منتظران ظهور
#خطبهی_حماسی_حضرت_زینب_کبری (سلاماللهعلیها) با دستان بسته در کاخ یزید «۷» و چون تویی چرا نباید در دشمنى با ما شتاب نكند?! آن كس كه این چنین به ما اهل بیت پیامبر(ص) با غرور و نفرت، خشمگينانه و كينه توزانه نگاه مى كند و بى آنكه احساس گناه كند و ظلم و ستم…
#خطبهی_حماسی_حضرت_زینب_کبری
با دستان بسته در کاخ یزید «۸»
اصلا چرا نباید این را بگویی و پدرانت را فرا نخوانی تو همانی هستی که با ریختن خون اهل بیت محمد(ص) و ستارگان زمین از آل عبدالمطلب انتقام گرفتی و زخم دل ما را گشودى و ريشه خاندان ما را مورد تهديد قرار دادى.
تو پدرانت را صدا مى زنى و خيال مى كنى آنها صدايت را مى شنوند؟! [عجله نكن!] به زودى به آنها ملحق خواهى شد؛ آن روز آرزو مى كنى كه كاش دستت شل بود و زبانت لال و اين سخنان را نمى گفتى و اين كارها را انجام نمى دادى.
@mntazera
با دستان بسته در کاخ یزید «۸»
اصلا چرا نباید این را بگویی و پدرانت را فرا نخوانی تو همانی هستی که با ریختن خون اهل بیت محمد(ص) و ستارگان زمین از آل عبدالمطلب انتقام گرفتی و زخم دل ما را گشودى و ريشه خاندان ما را مورد تهديد قرار دادى.
تو پدرانت را صدا مى زنى و خيال مى كنى آنها صدايت را مى شنوند؟! [عجله نكن!] به زودى به آنها ملحق خواهى شد؛ آن روز آرزو مى كنى كه كاش دستت شل بود و زبانت لال و اين سخنان را نمى گفتى و اين كارها را انجام نمى دادى.
@mntazera
منتظران ظهور
#کف_خیابون 32 تا اون داشت واسم رزرو میکرد، رفتم رو خط 233 ... گفتم:« 233 اعلام موقعیت؟ ... 233... لطفا اگر شرایطش داری جواب بده!» جوابی نشنیدم... دلشوره گرفتم... رفتم رو خط بچه های جرائم سازمان یافته ادارمون... گفتم: «بچه ها میتونید بفهمید تاجزاده با کیا…
🛩✈️🛫🛬🛩✈️🛫🛬🛩✈️🛫🛫
#کف_خیابون 33
خیلی خوشحال شدم که صدای 233 را شنیدم. گفتم: «الحمدلله که خودتون سالمید. وضعیت رویا چقدر خرابه؟! سرپا میشه؟!»
233 با تردید گفت: «نمیدونم دقیق. اما فکر نکنم به این زودیا بتونه راحت و آسوده راه بره و زندگی کنه. از کنارش که رد شدم خونریزی زیادی داشت.»
گفتم: «بسیار خوب! از دور مراقبشون باشید. هر بیمارستانی که رفتند... راستی شما الان کجایید؟! موقعیتتون چیه؟»
گفت: «محدوده شما نیستیم. فکر نکنم آمبولانس اینا را بیاره بیمارستانی که افسانه هست... قربان! میبینم که رویا داره تکون میخوره... دارن سوار آمبولانسش میکنند... برم دنبالشون؟»
گفتم: «آره... هرچند دیگه خیلی با این مادر و دختر کاری نداریم و کارای مهم تری داریم اما فعلا چشم ازشون برندارید تا بهتون بگم چیکار کنید! تمام.»
ظاهرا وقتی داشتن تعقیب 233 میکردن تا گوشی یکی از اونا را که برداشته بوده، ازش پس بگیرن، سرعتشون زیاد بوده و از یکی از فرعی ها ماشینی محکم به سمت راستشون میزنه که سبب ضربه مغزی شدن دو نفر و آش و لاش شدن یکی دیگه و جراحت های زیاد رویا میشه! اینجاست که میگن: کار خوبه خدا درست کنه!
خب باید فاز ماموریت عوض میشد. دیگه دستمون خیلی هم خالی نبود و باید از روش «گام به گام» استفاده میکردیم و تا هرجای دنیا هم که شده برای تکمیل مراحل تحقیقات پرونده دنبالشون میرفتیم ببینیم اوضاع از چه قراره و دمشون از اون طرف آبها به کیا وصله؟!
از این طرف، ینی از طرف داخل که ظاهرا خیلی دمشون کلفت و سنگین هست! اینقدر سنگین که یکی مثل رامین تاجزاده با اون سابقه خدمتی بالا در حدّ مدیریت یکی از شاخ ترین ادارات ملی، پیاده نظامشون هست و حتی زن و دختر مردم را برمیداره میبره خارج و برمیگردونه!!
آخه این درد را به کی میتونستم بگم که جوری مسئله نفوذ در سطوح بالا جدی است که وقتی بچه های ما در حال تکمیل تحقیقات درباره تاجزاده بودند، احساس کردیم یکی دو بار پرونده در حال امحاء و نابودی است! مشکل از کجا بود و چرا یکی دو بار صفحه اسناد و مدارک این پرونده دیر باز شد و طول کشید تا آپلود بشه را هنوز نمیدونم... بگذریم!!
خیلی کار داشتم. هم باید یه فکری به حال افسانه میکردم. و هم افشین منتظرم بود. و هم رویا که دیگه نمیدونستم چیکارش کنم؟ شرایطمون یهو عوض شد... چون یهو از آسمون دو سه تا سرنخ و چندتا آدم ریخته بودن رو سرم... ینی افشین و افسانه و رویا و سه تا یلچماق هم... به عبارتی میشه شیش هفت تا آدم در این پرونده رو دستم مونده بودند! نه مدرک معتبر و محکمه پسند برای جلبشون داشتم و نه میشد به راحتی از کنارشون رد و هیچی نگفت!
در مرحله اول سریعا با بچه های مرکز مشاوره هماهنگ کردم که به افشین بد نگذره. اصلا بشینه هرچی میدونه را بنویسه تا هم حوصلش سر نره و هم شاید بازم سرنخ گیرمون بیاد. (متن صحبت ها و اعترافات افشین در صفحات اولیه این گزارش، در طول مدت اقامت و بازگرداندن سلامت معنوی افشین در مرکز مشاوره اداره نوشته و جمع آوری شد.)
و اما رویا ... با رویا کار داشتیم... چون اومدیم و نتونستیم از پاکستان با دست پر برگردیم... تکلیف چی بود؟! یا مثلا اومدیم و دختر مردم به خاطر شوک احساسی که بهش وارد کردیم، دیوونه شد... یا اومدیم و حمله قلبی بهش دست داد و سکته کرد... یا اصلا خواست افسرده بشه... اومدیم و هزار تا مشکل دیگه پیش اومد... بهتر از مامانش کی میتونست بهش برسه؟! خب معلومه که هیچکس!
بهترین راه این بود که افسانه و مامانش را بهم برسونیم ببینیم چیکار میکنند؟ اصلا شاید بیشتر به دردمون خوردند و تونستیم به یه سری آدم دیگه .... یه سری آدم دیگه را ول کن... با همین کوروش لعنتی بی همه چیز چه کسی میتونست ارتباط بگیره و ما را به کوروش لینک کنه؟
تصمیم گرفتم افسانه و مامانشو راحت بذارم. بذارم به هم برسن و بتونن به هم آرامش بدهند. به خاطر همین فورا دستور دادم به بیمارستان اونجا بگن که اونا را پذیرش نکنند تا بتونیم بیاریمشون بیمارستانی که افسانه هم هست! کل اون طبقه و اتاق های اونا هم دوربین و مامور و ...
ادامه دارد...
@mntazera
#کف_خیابون 33
خیلی خوشحال شدم که صدای 233 را شنیدم. گفتم: «الحمدلله که خودتون سالمید. وضعیت رویا چقدر خرابه؟! سرپا میشه؟!»
233 با تردید گفت: «نمیدونم دقیق. اما فکر نکنم به این زودیا بتونه راحت و آسوده راه بره و زندگی کنه. از کنارش که رد شدم خونریزی زیادی داشت.»
گفتم: «بسیار خوب! از دور مراقبشون باشید. هر بیمارستانی که رفتند... راستی شما الان کجایید؟! موقعیتتون چیه؟»
گفت: «محدوده شما نیستیم. فکر نکنم آمبولانس اینا را بیاره بیمارستانی که افسانه هست... قربان! میبینم که رویا داره تکون میخوره... دارن سوار آمبولانسش میکنند... برم دنبالشون؟»
گفتم: «آره... هرچند دیگه خیلی با این مادر و دختر کاری نداریم و کارای مهم تری داریم اما فعلا چشم ازشون برندارید تا بهتون بگم چیکار کنید! تمام.»
ظاهرا وقتی داشتن تعقیب 233 میکردن تا گوشی یکی از اونا را که برداشته بوده، ازش پس بگیرن، سرعتشون زیاد بوده و از یکی از فرعی ها ماشینی محکم به سمت راستشون میزنه که سبب ضربه مغزی شدن دو نفر و آش و لاش شدن یکی دیگه و جراحت های زیاد رویا میشه! اینجاست که میگن: کار خوبه خدا درست کنه!
خب باید فاز ماموریت عوض میشد. دیگه دستمون خیلی هم خالی نبود و باید از روش «گام به گام» استفاده میکردیم و تا هرجای دنیا هم که شده برای تکمیل مراحل تحقیقات پرونده دنبالشون میرفتیم ببینیم اوضاع از چه قراره و دمشون از اون طرف آبها به کیا وصله؟!
از این طرف، ینی از طرف داخل که ظاهرا خیلی دمشون کلفت و سنگین هست! اینقدر سنگین که یکی مثل رامین تاجزاده با اون سابقه خدمتی بالا در حدّ مدیریت یکی از شاخ ترین ادارات ملی، پیاده نظامشون هست و حتی زن و دختر مردم را برمیداره میبره خارج و برمیگردونه!!
آخه این درد را به کی میتونستم بگم که جوری مسئله نفوذ در سطوح بالا جدی است که وقتی بچه های ما در حال تکمیل تحقیقات درباره تاجزاده بودند، احساس کردیم یکی دو بار پرونده در حال امحاء و نابودی است! مشکل از کجا بود و چرا یکی دو بار صفحه اسناد و مدارک این پرونده دیر باز شد و طول کشید تا آپلود بشه را هنوز نمیدونم... بگذریم!!
خیلی کار داشتم. هم باید یه فکری به حال افسانه میکردم. و هم افشین منتظرم بود. و هم رویا که دیگه نمیدونستم چیکارش کنم؟ شرایطمون یهو عوض شد... چون یهو از آسمون دو سه تا سرنخ و چندتا آدم ریخته بودن رو سرم... ینی افشین و افسانه و رویا و سه تا یلچماق هم... به عبارتی میشه شیش هفت تا آدم در این پرونده رو دستم مونده بودند! نه مدرک معتبر و محکمه پسند برای جلبشون داشتم و نه میشد به راحتی از کنارشون رد و هیچی نگفت!
در مرحله اول سریعا با بچه های مرکز مشاوره هماهنگ کردم که به افشین بد نگذره. اصلا بشینه هرچی میدونه را بنویسه تا هم حوصلش سر نره و هم شاید بازم سرنخ گیرمون بیاد. (متن صحبت ها و اعترافات افشین در صفحات اولیه این گزارش، در طول مدت اقامت و بازگرداندن سلامت معنوی افشین در مرکز مشاوره اداره نوشته و جمع آوری شد.)
و اما رویا ... با رویا کار داشتیم... چون اومدیم و نتونستیم از پاکستان با دست پر برگردیم... تکلیف چی بود؟! یا مثلا اومدیم و دختر مردم به خاطر شوک احساسی که بهش وارد کردیم، دیوونه شد... یا اومدیم و حمله قلبی بهش دست داد و سکته کرد... یا اصلا خواست افسرده بشه... اومدیم و هزار تا مشکل دیگه پیش اومد... بهتر از مامانش کی میتونست بهش برسه؟! خب معلومه که هیچکس!
بهترین راه این بود که افسانه و مامانش را بهم برسونیم ببینیم چیکار میکنند؟ اصلا شاید بیشتر به دردمون خوردند و تونستیم به یه سری آدم دیگه .... یه سری آدم دیگه را ول کن... با همین کوروش لعنتی بی همه چیز چه کسی میتونست ارتباط بگیره و ما را به کوروش لینک کنه؟
تصمیم گرفتم افسانه و مامانشو راحت بذارم. بذارم به هم برسن و بتونن به هم آرامش بدهند. به خاطر همین فورا دستور دادم به بیمارستان اونجا بگن که اونا را پذیرش نکنند تا بتونیم بیاریمشون بیمارستانی که افسانه هم هست! کل اون طبقه و اتاق های اونا هم دوربین و مامور و ...
ادامه دارد...
@mntazera
🔺️روز کارمند، تجلیل از انسان های شایسته ای است که هدفشان خدمت به مردم و کسب رضای پروردگار است.
🔹️آنان که همه همت و تلاششان، گشایش گره های زندگی انسان ها، رفع مشکلات و ایجاد آرامش در جامعه است.
🔺️روز کارمند بر کارمندان پر تلاش روستای باورس
تبریک و تهنیت باد
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
🔹️آنان که همه همت و تلاششان، گشایش گره های زندگی انسان ها، رفع مشکلات و ایجاد آرامش در جامعه است.
🔺️روز کارمند بر کارمندان پر تلاش روستای باورس
تبریک و تهنیت باد
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
👏1
منتظران ظهور
#خطبهی_حماسی_حضرت_زینب_کبری با دستان بسته در کاخ یزید «۸» اصلا چرا نباید این را بگویی و پدرانت را فرا نخوانی تو همانی هستی که با ریختن خون اهل بیت محمد(ص) و ستارگان زمین از آل عبدالمطلب انتقام گرفتی و زخم دل ما را گشودى و ريشه خاندان ما را مورد تهديد قرار…
#خطبهی_حماسی_حضرت_زینب_کبری
با دستان بسته در کاخ یزید «۹»
خداوندا! حق ما را بستان و انتقام ما را از کسانی که بر ما ستم کردند بگیر.
ای یزید به خدا سوگند تو با این خونهایی که از فرزندان رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) ریختهای و حرمتی را که از آنان شکستهای جز پوست خود ندريدى و جز گوشت خود نبريدى و بدان که تو در حقيقت خودت را نابود كردى؛
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
با دستان بسته در کاخ یزید «۹»
خداوندا! حق ما را بستان و انتقام ما را از کسانی که بر ما ستم کردند بگیر.
ای یزید به خدا سوگند تو با این خونهایی که از فرزندان رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) ریختهای و حرمتی را که از آنان شکستهای جز پوست خود ندريدى و جز گوشت خود نبريدى و بدان که تو در حقيقت خودت را نابود كردى؛
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
💥اختصاصی
📸تصاویری از شهر سامرا مرقد مطهر امامین عسگرین و سرداب امام زمان( عج)
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
📸تصاویری از شهر سامرا مرقد مطهر امامین عسگرین و سرداب امام زمان( عج)
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
❤5
دو کلام از منِ حقیر
به خواهرانم که اربعین عازم دیار عشق هستند:
بیخیالِ همه این بازیای رسانه ای
ول کنید عبا و پمادِ ضد درد و ضد آفتاب و عینک و ... رو
پاشید چادراتونو آماده کنید ، با یه کوله بار سبک
پا بذارید تو مسیر مشایة
برا حضرت زینب س با چادراتون علمداری کنید
هرجا چادراتون خاکی شد ذکرِ یازهرا س بگید
هرجا پاهاتون زخمی و خسته شد ذکرِ یا رقیه بگید
هرجا گرمتون شد یه نگاه به آسمون کنید و بگید
به فدای اون بدن عریانی که زیر آفتاب موند ...
خدا رو شکر تمام تلاش ها داره برای امنیت و راحتی ما میشه ، برای اسیری نمی رویم.
با دود اسپند و نوحه و التماس دعا از زیر قرآن بدرقه خواهیم شد ان شاء الله.
خواهرای عزیز تر از جانم ..
فلسفه اربعین همین سختی کشیدنه
چشمت که به گنبد خورد سختی هایی که کشیدی
میشه این جمله بی بی زینب س (ما رأیت الا جمیلا)
کم جایی نمیخواید برید
میخواید پا بذارید جا پای خانم حضرت زینب س
با آداب برید. لبخندِ رضایتِ حضرت به همه چی می ارزه
برید نشون بدید حضرت زینب تو ایران
خیلی علمدار داره ..
نشون بدید چادری که تو کربلا خاکی شد
نسل پرور شده ..!
نشون بدید نسلِ زینبی
با هیچ بازی رسانه ای از بین نمیره .
سفرتون بخیر عَلمدارانِ نسل زینب سلام الله علیه
🏴اربعینی ها !
یادتان باشد که ستون به ستون را
مدیون قطره قطره خون شهیـــــــدانید...
🏴اربعینی ها
وقتی چشمتان به گنبد زیبای آقا افتاد، یاد کنید از آنانی که با حسرت پشت پیراهن هایشان مینوشتند: یا زیارت یا شهادت
🏴اربعینی ها !
میان ِ هروله های بین الحرمین ،
یاد کنید از شهـــــــدایی که در آرزوی زیارت ِ شش گوشه ی اربابـــ پرپر شـــدند ...
🏴اربعینی ها
نمیدانم از کدام مرز میگذرید ! اما ؛
یاد کنید از شهـــدای مفقودالاثر در مرزهای مهران ... چزابه ... شلمچه ...
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
به خواهرانم که اربعین عازم دیار عشق هستند:
بیخیالِ همه این بازیای رسانه ای
ول کنید عبا و پمادِ ضد درد و ضد آفتاب و عینک و ... رو
پاشید چادراتونو آماده کنید ، با یه کوله بار سبک
پا بذارید تو مسیر مشایة
برا حضرت زینب س با چادراتون علمداری کنید
هرجا چادراتون خاکی شد ذکرِ یازهرا س بگید
هرجا پاهاتون زخمی و خسته شد ذکرِ یا رقیه بگید
هرجا گرمتون شد یه نگاه به آسمون کنید و بگید
به فدای اون بدن عریانی که زیر آفتاب موند ...
خدا رو شکر تمام تلاش ها داره برای امنیت و راحتی ما میشه ، برای اسیری نمی رویم.
با دود اسپند و نوحه و التماس دعا از زیر قرآن بدرقه خواهیم شد ان شاء الله.
خواهرای عزیز تر از جانم ..
فلسفه اربعین همین سختی کشیدنه
چشمت که به گنبد خورد سختی هایی که کشیدی
میشه این جمله بی بی زینب س (ما رأیت الا جمیلا)
کم جایی نمیخواید برید
میخواید پا بذارید جا پای خانم حضرت زینب س
با آداب برید. لبخندِ رضایتِ حضرت به همه چی می ارزه
برید نشون بدید حضرت زینب تو ایران
خیلی علمدار داره ..
نشون بدید چادری که تو کربلا خاکی شد
نسل پرور شده ..!
نشون بدید نسلِ زینبی
با هیچ بازی رسانه ای از بین نمیره .
سفرتون بخیر عَلمدارانِ نسل زینب سلام الله علیه
🏴اربعینی ها !
یادتان باشد که ستون به ستون را
مدیون قطره قطره خون شهیـــــــدانید...
🏴اربعینی ها
وقتی چشمتان به گنبد زیبای آقا افتاد، یاد کنید از آنانی که با حسرت پشت پیراهن هایشان مینوشتند: یا زیارت یا شهادت
🏴اربعینی ها !
میان ِ هروله های بین الحرمین ،
یاد کنید از شهـــــــدایی که در آرزوی زیارت ِ شش گوشه ی اربابـــ پرپر شـــدند ...
🏴اربعینی ها
نمیدانم از کدام مرز میگذرید ! اما ؛
یاد کنید از شهـــدای مفقودالاثر در مرزهای مهران ... چزابه ... شلمچه ...
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
💔2
#مسابقه_نذر_صلوات 🌹
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح شهدای مدافع حرم استان سمنان
۱. شهید حاج حسن شاطری
وی در طول جنگ ایران و عراق، از اعضای واحد مهندسی سپاه پاسداران بشمار میآمد. پس از جنگ، مدتی معاونت فنی و مهندسی قرارگاه سازندگی خاتمالانبیا را برعهده داشت که در پی تیرباران خودروی وی توسط نیروهای اسرائیلی، به شهادت رسید.
۲. شهید عباس دانشگر
پسر خوش رو و خونگرم سمنانی بود که با رتبه عالی در رشته کامپیوتر در یکی از دانشگاههای سمنان قبول شد .
ولی علاقه او به سپاه باعث شد وارد دانشگاه امام حسین (ع) شود .
مدت کوتاهی از مراسم نامزدی اش نگذشته بودکه به سوریه رفت و توسط موشک های امریکایی به شهادت رسید.
«جوان مومن انقلابی » لقبی بود که رهبر انقلاب به این شهید داده بودند.
هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید .
@mntazera
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح شهدای مدافع حرم استان سمنان
۱. شهید حاج حسن شاطری
وی در طول جنگ ایران و عراق، از اعضای واحد مهندسی سپاه پاسداران بشمار میآمد. پس از جنگ، مدتی معاونت فنی و مهندسی قرارگاه سازندگی خاتمالانبیا را برعهده داشت که در پی تیرباران خودروی وی توسط نیروهای اسرائیلی، به شهادت رسید.
۲. شهید عباس دانشگر
پسر خوش رو و خونگرم سمنانی بود که با رتبه عالی در رشته کامپیوتر در یکی از دانشگاههای سمنان قبول شد .
ولی علاقه او به سپاه باعث شد وارد دانشگاه امام حسین (ع) شود .
مدت کوتاهی از مراسم نامزدی اش نگذشته بودکه به سوریه رفت و توسط موشک های امریکایی به شهادت رسید.
«جوان مومن انقلابی » لقبی بود که رهبر انقلاب به این شهید داده بودند.
هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید .
@mntazera
👍3
منتظران ظهور
قسمت بیست و هشتم [امریکا ، سفارت ایران ] با شنیدن صدای آژیر همه سراسیمه میشوند . سفیر و مامورین و کارکنان سفارت به دنبال فهمیدن علت به صدا درآمدن آژیر سفارت هستند . محمد از پنجره طبقه دوم پایین میپرد و خود را به جمع تجمع کنندگان میرساند . چمران :چه اتفاقی…
قسمت بیست و نهم
سفیر پلیس را مرخص میکند و نماینده سفیر به ناچار با جمعیت معترض صحبت میکند و از آنان میخواهد درخواستهای خودشان را مطرح کنند تا به سفیر منتقل کند .
چمران :
اولین خواسته ی ما آزادی زندانیان سیاسیه
سفیر :
متوجه منظورتون نمیشم زندانی رو اگه قرار بود آزاد کنند اصلا زندانی نمیکردند .
چمران:
همینطوره که شما میفرمایید .شما حرف مارو متوجه نمیشید ولی آقای سفیر دقیقا میدونند ما چی میگیم .
ادامه دارد ...
#مردرویاها
#زندگینامه
@mntazera
سفیر پلیس را مرخص میکند و نماینده سفیر به ناچار با جمعیت معترض صحبت میکند و از آنان میخواهد درخواستهای خودشان را مطرح کنند تا به سفیر منتقل کند .
چمران :
اولین خواسته ی ما آزادی زندانیان سیاسیه
سفیر :
متوجه منظورتون نمیشم زندانی رو اگه قرار بود آزاد کنند اصلا زندانی نمیکردند .
چمران:
همینطوره که شما میفرمایید .شما حرف مارو متوجه نمیشید ولی آقای سفیر دقیقا میدونند ما چی میگیم .
ادامه دارد ...
#مردرویاها
#زندگینامه
@mntazera