منتظران ظهور
#کف_خیابون 42 حدوای ساعت هشت شد اما خبری ازشون نبود. قانون صبر حکم میکرد که همچنان صبور باشم و حوصلم سر نره. حالا مثلا چه کاری واجب تر از اونا داشتم؟ خب هیچی! پس صبور و بیدار باید باشم ببینم چه پیش میاد؟! رفتم سراغ ماشین... همینطور که میرفتم طرف ماشین، دیدم…
#کف_خیابون 43
قشنگ مشخص بود که دست راستش که تو جبش هست، مسلحه و حتی انگشتش هم روی ماشه هست... حسابی غافلگیر شدم... نمیدونستم چیکار کنم... فقط به چشماش زل زده بودم... اصلا حساب اینو نمیکردم... فکر کردم راننده اول با اون چهار نفر رفته بالا... اما حدسم اشتباه بود...
همه عملیات را لو رفته میدونستم... دیگه خبری از دفاع از حیثیت کاری و جنم زنونگی و... نبود... چون الان یه مسلح در فاصله کمتر از یک متر، خیلی حساب شده بهت زل زده و فقط یا باید هلش بدی و در بری... یا باهاش درگیر بشی... که البته این دو حالت، دقیقا باید قبل از این باشه که یکی دو تا گلوله توی بدنت خالی کنه!
بعضی وقتا حتی توسل هم یادمون میره... مثل من در اون لحظه... فقط فکر میکردم چطوری از دست اون خلاصه بشم؟ حالا گیرم فرار کردم، خب چلاق که نیست! میدوه و میاد دنبالم و اینجوری هم به چشم دوربین های خیابون میاییم و هم کلا همه چی میره رو هوا!
نفهمیدم چی شد... فقط بهش زل زده بودم... منتظر معجزه بودم... نباید اونجوری و در اون لحظه و در اون خیابون، یکی از مهم ترین پروژه های امنیت ملی به خاطر رو دست خوردن من میرفت هوا!
گفتم که... اصلا نفهمیدم چه شد... فقط فهمیدم که یهو مردی که جلوم ایستاده بود، یه تکون خورد... مثل اینکه یه چیزی از پشت بهش برخورد کرده باشه! ... مرد خشکش زد... چشمام داشت میپرید بیرون... دیدم که چشمای مرد راننده خمار شد و سفیدیش معلوم شد... داشت میفتاد روی زمین... یهو یه دست قدرتمند از پشت سرش، زیر بغلشو گرفت...
داشتم میمردم از هیجان... هنوز نمیدونستم چه اتفاقی داره میفته... یکی پشت سر مرد راننده بود که از پشت گرفتش تا مرد راننده ولو نشه روی زمین... من فقط یه صدایی شنیدم ... صورتش پشت سر مرد راننده بود... با حالتی که انگار داشت زور میزد و سنگینی تن و بدن راننده را تحمل میکرد گفت: «برو بانوی من! ... برو گفتم... به مسیرت ادامه بده... حتی میتونی دوباره برگردی به طرف کوچه 31... این تن لشو به من بسپار... برو... یاعلی!»
صداشو شناختم... خودش بود... با لحن پاکستانی-افغانستانی خاصی که داشت... خود «جواز عبدالله» بود! کل اون مدت منو مد نظر داشته و اون لحظه تا دید در خطر هستم، با یه اقدام سریع و به موقع، هم منو نجات داد و هم عملیاتو...
من قیافش را از پشت دیدم... قیافه جواز عبدالله را از جلو ندیدم... حتی اون لحظه هم روی خرابه های بدن اون راننده داشت تحمل میکرد تا من اونجا هستم، نیفته روی زمین و کسی به من مشکوک نشه...
نمیدونم بعدش چی شد و جواز عبدالله چه کرد و چطوری از شر اون راحت شد... اما من به راهم ادامه دادم... دوست داشتم بمونم و کمکش کنم... اما حتی اگر جواز عبدالله باهاش درگیر میشد و در معرض شهادت هم قرار میگرفت، از نظر حرفه ای نباید کمکش میکردم و به خاطر عملیات، باید ازش عبور میکردم.
الحمدلله خیلی تمیز کار صورت گرفت... جوری که نه تنها کسی نفهمید بلکه مثل کسی که توی بغل کسی غش میکنه، راننده افتاد توی بغل جواز عبدالله. جوری که نه مردم، نه پلیس، نه دوربین ها ونه هیچ مشکل و مزاحمی سر راهم قرار نگرفت!
یه دور زدم... از عرض خیابون رد شدم و رفتم پیاده روی اون طرف... ینی دقیقا همون پیاده رویی که کوچه 31 در اون طرف قرار داشت... این بار مصمم تر به طرف کوچه 31 رفتم... میدونستم که باید یه سر نخ دندون گیر به دست بیارم و برم... چون دیگه بعیده بتونم تا همین جا هم برم و اطراف کوچه 31 ولگردی کنم...
رسیدم سر کوچه 31... خیلی معمولی پیچیدم توی کوچه... سه تا در وجود داشت... دو تاش که یکی مشروب فروشی بود و یکی هم کتابخونه... رفتم به طرف مشروب فروشی... در را باز کردم و رفتم داخل... من فقط تا همین جاش نقشه ریخته بودم... یه لحظه موندم که باید الان چی بگم؟ با چه زبونی باید باهاش حرف بزنم؟ خب حالا گیرم زبون هم بلدم، چی باید بپرسم؟
فقط گفتم: «can you speak …?» تا اینو گفتم، هنوز جملم ناقص بود که تاییدم کرد و تونستم یه کم انگلیسی باهاش حرف بزنم. هم اون زور میزد که انگلیسی حرف بزنه و هم من خودمو کشتم تا بتونم از زیر زبونش بکشم که ساختمون رو به رویی کجاست و چه خبره؟!
ادامه دارد...
@mntazera
قشنگ مشخص بود که دست راستش که تو جبش هست، مسلحه و حتی انگشتش هم روی ماشه هست... حسابی غافلگیر شدم... نمیدونستم چیکار کنم... فقط به چشماش زل زده بودم... اصلا حساب اینو نمیکردم... فکر کردم راننده اول با اون چهار نفر رفته بالا... اما حدسم اشتباه بود...
همه عملیات را لو رفته میدونستم... دیگه خبری از دفاع از حیثیت کاری و جنم زنونگی و... نبود... چون الان یه مسلح در فاصله کمتر از یک متر، خیلی حساب شده بهت زل زده و فقط یا باید هلش بدی و در بری... یا باهاش درگیر بشی... که البته این دو حالت، دقیقا باید قبل از این باشه که یکی دو تا گلوله توی بدنت خالی کنه!
بعضی وقتا حتی توسل هم یادمون میره... مثل من در اون لحظه... فقط فکر میکردم چطوری از دست اون خلاصه بشم؟ حالا گیرم فرار کردم، خب چلاق که نیست! میدوه و میاد دنبالم و اینجوری هم به چشم دوربین های خیابون میاییم و هم کلا همه چی میره رو هوا!
نفهمیدم چی شد... فقط بهش زل زده بودم... منتظر معجزه بودم... نباید اونجوری و در اون لحظه و در اون خیابون، یکی از مهم ترین پروژه های امنیت ملی به خاطر رو دست خوردن من میرفت هوا!
گفتم که... اصلا نفهمیدم چه شد... فقط فهمیدم که یهو مردی که جلوم ایستاده بود، یه تکون خورد... مثل اینکه یه چیزی از پشت بهش برخورد کرده باشه! ... مرد خشکش زد... چشمام داشت میپرید بیرون... دیدم که چشمای مرد راننده خمار شد و سفیدیش معلوم شد... داشت میفتاد روی زمین... یهو یه دست قدرتمند از پشت سرش، زیر بغلشو گرفت...
داشتم میمردم از هیجان... هنوز نمیدونستم چه اتفاقی داره میفته... یکی پشت سر مرد راننده بود که از پشت گرفتش تا مرد راننده ولو نشه روی زمین... من فقط یه صدایی شنیدم ... صورتش پشت سر مرد راننده بود... با حالتی که انگار داشت زور میزد و سنگینی تن و بدن راننده را تحمل میکرد گفت: «برو بانوی من! ... برو گفتم... به مسیرت ادامه بده... حتی میتونی دوباره برگردی به طرف کوچه 31... این تن لشو به من بسپار... برو... یاعلی!»
صداشو شناختم... خودش بود... با لحن پاکستانی-افغانستانی خاصی که داشت... خود «جواز عبدالله» بود! کل اون مدت منو مد نظر داشته و اون لحظه تا دید در خطر هستم، با یه اقدام سریع و به موقع، هم منو نجات داد و هم عملیاتو...
من قیافش را از پشت دیدم... قیافه جواز عبدالله را از جلو ندیدم... حتی اون لحظه هم روی خرابه های بدن اون راننده داشت تحمل میکرد تا من اونجا هستم، نیفته روی زمین و کسی به من مشکوک نشه...
نمیدونم بعدش چی شد و جواز عبدالله چه کرد و چطوری از شر اون راحت شد... اما من به راهم ادامه دادم... دوست داشتم بمونم و کمکش کنم... اما حتی اگر جواز عبدالله باهاش درگیر میشد و در معرض شهادت هم قرار میگرفت، از نظر حرفه ای نباید کمکش میکردم و به خاطر عملیات، باید ازش عبور میکردم.
الحمدلله خیلی تمیز کار صورت گرفت... جوری که نه تنها کسی نفهمید بلکه مثل کسی که توی بغل کسی غش میکنه، راننده افتاد توی بغل جواز عبدالله. جوری که نه مردم، نه پلیس، نه دوربین ها ونه هیچ مشکل و مزاحمی سر راهم قرار نگرفت!
یه دور زدم... از عرض خیابون رد شدم و رفتم پیاده روی اون طرف... ینی دقیقا همون پیاده رویی که کوچه 31 در اون طرف قرار داشت... این بار مصمم تر به طرف کوچه 31 رفتم... میدونستم که باید یه سر نخ دندون گیر به دست بیارم و برم... چون دیگه بعیده بتونم تا همین جا هم برم و اطراف کوچه 31 ولگردی کنم...
رسیدم سر کوچه 31... خیلی معمولی پیچیدم توی کوچه... سه تا در وجود داشت... دو تاش که یکی مشروب فروشی بود و یکی هم کتابخونه... رفتم به طرف مشروب فروشی... در را باز کردم و رفتم داخل... من فقط تا همین جاش نقشه ریخته بودم... یه لحظه موندم که باید الان چی بگم؟ با چه زبونی باید باهاش حرف بزنم؟ خب حالا گیرم زبون هم بلدم، چی باید بپرسم؟
فقط گفتم: «can you speak …?» تا اینو گفتم، هنوز جملم ناقص بود که تاییدم کرد و تونستم یه کم انگلیسی باهاش حرف بزنم. هم اون زور میزد که انگلیسی حرف بزنه و هم من خودمو کشتم تا بتونم از زیر زبونش بکشم که ساختمون رو به رویی کجاست و چه خبره؟!
ادامه دارد...
@mntazera
🚫 نگوییم عسگری
🌸 بگوییم #عسکری
⬅️ برخی معاندین ائمه گفتند #عسگری که لقب امام حسن شماست به معنای #عقیم است پس ایشان فرزندی نداشته که بخواهد امام زمان شود و به همین علت به عسگری مشهور شده است.
⬅️اما #عسکر محلهای بوده در شهر سامرا که لشکرگاه و محل توقف سپاه خلفای عباسی در آنجا قرار داشت و #عسکر به معنای #سپاه است و اصلا ما در عربی " گاف" نداریم که بگوییم عربها عسگر را به معنای #عقیم می گیرند بلکه این اشتباه بخاطر راحتی تلفظ گ بین ایرانیها رخ داده است و آنچه صحیح است و در عربی وجود عسکری با #کاف است .
♦ خلفای عباسی برای زیر نظر داشتن فعالیتهای فرهنگی، علمی و سیاسی امام هادی(علیه السلام)، آن حضرت را در سال 236 ه.ق از مدینه به سامرا انتقال و در محله #عسکر سکونت دادند. چون امام حسن عسکری(علیه السلام) و پدر بزرگوارش امام هادی(علیه السلام) در محله عسکر قرارگاه سپاه در شهر سامرا زندگی میکردند و به عسکری لقب یافتند و این لقب مشترک بین آن حضرت و پدرشان امام هادی(علیه السلام) است و آنها را #عسکریین گفتهاند.
🔹 در به وجود آمدن شایعه عقیم بودن حضرت، عوامل مختلفی چون خلفای عباسی، جعفر کذاب و فردی به نام زبیری تاثیری بهسزا داشتند.
🔹(اینکه می گویند انگور عسگری چون بی دانه است به عسگری معروف شده هم یک دروغ بزرگ است لغت عسگری در عربی و فارسی نداریم که بخواهد معنایش بشود عقیم، احتمالا این انگور مبارک توسط امام یازدهم کشت شده که به عسکری معروف شده و سپس در فارسی ک به گ تبدیل شده است.
شهادت امام حسن عسکری (ع) تسلیت 🖤
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
🌸 بگوییم #عسکری
⬅️ برخی معاندین ائمه گفتند #عسگری که لقب امام حسن شماست به معنای #عقیم است پس ایشان فرزندی نداشته که بخواهد امام زمان شود و به همین علت به عسگری مشهور شده است.
⬅️اما #عسکر محلهای بوده در شهر سامرا که لشکرگاه و محل توقف سپاه خلفای عباسی در آنجا قرار داشت و #عسکر به معنای #سپاه است و اصلا ما در عربی " گاف" نداریم که بگوییم عربها عسگر را به معنای #عقیم می گیرند بلکه این اشتباه بخاطر راحتی تلفظ گ بین ایرانیها رخ داده است و آنچه صحیح است و در عربی وجود عسکری با #کاف است .
♦ خلفای عباسی برای زیر نظر داشتن فعالیتهای فرهنگی، علمی و سیاسی امام هادی(علیه السلام)، آن حضرت را در سال 236 ه.ق از مدینه به سامرا انتقال و در محله #عسکر سکونت دادند. چون امام حسن عسکری(علیه السلام) و پدر بزرگوارش امام هادی(علیه السلام) در محله عسکر قرارگاه سپاه در شهر سامرا زندگی میکردند و به عسکری لقب یافتند و این لقب مشترک بین آن حضرت و پدرشان امام هادی(علیه السلام) است و آنها را #عسکریین گفتهاند.
🔹 در به وجود آمدن شایعه عقیم بودن حضرت، عوامل مختلفی چون خلفای عباسی، جعفر کذاب و فردی به نام زبیری تاثیری بهسزا داشتند.
🔹(اینکه می گویند انگور عسگری چون بی دانه است به عسگری معروف شده هم یک دروغ بزرگ است لغت عسگری در عربی و فارسی نداریم که بخواهد معنایش بشود عقیم، احتمالا این انگور مبارک توسط امام یازدهم کشت شده که به عسکری معروف شده و سپس در فارسی ک به گ تبدیل شده است.
شهادت امام حسن عسکری (ع) تسلیت 🖤
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👍7
خنثیسازی ۳۰ انفجار همزمان در تهران و بازداشت ۲۸ تروریست
وزارت اطلاعات: در روزهای اخیر طی سلسله عملیاتهایی همزمان در استانهای تهران، البرز و آذربایجان غربی، چندین پایگاه و خانهی تیمی تروریستها مورد حمله قرار گرفته و ۲۸ نفر از اعضای شبکهی تروریستی بازداشت شدند.
در ماه های اخیر دستگاه امنیتی ایران با ناجوانمردانه ترین هجوم همه جانبه گروه های تروریستی ، طرحهای ضد امنیتی سازمانهای جاسوسی بزرگ جهان ، با همکاری عوامل و تیم های داخلی چون فرقه های :
بهایی ، دراویش گنابادی ، کومله ، پژاک ، پانترک ها ، سلفی ها و ... در مقیاس و حجم عظیمی دست و پنجه نرم کرده است .
طی این عملیاتها تجهیزات و سلاح های پیشرفته سرد و گرم زیادی از خرابکاران کشف گردیده است و ضربه های سنگینی به تشکیلات و خانه های تیمی آنان وارد آمده است .
گروه جهادی منتظران ظهور
@mntazera
وزارت اطلاعات: در روزهای اخیر طی سلسله عملیاتهایی همزمان در استانهای تهران، البرز و آذربایجان غربی، چندین پایگاه و خانهی تیمی تروریستها مورد حمله قرار گرفته و ۲۸ نفر از اعضای شبکهی تروریستی بازداشت شدند.
در ماه های اخیر دستگاه امنیتی ایران با ناجوانمردانه ترین هجوم همه جانبه گروه های تروریستی ، طرحهای ضد امنیتی سازمانهای جاسوسی بزرگ جهان ، با همکاری عوامل و تیم های داخلی چون فرقه های :
بهایی ، دراویش گنابادی ، کومله ، پژاک ، پانترک ها ، سلفی ها و ... در مقیاس و حجم عظیمی دست و پنجه نرم کرده است .
طی این عملیاتها تجهیزات و سلاح های پیشرفته سرد و گرم زیادی از خرابکاران کشف گردیده است و ضربه های سنگینی به تشکیلات و خانه های تیمی آنان وارد آمده است .
گروه جهادی منتظران ظهور
@mntazera
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👑تاج زیبای ولایت ؛
به شما می نازد👑
علی آن شاه هدایت ؛
به شما می نازد🌸
🌸مهدی فاطمه ؛
ای منتقم خون حسین🌸
🌸تو امامی و ؛
امامت به شما می نازد🌸
عید ولایت و امامت
مهدی موعود عج 💚
مبارک باد🎉🎊🎉
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
به شما می نازد👑
علی آن شاه هدایت ؛
به شما می نازد🌸
🌸مهدی فاطمه ؛
ای منتقم خون حسین🌸
🌸تو امامی و ؛
امامت به شما می نازد🌸
عید ولایت و امامت
مهدی موعود عج 💚
مبارک باد🎉🎊🎉
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
🎉4
منتظران ظهور
قسمت سی و نهم چمران چاره ای نمی بینید جز اینکه اصلی ترین باور خود را بازگو کند : یادته چند روز قبل گفتم مشکل ازدواج ما اینه که مشکل از منه ؟! من باید واقعیتی را برای تو روشن کنم ، ممکنه این واقعیت کمی تلخ باشه ولی لازمه بدونی . و اون اینه که «من مرد زندگی…
قسمت چهلم
پروانه :
کجا بری ؟! یعنی انجام تکلیف با دوست داشتن و زندگی کردن منافات داره ؟!
چمران :
با دوست داشتن نه چون معقوله آسمانیه ولی با زندگی کردن چرا .
با هر تعلق دنیوی که پای منو به زمین بند کنه چرا .
پروانه با نگاهی ملتمسانه :
قول میدهم هیچ بند و تعلقی برات ایجاد نکنم ، حتی هر جایی بتونم کمکت میکنم .
چمران بالاخره تسلیم مهرورزی پروانه میشود و از طریق تماس تلفنی از پدر و مادرش برای ازدواج با پروانه اجازه میگیرد .
پایان
#مردرویاها
#زندگینامه
@mntazera
پروانه :
کجا بری ؟! یعنی انجام تکلیف با دوست داشتن و زندگی کردن منافات داره ؟!
چمران :
با دوست داشتن نه چون معقوله آسمانیه ولی با زندگی کردن چرا .
با هر تعلق دنیوی که پای منو به زمین بند کنه چرا .
پروانه با نگاهی ملتمسانه :
قول میدهم هیچ بند و تعلقی برات ایجاد نکنم ، حتی هر جایی بتونم کمکت میکنم .
چمران بالاخره تسلیم مهرورزی پروانه میشود و از طریق تماس تلفنی از پدر و مادرش برای ازدواج با پروانه اجازه میگیرد .
پایان
#مردرویاها
#زندگینامه
@mntazera
💥این راه ادامه دارد.......🤲
#بہ یاد حاج قاسم🥀
【 الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّڪَــــ الْفَــرَج
#یا مهدے
✨✨✨✨✨✨✨✨
🍂گروہ جهادے منتظران ظهور 🍂
🛍🎊🎉تحویل ۲بستہ معیشتی توسط گروہ جهادے منتظران ظهور(عج) و خیرین محل
این بستہ ها شامل 👇👇
🔸🔸 3 کیلو گوشت🥩
🔸۲عدد ماڪارانے(🍜
🔸🔸15ڪیلو برنج🍚
🔸🔸2بسته خرما
🔸🔸2 عدد رب🥫
🔸🔸
🔸🔸2 بستہ لپه ۸۰۰ گرمی
🔸🔸2 بسته عدس ۸۰۰ گرمی
🔸🔸2 عدد روغن سرخ ڪردنی ۳ لیتری
✨✨اجرڪم عندالله❤️💐
@mntazera🌺🌱
#بہ یاد حاج قاسم🥀
【 الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّڪَــــ الْفَــرَج
#یا مهدے
✨✨✨✨✨✨✨✨
🍂گروہ جهادے منتظران ظهور 🍂
🛍🎊🎉تحویل ۲بستہ معیشتی توسط گروہ جهادے منتظران ظهور(عج) و خیرین محل
این بستہ ها شامل 👇👇
🔸🔸 3 کیلو گوشت🥩
🔸۲عدد ماڪارانے(🍜
🔸🔸15ڪیلو برنج🍚
🔸🔸2بسته خرما
🔸🔸2 عدد رب🥫
🔸🔸
🔸🔸2 بستہ لپه ۸۰۰ گرمی
🔸🔸2 بسته عدس ۸۰۰ گرمی
🔸🔸2 عدد روغن سرخ ڪردنی ۳ لیتری
✨✨اجرڪم عندالله❤️💐
@mntazera🌺🌱
👏6
اونی که اولین بار به رئیسی گفت شش کلاسه .......
خودش بین اعداد یک تا ۷ هشت رو انتخاب کرد.
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
خودش بین اعداد یک تا ۷ هشت رو انتخاب کرد.
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
#کمک_مومنانه
🌺بسمه تعالی🌺
#به یاد سردار دل ها
【 الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــــ الْفَــرَج 】
🙏خداراشاکریم که هنوز هستند انسانهایی که خوشحالی خود را در شاد کردن دلهای انسانهای دیگر میبینند.
✅به استحضار میرساند:
🙏💐جناب آقای عباس اسدی(اوستا اکبر🌷🙏
🐏گوشت گوسفند قربانی خود را جهت توزیع بین نیازمندان به گروه جهادی اهدا نمودند🛍👏.
🤲 خداوند به ایشان و خانواده محترمشان سلامتی عنایت فرماید.همچنین روح مادر عزیزشان رو قرین رحمت الهی کند🖤🥀
امیدواریم همچنان شاهد افزایش این فرهنگ زیبا و خیرخواهانه در بین همه مردم باشیم🤝🌷🌹🥀.
🤲گروه جهادی منتظران ظهور از این خیر محترم تشکر کرده و از خداوند متعال توفیقات روزافزون و عاقبت به خیری را برایشان آرزو میکند.
🌺
__
گروه جهادی منتظران ظهور
@mntazera
🌺بسمه تعالی🌺
#به یاد سردار دل ها
【 الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــــ الْفَــرَج 】
🙏خداراشاکریم که هنوز هستند انسانهایی که خوشحالی خود را در شاد کردن دلهای انسانهای دیگر میبینند.
✅به استحضار میرساند:
🙏💐جناب آقای عباس اسدی(اوستا اکبر🌷🙏
🐏گوشت گوسفند قربانی خود را جهت توزیع بین نیازمندان به گروه جهادی اهدا نمودند🛍👏.
🤲 خداوند به ایشان و خانواده محترمشان سلامتی عنایت فرماید.همچنین روح مادر عزیزشان رو قرین رحمت الهی کند🖤🥀
امیدواریم همچنان شاهد افزایش این فرهنگ زیبا و خیرخواهانه در بین همه مردم باشیم🤝🌷🌹🥀.
🤲گروه جهادی منتظران ظهور از این خیر محترم تشکر کرده و از خداوند متعال توفیقات روزافزون و عاقبت به خیری را برایشان آرزو میکند.
🌺
__
گروه جهادی منتظران ظهور
@mntazera
👏7
منتظران ظهور
#کف_خیابون 43 قشنگ مشخص بود که دست راستش که تو جبش هست، مسلحه و حتی انگشتش هم روی ماشه هست... حسابی غافلگیر شدم... نمیدونستم چیکار کنم... فقط به چشماش زل زده بودم... اصلا حساب اینو نمیکردم... فکر کردم راننده اول با اون چهار نفر رفته بالا... اما حدسم اشتباه…
#کف_خیابون 44
بچه سال بود... شاید حدودا 18 ساله یا 19 ساله... چیز زیادی نمیدونست اما گفت که ساختمون رو به رویی منزل مسکونی و آپارتمانی نیست و به درد زندگی برای شما نمیخوره... گفت میگن فقط یه مرکز تحقیقاتی اینجا هست که اکثرا فارسی زبون ها و ایرانیا به اونجا رفت و آمد دارن و گاهی هم میان مغازش و مشروب میخورن و میرن!!
که اینطور! «مرکز تحقیقاتی» «فارسی زبان»! اینا کلید واژه هایی بود که از اون پسره تونستم بفهمم!
گفتم: «چطور میتونم بفهمم که اینجا چه تحقیقاتی انجام میدهند؟ چون اگر بخوام یه طبقش را اجاره کنم، باید بدونم همسایم کیه و چیکار میکنه؟!»
پسره یه حرفی زد که پرونده را واسه من خیلی پیش برد و تونستم روش کار کنم... گفت: «نمیدونم. اطلاع ندارم. اما گاهی وقتها قبض های اونا برای مغازه ما میارن و ما هم بعدا بهشون میدیم! مثلا همین دیروز که قبض آب اومد...»
جملش را قطع کردم و گفتم: «عالیه! الان پیشت هست؟»
گفت: «آره! الان میارم.» رفت و قبضشون را آورد. بهتر از این نمیشد. قبضشون را نگاه کردم. به نام «موسسه تحقیقاتی مطالعات بنیادی خاورمیانه» بود. دونستن اسم این موسسه، ینی 50 درصد کل پروژه!
👈 این نکته را کسی تا اون موقع نمیدونست. بعدا با دو تا شهید و یه تیم کارکشته فهمیدیم که اصولا تمام موسسات مطالعات بنیادی خاورمیانه در پاکستان، که تعدادشون بیشتر از دو سه تا نیست، کاری مشترک از سفارت انگلستان در اسلام آباد و سازمان ISI پاکستان هست! و اما سازمان ISI چیه و چیکار میکنه؟! لطفا این مطلب را تا آخر این گزارش دقیق به یاد داشته باشید که مهمه!
✔️ در حال حاضر مرکز سازماندهی ISI در اسلامآباد مستقر است و رئیس آن یا همان «مدیر کل» باید حتما دارای درجه سپهبدی باشد. سه معاون به صورت مستقیم به وی گزارش میدهند و هرکدام در سه شاخه جداگانه ISI فعالیت میکنند.
وظیفه شاخه داخلی، ضد اطلاعات و مدیریت مسائل سیاسی داخلی پاکستان است؛ شاخه خارجی، هدایت عملیاتهای خارجی را بر عهده دارد و شاخه سوم روابط خارجی را آنالیز میکند.
اکثریت کارمندان ISI را نیروهای پلیس و ارتش و برخی واحدهای ویژه ارتش پاکستان همچون «کماندوهای SSG» شامل میشوند. طبق اعلام محافل غیر رسمی پاکستان، شمار کارمندانISI (نظامی و غیرنظامی) در حدود 25 هزار نفر است که این تعداد جدای از 30 هزار نفری است که برای این سازمان خبررسانی و ارزیابی میکنند.
عجب! عفت و فائزه و ندا و زهره کجا و مرکز مطالعات مشترک انگلستان و پاکستان کجا؟!!🤔
ادامه دارد...
@mntazera
بچه سال بود... شاید حدودا 18 ساله یا 19 ساله... چیز زیادی نمیدونست اما گفت که ساختمون رو به رویی منزل مسکونی و آپارتمانی نیست و به درد زندگی برای شما نمیخوره... گفت میگن فقط یه مرکز تحقیقاتی اینجا هست که اکثرا فارسی زبون ها و ایرانیا به اونجا رفت و آمد دارن و گاهی هم میان مغازش و مشروب میخورن و میرن!!
که اینطور! «مرکز تحقیقاتی» «فارسی زبان»! اینا کلید واژه هایی بود که از اون پسره تونستم بفهمم!
گفتم: «چطور میتونم بفهمم که اینجا چه تحقیقاتی انجام میدهند؟ چون اگر بخوام یه طبقش را اجاره کنم، باید بدونم همسایم کیه و چیکار میکنه؟!»
پسره یه حرفی زد که پرونده را واسه من خیلی پیش برد و تونستم روش کار کنم... گفت: «نمیدونم. اطلاع ندارم. اما گاهی وقتها قبض های اونا برای مغازه ما میارن و ما هم بعدا بهشون میدیم! مثلا همین دیروز که قبض آب اومد...»
جملش را قطع کردم و گفتم: «عالیه! الان پیشت هست؟»
گفت: «آره! الان میارم.» رفت و قبضشون را آورد. بهتر از این نمیشد. قبضشون را نگاه کردم. به نام «موسسه تحقیقاتی مطالعات بنیادی خاورمیانه» بود. دونستن اسم این موسسه، ینی 50 درصد کل پروژه!
👈 این نکته را کسی تا اون موقع نمیدونست. بعدا با دو تا شهید و یه تیم کارکشته فهمیدیم که اصولا تمام موسسات مطالعات بنیادی خاورمیانه در پاکستان، که تعدادشون بیشتر از دو سه تا نیست، کاری مشترک از سفارت انگلستان در اسلام آباد و سازمان ISI پاکستان هست! و اما سازمان ISI چیه و چیکار میکنه؟! لطفا این مطلب را تا آخر این گزارش دقیق به یاد داشته باشید که مهمه!
✔️ در حال حاضر مرکز سازماندهی ISI در اسلامآباد مستقر است و رئیس آن یا همان «مدیر کل» باید حتما دارای درجه سپهبدی باشد. سه معاون به صورت مستقیم به وی گزارش میدهند و هرکدام در سه شاخه جداگانه ISI فعالیت میکنند.
وظیفه شاخه داخلی، ضد اطلاعات و مدیریت مسائل سیاسی داخلی پاکستان است؛ شاخه خارجی، هدایت عملیاتهای خارجی را بر عهده دارد و شاخه سوم روابط خارجی را آنالیز میکند.
اکثریت کارمندان ISI را نیروهای پلیس و ارتش و برخی واحدهای ویژه ارتش پاکستان همچون «کماندوهای SSG» شامل میشوند. طبق اعلام محافل غیر رسمی پاکستان، شمار کارمندانISI (نظامی و غیرنظامی) در حدود 25 هزار نفر است که این تعداد جدای از 30 هزار نفری است که برای این سازمان خبررسانی و ارزیابی میکنند.
عجب! عفت و فائزه و ندا و زهره کجا و مرکز مطالعات مشترک انگلستان و پاکستان کجا؟!!🤔
ادامه دارد...
@mntazera