💫امروز شنبه
☀️ ۲۴ تیر ۱۴۰۲
🌙 ۲۶ ذی الحجه ۱۴۴۴
🎄 ۱۵ ژوئیه ۲۰۲۳
📿ذکر روز:
«یا رَبِّ الْعالَمِین»
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
☀️ ۲۴ تیر ۱۴۰۲
🌙 ۲۶ ذی الحجه ۱۴۴۴
🎄 ۱۵ ژوئیه ۲۰۲۳
📿ذکر روز:
«یا رَبِّ الْعالَمِین»
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فرار مالیاتی تراکنشهای میلیاردی زیر ذره بین دولت :
آمارهای عجیب وزیر اقتصاد درباره فرار مالیاتی:
🔸دامادی به نام مادر همسرش پروندههای مختلف مالیاتی ایجاد کرده بود.
🔸۱۷۶ هزار نفر شناسایی شدند که ۷۰۰ هزار میلیارد تومان گردش مالی داشتند بدون اینکه یکبار به اندازه یک کارگر یا کارمند مالیات و حقوق کشور را بپردازند و حتی اسمی از این افراد نبود.
🔸۱۱۰۰ کد ملی نیز برای اشخاص ۵ تا ۱۰ سال داشتیم که تراکنشهای بالای میلیارد در طول سال داشتند.
پ ن :
در طرح دولت هوشمند (سامانه یکپارچه دولت ) دیگر جایی برای فرار مالیاتی ثروتمندان باقی نمی ماند.
@mntazera
آمارهای عجیب وزیر اقتصاد درباره فرار مالیاتی:
🔸دامادی به نام مادر همسرش پروندههای مختلف مالیاتی ایجاد کرده بود.
🔸۱۷۶ هزار نفر شناسایی شدند که ۷۰۰ هزار میلیارد تومان گردش مالی داشتند بدون اینکه یکبار به اندازه یک کارگر یا کارمند مالیات و حقوق کشور را بپردازند و حتی اسمی از این افراد نبود.
🔸۱۱۰۰ کد ملی نیز برای اشخاص ۵ تا ۱۰ سال داشتیم که تراکنشهای بالای میلیارد در طول سال داشتند.
پ ن :
در طرح دولت هوشمند (سامانه یکپارچه دولت ) دیگر جایی برای فرار مالیاتی ثروتمندان باقی نمی ماند.
@mntazera
#قرض_الحسنه
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
«مردی نبود فتاده را پای زدن
گر دست فتاده ای بگیری مردی»
🤝اعطاء تسهیلات قرض الحسنه کوتاه مدت به مبلغ 20.000.000﷼
بابت پرداخت بدهی
مبلغ این وام ، از محل جمع آوری نذورات مردمی و عواید حاصل از فروش طرح تفکیک زباله پرداخت شد.
👈این تسهیلات طبق اولویت بندی نیاز های مراجعین و بعد از بررسی های لازم به آنها اعطاء میگردد.
🤝🤝شماهم میتوانید با ما در این کار خیر همراه باشید.🤝🤝
شماره کارت جهت کمک 👇👇
6277.6012.6595.4642
____
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
«مردی نبود فتاده را پای زدن
گر دست فتاده ای بگیری مردی»
🤝اعطاء تسهیلات قرض الحسنه کوتاه مدت به مبلغ 20.000.000﷼
بابت پرداخت بدهی
مبلغ این وام ، از محل جمع آوری نذورات مردمی و عواید حاصل از فروش طرح تفکیک زباله پرداخت شد.
👈این تسهیلات طبق اولویت بندی نیاز های مراجعین و بعد از بررسی های لازم به آنها اعطاء میگردد.
🤝🤝شماهم میتوانید با ما در این کار خیر همراه باشید.🤝🤝
شماره کارت جهت کمک 👇👇
6277.6012.6595.4642
____
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👍4👏3
با تایید سخنگوی شورای نگهبان مصوبه ی جدید مجلس شورای اسلامی مبنی بر واردات خودروهای کارکرده خارجی به قانونی لازم الاجرا برای دستگاههای دولتی تبدیل شد.
امید است با همت دولت انحصار صنعت خودرو سازی شکسته ، سبب ریزش قیمت خودروهای داخلی شده و به طبع آن شاهد رقابتی شدن بازار و بالا رفتن کیفیت خودروها باشیم .
#اصلاح_ساختارها
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
امید است با همت دولت انحصار صنعت خودرو سازی شکسته ، سبب ریزش قیمت خودروهای داخلی شده و به طبع آن شاهد رقابتی شدن بازار و بالا رفتن کیفیت خودروها باشیم .
#اصلاح_ساختارها
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
👏4
منتظران ظهور
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇 #کف_خیابون_9 شهید شاهرودی نوشته بود: پرونده افشین را بررسی کردم. باید میرفتم سراغ خانوادش. یه خانواده معمولی که طرفای میدون امام حسین و بیمارستان امام حسین خونشون بود. خیلی معمولی. پدرش که فوت شده بود. مادرش هم در یه خونه سبزی پاک کنی و خوردکنی…
#کف_خیابون_10
افشین و مامانش که خیلی تعجب کرده بودن میگن: «ینی چی شو میدم؟!»
افسانه قهقهه زنان میگه: «قربون مامان و داداش دهاتیم بشم که اینقدر کلاسشون پایینه! خب معلومه... ینی چون ورزشکار و سرحال و مانکنی هستم، لباس ها را میپوشم و راه میرم و پول درمیارم!»
افشین و مامانش چندان از این شغل ها و برنامه ها سر در نمیاوردن. فقط ازش سوال میپرسن: «پولش چطوره؟ کفاف کارت شارژت میده؟!»
افسانه جواب میده: «کفاف کارت شارژم؟! ینی هیکل توپ من فقط در حدّ کارت شارژ می ارزه؟! ازت انتظار نداشتم داداشی!»
مامانش میگه: «خیلی خب حالا تو ام! چه فورا به پر قباش برمیخوره؟! خب حالا پول و پلش چطوریه؟!»
افسانه میگه: «تو خواب هم نمیبینین! کفش ماهی پونصد هزار تومن هست! اگر هم کارم را خوب انجام بدم، بیشتر هم میشه. حتی شاید بیمه هم بشم.»
دهان افشین و مامان بیچاره اش تقریبا بسته میشه و نمیتونند دیگه حرفی بزنند. همین که افسانه تونسته خرج دانشگاه آزادش را دربیاره خیلی هم باید خدا را شکر میکردن.
افشین نوشته بود: «افسانه روز به روز خوشحال تر و سر حال تر میشد. خیلی به خودش میرسید. یکی دو هفته ای که گذشت، هر شب با لباسای لوکس و جدید میومد خونه و حتی بعضی وقتها به زور و اصرار افسانه، مامانم هم لباسای گرون قیمت را میپوشید و از هم عکس میگرفتند.
اینقدر کل زندگی ما سرگرم قر و فر افسانه خانم شده بود که غم و غصه هامون یادمون میرفت. جوری که حتی ما که خیلی واسه سالگرد بابامون حساس بودیم، اون سال دو سه روز بعدش یادمون اومد که یادبود بابام گذشته و واسش مراسم نگرفتیم.
واسه من نه پول کار افسانه مهم بود و نه از خرج دانشگاه آزادش میترسیدم! چون نمرده بودم که! کار میکردم و میدادم. من فقط از این خوشحال بودم که مامانم داره میخنده و بعد از چند سال که از فوت بابام میگذشت، یه ته آرایش و رژ و خط چشمی به قیافه مامانم میدیدم و از این بابت خیلی احساس آرامش میکردم. چون همه زندگی ما با بدبختی گذشته بود. حالا با کار افسانه شرایطمون داشت عوض میشد. روحیه و رنگ و لعاب مامانمون هم بعضی از شب ها که افسانه اصرار میکرد خوب شده بود. وقتی حال مامان یه خونه خوب باشه، همه حالشون خوبه.
افسانه هم همین که سرگرم هست و خوش میگذرونه و درساش هم میخونه و کارش هم گرفته خیلی آرومم میکرد. از شما چه پنهون، منم وقتی میدیدم که افسانه هر روز دو ساعت میره باشگاه و بدن و هیکلش هر روز ورزیده تر و جذاب تر میشه و حتی از زمانی که کار پیدا کرده، خوشکل تر هم شده، خوشم میومد و بیشتر دوسش داشتم.
حدودا سه ماه به همین ترتیب گذشت. صبح تا ظهر دانشگاه. عصر هم باشگاه و مزون. بعدا فهمیدم که صاب کارش شرط گذاشته که اگر میخوای پیش من کار کنی و پول دربیاری، باید بری باشگاه و رژیمت هم با برنامه کارت در مزون پیش ببری و از این حرفها.
سه چهار ماه که گذشت، افسانه هر شب بقیه شام و دسر مزون که اضاف اومده بود را هم با خودش میاورد خونه. چشممون به جمال پیتزا و پپرونی و شیرینی های با کلاس و انواع نوشیدنی های خارجی هم روشن شد. جوری شده بود که خدا را شکر میکردیم و مامانم احساس میکرد که در رحمت الهی به زندگیمون باز شده از بس داشت بهمون خوش میگذشت.
تا اینکه یه شب، افسانه به جای اینکه ساعت 9 خونه باشه، دیر کرد و نیومد. مامانم واسش زنگ زد. افسانه گوشیو برداشت. معلوم بود که دور و برش خیلی شلوغه. به مامانم گفت امشب شو دارم... دیرتر میام. اون شب افسانه ساعت 10 نه... 11 نه... بلکه 2ونیم نصف شب اومد خونه.
من که خوابم برده بود. صبح که بیدار شدم، مستقیم اول رفتم اتاق افسانه. دیدم مثل پری دریایی خوابیده. لباسی هم که پوشیده بود خیلی نظرمو جلب کرد... مامانم بهم گفت افسانه دیشب حدودای ساعت 3 اومده خونه. بچم کارش خیلی سخته. خیلی زحمت میکشه!
صبحونه خوردم و میخواستم برم گاراژ اوس جلال، که مامانم گفت: دیشب افسانه یه پاکت بهم داده که بهت بدم. نمیدونم چیه؟ فقط گفته افشین بازش کنه!
پاکت را گرفتم... یه کم سنگین بود... بازم کردم... چی میدیدم؟!! ... دیدم دو ملیون تومن تراول پنجاهی خشک و تا نخورده واسم گذاشته... یه کاغذم هم نوشته بود واسم... نوشته بود: اولین حقوق شو ناید (اجرای شبانه) خودمو تقدیم میکنم به داداش افشین گلم!
خیلی خوشحال شدم... قبل از رفتنم، یه نگاه کردم که مامانم منو نبینه... وقتی مامانم رفت آشپرخونه... آروم رفتم تو اتاق افسانه... بهش نزدیک شدم... خواب خواب بود... صورتمو بردم نزدیک صورتش... یه بوس کوچولوی آروم کردم و از اتاقش اومدم بیرون و رفتم سر کار.»
ادامه دارد...
@mntazera
افشین و مامانش که خیلی تعجب کرده بودن میگن: «ینی چی شو میدم؟!»
افسانه قهقهه زنان میگه: «قربون مامان و داداش دهاتیم بشم که اینقدر کلاسشون پایینه! خب معلومه... ینی چون ورزشکار و سرحال و مانکنی هستم، لباس ها را میپوشم و راه میرم و پول درمیارم!»
افشین و مامانش چندان از این شغل ها و برنامه ها سر در نمیاوردن. فقط ازش سوال میپرسن: «پولش چطوره؟ کفاف کارت شارژت میده؟!»
افسانه جواب میده: «کفاف کارت شارژم؟! ینی هیکل توپ من فقط در حدّ کارت شارژ می ارزه؟! ازت انتظار نداشتم داداشی!»
مامانش میگه: «خیلی خب حالا تو ام! چه فورا به پر قباش برمیخوره؟! خب حالا پول و پلش چطوریه؟!»
افسانه میگه: «تو خواب هم نمیبینین! کفش ماهی پونصد هزار تومن هست! اگر هم کارم را خوب انجام بدم، بیشتر هم میشه. حتی شاید بیمه هم بشم.»
دهان افشین و مامان بیچاره اش تقریبا بسته میشه و نمیتونند دیگه حرفی بزنند. همین که افسانه تونسته خرج دانشگاه آزادش را دربیاره خیلی هم باید خدا را شکر میکردن.
افشین نوشته بود: «افسانه روز به روز خوشحال تر و سر حال تر میشد. خیلی به خودش میرسید. یکی دو هفته ای که گذشت، هر شب با لباسای لوکس و جدید میومد خونه و حتی بعضی وقتها به زور و اصرار افسانه، مامانم هم لباسای گرون قیمت را میپوشید و از هم عکس میگرفتند.
اینقدر کل زندگی ما سرگرم قر و فر افسانه خانم شده بود که غم و غصه هامون یادمون میرفت. جوری که حتی ما که خیلی واسه سالگرد بابامون حساس بودیم، اون سال دو سه روز بعدش یادمون اومد که یادبود بابام گذشته و واسش مراسم نگرفتیم.
واسه من نه پول کار افسانه مهم بود و نه از خرج دانشگاه آزادش میترسیدم! چون نمرده بودم که! کار میکردم و میدادم. من فقط از این خوشحال بودم که مامانم داره میخنده و بعد از چند سال که از فوت بابام میگذشت، یه ته آرایش و رژ و خط چشمی به قیافه مامانم میدیدم و از این بابت خیلی احساس آرامش میکردم. چون همه زندگی ما با بدبختی گذشته بود. حالا با کار افسانه شرایطمون داشت عوض میشد. روحیه و رنگ و لعاب مامانمون هم بعضی از شب ها که افسانه اصرار میکرد خوب شده بود. وقتی حال مامان یه خونه خوب باشه، همه حالشون خوبه.
افسانه هم همین که سرگرم هست و خوش میگذرونه و درساش هم میخونه و کارش هم گرفته خیلی آرومم میکرد. از شما چه پنهون، منم وقتی میدیدم که افسانه هر روز دو ساعت میره باشگاه و بدن و هیکلش هر روز ورزیده تر و جذاب تر میشه و حتی از زمانی که کار پیدا کرده، خوشکل تر هم شده، خوشم میومد و بیشتر دوسش داشتم.
حدودا سه ماه به همین ترتیب گذشت. صبح تا ظهر دانشگاه. عصر هم باشگاه و مزون. بعدا فهمیدم که صاب کارش شرط گذاشته که اگر میخوای پیش من کار کنی و پول دربیاری، باید بری باشگاه و رژیمت هم با برنامه کارت در مزون پیش ببری و از این حرفها.
سه چهار ماه که گذشت، افسانه هر شب بقیه شام و دسر مزون که اضاف اومده بود را هم با خودش میاورد خونه. چشممون به جمال پیتزا و پپرونی و شیرینی های با کلاس و انواع نوشیدنی های خارجی هم روشن شد. جوری شده بود که خدا را شکر میکردیم و مامانم احساس میکرد که در رحمت الهی به زندگیمون باز شده از بس داشت بهمون خوش میگذشت.
تا اینکه یه شب، افسانه به جای اینکه ساعت 9 خونه باشه، دیر کرد و نیومد. مامانم واسش زنگ زد. افسانه گوشیو برداشت. معلوم بود که دور و برش خیلی شلوغه. به مامانم گفت امشب شو دارم... دیرتر میام. اون شب افسانه ساعت 10 نه... 11 نه... بلکه 2ونیم نصف شب اومد خونه.
من که خوابم برده بود. صبح که بیدار شدم، مستقیم اول رفتم اتاق افسانه. دیدم مثل پری دریایی خوابیده. لباسی هم که پوشیده بود خیلی نظرمو جلب کرد... مامانم بهم گفت افسانه دیشب حدودای ساعت 3 اومده خونه. بچم کارش خیلی سخته. خیلی زحمت میکشه!
صبحونه خوردم و میخواستم برم گاراژ اوس جلال، که مامانم گفت: دیشب افسانه یه پاکت بهم داده که بهت بدم. نمیدونم چیه؟ فقط گفته افشین بازش کنه!
پاکت را گرفتم... یه کم سنگین بود... بازم کردم... چی میدیدم؟!! ... دیدم دو ملیون تومن تراول پنجاهی خشک و تا نخورده واسم گذاشته... یه کاغذم هم نوشته بود واسم... نوشته بود: اولین حقوق شو ناید (اجرای شبانه) خودمو تقدیم میکنم به داداش افشین گلم!
خیلی خوشحال شدم... قبل از رفتنم، یه نگاه کردم که مامانم منو نبینه... وقتی مامانم رفت آشپرخونه... آروم رفتم تو اتاق افسانه... بهش نزدیک شدم... خواب خواب بود... صورتمو بردم نزدیک صورتش... یه بوس کوچولوی آروم کردم و از اتاقش اومدم بیرون و رفتم سر کار.»
ادامه دارد...
@mntazera
👍5
⭕️ افزایش مبلغ وام تامین اجتماعی/ سفر کرامت رضوی از نیمه اول مرداد آغاز خواهد شد
🔸رئیس سازمان تأمین اجتماعی: مرحله دوم ثبت نام وام قرضالحسنه به فوریت آغاز خواهد شد.
🔹مبلغ وام قرضالحسنه تامین اجتماعی از ۱۲ میلیون تومان به ۲۰ میلیون تومان افزایش پیدا کرده است.
👉 yjc.ir/00Zdps
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
🔸رئیس سازمان تأمین اجتماعی: مرحله دوم ثبت نام وام قرضالحسنه به فوریت آغاز خواهد شد.
🔹مبلغ وام قرضالحسنه تامین اجتماعی از ۱۲ میلیون تومان به ۲۰ میلیون تومان افزایش پیدا کرده است.
👉 yjc.ir/00Zdps
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
منتظران ظهور
#مزاج_خود_را_بشناسیم (۶) ویژگیهای ظاهری طبع #گرم_تر(مرطوب) مو: دموی ها معمولا پر مو هستند ، موهای حالت دار ، مجعد و ضخیم دارند، موهای آنان در سنین جوانی و میانسالی ریزش زیادی ندارد و دچار سفیدی موی زودرس هم نمیشوند ، اما در سنین بالا در پیری و کهولت مثل…
#مزاج_خود_را_بشناسیم (۷)
ویژگی های ظاهری طبع #گرم_تر(مرطوب)
حرکات بدن :
حرکات بدن دموی ها نسبتا سریع و با نشاط و هستند. اماسرعت عمل و چالاکی شان به افراد صفراوی نمی رسد . در مقابل دوام تحرک آنان از صفراوی ها بیشتر است .در کارها زود خسته نمیشوند و کم نمی آوردند.
تکلم :
نسبتا سریع صحبت میکنند ، صدای قوی محکم و رسایی دارند.
پوشش:
در فصول بهار و تابستان معمولا کمتر از دیگران و در پاییز و زمستان لباس معمولی میپوشند .
بینی و چانه درشتی دارند .
میل جنسی زیاد ، فراوان و مداوم دارند.
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
ویژگی های ظاهری طبع #گرم_تر(مرطوب)
حرکات بدن :
حرکات بدن دموی ها نسبتا سریع و با نشاط و هستند. اماسرعت عمل و چالاکی شان به افراد صفراوی نمی رسد . در مقابل دوام تحرک آنان از صفراوی ها بیشتر است .در کارها زود خسته نمیشوند و کم نمی آوردند.
تکلم :
نسبتا سریع صحبت میکنند ، صدای قوی محکم و رسایی دارند.
پوشش:
در فصول بهار و تابستان معمولا کمتر از دیگران و در پاییز و زمستان لباس معمولی میپوشند .
بینی و چانه درشتی دارند .
میل جنسی زیاد ، فراوان و مداوم دارند.
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺حرم سیدالشهدا با فرشهای قرمز به استقبال زائران و عزاداران ماه محرم رفت
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
❤6
لات بازی آقازاده رجب رحمانی نماینده تاکستان در مجلس
نماینده و استاندار یه لشکر ماشین راه انداختن دنبال خودشون بعد آقازاده نماینده مجلس استوری گذاشته که نگاه کنید بابای من جلوتره 😑
دلقکها مملکت رو با مهدکودک اشتباه گرفتن🤬
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
نماینده و استاندار یه لشکر ماشین راه انداختن دنبال خودشون بعد آقازاده نماینده مجلس استوری گذاشته که نگاه کنید بابای من جلوتره 😑
دلقکها مملکت رو با مهدکودک اشتباه گرفتن🤬
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
🤬6
منتظران ظهور
قسمت یازدهم چمران : خب ، حالا متقاعد شدی که راه ما دو تا از هم جداست و خیلی با هم فاصله داریم ؟! پروانه : نه ، آقای مهندس! چشم شما افتاده به خونه و کارخونه پدرم ،من اگر از شما پایین تر نباشم ، قطعا بالاتر نیستم ، این مال و ثروتی که می بینی یک سنتش هم…
قسمت دوازدهم
این بار این پروانه است که چمران را با خود به تونل زمان میبرد .
[ساحل منطقه کپر نشین و محروم اسکاتلند ]
چمران و پروانه از ساحل به سمت خشکی حرکت میکنند و پروانه توضیح میدهد .
من از اینجا آمده ام ، وطن من اسکاتلنده !!
چمران :
[مبهوت] پدر امریکایی ، دختر اسکاتلندی ؟!
پروانه :
حادثه ای برای جان و ماریا «پدر و مادر پروانه » در ماه عسل اتفاق افتاد که باعث شد ماریا دیگه بچه دار نشه ،
به همین دلیل جان و ماریا تصمیم گرفتند بچه هایی رو از کشورهای مختلف به فرزندی قبول کنند .
من هم یکی از اون بچه ها هستم ، در واقع بچه هایی که پدر و مادرم بزرگ کردند هیچ کدام خواهر و برادر واقعی نیستند.
اگر جان و ماریا من رو به فرزندی قبول نمیکردند ، من هم یکی از ساکنان این منطقه فقیر نشین و کثیف اسکاتلند بودم .
همچنان که چمران و پروانه در بین کپرها حرکت میکنند چشم شان به جان و ماریا می افتد که با پدر و مادر واقعی پروانه برای سرپرستی پروانه درحال گفتگو هستند،
پدر و مادر واقعی پروانه با چشمانی اشک آلود اما با قلبی مطمئن فرزندانشان را همراه جان و ماریا بدرقه میکنند .
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazer
این بار این پروانه است که چمران را با خود به تونل زمان میبرد .
[ساحل منطقه کپر نشین و محروم اسکاتلند ]
چمران و پروانه از ساحل به سمت خشکی حرکت میکنند و پروانه توضیح میدهد .
من از اینجا آمده ام ، وطن من اسکاتلنده !!
چمران :
[مبهوت] پدر امریکایی ، دختر اسکاتلندی ؟!
پروانه :
حادثه ای برای جان و ماریا «پدر و مادر پروانه » در ماه عسل اتفاق افتاد که باعث شد ماریا دیگه بچه دار نشه ،
به همین دلیل جان و ماریا تصمیم گرفتند بچه هایی رو از کشورهای مختلف به فرزندی قبول کنند .
من هم یکی از اون بچه ها هستم ، در واقع بچه هایی که پدر و مادرم بزرگ کردند هیچ کدام خواهر و برادر واقعی نیستند.
اگر جان و ماریا من رو به فرزندی قبول نمیکردند ، من هم یکی از ساکنان این منطقه فقیر نشین و کثیف اسکاتلند بودم .
همچنان که چمران و پروانه در بین کپرها حرکت میکنند چشم شان به جان و ماریا می افتد که با پدر و مادر واقعی پروانه برای سرپرستی پروانه درحال گفتگو هستند،
پدر و مادر واقعی پروانه با چشمانی اشک آلود اما با قلبی مطمئن فرزندانشان را همراه جان و ماریا بدرقه میکنند .
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazer
🤝خدمتی دیگر
✨✨✨✨✨✨
🍃تحویل مبلمان ۷ نفره به خانواده ی نیازمند با همکاری گروه جهادی منتظران ظهور( عج)
⚡️روح اموات این خیر عزیز فاتحه ای قرائت فرمایید🙏
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
✨✨✨✨✨✨
🍃تحویل مبلمان ۷ نفره به خانواده ی نیازمند با همکاری گروه جهادی منتظران ظهور( عج)
⚡️روح اموات این خیر عزیز فاتحه ای قرائت فرمایید🙏
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👏4👍3
✨اطلاعیه✨
💥افتخاری دیگر برای روستای باورس🔥
🥋🥊کسب مدال نقره🥈 توسط آقای سید عرفان حسینی و
🥋🥊کسب مدال برنز🥉 توسط آقای مرتضی اسدی
🏙کسب مقام دوم و سوم در مسابقات کیک بوکسینگ کشوری در شهر تهران رو تبریک عرض کرده به امید افتخارات بیشتر ❤️
💐
خدا را سپاس از جهت خبر های خوش موفقیت🌺🙏
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
💥افتخاری دیگر برای روستای باورس🔥
🥋🥊کسب مدال نقره🥈 توسط آقای سید عرفان حسینی و
🥋🥊کسب مدال برنز🥉 توسط آقای مرتضی اسدی
🏙کسب مقام دوم و سوم در مسابقات کیک بوکسینگ کشوری در شهر تهران رو تبریک عرض کرده به امید افتخارات بیشتر ❤️
💐
خدا را سپاس از جهت خبر های خوش موفقیت🌺🙏
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👏12🥰2
بانوی ایرانی کاشف پادزهر قرص برنج، دانشمند برتر جهان شد
فاطمه فرجادیان دانشمند ۴۳ ساله با دکترای رشتهٔ شیمی پلیمر از دانشگاه شیراز بهتازگی دانشمند برترِ جهان شناخته شد.
کشف پادزهر قطعی قرص برنج که در مرحلهٔ کارآزمایی بالینی است توسط این دانشمند ایرانی صورت گرفته است.
این دانشمند با ترکیبات جدید توانسته محصولات دارویی جدید تولید کند که این ترکیبات استفادهشده در پروژهها دارای ساختار نوآورانه بودهاند.
✅ او در مورد مهاجرت گفته که فرصتش چند باری برای من هم فراهم شده اما بهخاطر احساس مسئولیتپذیری در شغل محولشده و دِینی که به وطن دارم از آن صرفنظر کردم.
@mntazera
فاطمه فرجادیان دانشمند ۴۳ ساله با دکترای رشتهٔ شیمی پلیمر از دانشگاه شیراز بهتازگی دانشمند برترِ جهان شناخته شد.
کشف پادزهر قطعی قرص برنج که در مرحلهٔ کارآزمایی بالینی است توسط این دانشمند ایرانی صورت گرفته است.
این دانشمند با ترکیبات جدید توانسته محصولات دارویی جدید تولید کند که این ترکیبات استفادهشده در پروژهها دارای ساختار نوآورانه بودهاند.
✅ او در مورد مهاجرت گفته که فرصتش چند باری برای من هم فراهم شده اما بهخاطر احساس مسئولیتپذیری در شغل محولشده و دِینی که به وطن دارم از آن صرفنظر کردم.
@mntazera
👏9
موسسه انتشاراتی گاج در ناعادلانه ترین روش ممکن ، سالها در سایه حمایت مافیای آموزشی و کنکور پولهای هنگفتی به جیب میزدند ، بعد از لگد پراکنی به کلیت نظام و تحریک دانش آموزان معصوم به آشوب که درک درستی از سیاست ندارند و بعضا منجر به سو پیشینه برای آنان شد ، با حکم قوه قضاییه تعطیل شد .
تا باد چنین بادا ...
پ ن :
چرخه مالی مافیای آموزشی و کنکور پدیده ای در کشور رقم زد که قشر متوسط به بالا (دهک های متمول جامعه ) شانس بیشتری برای رسیدن به مدارج عالی کشور داشته باشند . حرف زدن این جماعت از نبود عدالت ،بیشتر شبیه یک جوک با خنده تلخ تر از زهر است .
@mntazera
تا باد چنین بادا ...
پ ن :
چرخه مالی مافیای آموزشی و کنکور پدیده ای در کشور رقم زد که قشر متوسط به بالا (دهک های متمول جامعه ) شانس بیشتری برای رسیدن به مدارج عالی کشور داشته باشند . حرف زدن این جماعت از نبود عدالت ،بیشتر شبیه یک جوک با خنده تلخ تر از زهر است .
@mntazera
👍7