#خطبهی_حماسی_حضرت_زینب_کبری (سلاماللهعلیها) با دستان بسته در کاخ یزید «۱»
یکی از مصائب حادثه عاشورا در جریان اسارت اهلبیت امام حسین (علیهالسلام) ورود اهلبیت در حال اسارت به دربار یزید بود؛
در آن مجلس، یزید سر بریده امام حسین (علیهالسلام) را در مقابل خود قرار داده بود؛
حضرت زينب (سلاماللهعلیها) با دیدن سر بریده ی برادر با صداى محزون فرياد زد:
يا حُسَيْناهُ!
يا حَبيبَ رَسُولِ الله!
يَابْنَ مَكَّةَ وَ مِنى!
يَابْنَ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ سَيِّدَةَ النِّساءِ!
يَابْنَ بِنْتِ الْمُصْطَفى!
اى حسين اى محبوب رسول خدا! اى پسر مكه و منا! اى پسر فاطمه زهراء سیدة النساء! اى پسر دختر محمد مصطفى!
@mntazera
یکی از مصائب حادثه عاشورا در جریان اسارت اهلبیت امام حسین (علیهالسلام) ورود اهلبیت در حال اسارت به دربار یزید بود؛
در آن مجلس، یزید سر بریده امام حسین (علیهالسلام) را در مقابل خود قرار داده بود؛
حضرت زينب (سلاماللهعلیها) با دیدن سر بریده ی برادر با صداى محزون فرياد زد:
يا حُسَيْناهُ!
يا حَبيبَ رَسُولِ الله!
يَابْنَ مَكَّةَ وَ مِنى!
يَابْنَ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ سَيِّدَةَ النِّساءِ!
يَابْنَ بِنْتِ الْمُصْطَفى!
اى حسين اى محبوب رسول خدا! اى پسر مكه و منا! اى پسر فاطمه زهراء سیدة النساء! اى پسر دختر محمد مصطفى!
@mntazera
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
پیش فروش بلیت سفر اربعین در استان آغاز شد.
قیمت بلیت برای اتوبوس های 44 نفره، 463 هزار تومان و 25 نفر، 677 هزار تومان تعیین شده است.
ستاد مردمی اربعین هم در پایانه مسافری قزوین آماده ثبت درخواست زائران است.
مدیرکل راهداری و حمل و نقل جاده ای آذربایجان غربی وضع عبور و مرور زائران را تشریح کرد.
@mntazera
قیمت بلیت برای اتوبوس های 44 نفره، 463 هزار تومان و 25 نفر، 677 هزار تومان تعیین شده است.
ستاد مردمی اربعین هم در پایانه مسافری قزوین آماده ثبت درخواست زائران است.
مدیرکل راهداری و حمل و نقل جاده ای آذربایجان غربی وضع عبور و مرور زائران را تشریح کرد.
@mntazera
منتظران ظهور
قسمت بیست و چهارم لا به لای خبرنگاران جوانان ایرانی هم بودند که همصدا با خبرنگاران فریاد میکشیدند . بالاخره در باز میشود ، هر ایرانی داخل ساختمان سازمان را دو نفر پلیس کشان کشان بیرون می آورد. جوانان ایرانی علارقم وضعیت نامناسبی که دارند ، سعی میکنند پلاکاردها…
قسمت بیست و پنجم
[دفتر سفیر ایران در امریکا ]
ماموری وارد اتاق سفیر میشود وروزنامه هایی که تیتر اتفاقات ساختمان سازمان ملل دارد را روی میز سفیر میگذارد .
تلفن به صدا در می آید .
سفیر تلفن را برمیدارد ، ناگهان وحشت زده می ایستد .[پس از مکثی کوتاه ] سلام قربان ، تعظیم عرض میکنم .
صدای شاه :
غلط میکنی !
سفیر :
چه قصوری از من سر زده اعلی حضرت ؟!
شاه :
شماها اونجا چه غلطی میکنید ؟! مرتیکه الدنگ ، اونجا آبروی مارو به لجن کشیدند ، تو خودت رو به خریت میزنی ؟
سفیر ؟!
قربان من هم همین حالا از طریق روزنامه ها مطلع شدم ، حتما پیگیری میکنم و گزارششو تقدیم میکنم.
شاه :
گزارش نمیخوام به قدر کافی گزارش دارم یه غلطی بکن .
شاه تلفن را قطع میکند و سفیر بهت زده لحطاتی نسبتا طولانی مکث میکند و سپس به منشی می گوید افراد رده بالا را احضار کنید .
هموانطور که مستخدم روزنامه های جدیدی را روی میز سفیر میگذارد ،چشم سفیر به دنبال تیترهای این روزنامه هاست ،
سفیر به شدت عصبانی میشود و مستخدم بخت برگشته اولین قربانی عقده گشایی سفیر میشود .
ادامه دارد ...
#مردرویاها
#زندگینامه
@mntazera
[دفتر سفیر ایران در امریکا ]
ماموری وارد اتاق سفیر میشود وروزنامه هایی که تیتر اتفاقات ساختمان سازمان ملل دارد را روی میز سفیر میگذارد .
تلفن به صدا در می آید .
سفیر تلفن را برمیدارد ، ناگهان وحشت زده می ایستد .[پس از مکثی کوتاه ] سلام قربان ، تعظیم عرض میکنم .
صدای شاه :
غلط میکنی !
سفیر :
چه قصوری از من سر زده اعلی حضرت ؟!
شاه :
شماها اونجا چه غلطی میکنید ؟! مرتیکه الدنگ ، اونجا آبروی مارو به لجن کشیدند ، تو خودت رو به خریت میزنی ؟
سفیر ؟!
قربان من هم همین حالا از طریق روزنامه ها مطلع شدم ، حتما پیگیری میکنم و گزارششو تقدیم میکنم.
شاه :
گزارش نمیخوام به قدر کافی گزارش دارم یه غلطی بکن .
شاه تلفن را قطع میکند و سفیر بهت زده لحطاتی نسبتا طولانی مکث میکند و سپس به منشی می گوید افراد رده بالا را احضار کنید .
هموانطور که مستخدم روزنامه های جدیدی را روی میز سفیر میگذارد ،چشم سفیر به دنبال تیترهای این روزنامه هاست ،
سفیر به شدت عصبانی میشود و مستخدم بخت برگشته اولین قربانی عقده گشایی سفیر میشود .
ادامه دارد ...
#مردرویاها
#زندگینامه
@mntazera
جاذبه بدون دافعه بدرد نمیخورد، یعنی اصلا نمیشود .
هر انسان مکتبی خود به خود دافعه هم دارد
آنهایی که میخواهند سراپا جاذبه باشند بدون دافعه، از آن صلحکل هایی هستند که خود دچار نوعی التقاط و انحرافند. این ها صوفی(صورتی) مآباند.
اهل حقی که حقش مشخص نیست، همه چیز برایش حق است،اصلا باطلی برایش وجود ندارد. وسط باز هستند . در میان حق و باطل حرکت میکنند .
#وسط_باز_نداریم
#شهید_بهشتی
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
هر انسان مکتبی خود به خود دافعه هم دارد
آنهایی که میخواهند سراپا جاذبه باشند بدون دافعه، از آن صلحکل هایی هستند که خود دچار نوعی التقاط و انحرافند. این ها صوفی(صورتی) مآباند.
اهل حقی که حقش مشخص نیست، همه چیز برایش حق است،اصلا باطلی برایش وجود ندارد. وسط باز هستند . در میان حق و باطل حرکت میکنند .
#وسط_باز_نداریم
#شهید_بهشتی
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
📣 #اطلاعیه
🔹با سلام خدمت اهالی محترم
👈 روز شنبه ۱۴۰۲/۵/۲۸ ساعت ۱۷ به بعد دوستان ما جهت جمع آوری زباله های تفکیک شده اقدام خواهند کرد و به منازل افراد داوطلب مراجعه میکنند.
👈 اگر عزیزی قصد همکاری با گروه منتظران ظهور را در طرح تفکیک زباله دارد، لطفا با شماره زیر تماس بگیرد:
📞 ۰۹۱۹۱۸۸۸۸۷۹ (آقای حمید اسدی)
عواید حاصل از فروش زباله ها برای کمک به خانواده های نیازمند هزینه خواهد شد.
__
گروه جهادی منتظران ظهور
@mntazera
🔹با سلام خدمت اهالی محترم
👈 روز شنبه ۱۴۰۲/۵/۲۸ ساعت ۱۷ به بعد دوستان ما جهت جمع آوری زباله های تفکیک شده اقدام خواهند کرد و به منازل افراد داوطلب مراجعه میکنند.
👈 اگر عزیزی قصد همکاری با گروه منتظران ظهور را در طرح تفکیک زباله دارد، لطفا با شماره زیر تماس بگیرد:
📞 ۰۹۱۹۱۸۸۸۸۷۹ (آقای حمید اسدی)
عواید حاصل از فروش زباله ها برای کمک به خانواده های نیازمند هزینه خواهد شد.
__
گروه جهادی منتظران ظهور
@mntazera
👏3
منتظران ظهور
#خطبهی_حماسی_حضرت_زینب_کبری (سلاماللهعلیها) با دستان بسته در کاخ یزید «۱» یکی از مصائب حادثه عاشورا در جریان اسارت اهلبیت امام حسین (علیهالسلام) ورود اهلبیت در حال اسارت به دربار یزید بود؛ در آن مجلس، یزید سر بریده امام حسین (علیهالسلام) را در مقابل…
#خطبهی_حماسی_حضرت_زینب_کبری (سلاماللهعلیها) با دستان بسته در کاخ یزید «۲»
راوى نقل مى كند: با اين نداى زينب کبری، اکثر كسانى كه در مجلس بودند گريستند ولی يزيد بعد از کمی سکوت و دستور داد چوب خيزرانش را بیآوردند؛
چوب را گرفت و آن را پی در پی در مقابل چشمان حضرت زینب(س) به لب و دندان امام حسين (عليه السلام) زد.
ابو برزه اسلمى كه از صحابه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) بود خطاب به يزيد گفت:
اى يزيد! آيا با چوب دستى به لب و دندان حسين فرزند فاطمه مى زنى؟! من به چشم خود ديدم كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) حسين(عليه السلام) و برادرش حسن (عليه السلام) را مى بوسيد و مى فرمود:
أَنْتُما سَيِّدا شَبابِ أهْلِ الْجَنَّةِ، فَقَتَلَ اللهُ قاتِلَكُما وَلَعَنَهُ، وَأَعَدَّلَهُ جَهَنَّمَ َوساءَتْ مَصيراً.
شما دو نفر، سرور جوانان اهل بهشتيد، خداوند كشنده شما را بكشد و مورد لعن قرار دهد و براى او جهنم را به عنوان جایگاه ابدی فراهم ساخته که قطعا بد جايگاهى است.
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
راوى نقل مى كند: با اين نداى زينب کبری، اکثر كسانى كه در مجلس بودند گريستند ولی يزيد بعد از کمی سکوت و دستور داد چوب خيزرانش را بیآوردند؛
چوب را گرفت و آن را پی در پی در مقابل چشمان حضرت زینب(س) به لب و دندان امام حسين (عليه السلام) زد.
ابو برزه اسلمى كه از صحابه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) بود خطاب به يزيد گفت:
اى يزيد! آيا با چوب دستى به لب و دندان حسين فرزند فاطمه مى زنى؟! من به چشم خود ديدم كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) حسين(عليه السلام) و برادرش حسن (عليه السلام) را مى بوسيد و مى فرمود:
أَنْتُما سَيِّدا شَبابِ أهْلِ الْجَنَّةِ، فَقَتَلَ اللهُ قاتِلَكُما وَلَعَنَهُ، وَأَعَدَّلَهُ جَهَنَّمَ َوساءَتْ مَصيراً.
شما دو نفر، سرور جوانان اهل بهشتيد، خداوند كشنده شما را بكشد و مورد لعن قرار دهد و براى او جهنم را به عنوان جایگاه ابدی فراهم ساخته که قطعا بد جايگاهى است.
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
#مسابقه_نذر_صلوات 🌹
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح دو شهید مدافع حرم استان هرمزگان
۱.شهید عبدالحمید سالاری :
مستند «سالار »با محوریت شهید
۲. شهید جلیل تختی نژاد:
شهادت در یکی از شبهای قدر
هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید .
گروه جهادی منتظران ظهور (عج )
@mntazera
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح دو شهید مدافع حرم استان هرمزگان
۱.شهید عبدالحمید سالاری :
مستند «سالار »با محوریت شهید
۲. شهید جلیل تختی نژاد:
شهادت در یکی از شبهای قدر
هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید .
گروه جهادی منتظران ظهور (عج )
@mntazera
🚫 لغو اجباری بودن کلاسهای آئیننامه رانندگی
🔸معاون اجرایی پلیس راهور فراجا: برابر آئین نامه آموزشگاههای رانندگی که در سال ۱۳۹۷ تصویب و به آنها ابلاغ شد، قرار بر این شد آموزش حضوری آئین نامه راهنمایی و رانندگی اختیاری باشد.
🔸بر همین اساس در حال حاضر متقاضیان الزامی به حضور در کلاسهای آموزش آئین نامه را ندارند./مهر
💥
@mntazera
🔸معاون اجرایی پلیس راهور فراجا: برابر آئین نامه آموزشگاههای رانندگی که در سال ۱۳۹۷ تصویب و به آنها ابلاغ شد، قرار بر این شد آموزش حضوری آئین نامه راهنمایی و رانندگی اختیاری باشد.
🔸بر همین اساس در حال حاضر متقاضیان الزامی به حضور در کلاسهای آموزش آئین نامه را ندارند./مهر
💥
@mntazera
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🖤تا حالا با روضه انگلیسی گریه کردین 😭😢
🔹 حالا گریه کنین ....!
لبیک_یا_حسین 🤲
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
🔹 حالا گریه کنین ....!
لبیک_یا_حسین 🤲
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
منتظران ظهور
🗣️ شکر و سپاس خدای مهربانی که مهربانی آموخت ... 🤩🤩🤩🤩 به اطلاع میرساند مبلغ جمع آوری شده از #صندوقهای_مهر_مهدوی اولین دوره سال ۱۴۰۲ : مبلغ ۲٫۲۶۷٫۰۰۰ تومان میباشد که صرف امور خیریه افراد نیازمند خواهد شد . مهرتان ماندگار 🌹 دعای عاقبت به خیری 🤲💐 گروه…
🙏خدمتی دیگر
💥این راه ادامه دارد.......🤲
#اربعین
#بہ یاد حاج قاسم🥀
【 الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّڪَــــ الْفَــرَج
💥کمک ۱ میلیون تومانی
✨✨✨✨✨✨✨✨
🍂گروہ جهادے منتظران ظهور 🍂
🛍🎊🎉تحویل ۱بستہ معیشتی و مبلع 1 میلیون تومان به خانواده نیازمند توسط گروہ جهادے منتظران ظهور(عج) و خیرین محل
این بستہ شامل 👇👇
🔸🔸 ۷۰۰ گرم گوشت🥩
🔸۲عدد ماڪارانے(🍜
🔸🔸5 ڪیلو برنج🍚
🔸🔸۱ بسته خرما
🔸🔸۱ عدد رب🥫
🔸🔸1 بستہ لپه ۸۰۰ گرمی
🔸🔸۱ بسته عدس ۸۰۰ گرمی
🔸🔸1 عدد روغن سرخ ڪردنی ۳ لیتری
✨✨اجرڪم عندالله❤️💐
@mntazera🌺🌱
💥این راه ادامه دارد.......🤲
#اربعین
#بہ یاد حاج قاسم🥀
【 الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّڪَــــ الْفَــرَج
💥کمک ۱ میلیون تومانی
✨✨✨✨✨✨✨✨
🍂گروہ جهادے منتظران ظهور 🍂
🛍🎊🎉تحویل ۱بستہ معیشتی و مبلع 1 میلیون تومان به خانواده نیازمند توسط گروہ جهادے منتظران ظهور(عج) و خیرین محل
این بستہ شامل 👇👇
🔸🔸 ۷۰۰ گرم گوشت🥩
🔸۲عدد ماڪارانے(🍜
🔸🔸5 ڪیلو برنج🍚
🔸🔸۱ بسته خرما
🔸🔸۱ عدد رب🥫
🔸🔸1 بستہ لپه ۸۰۰ گرمی
🔸🔸۱ بسته عدس ۸۰۰ گرمی
🔸🔸1 عدد روغن سرخ ڪردنی ۳ لیتری
✨✨اجرڪم عندالله❤️💐
@mntazera🌺🌱
👏6👍1
منتظران ظهور
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇 #کف_خیابون 29 همینجوری که 233 داشت نفس نفس میزد و حرف میزد، دستمو بی اختیار محکم به فرمون گرفته بودم و فشار میدادم. دوس داشتم از ماشین پیاده شم و از فشار هیجان، تا محل درگیری بدوم! گفتم:« 233 حرف بزن! چی شده؟ مامور به درگیری نیستی... حتی اگر…
#کف_خیابون 30
233 انگار برقش گرفته بود... گفت: «وای بر من! شاید حق با شما باشه! اجازه بدید رصد کنم ... اطلاع میدم.»
233 اومد رو خط... گفت: «قربان! خودشه!»
گفتم: «حدسم درست بود؟!»
گفت: «کاملا حق با شما بود. رویا سرنشین نیست... اون داره رانندگی میکنه... با یه تیپ به هم ریخته... نمیدونم چرا متوجه این نشدم!»
گفتم: «مشکلی نیست... چون تو فقط مواظب بودی که ماشینو گم نکنی... چشم از بدنه و پلاک ماشین برنداشتی... اما چندان توجهی به سرنشین ها و راننده نکردی... تقصیر تو نیست!»
خب این بازی ها را نمیدونم چرا داشتن درمیاوردن! چرا زدنش... با اون وضعیت سوار ماشینش کردن؟ چرا رانندش کردن؟
پرسیدم: «کدوم محور هستین؟»
گفت: «به طرف 33 غربی!»
به gps دقت کردم... گفتم: «صبر کن ببینم... گقتی کجا؟»
گفت: «33 غربی!»
گفتم: «ینی دارن میان طرف من! ای داد... اونا دارن میان طرف بیمارستان! دارن میان به طرف افسانه... ازشون چشم برندار... مسلحی؟»
گفت: «بله قربان! مسلحم... اما حالا بالاخره چیکار کنم؟ درگیر شم؟ درگیر نشم؟»
گفتم: «منتظر دستور باش!»
فورا برگشتم جلوی بیمارستان... میدونستم که نیروهامون کم هستند و اگر اونا آموزش دیده باشن، با یکی دو نفری که از دور مواظب افسانه بودن، نمیشه باهاشون درگیر شد...
احساس تنهایی میکردم... نیاز داشتم که یکی دیگه هم باشه و به من فکر برسونه... با خودم میگفتم: حالا اگر خواستن افسانه را ترخیص کنند چیکار کنم؟ اصلا درگیری لازم نیست... بالاخره مادر هست و میخواد بیاد دخترشو ببینه یا ببره... اما... نه... نباید اونا برسن به بیمارستان... چون نباید تا دو سه ساعت، که البته اون زمان تقریبا دو ساعتش داشت تموم میشد، همدیگه را ببینند... چون نباید بفهمه که افشین زنده است یا مامانه نباید بفهمه که من با دخترش دیدار کردم...
داشت زمان از دستمون میرفت... معمولا زمان اینجور موقع ها از هر لحظه ای تندتر میگذره و دست و پای آدم گم میشه... ما به افسانه در سکرت باشه نیاز داشتیم... ما به اطلاعات اون سه نفر از بچه های خودمون که داشتن روی تشخیص هویت و... کار میکردن نیاز داشتیم... ما به اینکه وقت بخریم نیاز داشتیم... به اینکه حداقل یکی دو ساعت زمان داشته باشیم نیاز داشتیم...
گفتم: «233 هستی؟!»
گفت: «درخدمتم قربان!»
گفتم: «من زمان میخوام»
گفت: «ینی مثلا چقدر؟!»
گفتم: «هر چی بیشتر بهتر!»
گفت: «بدون درگیری؟!»
گفتم: «به ولای مرتضی علی اگر یه بار دیگه اسم درگیری آوردی، خودت میدونی!»
گفت: «چشم... سعیمو میکنم... ببینم میتونم چیکار کنم... گفتین دو سه ساعت کافیه؟»
گفتم: «آره ان شاءالله... امیدوارم کافی باشه!»
گفت: «چشم... یاعلی!»
گفتم: «صبر کن... صبر کن... میخوای چیکار کنی؟»
خیلی صداش واضح نبود... من فقط دعا میکردم حالا حالاها سر و کلشون پیدا نشه... فقط شنیدم که 233 گفت: «تصادف نمیکنم... اومدیم و از روم رد شدند و رفتند... پس فقط یه راه میمونه... باید یه چیزی از تو ماشینشون بردارم و بزنم به چاک که بیان دنبالم!»
ادامه دارد...
@mntazera
233 انگار برقش گرفته بود... گفت: «وای بر من! شاید حق با شما باشه! اجازه بدید رصد کنم ... اطلاع میدم.»
233 اومد رو خط... گفت: «قربان! خودشه!»
گفتم: «حدسم درست بود؟!»
گفت: «کاملا حق با شما بود. رویا سرنشین نیست... اون داره رانندگی میکنه... با یه تیپ به هم ریخته... نمیدونم چرا متوجه این نشدم!»
گفتم: «مشکلی نیست... چون تو فقط مواظب بودی که ماشینو گم نکنی... چشم از بدنه و پلاک ماشین برنداشتی... اما چندان توجهی به سرنشین ها و راننده نکردی... تقصیر تو نیست!»
خب این بازی ها را نمیدونم چرا داشتن درمیاوردن! چرا زدنش... با اون وضعیت سوار ماشینش کردن؟ چرا رانندش کردن؟
پرسیدم: «کدوم محور هستین؟»
گفت: «به طرف 33 غربی!»
به gps دقت کردم... گفتم: «صبر کن ببینم... گقتی کجا؟»
گفت: «33 غربی!»
گفتم: «ینی دارن میان طرف من! ای داد... اونا دارن میان طرف بیمارستان! دارن میان به طرف افسانه... ازشون چشم برندار... مسلحی؟»
گفت: «بله قربان! مسلحم... اما حالا بالاخره چیکار کنم؟ درگیر شم؟ درگیر نشم؟»
گفتم: «منتظر دستور باش!»
فورا برگشتم جلوی بیمارستان... میدونستم که نیروهامون کم هستند و اگر اونا آموزش دیده باشن، با یکی دو نفری که از دور مواظب افسانه بودن، نمیشه باهاشون درگیر شد...
احساس تنهایی میکردم... نیاز داشتم که یکی دیگه هم باشه و به من فکر برسونه... با خودم میگفتم: حالا اگر خواستن افسانه را ترخیص کنند چیکار کنم؟ اصلا درگیری لازم نیست... بالاخره مادر هست و میخواد بیاد دخترشو ببینه یا ببره... اما... نه... نباید اونا برسن به بیمارستان... چون نباید تا دو سه ساعت، که البته اون زمان تقریبا دو ساعتش داشت تموم میشد، همدیگه را ببینند... چون نباید بفهمه که افشین زنده است یا مامانه نباید بفهمه که من با دخترش دیدار کردم...
داشت زمان از دستمون میرفت... معمولا زمان اینجور موقع ها از هر لحظه ای تندتر میگذره و دست و پای آدم گم میشه... ما به افسانه در سکرت باشه نیاز داشتیم... ما به اطلاعات اون سه نفر از بچه های خودمون که داشتن روی تشخیص هویت و... کار میکردن نیاز داشتیم... ما به اینکه وقت بخریم نیاز داشتیم... به اینکه حداقل یکی دو ساعت زمان داشته باشیم نیاز داشتیم...
گفتم: «233 هستی؟!»
گفت: «درخدمتم قربان!»
گفتم: «من زمان میخوام»
گفت: «ینی مثلا چقدر؟!»
گفتم: «هر چی بیشتر بهتر!»
گفت: «بدون درگیری؟!»
گفتم: «به ولای مرتضی علی اگر یه بار دیگه اسم درگیری آوردی، خودت میدونی!»
گفت: «چشم... سعیمو میکنم... ببینم میتونم چیکار کنم... گفتین دو سه ساعت کافیه؟»
گفتم: «آره ان شاءالله... امیدوارم کافی باشه!»
گفت: «چشم... یاعلی!»
گفتم: «صبر کن... صبر کن... میخوای چیکار کنی؟»
خیلی صداش واضح نبود... من فقط دعا میکردم حالا حالاها سر و کلشون پیدا نشه... فقط شنیدم که 233 گفت: «تصادف نمیکنم... اومدیم و از روم رد شدند و رفتند... پس فقط یه راه میمونه... باید یه چیزی از تو ماشینشون بردارم و بزنم به چاک که بیان دنبالم!»
ادامه دارد...
@mntazera
منتظران ظهور
#خطبهی_حماسی_حضرت_زینب_کبری (سلاماللهعلیها) با دستان بسته در کاخ یزید «۲» راوى نقل مى كند: با اين نداى زينب کبری، اکثر كسانى كه در مجلس بودند گريستند ولی يزيد بعد از کمی سکوت و دستور داد چوب خيزرانش را بیآوردند؛ چوب را گرفت و آن را پی در پی در مقابل چشمان…
#خطبهی_حماسی_حضرت_زینب_کبری (سلاماللهعلیها) با دستان بسته در کاخ یزید «۳»
يزيد خشمگين شد و دستور داد او را از مجلس بيرون كردند.
سپس يزيد كه سرمست از باد غرور بود و گمان مى كرد که با جنایتی که در کربلا کرده پيروز شده است اين اشعار کفرآمیز را كه سند دیگرى بر عدم ايمان او در نزد شیعه و اهل سنت است با صداى بلند خواند:
لَيْتَ أَشْياخي بِبَدْر شَهِدُوا* جَزِعَ الْخَزْرَجُ مِنْ وَقْعِ الاَْسَلْ
فَأَهَلُّوا وَ اسْتَهَلُّوا فَرَحاً* ثُمَّ قالُوا يايَزيدُ لاتَشَلْ
لَسْتُ مِنْ خِنْدَفَ إِنْ لَمْ أَنْتَقِمْ* مِنْ بَني أَحْمَدَ، ما كـانَ فَعَلْ.
كاش بزرگان من كه در جنگ بدر، كشته شده بودند امروز مى ديدند كه قبيله خزرج چگونه از ضربات نيزه به زارى آمده است با دیدن این صحنه از شادى فرياد مى زدند و مى گفتند:
اى يزيد! دستت درد نكند.
من از فرزندان «خندف» نيستم، اگر از فرزندان احمد انتقام نگيرم.
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
يزيد خشمگين شد و دستور داد او را از مجلس بيرون كردند.
سپس يزيد كه سرمست از باد غرور بود و گمان مى كرد که با جنایتی که در کربلا کرده پيروز شده است اين اشعار کفرآمیز را كه سند دیگرى بر عدم ايمان او در نزد شیعه و اهل سنت است با صداى بلند خواند:
لَيْتَ أَشْياخي بِبَدْر شَهِدُوا* جَزِعَ الْخَزْرَجُ مِنْ وَقْعِ الاَْسَلْ
فَأَهَلُّوا وَ اسْتَهَلُّوا فَرَحاً* ثُمَّ قالُوا يايَزيدُ لاتَشَلْ
لَسْتُ مِنْ خِنْدَفَ إِنْ لَمْ أَنْتَقِمْ* مِنْ بَني أَحْمَدَ، ما كـانَ فَعَلْ.
كاش بزرگان من كه در جنگ بدر، كشته شده بودند امروز مى ديدند كه قبيله خزرج چگونه از ضربات نيزه به زارى آمده است با دیدن این صحنه از شادى فرياد مى زدند و مى گفتند:
اى يزيد! دستت درد نكند.
من از فرزندان «خندف» نيستم، اگر از فرزندان احمد انتقام نگيرم.
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
در عالم بچگی خودش بود و زیر لب زمزمه میکرد :
شاه وفا ابلفضل ....
😍😍😢😢
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
شاه وفا ابلفضل ....
😍😍😢😢
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
❤3