Forwarded from منتظران ظهور (. حسینی)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
نذر کار خوب 🌸
خدا را هزاران بار شاکریم
که توفیق داد که دیگر بار در راستای محبت اهل بیت قدمی برداریم و از این مسیر توشه ای برای اخرت مان ذخیره کنیم
خدمت محب اهل بیت رسیدیم و پس از عرض ادب و ارادت یاد و خاطراتی از گذشته را زنده نگه داشتیم
کاری از
گروه فرهنگی هنری مسیر سبز.....
🔹️@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
خدا را هزاران بار شاکریم
که توفیق داد که دیگر بار در راستای محبت اهل بیت قدمی برداریم و از این مسیر توشه ای برای اخرت مان ذخیره کنیم
خدمت محب اهل بیت رسیدیم و پس از عرض ادب و ارادت یاد و خاطراتی از گذشته را زنده نگه داشتیم
کاری از
گروه فرهنگی هنری مسیر سبز.....
🔹️@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👏4
منتظران ظهور
#کف_خیابون_16 همین خستگی و کوفتگی باعث میشد که تمرکزم روی خواهر و مادرم به شدت کاهش پیدا کنه. البته من که کوچکتر از همه بودم اما باز هم یه اثر ضعیف میتونستم داشته باشم. چون مامانم افسانه را عادت داده بود که منو حساب کنند و گاهی ازم مشورت بخوان. من هر روز…
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇
#کف_خیابون_17
پاشدم آماده شدم که برم بیمارستان... اما مامانم به زور اصرار کرد که بیاد... نتونستم راضیش کنم که بمونه... تا اینکه با هم رفتیم... تو راه دوتامون مثل ابر بهار گریه میکردیم... طوری که راننده تاکسی تعجب کرده بود و دلش واسه ما میسوخت... اینقدر که حتی کرایه تاکسی هم نگرفت!
چون دم صبح بود و خیابونا حلوت بود چندان طولی نکشید که رسیدیم. رفتیم به اتفاقات. گفت اعلام کردن که تو راه هستند اما هنوز نیاوردنشون... چون مسافت زیاد بوده تا تهران، گفتن به بیمارستان همون اطراف مراجعه کنند!
ما که داشتیم میمردیم... نمیدونستیم چیکار کنیم... تنها راهی که داشتیم این بود که بکوبیم بریم شمال... مجبور شدیم همین کار هم کردیم... وقتی تماس گرفتم که آژانس بین شهری بیاد و با آژانس بریم که زودتر برسیم، اولین سوالی که برام پیش اومد این بود که ما الان باید کجا بریم؟ کدوم شهر؟ کدوم دهات؟ کدوم بیمارستان؟ آخه شمال که یه ذره و دو ذره نیست که بگیم میریم پیدا میکنیم!
دو سه بار مامانم از حال رفت... رنگش شده بود مثل گچ... مجبور شدم آژانس بین شهری را ردش کردم رفت... چون هم آدرس نداشتیم و هم مامانم اینقدر حالش بد بود که سرم و آمپول زد و خلاصه همونجا دو ساعت معطل شدیم...
وقتی رفته بودم واسه مامانم کمپوت بخرم که هم مثلا صبحونه اش باشه و هم جون بگیره، تا برگشتم، صدای گوشی مامانم شنیدم که داشت زنگ میخورد... دسپاچه شدم... زود رفتم گوشیش از کیفش درآوردم... با کمال تعجب دیدم شماره خونه است!! نمیدونستم چی به چیه... فقط جواب دادم...
-الو
-الو افشین؟ سلام؟ کجایین شماها؟
- سلام افسانه! آشغال! تو زنده ای؟ کجا بودی تا حالا؟
- وا! افشین این چه طرز حرف زدنه؟ آدم با خواهرش بزرگترش اینطوری حرف میزنه؟
- خانم خواهر بزرگتر! میدونی مامان الان تو چه حالیه؟ اصلا میدونی ما کجاییم؟ کجا بودی از دیشب تا حالا؟
- نه! فکر کردم مامان رفته مزون و تو هم رفتی سر کار! خط نمیداد وگرنه چند بار زنگ زدم... کجایین حالا؟
- بیمارستانیم. مامان داره از وحشت سکته میکنه!
- من الان میام! کدوم بیمارستانین؟
- لازم نکرده. همون جا باش تا ما بیاییم. فکر کنم سرم مامان کم کم تمومه.
مامانم چشماش باز کرد. وقتی فهمید که افسانه زنگ زده و خونه است، هم گریه کرد و هم خوشحال شد. پاشدیم رفتیم خونه. من با خودم گفتم حالا تا مامان، افسانه را ببینه میخوابونه زیر گوشش و... اما نه... مثل عاشق و معشوقی که بعد سال ها همدیگه را پیدا کرده بودن، همدیگه را تو بغل گرفتن و گریه کردن و قربون هم شدند!!!
اینا خیلی واسم مهم نبود. مهم این بود که افسانه زنده بود و تصادف نکرده بود و سالم برگشت خونه... اصلا اینا را گفتم که یه چیز دیگه بگم... اونم این که پس افسانه کجا بود؟ چرا اون شب تا دیر وقت حتی خبرمون هم نکرد؟ و این که کسانی که تصادف کرده بودن کیا بودن؟ و چرا اولین شماره ای که در گوشیشون بوده، شماره ما بوده؟
اینا را الان تو ذهنم اومده وگرنه همون موقع، اینقدر از دیدن افسانه شوکه و خوشحال بودیم که عقلمون به این چیزا نرسید و نتونستیم خیلی پرس و جو کنیم.
دو سه روز گذشت. چون فاصله گاراژ تا خونه چیذر زیاد بود، نمیتونستم ناهار بیام خونه... اما یه روز سرما خورده بودم و جون کار کردن نداشتم... تصمیم گرفتم برم خونه...از اوسام اجازه گرفتم و رفتم خونه. تا در را وا کردم با کمال تعجب دیدم هم مامان خونه است و هم افسانه! خیلی هم ناراحتند و اول تا آخر مملکت را بستن به فحش و بد وبیراه!!
ادامه دارد...
@mntazera
#کف_خیابون_17
پاشدم آماده شدم که برم بیمارستان... اما مامانم به زور اصرار کرد که بیاد... نتونستم راضیش کنم که بمونه... تا اینکه با هم رفتیم... تو راه دوتامون مثل ابر بهار گریه میکردیم... طوری که راننده تاکسی تعجب کرده بود و دلش واسه ما میسوخت... اینقدر که حتی کرایه تاکسی هم نگرفت!
چون دم صبح بود و خیابونا حلوت بود چندان طولی نکشید که رسیدیم. رفتیم به اتفاقات. گفت اعلام کردن که تو راه هستند اما هنوز نیاوردنشون... چون مسافت زیاد بوده تا تهران، گفتن به بیمارستان همون اطراف مراجعه کنند!
ما که داشتیم میمردیم... نمیدونستیم چیکار کنیم... تنها راهی که داشتیم این بود که بکوبیم بریم شمال... مجبور شدیم همین کار هم کردیم... وقتی تماس گرفتم که آژانس بین شهری بیاد و با آژانس بریم که زودتر برسیم، اولین سوالی که برام پیش اومد این بود که ما الان باید کجا بریم؟ کدوم شهر؟ کدوم دهات؟ کدوم بیمارستان؟ آخه شمال که یه ذره و دو ذره نیست که بگیم میریم پیدا میکنیم!
دو سه بار مامانم از حال رفت... رنگش شده بود مثل گچ... مجبور شدم آژانس بین شهری را ردش کردم رفت... چون هم آدرس نداشتیم و هم مامانم اینقدر حالش بد بود که سرم و آمپول زد و خلاصه همونجا دو ساعت معطل شدیم...
وقتی رفته بودم واسه مامانم کمپوت بخرم که هم مثلا صبحونه اش باشه و هم جون بگیره، تا برگشتم، صدای گوشی مامانم شنیدم که داشت زنگ میخورد... دسپاچه شدم... زود رفتم گوشیش از کیفش درآوردم... با کمال تعجب دیدم شماره خونه است!! نمیدونستم چی به چیه... فقط جواب دادم...
-الو
-الو افشین؟ سلام؟ کجایین شماها؟
- سلام افسانه! آشغال! تو زنده ای؟ کجا بودی تا حالا؟
- وا! افشین این چه طرز حرف زدنه؟ آدم با خواهرش بزرگترش اینطوری حرف میزنه؟
- خانم خواهر بزرگتر! میدونی مامان الان تو چه حالیه؟ اصلا میدونی ما کجاییم؟ کجا بودی از دیشب تا حالا؟
- نه! فکر کردم مامان رفته مزون و تو هم رفتی سر کار! خط نمیداد وگرنه چند بار زنگ زدم... کجایین حالا؟
- بیمارستانیم. مامان داره از وحشت سکته میکنه!
- من الان میام! کدوم بیمارستانین؟
- لازم نکرده. همون جا باش تا ما بیاییم. فکر کنم سرم مامان کم کم تمومه.
مامانم چشماش باز کرد. وقتی فهمید که افسانه زنگ زده و خونه است، هم گریه کرد و هم خوشحال شد. پاشدیم رفتیم خونه. من با خودم گفتم حالا تا مامان، افسانه را ببینه میخوابونه زیر گوشش و... اما نه... مثل عاشق و معشوقی که بعد سال ها همدیگه را پیدا کرده بودن، همدیگه را تو بغل گرفتن و گریه کردن و قربون هم شدند!!!
اینا خیلی واسم مهم نبود. مهم این بود که افسانه زنده بود و تصادف نکرده بود و سالم برگشت خونه... اصلا اینا را گفتم که یه چیز دیگه بگم... اونم این که پس افسانه کجا بود؟ چرا اون شب تا دیر وقت حتی خبرمون هم نکرد؟ و این که کسانی که تصادف کرده بودن کیا بودن؟ و چرا اولین شماره ای که در گوشیشون بوده، شماره ما بوده؟
اینا را الان تو ذهنم اومده وگرنه همون موقع، اینقدر از دیدن افسانه شوکه و خوشحال بودیم که عقلمون به این چیزا نرسید و نتونستیم خیلی پرس و جو کنیم.
دو سه روز گذشت. چون فاصله گاراژ تا خونه چیذر زیاد بود، نمیتونستم ناهار بیام خونه... اما یه روز سرما خورده بودم و جون کار کردن نداشتم... تصمیم گرفتم برم خونه...از اوسام اجازه گرفتم و رفتم خونه. تا در را وا کردم با کمال تعجب دیدم هم مامان خونه است و هم افسانه! خیلی هم ناراحتند و اول تا آخر مملکت را بستن به فحش و بد وبیراه!!
ادامه دارد...
@mntazera
منتظران ظهور
🗣️🗣️ مهم فوری با سلام و احترام ضمن عرض تسلیت شهادت سید و سالار شهیدان آقا امام حسین علیه السلام و یاران باوفایش و قبولی عزاداری های شما بزرگواران به اطلاع میرساند پیرو جلسه ای که در روز دوشنبه هفته گذشته با همراهی اعضای محترم انجمن و یکی از…
مهم
مهم
مهم
با سلام و احترام
به اطلاع اولیای گرامی میرساند
با توجه به جلسه ی پيش بينی نشده ای که برای بخشدار محترم محمدیه پيش آمده برنامه حضور ایشان در مدرسه از تاریخ فردا به تاریخ دیگری موکول شد که مقرر شد از طریق دهیاری محترم روستا اعلام گردد.
قبلا از همه اولیای گرامی که برنامه ریزی کرده بودند تا در این جلسه حضور داشته باشند عذرخواهیم و منتظر حضور شما بزرگواران در جلسه آینده هستیم.
با سپاس فراوان مدیریت دبستان
@mntazera
مهم
مهم
با سلام و احترام
به اطلاع اولیای گرامی میرساند
با توجه به جلسه ی پيش بينی نشده ای که برای بخشدار محترم محمدیه پيش آمده برنامه حضور ایشان در مدرسه از تاریخ فردا به تاریخ دیگری موکول شد که مقرر شد از طریق دهیاری محترم روستا اعلام گردد.
قبلا از همه اولیای گرامی که برنامه ریزی کرده بودند تا در این جلسه حضور داشته باشند عذرخواهیم و منتظر حضور شما بزرگواران در جلسه آینده هستیم.
با سپاس فراوان مدیریت دبستان
@mntazera
منتظران ظهور
#مزاج_خود_را_بشناسیم (۸) ویژگیهای شخصیتی طبع #گرم_تر(مرطوب) چشم: رنگ سفیدی چشم شان گرایش به قرمزی داردو عروق چشم مشخص است . دهان: مزه دهانشان خصوصا صبح زود شیرین است .بزاق دهانشان زیاد و کشدار است و کم تشنه میشوند. خواب: غلبه دم باعث سنگینی سر و خواب…
#مزاج_خود_را_بشناسیم (۹)
طبع #گرم_تر(مرطوب)
با چه کسانی ازدواج کنند؟!
افراد دموی بهتر است از ازدواج با افراد سودایی مزاج (مزاج سرد و خشک) پرهیز کنند ، چرا که سوداییها خلوت گزین و گوشه گیر هستند و تمایلی به شرکت در اجتماعات ندارند ، در حالیکه دموی مزاجها اهل معاشرت و رفت و آمد بسیارند.
در چه شغلی بهترین هستند؟!
دموی مزاجها با تفکر درباره مسائل مختلف تصمیم میگیرند و صبر و حوصله دارند. این ویژگی در کنار هوش هیجانی که دارند ، برای شغلهایی که به تصمیم گیری اورژانسی نیاز دارد فرد ایده آل هستند . ورزشهای بوکس و ووشو برای این دست افراد مناسب است .
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
طبع #گرم_تر(مرطوب)
با چه کسانی ازدواج کنند؟!
افراد دموی بهتر است از ازدواج با افراد سودایی مزاج (مزاج سرد و خشک) پرهیز کنند ، چرا که سوداییها خلوت گزین و گوشه گیر هستند و تمایلی به شرکت در اجتماعات ندارند ، در حالیکه دموی مزاجها اهل معاشرت و رفت و آمد بسیارند.
در چه شغلی بهترین هستند؟!
دموی مزاجها با تفکر درباره مسائل مختلف تصمیم میگیرند و صبر و حوصله دارند. این ویژگی در کنار هوش هیجانی که دارند ، برای شغلهایی که به تصمیم گیری اورژانسی نیاز دارد فرد ایده آل هستند . ورزشهای بوکس و ووشو برای این دست افراد مناسب است .
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
@mntazera
محمد نسیمی - خبرنگار - یه رشته استوری کار کرده بود تحت عنوان #بچههای_بالا
از مجاهدت سربازان گمنام امام زمان در روزهای گذشته گفته بود که خودتون توی تصاویر ببینید و بخونید. (البته من فقط ۱۰ تصویر آوردم)
👈 اما استوری آخرش خیلی خیلی دردناک بود و جیگر آدم رو آتیش میزد. اونجایی که نوشته بود؛
«یه چیز بگم و موضوع بچههای بالا رو ببندم فعلاً
برخی از اونها بعد از شهادتشون، حتی خانوادهشون هم متوجه نمیشن اینا سرباز گمنام امام زمان (عج) بودند!»
ما ساده میریم و میایم و اصلاً خبر نداریم چه اتفاقاتی داره میافته. این وسط یه عده جوون و پیر، جون و خونشون رو میدن، بینام و بینشون ... شادی روح مطهر شهدای امنیت صلوات
#حمید_کثیری
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
از مجاهدت سربازان گمنام امام زمان در روزهای گذشته گفته بود که خودتون توی تصاویر ببینید و بخونید. (البته من فقط ۱۰ تصویر آوردم)
👈 اما استوری آخرش خیلی خیلی دردناک بود و جیگر آدم رو آتیش میزد. اونجایی که نوشته بود؛
«یه چیز بگم و موضوع بچههای بالا رو ببندم فعلاً
برخی از اونها بعد از شهادتشون، حتی خانوادهشون هم متوجه نمیشن اینا سرباز گمنام امام زمان (عج) بودند!»
ما ساده میریم و میایم و اصلاً خبر نداریم چه اتفاقاتی داره میافته. این وسط یه عده جوون و پیر، جون و خونشون رو میدن، بینام و بینشون ... شادی روح مطهر شهدای امنیت صلوات
#حمید_کثیری
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👍7
این راه که میرویم بس دشوار است اما حق است .
هزینههای آرمانخواهی را سپر توجیه لغزشهایمان نکنیم!
🔹آرمانخواهی #هزینه دارد؛ همیشه محافظهکاران و ذینفعانِ وضع موجود و نابرابری و وابستگی و... جلوی آن میایستند. یکی برچسب و تهمت میزند، یکی به بیرون از انقلاب و اسلام هل میدهد، یکی برخورد امنیتی میکند، یکی ضربه فیزیکی میزند و... اینها همیشه هست و باید با آن مقابله کرد.
🔹 اما کسی که مبنای درست فکری دارد و در عمل نیز به مقتضای آن وفادار است، این ساختارهای بیرونی و هزینهها و برخوردها و خرفتها و کرختها و خائنها و ضرباتشان را بهانهی #توجیه انحراف و تندروی و کندروی و افراط و تفریط خود و دیگری #نمیکند. نمونهاش اینکه در برابر از راهماندهها و از نیمه راه برگشتهها، آدمهایی هستند که در برابر این برخوردها و هزینهها چپ نکردهاند و مرزها را با دشمن و جریانهای معارض و رقیب کمرنگ نکردهاند و برای کسب لایک و فالور و طرفدار و پروژه و... غیر اصولی عمل نکرده و افراط و تفریط نکردند.
🔹شاید بشود در دنیا برای توجیه انحراف، با بهانه آوردن، صرفاً دیگران را متهم کرد؛ اما در دادگاه عدل الهی و نزد آدمهای منصف، کسی که فاعل اصلی عمل است به اندازهی #ارادهاش مسئول است و بقیه هم به اندازهی تعاون در گناه یا مباشرت در جرم و آمریت و...#مسئولند.
بحثهای طلب و اراده اصولیین و فقها یا جبر و اختیار متکلمان و حکما پر است از بحث در این باره و تاریخ تفکر اجتماعی در شرق و غرب پر است از لفاظی در باب ساختار و عاملیت.
🔹 پنهان کردن #کجرویها پشت این همه چیزی از واقعیت را جابجا نمیکند. اصلا شرور و موانع و جبرها در دنیا برای #آزمایش آدمهاست.
🔹 خدا آخر و عاقبت ما را هم ختم به خیر کند تا هزینهها و برخوردها و... را سپر توجیه لغزشهایمان نکنیم.
✍🏻 صادق شهبازی
پ ن
حقیقت را همیشه برمبنای اصولی که حقانیتش بر شما اثبات شده بسنجید نه بر مبنای عملکرد افراد و اشخاص
چرا که اصول همیشه حق مطلق اند ولی آدمها بر مبنای حال فعلی قابل قیاس هستند .
@mntazera
هزینههای آرمانخواهی را سپر توجیه لغزشهایمان نکنیم!
🔹آرمانخواهی #هزینه دارد؛ همیشه محافظهکاران و ذینفعانِ وضع موجود و نابرابری و وابستگی و... جلوی آن میایستند. یکی برچسب و تهمت میزند، یکی به بیرون از انقلاب و اسلام هل میدهد، یکی برخورد امنیتی میکند، یکی ضربه فیزیکی میزند و... اینها همیشه هست و باید با آن مقابله کرد.
🔹 اما کسی که مبنای درست فکری دارد و در عمل نیز به مقتضای آن وفادار است، این ساختارهای بیرونی و هزینهها و برخوردها و خرفتها و کرختها و خائنها و ضرباتشان را بهانهی #توجیه انحراف و تندروی و کندروی و افراط و تفریط خود و دیگری #نمیکند. نمونهاش اینکه در برابر از راهماندهها و از نیمه راه برگشتهها، آدمهایی هستند که در برابر این برخوردها و هزینهها چپ نکردهاند و مرزها را با دشمن و جریانهای معارض و رقیب کمرنگ نکردهاند و برای کسب لایک و فالور و طرفدار و پروژه و... غیر اصولی عمل نکرده و افراط و تفریط نکردند.
🔹شاید بشود در دنیا برای توجیه انحراف، با بهانه آوردن، صرفاً دیگران را متهم کرد؛ اما در دادگاه عدل الهی و نزد آدمهای منصف، کسی که فاعل اصلی عمل است به اندازهی #ارادهاش مسئول است و بقیه هم به اندازهی تعاون در گناه یا مباشرت در جرم و آمریت و...#مسئولند.
بحثهای طلب و اراده اصولیین و فقها یا جبر و اختیار متکلمان و حکما پر است از بحث در این باره و تاریخ تفکر اجتماعی در شرق و غرب پر است از لفاظی در باب ساختار و عاملیت.
🔹 پنهان کردن #کجرویها پشت این همه چیزی از واقعیت را جابجا نمیکند. اصلا شرور و موانع و جبرها در دنیا برای #آزمایش آدمهاست.
🔹 خدا آخر و عاقبت ما را هم ختم به خیر کند تا هزینهها و برخوردها و... را سپر توجیه لغزشهایمان نکنیم.
✍🏻 صادق شهبازی
پ ن
حقیقت را همیشه برمبنای اصولی که حقانیتش بر شما اثبات شده بسنجید نه بر مبنای عملکرد افراد و اشخاص
چرا که اصول همیشه حق مطلق اند ولی آدمها بر مبنای حال فعلی قابل قیاس هستند .
@mntazera
#مسابقه_نذر_صلوات🌹
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح شهدای مدافع حرم استان کردستان
۱.شهید منوچهر سعیدی:
شرکت داوطلبانه در عراق ، مهندس تاسیسات بود که در عملیات انتحاری داعش در یکی روستاهای عراق به شهادت رسید . نام کتاب با محوریت شهید «حلقه ی وصل»
۲. شهید میلاد حیدری :
و
۳.مقداد مهقانی :
هر دو در عملیات کور #رژیم_صهیونیستی در سوریه به شهادت رسیدند .
هر سه شهید متولد شهر قروه هستند.
هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید .
@mntazera
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح شهدای مدافع حرم استان کردستان
۱.شهید منوچهر سعیدی:
شرکت داوطلبانه در عراق ، مهندس تاسیسات بود که در عملیات انتحاری داعش در یکی روستاهای عراق به شهادت رسید . نام کتاب با محوریت شهید «حلقه ی وصل»
۲. شهید میلاد حیدری :
و
۳.مقداد مهقانی :
هر دو در عملیات کور #رژیم_صهیونیستی در سوریه به شهادت رسیدند .
هر سه شهید متولد شهر قروه هستند.
هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرستید .
@mntazera
منتظران ظهور
قسمت هفدهم امیر : [به ساک دستی اش که پر از پلاکاردهای لوله شده است اشاره میکند ] پلاکاردهارو چی کار کنیم ؟! صادق: خوبه تقسیم شون کنیم تو دست های مختلف چمران: نه یه گروه هشت نفری که هر کدام یه لوله دستشونه شک برانگیزه ، دو دسته اش کنیم ؛ یه دسته شو من…
قسمت هجدهم
[نیویورک ، رو به روی ساختمان سازمان ملل ]
افرادی با ملیت های مختلف ، برای بازید از سازمان ملل مقابل نگهبانی جمع شده اند. یکی یکی بعد از کنترل الکترونیکی وارد ساختمان میشوند. جوانان ایرانی هم در بین افراد پراکنده شده اند.
مامور نگهبانی:
[خطاب به امیر به ساک محتوی پلاکاردها اشاره میکند]
اینارونمیشه ببرید داخل
امیر محتوای ساک را نشان میدهد :
میتونید داخلش روبازرسی کنید .
مامور:
بله مشکل امنیتی نیست به خاطر نظم و ترتیب کاره.
امیر به ناچار ساک را تحویل نگهبانی میدهد ،چمران که کمی عقب تر ایستاده و گفتگو دو نفر را با دقت زیر نظر دارد ، چند لوله پلاکارد را از ساک دست خودش در می آورد و ساک را در دست دیگرش میگیرد .
ادامه دارد ....
#مردرویاها
#زندگینامه
@mntazera
[نیویورک ، رو به روی ساختمان سازمان ملل ]
افرادی با ملیت های مختلف ، برای بازید از سازمان ملل مقابل نگهبانی جمع شده اند. یکی یکی بعد از کنترل الکترونیکی وارد ساختمان میشوند. جوانان ایرانی هم در بین افراد پراکنده شده اند.
مامور نگهبانی:
[خطاب به امیر به ساک محتوی پلاکاردها اشاره میکند]
اینارونمیشه ببرید داخل
امیر محتوای ساک را نشان میدهد :
میتونید داخلش روبازرسی کنید .
مامور:
بله مشکل امنیتی نیست به خاطر نظم و ترتیب کاره.
امیر به ناچار ساک را تحویل نگهبانی میدهد ،چمران که کمی عقب تر ایستاده و گفتگو دو نفر را با دقت زیر نظر دارد ، چند لوله پلاکارد را از ساک دست خودش در می آورد و ساک را در دست دیگرش میگیرد .
ادامه دارد ....
#مردرویاها
#زندگینامه
@mntazera