منتظران ظهور
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇 #کف_خیابون_5 همینجوری که داشتم باخودم فکر میکردم و اوضاع اون لحظه برام خیلی عادی به نظر نمیرسید، قطار شهری اومد و سوار شدیم. جمعیت زیادی پیاده و سوار شدند. من هم مواظب کیف و ساکم بودم و هم مواظب اسلحه ام. رفتم و یه گوشه ایستادم. فاصله من و…
#کف_خیابون_6
فهمیدم مانور دارند... اما نمیدونستم چقدر جدی هستند! ... به خاطر همین، تا یه نفر با لگد در دسشویی را باز کرد، با سر رفتم توی شکمش و انداختمش زمین... هیکلی بود... به خاطر همین توی راهروی کوچیک و اصولا هر جای تنگ و ترش، ابتکار عمل از آدمای هیکلی برداشته میشه و برگ برنده دست کسانی هست که هیکلشون کوچیکتر باشه...
فهمیدم که از عمد اینو انداختند جلو تا آموزشش بدن... منم حسابی آموزشش دادم... با هم گلاویز نباید میشدیم... چون زیر دست و پای چنین آدمی در چنین جایی رفتن، خودکشیه... من فقط تونستم بچسبونمش به دیوار و با سر زانوم بزنم توی شکمش... اونم بی جنبه! ته قنداق تفنگش را نثار صورتم کرد... اگر حتی یک ثانیه بیشتر معطل کرده بودم، الان زیر تیغ جراحی فک صورتم بودم...
فورا جاخالی دادم و از زیر دستاش، رفتم پشت سرش... رفتن به پشت سر یه آدم هیکلی در جای تنگ، مثل اینه که داری آخرین شانست را امتحان میکنی... یا باید بکشیش یا باید بیهوشش کنی! ... خب از بچه های خودمون بود... نباید میمرد... هرچند کلا اجازه قتل مستقیم نداشتم... اما فقط ترجیح دادم بیهوشش کنم تا از شرش خلاص بشم... زدم توی گودی گردنش و بیهوشش کردم...
وقتی کارم با اون تموم شد، خیلی آروم رفتم بالا... پله پله که قدم برمیداشتم احساس کردم خیلی ساکته... فقط دو احتمال داشت... یا دارن همه منو میبینند یا منتظرن برم بالا و کلکلم را بکنند!
من فقط یه کار کردم... روی یکی از همون پله ها نشستم! آره فقط نشستم و منتظر موندم ببینم چی میبشه؟! چون نمیدونستم بالا چه خبره؟ پایین که اون بابا بیهوش بود و تا به هوش بیاد و به خودش بیاد و اسمش یادش بیاد و اینا... حداقل نیم ساعتی طول میکشه... پس فقط باید مینشستم و ببینم این سیرک کی میخواد تموم بشه؟
سه چهار دقیقه گذشت... یه صدایی اومد که گفت: «سلام آقا! خسته نباشید! بفرمایید بالا! مانور تموم شد.»
اما من تکون نخوردم!
بازم اون صدا گفت: «بفرمایید جناب! مانور تموم شد! جلسه داره شروع میشه. بفرمایید لطفا!»
بازم تکون نخوردم و همینجوری که آروم آروم بند کفشم را باز میکردم، آماده و بی حرکت نشستم و به طرف صدا نگاه میکردم! آخه دربارم چی فکر میکردن که داشتن به این تابلویی امتحانم میکردن؟!
یاد برنامه حیات وحش بخیر! میگفت قورباغه یه صفتی داره که وقتی میخواد جهش کنه، خودشو اول جمع میکنه... به طرف بالا به صورت ناگهانی خیز برمیداره... تمام وزنش را به طرف هدفش پرتاب میکنه... پاهاش آویزون... به طرف جلو جهش میکنه و مکانش را تغییر میده...
فقط همینو بگم که وقتی دیدند من خودمو آفتابی نمیکنم، مثل عقاب، سه نفرشون پریدند جلوی من و با تفنگ پینت بال به طرفم شلیک کردند! من فقط فرصت کردم بدون هیچ مقدمه ای خودمو و تمام وزنمو و حیثیت و شرافت کاریم و کلا هر چی داشتم و نداشتم... مثل همون قورباغه ای که ذکر خیرش بود، به طرف دیوار رو به روی میله های راه پله پرتاب کنم تا مورد اصابت شلیک پینت بال قرار نگیرم و بدنمو کبود نکنند!
وقتی به خودم اومدم، خودمو مثل اعلامیه روی دیوار دیدم که سینه و شکمم را محکم چسبونده بودم به دیوار... برگشتم و پشت سرم نگاه کردم... سه رنگ قرمز و زرد و سیاه با شدت و شتاب زیاد به جایی که نشسته بودم پاشیده شده بود! آخه از این فاصله نزدیک، کسی اینجوری با پینت بال به طرف هم شلیک نمیکنن! اینا دیگه کی بودن؟! این پرتاب کردن خودمو و نگاه کردن پشت سرم، شاید پنج شش ثانیه هم نشد... فرصت توقف و در اعماق فکر فرو رفتن و این حرفا نبود...
من فقط دلم میخواست تا خاتمه مانور اعلام نشده، یه حالی ازشون بگیرم... فورا دو تا کفشمو که بندش را باز کرده بودم و آماده و دم دستم بود آوردم بیرون... کفشام نیم پوتین بود... نیم پوتیم هم قرصه و هم نسبتا سنگین... مثل فنر برگشتم سر جام... دقیقا رو به روشون... تا میخواستن به خودشون بیان... تمام زورمو توی دستام جمع کردم... دیگه فرصت نشونه گیری و ذکر و ورد نبود... جوری با شدت و سرعت، دو تا نیم پوتینم را به طرف صورتشون پرتاب کردم که دوتاشون نقش بر زمین شدند و سومی هم که ترسیده بود، فورا پناه گرفت...
سوت اعلام پایان مانور زده شد... بیایید با هم مرور کنیم... مانوری با کمتر از 15 دقیقه... یکی بی هوش توی دسشویی خوابیده... دو تا صورت کبود توی حال افتادن... یه نفر هم مثلا پناه گرفته اما مشخصه خیلی ترسیده... حالا بقیه بچه های ما کجان؟!
بگذریم... اگه بخوام بگم طولانی میشه... اما اونا چندان درگیر نشده بودند و پس از پایان مانور، یکی از پشت مبل پیداش شد... یکی از توی فریزر... یکی از روی سقف کاذب پرید پایین... یکی دو نفر هم بالای درخت کاج کنار ساختمون ما وسط کوچه و...
فقط میتونستم بگم: «خیره ان شاءالله... پرونده ای که نکوست، از مانورش پیداست!»
ادامه دارد...
@mntazera
فهمیدم مانور دارند... اما نمیدونستم چقدر جدی هستند! ... به خاطر همین، تا یه نفر با لگد در دسشویی را باز کرد، با سر رفتم توی شکمش و انداختمش زمین... هیکلی بود... به خاطر همین توی راهروی کوچیک و اصولا هر جای تنگ و ترش، ابتکار عمل از آدمای هیکلی برداشته میشه و برگ برنده دست کسانی هست که هیکلشون کوچیکتر باشه...
فهمیدم که از عمد اینو انداختند جلو تا آموزشش بدن... منم حسابی آموزشش دادم... با هم گلاویز نباید میشدیم... چون زیر دست و پای چنین آدمی در چنین جایی رفتن، خودکشیه... من فقط تونستم بچسبونمش به دیوار و با سر زانوم بزنم توی شکمش... اونم بی جنبه! ته قنداق تفنگش را نثار صورتم کرد... اگر حتی یک ثانیه بیشتر معطل کرده بودم، الان زیر تیغ جراحی فک صورتم بودم...
فورا جاخالی دادم و از زیر دستاش، رفتم پشت سرش... رفتن به پشت سر یه آدم هیکلی در جای تنگ، مثل اینه که داری آخرین شانست را امتحان میکنی... یا باید بکشیش یا باید بیهوشش کنی! ... خب از بچه های خودمون بود... نباید میمرد... هرچند کلا اجازه قتل مستقیم نداشتم... اما فقط ترجیح دادم بیهوشش کنم تا از شرش خلاص بشم... زدم توی گودی گردنش و بیهوشش کردم...
وقتی کارم با اون تموم شد، خیلی آروم رفتم بالا... پله پله که قدم برمیداشتم احساس کردم خیلی ساکته... فقط دو احتمال داشت... یا دارن همه منو میبینند یا منتظرن برم بالا و کلکلم را بکنند!
من فقط یه کار کردم... روی یکی از همون پله ها نشستم! آره فقط نشستم و منتظر موندم ببینم چی میبشه؟! چون نمیدونستم بالا چه خبره؟ پایین که اون بابا بیهوش بود و تا به هوش بیاد و به خودش بیاد و اسمش یادش بیاد و اینا... حداقل نیم ساعتی طول میکشه... پس فقط باید مینشستم و ببینم این سیرک کی میخواد تموم بشه؟
سه چهار دقیقه گذشت... یه صدایی اومد که گفت: «سلام آقا! خسته نباشید! بفرمایید بالا! مانور تموم شد.»
اما من تکون نخوردم!
بازم اون صدا گفت: «بفرمایید جناب! مانور تموم شد! جلسه داره شروع میشه. بفرمایید لطفا!»
بازم تکون نخوردم و همینجوری که آروم آروم بند کفشم را باز میکردم، آماده و بی حرکت نشستم و به طرف صدا نگاه میکردم! آخه دربارم چی فکر میکردن که داشتن به این تابلویی امتحانم میکردن؟!
یاد برنامه حیات وحش بخیر! میگفت قورباغه یه صفتی داره که وقتی میخواد جهش کنه، خودشو اول جمع میکنه... به طرف بالا به صورت ناگهانی خیز برمیداره... تمام وزنش را به طرف هدفش پرتاب میکنه... پاهاش آویزون... به طرف جلو جهش میکنه و مکانش را تغییر میده...
فقط همینو بگم که وقتی دیدند من خودمو آفتابی نمیکنم، مثل عقاب، سه نفرشون پریدند جلوی من و با تفنگ پینت بال به طرفم شلیک کردند! من فقط فرصت کردم بدون هیچ مقدمه ای خودمو و تمام وزنمو و حیثیت و شرافت کاریم و کلا هر چی داشتم و نداشتم... مثل همون قورباغه ای که ذکر خیرش بود، به طرف دیوار رو به روی میله های راه پله پرتاب کنم تا مورد اصابت شلیک پینت بال قرار نگیرم و بدنمو کبود نکنند!
وقتی به خودم اومدم، خودمو مثل اعلامیه روی دیوار دیدم که سینه و شکمم را محکم چسبونده بودم به دیوار... برگشتم و پشت سرم نگاه کردم... سه رنگ قرمز و زرد و سیاه با شدت و شتاب زیاد به جایی که نشسته بودم پاشیده شده بود! آخه از این فاصله نزدیک، کسی اینجوری با پینت بال به طرف هم شلیک نمیکنن! اینا دیگه کی بودن؟! این پرتاب کردن خودمو و نگاه کردن پشت سرم، شاید پنج شش ثانیه هم نشد... فرصت توقف و در اعماق فکر فرو رفتن و این حرفا نبود...
من فقط دلم میخواست تا خاتمه مانور اعلام نشده، یه حالی ازشون بگیرم... فورا دو تا کفشمو که بندش را باز کرده بودم و آماده و دم دستم بود آوردم بیرون... کفشام نیم پوتین بود... نیم پوتیم هم قرصه و هم نسبتا سنگین... مثل فنر برگشتم سر جام... دقیقا رو به روشون... تا میخواستن به خودشون بیان... تمام زورمو توی دستام جمع کردم... دیگه فرصت نشونه گیری و ذکر و ورد نبود... جوری با شدت و سرعت، دو تا نیم پوتینم را به طرف صورتشون پرتاب کردم که دوتاشون نقش بر زمین شدند و سومی هم که ترسیده بود، فورا پناه گرفت...
سوت اعلام پایان مانور زده شد... بیایید با هم مرور کنیم... مانوری با کمتر از 15 دقیقه... یکی بی هوش توی دسشویی خوابیده... دو تا صورت کبود توی حال افتادن... یه نفر هم مثلا پناه گرفته اما مشخصه خیلی ترسیده... حالا بقیه بچه های ما کجان؟!
بگذریم... اگه بخوام بگم طولانی میشه... اما اونا چندان درگیر نشده بودند و پس از پایان مانور، یکی از پشت مبل پیداش شد... یکی از توی فریزر... یکی از روی سقف کاذب پرید پایین... یکی دو نفر هم بالای درخت کاج کنار ساختمون ما وسط کوچه و...
فقط میتونستم بگم: «خیره ان شاءالله... پرونده ای که نکوست، از مانورش پیداست!»
ادامه دارد...
@mntazera
#اطلاعیه 📣
💌دعوتنامه
علی مصداق قرآن مبین است
علی یعسوب دین حبل المتین است
پیمبر خاتم و حیدر نگین است
علی استاد جبریل امین است
ندای آسمانها و زمین است
«فقط حیدر امیر المومنین است »
جشن داریم چه جشنی... 👌😳
💥همزمان با فرارسیدن عید فرخنده و سعید غدیر خم همه عزیزان دعوتید به این جشن بزرگ
با اجرای مجری توانمند:
آقای یارمحمدی و گروه همراهشان
🗓 پنج شنبه ١۵ تیرماه ١۴٠٢
⏰ ساعت ١٧
🕌 مکان: حسینیه سید الشهداء (ع) #باورس
از طرف دهیاری و شورای اسلامی،هیئات مذهبی، هیات امناءمسجد، گروه جهادی منتظران ظهور و بسیج روستای #باورس
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
💌دعوتنامه
علی مصداق قرآن مبین است
علی یعسوب دین حبل المتین است
پیمبر خاتم و حیدر نگین است
علی استاد جبریل امین است
ندای آسمانها و زمین است
«فقط حیدر امیر المومنین است »
جشن داریم چه جشنی... 👌😳
💥همزمان با فرارسیدن عید فرخنده و سعید غدیر خم همه عزیزان دعوتید به این جشن بزرگ
با اجرای مجری توانمند:
آقای یارمحمدی و گروه همراهشان
🗓 پنج شنبه ١۵ تیرماه ١۴٠٢
⏰ ساعت ١٧
🕌 مکان: حسینیه سید الشهداء (ع) #باورس
از طرف دهیاری و شورای اسلامی،هیئات مذهبی، هیات امناءمسجد، گروه جهادی منتظران ظهور و بسیج روستای #باورس
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
منتظران ظهور
باز اومدیم که با یه مسابقه ساده و آسون در خدمت شما باشیم 🤩 #عَلِيٌّ_مَوْلَانا عنوان مسابقه مجازی ما به مناسبت عید ولایته ، شرکت کنید و از حضرت علی (ع) عیدی بگیرید .😍🎊 با توجه به تصویر بالا گزینه درست رو برای ما ارسال کنید .👀🤔 شما از امروز تا ساعت ۲۱ روز…
#سلام_صبح_بخیر🌹
عزیزانی که علاقمند هستند در مسابقه مجازی ما شرکت کنند ، حتما همراه پاسخ صحیح مسابقه ، نام ، نام خانوادگی و نام پدرشون رو هم ارسال کنند .
🙏💐
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
عزیزانی که علاقمند هستند در مسابقه مجازی ما شرکت کنند ، حتما همراه پاسخ صحیح مسابقه ، نام ، نام خانوادگی و نام پدرشون رو هم ارسال کنند .
🙏💐
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
👍4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💠علی را خوب بشناسید تا بتوانید شیعهاش باشید، والّا شیعه گنبد و بارگاه علی هستید!
🔻 گفتاری از شهید بهشتی درباره امیرالمؤمنین
🔹 دنبالهرو علی باید رهبرش را درست بشناسد علی علیهالسلام را آنطور كه خودش خواسته بشناسیم؛ نه آنطور كه عدهای امروز دلشان میخواهد.
🔹 ای شیعه علی! بهراستی شیعه و پیرو و دنبالهروی علی باش !
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
🔻 گفتاری از شهید بهشتی درباره امیرالمؤمنین
🔹 دنبالهرو علی باید رهبرش را درست بشناسد علی علیهالسلام را آنطور كه خودش خواسته بشناسیم؛ نه آنطور كه عدهای امروز دلشان میخواهد.
🔹 ای شیعه علی! بهراستی شیعه و پیرو و دنبالهروی علی باش !
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👍2
"على" معناى دريا در كوير است...
نفوذش در "عدالت"بى نظير است...
من از هر كاروان اين را شنيدم
مسير عشق، "قربان" تا "غدير" است...
عید سعید غدیر خم مبارک باد...
🌺🌺🌺🍃
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
نفوذش در "عدالت"بى نظير است...
من از هر كاروان اين را شنيدم
مسير عشق، "قربان" تا "غدير" است...
عید سعید غدیر خم مبارک باد...
🌺🌺🌺🍃
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
❤3
منتظران ظهور
قسمت هشتم در حین صحبت ، به خانه کوچک و محقری میرسند.وارد خانه میشوند . پروانه به دنبال چمران از پله های باریکی بالا میروند به اتاقی میرسند که با نور کمرنگ ماه ، روشن شده . این بار در داخل اتاق شش بچه قد ونیم خوابیده اند ، به گونه ای که امکان پا گذاشتن…
قسمت نهم
[ایران ، کارگاه جوراب بافی پدر چمران]
چمران و پروانه وارد کارگاه میشوند ،پدر سخت مشغول کار است و کمی آنسوتر جوانی شانزده ساله ، بر روی قطعه ای کار میکند .
پروانه :
[آرام و درگوشی] اون آقا پسر تویی ؟!
چمران:
بله منم . یه قطعه از دستگاه جوراب بافی که بهش میگن «چتر» خراب شده و باید از خارج وارد بشه ، با وجود شرایط اقتصادی بد و دوران جنگ جهانی و محدودیتها و نبود قطعه و خوابیدن کار جوراب بافیها، من به لطف خداوند اون قطعه رو ساختم .
پروانه : [متعجب] تنهایی ؟!
چمران : بله
ساخت این قطعه سبب شد هم کار جوراب بافی پدرم راه افتاد هم فروش قطعه یکی از کاسبی های پدرم شد .اون قطعه رو اگر صد تومن هم میفروختیم میخریدند ،ولی پدرم پنج تومن کمی بیشتر از قیمت تمام شده میفروخت ، این اون انصاف و کسب حلالیه که میگم.
پروانه :
حالا اگر صد تومن هم می فروختید که اشکال نداشت .
چمران :
از دیدگاه کاپیتالیستی و امریکایی اشکال نداشت ولی از دیدگاه اقتصاد اسلامی اشکال دارد.
ادامه دارد ....
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
[ایران ، کارگاه جوراب بافی پدر چمران]
چمران و پروانه وارد کارگاه میشوند ،پدر سخت مشغول کار است و کمی آنسوتر جوانی شانزده ساله ، بر روی قطعه ای کار میکند .
پروانه :
[آرام و درگوشی] اون آقا پسر تویی ؟!
چمران:
بله منم . یه قطعه از دستگاه جوراب بافی که بهش میگن «چتر» خراب شده و باید از خارج وارد بشه ، با وجود شرایط اقتصادی بد و دوران جنگ جهانی و محدودیتها و نبود قطعه و خوابیدن کار جوراب بافیها، من به لطف خداوند اون قطعه رو ساختم .
پروانه : [متعجب] تنهایی ؟!
چمران : بله
ساخت این قطعه سبب شد هم کار جوراب بافی پدرم راه افتاد هم فروش قطعه یکی از کاسبی های پدرم شد .اون قطعه رو اگر صد تومن هم میفروختیم میخریدند ،ولی پدرم پنج تومن کمی بیشتر از قیمت تمام شده میفروخت ، این اون انصاف و کسب حلالیه که میگم.
پروانه :
حالا اگر صد تومن هم می فروختید که اشکال نداشت .
چمران :
از دیدگاه کاپیتالیستی و امریکایی اشکال نداشت ولی از دیدگاه اقتصاد اسلامی اشکال دارد.
ادامه دارد ....
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌺 الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْأَئِمَّهِ عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ
✨✨✨عید سعید غدیر بر همه محبین اهلبیت علل خصوص سادات عزیز روستای عزیزمان باورس مبارک باد.
➥@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
✨✨✨عید سعید غدیر بر همه محبین اهلبیت علل خصوص سادات عزیز روستای عزیزمان باورس مبارک باد.
➥@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
❤7
◖💚🎊◗
حلشودصدمشکلمباگفتنییاعلی!
قلبمنازروزاولگرهخوردهباعلی(:💚
‹ 💚⇢ #السݪامعلیڪیاامیرالمومنین ›
‹ 🎊⇢ #غدیرےام ›
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
حلشودصدمشکلمباگفتنییاعلی!
قلبمنازروزاولگرهخوردهباعلی(:💚
‹ 💚⇢ #السݪامعلیڪیاامیرالمومنین ›
‹ 🎊⇢ #غدیرےام ›
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
🎉4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دوربین مخفی: دعوای عروس و داماد سر اجاره خونه جلوی بنگاه
ببینید مردم براشون چیکار کردن؟
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
ببینید مردم براشون چیکار کردن؟
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👏1
منتظران ظهور
باز اومدیم که با یه مسابقه ساده و آسون در خدمت شما باشیم 🤩 #عَلِيٌّ_مَوْلَانا عنوان مسابقه مجازی ما به مناسبت عید ولایته ، شرکت کنید و از حضرت علی (ع) عیدی بگیرید .😍🎊 با توجه به تصویر بالا گزینه درست رو برای ما ارسال کنید .👀🤔 شما از امروز تا ساعت ۲۱ روز…
روزی شعار کُلِ جهان می شود علی
طبق حدیث امام زمان می شود علی
وقتی که اشهدش بشود مرز شیعگی
باور کنید کُلِ اذان می شود علی
آدم اگر که فرض شود دین برای آن
تن می شود پیمبر و جان می شود علی
در عالم مثال اگر رود شیعه را
سرچشمه شد نبی جریان می شود علی
شب همه شیعیان و محبان و ارادتمندان به علی و آل علی بخیر باشه🌝🌹
ضمن عرض تشکر از همراهان همیشگی گروه جهادی و شرکت کنندگان در مسابقه غدیرانه ما با عنوان #عَلِيٌّ_مَوْلَانا 💐،
پاسخ مسابقه مون #عدد_۱۴ بود .😉
طبق قرعه کشی اسامی برندگان به شرح زیر میباشد :
۱.پرنیا اسدی
۲.حدیث اسدی
۳.عرفان باورسی
۴. مائده اسدی
۵.میثم اسدی
۶.سمیه اسدی (نورمحمد)
۷.امیررضااسدی(میثم)
۸.سیدعلی حسینی
۹.امیرحسین اسپرورینی
۱۰.مهدی اسدی
۱۱. سمیه اسدی (اکانت بهار)
۱۲.خانم معظمی
🤩🤩🤩عزیرانی که برنده شدند یه شماره همراه برای ادمینها بفرستند تا هدیه شون رو تقدیم کنیم .🌹
#ما_را_شیعه_علی_آفریده_اند😍😍
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
طبق حدیث امام زمان می شود علی
وقتی که اشهدش بشود مرز شیعگی
باور کنید کُلِ اذان می شود علی
آدم اگر که فرض شود دین برای آن
تن می شود پیمبر و جان می شود علی
در عالم مثال اگر رود شیعه را
سرچشمه شد نبی جریان می شود علی
شب همه شیعیان و محبان و ارادتمندان به علی و آل علی بخیر باشه🌝🌹
ضمن عرض تشکر از همراهان همیشگی گروه جهادی و شرکت کنندگان در مسابقه غدیرانه ما با عنوان #عَلِيٌّ_مَوْلَانا 💐،
پاسخ مسابقه مون #عدد_۱۴ بود .😉
طبق قرعه کشی اسامی برندگان به شرح زیر میباشد :
۱.پرنیا اسدی
۲.حدیث اسدی
۳.عرفان باورسی
۴. مائده اسدی
۵.میثم اسدی
۶.سمیه اسدی (نورمحمد)
۷.امیررضااسدی(میثم)
۸.سیدعلی حسینی
۹.امیرحسین اسپرورینی
۱۰.مهدی اسدی
۱۱. سمیه اسدی (اکانت بهار)
۱۲.خانم معظمی
🤩🤩🤩عزیرانی که برنده شدند یه شماره همراه برای ادمینها بفرستند تا هدیه شون رو تقدیم کنیم .🌹
#ما_را_شیعه_علی_آفریده_اند😍😍
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
🤩6
منتظران ظهور pinned «روزی شعار کُلِ جهان می شود علی طبق حدیث امام زمان می شود علی وقتی که اشهدش بشود مرز شیعگی باور کنید کُلِ اذان می شود علی آدم اگر که فرض شود دین برای آن تن می شود پیمبر و جان می شود علی در عالم مثال اگر رود شیعه را سرچشمه شد نبی جریان می شود علی شب همه…»
حمله تروریستی به کلانتری ۱۶ زاهدان
🔺️ صبح امروز تعدادی افراد مسلح به سمت کلانتری ۱۶ زاهدان حمله کردند.
🔺️ بنا به اعلام منابع آگاه، این افراد مجهز به کمربند انتحاری بودند که دو نفر اقدام به انفجار کردند./مهر
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
🔺️ صبح امروز تعدادی افراد مسلح به سمت کلانتری ۱۶ زاهدان حمله کردند.
🔺️ بنا به اعلام منابع آگاه، این افراد مجهز به کمربند انتحاری بودند که دو نفر اقدام به انفجار کردند./مهر
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
#کمک_مومنانه
🌺بسمه تعالی🌺
#به یاد سردار دل ها
【 الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــــ الْفَــرَج 】
🙏خداراشاکریم که هنوز هستند انسانهایی که خوشحالی خود را در شاد کردن دلهای انسانهای دیگر میبینند.
✅به استحضار میرساند:
🙏💐جناب آقای محسن کریمی 🌷🙏
🐏گوشت گوسفند قربانی خود را جهت توزیع بین نیازمندان به گروه جهادی اهدا نمودند🛍👏.
🤲 خداوند به ایشان و خانواده محترمشان سلامتی عنایت فرماید.همچنین روح امواتشان رو قرین رحمت الهی کند🖤🥀
امیدواریم همچنان شاهد افزایش این فرهنگ زیبا و خیرخواهانه در بین همه مردم باشیم🤝🌷🌹🥀.
🤲گروه جهادی منتظران ظهور از این خیر محترم تشکر کرده و از خداوند متعال توفیقات روزافزون و عاقبت به خیری را برایشان آرزو میکند.
🌺
__
گروه جهادی منتظران ظهور
@mntazera
🌺بسمه تعالی🌺
#به یاد سردار دل ها
【 الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــــ الْفَــرَج 】
🙏خداراشاکریم که هنوز هستند انسانهایی که خوشحالی خود را در شاد کردن دلهای انسانهای دیگر میبینند.
✅به استحضار میرساند:
🙏💐جناب آقای محسن کریمی 🌷🙏
🐏گوشت گوسفند قربانی خود را جهت توزیع بین نیازمندان به گروه جهادی اهدا نمودند🛍👏.
🤲 خداوند به ایشان و خانواده محترمشان سلامتی عنایت فرماید.همچنین روح امواتشان رو قرین رحمت الهی کند🖤🥀
امیدواریم همچنان شاهد افزایش این فرهنگ زیبا و خیرخواهانه در بین همه مردم باشیم🤝🌷🌹🥀.
🤲گروه جهادی منتظران ظهور از این خیر محترم تشکر کرده و از خداوند متعال توفیقات روزافزون و عاقبت به خیری را برایشان آرزو میکند.
🌺
__
گروه جهادی منتظران ظهور
@mntazera
👏6