خدا رو شکر .....
طبری هم تبرئه شد ....
با این وجود اگر شمر و ابن سعد رو هم دادگاهی کنند ... میتونه تبرئه بگیره و بگه من قاتل حسین ابن علی نیستم ......
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
طبری هم تبرئه شد ....
با این وجود اگر شمر و ابن سعد رو هم دادگاهی کنند ... میتونه تبرئه بگیره و بگه من قاتل حسین ابن علی نیستم ......
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
#مسابقه_نذر_صلوات 🌹
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح شهدای مدافع حرم استان مازندران ، جبهه خانطومان 😭
۱.شهید محمد امین کریمیان
طلبه جوان ایرانی بود که توانست با زحمت فراوان همراه با رزمندگان فاطمیون خود را به جبهه سوریه برساند. پیکرش مطهرش بعد از ۶ سال به کشور بازگشت.
۲.شهید رحیم کابلی
از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس ،
باز نشسته و از راویان راهیان نور
۳.شهید مصطفی تاش موسی
جانباز جنگ هشت سال ایران و عراق ، مفقودالاثر در حلب سوریه ، پیکر مطهرش بعد از ۶ سال به کشور بازگشت .
۴.شهید رضا حاجیزاده
مادرش میگفت روز خواستگاری وقتی قرار شد با دختر خانم صحبت کند ، صحبت هایشان ۴ ساعت طول کشید و ما خسته شده بودیم .
همسر شهید رضا را اینگونه معرفی میکند : اصلا داد زدن بلد نبود !!
هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید .
@mntazer
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح شهدای مدافع حرم استان مازندران ، جبهه خانطومان 😭
۱.شهید محمد امین کریمیان
طلبه جوان ایرانی بود که توانست با زحمت فراوان همراه با رزمندگان فاطمیون خود را به جبهه سوریه برساند. پیکرش مطهرش بعد از ۶ سال به کشور بازگشت.
۲.شهید رحیم کابلی
از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس ،
باز نشسته و از راویان راهیان نور
۳.شهید مصطفی تاش موسی
جانباز جنگ هشت سال ایران و عراق ، مفقودالاثر در حلب سوریه ، پیکر مطهرش بعد از ۶ سال به کشور بازگشت .
۴.شهید رضا حاجیزاده
مادرش میگفت روز خواستگاری وقتی قرار شد با دختر خانم صحبت کند ، صحبت هایشان ۴ ساعت طول کشید و ما خسته شده بودیم .
همسر شهید رضا را اینگونه معرفی میکند : اصلا داد زدن بلد نبود !!
هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید .
@mntazer
❤1
منتظران ظهور
قسمت شانزدهم [امریکا ،نیویورک ،سازمان ملل ] چمران به جمع دوستانش می پیوندد، جمع دوازده نفره ای که بعدا با پیوستن سه نفر دیگر به پانزده نفر میرسند.پیداست که قرارشان را در یکی از خیابانهای اطراف ساختمان سازمان ملل گذاشته اند تا ایجاد شک نکنند. محمدخطاب به…
قسمت هفدهم
امیر :
[به ساک دستی اش که پر از پلاکاردهای لوله شده است اشاره میکند ] پلاکاردهارو چی کار کنیم ؟!
صادق:
خوبه تقسیم شون کنیم تو دست های مختلف
چمران:
نه یه گروه هشت نفری که هر کدام یه لوله دستشونه شک برانگیزه ، دو دسته اش کنیم ؛ یه دسته شو من میارم ، یه دسته شو امیر ، که اگه یکیش لو رفت ، با یکی دیگه بشه عمل کرد ،اگه هم هر دوشو دم در گرفتن ، هول نشید مهم نیست
محمد:
آخه بدون پلاکارد بی مزه است .
چمران :
نگران نباشید فکر اونجاشم کردم.
دونفر دیگر به جمع بچه ها اضافه میشوند .
چمران :
ما میریم ، شماها تو خیابونای اطراف پراکنده بشید ، بیست دقیقه دیگه دم در سازمان همدیگه رو میبینیم .
ادامه دارد...
#مردرویاها
#زندگینامه
@mntazera
امیر :
[به ساک دستی اش که پر از پلاکاردهای لوله شده است اشاره میکند ] پلاکاردهارو چی کار کنیم ؟!
صادق:
خوبه تقسیم شون کنیم تو دست های مختلف
چمران:
نه یه گروه هشت نفری که هر کدام یه لوله دستشونه شک برانگیزه ، دو دسته اش کنیم ؛ یه دسته شو من میارم ، یه دسته شو امیر ، که اگه یکیش لو رفت ، با یکی دیگه بشه عمل کرد ،اگه هم هر دوشو دم در گرفتن ، هول نشید مهم نیست
محمد:
آخه بدون پلاکارد بی مزه است .
چمران :
نگران نباشید فکر اونجاشم کردم.
دونفر دیگر به جمع بچه ها اضافه میشوند .
چمران :
ما میریم ، شماها تو خیابونای اطراف پراکنده بشید ، بیست دقیقه دیگه دم در سازمان همدیگه رو میبینیم .
ادامه دارد...
#مردرویاها
#زندگینامه
@mntazera
🗣️🗣️
مهم
فوری
با سلام و احترام
ضمن عرض تسلیت شهادت سید و سالار شهیدان آقا امام حسین علیه السلام و یاران باوفایش و قبولی عزاداری های شما بزرگواران
به اطلاع میرساند پیرو جلسه ای که در روز دوشنبه هفته گذشته با همراهی اعضای محترم انجمن و یکی از نمایندگان گرامی اولیا با بخشدار محترم محمدیه داشتیم مقرر شد که در روز دوشنبه همین هفته یعنی فردا ، جلسه مشترکی با حضور رئیس محترم اداره آموزش و پرورش شهرستان البرز و بخشدار محترم محمدیه در دفتر دبستان با موضوع بررسی مشکلات دبستان شهدای باورس( کانکس، تفکیک جنسیتی دانش آموزان، و.. ) برگزار گردد لذا از اولیای محترمی که در این مورد صاحب نظرو پیشنهاد هستند ساعت ۸صبح روز دوشنبه ۹مردادماه در دفتر دبستان حضور بهم رسانند.
با سپاس فراوان مدیریت دبستان
@mntazera
مهم
فوری
با سلام و احترام
ضمن عرض تسلیت شهادت سید و سالار شهیدان آقا امام حسین علیه السلام و یاران باوفایش و قبولی عزاداری های شما بزرگواران
به اطلاع میرساند پیرو جلسه ای که در روز دوشنبه هفته گذشته با همراهی اعضای محترم انجمن و یکی از نمایندگان گرامی اولیا با بخشدار محترم محمدیه داشتیم مقرر شد که در روز دوشنبه همین هفته یعنی فردا ، جلسه مشترکی با حضور رئیس محترم اداره آموزش و پرورش شهرستان البرز و بخشدار محترم محمدیه در دفتر دبستان با موضوع بررسی مشکلات دبستان شهدای باورس( کانکس، تفکیک جنسیتی دانش آموزان، و.. ) برگزار گردد لذا از اولیای محترمی که در این مورد صاحب نظرو پیشنهاد هستند ساعت ۸صبح روز دوشنبه ۹مردادماه در دفتر دبستان حضور بهم رسانند.
با سپاس فراوان مدیریت دبستان
@mntazera
#مسابقه_نذر_صلوات🌹
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح شهدای مدافع حرم دیار ترک زبانان «استان زنجان»
۱.رحمان بهرامی :
اولین شهید مدافع حرم استان زنجان از پاسداران بازنشسته بود .خواندن نماز شب ودستگیری از فقرا و نیازمندان از شاخصه های شخصیتی ایشان بود.شهادت در سوریه
۲.شهید مدافع حرم داود مرادخانی دومین شهید استان زنجان است ، جانباز شیمیایی دفاع مقدس ، شهادت در سوریه
۳.شهید خیرالله صمدی سومین شهید مدافع حرم استان زنجان بازنشسته سپاه ، ساده زیستی شاخصه ی شخصیتی این شهید بود.
هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید.
@mntazera
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح شهدای مدافع حرم دیار ترک زبانان «استان زنجان»
۱.رحمان بهرامی :
اولین شهید مدافع حرم استان زنجان از پاسداران بازنشسته بود .خواندن نماز شب ودستگیری از فقرا و نیازمندان از شاخصه های شخصیتی ایشان بود.شهادت در سوریه
۲.شهید مدافع حرم داود مرادخانی دومین شهید استان زنجان است ، جانباز شیمیایی دفاع مقدس ، شهادت در سوریه
۳.شهید خیرالله صمدی سومین شهید مدافع حرم استان زنجان بازنشسته سپاه ، ساده زیستی شاخصه ی شخصیتی این شهید بود.
هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید.
@mntazera
Forwarded from منتظران ظهور (. حسینی)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
نذر کار خوب 🌸
خدا را هزاران بار شاکریم
که توفیق داد که دیگر بار در راستای محبت اهل بیت قدمی برداریم و از این مسیر توشه ای برای اخرت مان ذخیره کنیم
خدمت محب اهل بیت رسیدیم و پس از عرض ادب و ارادت یاد و خاطراتی از گذشته را زنده نگه داشتیم
کاری از
گروه فرهنگی هنری مسیر سبز.....
🔹️@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
خدا را هزاران بار شاکریم
که توفیق داد که دیگر بار در راستای محبت اهل بیت قدمی برداریم و از این مسیر توشه ای برای اخرت مان ذخیره کنیم
خدمت محب اهل بیت رسیدیم و پس از عرض ادب و ارادت یاد و خاطراتی از گذشته را زنده نگه داشتیم
کاری از
گروه فرهنگی هنری مسیر سبز.....
🔹️@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👏4
منتظران ظهور
#کف_خیابون_16 همین خستگی و کوفتگی باعث میشد که تمرکزم روی خواهر و مادرم به شدت کاهش پیدا کنه. البته من که کوچکتر از همه بودم اما باز هم یه اثر ضعیف میتونستم داشته باشم. چون مامانم افسانه را عادت داده بود که منو حساب کنند و گاهی ازم مشورت بخوان. من هر روز…
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇
#کف_خیابون_17
پاشدم آماده شدم که برم بیمارستان... اما مامانم به زور اصرار کرد که بیاد... نتونستم راضیش کنم که بمونه... تا اینکه با هم رفتیم... تو راه دوتامون مثل ابر بهار گریه میکردیم... طوری که راننده تاکسی تعجب کرده بود و دلش واسه ما میسوخت... اینقدر که حتی کرایه تاکسی هم نگرفت!
چون دم صبح بود و خیابونا حلوت بود چندان طولی نکشید که رسیدیم. رفتیم به اتفاقات. گفت اعلام کردن که تو راه هستند اما هنوز نیاوردنشون... چون مسافت زیاد بوده تا تهران، گفتن به بیمارستان همون اطراف مراجعه کنند!
ما که داشتیم میمردیم... نمیدونستیم چیکار کنیم... تنها راهی که داشتیم این بود که بکوبیم بریم شمال... مجبور شدیم همین کار هم کردیم... وقتی تماس گرفتم که آژانس بین شهری بیاد و با آژانس بریم که زودتر برسیم، اولین سوالی که برام پیش اومد این بود که ما الان باید کجا بریم؟ کدوم شهر؟ کدوم دهات؟ کدوم بیمارستان؟ آخه شمال که یه ذره و دو ذره نیست که بگیم میریم پیدا میکنیم!
دو سه بار مامانم از حال رفت... رنگش شده بود مثل گچ... مجبور شدم آژانس بین شهری را ردش کردم رفت... چون هم آدرس نداشتیم و هم مامانم اینقدر حالش بد بود که سرم و آمپول زد و خلاصه همونجا دو ساعت معطل شدیم...
وقتی رفته بودم واسه مامانم کمپوت بخرم که هم مثلا صبحونه اش باشه و هم جون بگیره، تا برگشتم، صدای گوشی مامانم شنیدم که داشت زنگ میخورد... دسپاچه شدم... زود رفتم گوشیش از کیفش درآوردم... با کمال تعجب دیدم شماره خونه است!! نمیدونستم چی به چیه... فقط جواب دادم...
-الو
-الو افشین؟ سلام؟ کجایین شماها؟
- سلام افسانه! آشغال! تو زنده ای؟ کجا بودی تا حالا؟
- وا! افشین این چه طرز حرف زدنه؟ آدم با خواهرش بزرگترش اینطوری حرف میزنه؟
- خانم خواهر بزرگتر! میدونی مامان الان تو چه حالیه؟ اصلا میدونی ما کجاییم؟ کجا بودی از دیشب تا حالا؟
- نه! فکر کردم مامان رفته مزون و تو هم رفتی سر کار! خط نمیداد وگرنه چند بار زنگ زدم... کجایین حالا؟
- بیمارستانیم. مامان داره از وحشت سکته میکنه!
- من الان میام! کدوم بیمارستانین؟
- لازم نکرده. همون جا باش تا ما بیاییم. فکر کنم سرم مامان کم کم تمومه.
مامانم چشماش باز کرد. وقتی فهمید که افسانه زنگ زده و خونه است، هم گریه کرد و هم خوشحال شد. پاشدیم رفتیم خونه. من با خودم گفتم حالا تا مامان، افسانه را ببینه میخوابونه زیر گوشش و... اما نه... مثل عاشق و معشوقی که بعد سال ها همدیگه را پیدا کرده بودن، همدیگه را تو بغل گرفتن و گریه کردن و قربون هم شدند!!!
اینا خیلی واسم مهم نبود. مهم این بود که افسانه زنده بود و تصادف نکرده بود و سالم برگشت خونه... اصلا اینا را گفتم که یه چیز دیگه بگم... اونم این که پس افسانه کجا بود؟ چرا اون شب تا دیر وقت حتی خبرمون هم نکرد؟ و این که کسانی که تصادف کرده بودن کیا بودن؟ و چرا اولین شماره ای که در گوشیشون بوده، شماره ما بوده؟
اینا را الان تو ذهنم اومده وگرنه همون موقع، اینقدر از دیدن افسانه شوکه و خوشحال بودیم که عقلمون به این چیزا نرسید و نتونستیم خیلی پرس و جو کنیم.
دو سه روز گذشت. چون فاصله گاراژ تا خونه چیذر زیاد بود، نمیتونستم ناهار بیام خونه... اما یه روز سرما خورده بودم و جون کار کردن نداشتم... تصمیم گرفتم برم خونه...از اوسام اجازه گرفتم و رفتم خونه. تا در را وا کردم با کمال تعجب دیدم هم مامان خونه است و هم افسانه! خیلی هم ناراحتند و اول تا آخر مملکت را بستن به فحش و بد وبیراه!!
ادامه دارد...
@mntazera
#کف_خیابون_17
پاشدم آماده شدم که برم بیمارستان... اما مامانم به زور اصرار کرد که بیاد... نتونستم راضیش کنم که بمونه... تا اینکه با هم رفتیم... تو راه دوتامون مثل ابر بهار گریه میکردیم... طوری که راننده تاکسی تعجب کرده بود و دلش واسه ما میسوخت... اینقدر که حتی کرایه تاکسی هم نگرفت!
چون دم صبح بود و خیابونا حلوت بود چندان طولی نکشید که رسیدیم. رفتیم به اتفاقات. گفت اعلام کردن که تو راه هستند اما هنوز نیاوردنشون... چون مسافت زیاد بوده تا تهران، گفتن به بیمارستان همون اطراف مراجعه کنند!
ما که داشتیم میمردیم... نمیدونستیم چیکار کنیم... تنها راهی که داشتیم این بود که بکوبیم بریم شمال... مجبور شدیم همین کار هم کردیم... وقتی تماس گرفتم که آژانس بین شهری بیاد و با آژانس بریم که زودتر برسیم، اولین سوالی که برام پیش اومد این بود که ما الان باید کجا بریم؟ کدوم شهر؟ کدوم دهات؟ کدوم بیمارستان؟ آخه شمال که یه ذره و دو ذره نیست که بگیم میریم پیدا میکنیم!
دو سه بار مامانم از حال رفت... رنگش شده بود مثل گچ... مجبور شدم آژانس بین شهری را ردش کردم رفت... چون هم آدرس نداشتیم و هم مامانم اینقدر حالش بد بود که سرم و آمپول زد و خلاصه همونجا دو ساعت معطل شدیم...
وقتی رفته بودم واسه مامانم کمپوت بخرم که هم مثلا صبحونه اش باشه و هم جون بگیره، تا برگشتم، صدای گوشی مامانم شنیدم که داشت زنگ میخورد... دسپاچه شدم... زود رفتم گوشیش از کیفش درآوردم... با کمال تعجب دیدم شماره خونه است!! نمیدونستم چی به چیه... فقط جواب دادم...
-الو
-الو افشین؟ سلام؟ کجایین شماها؟
- سلام افسانه! آشغال! تو زنده ای؟ کجا بودی تا حالا؟
- وا! افشین این چه طرز حرف زدنه؟ آدم با خواهرش بزرگترش اینطوری حرف میزنه؟
- خانم خواهر بزرگتر! میدونی مامان الان تو چه حالیه؟ اصلا میدونی ما کجاییم؟ کجا بودی از دیشب تا حالا؟
- نه! فکر کردم مامان رفته مزون و تو هم رفتی سر کار! خط نمیداد وگرنه چند بار زنگ زدم... کجایین حالا؟
- بیمارستانیم. مامان داره از وحشت سکته میکنه!
- من الان میام! کدوم بیمارستانین؟
- لازم نکرده. همون جا باش تا ما بیاییم. فکر کنم سرم مامان کم کم تمومه.
مامانم چشماش باز کرد. وقتی فهمید که افسانه زنگ زده و خونه است، هم گریه کرد و هم خوشحال شد. پاشدیم رفتیم خونه. من با خودم گفتم حالا تا مامان، افسانه را ببینه میخوابونه زیر گوشش و... اما نه... مثل عاشق و معشوقی که بعد سال ها همدیگه را پیدا کرده بودن، همدیگه را تو بغل گرفتن و گریه کردن و قربون هم شدند!!!
اینا خیلی واسم مهم نبود. مهم این بود که افسانه زنده بود و تصادف نکرده بود و سالم برگشت خونه... اصلا اینا را گفتم که یه چیز دیگه بگم... اونم این که پس افسانه کجا بود؟ چرا اون شب تا دیر وقت حتی خبرمون هم نکرد؟ و این که کسانی که تصادف کرده بودن کیا بودن؟ و چرا اولین شماره ای که در گوشیشون بوده، شماره ما بوده؟
اینا را الان تو ذهنم اومده وگرنه همون موقع، اینقدر از دیدن افسانه شوکه و خوشحال بودیم که عقلمون به این چیزا نرسید و نتونستیم خیلی پرس و جو کنیم.
دو سه روز گذشت. چون فاصله گاراژ تا خونه چیذر زیاد بود، نمیتونستم ناهار بیام خونه... اما یه روز سرما خورده بودم و جون کار کردن نداشتم... تصمیم گرفتم برم خونه...از اوسام اجازه گرفتم و رفتم خونه. تا در را وا کردم با کمال تعجب دیدم هم مامان خونه است و هم افسانه! خیلی هم ناراحتند و اول تا آخر مملکت را بستن به فحش و بد وبیراه!!
ادامه دارد...
@mntazera
منتظران ظهور
🗣️🗣️ مهم فوری با سلام و احترام ضمن عرض تسلیت شهادت سید و سالار شهیدان آقا امام حسین علیه السلام و یاران باوفایش و قبولی عزاداری های شما بزرگواران به اطلاع میرساند پیرو جلسه ای که در روز دوشنبه هفته گذشته با همراهی اعضای محترم انجمن و یکی از…
مهم
مهم
مهم
با سلام و احترام
به اطلاع اولیای گرامی میرساند
با توجه به جلسه ی پيش بينی نشده ای که برای بخشدار محترم محمدیه پيش آمده برنامه حضور ایشان در مدرسه از تاریخ فردا به تاریخ دیگری موکول شد که مقرر شد از طریق دهیاری محترم روستا اعلام گردد.
قبلا از همه اولیای گرامی که برنامه ریزی کرده بودند تا در این جلسه حضور داشته باشند عذرخواهیم و منتظر حضور شما بزرگواران در جلسه آینده هستیم.
با سپاس فراوان مدیریت دبستان
@mntazera
مهم
مهم
با سلام و احترام
به اطلاع اولیای گرامی میرساند
با توجه به جلسه ی پيش بينی نشده ای که برای بخشدار محترم محمدیه پيش آمده برنامه حضور ایشان در مدرسه از تاریخ فردا به تاریخ دیگری موکول شد که مقرر شد از طریق دهیاری محترم روستا اعلام گردد.
قبلا از همه اولیای گرامی که برنامه ریزی کرده بودند تا در این جلسه حضور داشته باشند عذرخواهیم و منتظر حضور شما بزرگواران در جلسه آینده هستیم.
با سپاس فراوان مدیریت دبستان
@mntazera
منتظران ظهور
#مزاج_خود_را_بشناسیم (۸) ویژگیهای شخصیتی طبع #گرم_تر(مرطوب) چشم: رنگ سفیدی چشم شان گرایش به قرمزی داردو عروق چشم مشخص است . دهان: مزه دهانشان خصوصا صبح زود شیرین است .بزاق دهانشان زیاد و کشدار است و کم تشنه میشوند. خواب: غلبه دم باعث سنگینی سر و خواب…
#مزاج_خود_را_بشناسیم (۹)
طبع #گرم_تر(مرطوب)
با چه کسانی ازدواج کنند؟!
افراد دموی بهتر است از ازدواج با افراد سودایی مزاج (مزاج سرد و خشک) پرهیز کنند ، چرا که سوداییها خلوت گزین و گوشه گیر هستند و تمایلی به شرکت در اجتماعات ندارند ، در حالیکه دموی مزاجها اهل معاشرت و رفت و آمد بسیارند.
در چه شغلی بهترین هستند؟!
دموی مزاجها با تفکر درباره مسائل مختلف تصمیم میگیرند و صبر و حوصله دارند. این ویژگی در کنار هوش هیجانی که دارند ، برای شغلهایی که به تصمیم گیری اورژانسی نیاز دارد فرد ایده آل هستند . ورزشهای بوکس و ووشو برای این دست افراد مناسب است .
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
طبع #گرم_تر(مرطوب)
با چه کسانی ازدواج کنند؟!
افراد دموی بهتر است از ازدواج با افراد سودایی مزاج (مزاج سرد و خشک) پرهیز کنند ، چرا که سوداییها خلوت گزین و گوشه گیر هستند و تمایلی به شرکت در اجتماعات ندارند ، در حالیکه دموی مزاجها اهل معاشرت و رفت و آمد بسیارند.
در چه شغلی بهترین هستند؟!
دموی مزاجها با تفکر درباره مسائل مختلف تصمیم میگیرند و صبر و حوصله دارند. این ویژگی در کنار هوش هیجانی که دارند ، برای شغلهایی که به تصمیم گیری اورژانسی نیاز دارد فرد ایده آل هستند . ورزشهای بوکس و ووشو برای این دست افراد مناسب است .
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera