشستیم: «خب، تعریف کن بچه جان!»
از مرد مرموز میخواستم بدانم که او کیست: «تو کی هستی؟»
قهقههای میزند و دستش را محکم به پایش میکوبد: «نمیدانم که هستم، ولی خوب میدانم که تو کی هستی. طرد شدهای، نه؟»
میزنم زیر گریه...
«عین من! میدانمت، ولی عادت میکنی، عادی میشود.
فکر میکنی من روزنامه...»
حرفش را قطع میکند؛ در حالی که چای مینوشد، انگار طور دیگری ادامه میدهد: «این دنیای لعنتیِ پر زرق و برق، بینهایت زیباست و تو هم طرد نشدهای بچه.»
یکی محکم میکوبد به شانهام. صورتم را میچرخانم و متوجه میشوم که هنوز در میان بازار ایستادهام و به پیرمرد خیره ماندهام. همهٔ اینها رویای پرطمطراقی بوده که جلوی چشمانم را گرفته بود. آری، من در بیداریام هم رویا میبینم.
پایان
👏3
من و این خانه و آن رازِ چشمات
نفسها، پنجره، آن نازِ چشمات
جهان را با نگاهت دیدهام من
شدم مست و غزلپردازِ چشمات!
زهرا چکامه
نفسها، پنجره، آن نازِ چشمات
جهان را با نگاهت دیدهام من
شدم مست و غزلپردازِ چشمات!
زهرا چکامه
❤2
در غم دیدار تو، هر راز یادم رفته است
با هیولا گفتوگو، دمساز یادم رفته است
شهر ما را شهپری، افسونگری، افسون نکرد
دیدنِ آن شوخچشمِ اعجاز یادم رفته است
نرگس تلخ شرابِ کهنهی چشمان تو
خانهام را سوخت آن طناز یادم رفته است
چون تو را دیدم، تمام شهر و مردم گم شدند
شوق رفتن تا ده و پیشواز یادم رفته است
یک بغل رویا برایت هدیه آوردم ولی
در هوای کوی تو، پرواز یادم رفته است
زهرا چکامه
با هیولا گفتوگو، دمساز یادم رفته است
شهر ما را شهپری، افسونگری، افسون نکرد
دیدنِ آن شوخچشمِ اعجاز یادم رفته است
نرگس تلخ شرابِ کهنهی چشمان تو
خانهام را سوخت آن طناز یادم رفته است
چون تو را دیدم، تمام شهر و مردم گم شدند
شوق رفتن تا ده و پیشواز یادم رفته است
یک بغل رویا برایت هدیه آوردم ولی
در هوای کوی تو، پرواز یادم رفته است
زهرا چکامه
❤2👏1
Forwarded from افکار بلعیده شده در قالب واژهها
من به تو حق میدهم. فکرهایی هم که داری مقدس و قشنگ است.
❤1