منتظران ظهور
#تاحسین_نیامده_مسلم_ولی_امر_است (۲) گروه دوم مردم #مدینه بودند که آنها هم بعد از عاشورا قیام کردند، نقل شده که حدود ده هزار نفر کشته شدند، بدون هیچ دستاورد و موفقیت، یک قیام کور و تلخ یزید لعنت الله علیه فرمان داده بود، لشکری که به مدینه حمله کرده، سه روز…
#تاحسین_نیامده_مسلم_ولی_امر_است (۳)
مجموعا حدود سی و پنج هزار نفر از شیعیان در این سه قیام کشته شدند !
مردمی که در مدینه هنگام خروج امام حسین (ع) همراهیش نکردند و مردمی که هنگام حرکت امام حسین (ع) به کوفه یاریش نکردند، همه بعدها قیام کردند، اما #دیر_شده_بود !!
نکته مهمی که در این حادثه تاریخی وجود دارد ، داشتن نیابت مسلم (از امام حسین ع )و مختار (از امام سجاد ع ) ، امام زمان وقت خودشان بود که با عدم درک تشیع رو به رو شد ،
هزینه های جانی و مالی که بر امت شیعه وارد شد هزینه گزافی بود .
#نه_تفریط
#نه_افراط
المُتَقَدِمُ لَهُمْ مارِق، وَالْمُتَاَخِرُ عَنْهُمْ زاهِق وَاللّازِمُ لَهُمْ لاحِق
هرکه بر ایشان تقدم جوید از دین بیرون رفته و کسى که از ایشان عقب ماند به نابودى گراید !
از تاریخ بیاموزیم زمان شناسی و یاری به موقع ولی حاضر را
سردارسلیمانی :
از شئون عاقبت به خیری نسبت شما با جمهوری اسلامی و رهبر فرزانه انقلاب است .
@mntazera
مجموعا حدود سی و پنج هزار نفر از شیعیان در این سه قیام کشته شدند !
مردمی که در مدینه هنگام خروج امام حسین (ع) همراهیش نکردند و مردمی که هنگام حرکت امام حسین (ع) به کوفه یاریش نکردند، همه بعدها قیام کردند، اما #دیر_شده_بود !!
نکته مهمی که در این حادثه تاریخی وجود دارد ، داشتن نیابت مسلم (از امام حسین ع )و مختار (از امام سجاد ع ) ، امام زمان وقت خودشان بود که با عدم درک تشیع رو به رو شد ،
هزینه های جانی و مالی که بر امت شیعه وارد شد هزینه گزافی بود .
#نه_تفریط
#نه_افراط
المُتَقَدِمُ لَهُمْ مارِق، وَالْمُتَاَخِرُ عَنْهُمْ زاهِق وَاللّازِمُ لَهُمْ لاحِق
هرکه بر ایشان تقدم جوید از دین بیرون رفته و کسى که از ایشان عقب ماند به نابودى گراید !
از تاریخ بیاموزیم زمان شناسی و یاری به موقع ولی حاضر را
سردارسلیمانی :
از شئون عاقبت به خیری نسبت شما با جمهوری اسلامی و رهبر فرزانه انقلاب است .
@mntazera
https://eitaa.com/joinchat/1379926508C019f2d3c1b
با سلام و عرض ادب لینک گروه روستای باورس در ایتا
اهالی محترم روستای باورس لطفا عضو گروه شده و اطلاع رسانی نمایید تا کلیه اهالی عضو شوند
@mntazera
با سلام و عرض ادب لینک گروه روستای باورس در ایتا
اهالی محترم روستای باورس لطفا عضو گروه شده و اطلاع رسانی نمایید تا کلیه اهالی عضو شوند
@mntazera
👍2
منتظران ظهور
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇 #کف_خیابون 19 اونا تصمیمشون جدی بود و من هم کاری نمیتونستم بکنم. حتی اگه پنج شنبه و جمعه هم بود بازم نمیتونستم باهاشون برم چون قرار بود کسی جز خودشون باهاشون نباشه! سه چهار روز طول کشید... باهاشون در تماس بودم ... چیزی از نشونه های غم و ناراحتی…
#کف_خیابون 20
مامانم گفت: «زود باش افشین! زنگ بزن اورژانس!»
افسانه را بردیم بیمارستان... من از حرفهایی که مامانم با پرستارها و دکترا میزد چیزی نمیفهمیدم... فقط منو مدام میفرستادن دنبال نسخه و دارو و تشکیل پرونده و...
افسانه به هوش اومد اما خون ریزیش بند نمیومد... به زور بند آوردن... افسانه مثل مارگزیده به خودش میپیچید... یکی دو بار از مامانم پرسیدم افسانه چش شده؟
مامانم با عصبانیت و ناراحتی گفت: «به تو چه؟ یه مشکل زنونه است... برو رو صندلی بیرون بشین تا بیام... برو دیگه...»
رفتم تو سالن انتظار و نشستم روبروی تلوزیون... ساعت دو و سه نصف شب بود... دکتر نداشتن... گفتن دکتر صبح میاد... مجبور بودیم اونشب بیمارستان بمونیم... تا اینکه دیدم مامانم از اتاق افسانه اومد بیرون... مستقیم رفت سراغ پرستاری که سن و سالی هم داشت... منم پاشدم رفتم پیشش... اما پشت سرش ایستادم... میخواستم نفهمه که دارم میشنوم...
پرستار به مامانم گفت: «چندم باید ....... ؟»
مامانم گفت: «نمیدونم... شاید همین روزا... آره همین روزا...»
پرستار گفت: «ماه قبل چی؟ منظم بوده؟»
مامانم گفت: «نمیدونم خانم... من چه میدونم.... حالا چشه دخترم؟»
پرستار گفت: «آخرین مراجعش به پزشکش کی بوده؟»
مامان گفت: «فکر کنم یک ماه قبل... شمال... !»
پرستار گفت: «مطمئنی خانم؟ فکرش کن... باید دقیق بدونم...»
مامان گفت: «نمیدونم... میشه بگید چی شده؟»
یه لحظه پرستار چشمش به من خورد... مثلا جوری که من نشنوم، سرش را به مامانم نزدیک کرد و یه چیزی گفت... مامانم با چشمای گرد شده و تن صدای آروم بهش گفت: «نمیدونم... به خدا نمیدونم... اما فکر کنم دکتری که با دوستش رفته بود، از اون دکترای مجوز باطل بوده... چطور حالا؟ چیزی شده؟»
پرستار با تعجب گفت: «چطور حالا؟ همینطور که داری میبینی! همین که الان بعد از سه ماه، داره به زور سقط میکنه اما ... خدا کنه حدسم درست نباشه!»
مامان گفت: «میشه واضح تر بگی؟!»
پرستار آروم گفت: «ممکنه سقط شده باشه اما هنوز بخشی از بدن جنین.... نمیدونم حالا... اصلا بذار صبح دکتر بیاد خودش معاینش کنه!»
داشتم دیوونه میشدم... سقط چیه دیگه؟ جنین کدومه؟ ینی چی این حرفها؟ ینی افسانه ...؟ ینی خواهر من...؟ ینی اون مدت که شمال میرفتن و حتی آرایشگر مخصوص مزون را هم با خودشون میبردن...؟
ادامه دارد...
@mntazera
مامانم گفت: «زود باش افشین! زنگ بزن اورژانس!»
افسانه را بردیم بیمارستان... من از حرفهایی که مامانم با پرستارها و دکترا میزد چیزی نمیفهمیدم... فقط منو مدام میفرستادن دنبال نسخه و دارو و تشکیل پرونده و...
افسانه به هوش اومد اما خون ریزیش بند نمیومد... به زور بند آوردن... افسانه مثل مارگزیده به خودش میپیچید... یکی دو بار از مامانم پرسیدم افسانه چش شده؟
مامانم با عصبانیت و ناراحتی گفت: «به تو چه؟ یه مشکل زنونه است... برو رو صندلی بیرون بشین تا بیام... برو دیگه...»
رفتم تو سالن انتظار و نشستم روبروی تلوزیون... ساعت دو و سه نصف شب بود... دکتر نداشتن... گفتن دکتر صبح میاد... مجبور بودیم اونشب بیمارستان بمونیم... تا اینکه دیدم مامانم از اتاق افسانه اومد بیرون... مستقیم رفت سراغ پرستاری که سن و سالی هم داشت... منم پاشدم رفتم پیشش... اما پشت سرش ایستادم... میخواستم نفهمه که دارم میشنوم...
پرستار به مامانم گفت: «چندم باید ....... ؟»
مامانم گفت: «نمیدونم... شاید همین روزا... آره همین روزا...»
پرستار گفت: «ماه قبل چی؟ منظم بوده؟»
مامانم گفت: «نمیدونم خانم... من چه میدونم.... حالا چشه دخترم؟»
پرستار گفت: «آخرین مراجعش به پزشکش کی بوده؟»
مامان گفت: «فکر کنم یک ماه قبل... شمال... !»
پرستار گفت: «مطمئنی خانم؟ فکرش کن... باید دقیق بدونم...»
مامان گفت: «نمیدونم... میشه بگید چی شده؟»
یه لحظه پرستار چشمش به من خورد... مثلا جوری که من نشنوم، سرش را به مامانم نزدیک کرد و یه چیزی گفت... مامانم با چشمای گرد شده و تن صدای آروم بهش گفت: «نمیدونم... به خدا نمیدونم... اما فکر کنم دکتری که با دوستش رفته بود، از اون دکترای مجوز باطل بوده... چطور حالا؟ چیزی شده؟»
پرستار با تعجب گفت: «چطور حالا؟ همینطور که داری میبینی! همین که الان بعد از سه ماه، داره به زور سقط میکنه اما ... خدا کنه حدسم درست نباشه!»
مامان گفت: «میشه واضح تر بگی؟!»
پرستار آروم گفت: «ممکنه سقط شده باشه اما هنوز بخشی از بدن جنین.... نمیدونم حالا... اصلا بذار صبح دکتر بیاد خودش معاینش کنه!»
داشتم دیوونه میشدم... سقط چیه دیگه؟ جنین کدومه؟ ینی چی این حرفها؟ ینی افسانه ...؟ ینی خواهر من...؟ ینی اون مدت که شمال میرفتن و حتی آرایشگر مخصوص مزون را هم با خودشون میبردن...؟
ادامه دارد...
@mntazera
منتظران ظهور
#کف_خیابون 20 مامانم گفت: «زود باش افشین! زنگ بزن اورژانس!» افسانه را بردیم بیمارستان... من از حرفهایی که مامانم با پرستارها و دکترا میزد چیزی نمیفهمیدم... فقط منو مدام میفرستادن دنبال نسخه و دارو و تشکیل پرونده و... افسانه به هوش اومد اما خون ریزیش بند…
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇
#کف_خیابون 21
با شنیدن جملاتی که بین پرستار و مامانم رد و بدل شد، احساس میکردم کر شدم... دیگه هیچ چیز حالیم نبود... احساس دیوث ترین آدم دنیا را داشتم... احساس میکردم خیلی خر و نفهم هستم که تا حالا نتونستم بفهمم که خواهرم... منی که مثلا تحصیل و درسم را ول کرده بودم و بهترین روزهای نوجوونیم را پادویی گاراژ مکانیکی کرده بودم، الان همه چیزم را بر باد رفته میدیدم...
حتی دیگه روم نمیشد که توی بیمارستان بمونم و دنبال نسخه و دوا و درمون افسانه باشم... اگه گفتن این دختر کیت میشه؟ بگم داداش اسکلشم؟! بگم این دختر خانمی که الان داره زور سقط میزنه، خواهر لاکردارمه؟! بگم ما خانوادگی چیکاره ایم؟!
از همه بدتر، بگم این خانمه که حتی نمیتونه توی این لباس جلفش درست راه بره و راحت بشینه رو صندلی، مامانمه؟! حتی روم نمیشد با مامانم راه برم... چه برسه به اینکه بخوام جلوی همه بهش بگم مامان!
دیگه چشمای هیز اون همه دکتر و مرد و پرستار و بیمارهای دیگه را به پر و پاچه مامانم که جای خود داشت... حالم بد میشد که حتی کسی که داشت کف بیمارستان را تمیز میکرد، تا مامان رویا و آبجی افسانم را میدید، مهربون میشد و مثلا تریپ دلسوزی و دلداری از خودش در میکرد و میومد جلو و میگفت: خانم مشکلتون چیه؟ از من خدمتی برمیاد؟
یه چیز دیگه از همش بیشتر آزارم میداد... اونم اینکه شبهایی که من از سر کار برمیگشتم و داشتم لباسای چرب و چیلیبم را میشستم یا داشتم توی کیف و کمد لباسای فانتزی و شو مدلینگ دخترونه خواهرم دید میزدم، کدوم بی شرفی با افسانه نشست و برخواست میکرده و به ریش و ریشه من داداش کثافت عوضی آشغال بی غیرت بی خاصیتش میخندیده و یه آبم روش؟!
از بیمارستان زدم بیرون... میسوختم از اینکه مامانم چرا سکته نکرد؟ میسوختم از اینکه چرا حتی تاریخ مراجعه به پزشک و شمال و کوفت و زهرمار افسانه را میدونست؟ میسوختم از اینکه چرا جیغ نکشید و روی دست من نیفتاد وقتی فهمید که افسانه سه ماهشه و حتی باید جنینش را تیکه تیکه از بدنش بیارن بیرون؟!
باید چیکار میکردم؟ پیش کدوم آخوند میرفتم که تو دلش بهم نگه «ای بدبخت اسکل بی ناموس؟!» پیش کدوم شیخ مسجدی میرفتم که بتونه شوت بودنم را ماله کشی کنه و مثلا روضه مغفرت پروردگار واسم بخونه؟ اصلا کسی که یه عمر جور دیگه زندگی کرده و حتی برقه و پوشه روی چهره ناموسش مینداخته، میتونه بفهمه وقتی میدیدم که حتی پسرهای دانشجوهای پزشکی تو بیمارستان میومدن و به بهانه معاینه و معالجه افسانه، پرده را میکشیدن و الکی دست به چشم و نبض و لب و دهنش میزدن، من چه حالی میشدم؟
اگه حرف میزدم، میگفتن حالا رگ ناموس پرستیت ورم کرده؟! حالا که خواهرت داره زور میزنه تا جنازه جنینش را پس بندازه؟! اگه هم دم نمیزدم، با خودشون فکر میکردن عجب پسر خلی!!
حالم بد بود... احساس ورشکستگی میکردم... تمام زحمت ها و بی سواد موندن و مدرسه نرفتنم را بر باد رفته میدیدم... احساس میکردم خواهرمو به تاراج بردن... مامانم هم از خواهرم لابد بدتر... من که خبر نداشتم... لابد مامانم از افسانه بدتره که ...
سه چهار ساعت طول کشید... تمام مسیر بیمارستان تا گاراژ را مثل دیوونه های خیابونی و ولگرد راه رفتم... حتی متوجه دو بار زمین خوردنم هم نشدم... حتی متوجه خیس شدن زیر بارون هم نشدم...
رسیدم به گاراژ... هیچ صدایی نمیشنیدم... فقط میدیدم که اوسا صورتشو آورده نزدیک صورتمو و با خشم بسیار، دهان گشادش را با شدت باز و بسته میکنه... فکر کنم داشت داد میزد و فحشم میداد که چرا دیر اومدم و کدوم قبرستون دره ای بودم؟ ... من نمیشنیدم... دستمو بردم سمت تیغ موکت بری... دیدم اوسا با تعجب، ترسید و کنار رفت... فکر کرد میخوام بزنم ناکارش کنم...
رفتم سمت دسشویی... دیگه علاوه بر گوشام، چشمام هم کار نمیکرد... ولو شدم گوشه مستراب... مثل فیلم داشت از جلوی چشام رد میشد: قیافه افسانه... لباسای لختی و پختی افسانه و مامان... دیر اومدن هر شبشون... خسته و کوفته بودن هر دوشون... اون روز عصر... پوشش نداشته مامانم... خنده های کوروش به ریش و ریشه من... چشمای بچه های محله قدیمیمون... پر و پاچه افسانه... عکس مامان توی گوشی پسر اوسا... پولایی که شب قبلش میشمردیم... دانشگاه آزاد... شهریه ترم افسانه... مدلینگ شمال و کیش...
دیگه چشامو بستم... خسته بودم... اول در مسترابو قفل کردم... میخواستم وقتی میزنم و میلرزم، حتی اگه به غلط کردن هم افتادم دیگه نتونم خودمو نجات بدم... زدم... رگ دست چپمو زدم... زدم به سلامتی غیرت نداشتم... زدم به سلامتی خانواده فاحشم... زدم و آروم خوابیدم...😔😔
ادامه دارد...
@mntazera
#کف_خیابون 21
با شنیدن جملاتی که بین پرستار و مامانم رد و بدل شد، احساس میکردم کر شدم... دیگه هیچ چیز حالیم نبود... احساس دیوث ترین آدم دنیا را داشتم... احساس میکردم خیلی خر و نفهم هستم که تا حالا نتونستم بفهمم که خواهرم... منی که مثلا تحصیل و درسم را ول کرده بودم و بهترین روزهای نوجوونیم را پادویی گاراژ مکانیکی کرده بودم، الان همه چیزم را بر باد رفته میدیدم...
حتی دیگه روم نمیشد که توی بیمارستان بمونم و دنبال نسخه و دوا و درمون افسانه باشم... اگه گفتن این دختر کیت میشه؟ بگم داداش اسکلشم؟! بگم این دختر خانمی که الان داره زور سقط میزنه، خواهر لاکردارمه؟! بگم ما خانوادگی چیکاره ایم؟!
از همه بدتر، بگم این خانمه که حتی نمیتونه توی این لباس جلفش درست راه بره و راحت بشینه رو صندلی، مامانمه؟! حتی روم نمیشد با مامانم راه برم... چه برسه به اینکه بخوام جلوی همه بهش بگم مامان!
دیگه چشمای هیز اون همه دکتر و مرد و پرستار و بیمارهای دیگه را به پر و پاچه مامانم که جای خود داشت... حالم بد میشد که حتی کسی که داشت کف بیمارستان را تمیز میکرد، تا مامان رویا و آبجی افسانم را میدید، مهربون میشد و مثلا تریپ دلسوزی و دلداری از خودش در میکرد و میومد جلو و میگفت: خانم مشکلتون چیه؟ از من خدمتی برمیاد؟
یه چیز دیگه از همش بیشتر آزارم میداد... اونم اینکه شبهایی که من از سر کار برمیگشتم و داشتم لباسای چرب و چیلیبم را میشستم یا داشتم توی کیف و کمد لباسای فانتزی و شو مدلینگ دخترونه خواهرم دید میزدم، کدوم بی شرفی با افسانه نشست و برخواست میکرده و به ریش و ریشه من داداش کثافت عوضی آشغال بی غیرت بی خاصیتش میخندیده و یه آبم روش؟!
از بیمارستان زدم بیرون... میسوختم از اینکه مامانم چرا سکته نکرد؟ میسوختم از اینکه چرا حتی تاریخ مراجعه به پزشک و شمال و کوفت و زهرمار افسانه را میدونست؟ میسوختم از اینکه چرا جیغ نکشید و روی دست من نیفتاد وقتی فهمید که افسانه سه ماهشه و حتی باید جنینش را تیکه تیکه از بدنش بیارن بیرون؟!
باید چیکار میکردم؟ پیش کدوم آخوند میرفتم که تو دلش بهم نگه «ای بدبخت اسکل بی ناموس؟!» پیش کدوم شیخ مسجدی میرفتم که بتونه شوت بودنم را ماله کشی کنه و مثلا روضه مغفرت پروردگار واسم بخونه؟ اصلا کسی که یه عمر جور دیگه زندگی کرده و حتی برقه و پوشه روی چهره ناموسش مینداخته، میتونه بفهمه وقتی میدیدم که حتی پسرهای دانشجوهای پزشکی تو بیمارستان میومدن و به بهانه معاینه و معالجه افسانه، پرده را میکشیدن و الکی دست به چشم و نبض و لب و دهنش میزدن، من چه حالی میشدم؟
اگه حرف میزدم، میگفتن حالا رگ ناموس پرستیت ورم کرده؟! حالا که خواهرت داره زور میزنه تا جنازه جنینش را پس بندازه؟! اگه هم دم نمیزدم، با خودشون فکر میکردن عجب پسر خلی!!
حالم بد بود... احساس ورشکستگی میکردم... تمام زحمت ها و بی سواد موندن و مدرسه نرفتنم را بر باد رفته میدیدم... احساس میکردم خواهرمو به تاراج بردن... مامانم هم از خواهرم لابد بدتر... من که خبر نداشتم... لابد مامانم از افسانه بدتره که ...
سه چهار ساعت طول کشید... تمام مسیر بیمارستان تا گاراژ را مثل دیوونه های خیابونی و ولگرد راه رفتم... حتی متوجه دو بار زمین خوردنم هم نشدم... حتی متوجه خیس شدن زیر بارون هم نشدم...
رسیدم به گاراژ... هیچ صدایی نمیشنیدم... فقط میدیدم که اوسا صورتشو آورده نزدیک صورتمو و با خشم بسیار، دهان گشادش را با شدت باز و بسته میکنه... فکر کنم داشت داد میزد و فحشم میداد که چرا دیر اومدم و کدوم قبرستون دره ای بودم؟ ... من نمیشنیدم... دستمو بردم سمت تیغ موکت بری... دیدم اوسا با تعجب، ترسید و کنار رفت... فکر کرد میخوام بزنم ناکارش کنم...
رفتم سمت دسشویی... دیگه علاوه بر گوشام، چشمام هم کار نمیکرد... ولو شدم گوشه مستراب... مثل فیلم داشت از جلوی چشام رد میشد: قیافه افسانه... لباسای لختی و پختی افسانه و مامان... دیر اومدن هر شبشون... خسته و کوفته بودن هر دوشون... اون روز عصر... پوشش نداشته مامانم... خنده های کوروش به ریش و ریشه من... چشمای بچه های محله قدیمیمون... پر و پاچه افسانه... عکس مامان توی گوشی پسر اوسا... پولایی که شب قبلش میشمردیم... دانشگاه آزاد... شهریه ترم افسانه... مدلینگ شمال و کیش...
دیگه چشامو بستم... خسته بودم... اول در مسترابو قفل کردم... میخواستم وقتی میزنم و میلرزم، حتی اگه به غلط کردن هم افتادم دیگه نتونم خودمو نجات بدم... زدم... رگ دست چپمو زدم... زدم به سلامتی غیرت نداشتم... زدم به سلامتی خانواده فاحشم... زدم و آروم خوابیدم...😔😔
ادامه دارد...
@mntazera
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شهید عباس بابایی متولد ۱٣٢٩ درشهرستان قزوین است.
پس از اخذ دیپلم،باشرکت در کنکور سراسری در رشته پزشکی پذیرفته میشود ولی به دلیل علاقه وافر به خلبانی از آن انصراف داده و درسال ۱٣۴٨ وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی میشود.
در سال ۱٣۴٩ برای گذراندن دوره خلبانی به آمریکا رفت.
شهید بابایی در سن ٣٧سالگی در ۱۵مرداد ۱٣۶۶ و در روز عید قربان به شهادت رسید.
آسمان فرصت پرواز بلندیست ولی قصه این است چه اندازه کبوتر باشی...
#عند_ربهم_یرزقون
شهدا رو یاد کنیم با ذکر صلوات بر محمد آل محمد
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
پس از اخذ دیپلم،باشرکت در کنکور سراسری در رشته پزشکی پذیرفته میشود ولی به دلیل علاقه وافر به خلبانی از آن انصراف داده و درسال ۱٣۴٨ وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی میشود.
در سال ۱٣۴٩ برای گذراندن دوره خلبانی به آمریکا رفت.
شهید بابایی در سن ٣٧سالگی در ۱۵مرداد ۱٣۶۶ و در روز عید قربان به شهادت رسید.
آسمان فرصت پرواز بلندیست ولی قصه این است چه اندازه کبوتر باشی...
#عند_ربهم_یرزقون
شهدا رو یاد کنیم با ذکر صلوات بر محمد آل محمد
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
منتظران ظهور
شهید عباس بابایی متولد ۱٣٢٩ درشهرستان قزوین است. پس از اخذ دیپلم،باشرکت در کنکور سراسری در رشته پزشکی پذیرفته میشود ولی به دلیل علاقه وافر به خلبانی از آن انصراف داده و درسال ۱٣۴٨ وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی میشود. در سال ۱٣۴٩ برای گذراندن دوره خلبانی…
#مسابقه_نذر_صلوات🌹
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح بلند خلبان شهید افتخار استان قزوین شهید عباس بابایی
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح بلند خلبان شهید افتخار استان قزوین شهید عباس بابایی
Anonymous Poll
40%
۱۰صلوات
20%
۲۰صلوات
0%
۴۰صلوات
0%
۷۰صلوات
40%
۱۰۰صلوات
❤6
منتظران ظهور
#مزاج_خود_را_بشناسیم (۹) طبع #گرم_تر(مرطوب) با چه کسانی ازدواج کنند؟! افراد دموی بهتر است از ازدواج با افراد سودایی مزاج (مزاج سرد و خشک) پرهیز کنند ، چرا که سوداییها خلوت گزین و گوشه گیر هستند و تمایلی به شرکت در اجتماعات ندارند ، در حالیکه دموی مزاجها…
#مزاج_خود_را_بشناسیم (۱۰)
بیماریها
ابتدایی ترین مطلبی که در مورد بیماری ها باید بدانیم این است که داشتن طبع ذاتا بیماری زا نیست .
کسی که هر کدام از مزاج ها را به ارث برده ، به این معنی نیست که دچار بیماری ناشی از صفرا، دم ،سودا یا بلغم میشود .
بیماری وقتی اتفاق می افتد که صفرا ، دم ، سودا یا بلغم افزایش پیدا کند یا به اصطلاح طب سنتی غلبه خلط دم ، صفرا ، سودا یا بلغم اتفاق افتاده باشد .
در این حالت باید با تجزویز پزشک پاکسازی انجام شود و مزاج متعادل شود .
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
بیماریها
ابتدایی ترین مطلبی که در مورد بیماری ها باید بدانیم این است که داشتن طبع ذاتا بیماری زا نیست .
کسی که هر کدام از مزاج ها را به ارث برده ، به این معنی نیست که دچار بیماری ناشی از صفرا، دم ،سودا یا بلغم میشود .
بیماری وقتی اتفاق می افتد که صفرا ، دم ، سودا یا بلغم افزایش پیدا کند یا به اصطلاح طب سنتی غلبه خلط دم ، صفرا ، سودا یا بلغم اتفاق افتاده باشد .
در این حالت باید با تجزویز پزشک پاکسازی انجام شود و مزاج متعادل شود .
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
از بین کتب اندیشمندان غربی ، این کتاب از #مایکل_کوک قطعا نظر مخاطب را به خود جلب میکند .
کتاب #امربه_معروف و #نهی_ازمنکر در اندیشه ی اسلامی
سال ۱۹۸۸،در یکی از ایستگاههای متروی شهر شیکاگو، یه خانم مورد تجاوز قرار میگیرد؛
از بین تمام افرادی که در حال تماشا و عبور از کنار این صحنه بودن، فقط یک نفر دخالت میکند و تا رسیدن پلیس، به آن خانم کمک میکند که نجات پیدا کند
مایکل کوک، مورخ و خاورشناس، بعد از خواندن این خبر در روزنامه چنین می گوید :
"با خودم فکر کردم که آیا ما وظیفه داریم از رفتارهای ناپسند دیگران جلوگیری کنیم؟ و آیا رفتار دیگران در جامعه به ما ارتباط دارد یا نه؟"
@mntazera
کتاب #امربه_معروف و #نهی_ازمنکر در اندیشه ی اسلامی
سال ۱۹۸۸،در یکی از ایستگاههای متروی شهر شیکاگو، یه خانم مورد تجاوز قرار میگیرد؛
از بین تمام افرادی که در حال تماشا و عبور از کنار این صحنه بودن، فقط یک نفر دخالت میکند و تا رسیدن پلیس، به آن خانم کمک میکند که نجات پیدا کند
مایکل کوک، مورخ و خاورشناس، بعد از خواندن این خبر در روزنامه چنین می گوید :
"با خودم فکر کردم که آیا ما وظیفه داریم از رفتارهای ناپسند دیگران جلوگیری کنیم؟ و آیا رفتار دیگران در جامعه به ما ارتباط دارد یا نه؟"
@mntazera
منتظران ظهور
از بین کتب اندیشمندان غربی ، این کتاب از #مایکل_کوک قطعا نظر مخاطب را به خود جلب میکند . کتاب #امربه_معروف و #نهی_ازمنکر در اندیشه ی اسلامی سال ۱۹۸۸،در یکی از ایستگاههای متروی شهر شیکاگو، یه خانم مورد تجاوز قرار میگیرد؛ از بین تمام افرادی که در حال…
همین موضوع ایده ی اولیه تحقیقات او میشود ، با تحقیق به این نکته می رسد که در فرهنگ غرب نامی برای چنین وظیفه ی اجتماعی وجود ندارد .
با تحقیقات وسیع تر به این نتیجه میرسد در یکی از ادیان الهی «اسلام» برای این وظیفه و هنجار اجتماعی دستوراتی وجود دارد .
حاصل ۱۳ سال تحقیق و بررسی او درباره این فروع دین اسلام کتابی با همین عنوان است .
#واجب_فراموش_شده
@mntazera
با تحقیقات وسیع تر به این نتیجه میرسد در یکی از ادیان الهی «اسلام» برای این وظیفه و هنجار اجتماعی دستوراتی وجود دارد .
حاصل ۱۳ سال تحقیق و بررسی او درباره این فروع دین اسلام کتابی با همین عنوان است .
#واجب_فراموش_شده
@mntazera
منتظران ظهور
قسمت نوزدهم زمانی که چمران به مامور نگهبانی میرسد داوطلبانه ساک را به مامور میدهد و همین باعث غفلت مامور میشود و چمران موفق میشود پلاکاردها را با خود به داخل ببرد . پس از بازدید از بعضی قسمت های ساختمان سازمان ملل با راهنمایی کارکنان سازمان ، جمعیت…
قسمت بیستم
راهنما [همچنان متعجب] به چمران توضیح میدهد که باید با مقامات بالاتر صحبت کند.
به محض دور شدن راهنماها ، چمران پلاکاردها را به دست بقیه میدهد و دست به سمت کمرش میبرد و از زیر کتش دسته ای کاغذ که به هم چسبیده شده و به شکل پلاکارد درآمده و روی آنها شعار نوشته شده بیرون می آورد و باز میکند .
چمران :
خب بچه ها هر کدام در دو طرف نیمکتها بشینید و پلاکاردها رو دستتون بگیرید .
با اشاره چمران ابتکار بلند میشود و سریع بیرون میرود .
راهنماها با دیدن صحنه پلاکاردها دوباره سمت جوانان ایرانی برمیگردند .
ادامه دارد ...
#مردرویاها
#زندگینامه
@mntazera
راهنما [همچنان متعجب] به چمران توضیح میدهد که باید با مقامات بالاتر صحبت کند.
به محض دور شدن راهنماها ، چمران پلاکاردها را به دست بقیه میدهد و دست به سمت کمرش میبرد و از زیر کتش دسته ای کاغذ که به هم چسبیده شده و به شکل پلاکارد درآمده و روی آنها شعار نوشته شده بیرون می آورد و باز میکند .
چمران :
خب بچه ها هر کدام در دو طرف نیمکتها بشینید و پلاکاردها رو دستتون بگیرید .
با اشاره چمران ابتکار بلند میشود و سریع بیرون میرود .
راهنماها با دیدن صحنه پلاکاردها دوباره سمت جوانان ایرانی برمیگردند .
ادامه دارد ...
#مردرویاها
#زندگینامه
@mntazera
📣اطلاعیه📣
⚫️مراسم ️سومین روز درگذشت مادرے مهربان و همسرے دلسوز مرحومہ مغفور، شادروان حاجیه خانم خدیجه بغدادی( مادر خانم اقای فرهاد اسدی حمید حاج رضا جان
⚫️⏰زمان: روز سه شنبہ مورخ
1402/5/17 ساعت 17:30 الی 19
⚫️مڪان: بر سر مزار آن مرحومه کیلومتر ۳۵ جاده قدیم آبیک میرپنجی روستای حاجی تپه
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادے منتظران ظهور (عج)
⚫️مراسم ️سومین روز درگذشت مادرے مهربان و همسرے دلسوز مرحومہ مغفور، شادروان حاجیه خانم خدیجه بغدادی( مادر خانم اقای فرهاد اسدی حمید حاج رضا جان
⚫️⏰زمان: روز سه شنبہ مورخ
1402/5/17 ساعت 17:30 الی 19
⚫️مڪان: بر سر مزار آن مرحومه کیلومتر ۳۵ جاده قدیم آبیک میرپنجی روستای حاجی تپه
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادے منتظران ظهور (عج)
منتظران ظهور
#مزاج_خود_را_بشناسیم (۱۰) بیماریها ابتدایی ترین مطلبی که در مورد بیماری ها باید بدانیم این است که داشتن طبع ذاتا بیماری زا نیست . کسی که هر کدام از مزاج ها را به ارث برده ، به این معنی نیست که دچار بیماری ناشی از صفرا، دم ،سودا یا بلغم میشود . بیماری وقتی…
#مزاج_خود_را_بشناسیم (۱۱)
بیماریهای مزاج #گرم_تر(مرطوب)
افرادی دموی در زمان غلبه دم دچار این حالات میشوند :
سرخی چهره و زبان ، قرمزی چشم ، کسالت ، خستگی ، خواب آلودگی ،
چرت زدن ، بیقراری،
کش آمدن بزاق دهان ، گر گرفتگی ، سنگینی سر و شقیقه ، خون دماغ ،
سردرد جلوی پیشانی ،
سنگینی گوشه خارجی چشمها ،
حواس پرتی ، سنگینی روی سینه ،
احساس خفقان ، کندی ذهن ،
سستی و کاهلی اعضا ، پرخوری ،
کهیر ، خونریزی لثه ، قرمزی و غلیظ شدن ادرار ،
خالی شدن زیر پا ، آبریزش بینی ،
آلرژی بهاره ، درد استخوان ، آفت دهان ، جوش پوستی ، بروز دمل و بثورات پوستی ، خارش و گزگز پوست ،
خارش محل حجامت ، سوزش مجاری ادرار، سوزش سر معده ،
افزایش دانه های سرخ رنگ در بدن ، پررنگ شدن رگها ، تپش قلب ،
فشار خون ، کلسترول بالا ،
افزایش غلظت خون ،
بیماری قلبی عروقی ، بیماری خونی ،
تب بدون عفونت ، دیابت ، ورم طحال ، سکته قلبی و مغزی
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
بیماریهای مزاج #گرم_تر(مرطوب)
افرادی دموی در زمان غلبه دم دچار این حالات میشوند :
سرخی چهره و زبان ، قرمزی چشم ، کسالت ، خستگی ، خواب آلودگی ،
چرت زدن ، بیقراری،
کش آمدن بزاق دهان ، گر گرفتگی ، سنگینی سر و شقیقه ، خون دماغ ،
سردرد جلوی پیشانی ،
سنگینی گوشه خارجی چشمها ،
حواس پرتی ، سنگینی روی سینه ،
احساس خفقان ، کندی ذهن ،
سستی و کاهلی اعضا ، پرخوری ،
کهیر ، خونریزی لثه ، قرمزی و غلیظ شدن ادرار ،
خالی شدن زیر پا ، آبریزش بینی ،
آلرژی بهاره ، درد استخوان ، آفت دهان ، جوش پوستی ، بروز دمل و بثورات پوستی ، خارش و گزگز پوست ،
خارش محل حجامت ، سوزش مجاری ادرار، سوزش سر معده ،
افزایش دانه های سرخ رنگ در بدن ، پررنگ شدن رگها ، تپش قلب ،
فشار خون ، کلسترول بالا ،
افزایش غلظت خون ،
بیماری قلبی عروقی ، بیماری خونی ،
تب بدون عفونت ، دیابت ، ورم طحال ، سکته قلبی و مغزی
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎞دوربین مخفی | مردم فهمیدن، دیگه کسی توی هیئتها شرکت نمیکنه !
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👍5
#مسابقه_نذر_صلوات🌹
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح شهدای مدافع حرم استان مرکزی
1.(اراك )محمد زهره وند حومه حلب
2.(اراك)حميدرضا انصاری
3.(اراك)سعيد مسلمی حومه حلب
4.(اراك)عليرضا بابائي
5.(اراک)اسداله قربانی
6.(خمين)علي اكبر عربي سوريه
7.(دليجان)هاشم شريفي خادم سوريه
8.(دليجان)محمد جواد حسنی سوريه
9.(دليجان)سيد حسين حسينی سوريه
10.(دليجان)ناصر شفايي سوريه
11.(دليجان)علي عليزاده سوريه
12.(دليجان)عبداله كريمي سوريه
13.(دليجان)علي كريمی سوريه
14.(دليجان)احمد احمدی سوريه
15.(دليجان)حسين رضايی سوريه
16.(دليجان)مصطفي حصاری سوريه
17.(دليجان) داود خادمی سوريه
18.(دليجان) عسگر عبدلی سوريه
19.(ساوه)محمد محسنی سوریه
20.(ساوه )رضا رحیمی سوریه
21.(محلات)محمد براتی
هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید .
@mntazera
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح شهدای مدافع حرم استان مرکزی
1.(اراك )محمد زهره وند حومه حلب
2.(اراك)حميدرضا انصاری
3.(اراك)سعيد مسلمی حومه حلب
4.(اراك)عليرضا بابائي
5.(اراک)اسداله قربانی
6.(خمين)علي اكبر عربي سوريه
7.(دليجان)هاشم شريفي خادم سوريه
8.(دليجان)محمد جواد حسنی سوريه
9.(دليجان)سيد حسين حسينی سوريه
10.(دليجان)ناصر شفايي سوريه
11.(دليجان)علي عليزاده سوريه
12.(دليجان)عبداله كريمي سوريه
13.(دليجان)علي كريمی سوريه
14.(دليجان)احمد احمدی سوريه
15.(دليجان)حسين رضايی سوريه
16.(دليجان)مصطفي حصاری سوريه
17.(دليجان) داود خادمی سوريه
18.(دليجان) عسگر عبدلی سوريه
19.(ساوه)محمد محسنی سوریه
20.(ساوه )رضا رحیمی سوریه
21.(محلات)محمد براتی
هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید .
@mntazera
منتظران ظهور
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇 #کف_خیابون 21 با شنیدن جملاتی که بین پرستار و مامانم رد و بدل شد، احساس میکردم کر شدم... دیگه هیچ چیز حالیم نبود... احساس دیوث ترین آدم دنیا را داشتم... احساس میکردم خیلی خر و نفهم هستم که تا حالا نتونستم بفهمم که خواهرم... منی که مثلا تحصیل…
#کف_خیابون 22
این همه مطالبی بود که افشین در این پرونده به دستخط خودش نوشته بود. البته با توجه به رنگ های متفاوت خودکارها و کاغذها و ... معلوم بود که مدتی طول کشیده تا تونسته همه این چیزا را بنویسه.
خب همونطور که خوندید و ملاحظه کردین، ظاهر پرونده، بلکه بهتره بگم ظاهر مطالبی که افشین درباره خانوادش و علت خودکشیش تشریح کرده، به مفاسد جنسی و لاابالی و بی بند و باری عارضی اشاره داره... دقت کنید لطفا... من از هیچ جای این پرونده، فقر و ندار بودن را نفهمیدم... چرا؟ مشخصه... چون اونا فقیر نبودن...
معمولا خانواده هایی که فقیر هستند و نیاز به توجه و کمک های مالی دارند، اکثرا از تربیت خوبی هم برخوردارند. بارها در کلاس های تشریح و تبارشناسی عمومی خوندیم و درس دادیم که معمول فقیرها و خانواده های بی بضاعت، از حیا و عفت جالب برخوردارند. اما میبینیم که خانواده افشین، فکر کنم در حدود دو سال، ینی تقریبا چهار ترم تحصیلی افسانه، به قهقهرا رفتند! با اینکه نیاز مبرم به پول و معاش نداشتند که پرونده در فایل پرونده های خلاف عفت و اخلاق و تن فروشی و از این جور مسائل قرار بگیره.
خوشم اومد از شهید شاهرودی... خیلی زود به این مسئله رسیده بود و معلوم بود که کارش را خوب بلد بوده... خدا بیامرزتش... اینقدر قشنگ پرونده را پیش برده بوده، که دو تا احتمال دربارش دادم که ... حالا بماند... بعدا خودتون متوجه بشید بهتره...
چون که دارم این مطالب را واسه انتشار اولیه در فضای مجازی آماده میکنم، لازم میبینم که بخاطر مطالبی که در صفحات و شب های گذشته مطرح شد و تلاش کردم در عین حفظ اصالت اعترافات و خاطرات افشین، ادب و نزاکت را هم رعایت کنم، رسما عذرخواهی کنم. اما خب دیگه بیشتر از این نمیشد سانسورش کرد. چون همانطور که خواهید دید، با ذره ذره حرف های افشین باید پیش بریم تا برسیم به «کف خیابون»!
اما پیشنهاد میکنم، کسانی که دل و جرات خوندن این جور پرونده ها را ندارن، از حالا به بعد را مطالعه نکنند. اینو برای بازار گرمی و اداهای لوس جذب مخاطب نگفتم. جدی و بدون هیچ شوخی اینو گفتم. از حالا به بعد تا حدود قسمت های سی، سر سفره شهید شاهرودی، بازجو و محقق اصلی پرونده افشین خواهیم بود تا...
پس لطفا همین حالا تصمیمتون را بگیرید و اگر مایلید به ادامه تشریح پرونده، بسم الله بگید و مطالب زیر را از زبون شهید شاهرودی با اندکی دخل و تصرف تکمیلی توسط خودم با دقت فوق العاده مطالعه کنید... بسم الله...
👈 از زبان شهید شاهرودی:
بخش مشاوره پلیس و نیروی انتظامی تونسته بود یه مشاور خوب واسه افشین پیدا کنه. بعد از اینکه افشین را آورده بودن بیمارستان و نجاتش داده بودن، بلافاصله وقتی مشاور تونسته بود چند تا جمله از زیر زبون افشین بکشه بیرون، به حساسیت موضوع پی برده بود و به واسطه اداره........ با من (شاهرودی) ارتباط گرفت.
تازه از عمره برگشته بودم. اولین پرونده بعد از سفر عمره، پرونده افشین بود. ظرف مدت کمتر از دو هفته تونستم اعتماد افشین را جلب کنم. اما افشین... بعد از اون شبی که فهمیده بود افسانه حامله شده و داره سقط میکنه، دیگه به حالت عادی روانی برنگشت... تا مدت ها به جای ناخونش، نوک انگشتاش را میجوید... حتی دو سه بار دیگه هم خودزنی کرده بود... وضعیت بسیار اسفباری داشت...
من فقط باید اعتمادش را جلب میکردم تا بتونم باهاش ارتباط بگیرم و بتونم هم نجاتش بدم و هم پرونده خودمو پیش ببرم. تا اینکه یه اتفاق افتاد... اتفاقی که آب پاکی رو دست همه بچه هایی ریخت که معتقد بودند افشین ...
بذارین اینجوری بگم... تمام خواب و خوراکم شد افشین... نباید خانوادش میفهمیدن که با من و تیم ما ارتباط داره و داریم روش کار میکنیم... فقط یه جوری میتونستم اعتماد صد در صد افشین را جلب کنم... تنها یک راه... بخاطر همین، نقشه قتل و کشتن کوروش را انداختم تو ذهنش... امان... امان از افشینی که وقتی اینو مطرح کردم، چشماش بازتر شد و مثل اینکه امیدش به زندگی بیشتر شد... اجازه بدید اینجوری گذرا رد نشم و ریزتر واستون بگم...
ادامه دارد...
@mntazera
این همه مطالبی بود که افشین در این پرونده به دستخط خودش نوشته بود. البته با توجه به رنگ های متفاوت خودکارها و کاغذها و ... معلوم بود که مدتی طول کشیده تا تونسته همه این چیزا را بنویسه.
خب همونطور که خوندید و ملاحظه کردین، ظاهر پرونده، بلکه بهتره بگم ظاهر مطالبی که افشین درباره خانوادش و علت خودکشیش تشریح کرده، به مفاسد جنسی و لاابالی و بی بند و باری عارضی اشاره داره... دقت کنید لطفا... من از هیچ جای این پرونده، فقر و ندار بودن را نفهمیدم... چرا؟ مشخصه... چون اونا فقیر نبودن...
معمولا خانواده هایی که فقیر هستند و نیاز به توجه و کمک های مالی دارند، اکثرا از تربیت خوبی هم برخوردارند. بارها در کلاس های تشریح و تبارشناسی عمومی خوندیم و درس دادیم که معمول فقیرها و خانواده های بی بضاعت، از حیا و عفت جالب برخوردارند. اما میبینیم که خانواده افشین، فکر کنم در حدود دو سال، ینی تقریبا چهار ترم تحصیلی افسانه، به قهقهرا رفتند! با اینکه نیاز مبرم به پول و معاش نداشتند که پرونده در فایل پرونده های خلاف عفت و اخلاق و تن فروشی و از این جور مسائل قرار بگیره.
خوشم اومد از شهید شاهرودی... خیلی زود به این مسئله رسیده بود و معلوم بود که کارش را خوب بلد بوده... خدا بیامرزتش... اینقدر قشنگ پرونده را پیش برده بوده، که دو تا احتمال دربارش دادم که ... حالا بماند... بعدا خودتون متوجه بشید بهتره...
چون که دارم این مطالب را واسه انتشار اولیه در فضای مجازی آماده میکنم، لازم میبینم که بخاطر مطالبی که در صفحات و شب های گذشته مطرح شد و تلاش کردم در عین حفظ اصالت اعترافات و خاطرات افشین، ادب و نزاکت را هم رعایت کنم، رسما عذرخواهی کنم. اما خب دیگه بیشتر از این نمیشد سانسورش کرد. چون همانطور که خواهید دید، با ذره ذره حرف های افشین باید پیش بریم تا برسیم به «کف خیابون»!
اما پیشنهاد میکنم، کسانی که دل و جرات خوندن این جور پرونده ها را ندارن، از حالا به بعد را مطالعه نکنند. اینو برای بازار گرمی و اداهای لوس جذب مخاطب نگفتم. جدی و بدون هیچ شوخی اینو گفتم. از حالا به بعد تا حدود قسمت های سی، سر سفره شهید شاهرودی، بازجو و محقق اصلی پرونده افشین خواهیم بود تا...
پس لطفا همین حالا تصمیمتون را بگیرید و اگر مایلید به ادامه تشریح پرونده، بسم الله بگید و مطالب زیر را از زبون شهید شاهرودی با اندکی دخل و تصرف تکمیلی توسط خودم با دقت فوق العاده مطالعه کنید... بسم الله...
👈 از زبان شهید شاهرودی:
بخش مشاوره پلیس و نیروی انتظامی تونسته بود یه مشاور خوب واسه افشین پیدا کنه. بعد از اینکه افشین را آورده بودن بیمارستان و نجاتش داده بودن، بلافاصله وقتی مشاور تونسته بود چند تا جمله از زیر زبون افشین بکشه بیرون، به حساسیت موضوع پی برده بود و به واسطه اداره........ با من (شاهرودی) ارتباط گرفت.
تازه از عمره برگشته بودم. اولین پرونده بعد از سفر عمره، پرونده افشین بود. ظرف مدت کمتر از دو هفته تونستم اعتماد افشین را جلب کنم. اما افشین... بعد از اون شبی که فهمیده بود افسانه حامله شده و داره سقط میکنه، دیگه به حالت عادی روانی برنگشت... تا مدت ها به جای ناخونش، نوک انگشتاش را میجوید... حتی دو سه بار دیگه هم خودزنی کرده بود... وضعیت بسیار اسفباری داشت...
من فقط باید اعتمادش را جلب میکردم تا بتونم باهاش ارتباط بگیرم و بتونم هم نجاتش بدم و هم پرونده خودمو پیش ببرم. تا اینکه یه اتفاق افتاد... اتفاقی که آب پاکی رو دست همه بچه هایی ریخت که معتقد بودند افشین ...
بذارین اینجوری بگم... تمام خواب و خوراکم شد افشین... نباید خانوادش میفهمیدن که با من و تیم ما ارتباط داره و داریم روش کار میکنیم... فقط یه جوری میتونستم اعتماد صد در صد افشین را جلب کنم... تنها یک راه... بخاطر همین، نقشه قتل و کشتن کوروش را انداختم تو ذهنش... امان... امان از افشینی که وقتی اینو مطرح کردم، چشماش بازتر شد و مثل اینکه امیدش به زندگی بیشتر شد... اجازه بدید اینجوری گذرا رد نشم و ریزتر واستون بگم...
ادامه دارد...
@mntazera
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
روایت عجیب و تکان دهنده از نحوه ی شهادت شهید حججی و سنگینی این خبر
شش سال پیش در چنین روزی نحوه شهادت محسن حججی قلب میلیون ها ایرانی رو به درد آورد....
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
شش سال پیش در چنین روزی نحوه شهادت محسن حججی قلب میلیون ها ایرانی رو به درد آورد....
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
💔3