منتظران ظهور
قسمت چهاردهم پروانه در ادامه صحبت خود : [با ژستی که تصور میکند چمران را مغلوب کرده ]پس می بینی آقای مهندس من یک شاهزاده ی امریکایی نیستم ، یک روستایی زاده ی اسکاتلندی ام که دست تقدیر خدا منو به امریکا کشونده و حالا سر راه تو قرار داده !!! چمران : [طبق…
قسمت پانزدهم
پروانه :سازمان ملل واسه چی ؟
چمران :برای تحصن !!!
پروانه : تحصن برای چی ؟!
چمران :
[چمران بعد سیاسی شخصیتی خود را به پروانه نشان میدهد]
برای اعتراض ، برای محکوم کردن رژیم شاه ، برای آزادی زندانیان سیاسی در بند
پروانه :
خطرناک نیست ؟!
چمران :
می بود هم مهم نبود ولی نه خطرناک نیست .[میخواهد برود] خداحافظ.
پروانه :مواظب خودت باش.
چمران :مسئولیت مواظبت با من نیست .
پروانه :پس با کیه ؟!
چمران:
[به آسمان اشاره میکند و میخندد] با خدا
ادامه دارد ...
#مردرویاها
#زندگینامه
@mntazera
پروانه :سازمان ملل واسه چی ؟
چمران :برای تحصن !!!
پروانه : تحصن برای چی ؟!
چمران :
[چمران بعد سیاسی شخصیتی خود را به پروانه نشان میدهد]
برای اعتراض ، برای محکوم کردن رژیم شاه ، برای آزادی زندانیان سیاسی در بند
پروانه :
خطرناک نیست ؟!
چمران :
می بود هم مهم نبود ولی نه خطرناک نیست .[میخواهد برود] خداحافظ.
پروانه :مواظب خودت باش.
چمران :مسئولیت مواظبت با من نیست .
پروانه :پس با کیه ؟!
چمران:
[به آسمان اشاره میکند و میخندد] با خدا
ادامه دارد ...
#مردرویاها
#زندگینامه
@mntazera
منتظران ظهور
🏴در زیر خیمهاش همه یک خانوادهایم»🏴 #لبیک یا حسین #عاشورا 💐کمک ۵۰۰ هزار تومانی💐 ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ 🌾 به استحضار میرسانیم 💐🏵خیر عزیزی مبلغ ۵۰۰ هزار تومان به نیت پدر مرحوم شان در روز عاشورا به ایستگاه صلواتی گروه جهادی کمک کردن🙏🌺 🌹کار نیکوی انفاق…
🏴در زیر خیمهاش همه یک خانوادهایم»🏴
#لبیک یا حسین
#عاشورا
💐کمک ۵۰۰ هزار تومانی💐
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
🌾 به استحضار میرسانیم
💐🏵خیر عزیزی مبلغ ۵۰۰ هزار تومان به نیت روز عاشورا به ایستگاه صلواتی گروه جهادی کمک کردن🙏🌺
🌹کار نیکوی انفاق و کمک به عزیزان موهبتی است که خداوند منان هرکسی را نصیب نخواهد کرد آنان که با روح بلند و با دل پر محبت و دستانی گشاده و بخشنده همنوعان خود را چون خویش دوست دارند و شیرینی و طعم خوش زندگی را برای دیگران نیز آرزو میکنند به یقین در پیشگاه حق تعالی گرامی و عزیزند و از بهترین پاداش ها برخوردارند از شما سرور گرامی بابت محبت ها و عنایات خویش در کمک به گروه جهادی منتظران ظهور صمیمانه و خالصانه تشکر کرده و از آن کریم دانا و بینا خیر دنیا و آخرت را برای شما و خانواده محترمتان و همچنین رحمت و مغفرت را برای روح امواتتان مسئلت داریم.🌷
🤝شادی روح اموات این خیر عزیز و همه شهداء ،اموات حمد فاتحه ای قرائت فرماید🥀
#پویش
#همدلی
🙏با تشکر گروه جهادی منتظران ظهور
@mntazera 🇮🇷
#لبیک یا حسین
#عاشورا
💐کمک ۵۰۰ هزار تومانی💐
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
🌾 به استحضار میرسانیم
💐🏵خیر عزیزی مبلغ ۵۰۰ هزار تومان به نیت روز عاشورا به ایستگاه صلواتی گروه جهادی کمک کردن🙏🌺
🌹کار نیکوی انفاق و کمک به عزیزان موهبتی است که خداوند منان هرکسی را نصیب نخواهد کرد آنان که با روح بلند و با دل پر محبت و دستانی گشاده و بخشنده همنوعان خود را چون خویش دوست دارند و شیرینی و طعم خوش زندگی را برای دیگران نیز آرزو میکنند به یقین در پیشگاه حق تعالی گرامی و عزیزند و از بهترین پاداش ها برخوردارند از شما سرور گرامی بابت محبت ها و عنایات خویش در کمک به گروه جهادی منتظران ظهور صمیمانه و خالصانه تشکر کرده و از آن کریم دانا و بینا خیر دنیا و آخرت را برای شما و خانواده محترمتان و همچنین رحمت و مغفرت را برای روح امواتتان مسئلت داریم.🌷
🤝شادی روح اموات این خیر عزیز و همه شهداء ،اموات حمد فاتحه ای قرائت فرماید🥀
#پویش
#همدلی
🙏با تشکر گروه جهادی منتظران ظهور
@mntazera 🇮🇷
👏5
#مسابقه_نذر_صلوات
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح شهدای مدافع حرم خطه ی عشاق حضرت عباس (ع)«آذربایجان»
1.شهید امین کریمی
اصالتا مراغه ای و ساکن تهران، دانشجوی بسیجی در رشته برق الکترونیک در دانشگاه آزاد اسلامی واحد یادگار امام (ره) بود.شهادت ایام محرم
۲.شهید روح الله طالبی
متولد ۱۳۶۶ از شهرستان مرند ،مصادف با روز تاسوعای حسینی (ع) به شهادت رسید، شهیدی که خودش طراح اعلامیه ی شهادتش بود.
۳.شهید سیدصادق عدالت اکبری
عکاس جبهه سوریه
هر تعداد صلوات که مد نظر دارید بفرمایید @mntazera
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح شهدای مدافع حرم خطه ی عشاق حضرت عباس (ع)«آذربایجان»
1.شهید امین کریمی
اصالتا مراغه ای و ساکن تهران، دانشجوی بسیجی در رشته برق الکترونیک در دانشگاه آزاد اسلامی واحد یادگار امام (ره) بود.شهادت ایام محرم
۲.شهید روح الله طالبی
متولد ۱۳۶۶ از شهرستان مرند ،مصادف با روز تاسوعای حسینی (ع) به شهادت رسید، شهیدی که خودش طراح اعلامیه ی شهادتش بود.
۳.شهید سیدصادق عدالت اکبری
عکاس جبهه سوریه
هر تعداد صلوات که مد نظر دارید بفرمایید @mntazera
❤2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
*باز هم یک اختلاس جدید و فساد میلیاردی* دیگر آنهم در زمانی که مردم ایران در وضعیت بد معیشتی قرار دارند.....
*گاج بخاطر یک بیت شعر تعطیل نشده است ...؛*
بلکه پشت پرده یک فساد عظیم در میان است... معلوم نیست با کدوم صندوق بازنشستگی تهاتر کرده. ۲۸ تیر ۱۴۰۲.....
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
*گاج بخاطر یک بیت شعر تعطیل نشده است ...؛*
بلکه پشت پرده یک فساد عظیم در میان است... معلوم نیست با کدوم صندوق بازنشستگی تهاتر کرده. ۲۸ تیر ۱۴۰۲.....
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
منتظران ظهور
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇 #کف_خیابون_15 دو سه روز از اون شب گذشت... نذاشتم اتفاق خاصی بیفته... چیزی را که میخواستم به مامانم بگم نگفتم... تا اینکه یه شب، مامان و افسانه زود برگشتند خونه... خیلی معمولی شام خوردیم... دور هم با هم حرف زدیم... تلوزیون نگاه کردیم. من یادم…
#کف_خیابون_16
همین خستگی و کوفتگی باعث میشد که تمرکزم روی خواهر و مادرم به شدت کاهش پیدا کنه. البته من که کوچکتر از همه بودم اما باز هم یه اثر ضعیف میتونستم داشته باشم. چون مامانم افسانه را عادت داده بود که منو حساب کنند و گاهی ازم مشورت بخوان.
من هر روز کار و بدبختی و فلاکت... افسانه و مامانم هر روز باشگاه و مزون و شو و مهمونی و عشق و حال... خب خوشحال بودم که اونا خوشحالن اما این خوشحالی، آرامش قبل از طوفان بود...
یه روز افسانه زنگ زد و گفت: «داداشی من یه مسابقه دارم و باید برم شمال!»
گفتم: «چه مسابقه ای؟»
گفت: «مسابقه بدنسازی! البته چند تا شو هم میخوام شرکت کنم که به نظرم میتونه تجربه خوبی باشه!»
گفتم: «چی بگم؟! خود دانی! مامان رویا میدونه؟»
گفت: «آره اما گفته هر چی افشین بگه!»
منم که از این حرف مامانم خوشم اومده بود گفتم: «باشه آبجی. مواظب خودت باش! کی برمیگردی حالا؟»
گفت: «سه چهار روز طول میکشه!»
گفتم: «پس درس و دانشگاهت چی؟ اصلا با کی میخوای بری؟»
گفت: «دانشگاه که خیلی مهم نیست. چون دو سه تا درس بیشتر در اون چند روز ندارم. تازشم مثلا دانشگاه آزادیما... بالاخره پول دادیم... نمیندازنمون که! با چند تا از بچه ها... فائزه و چند تای دیگه!»
خدافظی کردیم و رفت. از اون روز به بعد، روند مسابقات شمال و کیش و ... مرتب ادامه داشت. حداقل ماهی یه بار مسابقه میرفت. وقتی هم برمیگشت کلی لباس و پول و چیزای دیگه با خودش میاورد.
یه روز از مامانم پرسیدم: «مامان! مسئول باشگاه افسانه کیه؟»
مامانم گفت: «چطور؟»
گفتم: «واسم جالبه بدونم. چون ماشالله افسانه خوب داره پیشرفت میکنه و همش مسابقات و جوایز و پول و...»
مامانم یه لبخندی زد... یه نفس عمیق کشید... چند لحظه سکوت کرد و بعدش گفت: «مسئول باشگاه و مزون یکیه! هردوش زیر نظر کوروش اداره میشه!»
با شنیدن اسم کوروش، حال بدی بهم دست داد. اصلا خوشم نیومد. ینی افسانه با کوروش و بچه های باشگاه و مزونشون میرفتند شمال و کیش و...؟! رو کردم به مامانم و گفتم: «راستی مامان تو چرا باهاشون نمیری؟ تو هم که ماشالله ورزشکاری؟!»
مامان گفت: «حسش نیست. بهم گفتند. اما فعلا حسش نیست.»
مدت ها به همین ترتیب گذشت. تا اینکه یه شب که منتظر افسانه بودیم که از شمال برگرده، خیلی طول کشید. مامانم دلش مثل سیر و سرکه میجوشید. من این موقع ها ترجیح میدم که خیلی از مامانم سوال نپرسم و حرفی نزنم. اما دل خودمم طاقت نمیاره و بالاخره نمیتونم تحمل کنم که مامانم داره از ترس و دلهره، لبشو گاز میگیره و میلرزه.
هرچی هم به گوشیشون تماس میگرفتیم بر نمیداشتند. گفتیم خدایا چیکار کنیم؟ چیکار نکنیم؟ از دهنم دراومد و گفتم: خب اگه کوروش خان باهاشونه یه تماس واسه اون بگیر!
تا این حرفو زدم، مثل اینکه مامانم فقط منتظر تایید برای تماس برای کوروش بود. مثل اینکه منتظر بود که یکی همین حرف و پیشنهاد را بهش بده. فورا پرید و واسه کوروش تماس گرفت. حالا ساعت چند؟ تقریبا 4 صبح!
اما هر چی زنگ میزد، خط نمیداد و اصلا بوق هم نمیخورد. مامانم داشت جون به لب میشد. سابقه نداشته که از افسانه بیش تر از سه چهار ساعت خبردار نباشه! چه برسه به اینکه از عصر تا 4 صبح حتی ندونه زنده هستند یا مرده!
تا اینکه تلفن زنگ زد... از بیمارستان بود... گفت این شماره را از گوشی یکی از کسانی برداشته که در جاده فیروزکوه ماشینشون چپ کرده و افتادن ته دره!!
گوشی افتاد روی زمین... مامانم غش کرد... به رعشه افتاده بود... دست و پام گم کردم...
ادامه دارد...
@mntazera
همین خستگی و کوفتگی باعث میشد که تمرکزم روی خواهر و مادرم به شدت کاهش پیدا کنه. البته من که کوچکتر از همه بودم اما باز هم یه اثر ضعیف میتونستم داشته باشم. چون مامانم افسانه را عادت داده بود که منو حساب کنند و گاهی ازم مشورت بخوان.
من هر روز کار و بدبختی و فلاکت... افسانه و مامانم هر روز باشگاه و مزون و شو و مهمونی و عشق و حال... خب خوشحال بودم که اونا خوشحالن اما این خوشحالی، آرامش قبل از طوفان بود...
یه روز افسانه زنگ زد و گفت: «داداشی من یه مسابقه دارم و باید برم شمال!»
گفتم: «چه مسابقه ای؟»
گفت: «مسابقه بدنسازی! البته چند تا شو هم میخوام شرکت کنم که به نظرم میتونه تجربه خوبی باشه!»
گفتم: «چی بگم؟! خود دانی! مامان رویا میدونه؟»
گفت: «آره اما گفته هر چی افشین بگه!»
منم که از این حرف مامانم خوشم اومده بود گفتم: «باشه آبجی. مواظب خودت باش! کی برمیگردی حالا؟»
گفت: «سه چهار روز طول میکشه!»
گفتم: «پس درس و دانشگاهت چی؟ اصلا با کی میخوای بری؟»
گفت: «دانشگاه که خیلی مهم نیست. چون دو سه تا درس بیشتر در اون چند روز ندارم. تازشم مثلا دانشگاه آزادیما... بالاخره پول دادیم... نمیندازنمون که! با چند تا از بچه ها... فائزه و چند تای دیگه!»
خدافظی کردیم و رفت. از اون روز به بعد، روند مسابقات شمال و کیش و ... مرتب ادامه داشت. حداقل ماهی یه بار مسابقه میرفت. وقتی هم برمیگشت کلی لباس و پول و چیزای دیگه با خودش میاورد.
یه روز از مامانم پرسیدم: «مامان! مسئول باشگاه افسانه کیه؟»
مامانم گفت: «چطور؟»
گفتم: «واسم جالبه بدونم. چون ماشالله افسانه خوب داره پیشرفت میکنه و همش مسابقات و جوایز و پول و...»
مامانم یه لبخندی زد... یه نفس عمیق کشید... چند لحظه سکوت کرد و بعدش گفت: «مسئول باشگاه و مزون یکیه! هردوش زیر نظر کوروش اداره میشه!»
با شنیدن اسم کوروش، حال بدی بهم دست داد. اصلا خوشم نیومد. ینی افسانه با کوروش و بچه های باشگاه و مزونشون میرفتند شمال و کیش و...؟! رو کردم به مامانم و گفتم: «راستی مامان تو چرا باهاشون نمیری؟ تو هم که ماشالله ورزشکاری؟!»
مامان گفت: «حسش نیست. بهم گفتند. اما فعلا حسش نیست.»
مدت ها به همین ترتیب گذشت. تا اینکه یه شب که منتظر افسانه بودیم که از شمال برگرده، خیلی طول کشید. مامانم دلش مثل سیر و سرکه میجوشید. من این موقع ها ترجیح میدم که خیلی از مامانم سوال نپرسم و حرفی نزنم. اما دل خودمم طاقت نمیاره و بالاخره نمیتونم تحمل کنم که مامانم داره از ترس و دلهره، لبشو گاز میگیره و میلرزه.
هرچی هم به گوشیشون تماس میگرفتیم بر نمیداشتند. گفتیم خدایا چیکار کنیم؟ چیکار نکنیم؟ از دهنم دراومد و گفتم: خب اگه کوروش خان باهاشونه یه تماس واسه اون بگیر!
تا این حرفو زدم، مثل اینکه مامانم فقط منتظر تایید برای تماس برای کوروش بود. مثل اینکه منتظر بود که یکی همین حرف و پیشنهاد را بهش بده. فورا پرید و واسه کوروش تماس گرفت. حالا ساعت چند؟ تقریبا 4 صبح!
اما هر چی زنگ میزد، خط نمیداد و اصلا بوق هم نمیخورد. مامانم داشت جون به لب میشد. سابقه نداشته که از افسانه بیش تر از سه چهار ساعت خبردار نباشه! چه برسه به اینکه از عصر تا 4 صبح حتی ندونه زنده هستند یا مرده!
تا اینکه تلفن زنگ زد... از بیمارستان بود... گفت این شماره را از گوشی یکی از کسانی برداشته که در جاده فیروزکوه ماشینشون چپ کرده و افتادن ته دره!!
گوشی افتاد روی زمین... مامانم غش کرد... به رعشه افتاده بود... دست و پام گم کردم...
ادامه دارد...
@mntazera
👍2
🖤اَلسّلامُ عَلیک یا أبَاالْفَضْلِ الْعَبّاسَ
▪️مِثْلِ عبّٰـاسْ كَسْي هَسْت دِلٰاوَر بٰاشَد
▪️بٰاْ هَمـِهْ تِشْنِگي اَشْ يٰادِ بَـرٰادَر بٰاشَد
▪️مِثْلِ عَبّٰاسْ كَسيْ هَسْت كِهْ سَقّٰا بٰاشَد
▪️جِگَرِ سُوخْتِــه اشْ حَسـْرَتِ دَريٰا بٰاشَد
▪️مِثْلِ عَبـّٰاسْ كَسْيْ هَسْتْ اَبٰابيلْ شَوَد
▪️بٰالُ و پَر سُوخْتِه ، هَمْسٰايِه جِبْريلْ شَوَد
▪️هيچ كَس مِثْلِ اَباالْفَضْلِ وَفٰادٰار نَبُود
▪️لٰايِقِ تَشْنِگيُ و اِسْمِ عَلَمْـــــدٰار نَبُود
▪️هَركَسْي خْوٰاست كِهْ فَردٰا بِه شَفٰاعَتْ بِرِسد
▪️يٰا اَباالْفَضْلِ بِگُوييد بِه سَلٰامَتْ بِرِسَد
🖤اگر گرفتاری حاجت داری بگو یا ابالفضل
تاسوعای حـسینی تسلیت بـاد🏴
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
▪️مِثْلِ عبّٰـاسْ كَسْي هَسْت دِلٰاوَر بٰاشَد
▪️بٰاْ هَمـِهْ تِشْنِگي اَشْ يٰادِ بَـرٰادَر بٰاشَد
▪️مِثْلِ عَبّٰاسْ كَسيْ هَسْت كِهْ سَقّٰا بٰاشَد
▪️جِگَرِ سُوخْتِــه اشْ حَسـْرَتِ دَريٰا بٰاشَد
▪️مِثْلِ عَبـّٰاسْ كَسْيْ هَسْتْ اَبٰابيلْ شَوَد
▪️بٰالُ و پَر سُوخْتِه ، هَمْسٰايِه جِبْريلْ شَوَد
▪️هيچ كَس مِثْلِ اَباالْفَضْلِ وَفٰادٰار نَبُود
▪️لٰايِقِ تَشْنِگيُ و اِسْمِ عَلَمْـــــدٰار نَبُود
▪️هَركَسْي خْوٰاست كِهْ فَردٰا بِه شَفٰاعَتْ بِرِسد
▪️يٰا اَباالْفَضْلِ بِگُوييد بِه سَلٰامَتْ بِرِسَد
🖤اگر گرفتاری حاجت داری بگو یا ابالفضل
تاسوعای حـسینی تسلیت بـاد🏴
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگه امسال آخرین محرمت باشه، چکار میکنی؟
.
#السلام_عیلک_یااباعبدالله
@mntazera🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور ...( عج )
.
#السلام_عیلک_یااباعبدالله
@mntazera🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور ...( عج )
قابل توجه عزیزان و هم محلی های باورسی ساکن شهرهای مختلف
#دعوت_نامه 📣
«یا لَیتَنا کنّا مَعَک فَنَفوزَ فَوْزاً عَظیماً»
عزادار گرامی ، جناب آقای ( همراه خانواده محترم )
ضمن عرض تسلیت به مناسبت ایام سوگواری شهادت مظلومانه حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و تشنه لبان صحرای کربلا ، بدینوسیله از جنابعالی جهت صرف ناهار( نذری) عاشورا در روز جمعه مورخه
٠۶/ ٠۵/ ١۴٠٢ دعوت بعمل می آید.
مکان : مسجد صاحب الزمان (عج) #باورس
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
#دعوت_نامه 📣
«یا لَیتَنا کنّا مَعَک فَنَفوزَ فَوْزاً عَظیماً»
عزادار گرامی ، جناب آقای ( همراه خانواده محترم )
ضمن عرض تسلیت به مناسبت ایام سوگواری شهادت مظلومانه حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و تشنه لبان صحرای کربلا ، بدینوسیله از جنابعالی جهت صرف ناهار( نذری) عاشورا در روز جمعه مورخه
٠۶/ ٠۵/ ١۴٠٢ دعوت بعمل می آید.
مکان : مسجد صاحب الزمان (عج) #باورس
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
@mntazera 🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور (عج)
👍3
#مسابقه_نذر_صلوات🌹
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح شهدای مدافع حرم خطه ی عشاق حضرت عباس (ع)«آذربایجان»
۱.وحید نومی گلزار
نابغه ی حوزه نظامی ، تک تیرانداز ، در دفاع از عتبات مقدسه سامراء در ظهر عاشورا به شهادت رسید.دانش آموخته رشته آی تی از دانشگاه مالزی
۲. شهید مصطفی قاسمپور از شهرستان ارومیه
و
۳. شهید اسماعیل شجاعی از شهرستان بوکان
شهدای #اهل_تسنن بودند.
هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرمایید .
@mntazera
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح شهدای مدافع حرم خطه ی عشاق حضرت عباس (ع)«آذربایجان»
۱.وحید نومی گلزار
نابغه ی حوزه نظامی ، تک تیرانداز ، در دفاع از عتبات مقدسه سامراء در ظهر عاشورا به شهادت رسید.دانش آموخته رشته آی تی از دانشگاه مالزی
۲. شهید مصطفی قاسمپور از شهرستان ارومیه
و
۳. شهید اسماعیل شجاعی از شهرستان بوکان
شهدای #اهل_تسنن بودند.
هر تعداد صلوات مد نظر دارید بفرمایید .
@mntazera
❤2👍1
امشب شهادتنامه عشاق امضا میشود...
•یازهــرا
اینکشتهفتادهبههــامون،حســینتوســت
اینصیددستوپازدهدرخون،حسینتوست
🔹عاشورای حسینی تسلیت باد....
.
#السلام_عیلک_یااباعبدالله
@mntazera🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور ...( عج )
•یازهــرا
اینکشتهفتادهبههــامون،حســینتوســت
اینصیددستوپازدهدرخون،حسینتوست
🔹عاشورای حسینی تسلیت باد....
.
#السلام_عیلک_یااباعبدالله
@mntazera🇮🇷
گروه جهادی منتظران ظهور ...( عج )
👍2
Mohammad_Hossein_Pooyanfar_Man_Iranamo_To_Araghi_Music_fa_com_.mp4
4.6 MB
منتظران ظهور
قسمت پانزدهم پروانه :سازمان ملل واسه چی ؟ چمران :برای تحصن !!! پروانه : تحصن برای چی ؟! چمران : [چمران بعد سیاسی شخصیتی خود را به پروانه نشان میدهد] برای اعتراض ، برای محکوم کردن رژیم شاه ، برای آزادی زندانیان سیاسی در بند پروانه : خطرناک نیست ؟! چمران…
قسمت شانزدهم
[امریکا ،نیویورک ،سازمان ملل ]
چمران به جمع دوستانش می پیوندد، جمع دوازده نفره ای که بعدا با پیوستن سه نفر دیگر به پانزده نفر میرسند.پیداست که قرارشان را در یکی از خیابانهای اطراف ساختمان سازمان ملل گذاشته اند تا ایجاد شک نکنند.
محمدخطاب به چمران:
ما زود اومدیم یا شما دیر کردی ؟!
امیر:
این وصله ها به مصطفی نمی چسبه ؛
صادق :
مثل همیشه روی دقیقه و ثانیه .
ابراهیم :
معمولا ساعت ، خودشو با مصطفی تنظیم میکنه ، نه مصطفی با ساعت !
محمد :
سه نفر نیومدن؛
چمران:
سه دقیقه صبر میکنیم نیومدن میریم، تو این سه دقیقه یه بار برنامه رو چک میکنیم ؛
من و بهادر وابتکار و محمد و امیر و صادق و جواد و منصور میریم داخل ، ابراهیم هم با بقیه بیرون ،
اگه موفق شدیم ، ابتکار میاد بیرون به ابراهیم خبر میده و بقیه شروع میکنند.
ادامه دارد ....
#مردرویاها
#زندگینامه
@mntazera
[امریکا ،نیویورک ،سازمان ملل ]
چمران به جمع دوستانش می پیوندد، جمع دوازده نفره ای که بعدا با پیوستن سه نفر دیگر به پانزده نفر میرسند.پیداست که قرارشان را در یکی از خیابانهای اطراف ساختمان سازمان ملل گذاشته اند تا ایجاد شک نکنند.
محمدخطاب به چمران:
ما زود اومدیم یا شما دیر کردی ؟!
امیر:
این وصله ها به مصطفی نمی چسبه ؛
صادق :
مثل همیشه روی دقیقه و ثانیه .
ابراهیم :
معمولا ساعت ، خودشو با مصطفی تنظیم میکنه ، نه مصطفی با ساعت !
محمد :
سه نفر نیومدن؛
چمران:
سه دقیقه صبر میکنیم نیومدن میریم، تو این سه دقیقه یه بار برنامه رو چک میکنیم ؛
من و بهادر وابتکار و محمد و امیر و صادق و جواد و منصور میریم داخل ، ابراهیم هم با بقیه بیرون ،
اگه موفق شدیم ، ابتکار میاد بیرون به ابراهیم خبر میده و بقیه شروع میکنند.
ادامه دارد ....
#مردرویاها
#زندگینامه
@mntazera
#أَیْنَ_الطّالِبُ_بِدَمِ_الْمَقْتُولِ_بِکَرْبَلاءَ
كجاست آنكه خون شهيد كربلا را انتقام كشد.
💔
تقارن جمعه و روز عاشورا
امروز قلب امام زمان (عج) به شدت در فشار هست ، اول به جهت بیقراری حضرت برای #ظهور ، دوم غمی که از واقعه #عاشورا بر وجود نازنین ایشان سنگینی میکند ،سوم به جهت ماموریت عظیمی ( #قصاص از قاتلین جد بزرگوارشان) که خدا بر گرده ایشان قرار داده است !!!
😢😢
به نیت #آرامش قلب امام زمان صدقه کنار میگذاریم و دعای عهد را با هم میخوانیم . 🌹
@mntazera
كجاست آنكه خون شهيد كربلا را انتقام كشد.
💔
تقارن جمعه و روز عاشورا
امروز قلب امام زمان (عج) به شدت در فشار هست ، اول به جهت بیقراری حضرت برای #ظهور ، دوم غمی که از واقعه #عاشورا بر وجود نازنین ایشان سنگینی میکند ،سوم به جهت ماموریت عظیمی ( #قصاص از قاتلین جد بزرگوارشان) که خدا بر گرده ایشان قرار داده است !!!
😢😢
به نیت #آرامش قلب امام زمان صدقه کنار میگذاریم و دعای عهد را با هم میخوانیم . 🌹
@mntazera
❤1