باشگاه خون
50 subscribers
116 photos
36 videos
1 link
آدمی‌زاد!
Download Telegram
این مدت ذهنم شبیه خانه‌ی شکسته‌ی زنبورهای وحشیِ زهراگین شده؛ زنبورها همان افکار وسوسه انگیزی هستند که هی در ذهنم می‌چرخند و ذهنم، وزوز، صدای انقلاب می‌دهد.

#من
2👏1
نمایشنامه کوتاه!

در حیاط خانه، درخت سیب کهنسالی قرار دارد. خانه فقط سه اتاق دارد که سر و تهش اصلاً مشخص نیست؛ پر از در و پنجره است، طوری که آدم نمی‌داند کدام در به کجا وصل می‌شود. بعضی درها هم اصلاً به جایی راه ندارند؛ همین که در را باز کنی، به دیوار برمی‌خوری! فکر می‌کنم این بنای عجیب التعمیر، معمار عجیب‌وغریبی داشته است.
سالن یک در ورودی بزرگ دارد و یک پنجره مستطیلی که رو به حیاط باز می‌شود. حیاط و کل این عمارت با کاشی‌های سیاه و سفید پوشیده شده است. امروز دم هیچ دری پادری وجود ندارد؛ آخه داخل خانه خبرهایی است! صدای ناله و گریه زنان از درون به گوش می‌رسد و چند مرد محترم و کت‌وشلواری، دم در دست به پیشانی نشسته‌اند.
زن پیر و چاقی که رنگ به رخ ندارد و لباسی سیاه با گل‌های کوچک نارنجی به تن کرده، چادرنماز سیاه و بزرگی روی سر انداخته است؛ او با دست به سر و صورتش می‌کوبد و بلندبلند گریه می‌کند. ناگهان کسی قهقهه می‌زند! ابتدا کسی متوجه نمی‌شود، اما او دوباره می‌خندد. یکهو سکوت سنگینی مجلس را می‌بلعد. و تنها صدایی که سکوت را می‌شکند، صدای ساعتی است که بر دیوارهای نارنجی و غیرمعمولِ خانه به دار آویخته شده است، تیک‌تاک از ساعت بزرگ، قراضه و طلایی‌رنگی است که فریمش شبیه قوهای سفید است؛ درون ساعت، مجسمه کودکی فرشته‌مانند با بال‌های سفید و تیروکمانی در دست، سرِ هر ساعت بالا می‌آید و مجسمه گوسفندی که آن پایین است، پایین‌تر می‌رود.
بعضی‌ها به پس‌پسگ می‌افتند و بعضی دیگر سرشان را به نشانه نارضایتی تکان می‌دهند، اما هیچ‌کس حرفی نمی‌زند. صدا از آخر سالن می‌آید؛ زنی مثل گل رز، با چادرنماز سرخِ تیره همرنگ لب‌هایش دارد می‌خندد! زن لاغراندام است و این چادر سرخ به او خیلی می‌آید و زیباترش کرده است. او لب‌هایش را بی‌رحمانه سرخ کرده و آرایش غلیظ و عجیب‌وغریبی دارد.
دم هر دروازه‌ی کهنه، پرده‌های توریِ گل‌داری آویزان است. باد که می‌وزد موج پرده‌ها را تکان می‌دهد، زن دوباره بی‌رحمانه می‌خندد.
زن چاق که مادر میت است و بالای سر جنازه نشسته، به او حمله‌ور می‌شود: ای زن بی‌همه چیز! ای درگشت (بی‌بندوبار) می‌کشمت!
زن‌ها که او را به زور نگه‌داشته‌اند، گوش خوابانده‌اند تا ببینند دختر جوان در مقابل چه می‌گوید.
زن: به خاطر تو پسرم مرد، ای تخم شیطان! ای زنده به گور! می‌گفتند وقتی طفل با دندان به دنیا بیاید شوم است، اما این منِ احمق بودم که گوش نکردم. می‌بینید؟ این جادوگر با دست‌های کثیفش برای جگرگوشه‌ام توطئه کرد و او را کشت!
زن جوان می‌گوید: با دندان به دنیا آمدن عیب نیست؛ در ضمن، دندان را می‌شود خرید اما عقل را نه!
مادر می‌گوید: بی‌عقل تویی! بی‌منطق کثیف! نگاهش کنید، عین بقه به آدم زل می‌زند...
زن جوان رو به جمعیت می‌گوید: این پیرزنِ خرفتِ افریته شوهرم را کشت، ای مردم! خودم با چشمان خودم دیدم که داشت جرعه‌جرعه می‌کشتش.
زن پیر: رسول! برخیز و بگو که این زن تو را کشته... رسولِ مادر... حالم ازش به هم می‌خورد.
زن جوان پوزخند می‌زند: پسر تو؟! اگر پسرت تو را آدم حساب می‌کرد... اگر تو مادر بودی، دارایی‌اش را برای تو می‌گذاشت، نه من!
زن دیگر چیزی نمی‌گوید؛ فقط مشت به سینه‌اش می‌کوبد و ناله می‌کند: «رسول... رسول...» او کم‌کم دارد از حال می‌رود.
زن جوان: نگاه کنید، حالا باز دارد بازی درمی‌آورد! انگار ما را دلقک خودش کرده، جادوگرِ بی‌معنی! چطور توانستی آن‌قدر جادویش کنی که دست به خودکشی بزند؟ جواب بده افریته!
زن جوان عروسک پارچه‌ای کوچکی را که در دست دارد بالا می‌آورد و می‌گوید: نگاه کنید، این را همین امروز صبح پیدا کردم.
اما ناگهان لحن دختر تغییر می‌کند؛ روی زمین می‌افتد و زارزار گریه می‌کند: بمیرم برایت رسول جان! کاش پسر خودم بودی...
زن‌ها مادر میت را از اتاق بیرون می‌برند تا به حال بیاید. در این میان، دختر جوان ناگهان جیغی می‌کشد و او هم می‌میرد! روز بعد، هر سه را دفن می‌کنند؛ هرچند علت مرگ پیرزن هنوز هم نامعلوم است...

پایان.
4
رزومه؛

نام:
بنده گم‌راه

لقب:
آدمی‌زاد

تحصیلات:
دانش‌آموختهٔ مکتبِ رنج؛
و شاگردِ چند حرفِ ناتمامِ زندگی.

سوابق:
تحملِ رنج‌های بی‌امان؛
بارِ گناه‌های بسیار؛
و بازگشت‌های پی‌درپی به آستانِ توبه.

مهارت‌ها:
اندیشیدن؛
پناه بردن به خدا؛
و هم‌نشینی با سایهٔ سکوت.

دارایی‌ها:
اندکی اندیشهٔ درهم؛
به اندازهٔ غبار، سهمی از دنیا؛
به اندازهٔ یک عشق، توانِ دوست داشتن؛
و به وسعتِ سکوت، ناآرامی.

هدف شغلی:
یافتنِ راهِ راست،
به هدایتِ او.

توضیحات:
من نسخه‌ای ناتمام از آدمی‌زادم؛
هر بار که می‌لغزم،
باز امیدِ برخاستن را از او می‌آموزم.
هنوز در حالِ ویرایشم،
تا شاید روزی،
به آنچه برایش آفریده شده‌ام، نزدیک‌تر شوم.

#من
👏1🌚1
در آخرین وداع!

در وداع آخر اول در آغوشش گرفتم ولی دلم سرد بود یک وجب دورتر از او، دم در که رسیدیم باز پریدم و محکم در آغوشش گرفتم. و هی زیر لب ریزریز می‌گفتم: امان از زمان، امان از زمان، ای کاش اندکی بیشتر با تو می‌بودم، ای کاش کمی بیشتر به تو نگاه می‌کردم و ای کاش اندک بیشتر با این آدم‌ها قصه می‌کردم، با این آدم ها وقت می‌گذرندم. اما افسوس، زمان بلعننده است و همه چیز را می‌بلعد چه تلخ است؛ تلخی تلخ!
و این صداهای ناگواری، مرثیه آوارِ سوگواری ذهنم را هیچ کسی نمی‌شنید.

#من
💔2
Forwarded from کتابخانه
همیشه با خودم می‌گفتم: روزی از جامعه فرار خواهم کرد و در یه دهکده یا جای دور منزوی خواهم شد.

تاریکخانه
صادق هدایت
نخستین واژه نامِ از تو خواندُم
هرآنچه از تو را در دل نشاندُم

منم قطره، تویی دریا سراسر
تمامی عمر در راهی تو ماندُم

#زهراـچکامه
3
آنقدر کتاب خوانده بود که دچار جنون شده بود.
1👏1😁1
صبح‌تان به زیبایی رخسارِ قشنگ‌تان!
1
وقتی‌که باد شانه‌های تورا می‌بوسید، و آخرین سپاه سبز پوشان بر زمین می‌غلتید، من روی نیمکتِ زیر درخت امید چای می‌نوشیدم...

و باد، تنها پیغام آور من بود؛ که گونه‌هایت را می‌بوسید.

#زهراـچکامه
👏2🌚2
Channel name was changed to «باشگاه خون»
هنوز آفتاب سر نزده بود و صبح در تاریکی نرم خودش نفس می‌کشید. عینک آفتابی به چشم داشتم تا بتوانم هرقدر دلم می‌خواهد پشت شیشه‌های سیاهش بخوابم و قدم بزنم و کسی متوجه خستگی‌ام نشود.

راه درازی پیش رو بود و باید پیاده می‌رفتیم. جاده خالی و خاموش بود. من از همه عقب‌تر مانده بودم؛ آرام آرام قدم برمی‌داشتم.

چند دختربچه جلوتر از من راه می‌رفتند. صدای شیرین و بی‌تکلفشان در سکوت صبح می‌پیچید.

یکی گفت:

طفلکی مورچه‌ها زندگی این‌ها از ما هم سخت‌تر است

دیگری گفت:

می‌دانی من هر وقت صورتم را می‌شویم اگر مورچه‌ای در آب بیفتد نجاتش می‌دهم

آن لحظه با خودم فکر کردم شاید نجات جهان از همین جا آغاز می‌شود از دل‌های کوچکی که هنوز برای غرق شدن یک مورچه اندوهگین می‌شوند.

#من
داستانک
1💯1
کفش‌های پاشنه بلند را از پاهایش درآورده دور انداخت و آهسته پایش را روی زمین گذاشت، گفت: «زمینِ خوب، زمینِ گل! »
❤‍🔥21
برایم کتاب بخوان
برایم کتاب بخوان
کتاب بخوان برایم که به شدت دل تنگم...
❤‍🔥21
نامه‌هایت به دستم نمی‌رسند
باد، پیغام‌آور خوبی نیست؛
قاصدک می‌گوید:
باد می‌بلعد، می‌دزدد پیغام‌های تورا،
تا مبادا عاشقش نباشی...
ولی من هنوز عاشق توام
باد، می‌خواهد مرا عریان کند
می‌خواهد لباس‌هایم را با خود ببرد، تا هر کجا که دلش خواست
ببرد...
من اما فقط می‌خواهم تو را ببینم؛
تو را که مرا در آغوش می‌گیری،
تو را که از لای پیرهنم می‌گذری...
تورا که قصد ربودن نداری
تو را که همدست باد نیستی
تورا که قاصدک‌ها را برایم می‌فرستی
تو که از کفشدوزک می‌خواهی، تو را نزد من بیاورد
تو را که عطرآگین کرده‌ای تمام شهر را
تو را که نارنج‌ها نزد تو خجالت می‌کشند
آه که اگر بدانم از کجا می‌آیی
لحظه صبر نخواهم کرد و خودم را
در لحظه‌های با تو بودن به تار موهایت، خودم را به دار خواهم آویخت
تا بمیرم و با بوی گیسوی تو عجین شوم روزی!

#زهراـچکامه
❤‍🔥4
او را با دل شناخته بودم و همین برای تمام عمرم کافی بود؛ حتی اگر دیگر هیچ‌کس را نمی‌شناختم.

#من
برای بهار عزیزم.
3
حدیث چشم مگو با جماعت کوران..!
2
نامه‌های که می‌نویسم خودم را به گریه می‌آورند، بس که عذاب‌‌آور است.