منتظران ظهور
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇 #کف_خیابون 23 چند روز طول کشید تا تونستیم با افشین قاطی شم... باید میشد مهره خودمون... هنوز خیلی پاک و بی آلایش تر از خیلی از نوجوون هایی بود که اطرافمون میدیدم. معتقد بودم هنوز خواهر و مادرش هم میشه نجات داد و عاقبت بخیر بشن... اما باید کاری…
#کف_خیابون 24
مهم بود که بدونیم خط های فائزه دست کیاست؟ چون اگه قرار بود از فائزه بازجویی بشه، باید حداقل چند قدم جلوتر از خودش باشم چه برسه به اینکه زیر و روش را بدونم و نتونه گولم بزنه و واسم شعر سر هم کنه.
بچه های تیم مخابرات حدودا دو سه ساعت بیشتر طول نکشید تا تونستند بفهمند خط پیش کیاست؟ چرا همین دو سه ساعت طول کشید؟ چون اون دو نفر اصلا با اون دو خط مکالمه ای نداشتن که بشه زودتر هویتشون را کشف کرد. فقط باهاش اس ام اس به دخترها و زن های مزون میدادند. چون مکالمه ای نداشتند، بچه ها از روش های دیگه واسه احراز هویت استفاده کردند که مجاز به نقلش نیستم.
بگذریم. وقتی حریفمون اینجوری حرفه ای عمل کردن و خط مال یکی دیگه است... و عدم مکالمه... و فقط پیامک... دائما روشن و... میشد حدس زد که با دو سه تا پرونده افغال ساده رو به رو نیستیم. مخصوصا وقتی فهمیدیم که یکیشون کیه و چیکاره است؟
یکی از خط ها پیش شخصی به نام «کوروش» بوده ... خب ممکنه بگید این که خیلی هم غیر طبیعی نیست و میشد حدس زد... اما کوروش کیه؟! ... مردی بسیار خوش تیپ وخوش پوش... 44 ساله ... اصالتا اهل تهران ... فوق لیسانس دانشکده هنر... متاسفانه کارمند اخراجی یکی از ادارات مهم دولتی به جرم عدم تقید به شئونات اسلامی در محیط کار و احراز و اعتراف یک مورد رابطه نامشروع با زن شوهردار... با ثبت چهار اختراع در زمینه تکنولوژی رنگ... دارای دعوت نامه از دانشگاه انگلستان برای گذراندن دوره های طرح های DDFT ... صاحب اصلی مزون و باشگاه ورزشی مردانه و زنانه... با سابقه دو طلاق در طول زندگی... دارای یک دختر 15 ساله... و کلی خصوصیات دیگه که الان لازم نیست دنبالش بگم.
معمولا هماهنگی های لازم برای شوها و افراد مدلینگ و مانکن های مختلف توسط خود کوروش انجام میشده. تمام خطوط تلفن کوروش را برای تحقیقات لازم داشتم. اما با کمال تعجب کوروش با اینکه سنش 44 سال بود و اون همه ارتباطات و... داشت، حتی یک خط تلفن هم به نامش نبود!!
میدونستم که ممکنه از ایمیلهاش هم چیز دندونگیری در نیاد اما باز هم با این وجود، یکی از بچه ها را مامور چک کردن ایمیل ها و روابط فیس بوکی کوروش کردم. مطالب خوبی به دست اومد اما خیلی پراکنده بود و نمیشد چیز دندونگیری ازشون درآورد. فقط واسم جالب بود که اکثر دوستان فیس بوکی کوروش، اعضای جامعه «بهایی» های ایران بودند!! اما چیز خاصی در این روابط فیس بوکی که به درد اصل پرونده بخوره ندیدیم به جز توهین به نظام و سران مملکت و ...
اما ... اما یکی دیگه از خط ها چند هفته بود که خاموش بود. قبلش هم پیامک های خاصی به افراد مختلف داشته که اکثرا حول محور مزون و شو و مدلینگ و این جور چیزا بود. ولی چرا چند هفته خاموش بود؟!
پاسخ به این سوال خیلی سخت بود. یه شب تا صبح نشستم و تماما پیامک های بین اون خط مفقود شده با خطی که دست کوروش بود خوندم و تحلیل کردم. از بس مطالب متنوع و مهم داشت که دلم نمیاد نگم ولی از یه طرف دیگه، از بحث اصلی پرونده افشین دور میشیم.
بخاطر همین زوم کردم روی مباحث بین کوروش و اون شخص مفقود شده که درباره افسانه و مامانش گفتگو کرده بودند. خب درباره هیکل و تیپ و قیمت لباس ها و حتی... با عرض معذرت... قیمت اندام های این مادر و دختر هم با هم به توافق رسیده بودند. نوشته بودند: «اینجوری اعلام کن که:
قیمت انواع لباس های مجلسی شوی آمل: 700 دلار
قیمت ست انواع لباس های زیر : 300 دلار
قیمت .... دختر : 1000 دلار
قیمت .... مادر : 900 دلار
حداکثر تخفیف برای عمو جون به شرط امضای پروانه کسب مزون خیابون نادری پنجاه درصد البته منهای ....»
👈 وایسا ببینم... عمو جون؟! امضای پروانه کسب؟!
این کلمات، بوی تعفن ماجرا را شدیدتر میکرد... هم شدیدتر و هم خطرناک تر...
ادامه دارد...
@mntazera
مهم بود که بدونیم خط های فائزه دست کیاست؟ چون اگه قرار بود از فائزه بازجویی بشه، باید حداقل چند قدم جلوتر از خودش باشم چه برسه به اینکه زیر و روش را بدونم و نتونه گولم بزنه و واسم شعر سر هم کنه.
بچه های تیم مخابرات حدودا دو سه ساعت بیشتر طول نکشید تا تونستند بفهمند خط پیش کیاست؟ چرا همین دو سه ساعت طول کشید؟ چون اون دو نفر اصلا با اون دو خط مکالمه ای نداشتن که بشه زودتر هویتشون را کشف کرد. فقط باهاش اس ام اس به دخترها و زن های مزون میدادند. چون مکالمه ای نداشتند، بچه ها از روش های دیگه واسه احراز هویت استفاده کردند که مجاز به نقلش نیستم.
بگذریم. وقتی حریفمون اینجوری حرفه ای عمل کردن و خط مال یکی دیگه است... و عدم مکالمه... و فقط پیامک... دائما روشن و... میشد حدس زد که با دو سه تا پرونده افغال ساده رو به رو نیستیم. مخصوصا وقتی فهمیدیم که یکیشون کیه و چیکاره است؟
یکی از خط ها پیش شخصی به نام «کوروش» بوده ... خب ممکنه بگید این که خیلی هم غیر طبیعی نیست و میشد حدس زد... اما کوروش کیه؟! ... مردی بسیار خوش تیپ وخوش پوش... 44 ساله ... اصالتا اهل تهران ... فوق لیسانس دانشکده هنر... متاسفانه کارمند اخراجی یکی از ادارات مهم دولتی به جرم عدم تقید به شئونات اسلامی در محیط کار و احراز و اعتراف یک مورد رابطه نامشروع با زن شوهردار... با ثبت چهار اختراع در زمینه تکنولوژی رنگ... دارای دعوت نامه از دانشگاه انگلستان برای گذراندن دوره های طرح های DDFT ... صاحب اصلی مزون و باشگاه ورزشی مردانه و زنانه... با سابقه دو طلاق در طول زندگی... دارای یک دختر 15 ساله... و کلی خصوصیات دیگه که الان لازم نیست دنبالش بگم.
معمولا هماهنگی های لازم برای شوها و افراد مدلینگ و مانکن های مختلف توسط خود کوروش انجام میشده. تمام خطوط تلفن کوروش را برای تحقیقات لازم داشتم. اما با کمال تعجب کوروش با اینکه سنش 44 سال بود و اون همه ارتباطات و... داشت، حتی یک خط تلفن هم به نامش نبود!!
میدونستم که ممکنه از ایمیلهاش هم چیز دندونگیری در نیاد اما باز هم با این وجود، یکی از بچه ها را مامور چک کردن ایمیل ها و روابط فیس بوکی کوروش کردم. مطالب خوبی به دست اومد اما خیلی پراکنده بود و نمیشد چیز دندونگیری ازشون درآورد. فقط واسم جالب بود که اکثر دوستان فیس بوکی کوروش، اعضای جامعه «بهایی» های ایران بودند!! اما چیز خاصی در این روابط فیس بوکی که به درد اصل پرونده بخوره ندیدیم به جز توهین به نظام و سران مملکت و ...
اما ... اما یکی دیگه از خط ها چند هفته بود که خاموش بود. قبلش هم پیامک های خاصی به افراد مختلف داشته که اکثرا حول محور مزون و شو و مدلینگ و این جور چیزا بود. ولی چرا چند هفته خاموش بود؟!
پاسخ به این سوال خیلی سخت بود. یه شب تا صبح نشستم و تماما پیامک های بین اون خط مفقود شده با خطی که دست کوروش بود خوندم و تحلیل کردم. از بس مطالب متنوع و مهم داشت که دلم نمیاد نگم ولی از یه طرف دیگه، از بحث اصلی پرونده افشین دور میشیم.
بخاطر همین زوم کردم روی مباحث بین کوروش و اون شخص مفقود شده که درباره افسانه و مامانش گفتگو کرده بودند. خب درباره هیکل و تیپ و قیمت لباس ها و حتی... با عرض معذرت... قیمت اندام های این مادر و دختر هم با هم به توافق رسیده بودند. نوشته بودند: «اینجوری اعلام کن که:
قیمت انواع لباس های مجلسی شوی آمل: 700 دلار
قیمت ست انواع لباس های زیر : 300 دلار
قیمت .... دختر : 1000 دلار
قیمت .... مادر : 900 دلار
حداکثر تخفیف برای عمو جون به شرط امضای پروانه کسب مزون خیابون نادری پنجاه درصد البته منهای ....»
👈 وایسا ببینم... عمو جون؟! امضای پروانه کسب؟!
این کلمات، بوی تعفن ماجرا را شدیدتر میکرد... هم شدیدتر و هم خطرناک تر...
ادامه دارد...
@mntazera
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴با پول حرام وام بانکی نمیتوانید مردم را به اربعین بفرستید؛ این پول شرعا حرام است
الزامی نیست انسان با پول حرام به این سفر مستحب برود
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
الزامی نیست انسان با پول حرام به این سفر مستحب برود
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
#مسابقه_نذر_صلوات 🌹
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح شهدای مدافع حرم استان اصفهان
۱.ابوالفضل شیروانیان
۲.علی شاه سنایی
۳.سجاد مرادی
۴.مسلم خیزاب
۵.عبدالحسین یوسفیان
۶.حمیدضا دایی تقی
۷.سیدسجادحسینی
۸.جوادمحمدی
۹.مهدی اسحاقیان
۱۰.حسن احمدی
۱۱.عبدالمهدی کاظمی
۱۲.سید یحیی براتی
۱۳.پویا ایزدی
۱۴.مرتضی زارع
۱۵.موسی کاظمی
۱۶.کمیل قربانی
۱۷.روح الله کافی
۱۸.محمدرضاابراهیمی
۱۹.محمد مرادی
۲۰.عبدالرضا مجیری
۲۱.محمدجواد قربانی
۲۲.حسین رضایی
۲۳.موسی جمشیدیان
۲۴.حمیدرضامرادی
۲۵.علیرضانوری
۲۶.حاج آقا احمد قنبری
۲۷.حسین آقاوردی
۲۸.سجاد حسینی
۲۹.محسن حیدری
۳۰. روح الله محرابی
۳۱.حاج محمود شفیعی
هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید .
@mntazera
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح شهدای مدافع حرم استان اصفهان
۱.ابوالفضل شیروانیان
۲.علی شاه سنایی
۳.سجاد مرادی
۴.مسلم خیزاب
۵.عبدالحسین یوسفیان
۶.حمیدضا دایی تقی
۷.سیدسجادحسینی
۸.جوادمحمدی
۹.مهدی اسحاقیان
۱۰.حسن احمدی
۱۱.عبدالمهدی کاظمی
۱۲.سید یحیی براتی
۱۳.پویا ایزدی
۱۴.مرتضی زارع
۱۵.موسی کاظمی
۱۶.کمیل قربانی
۱۷.روح الله کافی
۱۸.محمدرضاابراهیمی
۱۹.محمد مرادی
۲۰.عبدالرضا مجیری
۲۱.محمدجواد قربانی
۲۲.حسین رضایی
۲۳.موسی جمشیدیان
۲۴.حمیدرضامرادی
۲۵.علیرضانوری
۲۶.حاج آقا احمد قنبری
۲۷.حسین آقاوردی
۲۸.سجاد حسینی
۲۹.محسن حیدری
۳۰. روح الله محرابی
۳۱.حاج محمود شفیعی
هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید .
@mntazera
❤3
📣اطلاعیه📣
⚫️مراسم ️سومین روز درگذشت مادرے مهربان و همسرے دلسوز مرحومہ مغفور، شادروان حاجیه خانم رقیه ملازینلی( مادر خانم اقای غلامرضا حاج رضا جان
⚫️⏰زمان: روز جمعه مورخ 1402/5/20 ساعت 16:30الی18
⚫️مڪان: قزوین شهرک مینودر میدان حافظ مسجد جامع المهدی(عج)
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادے منتظران ظهور (عج)
⚫️مراسم ️سومین روز درگذشت مادرے مهربان و همسرے دلسوز مرحومہ مغفور، شادروان حاجیه خانم رقیه ملازینلی( مادر خانم اقای غلامرضا حاج رضا جان
⚫️⏰زمان: روز جمعه مورخ 1402/5/20 ساعت 16:30الی18
⚫️مڪان: قزوین شهرک مینودر میدان حافظ مسجد جامع المهدی(عج)
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادے منتظران ظهور (عج)
❤1
منتظران ظهور
قسمت بیست و یکم [نیویورک ، سازمان ملل ] بر روی پلاکاردها شعارهایی با مضامین «زندانیان سیاسی آزاد باید گردند » «نقص حقوق بشر در ایران » «وجود شکنجه در زندانهای شاه » و ..... به چشم میخورد . راهنما : اینجا جای اینکارها نیست . چمران : خودتون در ابتدای…
قسمت بیست و دوم
جوانان ایرانی و دو راهنمای سازمان ملل چند دقیقه ای با هم صحبت میکنند .
چمران از بی نتیجه ماندن تلاش شان برای دیدار با مقامات بلند پایه سازمان می گوید .
در همین حین نظر بازدید کنندگان به این مکالمات و پلاکاردها جلب میشود و مجدد به سمت جوانان ایرانی باز میگردند .
ابتکار طبق برنامه قبلی بیرون می رود و با پاک کردن عینک به جوانان منتظر خارج از ساختمان علامت میدهد .
جوانان هر کدام به سمت کیوسکهای تلفن خیابانها اطراف می روند و با خبرگذاریها تماس میگیرند و از آنها درخواست میکنند که برای تهییه خبر تحصن به سازمان ملل بیایند .
چمران از فرصت پیش آمده استفاده میکنند و برای بازدیدکنندگان صحبت میکند .
ادامه دارد ...
#مردرویاها
#زندگینامه
@mntazera
جوانان ایرانی و دو راهنمای سازمان ملل چند دقیقه ای با هم صحبت میکنند .
چمران از بی نتیجه ماندن تلاش شان برای دیدار با مقامات بلند پایه سازمان می گوید .
در همین حین نظر بازدید کنندگان به این مکالمات و پلاکاردها جلب میشود و مجدد به سمت جوانان ایرانی باز میگردند .
ابتکار طبق برنامه قبلی بیرون می رود و با پاک کردن عینک به جوانان منتظر خارج از ساختمان علامت میدهد .
جوانان هر کدام به سمت کیوسکهای تلفن خیابانها اطراف می روند و با خبرگذاریها تماس میگیرند و از آنها درخواست میکنند که برای تهییه خبر تحصن به سازمان ملل بیایند .
چمران از فرصت پیش آمده استفاده میکنند و برای بازدیدکنندگان صحبت میکند .
ادامه دارد ...
#مردرویاها
#زندگینامه
@mntazera
💢 نکته ظریف :
اربعین هیچ چیزش قطعی نیست!
- نه رفتن اونی که میخواد بره...
- نه نرفتن اونی که نمیتونه بره...
#تایارکهراخواهد
#همراه_شهدا
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
اربعین هیچ چیزش قطعی نیست!
- نه رفتن اونی که میخواد بره...
- نه نرفتن اونی که نمیتونه بره...
#تایارکهراخواهد
#همراه_شهدا
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👍3
#مسابقه_نذر_صلوات 🌹
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح ۷۰ شهید مدافع حرم خطه قهرمان پرور «خوزستان»
۱۷ تن از این شهدا سرداران سپاه پاسداران بودند .
شش شهید از جامعه روحانیون این استان بودند .
اولین شهید مدافع حرم خوزستان سید مهدی موسوی متولد شهر اهواز بود و در تاریخ ۱۰ تیر سال ۱۳۹۲ در سوریه به فیض شهادت نائل آمد.
پاسدار شهید مدافعحرم حسین معماری آخرین شهید مدافع حرم استان بود که در حمله تروریستی پهپادهای #اسرائیلی در منطقه آمرلی عراق مجروح و بر اثر شدت جراحات در تاریخ ۱۲ مرداد سال ۱۳۹۸ به شهادت رسید .
هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید .
@mntazera
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح ۷۰ شهید مدافع حرم خطه قهرمان پرور «خوزستان»
۱۷ تن از این شهدا سرداران سپاه پاسداران بودند .
شش شهید از جامعه روحانیون این استان بودند .
اولین شهید مدافع حرم خوزستان سید مهدی موسوی متولد شهر اهواز بود و در تاریخ ۱۰ تیر سال ۱۳۹۲ در سوریه به فیض شهادت نائل آمد.
پاسدار شهید مدافعحرم حسین معماری آخرین شهید مدافع حرم استان بود که در حمله تروریستی پهپادهای #اسرائیلی در منطقه آمرلی عراق مجروح و بر اثر شدت جراحات در تاریخ ۱۲ مرداد سال ۱۳۹۸ به شهادت رسید .
هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید .
@mntazera
منتظران ظهور
#کف_خیابون 24 مهم بود که بدونیم خط های فائزه دست کیاست؟ چون اگه قرار بود از فائزه بازجویی بشه، باید حداقل چند قدم جلوتر از خودش باشم چه برسه به اینکه زیر و روش را بدونم و نتونه گولم بزنه و واسم شعر سر هم کنه. بچه های تیم مخابرات حدودا دو سه ساعت بیشتر طول…
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇
#کف_خیابون 25
در مجموع پیامهای رد و بدل شده بین اون دو نفر و همچنین بین کوروش و دو سه نفر دیگه، میشد حدس هایی زد و حتی نیاز به تحلیل و کار کارشناسی هم نبود. این قدر پیام ها برهنه و عور بود که انگار خیالشون راحت بود که قرار نیست هیچ وقت این پیام ها لو بره و یا براشون دردسر بشه! خیلی جسورانه و حتی با آدرس های واضح پیام داده بودند!
این از دو حال خارج نیست: یا خیلی احمق و تازه کارند... یا خیلی پشتشون گرمه و حتی ممکنه پای گنده هایی وسط باشه که به راحتی به پیام ها و مکالمات مردم دسترسی دارند!!
وقتی به چنین اوضاعی برخورد کردیم، دیگه نمیدونستم بازجویی از افسانه و رویا درست باشه یا نه؟ چون امکان داشت اگر بازجویی بشن، سر از جاخای خوبی درنیاره و حریفمون مطلع بشه و احتیاط بکنه و حتی توی لاک دفاعی فرو بره!
از یکی از کارشناسای سازمان مشورت خواستم. پس از دو ساعت کار روی پرونده، به کار گرفتن روش «دست سه اگشتی» را بهم پیشنهاد داد! در این روش، من باید میشدم دست، و افشین و افسانه و رویا میشدن سه انگشت من! اما... خیلی بعید بود بتونیم از این روش استفاده کنیم. چون بالاخره اونا با هم زندگی میکردن و هر لحظه ممکن بود که یه نفرشون یه کلمه حرف از زبونش بپره بیرون... اون وقته که دیگه باید فاتحه همه چیزو خوند...
خیلی فکر کردم.. تصمیم گرفتم یکی دو جلسه از افسانه بازجویی کنم... پیگیری پیامک ها و زیر نظر داشتن کوروش هم سپردم به بچه های دیگه... مامان رویاشون هم نمیدونستم چیکارش کنم... واسش به پا بذارم؟ نذارم؟ کنترلش کنم؟ نکنم؟ چون با کمبود نیرو هم مواجه بودم.
بچه ها کارشون را روی پیدا کردن و کنترل کوروش شروع کردن... خوب هم شورع کردند... حالا نوبت من بود که افسانه را تخلیه کنم و ببینم چی واسه گفتن داره؟
⛔️جلسه اول بازجویی افسانه!⛔️
روی تختش خوابیده بود. با اینکه چند روز گذشته بود اما هنوز نمیتونست راه بره و عادی زندگی کنه. یه موقعی رفتم که مامانش نباشه. رفتم داخل و در و بستم. چشماشو باز کرد. خودمو معرفی کردم:
گفتم: سلام. شاهرودی هستم از اداره پلیس. میدونم چندان حالتون خوب نیست. قرار نیست که اذیتتون کنم. پس خیلی کوتاه باهم صحبت میکنم و میرم.
با تعجب و اندک چاشنی ترس گفت: بفرمایید!
گفتم: در پرونده بیمارستان شما خوندم که شما باردار بودید و مجبور شدید سقط کنید! سوالام ایناست: باباش کیه؟ آیا بهتون تجاوز شده یا با اختیار خودتون باردار شدید؟
نمیدونست چی بگه... با ترس و لرز گفت: من مامانمو میخوام... مامانم کجاست؟
گفتم: جای نگرانی نیست. لطفا به سوالات من جواب بدید خانم!
گفت: باشه... ینی نمیدونم... من حالم خوب نیست... تنهام بذارین... مامااااااااان!
گفتم: اینجوری هیچ کمکی نمیتونیم بهم بکنیم. لطفا آروم باشید و با من صحبت کنید تا پاشم برم.
گفت: سوالتونو بپرسید و زود برید!
گفتم: چشم. شما توسط چه کسی باردار شدین؟ تجاوز بوده یا با اختیار خودتون بوده؟
با گریه و داد و بیداد گفت: وای خداااا... چرا دست از سرم بر نمیدارین؟ چه فرقی میکنه؟ مهم اینه که من داشتم میمردم!
گفتم: دقیقا! ما هم نگران همین هستیم! چرا تو که یه دختر جوون دانشجوی مملکتمون هستی، به جای کلاس و درس و بحثت، باید روی تخت کورتاژ بیمارستان باشی و بچه سقط کنی؟! بگو کی باهات این کارو کرده تا حقتو ازش بگیرم!
دیدم حرف نمیزنه! مجبور بودم بزنم به یه جاده دیگه... گفتم: راستی از داداش افشینت چه خبر؟ چرا چند روزه پیداش نیست؟ چرا از وقتی شما را آوردن اینجا، بهت سر نزده؟!
ادامه دارد...
@mntazera
#کف_خیابون 25
در مجموع پیامهای رد و بدل شده بین اون دو نفر و همچنین بین کوروش و دو سه نفر دیگه، میشد حدس هایی زد و حتی نیاز به تحلیل و کار کارشناسی هم نبود. این قدر پیام ها برهنه و عور بود که انگار خیالشون راحت بود که قرار نیست هیچ وقت این پیام ها لو بره و یا براشون دردسر بشه! خیلی جسورانه و حتی با آدرس های واضح پیام داده بودند!
این از دو حال خارج نیست: یا خیلی احمق و تازه کارند... یا خیلی پشتشون گرمه و حتی ممکنه پای گنده هایی وسط باشه که به راحتی به پیام ها و مکالمات مردم دسترسی دارند!!
وقتی به چنین اوضاعی برخورد کردیم، دیگه نمیدونستم بازجویی از افسانه و رویا درست باشه یا نه؟ چون امکان داشت اگر بازجویی بشن، سر از جاخای خوبی درنیاره و حریفمون مطلع بشه و احتیاط بکنه و حتی توی لاک دفاعی فرو بره!
از یکی از کارشناسای سازمان مشورت خواستم. پس از دو ساعت کار روی پرونده، به کار گرفتن روش «دست سه اگشتی» را بهم پیشنهاد داد! در این روش، من باید میشدم دست، و افشین و افسانه و رویا میشدن سه انگشت من! اما... خیلی بعید بود بتونیم از این روش استفاده کنیم. چون بالاخره اونا با هم زندگی میکردن و هر لحظه ممکن بود که یه نفرشون یه کلمه حرف از زبونش بپره بیرون... اون وقته که دیگه باید فاتحه همه چیزو خوند...
خیلی فکر کردم.. تصمیم گرفتم یکی دو جلسه از افسانه بازجویی کنم... پیگیری پیامک ها و زیر نظر داشتن کوروش هم سپردم به بچه های دیگه... مامان رویاشون هم نمیدونستم چیکارش کنم... واسش به پا بذارم؟ نذارم؟ کنترلش کنم؟ نکنم؟ چون با کمبود نیرو هم مواجه بودم.
بچه ها کارشون را روی پیدا کردن و کنترل کوروش شروع کردن... خوب هم شورع کردند... حالا نوبت من بود که افسانه را تخلیه کنم و ببینم چی واسه گفتن داره؟
⛔️جلسه اول بازجویی افسانه!⛔️
روی تختش خوابیده بود. با اینکه چند روز گذشته بود اما هنوز نمیتونست راه بره و عادی زندگی کنه. یه موقعی رفتم که مامانش نباشه. رفتم داخل و در و بستم. چشماشو باز کرد. خودمو معرفی کردم:
گفتم: سلام. شاهرودی هستم از اداره پلیس. میدونم چندان حالتون خوب نیست. قرار نیست که اذیتتون کنم. پس خیلی کوتاه باهم صحبت میکنم و میرم.
با تعجب و اندک چاشنی ترس گفت: بفرمایید!
گفتم: در پرونده بیمارستان شما خوندم که شما باردار بودید و مجبور شدید سقط کنید! سوالام ایناست: باباش کیه؟ آیا بهتون تجاوز شده یا با اختیار خودتون باردار شدید؟
نمیدونست چی بگه... با ترس و لرز گفت: من مامانمو میخوام... مامانم کجاست؟
گفتم: جای نگرانی نیست. لطفا به سوالات من جواب بدید خانم!
گفت: باشه... ینی نمیدونم... من حالم خوب نیست... تنهام بذارین... مامااااااااان!
گفتم: اینجوری هیچ کمکی نمیتونیم بهم بکنیم. لطفا آروم باشید و با من صحبت کنید تا پاشم برم.
گفت: سوالتونو بپرسید و زود برید!
گفتم: چشم. شما توسط چه کسی باردار شدین؟ تجاوز بوده یا با اختیار خودتون بوده؟
با گریه و داد و بیداد گفت: وای خداااا... چرا دست از سرم بر نمیدارین؟ چه فرقی میکنه؟ مهم اینه که من داشتم میمردم!
گفتم: دقیقا! ما هم نگران همین هستیم! چرا تو که یه دختر جوون دانشجوی مملکتمون هستی، به جای کلاس و درس و بحثت، باید روی تخت کورتاژ بیمارستان باشی و بچه سقط کنی؟! بگو کی باهات این کارو کرده تا حقتو ازش بگیرم!
دیدم حرف نمیزنه! مجبور بودم بزنم به یه جاده دیگه... گفتم: راستی از داداش افشینت چه خبر؟ چرا چند روزه پیداش نیست؟ چرا از وقتی شما را آوردن اینجا، بهت سر نزده؟!
ادامه دارد...
@mntazera
منتظران ظهور
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇 #کف_خیابون 25 در مجموع پیامهای رد و بدل شده بین اون دو نفر و همچنین بین کوروش و دو سه نفر دیگه، میشد حدس هایی زد و حتی نیاز به تحلیل و کار کارشناسی هم نبود. این قدر پیام ها برهنه و عور بود که انگار خیالشون راحت بود که قرار نیست هیچ وقت این پیام…
#کف_خیابون 26
تا اسم افشین آوردم، مثل برق گرفته ها شد... گفت: شما افشین را از کجا میشناسین؟ با اون چیکار دارین؟
گفتم: باهاش کاری نداریم... ما حتی با تو هم کاری نداریم... ما فقط میخوایم بدونیم که کی این بلا را سرت آورده و حتی سبب شده که افشین .... استغفرالله... (فکری همون لحظه به ذهنم اومد که از نظر کارشناسمون خیلی بهتر بود!)
گفت: چرا ناقص حرف میزنید؟ بگین افشین چش شده؟ داداشم کجاست؟ چرا نیستش؟
گفتم: نمیخواستم توی جلسه اول چیزی بهتون بگم و آزارتون بدم... اما ظاهرا شما متوجه حساسیت موضوع و مشکلتون نیستید! ببین خواهر من! شبی که شما خونریزی کردی و آوردنت اینجا، داداش با غیرت و نوجوونت، به غرورش برخورد... احساس ورشکستگی کرد... همه چیز و همه دنیا براش تموم شد... ببینید افسانه خانم! ... چطوری بگم... افشین اون شب اینارو که دید... فرداش در دسشویی کنار مسجد گاراژ اوس جلالش ... ببخشید اینو میگم... چجوری بگم... رگشو زد... رگ دستشو زد...
افسانه جیغ بلندی کشید... همه پرستارا ریختند دم در اتاق... همکارم اجازه ورود بهشون نداد... افسانه دوباره جیغ کشید و داد و بیداد کرد... گفت: افشین کجاست؟ افشین و رگ زدن؟ الان حالش چطوره؟
اشک تو چشمام جمع شد و سرم و انداختم پایین... آروم و ناراحت گفتم: متاسفم...
افسانه دیگه رفتاراش در کنترل خودش نبود... شروع کرد به سر و صورت خودش زدن... منم سرم پایین بود و اشکمو پاک میکردم... دستمالی از روی میز کنار تختش برداشتم و گوشه چشمام را پاک کردم...
افسانه خیلی حالش بد شد... گریه های بلند و هر از گاهی هم جیغ... باید کار را تموم میکردم... اگه افسانه روی همین تخت و همین حالا که حالش خرابه باهام حرف زد و یه کد بهم داد، که داد... وگرنه دیگه بعید بود که بتونیم بدون استفاده از روش های خاص خودمون به حرفش بیاریم... آخرین سکانس اون روز باید اجرا میشد... پاشدم و گفتم: ببخشید اذیتتون کردم... فکر کردم درباره داداش افشینتون میدونید... متاسفم... خدانگهدار!
هنوز دو سه قدم به طرف در اتاق نرفته بودم که با همون حالت گریه و صدای گرفتش گفت: آقا!
برگشتم به طرفش و گفتم: استراحت کنید! نمیخواد چیزی بگید! شما باید صبور باشید و ...
حرفمو قطع کرد و گفت: تاجزاده! اون بدبختم کرد... بهش میگن دکتر تاجزاده! قرارمون این نبود... قرار نبود حامله بشم... اما اون کارشو کرد و بیچارم کرد... بعدش هم خودش مثلا میخواست جنینو سقط کنه... منو برد پیش یه نفر... شمال... بابلسر... فکر نمیکردم سر از دست دادن داداشم دربیاره...
کامل برگشتم به طرف و ازش پرسیدم: این دکتر تاجزاده را کجا میشه پیدا کرد؟
گفت: نمیشه پیداش کرد... میگن خیلی آدم گنده ای هست... همون شب هم معلوم بود که گنده است... آخه با محافظ و دم و دستگاه اومده بود شوی کنار دریا! شوی پلن 22 ... اونجا بودیم... اونجا منطقه آزاده... محصوره... من اونجا دیدمش... چیز دیگه ای ازش نمیدونم...
گفتم: دیگه هم باهاش قرار داشتی؟!
گفت: یه بار دیگه خودم و...
گفتم: و کی؟!
سرشو انداخت پایین و با حالت شرمساری گفت: یه بار هم مامانم رفت پیشش!
گفتم: خب سر و نخ دیگه ای نداری ازش؟ کجا رفتین پیشش؟
گفت: نه دیگه... همین بود... اسپانسر شوهای پلن 22 میگفتن تاجزاده است...
گفتم: نمیدونی تاجزاده چیکاره است؟
گفت: نه اما ... یه بار میشنیدم که داره به زبون عربی حرف میزنه...
گفتم: عربی؟! نمیفهمیدی چی میگفت؟
گفت: نه ... فقط میدونم که بعد از اون تماس، به ما که حدودا 20 نفر بودیم گفت براتون یه مهمون ویژه دارم... مهمونی که میتونین حسابی تیغش بزنین...
گفتم: نمیدونی مهمونه از کجا بود؟ کجا قرار مهمونی داشتین؟
گفت: فکر کنم قرار بود مشهد باشه... نمیدونم از کجا بود... شاید عربستان!!!!
ادامه دارد...
@mntazera
تا اسم افشین آوردم، مثل برق گرفته ها شد... گفت: شما افشین را از کجا میشناسین؟ با اون چیکار دارین؟
گفتم: باهاش کاری نداریم... ما حتی با تو هم کاری نداریم... ما فقط میخوایم بدونیم که کی این بلا را سرت آورده و حتی سبب شده که افشین .... استغفرالله... (فکری همون لحظه به ذهنم اومد که از نظر کارشناسمون خیلی بهتر بود!)
گفت: چرا ناقص حرف میزنید؟ بگین افشین چش شده؟ داداشم کجاست؟ چرا نیستش؟
گفتم: نمیخواستم توی جلسه اول چیزی بهتون بگم و آزارتون بدم... اما ظاهرا شما متوجه حساسیت موضوع و مشکلتون نیستید! ببین خواهر من! شبی که شما خونریزی کردی و آوردنت اینجا، داداش با غیرت و نوجوونت، به غرورش برخورد... احساس ورشکستگی کرد... همه چیز و همه دنیا براش تموم شد... ببینید افسانه خانم! ... چطوری بگم... افشین اون شب اینارو که دید... فرداش در دسشویی کنار مسجد گاراژ اوس جلالش ... ببخشید اینو میگم... چجوری بگم... رگشو زد... رگ دستشو زد...
افسانه جیغ بلندی کشید... همه پرستارا ریختند دم در اتاق... همکارم اجازه ورود بهشون نداد... افسانه دوباره جیغ کشید و داد و بیداد کرد... گفت: افشین کجاست؟ افشین و رگ زدن؟ الان حالش چطوره؟
اشک تو چشمام جمع شد و سرم و انداختم پایین... آروم و ناراحت گفتم: متاسفم...
افسانه دیگه رفتاراش در کنترل خودش نبود... شروع کرد به سر و صورت خودش زدن... منم سرم پایین بود و اشکمو پاک میکردم... دستمالی از روی میز کنار تختش برداشتم و گوشه چشمام را پاک کردم...
افسانه خیلی حالش بد شد... گریه های بلند و هر از گاهی هم جیغ... باید کار را تموم میکردم... اگه افسانه روی همین تخت و همین حالا که حالش خرابه باهام حرف زد و یه کد بهم داد، که داد... وگرنه دیگه بعید بود که بتونیم بدون استفاده از روش های خاص خودمون به حرفش بیاریم... آخرین سکانس اون روز باید اجرا میشد... پاشدم و گفتم: ببخشید اذیتتون کردم... فکر کردم درباره داداش افشینتون میدونید... متاسفم... خدانگهدار!
هنوز دو سه قدم به طرف در اتاق نرفته بودم که با همون حالت گریه و صدای گرفتش گفت: آقا!
برگشتم به طرفش و گفتم: استراحت کنید! نمیخواد چیزی بگید! شما باید صبور باشید و ...
حرفمو قطع کرد و گفت: تاجزاده! اون بدبختم کرد... بهش میگن دکتر تاجزاده! قرارمون این نبود... قرار نبود حامله بشم... اما اون کارشو کرد و بیچارم کرد... بعدش هم خودش مثلا میخواست جنینو سقط کنه... منو برد پیش یه نفر... شمال... بابلسر... فکر نمیکردم سر از دست دادن داداشم دربیاره...
کامل برگشتم به طرف و ازش پرسیدم: این دکتر تاجزاده را کجا میشه پیدا کرد؟
گفت: نمیشه پیداش کرد... میگن خیلی آدم گنده ای هست... همون شب هم معلوم بود که گنده است... آخه با محافظ و دم و دستگاه اومده بود شوی کنار دریا! شوی پلن 22 ... اونجا بودیم... اونجا منطقه آزاده... محصوره... من اونجا دیدمش... چیز دیگه ای ازش نمیدونم...
گفتم: دیگه هم باهاش قرار داشتی؟!
گفت: یه بار دیگه خودم و...
گفتم: و کی؟!
سرشو انداخت پایین و با حالت شرمساری گفت: یه بار هم مامانم رفت پیشش!
گفتم: خب سر و نخ دیگه ای نداری ازش؟ کجا رفتین پیشش؟
گفت: نه دیگه... همین بود... اسپانسر شوهای پلن 22 میگفتن تاجزاده است...
گفتم: نمیدونی تاجزاده چیکاره است؟
گفت: نه اما ... یه بار میشنیدم که داره به زبون عربی حرف میزنه...
گفتم: عربی؟! نمیفهمیدی چی میگفت؟
گفت: نه ... فقط میدونم که بعد از اون تماس، به ما که حدودا 20 نفر بودیم گفت براتون یه مهمون ویژه دارم... مهمونی که میتونین حسابی تیغش بزنین...
گفتم: نمیدونی مهمونه از کجا بود؟ کجا قرار مهمونی داشتین؟
گفت: فکر کنم قرار بود مشهد باشه... نمیدونم از کجا بود... شاید عربستان!!!!
ادامه دارد...
@mntazera
🔺نتایج اولیه آزمون سراسری ۱۴۰۲ ساعت ۲۲ امشب منتشر میشود/صداوسیما
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
😢1
غیر رسمی
آزاد شدن قسمتی از پولهای بلوکه شده ایران در توافق بین ایران و امریکا
توافقی که در ابتدای ناآرامیهای سال قبل متوقف شد ، چون غربیها تصور میکردند این ناارامیها شروع سقوط جمهوری اسلامی است و دیگر نیازی به توافقات جدید ندارند .
لذا از سر گرفتن توافقات و رضایت امریکا برای آزاد شدن پولهای ایران ، نشاندهنده ی این است که همانها هم میدانند ایران از نقطه قوت در حال مذاکره است .
@mntazera
آزاد شدن قسمتی از پولهای بلوکه شده ایران در توافق بین ایران و امریکا
توافقی که در ابتدای ناآرامیهای سال قبل متوقف شد ، چون غربیها تصور میکردند این ناارامیها شروع سقوط جمهوری اسلامی است و دیگر نیازی به توافقات جدید ندارند .
لذا از سر گرفتن توافقات و رضایت امریکا برای آزاد شدن پولهای ایران ، نشاندهنده ی این است که همانها هم میدانند ایران از نقطه قوت در حال مذاکره است .
@mntazera
🔴بلیت اتوبوس اربعین تهران تا مهران 680 هزار تومان
🔹معاون حمل و نقل سازمان راهداری:قیمت بلیت اتوبوس ایام اربعین که با توجه به یک سرخالی بودن اتوبوسها تعیین میشود از تهران تا مرز مهران 680 هزار تومان تعیین شده است.
🔹قیمتهای بلیت اتوبوس اواخر هفته گذشته ابلاغ شد و از امروز، پیش فروش بلیت در مجموعه شرکتهای حمل و نقل آغاز میشود.
🔹البته این پیش فروش برای کشف میزان تقاضا با یک شیب ملایم انجام میشود.
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
🔹معاون حمل و نقل سازمان راهداری:قیمت بلیت اتوبوس ایام اربعین که با توجه به یک سرخالی بودن اتوبوسها تعیین میشود از تهران تا مرز مهران 680 هزار تومان تعیین شده است.
🔹قیمتهای بلیت اتوبوس اواخر هفته گذشته ابلاغ شد و از امروز، پیش فروش بلیت در مجموعه شرکتهای حمل و نقل آغاز میشود.
🔹البته این پیش فروش برای کشف میزان تقاضا با یک شیب ملایم انجام میشود.
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
😢5
#مسابقه_نذر_صلوات 🌹
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح شهدای مدافع حرم استان «فارس»
۱.شهید ستار محمودی
ناوسالار یکم شهید «ستار محمودی» یکی از اعضای #نیروی_دریایی بوشهر بود که به دلیل تسلط بر مسائل نظامی، به صورت داوطلبانه برای دفاع از حریم اهل بیت عصمت و طهارت(ع) به جمع مدافعان حرم پیوست و راهی سوریه شد. او در جریان عملیات مستشاری در سال ۹۴ به شهادت رسید. محمودی از اهالی نورآباد ممسنی بود
۲.شهید حسین جمالی
حسین جوان 29 ساله اهل روستای یاسریه فسا که در قالب یگان ویژه صابرین تهران در حومه شهر حلب به همرزمان شهیدش پیوست.
۳.شهید ایمان خزایی پور
ایمان دو هفته بعد از ازدواجش راهی سوریه می شود و در عملیات مستشاری در حومه شهر حلب به شهادت میرسد.
هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید .
@mntazera
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح شهدای مدافع حرم استان «فارس»
۱.شهید ستار محمودی
ناوسالار یکم شهید «ستار محمودی» یکی از اعضای #نیروی_دریایی بوشهر بود که به دلیل تسلط بر مسائل نظامی، به صورت داوطلبانه برای دفاع از حریم اهل بیت عصمت و طهارت(ع) به جمع مدافعان حرم پیوست و راهی سوریه شد. او در جریان عملیات مستشاری در سال ۹۴ به شهادت رسید. محمودی از اهالی نورآباد ممسنی بود
۲.شهید حسین جمالی
حسین جوان 29 ساله اهل روستای یاسریه فسا که در قالب یگان ویژه صابرین تهران در حومه شهر حلب به همرزمان شهیدش پیوست.
۳.شهید ایمان خزایی پور
ایمان دو هفته بعد از ازدواجش راهی سوریه می شود و در عملیات مستشاری در حومه شهر حلب به شهادت میرسد.
هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید .
@mntazera