#اهمیتتفکیک
بیشتر پسماندهای بازیافتی در این دستهبندی ها میتوانند دو مرتبه در چرخه تولید قرار گرفته و بازیافت شوند. زبالههای خشک شامل موارد زیر می باشد
👇👇👇
🔹کاغذ و مقوا: انواع روزنامه، مجله، کتاب، دستمال کاغذی، عکس، بستههای کاغذی شیر و آبمیوه، جعبه شیرینی، کفش و لباس، شانه تخممرغ و …
🔹پلاستیک: انواع ظروف پلاستیکی، روکشها و کیسه های پلاستیکی، هر نوع وسیله پلاستیکی و انواع ابر و اسفنج
🔹فلزات: انواع قوطیهای فلزی، کنسرو، رب، وسایل فلزی آشپزخانه، شیرآلات، لولهها و توریهای فلزی، انواع وسایل از جنس مس، چدن، آهن و فویلهای آلومینیومی
🔹شیشه: انواع ظروف شیشهای، لامپهای ساده و فلورسنت، آینه، سرامیک، چینی، بلور و …
جهت مشارکت در امر تفکیک با مدیر کانال هماهنگ باشید
گروه جهادی منتظران ظهور
🔹🔹🔹🔹🔹🔹
@mntazera
بیشتر پسماندهای بازیافتی در این دستهبندی ها میتوانند دو مرتبه در چرخه تولید قرار گرفته و بازیافت شوند. زبالههای خشک شامل موارد زیر می باشد
👇👇👇
🔹کاغذ و مقوا: انواع روزنامه، مجله، کتاب، دستمال کاغذی، عکس، بستههای کاغذی شیر و آبمیوه، جعبه شیرینی، کفش و لباس، شانه تخممرغ و …
🔹پلاستیک: انواع ظروف پلاستیکی، روکشها و کیسه های پلاستیکی، هر نوع وسیله پلاستیکی و انواع ابر و اسفنج
🔹فلزات: انواع قوطیهای فلزی، کنسرو، رب، وسایل فلزی آشپزخانه، شیرآلات، لولهها و توریهای فلزی، انواع وسایل از جنس مس، چدن، آهن و فویلهای آلومینیومی
🔹شیشه: انواع ظروف شیشهای، لامپهای ساده و فلورسنت، آینه، سرامیک، چینی، بلور و …
جهت مشارکت در امر تفکیک با مدیر کانال هماهنگ باشید
گروه جهادی منتظران ظهور
🔹🔹🔹🔹🔹🔹
@mntazera
👍8
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگه مسخرهات کردن صبر کن...
اگه صبرت تموم شده، اینجوری جواب بده😂😂👆
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
اگه صبرت تموم شده، اینجوری جواب بده😂😂👆
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
😁2
منتظران ظهور
@menbaraali – مقام محمود
※ و أسئلهُ أن یُبَلّغنی المقامَ المَحمود لکم عندالله.
در حرکت به سمت مقام محمود «انفاق» یک ابزار رساننده و سرعت بخش هست.
✘ اما نه هر انفاقی ...
فقط انفاق هایی سرعت بخش هستند که با قلب جذب بشن!
یعنی چی «با قلب جذب بشن» ؟
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera 🇮🇷
در حرکت به سمت مقام محمود «انفاق» یک ابزار رساننده و سرعت بخش هست.
✘ اما نه هر انفاقی ...
فقط انفاق هایی سرعت بخش هستند که با قلب جذب بشن!
یعنی چی «با قلب جذب بشن» ؟
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera 🇮🇷
منتظران ظهور
قسمت سی و هفتم در حین تصادف من بین مرگ و زندگی بودم و حیات دوباره رو از کسی خواستم که تو اونو به من معرفی کرده بودی . منظورم صرفا مرگ و زندگی نیست . تو بیمارستان به این فکر میکردم که اگر قبل از آشنایی با تو ، مرگ به سراغم من می آمد ، چه جهنمی انتظار منو…
قسمت سی وهشتم
پروانه تمام دل و جرات خود را جمع میکند و به چمران میگوید :
خدا درست ،ولی مگه گناهه که آدم اون وسیله رو دوست داشته باشه و ازش قدردانی کنه ، آدمها نباید قدرشناس باشند ؟!
چمران با مهربانی و خنده :
اصلا حرف حساب تو چیه ؟!
پروانه :
میدونی حرف حسابم چیه .
جواب قبلی رو تکرار نکن ، اون زمان من ازت خواهش نکرده بودم ولی الان خواهش میکنم ، برای من حیاتیه و تو تنها انتخاب من هستی !!
ادامه دارد ...
#مردرویاها
#زندگینامه
@mntazera
پروانه تمام دل و جرات خود را جمع میکند و به چمران میگوید :
خدا درست ،ولی مگه گناهه که آدم اون وسیله رو دوست داشته باشه و ازش قدردانی کنه ، آدمها نباید قدرشناس باشند ؟!
چمران با مهربانی و خنده :
اصلا حرف حساب تو چیه ؟!
پروانه :
میدونی حرف حسابم چیه .
جواب قبلی رو تکرار نکن ، اون زمان من ازت خواهش نکرده بودم ولی الان خواهش میکنم ، برای من حیاتیه و تو تنها انتخاب من هستی !!
ادامه دارد ...
#مردرویاها
#زندگینامه
@mntazera
📣 #اطلاعیه
🔹با سلام خدمت اهالی محترم
👈 روز پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۶/۳۰ ساعت ۱۱ صبح به بعد دوستان ما جهت جمع آوری زباله های تفکیک شده اقدام خواهند کرد و به منازل افراد داوطلب مراجعه میکنند.
👈 اگر عزیزی قصد همکاری با گروه منتظران ظهور را در طرح تفکیک زباله دارد، لطفا با شماره زیر تماس بگیرد:
📞 ۰۹۱۹۱۸۸۸۸۷۹ (آقای حمید اسدی)
عواید حاصل از فروش زباله ها برای کمک به خانواده های نیازمند هزینه خواهد شد.
__
گروه جهادی منتظران ظهور
@mntazera
🔹با سلام خدمت اهالی محترم
👈 روز پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۶/۳۰ ساعت ۱۱ صبح به بعد دوستان ما جهت جمع آوری زباله های تفکیک شده اقدام خواهند کرد و به منازل افراد داوطلب مراجعه میکنند.
👈 اگر عزیزی قصد همکاری با گروه منتظران ظهور را در طرح تفکیک زباله دارد، لطفا با شماره زیر تماس بگیرد:
📞 ۰۹۱۹۱۸۸۸۸۷۹ (آقای حمید اسدی)
عواید حاصل از فروش زباله ها برای کمک به خانواده های نیازمند هزینه خواهد شد.
__
گروه جهادی منتظران ظهور
@mntazera
👏1
منتظران ظهور
Video
✍ در آستانهی ماه مهر
«بچهها خانه استاد اینجاست!»
♈️ در سالهای نخستین پس از پیروزی انقلاب ۵۷، از تلویزیون ملی ایران، برنامهای آموزشی پخش میشد که نه تنها کودکان، بلکه بزرگترها را نیز پای صفحه جادویی مینشاند.
♈️ سیدحسن نیرزاده نوری که خیلی ها او را با نام "عمو زنجیرباف" در تلویزیون میشناسند یکی از آموزگاران سرشناس ایران زمین است که پیشینه چندین سال حضور در دماوند (منطقه آیینه ورزان و سربندان) را دارد. با نگاهی به برنامه تلویزیونی «بروبچه های پشت پنجره»، ساختار نمایشی در شیوه تدریس و ایفای نقش همزمان شخصیتهای متفاوت توسط ایشان چنان ممتاز است که باید در کنار تخصص تعلیم و آموزش و تدریس، ایشان را در زمره هنرمندان هنرهای نمایشی نیز به یاد آورد.
♈️ تلفیق تدریس وبازیگری
این قصه گوی پیر با لباس بلندی بر تن، کلاهی بر سر و عصایی در دست راوی نمایشی میشد که خودش، هم کارگردانی میکرد و هم به جای تکتک شخصیتهای قصه از جمله کدخدای سربندان، شعبانعلی، اکبر آقا، آقا کمال، رجب و… با تغییر صدا و شکل و شمایل و اداهای مخصوص، به ویژه تغییر لحظهای جای کلاه به ایفای نقشها میپرداخت و یک تنه آنها را اجرا میکرد. در میانه راه نیز با صدای گرمش آوازی سر میداد تا دانش آموزان بیشتر با او ارتباط برقرار کنند.
♈️ نگاهی به بیوگرافیِ استاد
«حسن نیرزاده نوری» در مهرماه سال ۱۳۰۷ هجریشمسی در محلهی پامنار تهران متولد شد. چند ماه بعد پدرش، دکتر غلامحسین نیرزاده، سردبیر روزنامهی «غربال» را از دست داد و تمام مسئولیت زندگی بر عهدهی مادر افتاد. حسن تحصيلات ابتدايی خود را در دبستان انتصاريهی پامنار و تحصيلات متوسطه را در دبيرستان دارالفنون گذراند. فعاليت آموزشی خود را حدود سالهای ۱۳۳۲ و ۱۳۳۳ خورشیدی در مدارس جنوب تهران شروع كرد و بعد از آشنایی با آيتالله بهشتی، علاقهمند به كار در مدرسهی علوی و مدرسهی نيكان شد.(همان دبیرستانی که خودِ دکتر بهشتی، زبان انگلیسی را تدریس میکرد)
♈️ شیوه تدریس
او پس از مطالعهی روش باغچهبان و همچنین با دیدن سختگیریهای معلمان، تصمیم گرفت روشی نوین برای تدریس الفبا ابداع کند. این روش بر پایهی بازی و بازیگری بود. او همواره با صدایی گرم و صمیمی و نگاهِ مهربان به کلاس میآمد و با نمايشهاي دلنشين و جذاب به كودكان درس میداد. او به شکل مردی روستایی لباس میپوشید تا بچهها را متوجه فرهنگ ایرانیشان کند.
♈️ نیرزاده تا پایان عمر همین روش تدریس را ادامه داد و بسیاری از کودکان را به درسخواندن علاقهمند کرد؛ طوری که هر وقت آخر کلاس میرسید و استاد میگفت: «مجلس تمام گشت و به آخر رسید...» كلاس از صدای «نه! نه! نه!» بچهها پُر میشد.
♈️ دعای مادر
حسن نیرزاده، در همان ماههای اول زندگیاش از نعمت پدر محروم شد و مادر سعی کرد جای خالیاش را پُر کند؛ به همين دليل رابطهی بسيار صميمیای با پسرش داشت و تا سالهای سال ادامه داشت. زمانی كه مادر به سنّ پیری رسید و در بستر بيماری افتاد، حسن با آنکه مشغلهی فراوان داشت، از مادر پرستاری میكرد. مادر که محبتِ حسن را میدید، هميشه این دعا را زمزمه میکرد: «حسن! الهی آنقدر معروف شوی كه مردم با انگشت تو را نشان دهند.»
♈️ لبوفروش
«دكتر احمدی»، معاون وزیر آموزش و پرورش آن زمان میگوید: «در جلسهی اوليا و مربيان، يكی از مسئولان ارشد دولتی كه فرزندش در آن مدرسه تحصيل میكرد، حضور داشت. در اواسط جلسه، پيرمرد لبوفروشی از انتهای سالن با چرخ طحافي (دورهگردی) وارد شد و فرياد زد: «من لبو دارم!... لبوی شيرين دارم!»
جلسه به هم ريخت و افرادی اعتراض كردند كه اين چه وضعی است! مگر اينجا خيابان است و قصد داشتند بيرونش كنند؛ اما آن پيرمرد به راه خود ادامه داد و حتي روي صحنه رفت و شروع كرد به تدريس حرف «لام» و مثالهايي مثل لبو، لوبيا، گل و... این شخص که کسی جز مرحوم نيرزاده نبود، به آن مسئول مملكتی گفت: «من اينگونه به بچهها درس میدهم.»
♈️ سیدحسن نیرزاده نوری سرانجام در شهریور ماه ۱۳۶۲ و به سبب فشار خون مزمن قلب دردمندش در خیابان از کار افتاد، چشم از دنیا فروبست. مزار او در یکی از صحنهای حرم عبدالعظیم حسنی موسوم به باغ طوطی قرار دارد همانجایی که ستارخان و مصطفی عدل وفروزانفر را به خاک سپردهاند. روی سنگ مزار او چنین نبشتهاند:
«بچه ها خانه استاد اینجاست…»
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera 🇮🇷
«بچهها خانه استاد اینجاست!»
♈️ در سالهای نخستین پس از پیروزی انقلاب ۵۷، از تلویزیون ملی ایران، برنامهای آموزشی پخش میشد که نه تنها کودکان، بلکه بزرگترها را نیز پای صفحه جادویی مینشاند.
♈️ سیدحسن نیرزاده نوری که خیلی ها او را با نام "عمو زنجیرباف" در تلویزیون میشناسند یکی از آموزگاران سرشناس ایران زمین است که پیشینه چندین سال حضور در دماوند (منطقه آیینه ورزان و سربندان) را دارد. با نگاهی به برنامه تلویزیونی «بروبچه های پشت پنجره»، ساختار نمایشی در شیوه تدریس و ایفای نقش همزمان شخصیتهای متفاوت توسط ایشان چنان ممتاز است که باید در کنار تخصص تعلیم و آموزش و تدریس، ایشان را در زمره هنرمندان هنرهای نمایشی نیز به یاد آورد.
♈️ تلفیق تدریس وبازیگری
این قصه گوی پیر با لباس بلندی بر تن، کلاهی بر سر و عصایی در دست راوی نمایشی میشد که خودش، هم کارگردانی میکرد و هم به جای تکتک شخصیتهای قصه از جمله کدخدای سربندان، شعبانعلی، اکبر آقا، آقا کمال، رجب و… با تغییر صدا و شکل و شمایل و اداهای مخصوص، به ویژه تغییر لحظهای جای کلاه به ایفای نقشها میپرداخت و یک تنه آنها را اجرا میکرد. در میانه راه نیز با صدای گرمش آوازی سر میداد تا دانش آموزان بیشتر با او ارتباط برقرار کنند.
♈️ نگاهی به بیوگرافیِ استاد
«حسن نیرزاده نوری» در مهرماه سال ۱۳۰۷ هجریشمسی در محلهی پامنار تهران متولد شد. چند ماه بعد پدرش، دکتر غلامحسین نیرزاده، سردبیر روزنامهی «غربال» را از دست داد و تمام مسئولیت زندگی بر عهدهی مادر افتاد. حسن تحصيلات ابتدايی خود را در دبستان انتصاريهی پامنار و تحصيلات متوسطه را در دبيرستان دارالفنون گذراند. فعاليت آموزشی خود را حدود سالهای ۱۳۳۲ و ۱۳۳۳ خورشیدی در مدارس جنوب تهران شروع كرد و بعد از آشنایی با آيتالله بهشتی، علاقهمند به كار در مدرسهی علوی و مدرسهی نيكان شد.(همان دبیرستانی که خودِ دکتر بهشتی، زبان انگلیسی را تدریس میکرد)
♈️ شیوه تدریس
او پس از مطالعهی روش باغچهبان و همچنین با دیدن سختگیریهای معلمان، تصمیم گرفت روشی نوین برای تدریس الفبا ابداع کند. این روش بر پایهی بازی و بازیگری بود. او همواره با صدایی گرم و صمیمی و نگاهِ مهربان به کلاس میآمد و با نمايشهاي دلنشين و جذاب به كودكان درس میداد. او به شکل مردی روستایی لباس میپوشید تا بچهها را متوجه فرهنگ ایرانیشان کند.
♈️ نیرزاده تا پایان عمر همین روش تدریس را ادامه داد و بسیاری از کودکان را به درسخواندن علاقهمند کرد؛ طوری که هر وقت آخر کلاس میرسید و استاد میگفت: «مجلس تمام گشت و به آخر رسید...» كلاس از صدای «نه! نه! نه!» بچهها پُر میشد.
♈️ دعای مادر
حسن نیرزاده، در همان ماههای اول زندگیاش از نعمت پدر محروم شد و مادر سعی کرد جای خالیاش را پُر کند؛ به همين دليل رابطهی بسيار صميمیای با پسرش داشت و تا سالهای سال ادامه داشت. زمانی كه مادر به سنّ پیری رسید و در بستر بيماری افتاد، حسن با آنکه مشغلهی فراوان داشت، از مادر پرستاری میكرد. مادر که محبتِ حسن را میدید، هميشه این دعا را زمزمه میکرد: «حسن! الهی آنقدر معروف شوی كه مردم با انگشت تو را نشان دهند.»
♈️ لبوفروش
«دكتر احمدی»، معاون وزیر آموزش و پرورش آن زمان میگوید: «در جلسهی اوليا و مربيان، يكی از مسئولان ارشد دولتی كه فرزندش در آن مدرسه تحصيل میكرد، حضور داشت. در اواسط جلسه، پيرمرد لبوفروشی از انتهای سالن با چرخ طحافي (دورهگردی) وارد شد و فرياد زد: «من لبو دارم!... لبوی شيرين دارم!»
جلسه به هم ريخت و افرادی اعتراض كردند كه اين چه وضعی است! مگر اينجا خيابان است و قصد داشتند بيرونش كنند؛ اما آن پيرمرد به راه خود ادامه داد و حتي روي صحنه رفت و شروع كرد به تدريس حرف «لام» و مثالهايي مثل لبو، لوبيا، گل و... این شخص که کسی جز مرحوم نيرزاده نبود، به آن مسئول مملكتی گفت: «من اينگونه به بچهها درس میدهم.»
♈️ سیدحسن نیرزاده نوری سرانجام در شهریور ماه ۱۳۶۲ و به سبب فشار خون مزمن قلب دردمندش در خیابان از کار افتاد، چشم از دنیا فروبست. مزار او در یکی از صحنهای حرم عبدالعظیم حسنی موسوم به باغ طوطی قرار دارد همانجایی که ستارخان و مصطفی عدل وفروزانفر را به خاک سپردهاند. روی سنگ مزار او چنین نبشتهاند:
«بچه ها خانه استاد اینجاست…»
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera 🇮🇷
آموزش سلامت عمومی واطلاع رسانی حوزه بهداشتی ودرمانی باورس
@behdasht_1402_khanehbavers
کانال خانه بهداشت باورس درروبیکا👆👆👆
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@behdasht_1402_khanehbavers
کانال خانه بهداشت باورس درروبیکا👆👆👆
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👍5
🔻 خط پیامکی بخشداری در پیام رسان داخلی ایتا نیز فعال شد، مردم شریف شهرها و روستاهای محمدیه می توانند هم بصورت پیامکی و هم با ارسال پیام و تصاویر در ایتا، مشکلات پیرامون خود از قبیل مشکلات روستایی و شهری را برای بخشدار محمدیه ارسال نمایند.
تمامی پیام ها در پیام رسان ایتا و سامانه پیامکی توسط بخشدار مطالعه و برای پیگیری به همکاران بخشداری، مدیران ادارات ، شهرداران و دهیاران ارسال و برای اقدام و پاسخگویی زمان بندی تعیین می شود .
شماره پیامکی و ایتا
👇👇
۰۹۹۳۲۸۵۴۷۹۳
کانال اطلاع رسانی بخشداری محمدیه
https://eitaa.com/Mohammadiyeh1402
@mntazera
تمامی پیام ها در پیام رسان ایتا و سامانه پیامکی توسط بخشدار مطالعه و برای پیگیری به همکاران بخشداری، مدیران ادارات ، شهرداران و دهیاران ارسال و برای اقدام و پاسخگویی زمان بندی تعیین می شود .
شماره پیامکی و ایتا
👇👇
۰۹۹۳۲۸۵۴۷۹۳
کانال اطلاع رسانی بخشداری محمدیه
https://eitaa.com/Mohammadiyeh1402
@mntazera
🔻 یکی از چیزهایی که
▫️هیچگاه خرجی ندارد
▫️جاری شدن در ذهن دیگران است
🍃 پس آنگونه جاری شوید
▫️ که وقتی از شما یاد میکنند
😀 خنده بر لبانشان نقش ببندد
▫️نه نفرت در دلشان...
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
▫️هیچگاه خرجی ندارد
▫️جاری شدن در ذهن دیگران است
🍃 پس آنگونه جاری شوید
▫️ که وقتی از شما یاد میکنند
😀 خنده بر لبانشان نقش ببندد
▫️نه نفرت در دلشان...
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
منتظران ظهور
#کف_خیابون41 (ب) اومد دور و برم... یه دستی به سر و روش کشیدم... خب خدا را شکر، حداقل ته بندی کرده بود و دم صبح، دنبال صبحونه نمیگشت... بازم یه دست به سر و روش کشیدم... نشست رو به روم... جوری نگام میکرد که انگار ارث باباشو برداشته بودم... خیلی با دقت نگام…
#کف_خیابون 42
حدوای ساعت هشت شد اما خبری ازشون نبود. قانون صبر حکم میکرد که همچنان صبور باشم و حوصلم سر نره. حالا مثلا چه کاری واجب تر از اونا داشتم؟ خب هیچی! پس صبور و بیدار باید باشم ببینم چه پیش میاد؟!
رفتم سراغ ماشین... همینطور که میرفتم طرف ماشین، دیدم که یه آژانس بدون پلاک، دم در هتل ایستاد!! بدون پلاک بودنش خیلی ذهنمو درگیر رد. چون اون چند روز اصلا سابقه نداشت چنین ماشینی بیاد دم در هتل!
شصتم خبردار شد که خبرایی هست. نشستم تو ماشین... دیدم راننده ماشین آژانس بی پلاک از ماشینش پیاده شد و رفت توی هتل... چیزی نگذشت که اومد بیرون... اما اینبار با چهار نفر اومد بیرون... بعله... خودشون بودند... راننده با عفت و فائزه و ندا و زهره از هتل اومد بیرون!
سوارشون کرد... عفت نشست جلو... اون سه نفر هم عقب نشستند... راه افتادند... ماشینو روشن کردم و با فاصله 100 متری تعقیبشون کردم... صلوات از زبونم نمیفتاد... چون میترسیدم هر لحظه پلیس جلوم بگیره و ازم مدارک بخواد... منم مدارک نداشتم و حالا بیا حوز خالی پر کن!
رفتند... منم دنبالشون... مثل سایه دنبالشون بودم... شوکرم را به باطری ماشین وصل کردم تا از شارژش مطمئن بشم... اصولا نیروهای امنیتی اگر در کشور دیگری مسلح باشند و تیری شلیک کنند، تماما گردن سفارت خودمون میفته و بانبولی میشه که نمیشه به این راحتی ازش خلاص شد!
حدود نیم ساعت رفتیم... وارد محله ای شدیم که همه تابلوها و نشونه هاش و اسامیش به زبون انگلیسی بود! خیلی با احتیاط اصلم را ازشون زیاد کردم... چون وقتی در خیابون های شلوغ، فاصله کم میشه، احتمال لو رفتن تعقیب و یا گم شدن سوژه هم بالاتر میره!
محله ای زیبا با ساختمان های بزرگ و شکیل ... با کلی تابلوی انگلیسی... پیاده شدند... سر کوچه 31 پیاده شدند... راننده پیاده نشد... منم به با بدختی جای پارک پیدا کردم... حدود 150 متر باهاشون فاصله داشتم... اما میترسیدم برم به طرف کوچه 31... چون راننده داشت از آینه عقبش، اطرافش را چک میکرد... فکر کنم ماموریت داشت که اونا را برسونه و تا اونا وارد محل مورد نظر نشوند، ازشون چشم برنداره و مواظبشون باشه!
مجبور شدم صبر کنم... صبر کردم تا راننده گورش را کم کرد و رفت... اما راننده گورش را گم نکرد... پیاده شد و ماشینو به یکی دیگه داد و پشت سر اون چهار نفر رفت... من زود یه عکس از راننده و ماشینش گرفتم... میتونستم سرمو بندازم پایین و سرخوش برم اما ترجیح دادم صبر کنم...
به دو تا مسئله فکر میکردم: یکی اینکه تا شعاع دید راننده جدید گم نشه، نباید به طرف کوچه 31 برم... دوم اینکه قطعا خیابون و کوچه ها دوربین داره و نباید مثل بچه هایی که مامانشون را گم کردند، برم اونجا و گیج بازی بازی دربیارم!
راه خاصی به نظرم نرسید... باید ریسک میکردم و به طرف کوچه میرفتم... وقتی راننده دوم خوب دور شد و شعاع دیدش گم شد، به طرف کوچه رفتم... قدم قدم به طرف کوچه میرفتم و خیلی معمولی به اطرافم نگاه میکردم... مثل کسانی که دارن از پیاده روی صبحگاهی لذت میبرند... مثل اونایی که دیشب لای پر قو خوابیدن نه جلوی سگ گنده سیاه زیر پل رو به روی هتل!
تصمیم گرفتم برم اونطرف خیابون... مغازه لوازم آرایشی توجهمو جلب کرد... رفتم و چند لحظه ای جلوی ویترینش ایستادم... دقیقا اون مغازه رو به روی کوچه 31 بود...
تصمیم گرفتم همون مسیر را ادامه بدم و به نگاهی بسنده کنم... ینی فقط یه نگاه بندازم ببینم کوچه چه شکلیه و چند متر طول و عرض داره و چند تا در هست و این چیزا...
همین کارو کردم... سرمو به طرف سمت راستم چرخوندم و همین طور که آروم قدم برمیداشتم به کوچه هم نگاه کردم... با چشمم، یه عکس کامل از کوچه در ذهنم ثبت کردم... کوچه حدود 15 متر طول و 2 متر عرض داشت... سه تا در داخلش بود... یکی مال یه مشروب فروشی... یکی هم یه کتابخونه... یکی هم ... بذارین اینو بعدا بگم...
همین طور که تا آخر اون خیابون 300 متری رفتم، تصمیم گرفتم برگردمو خیلی طبیعی یه نگاهی دیگه به خیابون بکنم و بپیچم یه طرف...
اما ... تا برگشتم... وای قلبم... وقتی یادم میاد، تپش قلبمو توی دهنم حس میکنم... تا برگشتم با صحنه ای رو به رو شدم که از شدت ترس و هیجانش تا مدت ها فراموش نمیکردم... دیدم در فاصله یک متریم، راننده اول ایستاده و زل زده به من... دست راستش توی پالتوش بود... دست چپش آورد جلو... با زب ون سلیس فارسی بهم گفت: «تکون نخور... لطفا دوربینتو خیلی مسالمت آمیز بهم بده!»
ادامه دارد...
@mntazera
حدوای ساعت هشت شد اما خبری ازشون نبود. قانون صبر حکم میکرد که همچنان صبور باشم و حوصلم سر نره. حالا مثلا چه کاری واجب تر از اونا داشتم؟ خب هیچی! پس صبور و بیدار باید باشم ببینم چه پیش میاد؟!
رفتم سراغ ماشین... همینطور که میرفتم طرف ماشین، دیدم که یه آژانس بدون پلاک، دم در هتل ایستاد!! بدون پلاک بودنش خیلی ذهنمو درگیر رد. چون اون چند روز اصلا سابقه نداشت چنین ماشینی بیاد دم در هتل!
شصتم خبردار شد که خبرایی هست. نشستم تو ماشین... دیدم راننده ماشین آژانس بی پلاک از ماشینش پیاده شد و رفت توی هتل... چیزی نگذشت که اومد بیرون... اما اینبار با چهار نفر اومد بیرون... بعله... خودشون بودند... راننده با عفت و فائزه و ندا و زهره از هتل اومد بیرون!
سوارشون کرد... عفت نشست جلو... اون سه نفر هم عقب نشستند... راه افتادند... ماشینو روشن کردم و با فاصله 100 متری تعقیبشون کردم... صلوات از زبونم نمیفتاد... چون میترسیدم هر لحظه پلیس جلوم بگیره و ازم مدارک بخواد... منم مدارک نداشتم و حالا بیا حوز خالی پر کن!
رفتند... منم دنبالشون... مثل سایه دنبالشون بودم... شوکرم را به باطری ماشین وصل کردم تا از شارژش مطمئن بشم... اصولا نیروهای امنیتی اگر در کشور دیگری مسلح باشند و تیری شلیک کنند، تماما گردن سفارت خودمون میفته و بانبولی میشه که نمیشه به این راحتی ازش خلاص شد!
حدود نیم ساعت رفتیم... وارد محله ای شدیم که همه تابلوها و نشونه هاش و اسامیش به زبون انگلیسی بود! خیلی با احتیاط اصلم را ازشون زیاد کردم... چون وقتی در خیابون های شلوغ، فاصله کم میشه، احتمال لو رفتن تعقیب و یا گم شدن سوژه هم بالاتر میره!
محله ای زیبا با ساختمان های بزرگ و شکیل ... با کلی تابلوی انگلیسی... پیاده شدند... سر کوچه 31 پیاده شدند... راننده پیاده نشد... منم به با بدختی جای پارک پیدا کردم... حدود 150 متر باهاشون فاصله داشتم... اما میترسیدم برم به طرف کوچه 31... چون راننده داشت از آینه عقبش، اطرافش را چک میکرد... فکر کنم ماموریت داشت که اونا را برسونه و تا اونا وارد محل مورد نظر نشوند، ازشون چشم برنداره و مواظبشون باشه!
مجبور شدم صبر کنم... صبر کردم تا راننده گورش را کم کرد و رفت... اما راننده گورش را گم نکرد... پیاده شد و ماشینو به یکی دیگه داد و پشت سر اون چهار نفر رفت... من زود یه عکس از راننده و ماشینش گرفتم... میتونستم سرمو بندازم پایین و سرخوش برم اما ترجیح دادم صبر کنم...
به دو تا مسئله فکر میکردم: یکی اینکه تا شعاع دید راننده جدید گم نشه، نباید به طرف کوچه 31 برم... دوم اینکه قطعا خیابون و کوچه ها دوربین داره و نباید مثل بچه هایی که مامانشون را گم کردند، برم اونجا و گیج بازی بازی دربیارم!
راه خاصی به نظرم نرسید... باید ریسک میکردم و به طرف کوچه میرفتم... وقتی راننده دوم خوب دور شد و شعاع دیدش گم شد، به طرف کوچه رفتم... قدم قدم به طرف کوچه میرفتم و خیلی معمولی به اطرافم نگاه میکردم... مثل کسانی که دارن از پیاده روی صبحگاهی لذت میبرند... مثل اونایی که دیشب لای پر قو خوابیدن نه جلوی سگ گنده سیاه زیر پل رو به روی هتل!
تصمیم گرفتم برم اونطرف خیابون... مغازه لوازم آرایشی توجهمو جلب کرد... رفتم و چند لحظه ای جلوی ویترینش ایستادم... دقیقا اون مغازه رو به روی کوچه 31 بود...
تصمیم گرفتم همون مسیر را ادامه بدم و به نگاهی بسنده کنم... ینی فقط یه نگاه بندازم ببینم کوچه چه شکلیه و چند متر طول و عرض داره و چند تا در هست و این چیزا...
همین کارو کردم... سرمو به طرف سمت راستم چرخوندم و همین طور که آروم قدم برمیداشتم به کوچه هم نگاه کردم... با چشمم، یه عکس کامل از کوچه در ذهنم ثبت کردم... کوچه حدود 15 متر طول و 2 متر عرض داشت... سه تا در داخلش بود... یکی مال یه مشروب فروشی... یکی هم یه کتابخونه... یکی هم ... بذارین اینو بعدا بگم...
همین طور که تا آخر اون خیابون 300 متری رفتم، تصمیم گرفتم برگردمو خیلی طبیعی یه نگاهی دیگه به خیابون بکنم و بپیچم یه طرف...
اما ... تا برگشتم... وای قلبم... وقتی یادم میاد، تپش قلبمو توی دهنم حس میکنم... تا برگشتم با صحنه ای رو به رو شدم که از شدت ترس و هیجانش تا مدت ها فراموش نمیکردم... دیدم در فاصله یک متریم، راننده اول ایستاده و زل زده به من... دست راستش توی پالتوش بود... دست چپش آورد جلو... با زب ون سلیس فارسی بهم گفت: «تکون نخور... لطفا دوربینتو خیلی مسالمت آمیز بهم بده!»
ادامه دارد...
@mntazera
👍5
رئیسجمهور پس از بازگشت از مجمع عمومی سازمان ملل گفت: در سفر به نیویورک ۳۵۰۰ لوح هخامنشی را پس از ۸۴ سال از آمریکا پسگرفتیم و به ایران آوردیم و باقیِ الواح بهزودی بازگردانده میشوند.
@mntazera
@mntazera
السلامعلیکیابقیهالله ♥️
🌼🍃 از #نسل گل و بهار و آيينه #تويی
🌼🍃 منظومه #انتظار ديرينه #تويی
🌼🍃 ما #منتظران وعده ديداريم
🌼🍃 خورشيد زلال #روزآدينهتويی
❤️الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَـــ الْفَـــرَج❤️
#صبحآدینهتون_مهـدوے ☀️
#التماسدعایفـرج 🤲🏻
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
🌼🍃 از #نسل گل و بهار و آيينه #تويی
🌼🍃 منظومه #انتظار ديرينه #تويی
🌼🍃 ما #منتظران وعده ديداريم
🌼🍃 خورشيد زلال #روزآدينهتويی
❤️الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَـــ الْفَـــرَج❤️
#صبحآدینهتون_مهـدوے ☀️
#التماسدعایفـرج 🤲🏻
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
❤2
چندسال پیش یه آبدارچی جدید برامون اومد.
روز اول دیدم توی آبدارخونه داره ته مونده های غذای ما رو جمع میکنه میخوره.
بهش گفتم آقای فلانی چیکار میکنی؟خب میگفتی برای تو هم میگرفتیم.
گفت: من عادت دارم، بی زحمت ته مونده هاتون رو برای من نگه دارید، لباس کهنه هم اگه دارید بیارید برام خیلی اعصابم خورد شد که نداری با این اینطوری کرده.
فرداش بچه ها رو جمع کردم و بهشون قضیه رو گفتم، گویا مشخص شد جای قبلی هم همین بوده و کارمندا ته مونده غذاها و لباس به درد نخور ها رو میدادن به این و کلا این قضیه براش مرسوم بود، گویا وضع مالیش بد نبود ولی خو گرفته بود به این مدل تصمیم گرفتیم جوری که عزت نفسش خدشه دار نشه کمکش کنیم.
قرار شد به بهانه اینکه این بره برامون غذا بگیره هرروز یه پرس هم واسه این بگیریم.
از طرفی هم قرار شد هر ماه دنگی یه لباس نو بخریم و به بهانه اینکه سایز ما نبود و اشتباه گرفتیم و سایزش به این میخوره همونطوری آکبند بهش هدیه بدیم تقریبا یکسالی با ما بود و چند دست لباس و یه دست کت و شلوار و کلی چیزهای دیگه حتی ست لباس زیر هم براش خریدیم و بچه ها علاوه بر اون قرار دنگی خریدن هر کدوم به صورت خودجوش برای خودش و بچش و حتی همسرش لباس میخریدند.
هر غذایی هم که برای خودمون میگرفتیم با همون کیفیت برای این میخریدم.
بعد یکسال که جابجا شد و رفت یه اداره دیگه، یه روز یکی از همکاران قدیم که شاغل در اون اداره بود بهم زنگ زد و گفت: سعید فلانی که آبدارچی شما بوده اومده اینجا، خیلی هم از شماها شاکیه، میگه شماها انقدر خسیس بودید که حتی حاضر نبودید ته مونده غذا و لباس کهنه هاتون رو به این بدبخت بدید اولش خیلی از آبدارچی ناراحت شدم ولی دیدم خودمون مقصر بودیم.
اون سقف درکش از محبت همون ته مونده غذا بود و فهمی از غذای خوب و لباس نو نداشت.
ماها اشتباه کردیم و بدون اینکه ظرفیت اون آدم رو اندازه گیری کنیم بهش محبت کردیم، این محبتها بالاتر از ظرفیتش بود برای همین اصلا درکش نکرد. توی زندگی ما پره از کسایی که ما بهشون لطف کردیم و به همین دلیل ازشون ضربه خوردیم.
بالاتر از ظرفیت فهم کسی بهش محبت نکن چون هم انرژیت هدر میره و هم چون فهمی از این محبت نداره کاملا واکنش وارونه نشون میده.
هرچقدر آدمهای بی ارزش بیشتری دورت جمع کنی آخر هزینه بیشتری باید پرداخت کنی
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
روز اول دیدم توی آبدارخونه داره ته مونده های غذای ما رو جمع میکنه میخوره.
بهش گفتم آقای فلانی چیکار میکنی؟خب میگفتی برای تو هم میگرفتیم.
گفت: من عادت دارم، بی زحمت ته مونده هاتون رو برای من نگه دارید، لباس کهنه هم اگه دارید بیارید برام خیلی اعصابم خورد شد که نداری با این اینطوری کرده.
فرداش بچه ها رو جمع کردم و بهشون قضیه رو گفتم، گویا مشخص شد جای قبلی هم همین بوده و کارمندا ته مونده غذاها و لباس به درد نخور ها رو میدادن به این و کلا این قضیه براش مرسوم بود، گویا وضع مالیش بد نبود ولی خو گرفته بود به این مدل تصمیم گرفتیم جوری که عزت نفسش خدشه دار نشه کمکش کنیم.
قرار شد به بهانه اینکه این بره برامون غذا بگیره هرروز یه پرس هم واسه این بگیریم.
از طرفی هم قرار شد هر ماه دنگی یه لباس نو بخریم و به بهانه اینکه سایز ما نبود و اشتباه گرفتیم و سایزش به این میخوره همونطوری آکبند بهش هدیه بدیم تقریبا یکسالی با ما بود و چند دست لباس و یه دست کت و شلوار و کلی چیزهای دیگه حتی ست لباس زیر هم براش خریدیم و بچه ها علاوه بر اون قرار دنگی خریدن هر کدوم به صورت خودجوش برای خودش و بچش و حتی همسرش لباس میخریدند.
هر غذایی هم که برای خودمون میگرفتیم با همون کیفیت برای این میخریدم.
بعد یکسال که جابجا شد و رفت یه اداره دیگه، یه روز یکی از همکاران قدیم که شاغل در اون اداره بود بهم زنگ زد و گفت: سعید فلانی که آبدارچی شما بوده اومده اینجا، خیلی هم از شماها شاکیه، میگه شماها انقدر خسیس بودید که حتی حاضر نبودید ته مونده غذا و لباس کهنه هاتون رو به این بدبخت بدید اولش خیلی از آبدارچی ناراحت شدم ولی دیدم خودمون مقصر بودیم.
اون سقف درکش از محبت همون ته مونده غذا بود و فهمی از غذای خوب و لباس نو نداشت.
ماها اشتباه کردیم و بدون اینکه ظرفیت اون آدم رو اندازه گیری کنیم بهش محبت کردیم، این محبتها بالاتر از ظرفیتش بود برای همین اصلا درکش نکرد. توی زندگی ما پره از کسایی که ما بهشون لطف کردیم و به همین دلیل ازشون ضربه خوردیم.
بالاتر از ظرفیت فهم کسی بهش محبت نکن چون هم انرژیت هدر میره و هم چون فهمی از این محبت نداره کاملا واکنش وارونه نشون میده.
هرچقدر آدمهای بی ارزش بیشتری دورت جمع کنی آخر هزینه بیشتری باید پرداخت کنی
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)