منتظران ظهور
181 subscribers
7.45K photos
2.57K videos
33 files
513 links
گروه جهادی منتظران ظهور مستقل بوده و در راستای محرومیت زدایی از روستاها در زمینه های

معیشتی،فرهنگی،آموزشی،عمرانی،اقتصادی،کشاورزی،بهداشت و درمان فعالیت میکند.

شماره کارت جهت اهدا نذورات👇

6277601265954642

ارتباط با مسئول هماهنگی @Aa67666
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔥1
منتظران ظهور
#کف_خیابون_14 پسر جلال شانس آورد که هر کاری کردم کبریت روشن نمیشد... پسر آشغال جلال که نمیدونست چیکار کنه و هول شده بود، تا میخواست از گود بپره بیرون، پاش گیر کرد پشت سیم لامپی که برای روشنایی گود برده بود... دیگه اونجا شانس نیاورد... خدا هم میخواست همینجوری…
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇

#کف_خیابون_15

دو سه روز از اون شب گذشت... نذاشتم اتفاق خاصی بیفته... چیزی را که میخواستم به مامانم بگم نگفتم... تا اینکه یه شب، مامان و افسانه زود برگشتند خونه... خیلی معمولی شام خوردیم... دور هم با هم حرف زدیم... تلوزیون نگاه کردیم.

من یادم اومد که الان بهترین وقتشه که مطرح کنم... رو کردم به مامان و گفتم: مامان! یادته چند شب پیش میخواستم باهات حرف بزنم اما خیلی خسته بودی و نشد؟»

مامان گفت: «نه! کدوم شب؟!»

افسانه فورا پرید وسط حرفمونو رو به مامان گفت: «مامان همون شب که شو داشتیم دیگه! رفتیم باغ ازگل و...»

مامان با یه لبخند خاصی گفت: «آهان... یادم اومد... خب؟! جانم؟»

ادامه دادم و بعد از کلی حاشیه رفتن گفتم: «میخواستم یه چیزی بهت بگم... میخواستم بگم من از این محله خوشم نمیاد... ینی خوشم میادا اما خسته شدم... از گاراژ هم دوره و فاصله داره... حالا نه خیلی... اما کلا از اینجا خوشم نمیاد...»

مامان گفت: «حق داری... من و افسانه هم خیلی از این محله خوشمون نمیاد... جای پیشرفت نداره... اون روز بازم میخواست مهمون بیاد خونمون اما ما خجالت میکشیدیم که آدرس بدیم... حالا این که چیزی نیست... چند روز دیگه که خواست واسه خواهرت خواستگار بیاد، چه خاکی باید سرمون کنیم؟ وقتی زنگ میزنند، تا آدرس میدیم دیگه حتی باهامون خدافظی هم نمیکنن!»

من که داشتم شاخ درمیاوردم گفتم: «ای من به قربان دل پر خون مامان جونم برم! نگرانتم مامانی... مامان خوب شد سر حرف برداشتم و گفتما... وگرنه تا صبح خدایی نکرده با این همه غم و غصه، زبونم لال...»

پاشدم رفتم پیشش و گرفتمش و یه بوسش کردم... گفتم حالا چیکار کنیم؟

افسانه گفت: «من که خیلی وقته دارم میگم ما باید از این محل بریم... مامان قبول نمیکنه... نه اینکه قبول نمیکنه ها... حرفی نمیزنه... خب مامان دلت خوش کردی به چی؟ به اینکه این خونه فسقلی یادگار بابامونه؟ خب میریم توی خونه یادگاری بابای مردم زندگی میکنیم! اصل، یاد بابامونه که یادش هستیم...»

مامان اون شب قبول کرد... قرار شد بگردیم دنبال خونه... اما همه چیز، زود داشت اتفاق میفتاد... دو سه روز گذشت... یه روز مامان زنگ زد و بهم گفت دیگه لازم نیست دنبال خونه باشی... من که خیالم راحت شده بود، چیزی نگفتم و شب که ر فتم خونه، با هم آماده شدیم و رفتیم خونه را هم دیدیم... کمتر از دو ساعت تو راه بودیم تا رسیدیم!

خلاصه ما در طول کمتر از چند روز یه خونه آپارتمانی بسیار شیک و رویایی در منطقه چیذر تونستیم کرایه کنیم! خونه ای سه خوابه برای سه نفرمون... فقط یه مشکل وجود داشت... مشکل این بود که کرایه اش ماهی سه ملیون تومن بود! اما اینقدر قشنگ و باکلاس بود که دلمون نمیومد ازش دل بکنیم... حتی دلمون نمیومد بیاییم بیرون...

به زور رفتیم بیرون... بالاخره برگشتیم خونه... تو راه همش از خونه چیذر و کلاس محله و کوچه و خیابوناش و اینا حرف میزدیم.
مشکلمون ماهی سه ملیون تومن بود... اما اون موقع به ذهنم نمیرسید که بگم خب بریم دو سه تا خیابون بالاتر از خونه قبلیمون و لازم نیست بیفتیم توی اینطور خرج ها و...

اما نشد... ینی نتونستم حرفی بزنم... مامانم و افسانه هم جوری حرف میزدن که انگار پشتشون به کوه بود. چون فقط رفتیم خونه را پسندیدیم. الان که داره یادم میاد، یه جای کار لنگ میزد... نمیدونم درست یادمه یا نه... اما فکر کنم مامانم و افسانه کلید داشتند! ینی هیچ خبری از بنگاه و بنگاه دار نبود... کلید دست خودشون بود... پس اگر بخوام دقیق تر بگم این میشه که اونا شاید خونه را قبلا دیده بودن و این من بودم که اونشب خونه را برای اولین بار میدیدم!

جا به جا شدیم. رفتیم آپارتمان چیذر... من هر روز صبح، ساعت 6 از خونه میومدم بیرون تا 6 عصر! چون راهم تا گاراژ خیلی دور بود. وقتی هم میومدم، مثل جنازه ها میفتادم. از بس خسته بودم.

ادامه دارد...


@mntazera
👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امشب رو به طور خاص برای سربازان گمنام امام زمان (عج) دعا کنید...

به یه شبکه‌ی تروریستی زدن که قرار بود مملکت رو به آتیش بکشن

از انفجار در آرامگاه سردار سلیمانی تا هیئات و تکایا


@mntazera 🇮🇷
گروه  جهادی منتظران  ظهور (عج)
👏5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگه هیئتها شام ندن کسی نمیره
هیئتهایی که شام نمیدن :

@mntazera 🇮🇷
گروه  جهادی منتظران  ظهور (عج)
👏1
💢نانوایی‌های استان قزوین در روزهای تاسوعا و عاشورا تعطیل نیستند

👤معاون اقتصادی و توسعه منطقه‌ای استانداری قزوین:

🔸تعطیلی نانوایی‌های این استان در روزهای عاشورا و تاسوعا ممنوع است.

🔹با توجه به نارضایتی عمومی مردم استان در خصوص تعطیلی نانوایی‌ها، نظارت و پیگیری بر این واحدهای صنفی به صورت مکرر توسط دستگاه‌های متولی امر انجام شده و در حال انجام است.

🔸بر اساس نظارت‌ها و پایش‌های میدانی هیچکدام از کارخانجات تولیدکننده آرد دچار مشکل نبوده و تعطیلی بدون دلیل نانوایی‌ها حاکی از ترک فعل اتحادیه نانوایان است.

🔹در این دو روز نانوایی‌ها در حالت عادی فعالیت خواهند کرد و تعطیلی نانوایی‌ها به غیر از روزهای قانونی خلاف مقررات بوده و با متخلفین برخورد خواهد شد.

@mntazera 🇮🇷
گروه  جهادی منتظران  ظهور (عج)
#مسابقه_نذر_صلوات🌹
#اللهم_صل_علی_محمد_وآل_محمد

هدیه به روح شهدای مدافع حرم ، خطه ی عشاق حضرت عباس (ع) «آذربایجان»

۱. سرگرد شهید علی کنعانی اولین شهید خط مقدم جبهه حق بر باطل در دفاع از حریم عمه سادات حضرت زینب (س) بود.

۲.شهید محرم علیپور:
به فرزندانم بگویید که عاشق سید علی بودم!

۳. شهید حاج عباس عبداللهی :
از راویان ۸ سال دفاع مقدس راهیان نور ،فرمانده گردان صابرین تیپ امام زمان به دست (گروه الویه الفرقان) شهید شد و پیکر پاکش در سوریه باقی ماند.

هر تعداد صلوات که مایلید بفرستید .
@mntazera
👍32
📌 عناصر جاسوسی بهائیت دستگیر شدند

🔹ادا
ره کل اطلاعات گیلان و سازمان اطلاعات سپاه استان در بیانیه‌ای مشترک اعلام کردند که شماری از اعضای هسته مرکزی حزب جاسوس بهائیت را بازداشت کردند.

🔹این گروه همچنین مأموریت تبلیغ آموزه‌های استعمار ساخته بهائیت و نفوذ در محیط‌های مختلف، فرهنگی، اجتماعی و آموزشی را در سطوح مختلف و به طور خاص در آموزشگاه‌های موسیقی برای کودکان و نوجوانان، فعالیت در عرصه کارگردانی و بازیگری تئاتر و نفوذ در سریال‌های شبکه سراسری صداو سیما استان گیلان را داشتند.

@mntazera
منتظران ظهور
قسمت چهاردهم پروانه در ادامه صحبت خود : [با ژستی که تصور میکند چمران را مغلوب کرده ]پس می بینی آقای مهندس من یک شاهزاده ی امریکایی نیستم ، یک روستایی زاده ی اسکاتلندی ام که دست تقدیر خدا منو به امریکا کشونده و حالا سر راه تو قرار داده !!! چمران : [طبق…
قسمت پانزدهم


پروانه :سازمان ملل واسه چی ؟
چمران :برای تحصن !!!
پروانه : تحصن برای چی ؟!

چمران :
[چمران بعد سیاسی شخصیتی خود را به پروانه نشان میدهد]
برای اعتراض ، برای محکوم کردن رژیم شاه ، برای آزادی زندانیان سیاسی در بند


پروانه :
خطرناک نیست ؟!

چمران :
می بود هم مهم نبود ولی نه خطرناک نیست .[میخواهد برود] خداحافظ.

پروانه :مواظب خودت باش.
چمران :مسئولیت مواظبت با من نیست .
پروانه :پس با کیه ؟!

چمران:
[به آسمان اشاره میکند و میخندد] با خدا


ادامه دارد ...


#مردرویاها
#زندگینامه
@mntazera
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
منتظران ظهور
🏴در زیر خیمه‌اش همه یک خانواده‌ایم»🏴 #لبیک یا حسین #عاشورا 💐کمک   ۵۰۰ هزار تومانی💐 🌾 به استحضار میرسانیم    💐🏵خیر عزیزی   مبلغ   ۵۰۰ هزار تومان به نیت پدر مرحوم شان در روز عاشورا به ایستگاه صلواتی گروه جهادی کمک کردن🙏🌺 🌹کار نیکوی انفاق…
🏴در زیر خیمه‌اش همه یک خانواده‌ایم»🏴

#لبیک یا حسین

#عاشورا

💐کمک   ۵۰۰ هزار تومانی💐



🌾 به استحضار میرسانیم 

  💐🏵خیر عزیزی   مبلغ   ۵۰۰ هزار تومان  به نیت  روز  عاشورا به  ایستگاه  صلواتی   گروه جهادی کمک کردن🙏🌺

🌹کار نیکوی انفاق و کمک به عزیزان موهبتی است که خداوند منان هرکسی را نصیب نخواهد کرد آنان که با روح بلند و با دل پر محبت و دستانی گشاده و بخشنده همنوعان خود را چون خویش دوست دارند و شیرینی و طعم خوش زندگی را برای دیگران نیز آرزو می‌کنند به یقین در پیشگاه حق تعالی گرامی و عزیزند و از بهترین پاداش ها برخوردارند از شما سرور گرامی بابت محبت ها و عنایات خویش در کمک به گروه جهادی منتظران ظهور صمیمانه و خالصانه تشکر کرده و از آن کریم دانا و بینا خیر دنیا و آخرت را برای شما و خانواده محترمتان و همچنین رحمت و مغفرت را برای  روح امواتتان مسئلت داریم.🌷

🤝شادی  روح  اموات این خیر عزیز و همه شهداء ،اموات حمد فاتحه ای قرائت فرماید🥀

#پویش
#همدلی


🙏با تشکر گروه جهادی منتظران ظهور

@mntazera 🇮🇷
👏5
#مسابقه_نذر_صلوات
#اللهم_صل_علی_محمدوآل_محمد
هدیه به روح شهدای مدافع حرم خطه ی عشاق حضرت عباس (ع)«آذربایجان»

1.شهید امین کریمی
اصالتا مراغه ای و ساکن تهران، دانشجوی بسیجی در رشته برق الکترونیک در دانشگاه آزاد اسلامی واحد یادگار امام (ره) بود.شهادت ایام محرم

۲.شهید روح الله طالبی
متولد ۱۳۶۶ از شهرستان مرند ،مصادف با روز تاسوعای حسینی (ع) به شهادت رسید، شهیدی که خودش طراح اعلامیه ی شهادتش بود.

۳.شهید سیدصادق عدالت اکبری
عکاس جبهه سوریه

هر تعداد صلوات که مد نظر دارید بفرمایید @mntazera
2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
*باز هم یک اختلاس جدید و فساد میلیاردی* دیگر آنهم در زمانی که  مردم ایران در وضعیت بد معیشتی قرار دارند.....
*گاج بخاطر یک بیت شعر تعطیل نشده است ...؛*
بلکه پشت پرده یک فساد عظیم در میان است... معلوم نیست با کدوم صندوق بازنشستگی تهاتر کرده. ۲۸ تیر ۱۴۰۲.....


@mntazera 🇮🇷
گروه  جهادی منتظران  ظهور (عج)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
منتظران ظهور
🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇🔗📎🖇 #کف_خیابون_15 دو سه روز از اون شب گذشت... نذاشتم اتفاق خاصی بیفته... چیزی را که میخواستم به مامانم بگم نگفتم... تا اینکه یه شب، مامان و افسانه زود برگشتند خونه... خیلی معمولی شام خوردیم... دور هم با هم حرف زدیم... تلوزیون نگاه کردیم. من یادم…
#کف_خیابون_16

همین خستگی و کوفتگی باعث میشد که تمرکزم روی خواهر و مادرم به شدت کاهش پیدا کنه. البته من که کوچکتر از همه بودم اما باز هم یه اثر ضعیف میتونستم داشته باشم. چون مامانم افسانه را عادت داده بود که منو حساب کنند و گاهی ازم مشورت بخوان.
من هر روز کار و بدبختی و فلاکت... افسانه و مامانم هر روز باشگاه و مزون و شو و مهمونی و عشق و حال... خب خوشحال بودم که اونا خوشحالن اما این خوشحالی، آرامش قبل از طوفان بود...

یه روز افسانه زنگ زد و گفت: «داداشی من یه مسابقه دارم و باید برم شمال!»

گفتم: «چه مسابقه ای؟»

گفت: «مسابقه بدنسازی! البته چند تا شو هم میخوام شرکت کنم که به نظرم میتونه تجربه خوبی باشه!»

گفتم: «چی بگم؟! خود دانی! مامان رویا میدونه؟»

گفت: «آره اما گفته هر چی افشین بگه!»

منم که از این حرف مامانم خوشم اومده بود گفتم: «باشه آبجی. مواظب خودت باش! کی برمیگردی حالا؟»

گفت: «سه چهار روز طول میکشه!»

گفتم: «پس درس و دانشگاهت چی؟ اصلا با کی میخوای بری؟»

گفت: «دانشگاه که خیلی مهم نیست. چون دو سه تا درس بیشتر در اون چند روز ندارم. تازشم مثلا دانشگاه آزادیما... بالاخره پول دادیم... نمیندازنمون که! با چند تا از بچه ها... فائزه و چند تای دیگه!»

خدافظی کردیم و رفت. از اون روز به بعد، روند مسابقات شمال و کیش و ... مرتب ادامه داشت. حداقل ماهی یه بار مسابقه میرفت. وقتی هم برمیگشت کلی لباس و پول و چیزای دیگه با خودش میاورد.

یه روز از مامانم پرسیدم: «مامان! مسئول باشگاه افسانه کیه؟»

مامانم گفت: «چطور؟»

گفتم: «واسم جالبه بدونم. چون ماشالله افسانه خوب داره پیشرفت میکنه و همش مسابقات و جوایز و پول و...»

مامانم یه لبخندی زد... یه نفس عمیق کشید... چند لحظه سکوت کرد و بعدش گفت: «مسئول باشگاه و مزون یکیه! هردوش زیر نظر کوروش اداره میشه!»

با شنیدن اسم کوروش، حال بدی بهم دست داد. اصلا خوشم نیومد. ینی افسانه با کوروش و بچه های باشگاه و مزونشون میرفتند شمال و کیش و...؟! رو کردم به مامانم و گفتم: «راستی مامان تو چرا باهاشون نمیری؟ تو هم که ماشالله ورزشکاری؟!»

مامان گفت: «حسش نیست. بهم گفتند. اما فعلا حسش نیست.»

مدت ها به همین ترتیب گذشت. تا اینکه یه شب که منتظر افسانه بودیم که از شمال برگرده، خیلی طول کشید. مامانم دلش مثل سیر و سرکه میجوشید. من این موقع ها ترجیح میدم که خیلی از مامانم سوال نپرسم و حرفی نزنم. اما دل خودمم طاقت نمیاره و بالاخره نمیتونم تحمل کنم که مامانم داره از ترس و دلهره، لبشو گاز میگیره و میلرزه.

هرچی هم به گوشیشون تماس میگرفتیم بر نمیداشتند. گفتیم خدایا چیکار کنیم؟ چیکار نکنیم؟ از دهنم دراومد و گفتم: خب اگه کوروش خان باهاشونه یه تماس واسه اون بگیر!

تا این حرفو زدم، مثل اینکه مامانم فقط منتظر تایید برای تماس برای کوروش بود. مثل اینکه منتظر بود که یکی همین حرف و پیشنهاد را بهش بده. فورا پرید و واسه کوروش تماس گرفت. حالا ساعت چند؟ تقریبا 4 صبح!

اما هر چی زنگ میزد، خط نمیداد و اصلا بوق هم نمیخورد. مامانم داشت جون به لب میشد. سابقه نداشته که از افسانه بیش تر از سه چهار ساعت خبردار نباشه! چه برسه به اینکه از عصر تا 4 صبح حتی ندونه زنده هستند یا مرده!

تا اینکه تلفن زنگ زد... از بیمارستان بود... گفت این شماره را از گوشی یکی از کسانی برداشته که در جاده فیروزکوه ماشینشون چپ کرده و افتادن ته دره!!

گوشی افتاد روی زمین... مامانم غش کرد... به رعشه افتاده بود... دست و پام گم کردم...

ادامه دارد...


@mntazera
👍2